پرسش وپاسخ

دلایل ادامه‌نیافتن حکومت علوی در کوفه بعد از شهادت امام علی
پیشرفت و پیروزی امت در گرو همراهی آگاهانه با ولیّ خداست، اما سستی، مصلحت‌طلبی و نافرمانی از امامان، موجب شکست و گرفتارشدن مردم در حکومت‌های ستمگر شده است.

پرسش:

پس از شهادت حضرت علی علیه السلام، کوفیان باید چه می‌کردند تا دولت حق ادامه پیدا کند؟

پاسخ:

برای پاسخ به این پرسش، می‌بایست به دلایل صلح امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه رجوع کنیم. امام علی علیه السلام بعد از آنکه کوفیان با وجود میل و فرمان حضرت امیر از نهروان برگشتند و وارد کوفه شدند و آماده پیکار مجدد با معاویه نشدند، بار دیگر با تلاش‌ها و پیگیری‌های فراوان لشکری برای نبرد با جبهه شام تجهیز شد. اما با شهادت ایشان، کار ناتمام ماند.

پس از بیعت مردم با امام حسن علیه السلام، همین لشکر برای مقابله با شام با ایشان همراه شدند؛ اما متأسفانه حوادثی رقم خورد که ادامه کار برای امام حسن علیه السلام میسر نبود و درنهایت امور جامعه به معاویه واگذار شد. از جمله دلایل واگذاری حکومت به معاویه و ادامه‌نیافتن حکومت علوی می‌توان به مواردی اشاره کرد که این نوشتار اختصاص به بررسی آنها دارد.

دلایل ادامه‌نیافتن حکومت علوی در کوفه

1. فرمان‌نپذیرفتن از امام حسن علیه السلام و محور قرار‌ندادن ایشان

از جمله شرایط پذیرش بیعت کوفیان از سوی امام حسن علیه السلام با وجود خواستۀ مردم کوفه، اطاعت و همراهی آنها با امام هم در شرایط جنگ و هم در شرایط صلح بود. کوفیان می‌گفتند به شرط جنگ با معاویه با تو بیعت می‌کنیم، اما امام حاضر به پذیرش چنین بیعتی نبود (1)؛ چرا‌که این شرط در‌واقع به معنای کاهش اختیارات حضرت و تنزل‌دادن ایشان به‌مثابۀ تنها فرمانده نظامی بود نه خلیفه مسلمانان. حوادث بعدی نیز نشان داد که درحقیقت کوفیان مشکل اساسی در اطاعت‌پذیری محض از امام خویش داشتند. بسیاری از همان افرادی که با اختیار با ایشان بیعت کرده بودند و وعده همکاری داده بودند، از پیوستن به امام خودداری کردند (2). آنان در‌واقع به دنبال تحمیل نظرات خود بر امام بودند.

وضعیت کوفه به گونه‌ای بود که وقتی امام در اجتماع خطاب به آنان فرمود: «صبر کنید همانا خدا با صابران است؛ شما جز با صبر بر آنچه از آن کراهت دارید، به آنچه دوست دارید نخواهید رسید. همگی به سوی نخیله حرکت کنید» (3)، اما هیچ‌کسی سخنی نگفت. پس از سخنان عدی بن حاتم، قیس بن سعد و معقل بن قیس و دیگران بود که حدود دوازده هزار در نخیله فراهم شدند (4). این جماعت هم با فشار تبلیغات و پیروی از رؤسای قبیله خود به لشکرگاه رفته بودند.

2. فریفتۀ شایعات‌شدن و تحقیق‌نکردن دربارۀ صحت آن

معاویه زمانی که امام علیه السلام در ساباط مدائن بود، مغیرة بن شعبه و عبدالله بن عامر را نزد حضرت فرستاد تا دربارۀ صلح با ایشان گفتگو کنند. این دو بعد از نا‌امیدی از اخذ رضایت حضرت درباره صلح، از خیمه بیرون آمدند و برای فریب و ایجاد شکاف در جبهه امام، به گونه‌ای که اصحاب حضرت متوجه شوند، زیر لب می‌گفتند خداوند به واسطه فرزند رسول خدا خون مردم را حفظ کرد و صلح را پذیرفت. بسیاری از سپاه امام بدون تحقیق و پرس‌و‌جو از خود حضرت، فریب شایعه را خوردند و با حمله به خیمه حضرت، آن را غارت کردند (5). در این میان یکی از خوارج نیز هجوم برد و ایشان را زخمی کرد (6). یعقوبی می‌نویسد معاویه کسانی را به لشکرگاه امام می‌فرستاد تا بگویند قیس بن سعد صلح کرده است؛ از سوی دیگر افرادی را به لشکرگاه قیس می‌فرستاد تا شایعه کنند که امام صلح را پذیرفته است (7)؛ بدین‌ترتیب شکاف بزرگی در میان سپاهیان امام ایجاد کرد.

3. طمع‌ورزی برخی فرماندهان سپاه حضرت

از جمله دلایلی که می‌توان برای ادامه‌نیافتن حکومت علوی بعد از شهادت ایشان ذکر کرد، خالی‌کردن خط مقدم از سوی فرماندهان امام حسن علیه السلام به طمع برخورداری از مطامع دنیوی و درهم و دیناری بود که از جانب معاویه به آنان پیشنهاد شد؛ از جمله عبیدالله بن عباس فرمانده سپاه پیش‌قراول حضرت، با پیشنهاد یک میلیون درهمی از سوی معاویه به همراه حدود هشت هزار نفر به جبهه شام ملحق شدند و پشت امام را خالی کردند (8).

4. خیانت خواص و اشراف و بزرگان کوفه

در چنین فضای غبارآلودی که شایعات پراکنده شده بود، خواص و متنفذین کوفه به جای تحقیق و اعتبار‌سنجی درباره شایعات منتشر‌شده و رجوع به خود حضرت حسن علیه السلام، با ساده‌لوحی فریفتۀ شایعات شدند و در نهایت تأسف، در نامه‌هایی جداگانه خبر از پیوستن خود به معاویه دادند (9).

5. نداشتن صبر و تحمل و عافیت‌طلبی

سپاه امام حسن مجتبی علیه السلام دقیقاً از همان نقطه‌ای ضربه خورد که در زمان پدر بزرگوارشان در نبرد صفین گرفتار آن شدند. اگر سپاه حضرت امیر اندکی دیگر صبوری و مقاومت می‌کردند و گوش به فرمان حضرت می‌ماندند، بر سپاه معاویه پیروز می‌شدند و جرثومۀ فساد ریشه‌کن شده بود. همین سپاه خسته که اواخر عمر شریف امام علی علیه السلام با تلاش‌ها و مجاهدت شبانه‌روزی حضرت بار دیگر مهیای نبرد با معاویه شده بود، گرچه با فرزندش بیعت کرده بودند، اما همان‌ها بار دیگر سستی کردند و همانند لشکر شکست‌خورده و با زحمت فراوان حضرت و دیگر صحابه گردآوری شدند. سخنان حضرت در نخیله که آنان را برای رسیدن به مقصود به صبر و استقامت فراخواند و در مقابل، پاسخی دریافت نکرد (10)، بیان‌کنندۀ سستی و عافیت‌طلبی این جماعت بود. آنان خواهان عافیت و راحتی و آرامشی بودند که به‌آسانی و بدون دردسر به دست آید و حاضر به پرداخت هزینه برای آن نبودند؛ ازاین‌رو تصور می‌کردند که در لوای صلح و کنار‌آمدن با معاویه، بی‌دغدغه و بی‌دردسر به همۀ آنچه می‌خواستند خواهند رسید. بنابراین وقتی فرزند رسول خدا پس از جراحت از آنان پرسید که آیا خواهان نبرد با معاویه هستید یا خواهان ماندن و حیات، در پاسخ به حضرت با ندای بلند گفتند: «البقیة البقیة» (11). بدین‌ترتیب جامعۀ کوفه از حلاوت حکومت عدل علوی و حسنی محروم ماندند و زمام امور خود را به دستان کسی دادند که برای کشتن آن لحظه‌شماری می‌کرد و دین مسلمانان برایش اهمیتی نداشت.

نتیجه:

بیشتر کوفیان به دنبال زندگی راحت و بی‌دغدغه و بدون پرداخت هزینه برای آن بودند و تصور می‌کردند چنین زندگی‌ای در سایۀ صلح با معاویه و اعتماد به وعده‌های دروغین او محقق خواهد شد؛ اما آینده نشان داد که هزینۀ مقاومت و صبر در مقابل جنود شیطان بسیار کمتر از هزینه‌ای بود که در سایۀ عافیت‌طلبی و اعتماد به وعده‌های توخالی معاویه بر آنان تحمیل شد. کوفیان با یک پیروزی بزرگ و تاریخی فاصله چندانی نداشتند؛ اما اطاعت‌ناپذیری از فرمان رهبر جامعه، نداشتن درک و تحلیل صحیح از وقایع رخ‌داده در حین جنگ و باور‌کردن شایعات بدون تحقیق و بررسی، آنان را به سمت عافیت‌طلبی و خیانت به امام جامعه سوق داد و در‌نهایت سبب شد به‌راحتی پیروزی را با شکست مبادله کنند و هزینۀ بسیار سنگینی را در ادامه متحمّل شوند.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمد بن جریر طبری؛ تاریخ الامم و الملوک؛ تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم؛ قاهره: دارالمعارف، [بی‌تا]، ج 5، ص 158. احمد بن یحیی بلاذری؛ انساب الاشراف؛ تحقیق: محمد‌باقر محمودی؛ بیروت: [بی‌نا]، 1397 ق، ج 3، ص 29.

2. محمدباقر مجلسی؛ بحار الانوار؛ بیروت: مؤسسه الوفا، 1403 ق، ج 44، ص 44.

3. ابوالفرج اصفهانی؛ مقاتل الطالبیین؛ تحقیق: کاظم المظفر؛ نجف: مطبعه الحیدریه (افست قم: منشورات الرضی)، 1405 ق، ص 69.

4. احمد بن محمد یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی؛ بیروت: دار‌صادر، 1373 ق، ج 2، ص 181.

5. احمد بن محمد یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی؛ ج 2، ص 215.

6. ابوالفرج اصفهانی؛ مقاتل الطالبیین؛ ص 72.

7. احمد بن محمد یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی؛ ج 2، ص 215.

8. احمد بن یحیی بلاذری؛ انساب الاشراف؛ ج 3، ص 38.

9. احمد بن یحیی بلاذری؛ انساب الاشراف؛

10. ابوالفرج اصفهانی؛ مقاتل الطالبیین؛ ص 69.

11. ابوالحسن علی بن ابی‌الکرم ابن‌اثیر؛ الکامل فی التاریخ؛ بیروت: دارصادر، 1385 ق، ج 3، ص 406.

قرض الحسنه و محاسبه تورم
از نظر شرعی فقط بازپرداخت اصل قرض جایز است، اما از نظر اخلاقی مستحب است قرض‌گیرنده به‌قدردانی از نیکوکاری قرض‌دهنده مبلغی یا هدیه‌ای اضافه دهد.

پرسش:

آیا درست است که شخص پولی را قرض می‌گیرد و بعد از مدت‌ها فقط همان مبلغ را برمی‌گرداند و اصلاً حواسش به تورم و افت پول نیست؟ (فقط جهت اخلاقی)

پاسخ:

قرض دادن دارای مراحل و مسائل مختلفی هست. در فرهنگ اسلام، برای هرکدام از این مراحل، احکام و آدابی حکیمانه و دقیق بیان شده است که توجه به آن‌ها باعث گسترش هرچه بیشتر این سنت حسنه و مفید خواهد شد و باعث بالاتر رفتن اجر و پاداش‌ها می‌گردد.

 در ادامه برخی از احکام و آداب مربوط به مرحله برگرداندن مال قرض داده شده بیان شده و با توجه به این نکات پاسخ سؤال فوق مشخص می‌گردد.

نکته اول: امکان شرعی دریافت افت قیمت پول قرضی

ازنظر شرعی براساس نظر برخی از مراجع معظم تقلید، شخص قرض دهنده می‌تواند، در موقع گرفتن مال خود با رعایت برخی از شرایط، میزان تورم و افت پول خود در مدتی که قرض داده را محاسبه و از قرض گیرنده دریافت کند؛ چنانچه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (1) دام‌ظله دراین‌باره می‌فرمایند: محاسبه تورم در بازپرداخت قرض با رضایت طرفین جایز است و ربا نیست. (2) البته این مسئله جزئیات و شرایط خاص به خود را دارد و نظر همه مراجع در این زمینه یکسان نیست و لازم است هر کس به نظر مرجع خویش مراجعه نمایند.

نکته دوم: لزوم قدرشناسی و جبران احسان دیگران

اخلاق و انصاف و بزرگ‌منشی اقتضا می‌کند، هر کس به انسان محبتی نمود انسان محبت بیشتر و بالاتری به او بنماید و حداقل محبت او را جبران نماید. چنانچه قرآن کریم می‌فرماید:

 «هرگاه به شما تحیّت گویند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید؛ یا (لااقل) به همان‌گونه پاسخ گویید! خداوند حساب همه‌چیز را دارد.» (3)

 حتی اگر تورم و افت پول هم اتفاق نیفتاده باشد باز ازنظر اخلاقی شایسته است انسان فقط همان مقداری که قرض گرفته را برنگرداند، بلکه مقداری بیشتر یا هدیه‌ای در کنار آن تقدیم نماید.

نکته سوم: استحباب اضافه دادن موقع ادای قرض

در روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام هم آمده است که:

 «همانا بهترین مردم کسی است که قرض خود را نیکوتر ادا نماید.» (4)

 علما و بزرگان یکی از مصادیق "نیکوتر ادا نمودن قرض را"، "بیشتر ادا کردن" معنی نموده‌اند. چنانچه مرحوم امام خمینی قدس سره در کتاب تحریر الوسیله می‌نویسد: زیاده، فقط در صورت شرط کردن حرام است و اما بدون شرط اشکالی ندارد، بلکه دادن چیز زیاده‌ای به قرض‌دهنده، برای قرض‌گیرنده مستحب است؛ چون‌که از خوب ادا کردن دین است و بهترین مردم کسی است که ادا نمودنش از همه بهتر باشد.(5) طبیعتاً اگر در مدتی که مالی قرض داده شده، تورم قابل‌توجهی و افت محسوسی در مال قرض دهنده اتفاق افتاده باشد، ازنظر اخلاقی ضرورت رعایت این سنت زیبا بیشتر می‌گردد تا از ضرر و زیان قرض دهنده جلوگیری شود. رعایت این آداب به گسترش سنت زیبا و بسیار مؤثر قرض‌الحسنه در جامعه کمک می‌نماید و باعث می‌شود قرض گیرنده ازنظر اخلاقی مدیون قرض دهنده نباشد و زیر دَین او نماند.

نکته چهارم: سیره اهل‌بیت علیهم‌السلام هنگام رد قرض

اهل‌بیت علیهم‌السلام که بزرگ‌ترین معلمان و الگوهای اخلاق و فضیلت در جامعه بوده‌اند به این ادب اسلامی به‌شدت پایبند بوده‌اند. چنانچه در روایات متعددی آمده که وقتی این بزرگواران مالی را از کسی قرض می‌گرفتند موقع برگرداندن آن سعی می‌کردند بهتر و بیشتر ازآنچه گرفته بوده‌اند را برگردانند. چنانچه در روایت آمده که: «فردی نزد پیامبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله برای دریافت کمک مراجعه کرد. پیامبر اکرم چیزی نداشتند که به او کمک کند؛ ازاین‌رو از اصحاب خود درخواست قرض نمودند و یکی از مسلمانان با دادن چهار بار خرما به آن فرد، پاسخ مثبت داد. هنگامی‌که این طلبکار برای دریافت طلب خود به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مراجعه کرد، ایشان دستور دادند هشت بار خرما به طلبکار بپردازند. وقتی قرض دهنده عرض کرد که من چهار بار خرما به شما قرض دادم حضرت فرمودند: بله ولی من هشت بار به تو می‌دهم و این هشت بار برای تو است.» (6)

همچنین امام صادق علیه‌السلام نقل می‌کنند که:

 «پدرم - که خدایش رحمت فرستد - درهم‌هاى نامرغوب قرض مى‌گرفت، ولى هنگام برگرداندن، درهم‌هاى مرغوب را با آن‌ها مخلوط مى‌کرد. به من فرمود: پسر جان! این‌ها را به همان کسى که از او قرض گرفته‌ام، برگردان. من هم گفتم: پدر جان! درهم‌هاى او نامرغوب بود و این‌ها از آن‌ها مرغوب‌تر هستند. پدرم مى‌فرمود: پسر جان! این همان فزونى است، پس این‌ها را به او بپرداز.» (7)

نکته پنجم: استحباب نگرفتن زیاده

جالب اینجاست که اگرچه برای گیرنده قرض مستحب است که موقع رد قرض بیشتر و بهتر پرداخت کند؛ اما برای قرض دهنده گرفتن مقدار بیشتر کراهت دارد و بهتر است که مقدار اضافی را نگیرد. چنانچه مرحوم امام خمینی قدس سره می‌نویسد: البته گرفتن زیاده برای قرض‌دهنده خصوصاً اگر قرض دادنش به این خاطر باشد، مکروه است، بلکه اگر قرض‌گیرنده چیزی را به‌عنوان هدیه و مانند آن به او داد، مستحب است آن را عوض طلبش حساب کند؛ به این معنی که به مقدار آن از طلبش کم نماید. (8)

نکته ششم: کم شدن اجر با گرفتن زیاده

حتی در برخی روایات نقل شده که اگر قرض دهنده مقدار اضافی را بگیرد از اجر و پاداش قرض دادنش کم می‌گردد. چنانچه امام صادق علیه‌السلام فرمودند:

 «اگر قرض گیرنده بدون قرار قبلى، سودى به قرض دهنده بدهد مُباح است، ولى آن قرض دهنده پاداشى از خدا نخواهد گرفت.» ‏(9)

 طبیعی است که چنین شخصی با کسی که هیچ اضافه و پاداشی از قرض گیرنده نگیرد در دستگاه الهی یکسان نیستند. البته به نظر می‌رسد در صورتی قرض دهنده دیگر پاداشی از خداوند متعال دریافت نمی‌کند که اضافه‌ای که از قرض گیرنده گرفته زیاد و معادل ارزش قرض دادن او باشد و الا اگر مبلغ اضافی که دریافت نموده، جزئی و کم باشد، طبیعتاً هنوز در درگاه الهی مستحق پاداش باشد.

نتیجه:

چه تورم و افت قیمتی اتفاق افتاده باشد چه نه، برای کسی که قرض می‌گیرد مستحب است موقع ادای قرض مقداری بیشتر و بهتر به قرض دهنده پرداخت نماید؛ چراکه ازنظر اخلاقی بسیار پسندیده است که انسان خوبی دیگران را با خوبی بیشتر و بهتر جبران نماید؛ بخصوص اگر تورم و افت قیمت اتفاق افتاده باشد ضرورت این کار بیشتر است. در سیره و روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام هم این روش مورد تأکید قرار گرفته و این بزرگواران همین روش را داشته‌اند. البته گرفتن هدیه و اضافه برای قرض دهنده مکروه است و چنانچه بگیرد از مزد و پاداش الهی که برای او قرار داده می‌شود کم خواهد شد.

پی‌نوشت‌ها:

1. حضرت آیت اله سیستانی و حضرت آیت‌الله مکارم شیرازی دام ظلهماالعالی هم دراین‌باره شقوق مختلفی را طرح نموده‌اند و در برخی از آن‌ها گرفتن میزان تورم و افت ارزش مال قرض داده شده را جایز می‌دانند. به رساله ایشان مراجعه شود.2. https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=27844

3. «وَإِذَا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ حَسِیبًا.» سوره نساء آیه 86

4. «ان خیر النّاس أحسنهم قضاء.» تویسرکانی محمدنبی بن احمد. لئالی الأخبار. ج 3، العلامه،1413، ص 90. شبیه به این تعبیر در منابع روایی مکرر نقل شده است مانند این روایت که فرمود: «خیارکم أحسنکم قضاء.» عیناثی، محمد بن محمد. المواعظ العددیه. طلیعه النور، 1384، ص 36.

5. تحریر الوسیله، کتاب الدین و القرض، القول فی القرض، مسئله ۱۱، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۴۳۴ ه. ق، ج‌۱، ص ۶۹۵.

6. «إن رجلا جاء إلى رسول اللّه صلّى‌‌اللّه‌علیه‌و‌آله یسأله فقال رسول اللّه صلّى‌‌اللّه‌علیه‌و‌آله من عنده سلف فقال بعض المسلمین عندی [فقال أعطه] أربعه أوساق من تمر فأعطاه ثم جاء إلى رسول اللّه صلّى‌‌اللّه‌علیه‌و‌آله فتقاضاه فقال یکون فأعطیک ثم عاد فقال یکون فأعطیک ثم عاد فقال یکون فأعطیک فقال أکثرت یا رسول اللّه فضحک و قال عند من سلف فقام رجل فقال عندی فقال کم عندک قال ما شئت فقال أعطه ثمانیه أوساق فقال الرجل إنما لی أربعه فقال و أربعه أیضا.» حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، مؤسسه آل البیت علیهم‌السلام، قم، اول، 1409 ق، جلد: ۱۸، صفحه: ۱۹۴.

7. «سألت أبا عبد اللّه علیه‌السلام عن الرجل یستقرض من الرجل الدراهم فیرد علیه المثقال أو یستقرض المثقال فیرد علیه الدراهم فقال إذا لم یکن شرط فلا بأس و ذلک هو الفضل کان أبی علیه‌السلام یستقرض الدراهم الفسوله فیدخل علیه الدراهم الجلال فیقول یا بنی ردها على الذی استقرضتها منه فأقول یا أبه إن دراهمه کانت فسوله و هذه خیر منها  فیقول یا بنی إن هذا هو الفضل فأعطه إیاها.» کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، تحقیق: علی‌اکبر غفارى و محمد آخوندى، 8 جلد، تهران، اسلامیه، چهارم، 1407 ق، جلد ۵، صفحه ۲۵۴.

8. تحریر الوسیله، کتاب الدین و القرض، القول فی القرض، مسئله ۱۱، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ۱۴۳۴ ه. ق، ج‌۱، ص ۶۹۵،

9. «فَاِنْ اَعْطاهُ اَکْثَرَ مِمّا اَخَذَهُ بلا شَرْطٍ بَیْنَهُما فَهُوَ مُباحٌ لَهُ، وَ لَیْسَ لَهُ عِنْدَ اللّه ثَوابٌ فیما اَقْرَضَهُ.» حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، مؤسسه آل البیت علیهم‌السلام، قم، اول، 1409 ق، جلد: ۱۸، صفحه: ۱۶۱.

بررسی روایات برتری مردان بر زنان
برتری مردان در روایات ناظر به مسئولیت‌های مالی و سرپرستی است نه جنسیت، و اسلام با تأکید بر عدالت، ملاک برتری را تنها تقوا و عمل صالح می‌داند.

پرسش:

 آیا روایات برتری مردان بر زنان را تأیید می‌کنند یا این برداشت ناشی از سوء‌فهم است؟

پاسخ:

مسئلۀ فضیلت یا برتری مردان بر زنان در منابع روایی، از مباحث چالش‌‌بر‌انگیز و مهم در دین‌‌پژوهی و مطالعات زنان است. احادیثی در منابع روایی دیده می‌‌شود که در ظاهر قائل به برتری‌‌هایی برای صنف مردان در برابر زنان شده‌‌اند؛ درحالی‌که فهم صحیح این نصوص مستلزم فراتر‌رفتن از معنای تحت‌‌اللفظی و ورود به ساحتِ تحلیل احادیث است. این نوشتار درصدد است با رویکردی تحلیلی، میان فضیلت‌‌های ارزشی و تفاوت‌‌های کارکردی در این روایات تفکیک قائل ‌شود.

الف) روایات برتری مردان بر زنان

برخی از روایات فضیلت و برتری مردان بر زنان عبارت‌اند:

1. برتری مردان بر زنان مانند برتری آسمان بر زمین و برتری آب بر زمین

از امام حسن علیه السلام نقل شده است: «جَاءَ نَفَرٌ مِنَ الْیَهُودِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَسَأَلَهُ أَعْلَمُهُمْ عَنْ مَسَائِلَ فَکَانَ فِیمَا سَأَلَهُ أَنْ قَالَ لَهُ مَا فَضْلُ الرِّجَالِ عَلَى النِّسَاءِ فَقَالَ النَّبِیُّ ص کَفَضْلِ السَّمَاءِ عَلَى الْأَرْضِ وَ کَفَضْلِ الْمَاءِ عَلَى الْأَرْضِ فَالْمَاءُ یُحْیِی الْأَرْضَ وَ بِالرِّجَالِ تُحْیَا النِّسَاءُ لَوْ لَا الرِّجَالُ مَا خُلِقَتِ النِّسَاءُ یَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ "الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ"‏ (1) قَالَ الْیَهُودِیُّ لِأَیِّ شَیْ‏ءٍ کَانَ هَکَذَا فَقَالَ النَّبِیُّ ص خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى آدَمَ مِنْ طِینٍ وَ مِنْ فَضْلَتِهِ وَ بَقِیَّتِهِ خُلِقَتْ حَوَّاءُ وَ أَوَّلُ مَنْ أَطَاعَ النِّسَاءَ آدَمُ فَأَنْزَلَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الْجَنَّهِ وَ قَدْ بَیَّنَ فَضْلَ الرِّجَالِ عَلَى النِّسَاءِ فِی الدُّنْیَا أَ لَا تَرَى إِلَى النِّسَاءِ کَیْفَ یَحِضْنَ وَ لَا یُمْکِنُهُنَّ الْعِبَادَهُ مِنَ الْقَذَارَهِ وَ الرِّجَالُ لَا یُصِیبُهُمْ شَیْ‏ءٌ مِنَ الطَّمْثِ قَالَ الْیَهُودِیُّ صَدَقْتَ یَا مُحَمَّد: گروهی از یهودیان نزد پیامبر صلی الله علیه و‌آله آمدند ... آن‌که از همه داناتر بود، به پیامبر صلی الله علیه و‌آله گفت: به من خبر بده مردان بر زنان چه برتری‌‌ای دارند؟ فرمود: مثل برتری آسمان بر زمین و برتری آب بر زمین زنده، زنان به واسطۀ وجود مردان زنده‌‌اند؛ اگر مردها نبودند، زن‌‌ها خلق نمی‌‌شدند و دلیل آن، کلام خدای عزّوجلّ است که فرمود: "مردان، سرپرست و نگهبان زنان‌اند؛ به دلیل برتری‌‌هایى که خداوند [از نظر نظام اجتماع] براى بعضى در برابر بعضى دیگر قرار داده است و به دلیل هزینه‌‌هایى که از اموالشان [دربارۀ زنان] مى‌‌کنند". فردی یهودی گفت: برای چه این‌‌چنین است؟ فرمود: خدا آدم علیه السلام را از گل آفرید و از باقی‌‌ماندۀ آن حوّا خلق شد. نخستین کسی که از زن پیروی کرد، آدم علیه السلام بود و به ‌این‌ واسطه خداوند او را از بهشت بیرون کرد. برتری مردها بر زن‌ها در دنیا روشن است. مگر نمی‌‌بینی که چطور زن‌‌ها حیض می‌‌شوند و به دلیل این پلیدی از عبادت بازداشته می‌‌شوند و مردها حیض ندارند. یهودی گفت: ای محمّد صلّى اللّه علیه و آله راست گفتی» (2).

بر اساس این روایت، مردان از سه حیث بر زنان ترجیح داده شده‌‌اند: الف) وجود مردان اصلی و وجود زنان تبعی است؛ از‌این‌رو مردان به‌مثابۀ آب و زنان چونان زمین دانسته شده‌‌اند. ب) زنان طفیل وجود مردان‌اند و اگر مردان نبودند، زنان خلق نمی‌‌شدند. ج) مردان از برخی جهات طبیعی و جسمی برتر از زنان‌اند، نظیر آنکه زنان گرفتار قذارت حیض‌‌اند و به همین دلیل، گاه از انجام عبادت محروم می‌‌شوند، در‌حالی‌که این ابتلا در مردان وجود ندارد.

منظور از «برتری مردان بر زنان مانند برتری آب در برابر زمین» آن است که همان‌گونه با آب زمین زنده می‌شود، با مردان نیز زندگی زنان به نشاط و شادابی و زایندگی می‌رسد. باید توجه داشت این برتری و درجۀ مردان موجب تکالیف و وظایفی برای آنها شده است که چنین وظایف و تکالیفی را از زنان نخواسته‌‌اند.

2. برتری مردان بر زنان به یک درجه

یونس بن عبد‌الرحمان گوید به امام رضا علیه السّلام گفتم: «جُعِلْتُ فِدَاکَ کَیْفَ صَارَ الرَّجُلُ إِذَا مَاتَ وَ وُلْدُهُ مِنَ الْقَرَابَهِ سَوَاءٌ تَرِثُ النِّسَاءُ نِصْفَ مِیرَاثِ الرِّجَالِ وَ هُنَّ أَضْعَفُ مِنَ الرِّجَالِ وَ أَقَلُّ حِیلَهً فَقَالَ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَضَّلَ‏ الرِّجَالَ‏ عَلَى النِّسَاءِ بِدَرَجَهٍ وَ لِأَنَّ النِّسَاءَ یَرْجِعْنَ عِیَالًا عَلَى الرِّجَالِ: چگونه در زمانى که مردى از دنیا برود و فرزندان او که رابطه خویشاوندى یکسانى با او دارند، زنان به اندازه نصف سهام مردان ارث مى‌‌برند؛ در‌حالى‌که زنان از مردان ناتوان‌‌تر و بیچاره‌‌ترند؟! فرمود: زیرا خداوند مردان را یک درجه بر زنان برترى داده است؛ چرا‌که زنان عائله مردان قرار مى‌‌گیرند» (3). منظور از «درجه»، حق سرپرستی و مدیریت مردان در زندگی و نفقه‌دادن به زنان است که در آیۀ 34 سورۀ «نساء» به آن اشاره شده است.

3. نقصان عقول و ایمان زنان

امام علی علیه السلام پس از فراغت از جنگ جمل، در نکوهش زنان فرمودند: «مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِیمَانِ نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ نَوَاقِصُ‏ الْعُقُولِ‏ فَأَمَّا نُقْصَانُ إِیمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاهِ وَ الصِّیَامِ فِی أَیَّامِ حَیْضِهِنَّ وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَهُ امْرَأَتَیْنِ کَشَهَادَهِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِیثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِیثِ الرِّجَالِ فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ کُونُوا مِنْ خِیَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ وَ لَا تُطِیعُوهُنَّ فِی الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا یَطْمَعْنَ فِی الْمُنْکَر: اى مردم، زنان از نظر ایمان و بهرۀ اقتصادى و موهبتِ عقل کاستى‌هایى دارند؛ امّا کاستى ایمانِ آنها، به دلیل آن است که از نماز و روزه در ایّام عادت باز‌مى‌مانند؛ گواهِ کاستى عقول آنان نیز این است که شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت یک مرد است؛ و اما کاستى بهرۀ اقتصادى آنها دلیلش این است که سهم ارث آنان، نصف سهم مردان است. حال که چنین است، از زنان بد بپرهیزید و مراقب نیکان آنها باشید و در اعمال نیک [به صورت اطاعت بى‌قید‌و‌شرط] از آنان اطاعت نکنید تا در اعمال بد از شما انتظار پیروى نداشته باشند» (4).

بی‌شک هر کدام از کاستى‌هاى سه‌گانه دلیلى دارد؛ ازاین‌رو دلیل اینکه خداوند نماز و روزه را در حالت عادت ماهانه از زنان برداشته است، این است که اوّلاً: زمان عادت، حالت بیمار‌گونه‌اى براى زنان پیدا مى‌شود که نیاز به استراحت بیشتر دارد. ثانیاً: وضع آنها متناسب عبادت و نیایش نیست. همچنین اگر شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است، به این دلیل است که عواطف بر آنان غلبه دارد و اى‌بسا تحت تأثیر عواطف واقع شوند و به نفع کسى یا زیان دیگرى شهادت دهند. اگر هم سهم ارث آنها نیمى از سهم مردان است، اوّلاً: این مسئله تنها دربارۀ فرزندان و همسرهاست، در‌حالى‌که در مورد پدر و مادر در بسیارى از موارد ارث آنها یکى است و نیز در مورد خواهران و برادران و فرزندان آنها در بعضى از موارد ارث. زن در جایگاه مادر یا خواهر در بسیارى از موارد سهم مساوى با مردان دارد. ثانیاً: همۀ نفقات زندگى بر دوش مردان است و زن نه‌تنها نفقه فرزندان را نمى‌پردازد، بلکه شوهر باید نفقه او را بپردازد، هر‌چند از طریق ارث یا طرق دیگرى، مال فراوانى به دست آورد (5).

گفتنی است مقصود از نقص در این روایات، کاهش ارزشی نیست، بلکه تساوی‌نداشتن شهادت مرد و زن که حضرت علیه السلام بیان فرموده‌اند، با نظر به محدودیت طبیعی ارتباطات زن با حوادث و رویدادهای بسیار گوناگون است که مرد در آنها غوطه‌ور است و توانائی دقت و بررسی عوامل و نتایج آنها را بیش از زن داراست. کنجکاوی مرد و نفوذ فکری او در ریشه‌های حوادث یک امر طبیعی است که در نتیجۀ قرار‌گرفتن مرد در امواج گوناگون و تلاطم‌های متنوع زندگی به وجود می‌آید. همچنین مقصود از نقص ایمان زن، نقص رابطه زن با خدا نیست، بلکه مقصود حالت استثنائی موقت است که زن به دلیل حالت عارضی جسمانی که اغلب با دگرگونی‌های روانی همراه است، از فشار تکلیف معین و مقرر رها می‌گردد.

هدف امیر‌مؤمنان علیه السلام بیان تفاوت‌های شخصیت زن و مرد نیست، بلکه اشاره به ویژگی‌های رو‌بنایی زندگی آنهاست. همچنین به تفاوت‌هایی اشاره دارد که زنان در انجام عبادت، شهادت در دادگاه و سهم ارث در برخی از موارد است که این تفاوت‌ها در قرآن کریم نیز ریشه دارد؛ از جمله می‌فرماید: «... وَ اسْتَشْهِدُوا شَهیدَیْنِ مِنْ رِجالِکُمْ فَإِنْ لَمْ یَکُونا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْرى‏: ... و دو نفر از مردان [عادل] خود را [بر این حقّ] شاهد بگیرید. و اگر دو مرد نبودند، یک مرد و دو زن از کسانی که مورد رضایت و اطمینان شما هستند، انتخاب کنید. [و این دو زن باید با هم شاهد قرار گیرند] تا اگر یکی انحرافی یافت، دیگری به او یادآوری کند» (6).

 

ب) روایات برتری شوهران بر زنان

برخی روایات بیان‌کنندۀ برتری شوهران بر همسرانشان است:

1. شوهر حق‌دار‌ترین مردم بر زن

محمّد بن مسلم گوید: امام باقر علیه السّلام فرمود: «جَاءَتِ امْرَأَهٌ إِلَى النَّبِیِّ ص فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا حَقُّ الزَّوْجِ عَلَى الْمَرْأَهِ فَقَالَ لَهَا أَنْ تُطِیعَهُ وَ لَا تَعْصِیَهُ وَ لَا تَصَدَّقَ مِنْ بَیْتِهِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ لَا تَصُومَ تَطَوُّعاً إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ لَا تَمْنَعَهُ نَفْسَهَا وَ إِنْ کَانَتْ عَلَى ظَهْرِ قَتَبٍ‏ وَ لَا تَخْرُجَ مِنْ بَیْتِهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ إِنْ خَرَجَتْ مِنْ بَیْتِهَا بِغَیْرِ إِذْنِهِ لَعَنَتْهَا مَلَائِکَهُ السَّمَاءِ وَ مَلَائِکَهُ الْأَرْضِ وَ مَلَائِکَهُ الْغَضَبِ وَ مَلَائِکَهُ الرَّحْمَهِ حَتَّى تَرْجِعَ إِلَى بَیْتِهَا فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَقّاً عَلَى الرَّجُلِ قَالَ وَالِدُهُ فَقَالَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَقّاً عَلَى الْمَرْأَهِ قَالَ زَوْجُهَا قَالَتْ فَمَا لِی عَلَیْهِ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ مَا لَهُ عَلَیَّ قَالَ لَا وَ لَا مِنْ کُلِّ مِائَهٍ وَاحِدَهٌ قَالَ فَقَالَتْ وَ الَّذِی بَعَثَکَ بِالْحَقِّ نَبِیّاً لَا یَمْلِکُ رَقَبَتِی رَجُلٌ أَبَداً: زنى نزد پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و‌آله آمد و عرض کرد: اى پیامبر، حق شوهر بر همسرش چیست‌؟ فرمود: اینکه اطاعتش کند، از او نافرمانى ننماید، از اموال شوهرش صدقه ندهد مگر با اجازه شوهر، روزه مستحبى نگیرد مگر با اجازه شوهر و شوهرش را از خود منع نکند گرچه بر پشت کوهان شتر باشد و از خانه خارج نشود مگر با اجازه شوهر و اگر بدون اجازه‌اش از خانه خارج شود، فرشتگان آسمان و زمین و فرشتگان غضب و رحمت او را لعن مى‌‌کنند تا هنگامى که به منزل بازگردد. زن عرض کرد: اى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و‌آله، چه کسى بزرگ‌ترین حق را بر مرد دارد؟ فرمود: پدرش. عرض کرد: اى پیامبر خدا، چه کسى بزرگ‌ترین حق را بر گردن زن دارد؟ فرمود: شوهرش. عرض کرد: پس من چه حقّى بر شوهرم - مانند حقّى که او بر من دارد - دارم‌؟ فرمود: نه [حقوق تو مانند حقوق شوهرت نیست] و از هر صد [حقّى که او دارد، تو] یکى [اش را] هم ندارى. زن عرض کرد: به خدایى که تو را به حق برانگیخت، هرگز هیچ مردى مرا تصاحب نخواهد نمود و با هیچ‌‌کس ازدواج نخواهم کرد» (7).

2. سجده زن بر شوهر

امام صادق علیه السلام فرمودند: جماعتی خدمت رسول خدا صلى الله علیه و‌آله آمدند و گفتند: «یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا رَأَیْنَا أُنَاساً یَسْجُدُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَوْ أَمَرْتُ أَحَداً أَنْ یَسْجُدَ لِأَحَدٍ لَأَمَرْتُ الْمَرْأَهَ أَنْ تَسْجُدَ لِزَوْجِهَا: ما گروهی را دیده‌ایم که بعض آنها بعض دیگر را سجده می‌کند. رسول خدا صلى الله علیه و‌آله فرمودند: اگر قرار بود دستور دهم کسى در برابر کسى سجده کند، حتماً به زن دستور مى‌دادم که شوهرش را سجده کند» (8). در شرح این روایت باید گفت سجده نهایت خضوع و تواضع و ابراز اطاعت است و اطاعت زن از مرد که بدان بسیار دعوت شده، قوام‌بخش زندگی و به سود زن و مرد است. البته این اطاعت باید در راستای اطاعت از خدا باشد؛ یعنی هم بر مرد لازم است که فرمان‌هایش در راستای اوامر خدا باشد و هم بر زن لازم است که اطاعتش از مرد مصداق اطاعت از خدا باشد؛ ازاین‌رو نه برای مرد جایز است که امرش مخالف امر خدا باشد و نه برای زن اطاعت از چنین امری پسندیده و جایز است.

در جامعۀ ایمانی که زن و مرد بنده خدا شده‌اند، مرد که رئیس و اداره‌کننده خانواده است، اگر مطاع باشد، جامعه قوام می‌یابد و زن که بعد از مرد دومین رکن خانواده است، اگر در این اطاعت پیش‌قدم باشد، فرزندان هم از او یاد می‌گیرند و مطاع‌بودن مرد خانواده را می‌پذیرند و موجبات دوام و استحکام خانواده و اجتماع فراهم می‌گردد.

به طور کلی این روایت در مقام بیان عظمتِ میثاق ازدواج و لزوم همکاری برای بقای خانواده هستند، نه بیانِ برتریِ وجودیِ مرد. در‌واقع این یک زبانِ تشبیهی برای تأکید بر همبستگی است، نه یک دستورالعمل برای بردگی.

ج) تفکیک فضیلت «ارزشی» از فضیلت «اجرایی»

برای پاسخ به این پرسش که آیا روایات «برتری» مردان را تأیید می‌‌کنند یا خیر، باید میان دو مفهوم «برتری ارزشی و انسانی» و «تفاوت کارکردی و حقوقی» تفکیک قائل شد. بخش بزرگی از آنچه به‌مثابۀ برتری مطلق مرد بر زن برداشت می‌‌شود، ناشی از سوء‌‌فهم در تفسیر یا ندیدن منظومۀ کامل دین است. در‌این‌باره در ادامه به نکاتی توجه داده می‌شود.

1. تقوا ملاک برتری

قرآن کریم با صراحت کامل و قاطعانه هویت و کرامت انسانی زن و مرد را متحد می‌داند و تنها ملاک برتری را تقوا و عمل صالح بیان می‌کند. در ادامه برخی از آیات ذکر می‌شود.

الف) تساوی در خلقت

«یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ: ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیره‌‌ها و قبیله‌‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ [اینها ملاک امتیاز نیست، بلکه] گرامی‌‌ترین شما نزد خداوند با‌تقوا‌ترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است» (9).

ب) تساوی در گرفتن پاداش بر اساس عمل

«فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لا أُضِیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ: خداوند درخواست آنها را پذیرفت [و فرمود] من عمل هیچ عمل‌‌کننده‌‌ای از شما را زن باشد یا مرد ضایع نخواهم کرد؛ شما هم‌نوع‌اید و از جنس یکدیگر» (10).

در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ: هر کسی کار شایسته‌‌ای انجام دهد خواه مرد باشد یا زن، در‌حالی‌که مؤمن است، او را به حیاتی پاک زنده می‌‌داریم و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام می‌‌دادند، خواهیم داد» (11).

ج) تساوی زن و مرد در کسب ارزش‌ها و صفات عالیه انسانی

«إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقِینَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرِینَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمِینَ وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَ الذَّاکِراتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِیماً: به‌یقین مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با‌ایمان و زنان با‌ایمان، مردان مطیع فرمان خدا و زنان مطیع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا، مردان با‌خشوع و زنان با‌خشوع، مردان انفاق‌کننده و زنان انفاق‌کننده، مردان روزه‌دار و زنان روزه‌دار، مردان پاکدامن و زنان پاکدامن و مردانی که بسیار به یاد خدا هستند و زنانی که بسیار یاد خدا می‌‌کنند، خداوند برای همۀ آنان مغفرت و پاداش عظیمی فراهم آورده است» (12).

با وجود این آیات که به‌صراحت و بدون کمترین ابهامی، مرد و زن را از نظر شخصیت و عناصر و اوصاف عالی و ارزشمند، متحد معرفی می‌کند، اهانت و تحقیر زن یا اسناد اهانت و تحقیر زن به اسلام ناشی از بی‌آگاهی از مفاد آیات قرآن کریم است.

2. قوّام‌بودن مردان بر زنان

برتری مردان، نتیجه و مقتضای تکلیف مالی و سرپرستی است نه جنسیت آنها. قوامیت مردان بر زنان حکمی قرآنی است که بر سرپرستی و مدیریت مردان بر زنان و مسائل سرپرستی در خانواده اشاره دارد: «الرِّ‌جَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ: مردان سرپرست و نگهبان زنان‌اند، به دلیل برتری‌هایی که خداوند [از نظر نظام اجتماع] برای بعضی در برابر بعضی دیگر قرار داده است؛ و به دلیل انفاق‌هایی که از اموالشان [در مورد زنان] می‌‌کنند» (13). این آیه به بیان جایگاه، مسئولیت و وظایف مرد در خانواده می‌پردازد. امام صادق علیه السلام فرمودند: «مِنْ سَعَادَهِ الرَّجُلِ أَنْ یَکُونَ الْقَیِّمَ عَلَى‏ عِیَالِهِ‏: سعادت مرد در این است که سرپرست و قیّم خانواده‌‌اش باشد» (14). این روایت، سرپرستی بر خانواده را نشانۀ سعادت مرد دانسته است.

3. عدالت بین مرد و زن

باید توجه داشت اسلام مدّعی تساوی زن و مرد نیست، بلکه مدّعی عدالت بین زن و مرد است؛ زیرا هرگز نمی‌‌توان انکار کرد که تفاوت‌‌هایی بین زن و مرد از نظر روحی، جسمی و ... وجود دارد. همین تفاوت‌‌ها سبب متفاوت‌شدن وظایف هر یک با دیگری می‌شود و این عین عدالت است. بنابراین اگر با وجود تفاوت‌‌ها از هر یک وظایف یکسانی خواسته شود، خلاف عدالت است. از نظر اسلام اگرچه مردان در مسائلی بر زنان برتری داده شده‌‌اند، برتری و درجه آنها موجب تکالیف و وظایفی برای آنها شده است که چنین وظایف و تکالیفی را از زنان نخواسته‌‌اند.

عدالت میان زن و مرد به این معنا نیست که آنها در همه چیز برابرند و همراه یکدیگر گام بردارند؛ درحقیقت جنس زن براى انجام وظایفى متفاوت با مرد آفریده شده است و به همین دلیل احساسات متفاوتى دارد. قانون آفرینش، وظیفۀ حساس مادرى و پرورش نسل‌‌هاى نیرومند را بر عهده او گذارده است؛ به همین دلیل سهم بیشترى از عواطف و احساسات به او داده است؛ از سوی دیگر، وظایف خشن و سنگین‌‌تر اجتماعى بر عهدۀ جنس مرد گذارده شده است و سهم بیشترى از تفکر به او اختصاص دارد. بنابراین اگر بخواهیم عدالت را اجرا کنیم، باید پاره‌اى از وظایف اجتماعى که نیاز بیشترى به اندیشه و مقاومت و تحمل شداید دارد را بر عهده مردان بگذاریم و وظایفى که عواطف و احساسات بیشترى را می‌‌طلبد بر عهده زنان؛ به همین دلیل مدیریت خانواده بر عهده مرد و معاونت آن بر عهده زن گذارده شده است. این مسئله مانع از آن نخواهد بود که زنان در اجتماع، کارها و وظایفى را عهده‌دار شوند که با ساختمان جسم و جان آنها سازگاری دارد و در کنار انجام وظیفه مادرى، وظایف حساس دیگرى را نیز انجام دهند. همچنین این تفاوت مانع از آن نیست که از نظر مقامات معنوى و دانش و تقوا، گروهى از زنان از بسیارى از مردان پیشرفته‌‌تر باشند. قوانینى همچون حق طلاق یا رجوع در عده یا قضاوت به دست مردان (جز در موارد خاصى که به زن یا حاکم شرع حق طلاق داده می‌‌شود) از همین جا سرچشمه می‌‌گیرد و نتیجه مستقیم همین واقعیت است (15).

نتیجه:

از مباحث چالش‌‌بر‌انگیز و مهم در دین‌‌پژوهی و مطالعات زنان، فضیلت یا برتری مردان بر زنان در منابع روایی است. با بررسی دلالی روایات می‌‌توان دریافت که واژۀ «فضیلت» در لسان روایات، لزوماً به معنای برتریِ رتبه ‌ای در پیشگاه الهی نیست. اسلام بر «عدالت» تأکید دارد، نه «تساوی صوری»؛ بنابراین تفاوت‌‌های موجود در حقوق و وظایف (مانند مدیریت خانواده یا تقسیم ارث)، ناشی از نگاه واقع‌‌بینانه به فیزیک، روان و مسئولیت‌‌های اقتصادی مرد و زن در واحد خانواده است. برخی روایات به تفاوت‌های جسمی و روانی ذاتی مردان و زنان اشاره می‌‌کنند، مانند حیض‌شدن و ...؛ ازاین‌رو بیشتر این برتری‌‌ها در متون دینی در چارچوب نقش‌‌ها و مسئولیت‌‌ها تعریف می‌شود و بر اساس آیاتی که بر تقوا و ... توصیه می‌کنند، برتری تکوینی در ارزش انسانی را نفی شده است؛ همچنان که در برخی از روایات جایگاه مادر با این‌که زن است، برتر از دیگران و چه‌بسا حتی از پدر دانسته شده است.

پی‌نوشت‌ها:

1. نساء: 34.

2. محمد بن على ابن‌بابویه؛ علل الشرائع؛ قم: کتاب‌فروشى داورى، 1385 ش، ج‏2، ص512. محمد بن على ابن‌بابویه؛ الأمالی؛ چ 6، تهران: کتابچى، 1376 ش، ص 187، 192 ـ 193.

3. محمد بن یعقوب کلینى؛ الکافی؛ چ 4، تهران: دار‌الکتب الإسلامیه، 1407 ق، ج ‏7، ص 85.

4. محمد بن حسین شریف الرضى؛ نهج‌البلاغه (للصبحی صالح)؛ قم: هجرت، 1414 ق، خطبه 80،

5. ناصر مکارم شیرازى؛ پیام امام امیر‌المؤمنین علیه السلام؛ تهران: دار‌الکتب الاسلامیه‌، 1386 ش، ج 3، ص 291.

6. بقره: 282.

7. محمد بن یعقوب کلینى؛ الکافی؛ ج ‏5، ص 507.

8. محمد بن یعقوب کلینى؛ الکافی؛ ج ‏5، ص 508.

9. حجرات: 13.

10. آل‌عمران: 195.

11. نحل: 97.

12. احزاب: 35.

13. نساء: 34.

14. محمد بن یعقوب کلینى؛ الکافی؛ ج ‏4، ص 13.

15. ناصر مکارم شیرازی؛ تفسیر نمونه؛ تهران، دار‌الکتب الإسلامیه، 1374 ش، ج ‏2، ص 158.

جنگ ایران و اسرائیل
در برخی روایات درباره «قوم مشرق» و «اهل قم» به دلیل قرائن موجود، به ایران و رویارویی با دشمنان اهل‌بیت، از جمله صهیونیست‌ها،تفسیر شده‌اند.

آیا در روایات به جنگ ایران و اسرائیل و پیروزی تسلط ایرانیان به مسجد الاقصی اشاره ای شده است؟

پاسخ:

با جستجو و بررسی در روایات، حدیثی که به جنگ ایران و اسرائیل با ذکر نام آنها تصریح نموده باشد، یافت نشد اما روایاتی وجود دارد که به دلیل وجود برخی قرائن، این مطلب از آنها برداشت کرده اند. در اینجا دو روایت که قرائن بیشتری دارند، آورده می شود. پس از ارائه متن احادیث، قرینه ای که از آن، جنگ ایران و اسرائیل برداشت گردیده، تبیین می شود.

حدیث اول: حدیث انقلاب قوم مشرق

در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است: «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ أَخِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ‏ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ الْحَلَبِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ یَحْیَى بْنِ سَامٍ عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْکَابُلِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام أَنَّهُ قَال‏: «کَأَنِّی بِقَوْمٍ قَدْ خَرَجُوا بِالْمَشْرِقِ یَطْلُبُونَ الْحَقَّ فَلَا یُعْطَوْنَهُ‏ ثُمَ‏ یَطْلُبُونَهُ‏ فَلَا یُعْطَوْنَهُ‏ فَإِذَا رَأَوْا ذَلِکَ وَضَعُوا سُیُوفَهُمْ عَلَى عَوَاتِقِهِمْ فَیُعْطَوْنَ مَا سَأَلُوهُ فَلَا یَقْبَلُونَهُ حَتَّى یَقُومُوا وَ لَا یَدْفَعُونَهَا إِلَّا إِلَى صَاحِبِکُمْ قَتْلَاهُمْ شُهَدَاءُ أَمَا إِنِّی لَوْ أَدْرَکْتُ ذَلِکَ لَاسْتَبْقَیْتُ نَفْسِی لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ (1)؛ قومی در مشرق خروج (قیام و انقلاب) می ‌کنند. حق خویش را از دشمن مطالبه می ‌کنند ولی به آنان داده نمی ‌شود، برای بار دوم، حق خویش را از دشمن مطالبه می‌ کنند اما به آنان داده نمی‌ شود، وقتی چنین می ‌بینند، سلاح های خویش را بر گردن می ‌افکنند (می تواند کنایه از حمله میدانی به دشمن باشد یا قدرت نمایی نظامی)، پس آنچه می‌ طلبند به ایشان می‌ دهند ولی از پذیرفتن آن خودداری می‌ کنند تا اینکه قیام کرده و پرچم حکومت خویش را به امام عصر علیه السلام تحویل می ‌دهند و کشته های این انقلاب و قیام، شهید محسوب می ‌شوند، بدانید اگر من آن زمان را درک کنم، حتماً خود را برای امام مهدی علیه السلام نگاه می ‌داشتم.»

آن چه در این روایت که به حدیث انقلاب قوم مشرق مشهور شده، مورد توجه قرار گرفته عبارت «بِالْمَشْرِق»‏ است که گفته اند منظور از آن، ایرانیان هستند زیرا تصریح شده که حکومت شیعی در مشرق با آرمان زمینه سازی ظهور امام عصر و رساندن پرچم به دست آن حضرت، تشکیل می شود چنان که در رویات می فرماید: «لَا یَدْفَعُونَهَا إِلَّا إِلَى صَاحِبِکُمْ قَتْلَاهُمْ شُهَدَاءُ» بدیهی است با توجه به این که آرمان اصلی انقلاب اسلامی ایران، زمینه سازی برای ظهور است جنگ با هم پیمانان سیاسی و نظامی سفیانی که دشمن اصلی امام زمان علیه السلام است (2)، انجام می شود و بر اساس بشارت غیبی قرآن در آیات ابتدایی سوره روم (3)، از جنگ ایران با دشمن، می توان به جنگ در ادنی الارض (فلسطین) اشاره نمود که منجر به پیروزی ایرانی ها و شادی مومنین می ‌گردد، بنابراین جنگ با دشمن در فلسطین خواهد بود و به قرینه «فَیُقَاتِلُونَ‏ فَیُنْصَرُون»‏، محور شیعی به رهبری ایران در جنگ آینده با اسرائیل قبل از ظهور پیروز خواهند شد. (4)

حدیث دوم: حدیث اهل قم

یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام می گوید محضر آن حضرت نشسته بودم، این آیه را قرائت فرمودند: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا» فَقُلْنَا جُعِلْنَا فِدَاکَ مَنْ هَؤُلَاءِ فَقَالَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ هُمْ وَ اللَّهِ أَهْلُ قُمَّ (5)؛ چون زمان انجام وعده عذاب ما به کیفر نخستین آن دو (تبهکاری و فتنه انگیزی) فرا رسد، بندگان به شدت جنگجو و نیرومند خود را بر ضد شما بر می انگیزیم که برای دستیابی به شما لابه لای خانه ها را به دقت جستجو می کنند، این وعده یقینا انجام شدنی است.» از آن حضرت پرسیدم، آن قوم چه کسانی هستند، سه بار فرمودند: به خدا قسم، آنان اهل قم هستند.»

آن چه در این روایت که به حدیث اهل قم مشهور است مورد توجه است این که قم در ایران واقع شده و منظور از آن در این روایت، قوم ایرانی است.

در روایت دیگری در تفسیر این آیه آمده است «قَوْمٌ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ قَبْلَ خُرُوجِ الْقَائِمِ علیه السلام فَلَا یَدَعُونَ وَتْراً لآِلِ مُحَمَّدٍ إِلَّا قَتَلُوه؛ خداوند این قوم را قبل از خروج قائم بر می انگیزد و هیچ یک از دشمنان اهل بیت علیهم السلام را باقی نمی گذارند.» (6)‏

از این رو، بر اساس این قرائن، چنین برداشت می شود که یکی از احتمالات چنین است که مجازات کنندگان یهود، ایرانیان هستند یعنی عقوبت اول یهود، قبل از ظهور، توسط ایرانیان شیعی رخ خواهد داد. (7)

نتیجه:

درباره جنگ ایران و اسرائیل و شکست اسرائیل توسط ایران، روایتی که تصریح نموده باشد، یافت نشد، اما برخی روایات به این مطلب اشاره کرده اند. دو حدیث «انقلاب قوم مشرق و اهل قم» از این دسته اند. با توجه به قرائن موجود در این دو حدیث، برخی پژوهشگران از آنها جنگ ایران و اسرائیل و پیروزی ایران بر اسرائیل را قبل از ظهور امام عصر علیه السلام از آنها برداشت نموده اند.

پی نوشت ها:

1. ابن أبی زینب، محمد بن ابراهیم‏، الغیبه للنعمانی، ‏محقق/مصحح، غفارى، على اکبر، تهران، نشر صدوق، چاپ اول، 1397ق، ص273.

2. «السُّفْیَانِیُّ یُقَاتِلُ الْقَائِم؛ سفیانى با قائم آل محمّد علیه السّلام خواهد جنگید.»‌ ابن بابویه، محمد بن على، معانی الأخبار، محقق/مصحح، غفارى، على اکبر، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ اول، 1403ق، ص346؛ « أَ مَا یَعْلَمُون‏ أَنَّهُ إِنَّمَا یَقْتُلُ السُّفْیَانِیَّ؛ آیا نمى‏دانند که همانا باید سفیانى کشته شود.» کلینى، محمد بن یعقوب، الکافی، محقق/مصحح، غفارى على اکبر و آخوندى، محمد، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ چهارم، 1407ق، ج8، 331.

3. «الم غُلِبَتِ الرُّومُ فی‌ أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ فی‌ بِضْعِ سِنینَ ... وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّه‌ (سوره روم، آیه ۱-۵.)

4. ر.ک: پورسیدآقایی، تاملی در سوره روم بشارت فتح فلسطین، ص ۱۹-۳۱. پورسیدآقایی، نقش ایرانیان در عصر ظهور، فصلنامه پژوهش های مهدوی، ش ۲۵، ص ۲۸-۳۰.

5. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوار، محقق/مصحح، جمعى از محققان‏، بیروت، دار إحیاء التراث العربی چاپ دوم، 1403ق، ج57، ص216.

6. کلینى، محمد بن یعقوب، الکافی، محقق/مصحح، غفارى على اکبر و آخوندى، محمد، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ چهارم، 1407ق، ج8، 206.

7. برای آگاهی بیشتر در این رابطه رجوع نمایید به مقاله مواجهه امام زمان با قوم یهود در عصر ظهور، پورسیدآقایی، فصلنامه مشرق موعود، ش ۴۲، ص ۶۵-۶۷ و همچنین مقاله نقش ایرانیان در عصر ظهور، پورسیدآقایی، فصلنامه پژوهش های مهدوی، ش ۲۵، ص26.

بررسی تفاوت نصرت الهی در میان مؤمنان و غیرمؤمنان
نصرت الهی در قرآن به معنای ثبات و پیشروی جبهۀ حق است، نه برخورداری مادی؛ رفاه یا فقر معیار نزدیکی به خدا نیست و دنیا عرصۀ آزمون است، نه پاداش نهایی.

پرسش:

اگر «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ» است، چرا خیلی‌ها که مؤمن و یاری‌دهندۀ خدا هستند، یاری نمی‌شوند و از جهت مالی و زیبایی و ... ضعیف هستند؟ می‌دانم بعضی مؤمنان هم وضعیت خوبی دارند و بعضی غیرمؤمنان هم وضع بدی دارند؛ اما نمی‌فهمم چرا نصرت خدا به همۀ مؤمنان نمی‌رسد و بسیاری از مؤمنان وضع خوبی ندارند و از آن‌سو بسیاری از غیرمؤمنان وضع خوبی دارند و مشمول نصرت خدا شده‌اند؟

پاسخ:

آیۀ «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ» (1) وعده‌ای الهی است که در نگاه نخست ممکن است چنین فهمیده شود: هر کسی مؤمن باشد و دین خدا را یاری کند، باید از نظر مالی، ظاهری، موقعیت اجتماعی و رفاه دنیوی در وضعیت مطلوبی قرار گیرد؛ درحالی‌که تجربۀ زیستۀ بسیاری از مؤمنان و حتی گزارش‌های تاریخی قرآن از سرنوشت پیامبران و صالحان نشان می‌دهد که چنین برداشت ساده‌ای با واقعیت سازگار نیست. پرسش این نوشتار نیز دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد: چرا با وجود این وعدۀ الهی، «بیشتر» مؤمنان از نظر دنیوی در تنگنا هستند؟ آیا وعدۀ الهی تحقق نیافته است یا ما آن را نادرست فهمیده‌ایم؟

برای پاسخ، باید معنای «نصرت الهی»، قلمرو آن و نسبتش با دنیا و آخرت را دقیق‌تر بازخوانی کنیم.

نکتۀ اول: نصرت الهی لزوماً به معنای رفاه مادی نیست

«یاری خدا» در قرآن، بیش از آنکه به رفاه شخصی معنا شود، به پایداری در مسیر حق و غلبۀ جبهۀ حق اشاره دارد. خداوند در ادامۀ همان آیه می‌فرماید: «وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ»؛ یعنی خداوند گام‌های شما را استوار می‌کند. بنابراین معنای کل آیه این است: «اى کسانى که ایمان آورده‌اید، اگر خدا را یارى کنید، شما را یارى مى‌کند و گام‌هایتان را استوار مى‌سازد».

استواری قدم‌ها قبل از آنکه نشانۀ ثروت و زیبایی باشد، نشانۀ ثبات ایمانی، مقاومت اخلاقی و عدم فروپاشی درونی است. اگر نصرت الهی الزاماً به ثروت بود، باید انبیا که یاری‌کنندگان حقیقی خدا بودند، ثروتمندترین و مرفه‌ترین انسان‌ها می‌بودند؛ درحالی‌که قرآن دربارۀ بسیاری از آنان از فقر، طرد اجتماعی و سختی‌های طاقت‌فرسا سخن می‌گوید.

به تعبیر دقیق‌تر، این آیه در فضای جهاد جمعی، مسئولیت تاریخی و اقامۀ حق در سطح جامعه نازل شده است، نه برای آنکه به هر مؤمن تضمین دهد که در زندگی شخصی خود به رفاه، قدرت یا موفقیت‌های دنیوی دست خواهد یافت. ممکن است مؤمنی در عرصۀ فردی با فقر، ضعف یا فشارهای سنگین روبرو باشد، در همان حال نیز حرکت ایمان در مقیاس تاریخ به پیش رود و مسیر حق تثبیت شود. تجربۀ صدر اسلام نیز چنین بود؛ بسیاری از یاران پیامبر نه برخوردار از ثروت و موقعیت بودند و نه حتی امنیت و آسایش داشتند، برخی به سخت‌ترین شکنجه‌ها مبتلا شدند و برخی جان خود را از دست دادند؛ اما همین ایستادگی‌ها زمینه‌ساز پیروزی اسلام و ماندگاری پیام آن شد. در این منطق، نصرت الهی بیش از آنکه به کامیابی فردی در دنیا گره خورده باشد، به سرنوشت حق در دنیا و سعادت ابدی آن فرد در زندگی ابدی (آخرت) پیوند خورده است.

نکتۀ دوم: دنیا عرصۀ آزمون است، نه صحنۀ پاداش نهایی

قرآن کریم بارها یادآور می‌شود که دنیا جایگاه امتحان انسان است، نه محل تحقق کامل پاداش و کیفر. بر همین اساس می‌فرماید: «خداوند مرگ و زندگی را آفرید تا انسان‌ها را بیازماید که کدام‌یک نیکوکارترند» (2). این آیه نشان می‌دهد که حیات دنیوی با همۀ کوتاهی و ناپایداری‌اش، صحنۀ آزمایش مستمر الهی است. انسان در جریان زندگی، در موقعیت‌های متنوعِ نعمت و محرومیت، قدرت و ضعف، سلامت و رنج قرار می‌گیرد تا باورها، انتخاب‌ها و واکنش‌های درونی‌اش آشکار شود. اگر قرار بود ایمان همواره با رفاه و آسایش همراه باشد، حقیقت آزمون الهی از میان می‌رفت: «آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها مى‌شوند و مورد آزمایش قرار نمى‌گیرند؟» (3).

بنابراین فقر، ضعف ظاهری یا محرومیت اجتماعی می‌تواند جزئی از سناریوی امتحان ایمان باشد، نه نشانۀ رهاشدگی از سوی خدا. کامیابی یا ناکامی در زندگی دنیوی، معیار قطعی سنجش ایمان و منزلت انسان نزد خداوند نیست؛ چراکه ملاک واقعی کرامت، تقواست: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ» (4). نعمت‌ها یا محرومیت‌های این جهان نقش آزمون دارند، نه داوری نهایی. بر همین اساس پاداش حقیقی و کامل انسان به عرصه‌ای فراتر از دنیا واگذار شده است؛ چنان‌که قرآن تصریح می‌کند: «هر کسی مرگ را می‌چشد و شما پاداش خود را به طور کامل در روز قیامت خواهید گرفت؛ آنها که از آتش [دوزخ] دور شده و به بهشت وارد شوند، نجات یافته و رستگار شده‌اند و زندگی دنیا، چیزی جز سرمایه فریب نیست» (5).

نکتۀ سوم: توزیع امکانات دنیوی تابع سنت‌های طبیعی و اجتماعی است

قرآن به‌صراحت نشان می‌دهد که خداوند از عطای خود هم به اهل ایمان می‌دهد و هم به منکران؛ ازاین‌رو نعمت‌های دنیوی بر اساس سنت‌های علّی و اجتماعی توزیع می‌شوند، نه ایمان یا کفر: «هر یک از این دو گروه [دنیاطلب و آخرت‌طلب] را از عطای پروردگارت بهره و کمک می‌دهیم و عطای پروردگارت هرگز [از کسی] منع نشده است» (6).

ثروت، زیبایی، قدرت اقتصادی و حتی سلامت، تابع عواملی چون ساختارهای اقتصادی، روابط اجتماعی، ارث، جغرافیا، تلاش فردی و گاه ظلم دیگران است. ایمان در منطق دین قرار نیست قوانین طبیعی، اقتصادی و اجتماعی جهان را معلق کند یا جای آنها بنشیند؛ یعنی مؤمن‌بودن کاملاً خودکار فقر را به ثروت، ضعف را به قدرت یا نابرابری را به عدالت تبدیل نمی‌کند. ایمان جای این عوامل را نمی‌گیرد، بلکه به انسان شیوۀ مواجهۀ اخلاقی و معنوی با آنها را می‌آموزد؛ یعنی اینکه چگونه در فقر، کرامت خود را حفظ کند، در ثروت طغیان نکند، در نابرابری عدالت‌خواه بماند و در رنج هدف زندگی را از دست ندهد و بی‌تاب نگردد تا نزد خدا محبوب شود و سعادتمند گردد.

نکتۀ چهارم: ثروت همیشه نشانۀ خوشبختی نیست

خداوند متعال در قرآن هشدار می‌دهد که برخی نعمت‌ها نه نشانۀ لطف، بلکه مقدمۀ سقوط تدریجی‌اند؛ مفهومی که از آن با عنوان «استدراج» یاد می‌شود: «به‌تدریج از جایی که نمی‌دانند، گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد و به آنها مهلت می‌دهم [تا مجازاتشان دردناک‌تر باشد]؛ زیرا طرح و نقشه من، قوی [و حساب‌شده] است» (7).

بر اساس این منطق، گسترش ثروت، قدرت یا رفاه برای برخی افراد (نه همه)، مهلت الهی برای فرو‌رفتن عمیق‌تر در غفلت و گناه است نه پاداش. بنابراین وضعیت ظاهراً «خوب» برخی غیرمؤمنان یا ظالمان، نه‌تنها دلیلی بر حقانیت مسیر آنان نیست، بلکه می‌تواند نشانۀ تأخیر در عذاب و سنگین‌تر‌شدن حساب نهایی باشد. بر اساس این نگرش، مقایسۀ سادۀ وضع مادی مؤمن و غیرمؤمن بدون توجه به مفهوم امتحان، امهال و استدراج، به درک نادرستی از عدالت و نصرت الهی می‌انجامد.

نکتۀ پنجم: فقر همیشه نشانۀ شکست نیست

در منطق قرآن، نداشتن همواره به معنای محرومیت یا ناکامی نیست، بلکه گاهی محدودیت و تنگنا گونه‌ای از نصرت الهی به شمار می‌آید. قرآن تصریح می‌کند که گسترش بی‌حدّ روزی برای همۀ انسان‌ها، می‌تواند زمینۀ طغیان و فساد را فراهم کند؛ ازاین‌رو خداوند رزق را به اندازه و متناسب با حکمت خود می‌فرستد: «و اگر خدا روزى را بر بندگانش فراخ گرداند، به‌یقین در زمین سر به عصیان برمى‌دارند؛ ولی آنچه را بخواهد به اندازه‌اى [که مصلحت است‌] فرو مى‌فرستد. به‌راستى که او به [حال‌] بندگانش آگاهِ بیناست» (8).

بر این اساس، برخی محرومیت‌ها نه نشانۀ بی‌مهری الهی، بلکه ابزار مراقبت و تربیت انسان‌اند تا او را از غرور، خودبزرگ‌بینی و سقوط اخلاقی حفظ کنند. همان‌گونه که ثروت و رفاه برای برخی افراد آزمونی دشوار و خطرناک است، فقر و محدودیت نیز برای برخی دیگر آزمونی سنجیده‌تر و متناسب‌تر با ظرفیت روحی آنان به شمار می‌آید.

البته باید توجه داشت که این تحلیل‌ها به معنای آن نیست که ما حق قضاوت غیبی دربارۀ افراد داشته باشیم؛ چراکه ما نمی‌دانیم فقر یا تنگنای زندگی یک شخص در‌نهایت به سود اوست یا به زیانش. علم به حکمت‌های پنهان در اختیار خداوند است نه انسان‌ها؛ ازاین‌رو هیچ‌کس مجاز نیست با تکیه بر چنین تحلیل‌هایی نتیجه بگیرد که «پس این فقر حتماً به مصلحت اوست»؛ در‌نتیجه از تلاش برای بهبود شرایط خود یا از یاری‌رساندن به دیگران دست بکشد. قرآن هم‌زمان که از حکمت الهی در توزیع رزق سخن می‌گوید، انسان را به تلاش، عدالت‌خواهی، انفاق و رفع محرومیت فرا‌می‌خواند. ما مأمور به انجام وظیفه‌ایم؛ وظیفۀ تلاش، کمک، اصلاح و حمایت از رشد انسان‌ها و خداوند نیز بر اساس علم و حکمت و در‌نظر‌گرفتن مصالح کل جهان، نتیجه‌ها را رقم می‌زند.

نتیجه:

سوءتفاهم اصلی این پرسش، از یکی‌دانستن «نصرت الهی» با «بهره‌مندی دنیوی» پدید می‌آید. قرآن تصویری عمیق‌تر از زندگی ارائه می‌دهد: دنیا میدان امتحان است، نه محل داوری و پاداش نهایی؛ نعمت و محرومیت هر دو ابزار آزمون‌اند و معیار کرامت نزد خدا، نه دارایی و ظاهر بلکه ایمان، تقوا و پایداری اخلاقی است. ممکن است مؤمنی در زندگی شخصی در تنگنا باشد، اما در همان حال در صف یاری‌دهندگان حق قرار گیرد و سهمی واقعی در پیشرَوی حقیقت داشته باشد. از سوی دیگر رفاه برخی غیرمؤمنان نه دلیل حقانیت مسیر آنان است و نه نشانۀ رضایت الهی. انسان‌ها مأمور به وظیفه‌اند: تلاش، عدالت‌خواهی، یاری محرومان و حفظ کرامت انسانی؛ ازاین‌رو داوری نهایی دربارۀ پاداش‌ها و سرنوشت‌ها، در اختیار خدایی است که از غیب و احوال انسان‌ها خبر دارد.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمد: 7.

2. «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» (ملک: 2).

3. «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ» (عنکبوت: 2).

4. حجرات: 13.

5. «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ ۗ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ ۖ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّهَ فَقَدْ فَازَ ۗ وَمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ» (آل‌عمران: 185).

6. «کُلًّا نُمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ ۚ وَمَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا» (اسراء: 20).

7. «سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُونَ وَأُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ» (اعراف: 182 – 183).

8. «وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَلَکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ» (شوری: 27).

موروثی‌سازی ولایت فقیه
ساختار انتخاب رهبر، با ساختار پادشاهی موروثی متفاوت است. در ساختار موروثی،هیچ حق انتخابی وجود ندارد،اما در اینجا بر اساس شرایط و شایستگی‌ها انتخاب صورت می‌گیرد.

پرسش:

آیا انتخاب آیت الله سیدمجتبی خامنه ای به رهبری جمهوری اسلامی ایران، موروثی‌سازی ولایت فقیه نیست؟

پاسخ:

1. ساختار انتخاب رهبر، با ساختار پادشاهی موروثی متفاوت است. در ساختار موروثی، هیچ حق انتخابی وجود ندارد، اما در اینجا بر اساس شرایط و شایستگی‌ها انتخاب صورت می‌گیرد.
2. گزیش فرزند به عنوان جانشین در فرایندهای غیرموروثی مانند مرجعیت و علم و دانش نیز اتفاق می افتد. به عنوان نمونه بسیاری از فرزندان علمای بزرگ، جانشین پدرانشان شده و خدمات علمی حتی بزرگتر از پدران خویش ارایه داده‌اند. بنابراین صرف جانشینی فرزند به معنای موروثی بودن نیست.
3. مجلس خبرگان برای تعیین جانشین رهبر تعبیه شده است. اگر فرزند رهبر، بهترین انتخاب است و به این دلیل که فرزند رهبر سابق است، کنار نهاده شود، هم ظلم به شخص و هم ظلم به ملت است. فرزند رهبر سابق بودن نباید مانع بهترین انتخاب مجلس خبرگان شود.
4. ولی فقیه جدید، لازم است مدت زمانی را برای ایجاد تعامل با نهادهای زیر نظر خویش صرف کند، این مساله درباره ایت الله سیدمجتبی خامنه‌ای از پیش انجام شده است؛ چرا که در مواردی ایشان مشاور امام شهید بوده و در مواردی نیز رابط پدر با این نهادها بوده اند. در وضعیت فوق بحرانی کنونی، انتخاب ایشان، که به دلیل وجود شایستگی های وی است، می تواند ما را چندین سال به پیش ببرد.
5. در ساختارهای موروثی، معمولا فرزند بزرگتر وارث تاج و تخت است در حالی که آقا سید مجتبی فرزند بزرگتر نیست و اگر قرار به موروثی‌بودن باشد، انتخاب ایشان اتفاقا نقض ساختار موروثی است.
6. جایگزینی فرزند در ساختارهای دموکراتیک نیز امکان دارد و به مراتب اتفاق افتاده است در آمریکا، کره جنوبی، هند و ... بارها این موضوع تجربه شده و هیچکس آن را موروثی نخواهنده است.
7. در ساختارهای موروثی، وارث خود، طالب میراث پدر است، در حالی که در اینجا شخص آیت الله مجتبی خامنه ای هیچ ادعایی ندارد و چه بسا چون پدر، از پذیرش این مسئولیت خطیر، کناره می‌گیرد، که البته اگر انتخاب خبرگان باشد، تکلیف ملی و شرعی اوست.  
8. در ساختارهای موروثی، فرزند، وارث دارایی های بی حد و حصر پدر است و قدرت سیاسی نیز بخشی از این دارایی است. در حالی که امام شهید هیچ دارایی خاصی نداشت تا همراه با قدرت سیاسی آن را به ارث بگذارد. او مسئولیتی داشت که به نحو احسن انجام داد و مسئولیت به ارث نمی رسد الا اینکه شایستگی وجود داشته باشد و اگر شایستگی وجود داشته باشد، دیگر نام ارث نهادن بر آن خطاست.

چرایی عدم استجابت برخی دعاهای انبیاء
استجابت دعا در نظام الهی مشروط به حکمت و قابلیت هدایت است و عدم اجابت برخی دعاها نشانه نقص پیامبران نیست، بلکه نمود تسلیم و معرفت آنان به سنت‌های الهی است.

پرسش:

استجابت دعا در قرآن:

 بر اساس آیات: هود/45-46، توبه/114، ممتحنه/4، توبه/80، منافقون/6 و ...، برخی دعاهای انبیاء مستجاب نشده است. در ارتباط با این موضوع، با این پرسش مواجه می‌شویم که رمز عدم پذیرش این دعاها چیست؟ مگر پیامبران با آداب استجابت دعا آشنا نبودند؟ آیا عدم پذیرش دعای انبیا، برای آنان نقص محسوب نمی‌گردد؟

پاسخ:

مسئله دعا و استجابت آن، از مفاهیم کلیدی در نظام معرفتی قرآن کریم به شمار می‌رود. درحالی‌که خداوند وعده اجابت دعا را داده است، (۱) در برخی موارد دعا یا استغفار پیامبران درباره برخی افراد پذیرفته نشده است. این مسئله ممکن است این پرسش را ایجاد کند که چرا دعای پیامبران، باوجود مقام والای عصمت و قرب الهی، در برخی موارد پذیرفته نشده است؟ آیا این امر نشان‌دهنده نقص در مقام آنان یا عدم آگاهی آنان از شرایط استجابت دعاست؟ بررسی دقیق آیات قرآن نشان می‌دهد که عدم پذیرش برخی دعاها نه‌تنها نقص محسوب نمی‌شود، بلکه خود بخشی از نظام حکیمانه الهی و جلوه‌ای از کمال معرفتی و عبودیت پیامبران است.

 

اصل بنیادین حاکمیت حکمت و سنت الهی بر دعا

نخست باید توجه داشت که در منطق قرآن، دعا هرگز به معنای تحمیل اراده بنده بر خداوند نیست، بلکه دعا نوعی درخواست در چارچوب حکمت الهی است. خداوند عالِم مطلق است و مصالح واقعی بندگان را بهتر از خود آنان می‌داند؛ بنابراین، استجابت دعا مشروط به هماهنگی آن با سنت‌های الهی و نظام حکمت اوست؛ به‌عبارت‌دیگر، دعا یکی از اسباب است، نه ‌تنها‌سبب. اگر دعایی با سنت قطعی الهی، مانند تحقق عذاب برای کافران لجوج یا محرومیت افراد معاند از مغفرت تعارض داشته باشد، پذیرفته نخواهد شد و این مسئله درباره دعاهای برخی پیامبران نیز صادق است.

پیامبران، به‌عنوان کامل‌ترین بندگان خدا، در اوج عبودیت و تسلیم قرار داشتند. آنان دعا و استغفار می‌کردند نه برای تحمیل خواسته خود، بلکه برای انجام‌وظیفه بندگی. هنگامی‌که پاسخ الهی خلاف درخواست آنان بود، با کمال تسلیم آن را پذیرفتند.

 

تحلیل ماجرای حضرت نوح علیه‌السلام و درخواست او

بر اساس آموزه‌های قرآن کریم، پیامبران ذاتاً عالم به غیب نبوده و تنها از راه تعلیم الهی به اسرار غیبی آگاه می‌شوند، بر همین اساس در آیات ۴۵ و ۴۶ سوره مبارکه هود، هنگامی‌که فرزند حضرت نوح علیه‌السلام در طوفان غرق شد، آن حضرت با توجه به وعده الهی مبنی بر نجات اهل خود، این پرسش را مطرح کرد که چگونه باوجود وعده الهی، فرزندش که از اهل اوست غرق شده است، درحالی‌که یقین داشت خدا احکم الحاکمین است و حکمت، علم، عدل، عصمت و قدرتش مطلق است و کمبودی از سوی او نیست؛ بنابراین سؤال حضرت نوح علیه‌السلام درخواست نجات پسرش نبود؛ زیرا این سؤال پس از غرق شدن پسرش بود؛ نه پیش از آن؛ در آن لحظه برای نوح علیه‌السلام روشن شده بود پسرش کافر است و به دلیل کفر، از زمره اهل نجات نیست و پیامبر خدا هرگز برای فرد کافر درخواست آمرزش نمی‌کند؛ بنابراین، سؤال حضرت نوح علیه‌السلام برای فهم رخداد غرق پسرش بود؛ نه درخواست نجاتش در دنیا یا درباره مغفرت او در آخرت. (۲)

 

استغفار حضرت ابراهیم علیه‌السلام برای عمویش آزر

قرآن کریم تصریح می‌کند که پیامبر و مؤمنان حق ندارند برای مشرکانی که دشمنی‌شان با خدا و دوزخی بودنشان برای آن‌ها ثابت شده است، طلب آمرزش کنند؛ و این حکم، از احکام ثابت و تغییرناپذیر دین الهی است. استغفار، همچون دعا، در حقیقت درخواست برقراری و تقویت پیوند با خداست. ازاین‌رو، طلب آمرزش برای مشرک که پیوند خود را با خدا به‌کلی گسسته و دشمنی آنان با خدا و دوزخی بودنشان قطعی و آشکار شده است، کاری بیهوده و بی‌معنا، بلکه حرام و نارواست. (۳) حضرت ابراهیم علیه‌السلام در برابر تندخویی و تهدید عمویش آزر به‌جای مقابله‌به‌مثل، با حلم و بردباری، طلب آمرزش و هدایت و استغفار را به او وعده داده بود و این زمانی بود که جهنمی بودن و دشمنی‌اش با خدا روشن نبود و هنگامی‌که دوزخی بودن و خداستیزی او برای ابراهیم علیه‌السلام روشن شد، از او بیزاری جست و خدای سبحان آن حضرت را الگوی کامل تبرّی از مشرکان معرفی کرد؛ (۴) بنابراین، استغفار زمانی مؤثر است که کفر و عناد قطعی نباشد، اما هنگامی‌که کفر و عناد قطعی شود، استغفار اثری نداشته و بیهوده است.

 

بی‌فایده بودن استغفار برای منافقین

همچنین قرآن کریم بیان می‌کند که استغفار یا عدم استغفار پیامبر برای منافقین یکسان است، (۵) چون طلب مغفرت کردن براى آنان کمترین فایده و اثرى ندارد. این امر نه به‌دلیل بی‌اثر بودن دعای پیامبر، بلکه به‌سبب کفر منافقان است که مانع از شمول مغفرت است و این مانع با بودونبود استغفار برطرف نمى‌شود، بنابراین عدم تأثیر استغفار پیامبر برای منافقان بدان‌جهت است که آن‌ها به خدا و رسولش کفر ورزیدند و با کفر و نفاق خود، فاسق شده و از مسیر عبودیت خارج شده‌اند و خدا مردم فاسق را هدایت نمى‌کند، درحالی‌که مغفرت، هدایت به‌سوی سعادت و کمال است، به‌همین‌دلیل مغفرت شامل ایشان نمى‌گردد. (۶)

 

نتیجه‌گیری

بر اساس آموزه‌های قرآن کریم، دعا در چارچوب حکمت و سنت‌های قطعی الهی تحقق می‌یابد و هرگز به معنای تحمیل اراده بنده بر خداوند نیست. پیامبران الهی، به‌عنوان کامل‌ترین بندگان خدا، دعا و استغفار را از سر عبودیت و امتثال وظیفه انجام می‌دادند، نه برای تغییر سنت‌های قطعی الهی و در مواردی اگر دعای آنان به‌حسب ظاهر به اجابت نرسیده است، این امر نه نشانه نقص در مقام آنان، بلکه جلوه‌ای از حاکمیت حکمت الهی و نشانه تسلیم کامل آنان در برابر اراده خداوند است.

 

پاسخ اجمالی

بر اساس آموزه‌های قرآن کریم، دعا در چارچوب حکمت و سنت‌های قطعی الهی تحقق می‌یابد و اجابت آن مشروط به وجود شرایط و نبود موانع است. ازاین‌رو، عدم پذیرش برخی دعاها یا استغفار پیامبران، نه به سبب نقص در مقام عصمت یا قرب الهی آنان، بلکه به دلیل وجود موانعی مانند کفر و عناد قطعی افراد مورد دعا بوده است؛ زیرا سنت الهی بر این تعلق گرفته که مغفرت شامل کسانی شود که قابلیت هدایت و بازگشت دارند. پیامبران نیز از سر عبودیت دعا می‌کردند و در صورت عدم اجابت، باکمال تسلیم، اراده حکیمانه خداوند را می‌پذیرفتند.

 

منابع جهت مطالعه بیشتر

جوادی آملی، عبدالله، تسنیم، ایران - قم، نشر اسراء، ج ۳۸ صص ۳۵۵ تا ۳۵۹ و ج ۳۵ صص ۳۷۶ تا ۳۸۴؛

طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت - لبنان، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۳۵۲ ش، ج ۹ ص ۳۵۱ و ۳۹۷.

پی‌نوشت‌ها:

۱. سوره غافر آیه ۶۰.

۲. ر.ک: جوادی آملی، عبدالله، تسنیم، ایران - قم، نشر اسراء، ج ۳۸ صص ۳۵۵ تا ۳۵۹.

۳. ر.ک: جوادی آملی، عبدالله، تسنیم، ایران - قم، نشر اسراء، ج ۳۵ صص ۳۷۶ و ۳۸۴؛ طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت - لبنان، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۳۵۲ ش، ج ۹ ص ۳۹۷.

۴. ر.ک: جوادی آملی، عبدالله، تسنیم، ایران - قم، نشر اسراء، ج ۳۵ صص ۳۷۶ تا ۳۸۴.

۵. سوره توبه آیه ۸۰ و سوره منافقون آیه ۶.

۶. ر.ک: طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت - لبنان، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۳۵۲ ش، ج ۹ ص ۳۵۱.

دلیل بیان‌نشدن همۀ امور در قرآن برای جلوگیری از اختلاف
جامعیت قرآن در بیان اصول کلی و ارجاع به عقل و معصوم تحقق یافته و اختلاف‌های دینی ناشی از حسادت و برتری‌طلبی انسان‌ها، نه نادانی آنان است.

پرسش:

همۀ فرقه‌های اسلامی بر سر قرآن امروزی اتفاق‌نظر دارند. قرآن نیز مدعی است هیچ تر و خشکی وجود ندارد که آن را بیان نکرده باشد؛ در‌حالی‌که بیان بسیاری از مسائل در قرآن نیامده است، حتی از نظر مسائل دینی و مذهبی نیز کامل نیست؛ یعنی بخش قابل وجهی از مسائل معرفتی هم در قرآن یافت نمی‌شود. ازاین‌رو طرفداران فرقه‌های مختلف اسلام نه‌تنها بر تعداد اصول دین با یکدیگر توافق ندارند، بلکه در احکامی همچون نماز، خمس، زکات و دیگر احکام فروع دین نیز اختلاف‌نظر دارند.

پاسخ :

مسلمانان پس از پیامبر خدا علیه و آله السلام به دو فرقۀ اصلی شیعه و سنی تقسیم شدند و به‌مرور از هر کدام از این دو فرقه‌ به شاخه‌های مختلفی منشعب شد؛ ازاین‌رو امروزه شاهد ده‌ها فرقه مختلف اسلامی هستیم. اختلاف‌های فرقه‌های اسلامی متنوع و متعدد است و اختصاصی به عقاید یا احکام ندارد و شامل هر دوی اصول و فروع دین می‌شود. به باور برخی اگر خداوند در قرآن درباره موارد اختلاف اظهارنظر کرده بود، امروز شاهد اختلاف نبودیم. در این نوشتار این باور بررسی و نقد می‌شود.

 

کتاب مبین

بر اساس آیۀ 59 سورۀ «انعام» هیچ تر و خشکی نیست جز اینکه در «کتاب مبین» ثبت شده است: «وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّهٍ فِی ظُلُمٰاتِ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ: و کلیدهای غیب فقط نزد اوست و کسی آنها را جز او نمی‌داند. و به آنچه در خشکی و دریاست، آگاه است. و هیچ برگی نمی‌افتد مگر آنکه آن را می‌داند. و هیچ دانه‌ای در تاریکی‌های زمین، و هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتابی روشن [ثبت] است».

میان مفسران دربارۀ منظور از «کتاب مبین» در این آیه، اختلاف است؛ اما بیشتر آنان با هم اتفاق‌نظر دارند که منظور از این کتاب، قرآن نیست. بیشتر مفسران منظور از «کتاب مبین» را لوح محفوظ می‌دانند (1) و برخی دیگر نیز آن را به «علم الهی» تفسیر کرده‌اند (2).

 

جامع‌بودن قرآن در امور هدایتی

بی‌شک قرآن کتاب هدایت است (3) و همۀ نیاز بشر در زمینۀ هدایت و سعادت را بیان کرده است (4)؛ اما این امر منافاتی با بیان موارد اصلی و کلی به‌اجمال و ارجاع به دو حجت باطنی و ظاهری، یعنی عقل و معصومان علیهم السلام برای تبیین (5)، تعلیم (6) و تکمیل ندارد؛ درست مانند کتب درسی که کلیات را بیان می‌کنند و توضیح کلیات و تعلیم موارد دیگری که آنها نیز همانند مطالب کتاب لازم و ضروری هستند را بر عهده معلم می‌گذارند و این روش با جامعیت آنها منافاتی ندارد.

 

نگفتن قرآن، دلیل اختلاف نیست

نباید گمان کنیم که اگر خداوند همه مطالب را در قرآن گفته بود، دیگر اختلافی رخ نمی‌داد. حضرت موسی، هارون را جانشین خود معرفی کرد؛ اما بنی‌اسرائیل نه‌تنها از سامری پیروی کردند و درنتیجه، گوساله‌پرست شدند، بلکه قصد جان هارون را نیز کردند (7). یا خداوند طالوت را با ذکر نامش به بنی‌اسرائیل معرفی کرد؛ اما آن‌ها با او مخالفت کردند (8). اهل کتاب پیامبر خدا علیه و آله السلام را همانند فرزندانشان می‌شناختند؛ اما به حضرت ایمان نیاوردند (9). ده‌ها آیه و حدیث متواتر تکلیف مسلمانان در زمینه خلیفه بلافصل پیامبر خدا را مشخص کرده‌اند (10)؛ اما مسلمانان بر سر این موضوع با هم اختلاف دارند. اموری همچون وضوگرفتن آشکارا و به‌تفصیل در قرآن ذکر شده است (11)؛ اما این سبب نشد که امروزه مسلمانان همگی به یک شکل وضو بگیرند.

آیات مختلفی از قرآن نشان می‌دهد علم‌نداشتن سبب اختلاف دینی و مذهبی نشده است، بلکه بسیاری از اختلاف‌ها بعد از علم پیدا‌کردن رخ داده ‌است (12). از نگاه قرآن، علت اختلاف ادیان و مذاهب را باید در اموری همچون حسادت، برتری‌جویی و دشمنی پیروان آنها به‌ویژه عالمان ادیان و مذاهب (13) با یکدیگر جستجو کرد: «وَ آتَیْنٰاهُمْ بَیِّنٰاتٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَمَا اِخْتَلَفُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ ...: و دلایل روشنی در اختیار آنان قرار دادیم؛ پس آنان اختلاف نکردند مگر پس از آنکه دانش و آگاهی برای آنان آمد. اختلافشان از روی حسادت و برتری‌جویی در میان خودشان بود ...» (14).

نتیجه:

قرآن در امور هدایتی، «تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ» و جامع است؛ اما جامعیت آن با روش خاص قرآن محقق شده است، نه از طریق ذکر همه امور در آن. اگر قرار بود جامعیت قرآن از طریق ذکر همه امور در آن محقق شود، امروزه قرآن نه یک جلد بلکه باید دست‌کم ده‌ها جلد می‌داشت که مشخص است شدنی نبود.

خداوند حکیم و دانا از طریق اشاره به اصول اصلی و کلیات و اثبات حجیت دو حجت باطنی و ظاهری عقل و معصوم و ارجاع مردم به آن دو برای تکمیل و تبیین کلیات قرآن این امر را محقق کرده است.

بر اساس آیات قرآن، اختلاف‌های دینی و مذهبی نه از روی جهل و نادانی، بلکه پس از آمدن علم و دلیل‌های روشن است و دلیل آن را باید در اموری همچون حسادت، دشمنی و خودبرتربینی جستجو کرد.

برای مطالعۀ بیشتر:

احمد عیسایی و ...؛ «نگاهی قرآنی به چیستی "کتاب مبین" و بررسی ارتباط آن با قرآن کریم با تکیه بر آرای تفسیری علامه طباطبایی»؛ پژوهشنامه قرآن و حدیث، 1399 ش، ش 27، ص 193 ـ 216.

پی‌نوشت‌ها:

1. مقاتل بن سلیمان؛‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان؛ بیروت: دارإحیاء التراث العربی‏، 1423 ق، ج ۱، ص ۵۶۴. نصر سمرقندى؛ تفسیر السمرقندى المسمى بحر العلوم؛ محقق: عمر عمروی؛ بیروت: دارالفکر، 1416 ق، ج ۱، ص ۴۵۴. سلیمان بن احمد طبرانى؛ التفسیر الکبیر: تفسیر القرآن العظیم؛ اربد اردن: دارالکتاب الثقافی‏، 2008 م، ج ۳، ص ۳۹.

2. محمد بن حسن طوسى؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ بیروت: دارإحیاء التراث العربی‏، [بی‌تا]، ج ۴، ص ۱۵۵. محمود زمخشری؛ اساس البلاغه؛ بیروت: دارصادر، 1399 ق، ج ۲، ص ۳۱.

3. «ذٰلِکَ اَلْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدىً لِلْمُتَّقِینَ: در این کتاب هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکارانْ هدایت است» (بقره: 2).

4. «... وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ ...: ... و این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی است ...» (نحل: 89).

5. «... أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ ...: ... و قرآن را به سوی تو نازل کردیم؛ به دلیل اینکه برای مردم آنچه را [هدایتشان] به سویشان نازل شده بیان کنی ...» (نحل: 44).

6. «هُوَ اَلَّذِی بَعَثَ فِی اَلْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَهَ ...: اوست که در میان مردم بی‌سواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد ...» (جمعه: 2).

7. اعراف: 150.

8. بقره: 247.

9. بقره: 146. انعام: 20.

10. ر.ک: هادی غلامرضائی؛ همه غدیرهای علی علیه السلام؛ تهران: سرو امید، 1402 ش.

11. مائده: 6.

12. یونس: 93.

13. سیدمحمدحسین طباطبایی؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ بیروت: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، 1390 ق، ج ‏18، ص 166.

14. جاثیه: 17.

نقش دعا بر سرنوشت یک ساله
تقدیر، نه سرنوشتی محتوم، بلکه نظامی پویا از علت‌ومعلول است که از طریق اختیار، دعا و اعمال انسان شکل گرفته و تغییر می‌یابد.

پرسش:

آیا عجیب نیست که با گریه و دعا در یک‌شب، بتوان سرنوشت یک سال را رقم زد؟

پاسخ:

شب‌های قدر، با جایگاه ویژه‌ای که در متون دینی دارد، نقطه تلاقی مفاهیمی چون تقدیر الهی، اختیار انسان و دعا به‌شمار می‌آید. ازاین‌رو، فهم درست نسبت به این مفاهیم، نیازمند نگاهی عمیق‌تر و تحلیلی‌تر است. شگفتیِ پیوند میان یک‌شب و سرنوشتی به گستره یک سال، بیش از آنکه ناشی از ناسازگاری عقل و دین باشد، ریشه در برداشت‌های ساده‌انگارانه از معنای «تقدیر،» سازوکار تحقق آن و نقش واقعی دعا و تضرع در نظام حکیمانه الهی دارد. تبیین این نسبت، می‌تواند افق روشن‌تری از حقیقت شب قدر و کارکرد دعا در حیات انسانی ارائه دهد.

 در ادامه در قالب نکاتی توضیحات بیشتر بیان می‌شود.

 

نکاتی در باب تقدیر و دعا

نکته اول: تقدیر؛ تابع علل و اسباب و ذاتاً تغییرپذیر

در معارف قرآنی و تفسیری، تقدیر به معنای اندازه‌گذاری و تعیین حدود پدیده‌ها بر اساس سلسله‌ای از علل و اسباب است، نه تحمیل سرنوشتی گسسته از واقعیت‌های عینی عالم. شب قدر ازآن‌رو «قدر» نامیده شده که در آن، هر پدیده با لحاظ همه عوامل مؤثرش سنجیده می‌شود. (1) در این نظام، هیچ حادثه‌ای بدون پیوند با علل خود رقم نمی‌خورد و در حوزه انسانی، مهم‌ترین علت، اراده و اختیار انسان است. ازاین‌رو، تقدیر نه امری ایستا و بسته، بلکه فرآیندی پویا و وابسته به علل است(2) و دعا و گریه در شب قدر نیز خود یکی از همین علل واقعی و مؤثر به‌شمار می‌آید، نه عاملی بیرون از نظام علیت.

نکته دوم: علل تغییر تقدیر؛ از گذشته تا شب قدر و پس‌ازآن

تمایز میان «تقدیر» و «قضا» در اینجا نقش کلیدی دارد. تقدیر، مرحله اندازه‌گذاری است و قضا، مرحله قطعیت و تحقق نهایی پس از تکمیل همه علل. (3) بسیاری از مقدرات شب قدر از سنخ تقدیرهای مشروط‌اند، نه قضای حتمی. این بدان معناست که آنچه اقتضای اعمال گذشته انسان بوده، می‌تواند در شب قدر، به‌واسطه دعا، توبه، صدقه و تضرع، دگرگون شود. روایات تصریح دارند که دعا حتی می‌تواند قضای محکم را نیز تغییر دهد. (4) همچنین ممکن است تقدیری که بر اساس گذشته و اعمال شب قدر شکل گرفته، در ادامه مسیر زندگی و براثر کنش‌های بعدی انسان دستخوش تغییر گردد. بدین‌سان، تقدیر حاصل ‌کنش مستمر علل پیشین، اعمال شب قدر و رفتارهای بعدی است، نه تصمیمی یک‌باره و غیرقابل‌بازگشت.

نکته سوم: تقدیر؛ تعیین میدان آزمون، نه پاسخ انسان

حتی با فرض ثبت مقدرات، کار انسان پایان نمی‌یابد. آنچه در شب قدر نوشته می‌شود، «زمینه‌های امتحان» است، نه «نتیجه امتحان». بسترها، فرصت‌ها، چالش‌ها و رویدادهایی که انسان در طول سال با آن مواجه می‌شود، تعیین می‌گردد، اما واکنش او در برابر این رویدادها، کاملاً اختیاری است. امام باقر علیه‌السلام در تفسیر آیه «فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ» (5) می‌فرمایند: «در شب قدر، همه امور سال آینده تقدیر می‌شود؛ از خیر و شر و طاعت و معصیت تا روزی و اجل.» (6) این روایت نشان می‌دهد که آنچه مقدر می‌شود، موقعیت‌هاست، نه پاسخ انسان به آن‌ها. دعا در شب قدر می‌تواند نوع و شدت این موقعیت‌ها را تغییر دهد؛ مثلاً بلایی سخت به آزمایشی سبک‌تر تبدیل شود. (7) اما سعادت یا شقاوت نهایی، درگرو نحوه مواجهه انسان با همین موقعیت‌هاست.

نتیجه:

شب قدر، نه صحنه تحمیل جبر، بلکه عرصه تلاقی رحمت الهی، نظام علت‌ومعلولی و اختیار انسان است. تقدیر در این شب، اندازه‌گذاری پویا و مشروط امور است، نه اعلام سرنوشتی بسته. دعا و اشک، عللی حقیقی در این نظام‌اند که می‌توانند مسیر مقدرات را تغییر دهند، بی‌آنکه اختیار انسان را سلب کنند. آنچه رقم می‌خورد، میدان آزمون است و آنچه آینده انسان را می‌سازد، واکنش آگاهانه او در این میدان. ازاین‌رو، پیوند شب قدر با سرنوشت یک‌ساله نه عجیب است و نه جبرآمیز؛ بلکه جلوه‌ای از نظام حکیمانه‌ای است که به انسان اجازه می‌دهد با بندگی، دعا و انتخاب، در ساخت آینده خویش نقش‌آفرین باشد.

پی‌نوشت‌ها:

1. ر.ک: طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374 ش، ج 20، ص 561-563.

2. سوره رعد، آیه 39: «یَمْحُو اللَّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ.» در کتاب‌های تفسیری، از این آیه استفاده شده که حوادث عالم در دو لوح جداگانه نوشته می‌شود که یکی از آن‌ها لوح مَحْفوظ و دیگری لوح محو و اثبات است. نوشته‌های موجود در لوح محو و اثبات قابل‌تغییر، اما وقایع نوشته شده در لوح محفوظ قابل‌تغییر نیست؛ چون نوشته‌های موجود در لوح محو و اثبات به‌منزله علت‌های ناقص (علت غیرقطعی) و وقایع نوشته‌شده در لوح محفوظ به‌منزله علت تامه (علت قطعی) است. ر.ک: طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374 ش، ج 7، ص 9 و ج 11، ص 514.

3- ر.ک: طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374 ش، ج ۱۳، ص 97-99.

4- ر.ک: «الدُّعَاءُ یَرُدُّ الْقَضَاءَ بَعْدَ مَا أُبْرِمَ إِبْرَاماً...»؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 2، ص 470.

5- سوره دخان، آیه 4: «فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ.»

6- «یُقَدَّرُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ کُلُّ شَیْءٍ یَکُونُ فِی تِلْکَ السَّنَهِ إِلَى مِثْلِهَا مِنْ قَابِلٍ خَیْرٍ وَ شَرٍّ وَ طَاعَهٍ وَ مَعْصِیَهٍ وَ مَوْلُودٍ وَ أَجَلٍ أَوْ رِزْق...»‏؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 4، ص 158.

7- «الْمُؤْمِنُ مِنْ دُعَائِهِ عَلَى ثَلَاثٍ إِمَّا أَنْ یُدَّخَرَ لَهُ وَ إِمَّا أَنْ یُعَجَّلَ لَهُ وَ إِمَّا أَنْ یُدْفَعَ عَنْهُ بَلَاءٌ یُرِیدُ أَنْ یُصِیبَه»؛ ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، تحف‌العقول، تصحیح علی‌اکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین، 1363 ق، ص 280.

شناخت گروه کومله
گروهک کومله، جریان چپ‌گرای کردستان با رهبری عبدالله مهتدی است که پس از انقلاب با رویکردی تجزیه‌طلب و تروریستی، علیه مردم و نظام ایران فعالیت کرده است.

پرسش:

گروهک کومله چه کسانی هستند و از چه زمانی و توسط چه کسی یا کسانی تأسیس شده و اعلام موجودیت کردند؟

پاسخ:

 در ایران، به‌ویژه بعد از انقلاب اسلامی، احزاب، جریان‌ها و گروهک‌های متعدد سیاسی و اجتماعی و نظامی، ظهور‌و‌بروز داشته‌اند. یکی از این جریان‌ها، گروهک کومله است که رویکردی چپ‌گرایانه و مسلحانه داشته است. این گروه پس از انقلاب ۱۳۵۷ نقش فعالی در تحرکات سیاسی و نظامی در مناطق کردنشین کشور ایفا کرد و تاکنون در فتنه‌ها و اغتشاشات داخلی ازجمله اغتشاشات دی‌ماه 1404، همواره ضرباتی به ایران زده است. اکنون سؤال اساسی این است که گروهک کومله چه کسانی هستند و از چه زمانی و توسط چه کسی یا کسانی تأسیس شده و اعلام موجودیت کردند؟

1. تاریخچه پیدایش گروهک کومله

«کومله» (کو + مله) واژه‌ای مرکب در زبان کردی به معنی «ملت» یا «جمعیت» یا «توده مردم» است. «حزب کومله» نیز نام یک تشکل کردی با گرایش‌های مائوئیستی است که نطفه آن در سال‌های قبل از انقلاب اسلامی در ایران شکل گرفت. آن‌ها در سال 1348 درصدد حرکتی در بین روستائیان بودند تا با بسیج آنان، «انقلاب توده‌ها» را به وجود آورند، ولی دستگیر و منحل شدند و عملا کاری انجام ندادند. با اوج‌گیری انقلاب اسلامی و آزادی زندانیان سیاسی، تعدادی از آنان ازجمله صلاح‌الدین مهتدی، ملاسعید رسولی، احتشامی، شعیب ذکریایی و یوسف اردلان در ۲۶ بهمن ۱۳۵۷، موجودیت «سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران» (کومله) را اعلام کردند. بعد از فؤاد مصطفی سلطانی و محمدحسین معینی که در رژیم پهلوی با ساواک همکاری داشتند و دوره‌های آموزشی عملیات خرابکارانه و تروریستی دیده بودند، عبدالله مهتدی رهبری این گروهک را به عهده گرفت. گروهک کومله، مانند منافقین که به فنون و سلاح‌های نظامی آشنا بودند، از فضای ناامن کشور استفاده کرده و به سراغ پادگان‌ها رفتند و دست به غارت سلاح و مهمات زدند. آن‌ها تلاش داشتند شهرهای کردستان را تحت کنترل درآورند، اما هم‌زمان با پاک‌سازی این خطه، به‌سوی مرزها رفتند. (1) در دهه 13۷0 و در پی تحولاتی که در این خطه به وقوع پیوست، شهید احمد کاظمی عملیاتی را در منطقه آذربایجان غربی، از منطقه اشنویه و پیرانشهر به سمت خاک عراق انجام داد و همه مقرهای آنان را نابود کرد. بعدازآن، حکومت اقلیم کردستان عراق با میانجیگری مسعود بارزانی، ضمانت داد که این گروهک در خاک جمهوری اسلامی عملیات مسلحانه نداشته باشد و تنها به فعالیت‌های سیاسی و نشریاتی خود ادامه دهد؛ (2) اما آن‌ها همواره ضربات متعددی به ایران زده‌اند. این گروهک در حال حاضر، دارای شاخه‌های (زحمت کشان: به سرکردگی عبدالله مهتدی)، (کمونیست شورشگران؛ به سرکردگی ابراهیم علیزاده)، (روش اصلاحات و توسعه؛ به سرکردگی ایلخانی زاده) و (راه و روش اتحاد؛ به سرکردگی عبدالله کهنه پوشی) است.

2. اندیشه‌ها و اهداف

گروهک کومله با افکار کمونیستی و شعارهای برابری و کارگری که منشعب از شوروی سابق بود، به عرصه آمد. افراد کومله از ابتدای تأسیس، چنین تبلیغ می‌کردند که انقلاب اسلامی یک انقلاب سرمایه‌داری است و انقلاب واقعی همان «انقلاب دهقانی» است. از طرفی تبلیغات زیاد کومله مبنی بر ستم مضاعف حکومت پهلوی به کردها و عقب‌ماندگی کردستان و بی‌توجهی دولت موقت انقلاب اسلامی نسبت به نیاز مردم کُرد، سبب گرایش تدریجی افکار عمومی منطقه به‌سوی کومله شد. آن‌ها با اتهام سهل‌انگاری دولت موقت در جبران عقب‌ماندگی‌ها، زمینه جذب مردم را فراهم می‌کردند. (3) آن‌ها خودشان را جریانی روشنفکر معرفی می‌کردند که درصدد آزادی و تسامح هستند؛ اما خیلی زود شعار اصلی را فراموش کرده و به جنگ مسلحانه، تجزیه‌طلبی و اقدامات تروریستی روی آوردند. آن‌ها در مناطق غرب کشور مین‌گذاری می‌کردند، اسیر می‌گرفتند و مردم و پاسداران را به شهادت می‌رساندند. اکثر شهدا را مُثله می‌کردند. در روستاها از مردم اخاذی کرده و اسب و قاطر آنان را به‌زور می‌بردند. (4) مهم‌ترین اهداف این گروهک عبارتنداز: کمونیستی نمودن سازمان‌ها و ساختار سیاسی، کسب قدرت سیاسی و ورود در مناصب حاکمیتی، جذب حمایت‌های مردمی و تشکیل کانون‌های اعتراض و اغتشاش، عملیات تروریستی.

نتیجه:

درمجموع، گروهک کومله با ادعای دفاع از حقوق مردم کردستان، عملاً به ابزاری در خدمت دشمنان ایران تبدیل شد. این گروه با تکیه‌بر تفکرات کمونیستی و اقدامات مسلحانه، امنیت و وحدت ملی کشور را هدف قرار داد. هرچند در طول سال‌ها ضربات سنگینی از سوی نیروهای نظامی ایران دریافت کرد، اما همچنان با حمایت بیگانگان به فعالیت‌های تبلیغی و خرابکارانه ادامه می‌دهد. تجربه تاریخی کومله نشان می‌دهد که هر جریان مسلح و وابسته به بیگانگان، سرانجام به ضد منافع ملت خود تبدیل می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. زاهدی، سعید، خروج از سایه (روایتی از اقدامات تروریستی گروهک کومله، 1357-1358)، تهران، انتشارات روزنامه ایران، 1401، ص 93.

2. نظری، علی‌اشرف و همکاران، منابع احزاب اپوزیسیون درروند سیاسی (مطالعه موردی حزب گوران اقلیم کردستان)، مجله پژوهشی‌های سیاسی و بین‌المللی، سال سیزدهم، شماره 51، 1401.

3. نادری، محمود، نویسنده کتاب کومله، مصاحبه با روزنامه ایران، 13 مرداد 1401، شماره 7973.

4. قنبری جهرمی، محمدحسین، واکاوی اهداف، روش‌ها، قوت‌ها و ضعف‌های گروهک کومله، فصلنامه علمی توسعه و امنیت پایدار، شماره چهارم، 1404، ص 55.

صفحه‌ها