اخلاق

تلاقی پذیرش مرگ یا ارزشمندی تلاش برای شکست آن
انسان باید میانِ «تلاشِ عقلانی برای حفظ کیفیت و طول عمر» و «پذیرشِ حتمی‌بودنِ مرگ برای آمادگیِ معنوی»، تعادل برقرار کند.

پرسش:

 آیا انسان باید مرگ را بپذیرد یا تلاش برای شکست‌دادن آن ارزشمند است؟

پاسخ:

گاهی انسان‌ها در زندگی خود با مشکلات جسمی یا روحی روبرو می‌شوند؛ به گونه‌ای که مرگ را به خود نزدیک می‌بینند و احساس می‌کنند برای ادامۀ زندگی باید با مرگ مبارزه کنند و آن را شکست دهند. اما برخی که شاید از امید و انگیزه و انرژی لازم برای این مبارزه برخوردار نیستند یا با پرسش و ابهام مواجه هستند، ممکن است با این چالش روبرو شوند که اصلاً لازم است مرگ را شکست داد؟ آیا اصلاً شکست‌دادن مرگ ارزشمند است یا باید آن را پذیرفت و به استقبال آن رفت؟ در این نوشتار به پاسخ این پرسش می‌پردازیم.

نکتۀ اول: بررسی معنای پذیرش مرگ

برای پاسخ به پرسش پیش‌گفته ابتدا باید اجزای آن را بررسی کرد؛ از جمله باید معلوم شود مقصود از پذیرفتن مرگ چیست؟ اگر معنای پذیرفتن مرگ این باشد که انسان زندگی و کوشش را کنار بگذارد و در مواجهه با مشکلات و موانع و بیماری‌ها هیچ تلاشی برای دور‌کردن آنها نکند و در کنجی بنشیند و منتظر آمدن مرگ باشد، به‌یقین چنین برداشتی از پذیرفتن مرگ، صحیح و عقلانی و مورد تأیید دین و اخلاق نیست. این نگرش به زندگی سبب ازبین‌رفتن فرصت‌های بزرگی می‌شود که خداوند متعال در زندگی دنیا برای رشد و ارتقای انسان قرار داده است؛ فرصت‌ها و برکاتی که حتی در دل مبارزه با بیماری‌ها و مشکلات و موانع می‌تواند نصیب انسان شود و به بزرگ‌شدن؛ قوی‌شدن، صبور و مهربان و قدرشناس‌شدن انسان منتهی گردد؛ در‌نهایت انسان را به کمال و آرامشی برساند که برای آن خلق شده بود. همچنین چنین برداشتی از پذیرش مرگ، اسباب زحمت فراوانی برای خود و اطرافیان به وجود می‌آورد و هزینه‌ها و آثار ویران‌کنندۀ بسیاری برای فرد و جامعه در پی دارد.

اما اگر معنای پذیرش مرگ این باشد که انسان با وجود تلاش برای بهره‌مندی کامل از زندگی دنیا و نعمت‌های آن در راستای رسیدن به هدف نهایی خلقت خود، مرگ را هم از یاد نبرد و برای آن آماده باشد و چنان زندگی کند که در دنیای بعد از مرگ که ابدی است و اصل زندگی انسان در آنجا رقم می‌خورد، زندگی خوب و سعادتمندانه ای داشته باشد، بی‌تردید این معنا از پذیرفتن مرگ کاملاً درست و پذیرفتنی است. چنین رویکردی نه‌تنها سبب بهتر‌شدن زندگی و کم‌شدن ترس و اضطراب از مرگ خواهد شد، بلگخ مرگ را از کابوسی وحشتناک به واقعیتی مفید و مؤثر تبدیل می‌کند.

نکتۀ دوم: بررسی معنای شکست‌دادن مرگ

نکتۀ دیگری که باید مشخص شود این است که مقصود از شکست‌دادن مرگ چیست؟ اگر مقصود از شکست‌دادن مرگ این باشد که کاری کنیم انسان به‌کلی از مرگ در امان باشد، ناممکن و تلاشی بیهوده است؛ درحقیقت نه‌تنها در دنیای کنونی و با پیشرفت‌های علمی این معنا از شکست مرگ ناممکن است، بلکه در آینده هم ممکن نخواهد بود. خداوند متعال سنت قطعی و تغییر‌ناپذیری برای این دنیا قرار داده است که همان حتمی‌بودن مرگ برای همۀ انسان‌هاست؛ بر همین اساس بارها در کتب آسمانی از جمله قرآن کریم فرموده است که هر نفسی به‌یقین مرگ را خواهد چشید (1).

البته ممکن است با پیشرفت علوم، مرگ به تأخیر افتد و زندگی او طولانی‌تر شود؛ اما علم هر‌چه هم پیشرفت کند، نمی‌تواند زندگی ابدی دنیایی را برای انسان رقم بزند؛ چرا‌که خالق و مالک هستی که قدرت و علم و حکمت بی‌نهایت دارد، چنین تقدیر کرده است که عمر دنیایی انسان‌ها محدود باشد.

اما اگر معنای شکست‌دادن مرگ این باشد که انسان بکوشد مرگ خود را به تأخیر اندازد و عمری طولانی‌تر داشته باشد و کیفیت عمر خود را با حفظ و ارتقای سلامتی خود بهبود ببخشد، بی‌تردید امری ارزشمند و تلاشی پسندیده است؛ چرا‌که عمر انسان یعنی فرصت برای رسیدن به رشد و سعادت در دنیا و آخرت. با توجه به اینکه رشد و سعادت درجات بی‌شماری دارد و انسان در هر مرتبه‌ای باز هم امکان ارتقا و توسعه‌دادن به رشد و تعالی‌اش دارد، هر اقدامی که به افزایش عمر و رشد و سعادت بیشتر او بینجامد، پسندیده و عقلایی است. به بیان دیگر، با توجه به اینکه انسان در سفر خود به آخرت راه طولانی و مقصدی بلند و نیاز به برداشتن توشه بیشتر برای سفر آخرت خود دارد، هر‌چه بتواند کاری کند تا مرگش به تأخیر افتد تا عمر و فرصتی طولانی‌تر برای برداشتن توشه بیشتر داشته باشد، پسندیده و ارزشمند است.

نکتۀ سوم: اشتباه‌بودن دوگانۀ مرگ و زندگی

بر اساس تعالیم دینی و توصیه‌های عقلی، دوگانۀ مرگ یا زندگی اشتباه است؛ چراکه پسندیده نیست انسانها در این فکر باشند که یا باید زندگی کنند و مرگ را به فراموشی بسپارند یا باید به فکر مرگ باشند و به استقبال آن بروند و زندگی را رها کنند، بلکه خداوند متعال و عقل انسان به او چنین توصیه می‌کند تا زمانی که زنده هستی، زندگی کن و از نعمت‌ها و فرصت‌های در اختیارت برای رسیدن به معرفت و عشق و آرامش و صفات زیبا بهره ببر. همچنین باید انسان زندگی همیشه بکوشد مرگ و عوالم و مراحل بعد از آن را فراموش نکند؛ ازاین‌رو باید به گونه‌ای زندگی کند که نه‌تنها در دنیا زندگی سعادتمندانه و آرام و دلنشین داشته باشد، بلکه در حیات ابدی خود هم به سعادت و آرامش برسد. بنابراین دوگانۀ مرگ یا زندگی درست نیست، بلکه هم مرگ و هم زندگی را باید در نظر گرفت. پذیرش درست مرگ می‌تواند به بهبود زندگی دنیایی او هم کمک کند و عاملی برای بهره‌بردن بهتر از زندگی باشد.

نکتۀ چهارم: لزوم شناخت جایگاه مشکلات و سختی‌ها

برخی از انسان‌ها کوچک‌ترین بیماری‌ها و مشکلات را نشانه‌ای برای رسیدن مرگ می‌دانند و خیلی زود تسلیم می‌شوند؛ در‌حالی‌که انسان‌های بسیاری با بیماری‌های بزرگ و مشکلات سخت مواجه شده و می‌شوند و آن را شکست می‌دهند یا اگر نمی‌توانند آن را شکست دهند، سال‌ها آن را به عقب می‌اندازند و با آن زندگی می‌کنند و از زندگی خود بهره می‌برند. بنابراین این‌گونه نیست که هر کسی بیمار شد و به مشکلات سخت برخورد کرد، به‌زودی می‌میرد؛ همچنین این‌گونه نیست که هر کسی کاملاً سالم بود و مشکلی نداشت، فردا را حتماً خواهد دید.

باید دانست همۀ مشکلات و بیماری‌ها، اسبابی برای رقم‌زدن مرگ انسان نیستند، بلکه بسیاری از آنها مرحلۀ مهمی از «زندگی» هستند. این مسائل به‌مثابۀ ابزار و فرصتی هستند تا او را قوی‌تر، بزرگ‌تر، رشد‌یافته‌تر و صبور‌تر گردانند و درنهایت او را در زندگی سعادتمند‌تر کنند. پس بسیاری از بیماری‌ها درگاهی برای مردن نیستند، بلکه سکو‌هایی برای رشد و تعالی بیشتر هستند؛ ازاین‌رو اگر انسان از آنها به‌درست استفاده کند، به نتایج بسیار ارزشمندی دست خواهد یافت.

نتیجه:

تلاش برای شکست‌دادن مرگ، اگر به معنای جلوگیری از مرگ برای همیشه باشد، تلاشی ناممکن است؛ اما اگر مقصود به‌تأخیر‌انداختن مرگ، حفظ سلامتی و افزایش کیفیت و فرصت زندگی باشد، اقدامی ارزشمند و عقلایی است؛ زیرا انسان می‌تواند از این فرصت برای رشد و تعالی بیشتر و کسب سعادت دنیا و آخرت بهره ببرد. از سوی دیگر، پذیرش مرگ نیز اگر به معنای دست‌کشیدن از زندگی و تسلیم‌شدن در برابر بیماری‌ها و مشکلات باشد، نه‌تنها پسندیده نیست، بلکه موجب از‌دست‌رفتن فرصت‌های ارزشمند زندگی می‌شود. اما اگر به معنای پذیرفتن حتمی‌بودن مرگ و آماده‌شدن برای حیات پس از آن باشد، امری ضروری و پسندیده است. بنابراین انسان نه باید مرگ را چنان انکار کند که گویی هرگز نخواهد مرد و نه باید چنان تسلیم آن شود که فرصت زندگی را از دست بدهد و اسباب زحمت برای خود و اطرافیان خود شود؛ بلکه باید تا زمانی که زنده است، زندگی کند و برای حفظ و بهبود زندگی خود بکوشد و هم‌زمان برای مرگ و حیات ابدی پس از آن هم آماده باشد.

منابع مطالعاتی:

1. مرتضی مطهری؛ زندگی جاوید یا حیات اخروی؛ تهران: صدرا، [بی‌تا].

پی‌نوشت:

1. «كُلُّ نَفۡسٍ ذَائِقَةُ ٱلۡمَوۡتِ» (عنکبوت: 57).

هدف زندگی
هدف نهایی و معنادار زندگی در اخلاق اسلامی، «قرب الهی» است که با تحقق آن،تمام مفاهیمی چون فضیلت، رشد و خوشبختی به‌صورت اصیل و منسجم معنا پیدا می‌کنند.

پرسش:

آیا هدف زندگی باید خوشبختی باشد یا معنا، فضیلت و رشد شخصی؟

پاسخ:

انتخاب هدف درست برای زندگی بدان دلیل اهمیت دارد که تعیین هدف نادرست می‌تواند انسان را در مسیر زندگی با خسارت و زیان مواجه کند. اهمیت بیشتر این مسئله در آن است که از یک‌سو اهداف بیان‌شده در مکاتب مختلف، متفاوت است؛ از سوی دیگر، گاهی بازگشت به مسیر صحیح و جبران گذشته ممکن نیست. افزون بر این، انسان تنها یک بار زندگی می‌کند و فرصت دوباره‌‌ای برای اصلاح انتخاب خود ندارد. بنابراین لازمۀ تبیین دقیق این پرسش و بررسی ابعاد آن، اتخاذ تصمیمی درست و مسئولانه درباره هدف زندگی است.

نکتۀ اول: شناخت هدف زندگی، شرط لازم برای رشد

انسان باید بداند برای چه آفریده شده است، به کجا می‌رود و از کدام راه باید برود؟ تا این شناخت به دست نیاید و آدمی نداند فقط برای ارضا و اشباع غرایز آفریده نشده است، مسئولیت خود را نمی‌شناسد و نمی‌تواند آن را به انجام رساند؛ بنابراین شناخت هدف زندگی، مقدمه‌ای برای شناخت مسئولیت و حرکت در مسیر رشد و کمال است و بدون تعیین هدف زندگی، امکان رشد اخلاقی مطلوب یا کسب معنای حقیقی زندگی ممکن نیست.

نکتۀ دوم: مشترکات لفظی نیازمند تعیین مصداق

برای ارائۀ پاسخی دقیق از پرسش، ابتدا باید تلقی پرسش‌کننده از مفاهیم مورد استفاده‌اش روشن شود؛ به‌ویژه مفاهیم عام و کلی مانند خوشبختی، فضیلت و رشد که در مقام تعیین مصادیق، معانی مختلفی دارند. این مفاهیم در برابر مکاتب مختلف، مشترک لفظی هستند؛ یعنی هر مکتب اخلاقی، با وجود به‌کاربردن این واژگان، تلقی خاص و ویژه‌ای از آنها دارد. بر همین اساس، برخی رشد شخصی را بهره‌مندی فرد از لذت می‌دانند، برخی تکامل عقلی را نشانه رشد دانسته‌اند و برخی تعالی روحی را دخیل می‌دانند. در مفهوم خوشبختی و فضیلت و حتی معنابخشی به زندگی نیز این اختلاف‌نظر وجود دارد؛ چنان‌که خوشبختی گاهی لذت‌محور معنا می‌شود و گاهی سعادت‌محور است. دربارۀ معنا نیز همین اختلاف وجود دارد که به معنای هدفمندی در زندگی است؛ اما اینکه چه هدفی مطلوب است، وابسته به تلقی هر مکتب است.

بنابراین باید توجه داشت که هرچند ممکن است یک مکتب اخلاقی مفهومی خاص را هدف مطلوب خود در نظر بگیرد؛ اما برای فهم دقیق مقصود از آن واژه، مصداق و مدلول آن باید روشن شود؛ بر همین اساس نمی‌توان تنها بر اساس اختلاف در کاربرد الفاظ و بدون تعیین مفهوم و قلمرو آن، دیدگاه یک مکتب را مخالف یا رقیب سایر مکاتبی دانست که آن واژگان را به کار نمی‌برند؛ همچنین فقط بر اساس اشتراک در لفظ، نمی‌توان دو مکتب را یکسان در هدف دانست.

نکتۀ سوم: تعیین هدف زندگی، وابسته به مبانی و اهداف

هدف نهایی زیست انسانی در مکاتب مختلفی اخلاقی، بر اساس جهان‌بینی خاص و ویژۀ آنها تعیین می‌شود. در‌واقع تعیین هدف زندگی، وابسته به پیش‌فرض‌های مبنایی است؛ ازاین‌رو اگر مکتبی باور به معاد نداشته باشد، هدف نهایی زندگی از نظر او در دنیای مادی خلاصه خواهد شد؛ ولی اگر مکتبی، اصالت را با حیات اخروی بداند، هدف نهایی زندگی از نظر او سعادت اخروی خواهد بود. همچنان‌که اگر در شناخت سرشت حقیقی، اگر انسان موجودی به‌کلی مادی تلقی شود، برنامه و هدف رشد اخلاقی او فقط در حدود رشد بعد مادی و تن او خواهد بود؛ اما اگر روح بعد اصیل وجود او دانسته شود، پرورش تن تنها ابزاری خواهد بود برای دست‌یابی به هدف اصلی که پرورش روح است.

جریان‌های اخلاقی و فکری به دلیل اختلاف در نوع جهان‌بینی، دیدگاه‌های متفاوتی درباره هدف نهایی زیست انسان ارائه می‌دهند؛ به گونه‌ای که که گاه اهداف متضاد نیز ارائه داده‌اند؛ ازاین‌رو برخی هدف مطلوب زندگی را کسب لذت، برخی کسب سود، برخی کمال قوه عاقله و برخی کسب قدرت دانسته‌اند.

نکتۀ چهارم: هدف زندگی در اخلاق اسلامی

هدف نهایی زیست انسان بر اساس مبانی اخلاق اسلامی، دست‌یابی به کمال حقیقی است؛ مصداق این کمال حقیقی، قرب به خداوند متعال است. بر همین اساس، خوب و بد‌بودن همۀ اعمال اختیاری اخلاقی انسان در نسبت‌سنجی با قرب به خداوند متصف به حسن و قبح می‌شوند. بنابراین اگر کاری موجب قرب الهی شود، ارزش اخلاقی مثبت دارد؛ اما اگر مانع آن شود، قبح اخلاقی خواهد داشت.

نکتۀ پنجم: تأمین سایر اهداف، در سایه هدف نهایی‌بودن قرب الهی

هر کدام از مکاتب اخلاقی، هدف ویژه‌ای برای زیست انسانی در نظر می‌گیرند؛ برای مثال برخی سود، برخی لذت، برخی تقویت قوۀ عاقله و برخی کسب قدرت را هدف در نظر می‌گیرند؛ همچنان‌که ممکن است فرد یا گروهی معنایابی در زندگی، دست‌یابی به فضایل اخلاقی و دور‌شدن از رذایل یا خوشبختی و سعادت را به‌مثابۀ هدف زیست انسان بدانند. هدف نهایی در اخلاق اسلامی، قرب الهی است؛ اما در برابر مکاتب اخلاقی دیگر این امتیاز را دارد که هدف اخلاق اسلامی، تأمیین‌کنندۀ دیگر اهداف مکاتب نیز هست؛ به گونه‌ای که منافاتی با بسیاری از اهداف ذکر‌شده در سایر مکاتب ندارد. به بیان دیگر، می‌توان گفت در تضاد با تأمین برخی دیگر از اهداف نیست؛ برای مثال کسب فضیلت‌های اخلاقی، راه رسیدن به قرب الهی است و منافاتی با آن ندارد؛ ازاین‌رو زیست فرد در پرتو تلاش برای قرب الهی، از پوچ‌گرایی خارج خواهد شد و کاملاً هدفمند و بامعنا خواهد بود؛ تا جایی که حتی رنج‌ها و درد‌ها نیز برای او معنا‌دار می‌شوند؛ چراکه می‌تواند در مسیر قرب الهی از آنها بهره‌مند شود.

بنابراین برترین درجۀ معنا در زندگی در سایه قرب الهی تأمین می‌شود؛ همچنین در سایه قرب الهی، فرد به برترین نوع خوشبختی و سعادت دست می‌یابد و قدرت روحی و معنوی نیز در سایه قرب الهی به بالاترین حد خود خواهد رسید. بر همین اساس، برخی اولیای الهی قدرت تصرف در عالم مادی یا حل مشکلات و بیماری‌های مشکل را به اذن الهی دانسته‌اند.

نتیجه:

بدون شناخت هدف زندگی، رشد اخلاقی مطلوب و معنای حقیقی زندگی محقق نمی‌شود. واژگانی مانند خوشبختی، فضیلت، رشد و معنا مفاهیمی عام و مشترک لفظی‌اند که در مکاتب مختلف، مصادیق و معانی متفاوت و گاه متضاد دارند؛ پس نه اختلاف در الفاظ دلیل رقابت مکاتب است و نه اشتراک در لفظ دلیل یکسانی آنها، بلکه باید مفهوم و قلمرو هر واژه روشن شود. تعیین هدف زندگی وابسته به پیش‌فرض‌های جهان‌شناختی و انسان‌شناختی هر مکتب است. هدف نهایی در اخلاق اسلامی، کمال حقیقی انسان است که مصداق آن قرب به خداوند است و حسن و قبح اعمال بر اساس نسبت‌سنجی با آن سنجیده می‌شود. ویژگی این هدف آن است که سایر اهداف را نیز در سایه خود تأمین می‌کند؛ ازاین‌رو کسب فضایل افزون بر اینکه راه قرب الهی است، زندگی را از پوچ‌گرایی خارج و کاملاً معنادار می‌کند؛ تا جایی که رنج‌ها نیز معنا می‌یابند و برترین خوشبختی، سعادت و بالاترین قدرت روحی و معنوی در سایه آن به دست می‌آید. بنابراین خوشبختی، معنا، فضیلت و رشد شخصی با هدف نهایی تعارضی ندارند، بلکه همه در سایه قرب الهی به صحیح‌ترین صورت تأمین می‌شوند.

برای مطالعۀ بیشتر:

1. روح‌الله شهریاری؛ «سرشت انسان در اندیشه هابز و ارزیابی پیامدهای اخلاقی آن بر مبنای آرای علامه طباطبایی»؛ اخلاق وحیانی، پیاپی 21، پاییز و زمستان 1400 ش.

2. روح‌الله شهریاری؛ «ماهیت‌شناسی لذت و جایگاه آن در اخلاق اسلامی از منظر استاد مصباح یزدی»؛ اخلاق وحیانی، پیاپی 19، پاییز و زمستان 1399 ش.

معیارهای موفقیت
از منظر دینی، موفقیت حقیقی در تعالی معنوی و بندگی خداوند نهفته است، نه در شاخص‌های مادی و ظاهری که برخلاف تصور عموم، معیار کافی برای سنجش سعادت نیستند.

پرسش:

چرا پول، شغل و موقعیت اجتماعی به معیار موفقیت تبدیل شده‌اند؟

پاسخ:

در فرهنگ‌ها و جوامع مختلف گاهی به انسان‌هایی که دارایی بیشتر یا موقعیت اجتماعی یا شغل بهتری دارند احترام بیشتری گذاشته می‌شود و به دیده حسرت به آن‌ها نگاه می‌شود و به آن‌ها به دید انسان‌های موفق و خوشبخت نگاه می‌شود؛ اینجاست که این سؤال خودنمایی می‌کند که آیا کسی که پول بیشتر یا شغل بهتر یا موقعیت اجتماعی بالاتری دارد لزوماً موفق‌تر است؟ اگر چنین نیست، چرا و به چه دلایلی جامعه آن‌ها را موفق می‌پندارد؟

 در ادامه به پاسخ این سؤالات پرداخته می‌شود.

نکاتی در باب معیارهای موفقیت

نکته اول: بررسی موفقیت نسبی و کلی

در یک تقسیم‌بندی می‌توان موفقیت را به دو نوع تقسیم نمود:

الف. موفقیت کلان و کلی

این نوع موفقیت در کل زندگی حاصل می‌گردد. منظور از موفقیت کلان و کلی، رسیدن به سعادت و خوشبختی و هدف نهایی از زندگی است که اگر انسان به آن هدف رسید، می‌توان گفت موفق بوده و خوشبخت است. در فرهنگ دینی هدف از خلقت انسان رسیدن به معرفت، محبت، بندگی و تقرب به خداوند متعال است؛ خدای سبحان اوج و معدن همه خوبی‌ها و کمالات است و رسیدن به او یعنی رسیدن به همه خوبی‌ها و زیبایی‌ها و آرامش مطلق. پس از نگاه دینی کسی در زندگی به موفقیت رسیده و به‌طورکلی و مطلق موفق است که به خدا و بندگی و معرفت و محبت او رسیده باشد.

ب. موفقیت نسبی و جزئی

موفقیت نسبی و جزئی در طول زندگی به‌دست می‌آید و مقصود از آن، موفقیت در شئون مختلف زندگی و جهات متعدد و متنوع آن است.

نکته دوم: بررسی درجات و جهات مختلف موفقیت نسبی

موفقیت نسبی، جهات مختلف و متعددی دارد. مثلاً موفقیت در تحصیل یا موفقیت در شغل و درآمد یا موفقیت در ازدواج و مدیریت خانواده یا تربیت فرزند یا موفقیت در ارتباط گرفتن با دیگران یا موفقیت در ارائه خدمات اجتماعی مفید و ... . این نوع موفقیت‌ها بسیار متعدد و متنوع می‌باشند. چه‌بسا انسان‌هایی که در بعضی از این جهات موفق هستند و در برخی ناموفق؛ مثلاً موفقیت شغلی دارند و کار خوب و مفید با درآمد بالا به‌دست آورده‌اند، اما در تشکیل زندگی و مدیریت خانواده موفق نیستند و زندگی آرامش‌بخش و لذت‌بخش و دل‌نشینی ندارند.

نکته سوم: ارزش‌گذاری موفقیت شغلی و مادی و اجتماعی

 موفقیت درزمینهٔ شغل مفید و درآمد سالم و موقعیت اجتماعی صحیح چه‌بسا موفقیت هست و صاحب آن را باید احترام نمود؛ چراکه این موفقیت غالباً نشانگر استعداد و تلاش و زحمت شخص است؛ بخصوص اگر با محدودیت‌های زیاد و امکانات کم یا در رقابت شدید با دیگران اتفاق افتاده باشد، اما موفقیت در این زمینه‌ها به معنی موفقیت در همه زمینه‌ها و جهات دیگر زندگی نیست و چه‌بسا درزمینهٔ های دیگر ناموفق بوده باشد. در نقطه مقابل، کسانی هستند که شغل و درآمد بالا یا موقعیت اجتماعی خاص ندارند، اما در جهات دیگر زندگی انسان‌های موفقی هستند. مثلاً انسان‌های عالم و دانایی هستند یا ارتباطات اجتماعی موفق و دوستان خوبی دارند یا زندگی خانوادگی شیرینی دارند و ... .

نکته چهارم: بررسی موفقیت نهایی

اگر انسان در همه موفقیت‌های جزئی و نسبی هم که موفق باشد؛ اگر به هدف خلقت و سعادت ابدی که همان رسیدن به خداوند متعال و به دست آوردن آرامش و سرور مطلق است نرسیده باشد؛ باز ناموفق است و در نگاه کلی و ارزش‌گذاری نهایی نمره قبولی و پیروزی را نمی‌گیرد. هرچند انسان در زندگی مادی خود، در جهات مختلف موفق باشد، اگر ازنظر روحی و معنوی و زندگی ابدی آخرتی خود ناموفق بوده باشد باز انسانی شکست خورده است که ممکن است چند سالی را از موفقیت‌های نسبی محدود خود بهره ببرد، اما از روحی آرام و جانی سیراب شده و سعادتی ابدی در جوار قرب الهی همراه با لذت و بهره بردن از نعمت‌های بی‌پایان او بی‌بهره است.

نکته پنجم: غلط‌انگاری موفقیت نسبی

در بسیاری از جوامع انسان‌هایی که در برخی جهات موفق و پیروز هستند، مثلاً شغل و درآمد خوبی داشته یا موقعیت و احترام اجتماعی بالایی دارند را به‌عنوان کسانی می‌پندارند که به موفقیت مطلق و کلان در زندگی دست‌یافته‌اند و گویا به همه آنچه می‌توانسته‌اند برسند رسیده‌اند؛ درحالی‌که قطعاً چنین نیست و بیان شد که ممکن است در برخی جهات دیگر زندگی یا در مجموع زندگی ناموفق و شکست‌خورده باشند؛ کم نیستند انسان‌های مشهور با درآمدهای بالا که در مقاطعی از زندگی یا پایان زندگی کارشان به استفاده از داروهای ضدافسردگی می‌کشد و به آرامش کلی و احساس خوشبختی دائم و واقعی نرسیده‌اند. در نقطه مقابل هستند افراد ساده و معمولی در جامعه که شهرت و درآمد و موقعیت بالایی ندارند، اما براثر بندگی و معرفت و محبت خداوند متعال به آرامش درونی و عمیق و پایدار رسیده و از درون پر و سیراب می‌باشند و از قیدوبندها آزاد شده‌اند.

نکته ششم: دلایل غلط‌انگاری موفقیت نسبی با موفقیت کلی

اما سؤالی که اینجا به وجود می‌آید این است که چرا چنین برداشت و قضاوت اشتباهی اتفاق می‌افتد و انسان‌هایی که در برخی جهات موفق هستند به‌عنوان افرادی که درمجموع زندگی خوشبخت و سعادتمند هستند پنداشته می‌شوند؟

1. جهل و نادانی

گاهی علت این قضاوت نابجا، جهل و نادانی است؛ وقتی انسان از هستی‌شناسی و خودشناسیِ درست و کاملی بهره نبرد ناخودآگاه دچار چنین برداشت‌های غلطی خواهد شد. وقتی معنا و مراتب و جهات مختلف موفقیت و سعادت را به‌درستی نشناسد و رابطه سعادت و خوشبختی با رسیدن به هدف خلقت انسان را پی‌نبرد، دچار خطا در ارزش‌گذاری موفقیت انسان‌ها می‌شود. آنگاه که به سطحی‌نگری و نبود دیدگاه عمیق و جامع و کامل به همه جهات زندگی انسان مبتلا گردید، انسان‌هایی که تنها در برخی جهات موفق هستند را نمره قبولی می‌دهد.

2. مادی‌گرایی

وقتی انسان همه زندگی را خلاصه در همین زندگی مادی دید و همه آمال و آرزوهای او مادی و حیوانی و شهوی بود، آنگاه هر کس در این زمینه‌ها به موفقیت‌هایی دست پیدا کرده باشد را سعادتمند و پیروز تلقی می‌کند، اما اگر فهمید که انسان در کنار زندگی مادی یک نوع حیات معنوی و روحی هم دارد و در کنار موفقیت‌ها و کمالات ظاهری یک سری فضائل و امتیازات معنوی هم هست که وقتی به آن‌ها می‌رسد توسعه پیدا کرده و بزرگ می‌شود و به آرامش و رضایت عمیق و پایدار درونی می‌رسد؛ آنگاه نحوه امتیازدهی او متفاوت خواهد بود و به هرکسی نمره قبولی نهایی نمی‌دهد.

3. جَو‌زدگی و غفلت

یکی از دلایل دیگر این قضاوت اشتباه جوزدگی و غفلت می‌تواند باشد؛ وقتی رسانه‌ها و تبلیغات پرحجم و پرتکرار، جهات رشک‌برانگیز ظاهر زندگی افراد مشهور یا ثروتمند یا قدرتمند را به نمایش بگذارند آن‌وقت جامعه دچار خطای محاسباتی می‌شود و چنین می‌پندارد که این‌ها هستند که در همه جهات موفق می‌باشند؛ آری تبلیغات و رسانه‌ها می‌توانند ذائقه و فرهنگ عمومی جامعه را به‌تدریج عوض نموده و چنین جو مادی نگرانه در آن ایجاد نمایند و افراد سطحی‌نگر و جو‌زده هم به‌دنبال آن دچار خطای در قضاوت می‌شوند.

4. فقر و عقده‌های درونی

وقتی انسان چیزی را نداشته باشد و مدتی طولانی از نداشتن آن اذیت شده  و حسرت آن را کشیده باشد، آنگاه آن چیز برای او خیلی بااهمیت می‌شود حتی ارزشی بیشتر از ارزش واقعی خود پیدا می‌کند و وقتی همان گمشده خود را در پیش دیگری دید ناخودآگاه آن‌کس را موفق‌تر و خوشبخت‌تر و بزرگ‌تر ازآنچه درواقع هست می‌پندارد و همه این‌ها به خاطر فشار فقر و عقده‌های درونی او است.

5. قابل‌مشاهده بودن موفقیت‌های مادی

پول، خانه، خودرو، شغل، لباس و موقعیت اجتماعی معمولاً قابل‌مشاهده و اندازه‌گیری‌اند؛ اما چیزهایی مانند آرامش، تقوا، معرفت، رضایت از زندگی، کیفیت رابطه با همسر و فرزندان یا رشد معنوی در ظاهر دیده نمی‌شوند. انسان‌ها نیز معمولاً بر اساس چیزهای قابل‌مشاهده قضاوت می‌کنند و همین موضوع موجب می‌شود موفقیت ظاهری با موفقیت واقعی اشتباه گرفته شود. برای ثروت و درآمد می‌توان عدد و رتبه تعیین کرد؛ مثلاً کسی درآمدش دو برابر دیگری است؛ اما برای آرامش، معرفت، محبت، اخلاص یا کیفیت رابطه انسان با خدا چنین سنجش ساده‌ای وجود ندارد؛ بنابراین ذهن انسان به سمت معیارهایی می‌رود که اندازه‌گیری آن‌ها آسان‌تر است.

نتیجه:

درمجموع، پول، شغل و موقعیت اجتماعی می‌توانند نشانه‌ای از موفقیت نسبی انسان در برخی ابعاد زندگی باشند، اما به‌هیچ‌وجه معیار کافی برای سنجش موفقیت کلی و سعادت او نیستند. بااین‌حال، جهل نسبت به حقیقت سعادت، مادی‌گرایی، جوّزدگی و غفلت، محرومیت و عقده‌های درونی و نیز قابل‌مشاهده و اندازه‌گیری بودن موفقیت‌های مادی، سبب شده است این امور در نگاه جامعه به معیار موفقیت تبدیل شوند. درحالی‌که بسیاری از مهم‌ترین ابعاد موفقیت، مانند آرامش، معرفت، تقوا، روابط خانوادگی و رشد معنوی، ظاهری و به‌آسانی قابل‌سنجش نیستند. از نگاه دینی، موفقیت نهایی انسان در رسیدن به معرفت، محبت و بندگی خداوند و دستیابی به سعادت و آرامش پایدار در دنیا و آخرت است.

منابع مطالعاتی:

1. انسان کامل، نویسنده شهید مرتضی مطهری.

توکل و استمداد از دیگران
کمک گرفتن از دیگران با توکل در تضاد نیست، بلکه تفاوت در این است که انسان ابزارها را وسیله‌ای از جانب خدا بداند و دل خود را تنها به او متکی نگه دارد.

پرسش:

اگر از دیگران برای حل مشکل کمک بخواهیم مخالف با توکل است؟ مثلاً حضرت ابراهیم علیه‌السلام درخواست حضرت جبرئیل علیه‌السلام را قبول می‌کرد یعنی توکل نداشت؟ یا حضرت یوسف علیه‌السلام از یار زندانی کمک خواست مخالف توکل بود؟

پاسخ:

یکی از پرسش‌های مهم درباره توکل این است که اگر انسان برای حل مشکلات خود از دیگران کمک بگیرد، آیا این کار با توکل به خدا منافات دارد؟

 این پرسش وقتی جدی‌تر می‌شود که به دو نمونه از زندگی پیامبران توجه کنیم. از یک‌سو حضرت ابراهیم علیه‌السلام هنگامی‌که حضرت جبرئیل سلام‌الله‌علیه برای کمک به او آمد پیشنهاد او را نپذیرفت و ازسوی‌دیگر حضرت یوسف علیه‌السلام از هم زندانی خود خواست که نزد پادشاه او را یاد کند. آیا این دو رفتار با یکدیگر تعارض دارد؟ آیا باید گفت کمک خواستن از دیگران نشانه ضعف توکل است؟

توکل و اسباب

توکل به این معنا نیست که انسان هیچ کاری انجام ندهد و فقط منتظر باشد تا خداوند مستقیماً مشکل او را حل کند. خداوند، عالَم را بر اساس نظام اسباب و مسببات قرار داده است. انسان عقل، توانایی و امکانات مختلفی در اختیار دارد و می‌تواند از آن‌ها برای رسیدن به اهداف مشروع خود استفاده کند؛ بنابراین، انسان متوکل کسی نیست که دست از تلاش بکشد؛ بلکه کسی است که در کنار استفاده از اسباب، آن‌ها را مستقل از خدا نمی‌بیند. برای مثال، ما برای رفع گرسنگی غذا می‌خوریم؛ اما می‌دانیم که خداوند هم نان را آفریده، هم بدن و دستگاه گوارش را، هم قدرت خوردن و هضم کردن را و هم اثر سیرشدن را در غذا قرار داده است. پس استفاده از سبب، با توکل منافات ندارد.

تفاوت کمک‌گرفتن با تکیه‌کردن

برای روشن شدن مسئله، باید میان دو حالت تفاوت بگذاریم. فرض کنید مشکلی داریم و می‌دانیم شخصی می‌تواند در حل آن به ما کمک کند؛ از او درخواست می‌کنیم که اگر می‌توانی در این کار به ما کمک کن. در اینجا ما از یک سبب استفاده کرده‌ایم؛ اما در قلبمان می‌دانیم که این شخص مستقلاً کاری از دستش برنمی‌آید. اگر خدا نخواهد کمک او نیز نتیجه‌ای نخواهد داشت. این نوع کمک خواستن با توکل منافاتی ندارد. در چنین حالتی، انسان از سبب استفاده می‌کند؛ ولی سبب را مسبب حقیقی نمی‌داند. حتی می‌توان گفت اگر خداوند انسانی را در مسیر زندگی ما قرار داده و توانایی کمک‌کردن به ما را به او داده است، استفاده درست و مشروع از این نعمت نیز می‌تواند بخشی از بهره‌گیری از نعمت‌های الهی باشد؛ اما اگر انسان در درون خود به اینجا برسد که فقط فلانی می‌تواند مشکل مرا حل کند یا اگر او کمک نکند، دیگر هیچ راهی وجود ندارد و به‌گونه‌ای به او امید ببندد که گویی او مستقلاً صاحب قدرت و اختیار است، مسئله متفاوت می‌شود. ازسوی‌دیگر ممکن است کسی ظاهراً هیچ‌کس را به کمک نگیرد، اما تمام امید قلبش متوجه یک انسان، موقعیت، مال یا قدرت دنیوی باشد. چنین شخصی لزوماً متوکل نیست. در اینجا مشکل، اصل کمک‌گرفتن نیست؛ بلکه نوع تعلق قلبی انسان به آن شخص است. به‌همین‌دلیل گفته شده است قوام توکل به نیت است؛ یعنی باید دید در پشت استفاده از اسباب، قلب انسان به چه کسی اعتماد و اتکا دارد.

ماجرای حضرت ابراهیم علیه‌السلام

یکی از معروف‌ترین نمونه‌هایی که در بحث توکل مطرح می‌شود، ماجرای حضرت ابراهیم علیه‌السلام است. هنگامی‌که حضرت ابراهیم علیه‌السلام را در آتش افکندند، حضرت جبرئیل علیه‌السلام به ایشان پیشنهاد کمک کرد. حضرت ابراهیم علیه‌السلام آن را نپذیرفت و به خداوند متوجه بود. در روایتی نقل شده است:

 «وقتی خواستند حضرت ابراهیم علیه‌السلام را در آتش بیندازند حضرت جبرئیل سلام‌الله‌علیه آمد و به ایشان فرمود: آیا حاجتی داری؟ آن حضرت فرمودند: "أمّا الیک فلا، حسبی اللّه و نعم الوکیل؛" یعنی به تو هیچ نیازی ندارم، خداوند مرا کفایت می‌کند و او بهترین وکیل است. بعدازآن حضرت میکائیل سلام‌الله‌علیه آمد و گفت: اگر بخواهی، بارانی بفرستم تا آتش را خاموش کند. آن حضرت فرمودند: نه. بعد فرشته باد سلام‌الله‌علیه آمد و گفت: اگر بخواهی، آتش را پخش کنم؟ بازهم آن حضرت فرمودند: نه. بعد حضرت جبرئیل سلام‌الله‌علیه فرمود: از خدا حاجتت را درخواست کن. حضرت ابراهیم علیه‌السلام فرمود: "حسبی من سؤالی علمه بحالی؛" یعنی خداوند به حال من آگاه است، نیازی به درخواست نیست.» (1)

از این ماجرا نباید چنین نتیجه گرفت که هرکس از انسان دیگری کمک بخواهد، متوکل نیست. اگر چنین باشد، استفاده از بسیاری از اسباب عادی در زندگی انبیا و اولیای الهی نیز باید مخالف توکل باشد؛ درحالی‌که چنین نتیجه‌ای درست نیست. مسئله حضرت ابراهیم علیه‌السلام در آن صحنه، مرتبه‌ای بسیار بالاتر و خاص از توکل بود. او در آن موقعیت، حتی حاضر نشد حضرت جبرئیل علیه‌السلام را به‌عنوان واسطه نجات خود قرار دهد. این رفتار نشان‌دهنده آن است که توجه قلبی حضرت ابراهیم علیه‌السلام در آن مقام، به‌طور کامل متوجه خداوند بود به‌طوری‌که توجهی به اسباب نداشت؛ بنابراین، می‌توان گفت حضرت ابراهیم علیه‌السلام در آن صحنه به مرتبه‌ای از توکل رسیده بود که حتی یک واسطه بسیار قدرتمند مانند جبرئیل علیه‌السلام نیز برای او موضوعیت پیدا نکرد. پس این داستان را باید نمونه‌ای از اوج توکل دانست، نه اینکه آن را به‌عنوان حداقل وظیفه همه انسان‌ها قرار دهیم. یک انسان عادی می‌تواند از دیگران کمک بگیرد و همچنان متوکل باشد؛ اما ممکن است اولیای الهی در مراتب بالاتر توکل، وابستگی قلبی بسیار کمتری به اسباب داشته باشند.

ماجرای حضرت یوسف علیه‌السلام

در مقابل، حضرت یوسف علیه‌السلام هنگامی‌که می‌دانست یکی از هم‌زندانی‌هایش قرار است آزاد شود، به او فرمود:

 «اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّکَ؛

 مرا نزد سرورت یاد کن.»

 قرآن می‌فرماید:

 «و به آن یکی از آن دو نفر که می‌دانست رهایی می‌یابد، گفت: "مرا نزد صاحبت [= سلطان مصر] یادآوری کن!" ولی شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد و به دنبال آن، (یوسف) چند سال در زندان باقی ماند.» (2)

 حضرت یوسف علیه‌السلام از یک انسان خواست که نزد پادشاه از او یاد کند؛ بنابراین، اگر صِرف درخواست کمک از انسان مخالف توکل باشد، باید بگوییم این رفتار حضرت یوسف علیه‌السلام نیز مخالف توکل بوده است؛ درحالی‌که چنین نتیجه‌ای قابل‌قبول نیست. اصلِ استفاده از یک انسان به‌عنوان واسطه و سبب، با توکل منافاتی ندارد. حضرت یوسف علیه‌السلام می‌توانست از آن زندانی به‌عنوان یک سبب استفاده کند و درعین‌حال بداند که نتیجه نهایی به دست خداوند است. البته در اینجا نکته ظریف دیگری نیز وجود دارد. قرآن کریم بلافاصله پس‌ازاین ماجرا می‌فرماید:

 «فَأَنسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ.»

 این آیه سبب شده است که در تفسیر این ماجرا بحث شود که آیا حضرت یوسف علیه‌السلام در آن لحظه از مرتبه‌ای بالاتر از توکل فاصله گرفت یا نه؛ اما حتی اگر چنین تفسیری را بپذیریم، بازهم نباید نتیجه گرفت که اصل کمک خواستن از انسان ضد توکل است. بحث، درباره میزان توجه قلبی به آن سبب و مرتبه توکل است، نه درباره ممنوع بودن استفاده از اسباب انسانی؛ بنابراین می‌توان گفت: حضرت یوسف علیه‌السلام از یک سبب انسانی استفاده کرد. این کار به‌خودی‌خود با توکل منافاتی ندارد؛ اما ممکن است در تحلیل مراتب توکل گفته شود که توجه بیشتر به سبب، با مرتبه‌ای بالاتر از توکل سازگار نبوده است.

تعارض در رفتار

در نگاه نخست ممکن است این دو داستان متعارض به نظر برسند. حضرت ابراهیم علیه‌السلام پیشنهاد جبرئیل را نپذیرفت. حضرت یوسف علیه‌السلام از یک انسان درخواست کرد که واسطه شود؛ اما تعارضی در میان نیست؛ زیرا توکل دارای مراتب است. ممکن است کاری برای یک مؤمن عادی کاملاً مشروع و سازگار با توکل باشد، اما شخصی که به مرتبه بسیار بالاتری از توکل رسیده است، در همان شرایط وابستگی کمتری به اسباب داشته باشد؛ بنابراین، رفتار حضرت ابراهیم علیه‌السلام را نباید تبدیل به این قاعده عمومی‌کرد که از هیچ انسانی کمک نخواه. بلکه پیام آن می‌تواند این باشد که هرچه توکل انسان بیشتر شود، اعتماد و وابستگی قلبی او به غیر خدا کمتر می‌شود. در مقابل، استفاده از اسباب مشروع همچنان می‌تواند در زندگی او وجود داشته باشد. به تعبیر دیگر توکل دارای درجات و مراتب است و انسان نباید رفتار یک ولیّ خدا را در بالاترین مراتب توکل، با حداقل وظیفه یک انسان عادی یکسان بداند.

پس به‌طور خلاصه بر انسان لازم است که:

1. اسبابی را که در اختیارش است به‌کار گیرد؛

2. در اسبابی که خارج از اختیار اوست، به خدا توکل کند؛

3. اسباب را مستقل از خدا نبیند؛

4. اگر یکی از اسباب نتیجه نداد، از رحمت خدا مأیوس نشود.

به تعبیر دیگر، انسان می‌داند که تمام اسباب، حلقه‌های یک زنجیره‌اند و سررشته این زنجیره به‌دست خداست و خداوند «سلسله‌جنبان زنجیره اسباب» است. حتی همان شخصی که از او کمک می‌گیریم، خودش یکی از حلقه‌های این زنجیره است. اگر خدا نخواهد، همان شخص نیز نمی‌تواند کاری انجام دهد.

مراتب توکل

توکل یک حالت صفر و صدی نیست که انسان یا کاملاً متوکل باشد یا اصلاً متوکل نباشد. توکل دارای درجات و مراتب است. در پایین‌ترین مراتب، ممکن است انسان هنگامی‌که اسباب ظاهری از دسترس او خارج می‌شوند، به خداوند پناه ببرد؛ اما در مراتب بالاتر، توجه قلبی انسان در همه حالات به خداوند است؛ چه اسباب در اختیار او باشند و چه نباشند؛ بنابراین، هرچه معرفت انسان به خدا بیشتر شود، اعتماد قلبی او به غیر خدا کمتر و یقین او به تدبیر الهی بیشتر می‌شود.

نتیجه:

کمک خواستن از دیگران به‌خودی‌خود مخالف توکل نیست. توکل به معنای کنارگذاشتن اسباب یا انجام‌ندادن وظایف نیست. انسان می‌تواند از توانایی‌های خود استفاده کند و از دیگران نیز کمک بگیرد؛ به‌شرط آنکه اسباب را مستقل از خدا نبیند. ماجرای حضرت ابراهیم علیه‌السلام نیز نباید به این معنا تفسیر شود که کمک‌گرفتن از دیگران ممنوع است. نپذیرفتن پیشنهاد حضرت جبرئیل علیه‌السلام در آن صحنه، بیانگر مرتبه بسیار بالای توکل و توجه مستقیم حضرت ابراهیم علیه‌السلام به خداوند بود. در مقابل، درخواست حضرت یوسف علیه‌السلام از هم‌زندانی خود نشان می‌دهد که اصل استفاده از یک انسان به‌عنوان سبب، با توکل منافاتی ندارد؛ هرچه معرفت انسان به خدا بیشتر شود، وابستگی قلبی او به اسباب کمتر و اعتمادش به خدا عمیق‌تر می‌شود. از همین رو، توکل دارای مراتب است و رفتار حضرت ابراهیم علیه‌السلام را باید نمونه‌ای از اوج توکل دانست، نه معیاری که استفاده از اسباب را برای همه انسان‌ها نفی کند.

پی‌نوشت‌ها:

1. «بیان التنزیل لابن شهرآشوب: قال: أمر نمرود بجمع الحطب فی سواد الکوفه عند نهر کوثا من قریه قطنانا و أوقد النار فعجزوا عن رمی إبراهیم علیه‌السلام فعمل لهم إبلیس (لعنه اللّه) المنجنیق فرمی به فتلقّاه جبرئیل فی الهواء فقال: هل لک من حاجه؟ فقال: أمّا إلیک فلا، حسبی اللّه و نعم الوکیل، فاستقبله میکائیل فقال: إن أردت أن أخمد النار فانّ خزائن الأمطار و المیاه بیدی، فقال: لا أرید و أتاه ملک الریح فقال: لو شئت طیّرت النار، فقال: لا أرید، فقال جبرئیل: فاسأل اللّه فقال: حسبی من سؤالی علمه بحالی.» قمی، عباس، سفینه‌البحار و مدینه الحکم و الآثار مع تطبیق النصوص الوارده فیها علی بحار الأنوار، انتشارات اسوه، ج 8، ص 574.

2. «وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ.» یوسف، آیه 42.

راهکارهای به‌حداقل‌رساندن تأثیر محیط‌های منفی بر تربیت فرزندان
کاهش تأثیرات مخرب محیط بر تربیت فرزندان، نیازمند رویکردی چندجانبه شامل اصلاح محیط، تقویت درونی کودک و نظارت هماهنگ بر تعاملات و رسانه‌هاست.

پرسش :

 برای به‌حداقل‌رساندن تأثیر محیط‌های منفی بر تربیت فرزندان چه راهکارهایی پیشنهاد می‌شود؟

پاسخ:

محیط پیرامون نقشی تعیین‌کننده و انکارناپذیر در تربیت فرزندان دارد؛ از‌این‌رو توجه به کیفیت محیط‌‌های تربیتی و آسیب‌‌های احتمالی آنها باید یکی از دغدغه‌‌های اساسی والدین و مربیان باشد. پرسش حاضر به دنبال راهکارهایی برای کاهش اثرگذاری محیط‌‌های منفی بر تربیت فرزندان است که در ادامه نکاتی در‌این‌باره ارائه می‌شود.

نکتۀ اول: پاک‌سازی و اصلاح محیط

محیط تربیتی باید عاری از موانع رشد اخلاق و معنویت باشد. درواقع پاک‌کردن و سالم‌سازی محیط از عوامل ویران‌کننده باید دغدغۀ متولیان و دغدغه‌مندان عرصۀ تربیت باشد. با توجه به سطوح مختلف محیط، در هر سطح گروهی از افراد یا دستگاه‌ها و نهادها مسئول این کار هستند. در سطح جامعه، حاکمان و مجموعه دستگاه‌های حکمرانی موظف به پاک‌کردن محیط از عوامل ضدتربیت هستند. رهبر شهید انقلاب در بیانیۀ گام دوم انقلاب در‌این‌باره فرموده است: «[دولت‌مردان] ... با کانون‌های ضدّمعنویّت و اخلاق، به شیوۀ معقول بستیزند و اجازه ندهند که جهنّمی‌ها مردم را با زور و فریب، جهنّمی کنند» (1). ستیز با کانون‌های ضد‌اخلاق و معنویت باید از مهم‌ترین وظایف و اقدامات حاکمان باشد؛ به دلیل آنکه اصلی‌ترین وظیفۀ حکومت و دولت‌مردان در بینش سیاسی اسلام، تأمین مصالح معنوی است (2).

نکتۀ دوم: بسترسازی تربیتی و تسهیل رشد اخلاقی و معنوی در محیط

محیط تربیتی باید افزون بر حذف عوامل ویران‌کنندۀ تربیتی، زمینۀ آموزش، یادگیری و عمل به ارزش‌های اخلاقی معنوی را فراهم آورد. والدین در سطح خانه، معلمان در سطح مدرسه و مجموعۀ دستگاه‌های حکمرانی در سطح جامعه باید این مهم را تأمین کنند. شیوۀ انجام این کار نیز متنوع است؛ برای نمونه رواج عملی ارزش‌ها از طریق منش و رفتار خود والدین، مربیان و کارگزاران حکومتی از مؤثرترین روش‌هاست. همچنین کمک و حمایت از نهادهای مروج ارزش‌ها از وظایف دیگر است که حاکمیت مهم‌ترین نقش را در‌این‌باره بر عهده دارد. در بیانیۀ گام دوم انقلاب آمده است: «[دولت‌مردان] خود باید منش و رفتار اخلاقی و معنوی داشته باشند؛ و ثانیاً زمینه‌ را برای رواج آن در جامعه فراهم کنند و به نهادهای اجتماعی در‌این‌باره میدان دهند و کمک برسانند» (3).

نکتۀ سوم: تقویت و تعمیق باورها و بینش دینی

ایجاد و تقویت بینش‌ اعتقادی صحیح و عمق‌بخشی به آنها از ضرورت‌های اقدامات تربیتی برای جلوگیری از آثار ویران‌کنندۀ محیطی است. اگر ارزش‌های اعتقادی و دینی در وجود کودکان و فرزندان مستحکم شوند، عوامل ویران‌کنندۀ تربیتی حاصل از محیط نمی‌توانند او را تحت تأثیر قرار دهند. این کار نوعی مصون‌سازی معنوی در برابر عوامل محیطی تربیت است. بنابراین مربیان و والدین باید با آموزش منطقی ارزش‌ها، سعی در تعمیق و تقویت ارزش‌های دینی و اعتقادی کودکان داشته باشند. افرادی که از عمق بینشی درباره معارف اسلامی بهره‌مند نباشند، در شبهات و تهاجم‌های فکری دچار سردرگمی، تردید و گاه انحراف خواهند شد. بر همین اساس در بیانی حضرت امیر‌المؤمنین علی علیه السلام فرموده است: «این پرچم را حمل نتواند کرد، مگر کسی که بینا و شکیبا باشد و جای حق را بشناسد» (4). روشن است که بصیرت در دین از طریق تعمیق بینش‌ها انجام می‌گیرد.

نکتۀ چهارم: تقویت اراده و عزت‌نفس

عامل نهایی غلبه بر عوامل محیطی یا انتخاب و تأثیرپذیری از آنها، اراده و اختیار فرد است. بنابراین فرایند تربیت باید به گونه‌ای باشد که کودک به‌تدریج توانایی تصمیم‌گیری صحیح، مقاومت در برابر فشار هم‌سالان و سایر عوامل محیطی و اعتماد‌به‌نفس درونی را کسب کند و از اراده‌ای قوی و مستحکم برخوردار باشد. پرورش احساس عزت و کرامت نفس، ایجاد هویت دینی و ارزشی، تحکیم روحیۀ خودباوری و تقویت بینش‌های دینی، می‌تواند برای تأمین این هدف مفید باشد.

نکتۀ پنجم: إعمال مدیریت و حاکمیت بر رسانه

رسانه‌ها ابزارهای فراگیر و مهمی هستند که آثار انکارناپذیری بر باورها، اخلاق و اعتقادات ایفا می‌کنند؛ با وجود این، گاهی دارای کانون‌های ضد‌معنویت و اخلاق هستند. بنابراین باید بر استفادۀ فرزندان و کودکان از آنها کنترل و نظارت هوشمندانه انجام پذیرد. بخشی از این کنترل‌گری مربوط به والدین است و بخشی جزء وظایف سنگین و مهم حکمرانی است. در بیانیه گام دوم انقلاب در‌این‌باره آمده است: «ابزارهای رسانه‌ای پیشرفته و فراگیر، امکان بسیار خطرناکی در اختیار کانون‌های ضدّ‌معنویّت و ضدّ‌اخلاق نهاده است و هم‌اکنون تهاجم روزافزون دشمنان به دل‌های پاک جوانان و نوجوانان و حتّی نونهالان با بهره‌گیری از این ابزارها را به چشم خود می‌بینیم. دستگاه‌های مسئول حکومتی در‌این‌باره وظایفی سنگین بر عهده دارند که باید هوشمندانه و کاملاً مسئولانه صورت گیرد. و این البتّه به معنی رفع مسئولیّت از اشخاص و نهادهای غیرحکومتی نیست. در دورۀ پیش‌‌رو باید در‌این‌باره‌ها برنامه‌های کوتاه‌مدّت و میان‌مدّت جامعی تنظیم و اجرا شود» (5).

نکتۀ ششم: گزینش و کنترل دوستان و هم‌سالان

یکی از محیط‌های مؤثر در تربیت به‌ویژه برای کودکان، محیط‌هایی است تعاملات انسانی در آنها جریان دارد؛ بر همین اساس باید بر افرادی که در محیط‌های گوناگون با فرزندان تعامل دارند، نظارت دقیق انجام گیرد و از جمله دوستان و هم‌سالان آنها ارزیابی شوند. تشویق به دوستی با افراد صالح و پرهیز از معاشرت با کسانی که رفتار یا عقیدۀ آنان مخالف ارزش‌های دینی است، از اصول ضروری در‌این‌باره است.

نکتۀ هفتم: فریضه‌‌سازی و عادت‌دهی

بهتر است برای فرزندان وظایف مشخص و مذاکره‌ناپذیری تعیین کنیم و از دوران طفولیت به انجام آنها عادت داده شوند؛ مثل ممنوع‌بودن دیدن تصاویر و فیلم‌‌های نامناسب، رعایت حریم‌های شرعی در استفاده از فضای مجازی، پایبندی به برنامه‌های روزانه معنوی مانند نماز و رعایت عفت و حجاب. وقتی اموری به‌مثابۀ تکلیف شرعی و تربیتی معرفی و در کودک تثبیت شوند، کودک آنها را نه با عنوان محدودیت، بلکه در جایگاه بخشی از هویت دینی‌‌اش می‌‌پذیرد و به سبب این پذیرش و تثبت، می‌تواند بر عوامل مخرب محیطی غلبه کند.

نکتۀ هشتم: رفع و دفع شبهات و ابهام‌های فکری

پاسخ‌گویی شفاف، صبورانه و مبتنی بر استدلال به شبهات، چالش‌ها، پرسش‌ها، دغدغه‌ها و گره‌های ذهنی و فکری، یکی از بهترین راه‌های خنثی‌کردن تهاجم‌های فکری حاصل از محیط‌هایی مانند مدرسه، دانشگاه، رسانه و دوستان است. امروزه به دلیل حجم انبوه رسانه‌ها و محتواهای تولیدی ویران‌کننده، ذهن و روان فرزندان لبریز از شبهات و چالش‌های فکری است؛ ازاین‌رو والدین و مربیان باید نسبت به آنها حساسیت منطقی داشته باشند؛ بنابراین از یک‌سو مانع ورود شبهات به ذهن و فکر فرزندان شوند و از سوی دیگر، در صورت ورود به فکر فرزند، به پاسخ آنها اقدام کنند. در منابع روایی آمده است قبل از جنگ جمل، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، عبدالله بن عباس را به محل تجمع خوارج می‌‌فرستند و سفارش می‌‌کنند با آنها به بحث و گفتگو بنشیند و به پرسش‌ها و شبهات آنها پاسخ دهد. پس از جنگ جمل نیز حضرت در چند موقعیت به شبهه‌زدایی پرداختند؛ از جمله بر منبر مسجد جامع بصره و مسجد کوفه می‌روند و ضمن سخنرانی افشاگرانه، به مخالفان آزادی بیان می‌دهند تا اشکال‌ها و شبهات خود را مطرح کنند. این حرکت نقش مؤثری در هدایت افراد داشت (6).

نکتۀ نهم: تغییر موقعیت

اگر محیط زندگی، آموزشی یا اجتماعی نامناسب و دارای آثار ویران‌کننده است و نمی‌توان بر تأثیرات آن غلبه کرد، یکی از کارهای بایستۀ انجام این است که والدین با تغییر موقعیت و مکان مانند جابجایی محل سکونت، تغییر مدرسه یا کاهش ورودی به محله‌های آسیب‌آفرین، مانع از نفوذ تدریجی عوامل مخرب تربیتی شوند.

نتیجه:

برای به‌حداقل‌رساندن تأثیر محیط‌‌های منفی بر تربیت فرزندان، لازم است مجموعه‌ای از اقدامات هماهنگ در سطوح مختلف تربیتی انجام شود. برخی این اقدامات عبارت‌‌اند از: پاک‌کردن محیط از عوامل مخرب تربیتی توسط افراد و نهادهای مسئول به‌ویژه دستگاه‌های حکمرانی؛ زمینه‌سازی برای یادگیری و عمل به ارزش‌های اخلاقی و معنوی؛ تقویت و تعمیق باورها و بینش دینی به ‌منظور مصون‌سازی معنوی؛ پرورش اراده، عزت‌نفس و خودباوری در کودکان؛ نظارت هوشمندانه بر رسانه‌ها؛ گزینش و کنترل دوستان و هم‌سالان؛ تعیین وظایف مشخص و عادت‌دهی از دوران کودکی؛ پاسخ‌گویی شفاف و مستدل به شبهات و ابهام‌های فکری؛ و در صورت لزوم، تغییر موقعیت زندگی، آموزشی یا اجتماعی. این راهکارها در هم‌پیوستگی با یکدیگر، سپری تربیتی در برابر نفوذ عوامل مخرب محیطی ایجاد می‌‌کنند.

برای مطالعۀ بیشتر:

1. روح‌الله شهریاری؛ «اصول پرورش فضایل اخلاقی در فرزندان برمبنای سیره تربیتی حضرت زهرا سلام الله علیه»، فصل‌نامه اخلاق، ش 32، 1397 ش.

2. علی حسینی‌زاده؛ سیرۀ تربیتی پیامبر صلی الله علیه وآله و اهل‌بیت علیهم السلام؛ چ 11، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1391 ش.

پی‌نوشت‌ها:

1. سیدعلی حسینی خامنه‌ای؛ بیانیۀ گام دوم؛ 1397 ش. در:

http://www.farsi.khamenei.ir.

2. محمدتقی مصباح یزدی؛ کاوش‌ها و چالش‌ها؛ چ 2، قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، 1382 ش، ج 2، ص 29.

3. سیدعلی حسینی خامنه‌ای؛ بیانیۀ گام دوم؛ 1397 ش. در:

http://www.farsi.khamenei.ir.

4. «لایَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ [بِمَوَاقِعِ] بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ» (محمد بن حسین شریف‌الرضى؛ نهج‌البلاغه؛ مصحح: صبحی صالح؛ قم: هجرت‏، 1414 ق‏، خطبه 125).

5. سیدعلی حسینی خامنه‌ای؛ بیانیۀ گام دوم؛ 1397 ش. در:

http://www.farsi.khamenei.ir.

6. محمد بن حسین شریف‌الرضى؛ نهج‌البلاغه؛ نامۀ 37.

بررسی شوخی‌کردن با شخصیت‌ها و مقدسات
شوخی با مقدسات، اگرچه گاه شادی‌آفرین است، باید از توهین و شبهه‌افکنی دور باشد؛ زیرا حتی شوخیِ بی‌آفت نیز ممکن است حرمت آن‌ها را کم‌رنگ کند.

پرسش:

 آیا شوخی‌کردن با شخصیت‌ها و مقدسات مثل شوخی با اهل‌بیت علیهم السلام و ... اشکال دارد؟

پاسخ:

شوخی و خنده و شادکردن دیگران کاری پسندیده و ارزشمند است؛ با وجود این، مانند همۀ کارهای خوب دیگر دارای حد‌و‌حدود و آداب و شرایطی است که در صورت رعایت‌نکردن آنها، دیگر نه‌تنها این نوع شوخی و خنده‌ها ارزشمند و مفید نخواهد بود، بلکه ممکن است گناه و معصیت و کاری غیر‌اخلاقی به شمار آید و برای آنها عقاب و عذاب هم در نظر گرفته شود. یکی از انواع شوخی‌ها و طنزهایی که گاه بین مردم دیده می‌شود، شوخی با مقدسات است؛ درحالی‌که مقدسات و اهل‌بیت علیهم السلام حرمت و احترام بالایی که دارند. بنابراین پرسش پیش می‌آید که آیا شوخی با مقدسات اصلاً کار اخلاقی و ارزشمندی است یا نه؟ در اینجا مسئله را از منظر اخلاقی بررسی می‌کنیم و نگاه فقهی و شرعی به آن نیازمند مراجعه به رسالۀ مراجع معظم تقلید است.

نکتۀ اول: بررسی انواع شوخی با مقدسات

شوخی با مقدسات مانند همه شوخی‌های دیگر انواع و اقسام مختلفی دارد که همین اختلاف سبب شکل‌گیری احکام متفاوتی شده است.

نوع اول: طنزهای توهین‌آمیز

گاهی در ضمن شوخی با مقدسات، اهانت و بی‌احترامی و استهزا هم اتفاق می‌افتد؛ این نوع شوخی‌ها به‌یقین از دایره اخلاق خارج هستند و آثار منفی بسیاری دارند و چه‌بسا سبب سست‌شدن اعتقاد گوینده و شنونده شوند که وزر‌و‌وبال آن بر عهده گویندۀ آن است؛ حتی ممکن است از نظر فقهی احکام شدیدی مانند ارتداد هم برای برخی از آنها تعیین شود که آگاهی دقیق از جنبۀ فقهی مسئله نیاز به مشخص‌بودن ویژگی‌های دقیق آن شوخی و مراجعه به رساله مراجع معظم تقلید دارد؛ چراکه وظیفۀ همۀ انسان‌ها رعایت احترام و تقدس مقدسات است. درواقع اگر توهین و تمسخر مقدسات رایج شود، دیگر آن جایگاه ارزشمند و مهمی که باید در اذهان داشته باشند را نخواهند داشت.

یکی از شیوه‌های شیاطین و دشمنان دین، شوخی و خنده و تمسخر مقدسات است تا کم‌کم عقیده و حرمت و احترام آنها در اذهان شکسته شود و در نهایت رها شوند. این روش شیطانی از روزگاران کهن مرسوم بوده است؛ همچنان‌که قرآن کریم می‌فرماید: «ولى هیچ پیامبرى به سوى آنها نمى‌آمد مگر اینکه او را استهزا مى‌کردند» (1).

نوع دوم: شوخی‌های همراه با شبهه و انکار

در برخی مواقع از شوخی با مقدسات، توهین و تمسخری اتفاق نمی‌افتد و ظاهری سالم دارد؛ اما در دل آن شوخی، شبهه یا اعتراض یا انکاری برای مقدسات وجود دارد. این‌گونه شوخی‌ها ظاهری طنزآمیز و جذاب دارند؛ اما باطنی زهرآلود و خطرناک که سبب می‌شود ایمان گوینده و شنونده به خطر بیفتد. حتی ممکن است خود گوینده به باطن مسموم آن آگاه نباشد؛ اما به‌هرحال آثار منفی خود را خواهد داشت و عواقب سست‌شدن ایمان شنونده‌ها بر عهده گوینده هم می‌باشد. به طور طبیعی این‌گونه شوخی‌ها هم از دایره شرع و اخلاق خارج هستند؛ ازاین‌رو نه‌تنها گوینده، بلکه شنونده هم باید از همراهی و خندیدن به این‌گونه مزاح‌ها پرهیز کند. پیامبر خدا صلى الله علیه و‌آله فرمودند: «هر کسی به روى بدعت‌گذار لبخند بزند، به نابودی دین خود کمک کرده است» (2).

نوع سوم: شوخی‌های بدون آفت

در برخی از شوخی‌ها و طنزها هم هیچ‌گونه توهین و تمسخر یا شبهه و اعتراض و انکار یا هر آفت دیگری وجود ندارد و به نوعی بدون آفت و خنثی هستند. در این موارد هم باید از این‌گونه شوخی‌ها پرهیز کرد؛ چرا‌که شوخی و خنده با مقدسات موجب کم‌رنگ‌شدن حرمت و تقدس و جایگاه بلند آنان در قلب‌ها می‌شود؛ برای مثال گاه مشاهده می‌شود افراد با روضه‌های اهل‌بیت علیهم السلام یا جلسات روضه شوخی می‌کنند که به طور طبیعی حزن و ناراحتی و سوزی که باید شیعیان در مواجهه با روضه‌ها و مصیبت‌های اهل‌بیت علیهم السلام در دل داشته باشند، با گسترش چنین شوخی‌هایی کم‌رنگ خواهد شد.

بعید نیست این‌گونه شوخی‌ها مصداق روایات متعددی باشند که در آنها هشدار داده شده است از شوخی و خنده بپرهیز که سبب می شود هیبت گوینده و هیبت هر آنچه باید در دل‌ها هیبت و حرمت داشته باشند، از بین برود. چنانچه از حضرت علی علیه السلام نقل شده که فرمودند: «آفتِ ابّهت، شوخى است» (3).

امام صادق علیه السلام نیز چنین هشدار می‌دهند که شوخی و خنده زمینه‌ساز جرئت بر مخالفت خواهد بود: «شوخى مکن که بر تو گستاخ مى‌‏شوند» (4). بنابراین این مسئله در شوخی با مقدسات حتی اگر به دور از آفت‌ها باشد هم صدق نماید.

نوع چهارم: شوخی‌های مفید

گاهی در شوخی‌ها و طنزهای با مقدسات موارد نادری وجود دارد که نه‌تنها هیچ‌گونه توهین، تمسخر، شبهه، انکار و اعتراضی در آنها نیست و خنثی نیستند، بلکه دربرگیرندۀ نکته‌ای معرفتی یا فضیلتی از فضایل دین و اولیای دین هستند و سبب انتشار نکته‌ای معرفتی در قالب شوخی می‌شوند یا تذکری مفید اتفاق می‌افتد. این‌گونه شوخی و طنزها نه‌تنها هیچ مشکل شرعی و اخلاقی ندارند، بلکه چه‌بسا ثواب نشر و تبلیغ معارف دینی را هم داشته باشند.

نکتۀ دوم: بررسی شوخی دانی با عالی

در بیشتر موارد شوخی‌کردن کسی که در مرتبه پایین‌تری از نظر سن یا رتبه و جایگاه قرار دارد (دانی) با فرد بالاتر (عالی)، در عرف بی‌احترامی تلقی می‌شود؛ به‌ویژه اگر این فاصلۀ رتبه و جایگاه به‌شدت زیاد باشد؛ مانند فاصلۀ بنده با خدا یا فاصلۀ بنده با حجت خدا یا نوجوان با پیرمرد و بزرگسال. مگر اینکه خود بزرگ‌تر اجازه دهد یا گوینده طوری زمینه‌چینی کند که بی‌احترامی اتفاق نیفتد؛ مثل اینکه از بزرگ‌تر اجازه بگیرد یا ... .

نکتۀ سوم: شریک‌بودن شنونده با گوینده

در مواردی که شوخی نامناسبی اتفاق می‌افتد، افزون بر گوینده، شنونده‌ای که با او همراهی می‌کند و با خنده و شادی کار او را تأیید عملی کرده است هم مقصر است و در گناه و رفتار زشت با او شریک خواهد بود. چنانچه امام رضا علیه السلام فرمودند: «هر‌که ظالمی را یارى کند، ظالم است و هرکه ستمگرى را یارى نرساند و تنها گذارد، دادگر است» (5). همچنین از پیامبر اکرم صلی الله علیه و‌آله نقل شده است: «بدترینِ مردم، فاسقی است که کتابِ خدا را خوانده و در دین خدا، دین‌شناس شده؛ سپس خود را در اختیار فردی فاجر می‌گذارد که چون سرخوش می‌شود، قرآن‌خواندن و گفتگو با او را وسیلۀ شوخی و سرگرمی خویش قرار می‌دهد. پس خداوند بر دلِ گوینده و شنونده، مُهر می‌زند» (6).

نتیجه:

شوخی با مقدسات با توجه به محتوا و آثار آن، اقسام مختلفی دارد. شوخی همراه با توهین، استهزا، شبهه، اعتراض یا انکار، به‌یقین از دایره اخلاق خارج است و چه‌بسا از نظر شرعی نیز دارای احکام سنگینی باشد. شوخی‌های ظاهراً سالم نیز ممکن است با کاستن از هیبت و حرمت مقدسات، زمینه کم‌رنگ‌شدن قداست آنها را فراهم آورد؛ ازاین‌رو شایسته است از آنها پرهیز کنیم. البته شوخی‌های نادری که بدون هیچ آفتی، دربرگیرندۀ نکته‌ای معرفتی یا فضیلتی هستند، می‌توانند مفید و ارزشمند باشند. در شوخی نامناسب، شنوندۀ همراه و تأییدکننده نیز در مسئولیت و گناه گوینده شریک خواهد بود.

پی‌نوشت‌ها:

1. «وَ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» (زخرف:‏ ۷).

2. «مَن تَبَسّمَ فی وجهِ مُبتَدِعٍ فقد أعانَ على‏ هَدمِ دِینِهِ» (محمد بن علی ابن‌شهر‌آشوب مازندرانی؛ مناقب آل‏ابی‌طالب علیهم السلام؛ قم: علامه، 1379 ق، ج ۴، ص ۲۵۱).

3. «آفةُ الهَیبَةِ المِزاحُ» (علی بن محمد لیثی واسطی؛ عیون الحکم و المواعظ؛ تحقیق: حسین حسنی بیرجندی؛ قم: دارالحدیث، 1376 ش، ص ۱۸۲).

4. «لاتُمازِحْ فیُجتَرَأَ علَیکَ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ تحقیق: علی‌اکبر غفارى و محمد آخوندى؛ چ 5، تهران: اسلامیه، 1363 ش، ج ۲، ص ۶۶۵).

5. «مَن أعانَ ظالِماً فهُو ظالِمٌ، ومَن خَذَلَ ظالِماً فهُو عادِل (محمد بن حسن حر عاملى؛ وسائل الشیعه؛ قم: مؤسسه آل‌البیت علیهم السلام، 1409 ق، ج ۱۶، ص ۱۸۵).

6. «شَرُّ الناسِ فاسِقٌ قَرَأ کتابَ اللّهِ وتَفَقَّهَ فی دِینِ اللّهِ، ثُمّ بَذَلَ نَفسَهُ لِفاجِرٍ إذا نَشِطَ تَفَکهَ بِقِراءَتِهِ ومُحادَثَتِهِ، فَیطبَعُ اللّهُ علی قلبِ القائلِ والمُستَمِعِ» (محمد محمدی ری‌شهری؛ میزان الحکمه؛ قم: مؤسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث، ۱۳۸۶ ش، ج ‏5، ص 495).

ارتباط میان توکل و تلاش
تلاش و توکل دو روی یک سکه‌اند؛ یعنی انسان باید با تمام توان در مسیر هدف بکوشد، اما نتیجه را به حکمت خداوند بسپارد.

پرسش:

چه ارتباطی میان توکل و تلاش وجود دارد؟ آیا مخالف همدیگر نیستند؟

پاسخ:

توکل از مفاهیم مهم در اخلاق و معارف اسلامی است که گاهی به‌درستی فهمیده نمی‌شود. برخی تصور می‌کنند توکل یعنی دست‌کشیدن از تلاش و واگذار کردن همه امور به خداوند؛ درحالی‌که در منطق اسلام، توکل نه‌تنها با تلاش و برنامه‌ریزی منافات ندارد، بلکه انسان را به انجام ‌وظیفه دعوت می‌کند.

معنای صحیح توکل

توکل در حقیقت، اعتماد قلبی به خداوند است. انسان متوکل خداوند را مؤثر حقیقی در عالم می‌داند و در عین استفاده از اسباب، به آن‌ها وابسته نمی‌شود؛ بنابراین، توکل به معنای ترک مسئولیت و کنار گذاشتن تلاش نیست. انسان باید از امکاناتی که خداوند در اختیار او قرار داده استفاده کرده و برای رسیدن به اهداف صحیح تلاش کند؛ اما اسباب را مستقل از خداوند نداند. پس توکل نه جایگزین تلاش است و نه در برابر آن؛ بلکه نوع نگاه انسان به اسباب را اصلاح می‌کند.

جایگاه تلاش و استفاده از اسباب

در نظام‌آفرینش، نتایج از طریق اسباب و علل تحقق پیدا می‌کنند. توجه به این اسباب با توحید و توکل منافاتی ندارد؛ زیرا خود خداوند چنین نظامی را در عالم قرار داده است؛ بنابراین، استفاده از اسباب نه نشانه بی‌اعتمادی به خداوند، بلکه در بسیاری از موارد بخشی از انجام‌ وظیفه انسان است. امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: «خداوند ابا دارد از این‌که چیزها (امور) را جز از طریق اسباب فراهم آورد. ازاین‌رو، برای هر چیزی، سببی قرار داده و برای هر سبب، بیانی و برای هر بیان، دانشی و برای هر دانشی، دری گویا و... .» (1)

 حتی تلاش خود انسان نیز یکی از اسبابی است که خداوند در نظام‌آفرینش قرار داده است. انسان باید اسبابی را که در اختیار دارد بشناسد و به‌کار گیرد و وظیفه خود را انجام دهد؛ بنابراین، میان توکل و تلاش تعارضی وجود ندارد؛ تعارض زمانی پدید می‌آید که انسان یا اسباب را به‌کلی کنار بگذارد، یا آن‌ها را مستقل از خداوند بداند.

استفاده از اسباب یا وابستگی به آن‌ها

انسان می‌تواند از یک وسیله استفاده کند و درعین‌حال اثرگذاری آن را مستقل از خداوند نداند. در نگاه توحیدی، اسباب، واقعی‌اند و آثار خاص خود را دارند، اما وجود و اثرگذاری آن‌ها درنهایت وابسته به اراده و قدرت الهی است. همین مسئله درباره تلاش انسان نیز صادق است. تلاش در رسیدن به هدف مؤثر است، اما علت مستقل و نهایی همه نتایج نیست؛ بنابراین، توکل جایگاه اسباب را از بین نمی‌برد، بلکه جایگاه واقعی آن‌ها را مشخص می‌کند و وابستگی قلبی انسان را از اسباب به خداوند منتقل می‌سازد.

توکل و مسئولیت انسان

وظیفه انسان این است که در محدوده توان و اختیار خود، بهترین تصمیم را بگیرد و برای انجام آن تلاش کند. آنچه خارج از اختیار اوست، به خداوند واگذار کند؛ بنابراین، توکل با مسئولیت‌پذیری و وظیفه‌شناسی همراه است. انسان باید آنچه را در توان دارد انجام دهد و بداند که نتیجه نهایی همیشه در اختیار او نیست.

توکل و نتیجه تلاش

در نگاه انسان متوکل، وظیفه انسان تلاش و انجام تکلیف است، اما نتیجه نهایی در اختیار خداوند قرار دارد. به همین دلیل، موفقیت موجب تکبر نمی‌شود و شکست نیز به معنای پایان راه نخواهد بود. اگر انسان موفقیت را نتیجه قطعی تلاش خود بداند، ممکن است در برابر شکست دچار ناامیدی شود. انسان باید برای رسیدن به نتیجه مطلوب تلاش کند، اما نباید ارزش تلاش و وظیفه خود را فقط با نتیجه ظاهری بسنجد.

توکل بدون تلاش

اگر توکل از تلاش جدا شود، ممکن است به بی‌عملی، تنبلی و ترک مسئولیت منجر شود. گاهی برخی افراد برای انجام ‌ندادن وظایف خود به توکل پناه می‌برند و سکون و بی‌عملی خود را با نام توکل توجیه می‌کنند؛ درحالی‌که این برداشت با روح آموزه‌های اسلامی سازگار نیست. اسلام، دین حیات، حرکت و مسئولیت است و انسان را موجودی مسئول و صاحب‌اختیار معرفی می‌کند. ازاین‌رو، توکل نباید به‌گونه‌ای تفسیر شود که نتیجه آن تعطیلی عقل، اراده، تلاش و مسئولیت انسان باشد.

«عده‌ای برای انجام‌ندادن وظایف و توجیه سـکون منفی خود به توکل می‌چسبند؛ حال‌آنکه مفهـوم درسـت تـوکل طبـق آیـات قـرآن برعکس ایـن اسـت! به‌صورت کلـی اسلام دیـن حیـات اسـت و دیـن حیـات بـا بی‌خبری، ناتوانـی و عجـز سـازگار نیسـت. تعالیـم اسلامی، تعالیـم زنده‌کننده و حیات‌بخش اسـت و ایـن قاعده، یک مقیـاس کلی برای شـناخت آموزه‌های اسلامی اسـت. اسلام سرنوشـت انسـان را وابسـته بـه عمـل او معرفی می‌کند و می‌فرماید بـرای انسـان جـز آنچـه بـا سـعی و کوشـش و عمل بـه دسـت آورده چیزی نیسـت که این حصر عجیبی اسـت! چنین مبنایی، عامل تحرک اسـت؛ عامل بیداری و بینایـی و توانایـی اسـت؛ بنابراین اگـر بعضـی از صفـات اخلاقـی مثل توکل به‌گونه‌ای تبیین شـود که با این قاعدۀ کلی در تنافی باشـد؛ آن تفسـیر، تفسـیر صحیحی نخواهد بـود. تـوکل در قـرآن یـک مفهـوم زنده‌کننده و حماسـی اسـت. طبـق تعریفـی کـه قـرآن در بـاب تـوکل ارائـه کرده اسـت؛ هـر جـا می‌خواهد بشـر را بـه عمـل وا دارد و ترس‌ها و بیم‌ها را از انسـان بگیـرد؛ می‌گوید نتـرس و تـوکل بـه خـدا کـن؛ تکیه‌ات بـه خـدا باشـد و جلـو بـرو؛ تکیه‌ات بـه خـدا باشـد و حقیقـت را بگـو؛ بـه خـدا تکیه کـن و از کثرت انبوه دشـمن نتـرس. عده‌ای تـوکل مسخ‌شده و وارونـه را بـه اسـم تـوکل مدنظـر اسلام معرفـی می‌کنند.» (2)

باتوجه ‌به این مطالب، توکل قرآنی نه عامل سکون، بلکه عاملی برای حرکت و شجاعت است. انسان به خدا تکیه می‌کند تا ترس و وابستگی به عوامل بیرونی مانع انجام‌ وظیفه او نشود.

تلاش بدون توکل

همان‌گونه که توکل بدون تلاش نادرست است، تلاش بدون توکل نیز می‌تواند انسان را با مشکلاتی روبه‌رو کند. اگر انسان تمام تکیه خود را بر توانایی خویش قرار دهد، ممکن است هنگام موفقیت گرفتار تکبر شود و هنگام شکست دچار اضطراب، ناامیدی و احساس ناتوانی گردد. توکل این نگاه را اصلاح می‌کند. انسان تلاش خود را انجام می‌دهد و از توانایی‌هایش استفاده می‌کند، اما می‌داند عوامل فراوانی خارج از اختیار او وجود دارد و نتیجه نهایی در اختیار خداوند است؛ بنابراین، توکل از یک‌سو انسان را از تنبلی و بی‌مسئولیتی دور می‌کند و ازسوی‌دیگر او را از تکبر، اضطراب و ناامیدی حفظ می‌نماید.

جمع میان تلاش و توکل

«توکل و تلاش باهم تنافی ندارند؛ زیرا:

1. تلاش و اسـتفاده از اسـباب در شـریعت بـه رسـمیت شـناخته شده اسـت. البتـه بایـد توجـه داشـت اسـباب را مسـتقل ندیـد و اعتمـاد اصلـی بـه مسبب‌الاسباب (خـدای متعال) باشـد؛

2. تلاش و اسـتفاده از قـدرت و ارادە آدمـی، ازجمله اسـباب و راه‌هایی اسـت کـه فضل و عنایـت الهـی از طریـق آن‌ها بـه بندگان می‌رسد؛

3. طبـق آموزه‌های دینـی انسـان موظـف اسـت برای رسـیدن بـه مقاصد دنیـوی و اخروی وظیفه‌اش را انجام دهد و بااین‌حال بر خدا تکیه نماید. زیر مسبب‌الاسباب اوسـت وبسـیاری از امور از اختیار و خواسـت آدمی خارج اسـت. توکل مربوط به مقام اطاعت نیسـت؛ - تا منجر به تعطیلی تلاش شـود - بلکه مربوط به مقام سرنوشـت اسـت؛ یعنـی بنـده بـه وظیفه‌اش عمـل می‌کند و بـرای آینـده و سرنوشـتش بـه خـدا تـوکل می‌کند؛ خـدای متعـال هـم وعـده داده کـه بنده‌اش را کفایت کند و سـرانجام خوبـی برایش رقـم بخورد.» (3)

این بیان، مرز میان انجام‌وظیفه و تعیین نتیجه را روشن می‌کند. انسان در مقام وظیفه، مسئول عمل و تلاش خویش است؛ اما در مقام نتیجه و سرنوشت، همه عوامل در اختیار او نیست؛ بنابراین، توکل باید موجب شود انسان با جدیت وظیفه خود را انجام دهد و درعین‌حال از اضطراب و وابستگی افراطی به نتیجه رهایی پیدا کند.

باتوجه‌به مطالب گفته‌شده، می‌توان رابطه میان توکل و تلاش را چنین خلاصه کرد:

- انسان تلاش می‌کند، اما به تلاش خود مغرور نمی‌شود؛

- از اسباب استفاده می‌کند، اما به آن‌ها وابسته نمی‌شود؛

- برای رسیدن به نتیجه مطلوب کوشش می‌کند، اما نتیجه را کاملاً در اختیار خود نمی‌داند؛

- در برابر شکست مسئولیت خود را بررسی می‌کند، اما ناامید نمی‌شود؛

- در هنگام موفقیت شکرگزار است، اما خود را بی‌نیاز از خدا نمی‌بیند.

نتیجه:

توکل و تلاش دو مفهوم متضاد نیستند؛ بلکه دو بخش از یک نگاه صحیح به زندگی هستند. تلاش، وظیفه انسان در محدوده اختیار اوست و توکل، تکیه‌گاه او در برابر اموری است که از اختیار و توانش خارج است؛ بنابراین، توکل به معنای کنار گذاشتن اسباب نیست، همان‌طور که تلاش به معنای بی‌نیازی از خداوند نیست. انسان مؤمن باید اسباب را بشناسد و از آن‌ها استفاده کند، اما برای آن‌ها استقلال قائل نشود. باید تلاش کند، اما گمان نکند که همه‌چیز به تلاش او وابسته است و باید برای رسیدن به نتیجه مطلوب کوشش کند، اما نتیجه را پس از انجام‌وظیفه به خداوند بسپارد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که یکی از این‌دو کنار گذاشته شود. توکل بدون تلاش ممکن است به تنبلی و ترک مسئولیت تبدیل شود و تلاش بدون توکل ممکن است انسان را به غرور، اضطراب و ناامیدی بکشاند. پس راه درست، جمع میان این‌دو است: تلاش در عمل و توکل در دل. از این منظر، توکل نه دعوت به نشستن و منتظر ماندن است و نه کنار گذاشتن عقل و اسباب؛ بلکه یعنی در مسیر زندگی حرکت‌کردن، مسئولیت خود را پذیرفتن و درعین‌حال، تکیه‌گاه نهایی را چیزی غیر از خداوند قرار ندادن.

پی‌نوشت‌ها:

1. «أبَی اللّه ُ أن یُجرِیَ الأشیاءَ إلاّ بِأسبابٍ، فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیءٍ سَبَبا و جَعَلَ لِکُلِّ سَبَبٍ شَرْحا و جَعَلَ لِکُلِّ شَرْحٍ عِلما و جَعَلَ لِکُلِّ عِلمٍ بابا ناطِقا... .» الشیخ الکلینی، الکافی محقق / المصحح: غفاری علی‌اکبر و محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الإسلامیه، چاپ چهارم، ۱۴۰۷ ق، ج 1، ص 183

2. انصاریان پور، علی و دیانت مقدم، سید عباس، تحلیل پرسش‌های اخلاقی از معصومین علیهم‌السلام با روش اجتهادی، دفتر اول، حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، شعبه خراسان رضوی، مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی، ص 84

3. انصاریان پور، علی و دیانت مقدم، سید عباس، تحلیل پرسش‌های اخلاقی از معصومین علیهم‌السلام با روش اجتهادی، دفتر اول، حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، شعبه خراسان رضوی، مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی، ص 83

معنای ذکر خالص و ذکر صارف
ذکر خالص به همراهی زبان و حضور قلب است، در حالی که ذکر صارف انسان را از یاد غیرخدا بازمی‌دارد؛ هر دو در نهایت با توفیق الهی محقق می‌شود.

پرسش:

در روایات بیان شده است که ذکر دو قسم است: «ذکر خالص» و «ذکر صارف و بازدارنده؛» منظور از این دو ذکر چیست؟

پاسخ:

ذکر، با توجه به رویکردها و ملاک‌های گوناگون، به اقسام متعددی تقسیم می‌شود. به‌عنوان نمونه، در روایات، ذکر به‌اعتبار ابزار و محل تحقق، به ذکر زبان، ذکر قلب، ذکر نفس، ذکر روح، ذکر عقل و مانند آن تقسیم شده است. همچنین از حیث موقعیت و شرایط تحقق، مصادیقی همچون یاد خدا هنگام انجام واجبات، هنگام ترک محرّمات، در مواجهه با مصائب و مشکلات زندگى، هنگام خشم، در زمان شادی و... تقسیم می‌شود. همچنین به اعتبار همراهى دل با زبان، به ذکر خالص و ذکر صارف تقسیم شده است. اکنون سؤال درباره چیستی ذکر خالص و صارف است. ازاین‌رو برای تبیین این مطلب ابتدا روایتی که چنین تقسیمی در آن ارائه شده، آورده می‌شود و سپس به شرح و توضیح آن پرداخته می‌شود.

 

الف. متن حدیث

ریشه تقسیم‌بندی ذکر به خالص و صارف از روایتی گرفته شده که در کتاب مصباح الشریعه آمده و به امام صادق علیه‌السلام منسوب است. متن حدیث چنین است: «الذِّکْرُ ذِکْرَانِ ذِکْرٌ خَالِصٌ بِمُوَافَقَهِ الْقَلْبِ وَ ذِکْرٌ صَارِفٌ‏ لَکَ بِنَفْیِ ذِکْرِ غَیْرِهِ؛ (1)

 یاد کردن از خدا، دو گونه است: یکى یاد کردن خالص که با دل، سازگار و همراه است و دیگرى یاد کردن صارف که یادِ جز او را از دل می‌زداید.»

 

ب. تبیین معنای ذکر خالص و صارف

خالص در لغت یعنی چیزی که پاک و بی‌آلایش است. البته تفاوت آن با صافی این است که خالص، بعداز آن‌که مواد زائد آن گرفته شده، خالص گردیده، اما صافی، از ابتدا هیچ‌گونه ناخالصی نداشته است. (2) صارف در لغت به معنای روی‌برگرداندن از چیزی است. (3)

با توجه به معنای لغوی واژه خالص و صارف و کاربرد آن در حدیث، بهترین تبیین برای معنای اصطلاحی ذکر خالص و صارف، شرح و توضیحی است که در ادامه این حدیث با کلامی از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ارائه شده که چنین است:

«کَمَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله أَنَا لَا أُحْصِی ثَنَاءً عَلَیْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَى نَفْسِکَ فَرَسُولُ اللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله لَمْ یَجْعَلْ لِذِکْرِ اللَّهِ تَعَالَى مِقْدَاراً عِنْدَ عِلْمِهِ بِحَقِیقَهِ سَابِقَهِ ذِکْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَبْلِ ذِکْرِهِ لَهُ وَ مَنْ دُونَهُ أَوْلَى فَمَنْ أَرَادَ أَنْ یَذْکُرَ اللَّهَ تَعَالَى فَلْیَعْلَمْ أَنَّهُ مَا لَمْ یَذْکُرِ اللَّهُ الْعَبْدَ بِالتَّوْفِیقِ لِذِکْرِهِ لَا یَقْدِرُ الْعَبْدُ عَلَى ذِکْرِه؛ (4)

 چنان‌که پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرمودند: "من نمی‌توانم تو را ثنا گویم آن طورى که تو خودت را ثنا گفته‌ای!" بنابراین حتّى پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله، براى یاد کردن از خداوند، حدّى تعیین نکرد؛ چون به‌راستی می‌دانست که پیش از آن‌که او به یاد خدا باشد، خداوند عز و جل به یاد او بوده و هست. پس دیگران به‌طریق‌اولی نمی‌توانند براى یاد کردن از خدا، حدّى تعیین کنند. پس هر که می‌خواهد خداى متعال را یاد کند، باید بداند که اگر خداوند توفیق یاد کردن از خود را به بنده ندهد، بنده، قادر به یاد کردن از او نیست.»

بر اساس روایت امام صادق علیه‌السلام و ادامه آن، به‌خوبی روشن شد که یاد کردن خالص خداوند که همراهی ذکر زبانی با قلب است، توفیقی است که خدای متعال به انسان عنایت می‌نماید و در ذکر صارف نیز که شخص، یاد غیر خدا را از دل بیرون می‌کند، جز با عنایت خداوند حاصل نمی‌شود.

بر اساس همین روایت، آیت‌الله ری‌شهری در کتاب نهج الذکر، ذکر خالص و صارف را این‌گونه تعریف نموده‌اند: «ذکر خالص یعنی قلب، همراه زبان ذاکر است و ذکر صارف، در آن، ذاکر، تنها یاد دیگران را نفى می‌نماید؛ امّا یاد خدا در عمق دل وى وارد نمی‌گردد.» (5)

بنابراین می‌توانید بگویید ذکر خالص سه ویژگی دارد:

زبان، خدا را یاد می‌کند؛

قلب با این ذکر همراه است؛

عقل و ایمان نیز آن را تأیید می‌کنند.

پس ذکر خالص صرفاً این نیست که انسان هنگام گفتن «سبحان‌الله» در ذهنش متوجه خدا باشد؛ بلکه ذکر باید در رفتار و جهت‌گیری انسان نیز اثر بگذارد.

اما «صارف» الزاماً به معنای «ذکری که شخص خدا را یاد نمی‌کند» نیست؛ بلکه تأکید این تعبیر براثر بازدارندگی ذکر از توجه به غیر خدا است؛ بنابراین بر اساس این تفسیر، می‌توان ذکر صارف را مرتبه‌ای دانست که کارکرد اصلی آن زدودن توجه به غیر خداست، درحالی‌که در ذکر خالص، علاوه بر نفی توجه به غیر خدا، قلب نیز با یاد خدا همراه و هماهنگ است.»

‏نتیجه:

با توجه به حدیث مورد بحث و شرحی که آیت‌الله ری‌شهری ارائه دادند، جمع‌بندی معنای ذکر خالص و ذکر صارف را می‌توان چنین بیان کرد. ذکر خالص یعنی قلب، همراه زبان ذاکر است و ذکر صارف یعنی در آن، ذاکر، تنها یاد دیگران را نفى می‌نماید؛ امّا هنوز یاد خدا در عمق دل وى وارد نشده است. بر این اساس شاید بتوان گفت ذکر صارف، مقدمه‌ای برای ذکر خالص است، یعنی ابتدا باید ذکر غیر خدا را از دل خارج کرد تا ذکر خدا در قلب جای گیرد و زبان با قلب هماهنگ شود. نکته دیگر اینکه منشأ همه اذکار، خدای متعال است یعنی تا خداوند توفیق یاد کردن از خود را به بنده ندهد، بنده، قادر به یاد کردن از او نیست. البته بدیهی است که توفیق الهی هم نیاز به مقدماتی دارد که باید خود شخص برای کسب آن تلاش کند.

پی‌نوشت‌ها:

1. منسوب به جعفر بن محمد، امام ششم علیه‌السلام، مصباح الشریعه، بیروت، اعلمى، چاپ اول، 1400 ق، ص 56.

2. «الْخَالِصُ‏ کالصافی إلّا أنّ الخالص هو ما زال عنه شوبه بعد أن کان فیه و الصَّافِی‏ قد یقال لما لا شوب فیه و یقال: خَلَّصْتُهُ‏ فَخَلَص‏.» راغب اصفهانى، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن‏، محقق / مصحح، داوودى، صفوان عدنان، بیروت، دار القلم- الدار الشامیه، چاپ اول، 1412 ق، ص 749.

3. «الصَّرْفُ‏: رَدُّ الشی‏ء عن وجهه، صَرَفَه‏ یَصْرِفُه‏ صَرْفاً فانْصَرَفَ‏ و صَارَفَ‏ نفْسَه عن الشی‏ء: صَرَفَها عنه.» ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب‏، محقق / مصحح، میردامادی، جمال‌الدین، بیروت، دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع - دار صادر، چاپ سوم، 1414 ق، ج 9، ص 189.

4. منسوب به جعفر بن محمد، امام ششم علیه‌السلام، منسوب به جعفر بن محمد، امام ششم علیه‌السلام، مصباح الشریعه، بیروت، اعلمى، چاپ اول، 1400 ق، ص 56.

5. ر.ک: محمدی ری‌شهری، محمد، افقی، رسول، نهج الذکر، ترجمه، حمیدرضا شیخی، قم، موسسه علمی فرهنگی دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر، چاپ اول، 1378، ص 123.

قطع ارتباط با خواهر و برادر و پیامدهای آن
صِلۀ ‌رحمِ نباید به قیمت تحقیر انسان تمام شود؛لذا حفظ پیوند در شرایطِ سردیِ روابط، با جایگزینیِ ارتباطات غیرمستقیم و دعای خیر،بدون لطمه به عزت‌نفس توصیه می‌شود.

پرسش:

قطع ارتباط با اقوام 5: خواهر و برادرهایم دوست ندارند با آنها رفت‌و‌آمد کنم؛ وظیفه‌ام چیست؟

 

پاسخ:

اسلام پیوند با خویشاوندان را از فرایض قطعی و از ویژگی‌های ایمانِ حقیقی معرفی می‌کند. اهمیت صلۀ ‌رحم تا بدان‌جاست که در متون دینی، قطع آن در ردیف گناهان کبیره و از عواملِ شتاب‌دهنده به عقوبت‌های دنیوی و اخروی برشمرده شده است. با این حال، زمانی که انسان با بی‌مهری یا عدم تمایلِ خواهر و برادر خود برای برقراری ارتباط روبرو می‌شود، در یک چالش اخلاقی قرار می‌گیرد: از یک‌سو حفظ پیوندِ خونی که واجب الهی است؛ از سوی دیگر رعایت کرامت انسانی و اجتناب از تحمیلِ حضور که می‌تواند به سوءتفاهم‌های بیشتر بینجامد. وظیفۀ مؤمن در این ساحت، نه مقابله ‌به ‌مثل، بلکه اتخاذِ راهبردی است که پیوند عاطفی را از انقطاع نجات دهد؛ با وجود این حریم عزت‌ نفس فرد را نیز حفظ کند. در این نوشتار نکاتی برای تبیین این مطلب بیان می‌کنیم.

1. وجوبِ مطلق صلۀ ‌رحم: صلۀ ‌رحم تنها زمانی که آنها میل به ارتباط دارند واجب نیست، بلکه تکلیفی الهی است که حتی در صورتِ بی‌مهری آنان نیز ساقط نمی‌شود. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در حدیثی می‌فرماید: «آیا بهترین اخلاق دنیا و آخرت را به شما بگویم؛ بخشش کسی که به تو ظلم کرده است. صلۀ رحم با کسی که از تو بریده و قطع رحم کرده و خوبی به کسی که به تو بدی می کند و اعطا به کسی که تو را محروم کرده است» (1). خداوند نیز در قرآن کریم کسانی را که پیوندِ امر‌شده از سوی خداوند را قطع می‌کنند، سزاوار لعن می‌داند (2). بنابراین اصل اولیه دربارۀ صلۀ رحم این است که با کسانی که قطع رابطه کردند هم ارتباط داشته باشیم.

2. مدارا و ارتباط غیر‌مستقیم با وجود بی‌میلی: بر اساس سیرۀ اهل‌بیت علیهم السلام اگر آنها تمایلی ندارند، نباید با اصرارِ بی‌جا موجب تکدر شد، بلکه باید با روش‌های غیرمستقیم ارتباط را زنده نگه داشت. یعنی برای تحقق مصداق صلۀ رحم از سوی انسان، لازم نیست دیدار‌های حضوری یا مستقیم داشته باشد، بلکه می‌توان از طریق پیامک‌های تبریک و تسلیت ایام عزاداری یا شادی و اعیاد اصل ارتباط را حفظ کرد؛ بدون اینکه ارتباط حضوری شکل بگیرد. صلۀ ‌رحم گاه با یک سلام، یک تلفن کوتاه یا فرستادن پیام تبریک تحقق می‌یابد و نیازی به حضورِ فیزیکیِ سنگین نیست.

3. حفظِ آبرو و عزت: نباید چنان عمل کرد که شخص در برابر آنها خوار شود، بلکه صلۀ ‌رحم باید با عزت باشد؛ یعنی اگر در صورت ادامه ارتباط با مصداق های مختلف، برادر و خواهر یا افراد خانواده اذیت یا توهین یا تحقیر می‌کنند، دیگر نیازی به ارتباط با آنها از سوی ما نیست. انسان حق ندارد کاری کند که خوار و حقیر شود. امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «خداوند همه چیز را به خود مؤمن واگذار کرده است، مگر ذلیل‌کردن خود را» (3)؛ یعنی حق ندارد خودش را خوار و ذلیل کند.

4. دعا برای آنان: اگر امکان ارتباط حضوری نیست، دعا‌کردن برای هدایت و اصلاحِ حالِ آنها نوعی صلۀ ‌رحمِ غیابی است. دعا برای اصلاح رابطه یا عاقبت‌به‌خیری آنان نیز زمینۀ ارتباط مجدد را فراهم می‌آورد.

5. تلاش برای اصلاح ریشه برداشت منفی یا بدبینی: ممکن است بی‌میلی آنان ناشی از قضاوت و برداشت منفی شخصی باشد؛ یعنی شاید توهم دارند شما اشتباه یا ظلمی کردید که این‌گونه رفتار می‌کنند. اگر این‌طور است، باید ابتدا ریشه یابی کنید که اشکال آنان به کدام رفتار و گفتار شماست و سپس اگر اشتباه می‌کنند، مستقیم یا غیر‌مستقیم از طریق یک انسان معتمد برای آنها رفع سوء‌ظن کنید و توضیح دهید تا متوجه شوند شما نیت بدی نداشتید و کار بدی نکردید.

نتیجه:

بررسی نظام اخلاقی و فقهی صلۀ ‌رحم در مواجهه با جفا و بی‌میلی خویشاوندان، نشان می‌دهد که این تکلیف الهی نباید با مفهوم تحمیل حضور یا تحقیر شخصیت فردی خلط شود. اصل بنیادین در این حوزه، تلازم میان اجرای واجب الهی و حفظ کرامت انسانی است. صلۀ رحم از یک‌سو تکلیفی است که با رفتارهای سلب‌کننده از سوی طرف مقابل ساقط نمی‌شود و مؤمن موظف است حتی در برابر قطع‌کنندگان پیوند، راه را برای نیکی نبندد؛ از سوی دیگر، اسلام به هیچ‌وجه به دنبال آن نیست که فرد مؤمن را در معرض توهین، تحقیر یا خواری قرار دهد. بنابراین راهکار عملی در چنین بحران‌های خانوادگی، گذار از ارتباطات فیزیکی و مستقیم به سمت ارتباطات معنوی و غیرمستقیم است. استفاده از ابزارهای ارتباطی جدید (مانند پیام‌های مناسبتی) و همچنین تقویت پیوند غیابی از طریق دعا، بستری ایمن فراهم می‌آورد که هم وظیفه شرعی محقق شود و هم عزت‌نفس فرد آسیب نبیند. افزون بر این، مدیریت بحران در روابط خویشاوندی مستلزم هوشمندی اخلاقی است؛ به این معنا که پیش از پذیرش جفا، باید ریشه‌های سوءتفاهم و برداشت‌های نادرست را شناسایی و از طریق میانجی‌گری یا توضیح صریح اصلاح کرد. در‌نهایت هدف غایی صلۀ رحم، نه صرفاً حضور در یک مکان، بلکه حفظ اصل پیوند و تلاش برای اصلاح ریشه‌های نفاق و بدبینی در قلب‌های خویشاوندان است؛ به گونه‌ای که مسیر بازگشت به سوی محبت، همواره باز نگه داشته شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. «أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ خَلَائِقِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ الْإِحْسَانُ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَیْکَ وَ إِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَکَ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ چ 4، تهران: دارالکتب الاسلامیه. ۱۳۶۵ ش، ج ۲، ص ۱07).

2. «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ * أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَى أَبْصَارَهُمْ» (محمد: 22 ـ 23).

3. «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ إِلَّا إِذْلَالَ نَفْسِهِ» (محمد بن حسن حر عاملى؛ وسائل الشیعه؛ قم: مؤسسه آل‌البیت علیهم ‏السلام، 1409، ج 16، ص 157

راهکارهای لازم برای ترویج فرهنگ قناعت و تشویق افراد جامعه به این فضیلت
برای ترویج قناعت، باید ضمن تبیین درست آن، از طریق تقویت ایمان، نقش خانواده، رسانه و الگو بودن مسئولان، به سمت فرهنگ‌سازی عمومی حرکت کرد.

پرسش:

چه راهکارهایی برای ترویج فرهنگ قناعت و تشویق افراد جامعه به این فضیلت اخلاقی وجود دارد؟

پاسخ:

«قناعت» یکی از صفت‌های خوب اخلاقی است که می‌تواند بر زندگی انسان تأثیر زیادی داشته باشد. برای اینکه قناعت در جامعه بیشتر شود، فقط نباید به مردم بگوییم کمتر مصرف کنند، بلکه باید فکر مردم دربارۀ پول و زندگی هم درست شود. خانواده، مدرسه، رسانه‌ها و کسانی که بر مردم تأثیرگذارند، می‌توانند در‌این‌باره کمک‌کننده باشند.

1. تبیین مفهوم قناعت

یکی از نخستین امور برای ترویج قناعت، بیان معنای درست آن است. گاه وقتی از قناعت سخن به میان می‌آید، ممکن است افراد فکر کنند که انسان نباید رفاه داشته باشد یا نباید برای پیشرفت تلاش کند؛ درحالی‌که چنین برداشتی درست نیست. انسان می‌تواند کار کند و درآمد و خانۀ مناسب داشته باشد و از امکاناتی که خداوند در اختیار او قرار می‌دهد، استفاده کند؛ با این وجود، قناعت هم پیشه کند. در سورۀ «قصص» نیز در ماجرای قارون به او گفته می‌شود «در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب و بهره‌ات را از دنیا فراموش مکن» (1). این آیه نشان می‌دهد که نگرش دینی در کنارگذاشتن کامل دنیا نیست، بلکه مسئله این است که انسان از امکانات دنیا در مسیر درست بهره گیرد.

بنابراین باید برای مردم روشن شود که قناعت با زندگی مناسب مخالفتی ندارد. قناعت یعنی انسان در استفاده از نعمت‌ها حد خود را بشناسد و برای داشتن امکانات بیشتر، گرفتار زیاده‌خواهی نشود. امام جعفر صادق علیه السلام می‌فرمایند: «اگر اندازه کفایت بی‌نیازت کند، کمترین چیز دنیا بی‌نیازت کند و اگر اندازه کفایت بی‌نیازت نکند، هر‌چه در دنیا هست، بی‌نیازت نکند» (2).

2. تقویت ایمان و توکل به خدا

یکی از راه‌های ترویج قناعت در جامعه، تقویت ایمان و توکل به خدا در میان مردم است. وقتی فرهنگ توکل در جامعه بیشتر شود، مردم کمتر به دنبال جمع‌کردن مال و داشتن امکانات بیشتر از نیاز خود می‌روند و بهتر می‌توانند با داشته‌های خود زندگی کنند. برای این کار می‌توان در مساجد، مدارس، دانشگاه‌ها و رسانه‌ها درباره توکل به خدا و نگاه درست به مال و زندگی صحبت کرد؛ همچنین می‌توان از آیات قرآن و داستان‌های دینی بهره گرفت تا این موضوع برای مردم بهتر توضیح داده شود. البته در این آموزش‌ها باید توجه داشت که توکل به معنای کنارگذاشتن کار و تلاش نیست؛ چراکه آموزه‌های دینی هم انسان را به تلاش برای زندگی تشویق کرده‌اند و هم به توکل بر خدا.

در سورۀ «طلاق» نیز درباره توکل می‌خوانیم: «و هر کسی بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند» (3). بنابراین در برنامه‌های فرهنگی و تبلیغی جامعه باید بکوشیم که نگاه مردم به مال و امکانات اصلاح شود و افزون بر تشویق به کار و تلاش، فرهنگ توکل و اعتماد به خدا نیز تقویت گردد. این کار می‌تواند زمینه را برای گسترش قناعت در جامعه فراهم آورد.

3. ارزش‌آفرینی برای قناعت

اگر در جامعه‌ای ثروت و تجمل نشانه موفقیت باشد، طبیعی است که افراد هم برای نشان‌دادن موفقیت خود به سمت مصرف بیشتر بروند. در چنین شرایطی ممکن است کسی که زیستی ساده دارد، احساس کند از دیگران عقب‌ مانده است. قرآن کریم در سورۀ «حدید» دربارۀ زندگی دنیا از زینت و تفاخر و رقابت در زیاد‌کردن مال سخن می‌گوید: «بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمل‌پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون‌طلبی در اموال و فرزندان است» (4). این آیه نشان می‌دهد یکی از آسیب‌های زندگی دنیا، واردشدن انسان برای رقابت بیشتر‌داشتن است. پس برای ترویج قناعت باید نگاه جامعه نیز تغییر یابد. فرد قانع نباید احساس کند که از دیگران کمتر است. قناعت باید به‌مثابۀ رفتاری محترم شناخته شود، نه اینکه فقط افراد بسیار فقیر به آن نسبت داده شوند.

4. الگوبودن مسئولان و افراد تأثیرگذار

یکی از مهم‌ترین راه‌های تبلیغ قناعت این است که کسانی که مردم از آنها تأثیر می‌گیرند، خودشان به آن عمل کنند. اگر کسی مردم را به ساده‌زیستی دعوت کند، اما خود زندگی کاملاً متفاوتی داشته باشد، طبیعی است که حرف او اثر کمتری خواهد داشت. قرآن کریم در سورۀ «بقره» درباره کسانی که مردم را به کار خوب دعوت می‌کنند، اما خودشان آن را انجام نمی‌دهند، هشدار می‌دهد: «آیا مردم را به نیکی [و ایمان به پیامبری که صفات او آشکارا در تورات آمده] دعوت می‌کنید، اما خودتان را فراموش می‌نمایید ...» (5). در فرهنگ دینی، رفتار عملی الگوها اهمیت زیادی دارد؛ به همین دلیل مسئولان، معلمان، روحانیون و شخصیت‌های فرهنگی اگر درباره قناعت سخن می‌گویند، باید در زندگی خود نیز آن را به کار گیرند. افزون بر این باید به نسل جوان امروزی افرادی را معرفی کرد که با وجود داشتن امکانات، زندگی خود را به سمت تجملات نبرده‌اند و زندگی موفقی نیز داشته‌اند.

5. استفادۀ درست از رسانه‌ها

رسانه‌ها می‌توانند در شکل‌دادن نگاه مردم به زندگی نقش داشته باشند. اگر در فیلم‌ها و برنامه‌ها همیشه خانه بزرگ، لباس گران و خرید زیاد نشانه موفقیت نشان داده شود، ممکن است این تصور در ذهن مردم به وجود آید که زندگی خوب یعنی زندگی پرهزینه. در مقابل، رسانه می‌تواند زندگی ساده و متعادل را هم نشان دهد یا می‌توان زندگی افرادی را نشان داد که با وجود داشتن امکانات، گرفتار تجمل نشده‌اند؛ همچنین می‌توان درباره پیامدهای چشم‌وهم‌چشمی صحبت کرد؛ بنابراین تبلیغ قناعت نباید فقط به نصیحت‌های مستقیم محدود شود، بلکه بهتر است با زبان و روش مناسب برای مخاطب بیان گردد.

6. تربیت قناعت‌محور از کودکی

قناعت اگر از کودکی آموزش داده شود، احتمال بقای آن در زندگی فرد بیشتر است. کودک باید کم‌کم بفهمد که هر چیزی دوست دارد، لزوماً نیاز او نیست. خانواده در‌این‌باره نقش مهمی دارد؛ چراکه اگر کودک همیشه با خواسته‌های مادی خود به خواسته‌اش برسد، ممکن است به‌مرور توقعات او بیشتر شود. در مقابل، اگر به او یاد داده شود که میان نیاز و خواسته تفاوت بگذارد، زمینه قناعت در او بیشتر می‌شود. قرآن کریم دربارۀ مسئولیت انسان در برابر خانواده می‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسان‌ها و سنگ‌هاست، نگه دارید» (6). بنابراین قناعت را نباید زمانی به فرد آموزش داد که عادت‌های او شکل‌ گرفته است، بلکه بهتر است این موضوع از خانواده و دوران کودکی آغاز شود.

7. تشریح فواید قناعت

برای علاقه‌مندی مردم به قناعت، باید فایده‌های آن نیز توضیح داده شود. اگر قناعت فقط به‌مثابۀ دستوری اخلاقی بیان شود، ممکن است برای بعضی افراد جذابیت زیادی نداشته باشد.

8. تقویت عدالت اقتصادی

در کنار دعوت مردم به قناعت، نباید مشکلات اقتصادی جامعه را نادیده گرفت. نمی‌توان همۀ مشکلات را فقط با توصیه اخلاقی حل کرد. بنابراین فرهنگ قناعت نباید به این معنا باشد که مشکلات اقتصادی را نادیده بگیریم و فقط از افراد کم‌درآمد بخواهیم کمتر مصرف کنند. قناعت وظیفه‌ای اخلاقی است؛ اما عدالت اقتصادی نیز یک مسئله اجتماعی و دینی است که این دو موضوع باید در کنار هم مطرح شوند.

9. ترویج تدریجی قناعت

قناعت نمی‌تواند به‌سرعت در جامعه به وجود بیاید؛ چون تغییردادن رفتار مردم زمان می‌برد. اگر بخواهیم قناعت در جامعه به فرهنگ تبدیل شود، باید از سنین پایین درباره آن آموزش دهیم و این موضوع در خانواده و جامعه هم ادامه داشته باشد. برای ترویج قناعت باید ابتدا معنای آن را برای مردم، ساده و درست توضیح دهیم؛ سپس می‌توان نمونه‌هایی از افراد و خانواده‌هایی که قناعت دارند را به مردم نشان داد. خانواده و مدرسه هم می‌توانند در‌این‌باره نقش داشته باشند. رسانه‌ها هم می‌توانند درباره قناعت برنامه بسازند و آن را به‌خوبی معرفی کنند. همچنین نباید انتظار داشت که با یک برنامه یا یک صحبت، مردم قناعت را یاد بگیرند، بلکه این کار باید ادامه داشته باشد. اگر این کارها در گذر زمان انجام شود، قناعت کم‌کم در جامعه بیشتر می‌شود و ممکن است از یک توصیه اخلاقی به رفتاری معمول بین مردم تبدیل گردد.

نتیجه:

برای ترویج قناعت نمی‌توان فقط به مردم گفت که کمتر مصرف کنند. قناعت قبل از اینکه رفتاری اقتصادی باشد، به نوع نگاه انسان به زندگی مربوط می‌شود. انسان باید بداند داشتن امکانات بیشتر همیشه به معنای آرامش بیشتر نیست؛ از طرف دیگر، قناعت نباید با فقر و محرومیت اشتباه گرفته شود. ایمان و توکل نیز می‌تواند به انسان کمک کند تا برای داشتن امکانات بیشتر، آرامش خود را از دست ندهد. در کنار این مسائل، رفتار مسئولان و افراد تأثیرگذار اهمیت دارد؛ اگر آنها به آنچه می‌گویند عمل کنند، سخنشان اثر بیشتری خواهد داشت. خانواده و مدرسه نیز باید از کودکی به این موضوع توجه کنند. کودک باید یاد بگیرد که هر خواسته‌ای نیاز نیست؛ همچنین باید بداند که ارزش انسان به وسایلی که دارد وابسته نیست. رسانه‌ها هم می‌توانند در‌این‌باره اثرگذار باشند؛ ازاین‌رو اگر زندگی تجملاتی را همیشه نشانه موفقیت نشان دهند، ترویج قناعت سخت‌تر می‌شود. در مقابل، اگر زندگی ساده و متعادل را هم به‌مثابۀ یک سبک زندگی قابل‌ احترام نشان دهند، می‌توانند به تغییر نگاه جامعه کمک کنند. در کنار همه این موارد، کمک به نیازمندان و توجه به عدالت اقتصادی نیز لازم است. قناعت نباید به این معنا باشد که مشکلات اقتصادی جامعه نادیده گرفته شود. در‌نهایت اینکه به نظر می‌رسد قناعت زمانی در جامعه بیشتر می‌شود که مردم آن را به‌مثابۀ محدودیت نبینند. انسان می‌تواند از نعمت‌های خدا استفاده کند و با وجود این، در اسراف و تجمل‌گرایی گرفتار نشود. انسان می‌تواند برای زندگی خود تلاش کند، اما تمام زندگی خود را صرف بیشتر کردن مال نکند؛ همچنین می‌تواند امکانات داشته باشد، ولی ارزش خودش را به مقدار دارایی‌اش وابسته نداند.

پی‌نوشت‌ها:

1. «وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ ۖ وَلَا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا» (قصص: 77).

2. «إِنْ کَانَ مَا یَکْفِیکَ یُغْنِیکَ فَأَدْنَى مَا فِیهَا یُغْنِیکَ وَ إِنْ کَانَ مَا یَکْفِیکَ لَا یُغْنِیکَ فَکُلُّ مَا فِیهَا لَا یُغْنِیکَ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ محقق/ مصحح: علی‌اکبر غفاری و محمد آخوندی؛ چ 4، تهران: دارالکتب الإسلامیه، ۱۴۰۷ ق، ج 2، ص 139).

3. «وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» (طلاق: 3).

4. «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ» (حدید: 20).

5. «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ» (بقره: 44).

6. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ» (تحریم: 6).

صفحه‌ها