كلام

به تصريح آيات قرآن، رسالت محمد ص رسالت جهاني است: «تَبَارَكَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَــالَمِينَ نَذِيرًا»

با سلام و عرض خسته نباشید.

 

1. آیا اسلام از ظهور خودش داعیه جهانی داشته است؟

 

2. یا آنگونه که برخی اروپائیان ادعا می کنند که اسلام در ابتدا که ظهور کرد فقط می خواست مردم قریش را هدایت کند و بعدا تصمیم گرفتند که دعوت خود را تعمیم دهند؟

 

سپاس از اساتید بزرگوار.

با سلام و تشکر از ارتباط شما با مرکز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني و آرزوي توفيق روزافزون.

براي پاسخ به پرسش مذکور توجه شما را به اين نکات جلب مي کنيم:

1.         به تصريح آيات قرآن، رسالت محمد ص رسالت جهاني است: «تَبَارَكَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَــالَمِينَ نَذِيرًا»(1)؛ يعني: «زوال ناپذير و پر بركت است كسى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد». به تعبير قرآني، رسالت پيامبر (ص) در خطاب با اعراب آغاز مي شود اما سپس به صورت فراگير مي شود: «وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ»(2)؛ يعني: «و اين قرآن به من وحى شده تا با آن شما را و هر كه را كه اين پيام به او برسد هشدار دهم». اين آيات در مکه نازل شده اند و چنين نيست که بعد از تشکيل حکومت در مدينه بيان شده باشند تا گفته شود که پيامبر ص بعد از به قدرت رسيدن، درصدد گشترس دين برآمد.

2.         آري، چون پيامبر ص در مکه مبعوث شده بود، طبيعتا نقطه عزيمت تبليغي ايشان از مکه است و متناسب با امکانات و توانايي هاي محدودش، نخست قريشيان را دعوت نمود. به همين جهت، در آيات قرآني به پيامبر (ص) سفارش شده که نخست اقوام و خويشاوندانت را دعوت کن: «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ»(3)؛ يعني: «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن». چنين برنامه اي کاملا معقول و موجه است؛ يعني اگر قرار باشد کسي پيامش را به جهانيان اعلام کند، نخست از نزديکان خودش شروع مي کند و از آنها يارگيري مي کند و با کمک آنها فرهنگ و آرمان و مطلوب خود را بسط مي دهد. پيامبر (ص) نيز به سفارش خداوند براي بسط فرهنگ ديني، نخست خويشاوندانش را دعوت کرد تا با کمک گيري از آنها به بسط فرهنگ ديني بپردازد.

3.         بنابراين، مستند به مجموع آيات قرآني روشن مي شود که رسالت محمد (ص)، از همان ابتدا رسالت عام و جهانشمول بود و قرار نبود در مکه و قوم قريش محدود بماند. آري، نقطه عزيمت رسالت نبوي، قريش و مکه بود. اما نقطه مطلوب رسالت محمدي، بسط جهاني فرهنگ ديني بود. بسط جهاني فرهنگ ديني ممکن نيست، مگر اين که با کمک ياران و همراهان، قدرت نظامي و سياسي تشکيل داده تا از کيان فرهنگ ديني دفاع کرده و پيام خود را به جهان بفرستيم و به دينداران جهان براي رهايي از سيطره ظلم کمک کنيم. به همين جهت، خداوند از پيامبر (ص) مي خواهد که نخست خويشاوندانش را دعوت کند تا آرام آرام به قدرت سياسي  و اجتماعي دست يابد.

4.         همين که پيامبر (ص) به قدرت سياسي و اجتماعي و نظامي دست يافتند، درصدد بسط و گسترش دين برآمدند و نامه هايي به سران کشورهاي منطقه نوشته و آنها را به دين اسلام دعوت نمودند. در بسط دين نبايد از اين نکته مهم غفلت نمود که بسط و گسترش دين در دو قالب نظامي و فرهنگي متصور است و اينطور نيست که محدود به بُعد نظامي باشد. اما گاهي چاره اي جز اعمال قدرت قاهره و حمله نظامي نبود چرا که حاکمان فاسد و زورگوي منطقه، مانع از رسيدن پيام اسلام به مردم شده و يا از مسلمان شدن آنها جلوگيري کرده و قوانين سختي بر نومسلمانان اعمال مي کردند. به همين جهت، گاهي پيامبر ص تصميم مي گرفت که حمله نظامي نموده تا حاکمان فاسد را به زير کشيده و پيام فرهنگي اسلام را به آنها برساند. براي نمونه، بعد از اين که مردم مکه، مانع از رفت و آمد پيامبر ص به مکه شدند، خداوند به پيامبر  ص وعده مي دهد که به زودي مکه را فتح خواهي نمود و با رسيدن پيام الهي به مردم، دين اسلام بر دين مشرکان غالب مي شود: «خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست گفت؛ بطور قطع همه شما بخواست خدا وارد مسجد الحرام مى‏شويد در نهايت امنيّت و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده يا كوتاه كرده‏ايد و از هيچ كس ترس و وحشتى نداريد؛ ولى خداوند چيزهايى را مى‏دانست كه شما نمى‏دانستيد(و در اين تأخير حكمتى بود)؛ و قبل از آن، فتح نزديكى(براى شما) قرار داده است.  او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاده تا آن را بر همه اديان پيروز كند؛ و كافى است كه خدا گواه اين موضوع باشد!  محمّد(ص) فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى‏بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است؛ اين توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است، همانند زراعتى كه جوانه‏هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و بقدرى نموّ و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامى‏دارد؛ اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد(ولى) كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است»(4).

5.         کوتاه سخن اين که خداوند در آيات مکي رسالت محمد (ص) را رسالت جهان معرفي کرده ولي چون نقطه عزيمت دعوت ديني، مکه و قريش بود، پس محمد ص را مامور کرد که نخست خويشاوندانش را دعوت نموده و سپس با يارگيري از آنها، پيام فرهنگي خود را بسط دهد و اگر در موردي نياز به اعمال قدرت و بُعد نظامي است، با يارگيري از آنها به اين کار اقدام نمايد. آري، اگر در آيات مدني، جهاني کردن دين جلوه بيشتري دارد از اين جهت است که پيامبر (ص) به قدرت سياسي و نظامي دست يافته و اينک قادر است که پيام جهانشمول ديني را با ارسال مبلغان فرهنگي و گاهي اعزام سپاه و نظاميان بسط دهد. 

 

پي نوشت ها:

1.فرقان، آيه 1.

2. انعام، آيه 19.

3.شعراء، آيه 214.

4. فتح، آيات 27-29.

از کجا معلوم این دین را خدا فرستاده؟

چه دلیلی برای حقانیت دین اسلام وجود دارد؟ از کجا معلوم این دین را خدا فرستاده؟

با سلام و آرزوي قبولي عبادات و تشکر از ارتباط شما با مرکز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني.

 

دليل حقانيت دين اسلام

پاسخ را مي توان از دو زاويه تبيين نمود: يكي از منظر درون ديني و با نگاه به معارف اسلامي، ديگري از منظر برون ديني و بدون نگاه به معارف اسلامي.

الف) منظر درون ديني:

 يك مسلمان با توجه به آموزه هاي ديني، حكم مي كند اسلام بر ديگر اديان برتري دارد، با اين توضيح كه در انديشه برون ديني، ايمان به تمامي پيامبران الهي پيشين جزء ضروري دين است. (1) ليكن شريعت يا دين برتر، اسلام است. در اين خصوص قرآن مي گويد: « هر كه ديني جز اسلام اختيار كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود». (2)

 از منظر درون ديني، اسلام، دين تكامل يافته حضرت آدم، نوح، ابراهيم، موسي و عيسي (ع) است، كه با تكميل رهنمودهاي وحياني، اين دين مورد رضاي خداوندي است.

 ديني كه خداوند آن را دين كامل و مورد رضاي خداوندي معرفي كرده است.(اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً ؛ (3) امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم‏» و نيز فرمود: «و تمّت كلمة ربك صدقاً و عدلاً؛ (4) (با اين قرآن)پيام راستين خدا كامل گشت».

 به همين جهت پيام آور اين شريعت را خاتم انبيا معرفي كرده است. (5)

خاتم مايه زينت و گُل سرسبد پيامبران است. آيات بر شمرده، برتري پيامبر اسلام و شريعتش را بر پيامبران پيشين و شرايعشان دلالت دارد.

 در منظر درون ديني، پيامبران جملگي در يك مسير در حركتند و آخرين آنان، بهترين و پيامش بهترين پيامها است، كه از آن به دين حق، در برابر اديان باطل، يا دين برتر در برابر شرايع پيشين آسماني، ياد مي شود.

 اديان الهي هر كدام براي تكامل بشر آمده اند، بنابراين اديان بعدي بايد كاملتر از اديان قبلي باشند. چون دين حق در هر زماني، يكي بيش نيست، در اين زمان، دين اسلام كه آخرين و كاملترين دين است، بايد پيروي شود.

 استاد شهيد مرتضي مطهري با استناد به آية «و من يبتغ غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه» ميفرمايد : دين تسليم است، ولي حقيقت تسليم در هر زمان، شكلي دارد و در اين زمان، شكل آن، دين گران مايهاي است كه به دست حضرت خاتم الانبيا ظهور يافته است. لازمه تسليم خدا بودن، پذيرفتن دستورهاي او است.

روشن است كه همواره به آخرين دستور خدا بايد عمل كرد و آخرين دستور همان است كه آخرين رسول آورده است. (6)

ب) منظر برون ديني:

 در اين منظر نمي توان براي برتري دين اسلام به آيات قرآني و روايات اسلامي تمسك نمود، چون كه غير مسلمان اينها را قبول ندارد، بلكه بايد نخست حقانيت اسلام را ثابت نمود.

اگر در پي اثبات حقانيت دين اسلام بر آييم، بحث به درازا مي كشد كه در اين فرصت اندك نمي توان به طور مبسوط و كافي آن را بيان نمود. از اين رو به صورت مختصر به آن پرداخته ميشود.

 براي پي بردن به حقانيت اسلام و برتري آن بر ساير اديان، راههايي وجود دارد كه يكي از آنها بررسي ويژگيهاي اسلام در بُعد شناخت شناسي، جهان بيني، انسان شناسي، عقيده و مسائل اخلاقي و ارزشي با معيار عقل و خِرَد است. به عنوان نمونه شهيد مطهري دربارة ويژگيهاي اسلام مينويسد: ديدگاه اسلام از نظر شناخت شناسي چنين است:

 1ـ بشر مي تواند جهان و حقايق آن را بشناسد و خود مشوق آن است....

 2ـ شناخت حقايق جهان از اين راهها ممكن است: طبيعت يا آيات آفاقي، انسان يا آيات انفسي، تاريخ يا سرگذشت اجتماعي اقوام و ملل و عقل....

 3ـ ابزار شناخت عبارتند از: حواس، قوه تفكر و استدلال، تزكيه و تصفية نفس و مطالعه آثار علمي ديگران.

 4ـ موضوعات شناخت عبارتند از: خدا، جهان طبيعت، انسان با جامعه و زمان.

 از نظر جهان بيني و انسان شناسي عبارت است از:

 1ـ جهان واقعيتش از خدا است. يعني تمام واقعيتش انتساب به حق است.

 2ـ واقعيتش و نسبتش به حق يكي است.

 3ـ واقعيت¬هاي اين جهان درجة تنزل يافته و مرتبة نازلة واقعيات جهاني ديگر است كه جهان غيب ناميده مي شود.

4ـ اين جهان ماهيت «به سوي اويي» دارد؛ يعني همان طور كه از اوست به سوي او هم هست....

 5ـ جهان داراي نظام متقن علّي و معلولي و سببي و مسببي است. فيض الهي و قضا و قدر او به هر موجودي تنها از مسير علل و اسباب خاص خود او جريان مي¬يابد....

6ـ بعد از اين جهان جهاني ديگر است....

 7ـ روح انسان حقيقتي جاودانه است.

 8ـ انسانها به حسب خلقت مساوي آفريده شدهاند، تنها ملاك فضيلت، علم، جهاد و تقوا است.

 9ـ به حكم اين كه هر فردي بالفطره انسان متولد ميشود. در هر انساني استعداد توبه و بازگشت و پند پذيري هست....

 10ـ انسانها همواره در عمق جانشان يك تضاد دروني(تضاد بين عقل و هواي نفس) دارند و مختار و آزادند، از اين رو مسئوليت دارند.

از نظر ايدئولوژي:

ايدئولوژي اسلام همه جانبه، جامع و فراگير است، در آن اجتهاد راه دارد، از سماحت و سهولت برخوردار است. زندگي گرا است(نه زندگي گريز)، اجتماعي است و مقررات اجتماعي دارد. در عين اجتماعي بودن، حقوق و آزادي فردي را محترم مي شمارد... .(7)

با نگاه به ويژگي هايي كه از اسلام بيان شد. مي گوييم: اين معارف را مي توان با معارف ديگر مكاتب و مذاهب مقايسه كرد؛ زيرا مقايسه يكي از مهم ترين معيارهاي ارزيابي است. تبلور اسلام در قرآن، و ساير اديان نيز در كتب مقدس خود متبلور هستند مسيحيت در انجيل و يهود در تورات و.زرتشت در گاتهاو .. با تأمّل در اين كتب به راحتي حقانيت و برتري قرآن بر ساير كتب ديگر را مي توان دريافت نمود.

 كوتاه سخن اين كه: با نگاه مقايسهاي بين اسلام و ساير اديان و مكاتب مي گوييم: دين اسلام برتري دارد، به دليل:

 اوّل: دين هاي امروز، توحيدشان و تصويري كه از خدا ارائه مي كنند، قابل خدشه است، بر خلاف اسلام.

 دوم: حقوق فردي انسانها در دين هاي ديگر به صورتي كه در اسلام شموليت دارد، لحاظ نشده و گاه ناديده گرفته شده است.

 سوم: در ديگر اديان تعادل ميان زندگي دنيوي و اخروي رعايت نشده است، بر خلاف اسلام.

 چهارم: رهنمودهاي دين هاي ديگر به جهاتي ايدئاليستياند، مثلاً عدم خشونت بوداييها و مسيحيان، در حالي كه دنيا پُر است از خير و شر و نيك و بد. از اين رو جا به جا بايد خشن يا نرم بود. اين دستور اسلام است. هم قانون دارد و هم اخلاق؛ يعني رهنمودش با واقعيتها همخوان است.

 پنجم: اكثر دينها عهده دار زندگي اجتماعي انسانها نيستند، يا اگر هستند، تعادلي در آنها ديده نمي شود و قوانين اجتماعي آنان سبب پايمال شدن حقوق انسانها مي شود. اين وضع در اسلام بهتر است.

 ششم: اكثر مذاهب با پيروان ديگر اديان با خشونت برخورد مي كنند. در اسلام اين امر تعديل شده است. تاريخ هم نشان داد كه در همزيستي مسالمت آميز، مسلمانان گوي سبقت را از همه ربوده¬اند.

 هفتم: تحريف در اديان آسماني تعاليم آنان را دچار خدشه كرده است، ولي در اسلام(قرآن) تحريفي وجود ندارد.

هشتم دين اسلام ديني جامع نگر است و براي تمام ابعاد زندگي انسان اعم از فردي و اجتماعي  اخلاقي و سياسي و حتي ريزترين مسائل زنگي برنامه دارد در حالي كه در ساير اديان چنين جامعيتي نيست .

اما در مورد بخش دوم سوال شما بايد گفت:

براي اين که بفهميم که چه ديني الهي است و چه ديني غير الهي و ساختگي بايد ديد که پيامبر آن دين چه کسي بوده و در حقيقت بايد به نوعي رسالت و پيامبري وي براي ما به اثبات برسد.

بنابراين بايد گفت: به طور كلي در مباحث نبوت براي شناخت و تشخيص انبياي راستين الهي از پيامبران دروغين سه راه اصلي مطرح شده است: 1ـ اعجاز 2ـ گواهي و تصريح پيامبران پيشين 3ـ گواهي قطعي مجموعه اي از قراين و شواهد.

متكلمان اسلامي بر اين باورند كه مي توان نبوت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ را از هر سه راه ياد شده ( كه هم جنبة عقلي و برهاني دارد و هم نقلي و تاريخي ) ثابت كرد.

راه اول: معجزات پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـيكي از امتيازات و فضايل پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ تعدد و تنوع معجزاتي است كه به اذن خداوند براي تأييد او اظهار شده است. اين معجزات را مي توان در دو دسته جاي داد: الف) معجزة جاويدان پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه همان قرآن است. ب) معجزات غير جاويدان كه در مقطع خاصي از حيات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پس از بعثت ارائه شده است.

قرآن كريم ، معجزه جاويدان محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ

قرآن كريم معجزه خالدة پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بزرگترين و آخرين كتاب آسماني است كه محتواي آن در طول 23 سال بر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به صورت وحي نازل شد. اين معجزة جاويد، خارق العاده بودنش به گونه اي است كه اولاً در همة ابعاد و جنبه ها مي باشد و به اصطلاح وُجوه اعجازش متعدد است كه مهمترين آنها عبارتند از: 1ـ اعجاز ادبي، كه شامل فصاحت و بلاغت بي نظير و سبك و اسلوب و نظم جديد مي شود. 2ـ اعجاز علمي. 3ـ اخبار غيبي از حوادث گذشته، حال و آينده. 4ـ معاني و معارف عقلي بلند آن. 5ـ عدم اختلاف و تناقض در آيات و سوره هاي آن. 6ـ اعجاز تشريعي. 7ـ اُمي بودن آورندة آن.(8)

ب) ديگر معجزات پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ

بي ترديد قرآن مجيد تنها معجزة او نيست. بلكه در دوران رسالت خويش ، معجزات فراواني را بر مردم عرضه داشت. قرآن به برخي از اين معجزات اشاره كرده است، از جمله انشقاق ( دو نيم شدن ) ماه(9) و داستان معراج پيامبر(10) ـ صلّي الله عليه و آله ـ . علاوه بر آن در تاريخ و احاديث به معجزات ديگري اشاره شده است، مانند پيروي جمادات و حيوانات از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و گفت و گوي حضرت با آنان . مانند: سلام كردن سنگها و درختان به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، سخن گفتن با كو ، سجود درخت، شهادت دادن سنگريزه ها به رسالت او، سخن گفتن حيوانات همچون شتر، گرگ و (11) ... .

راه دوم: بشارت پيامبران پيشين به نبوت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ

از آنجا كه پيامبران الهي ، معصوم هستند و هرگز در گفتار خويش، مرتكب دروغ و كذب نمي گردند، اگر آمدن پيامبر آسماني ديگري را همزمان با خويش و يا پس از خود بشارت دهند. دليلي روشن و سندي يقين آور بر صدق رسالت نبي بعدي محسوب خواهد شد و اين مهم خود مستلزم اين است كه خصوصيات و مشخصات پيامبر بعدي آنچنان براي مردم توضيح داده شود كه پس از آمدن او ، براي هيچ يك از طالبان حقيقت و اهل انصاف ، شك و ترديدي وجود نداشته باشد. به اعتقاد ما ، پيامبراني همچون موسي ـ عليه السلام ـ و عيسي ـ عليه السلام ـ در عصر خويش، مردم را به ظهور پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ بشارت داده اند. براي اثبات اين مدعا ، دستِ كم دو شيوه وجود دارد:

1ـ شيوه اول آن است كه با مراجعه به متون مقدس يهوديان و مسيحيان، بشارتهايي را بر نبوت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ بيابيم، هر چند به اعتقاد مسلمانان مضمون وحياني تورات و انجيل ، دچار تحريف شده است. اما بخشهايي از آن متون اصالت خود را حفظ كرده اند. يكي از صريح ترين بشارتها، بشارت به ظهور « فارقليط » است كه به معناي «شخص ستوده شده» ( محمود يا احمد ) مي باشد. با توجه به قراين موجود در عبارتهايي كه اين لفظ در آنها بكار رفته است مي توان آن را تعبيري از نام پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ دانست.(12)

2- شيوه دوم، توجه به اين واقعيت تاريخي است كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ براي اثبات رسالت خويش، در مقابل يهوديان و مسيحيان احتجاج مي كرد كه در متون مقدس اهل كتاب، به نبوت او بشارت داده شده است و علماي يهود و نصارا، در مقابل اين ادعا، سكوت مي كردند، اگر احتجاج پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بي اساس بود، قطعاً علماي آنها ساكت نمي نشستند و او را تكذيب مي كردند. قرآن در اين زمينه مي فرمايد: «كساني كه كتاب آسماني به ايشان داده ايم، او (= محمد) را همانند پسران خود مي شناسند. ولي گروهي از ايشان حقيقت را آگاهانه كتمان مي كنند.»(13)

راه سوم : گواهي قراين و شواهد

وجود مجموعه اي از قراين در كنار هم، گواهي قطعي به حقانيت يك پيامبر الهي است. در اينجا قرائن تاريخي فراوان از زندگاني و ابعاد شخصيتي پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ قابل طرح و بررسي است كه از گنجايش بحث ما خارج است. آنچه در اينجا مي توان به طور فشرده و خلاصه مطرح كرد عبارتند از:

1ـ شخصيت اخلاقي و سجاياي والاي پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ چه پيش از رسالت و چه پس از آن به گونه اي كه مشهور به محمد امين بوده است.

2 ـ محيطي كه از آنجا برخاسته بود، جامعه اي متعصب و جاهل و گمراه و غير متمدن بود. در چنين جامعه اي شخصي اُمي و درس نخوانده وقتي عالي ترين معارف اعتقادي ، اخلاقي و حقوقي و ... را عرضه كند معلوم است كه اين برنامه ها از خودش نيست و فرستادة الهي است.

3ـ وضع پيروان محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ: وضع روحي و فكري و اخلاقي افرادي كه دور مدعي نبوت را مي گيرند روشنگر وضع پيشواي ايشان است، به گواهي تاريخ، شخصيتهاي برجسته اي به او ايمان آوردند، مانند: علي بن ابي طالب ، سلمان فارسي ، ابوذر غفاري ، و... كه اينها، با مدارج والاي علمي و عملي كه داشتند از نوادر روزگار بودند و از هيچ گونه تلاش و خدمتي دريغ نورزيدند ، اما هيچ گونه چشم داشتِ مادي به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نداشتند.

4ـ وسائل و روش هايي كه از آن براي پيشرفت آئين خود استفاده كرد بر خلاف روش معمول در ميان سياستمداران دنيا طلب ، هيچ گاه از مسير حق بيرون نشد و همواره بر عدالت، انصاف، عقل و منطق استوار بود و هرگز با خدعه و نيرنگ همراه نبود.

5ـ محتويات آيين و تعاليم او از نظر معارف و احكام در همة جنبه ها و شؤن زندگي فردي و اجتماعي انسان، همگي از الهي بودن رسالت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ خبر مي دهند.(14)

 

پي نوشت ها:

1. بقره (2) آيه 45.

2. آل عمران (3) آيه35.

3.مائده (5) آيه 3.

4. انعام (6) آيه 20.

5. احزاب (33)، آيه 40.

6. مرتضي مطهري، عدل الهي، صدرا، تهران، 1388ه.ش، ص 329 تا334.

7. مرتضي مطهري، مجموعةآثار، انتشارات صدرا، تهران، 1378ش، ج 2، ص 229 تا250.

8. ر.ك: معرفت، محمد هادي، علوم قرآني، انتشارات التمهيد. و جوادي آملي، عبدالله، وحي و نبوت در قرآن، نشر اسراء.

9. قمر، آيه 1و2.

10. اسراء، آيه 1.

11. ر.ک: مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، موسسة الوفاءِ، بيهقي، ج17، ص 225-421 و ج 18، ص 1- 148. و دلائل النبوه، دارالكتب العلميه، 1405، ج6. و حر عاملي، اثبات الهداه، ج 1 و 2.

12. سعيدي مهر، محمد، آموزش كلام اسلامي، ص 116و117.

13. بقره، آيه 146.

14. ر.ک: سبحاني، جعفر، الهيات و معارف اسلامي، ص 216 و 217. و سعيدي مهر، محمد، آموزش كلام اسلامي، ص 119.

اصل اين انتظار که امامان ما را شفا بدهند، انتظار درستي است يا نه؟

دقيقاً قدرت امام چقدر هست؟ مي‌خواهم بدانم اصل اين انتظار که امامان ما را شفا بدهند، انتظار درستي است يا نه؟

پاسخ اجمالی

تمام نعمت‌هایی که در عالم وجود دارد، از جانب خداست؛ ولی همان خدا اراده کرده، این نعمت‌ها را از مسیر اسباب و علل خود در عالم جاری سازد و به همین جهت، انسان‎های کامل همچون انبیاء و امامان را واسطه فیض قرار داده است. بر همین اساس، امامان (علیه‌السلام) نیز می‌توانند بیماران را به اذن خدا و در شرایط خاص شفا دهند که البته این شفا یافتن، به دو صورت می‌تواند محقق شود: اول از طریق استجابت دعای امامان (علیه‌السلام) به‌عنوان کسانی که نزد خداوند وجاهت دارند؛ و دوم از طریق اذن و ولایتی که خداوند به آن‌ها در انجام این امور داده است.

پاسخ تفصیلی

مقدمه

شفا گرفتن از طریق معجزه و کرامت اولیای الهی، از مسلمات تاریخی است که آیاتی از قرآن نیز به این امر اشاره داشته است. در این راستا، این پرسش مطرح می‌شود که آیا امامان (علیه‌السلام) نیز دارای چنین قدرت و کرامتی هستند یا نه. این پرسش ازاین‌جهت مهم است که بسیاری از مؤمنان به امامان (علیه‌السلام) متوسل می‌شوند تا از این طریق به شفا و برآورده شدن سایر حوائج دست یابند. در ادامه، با ارائه نکاتی به این مطلب می‌پردازیم:

نکته اول:

هيچ ترديدي نيست كه همه رخدادها در جهان خلقت به مشيت و اراده الهي صورت مي‏گيرد و هيچ امري خارج از دايره قدرت الهي نيست. به‌عبارت‌دیگر مؤثر اصلي در ساحت هستي درنهایت خداست و هر آنچه در اين ساحت رقم می‌خورد، بااراده و علم الهي است. این همان حقیقتی است که در علم کلام اصطلاحاً از آن با عنوان «توحید افعالی» یاد می‌شود.

نکته دوم:

بااین‌حال، خداوند بر اساس مصالح و حکمت‌هایی که می‌داند، در نظام عالَم سنت‌هایی را قرار داده است و گوشه‌ای از حکمت‌های آن‌ها را برای ما نیز مشخص کرده است. این سنت‌ها قوانین و قراردادهای رایج در ساختار عالَم و در میان مخلوقات است که کامل و احسن بودن این نظام را رقم می‌زند.

 دراین‌بین یکی از سنت‌های الهی آن است که نظام عالم، بر طبق اسباب و علل جریان داشته و وجود اسباب و مجاری معین در جهت تحقق مقاصد و امور گوناگون اهمیت داشته باشد.

امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید: «ابی الله أن یجری الاشیاء الا بالأسباب؛ خداوند امور و اشیا را تنها از طریق علل و سببش جاری می‌سازد.»(1)

 در عالم هستی، مراتبی در همه حوزه‌ها وجود دارد. وجود مراتب در نظام هستی، نشانه نظام‌مندی و روشمندی هندسه آفرینش است. واسطه‌های فیض، هم خود دارای کمال و فیض می‌شوند و هم موجودات فروتر را در قوس نزول (پایین‌تر) در مسیر رشد و کمال قرار می‌دهند.

نکته سوم:

شیعیان معتقدند که یکی از واسطه‌های فیض، حضرات معصومین (ع) و به‌طورکلی انسان کامل است. به این معنا که فیوضات و کمالات را از خداوند می‌گیرند و به مخلوقات می‌رسانند. وجود انبیا و ائمه (علیهم‌السلام) در مرتبه‌ای قرار دارند که شایستگی دریافت فیض را بی‌واسطه دارند و دیگر موجودات که فاقد آن مرتبه هستند، تحت ولایت آن‌ها که در طول ولایت خداوند و به اذن اوست، قرارگرفته و کسب فیض می‌کنند.

ازاین‌رو معصومین (علیه‌السلام) را می‌بایست انسان‌های کاملی دانست که توانسته‌اند همه‌ی ظرفیت‌های معنوی خود را تکمیل نموده و به مرتبه‌ای برسند که باخدای متعال ارتباطی نزدیک داشته باشند و چون از سوی دیگر آن‌ها بشر و انسان هستند، می‌توانند آنچه را از صعود و رشد معنوی خویش نزد پروردگار به دست آورده‌اند به بشریت و انسان‌های دیگر ارائه و عرصه نمایند.

درنتیجه شفای بیماران در حقیقت به اذن و رخصت الهی صورت می‌گیرد و در قرآن کریم در این خصوص می‌فرماید: «وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ - وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ؛ و آنکه او طعامم می‌دهد و سیرابم می‌کند و هنگامی‌که بیمار می‌شوم، او شفایم می‌دهد». (2)

و البته همین شفا (و حتی بیش آن را) در آیه‌ای دیگر به انسان کامل یعنی حضرت عیسی (علیه‌السلام) نسبت داده‌شده و می‌فرماید: «أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ؛ من از گل براى شما [چيزى‌] به شكل پرنده مى‌سازم، آنگاه در آن مى‌دمم، پس به اذن خدا پرنده‌اى می‌شود؛ و به اذن خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مى‌بخشم؛ و مردگان را زنده مى‌گردانم.»(3)

درنتیجه شفاي بيماران از طریق انسان کامل، به‌عنوان واسطه‌ای از سوی خداوند امری کاملاً ممکن و محقق است و اهل‌بیت (علیه‌السلام) نیز به اذن و امضای الهی قادر بر چنین امری می‌باشند؛ چنانکه از ابوبصیر نقل‌شده: «روزی به امام محمدباقر (علیه‌السلام) عرضه داشتم که شما از نسل رسول خدا هستید؟ فرمود: بله. گفتم: رسول‌الله وارث علوم همه پیغمبران است؟ فرمود: آری، گفتم: شما تمامی علوم رسول‌الله را به ارث برده‌اید؟ فرمود: بله گفتم: شما قدرت دارید که مرده‌ها را زنده کنید و نابینای مادرزاد را بینا کنید و بیماری برص را شفا بدهید و مردم را ازآنچه می‌خورند و در خانه‌های خود ذخیره می‌کنند، باخبر سازید؟ فرمود: بله با اذن و اجازه خداوند می‌توانیم. بعد فرمود: نزدیک من بیا‌ ای ابوبصیر، - ابوبصیر نابینا بود- نزدیک رفتم دست مبارک را بر چشم من کشید (چشم‌باز کرده) دیدم صحرا و کوه و آسمان و زمین را می‌بینم ...». (4)

قدرت ائمه در شفای بیماران محدود به حیات دنیوی نیست بلکه ایشان بعد از ترک دنیا و زندگی در برزخ نیز همچنان واجد چنین قدرتی هستند و بارها از این قدرت برای شفای بیماران به اذن الهی استفاده کرده‌اند. (5)

در اینجا تنها برای نمونه، به این موارد اشاره می‌کنیم: شفا گرفتن شيخ محمد بن حسن، حر عاملي توسط حضرت حجت (عج) در عالم خواب، با نوشيدن شربتي از دست آن حضرت و رفع مريضي ايشان (6)؛ شفا يافتن محمدمهدی از مرض لالي و كري توسط حضرت در سامرا (7)؛ و شفا يافتن شيخ علی‌محمد، براثر توسل به حضرت حجت (عج) (8).

نکته چهارم:

حال که برای ما روشن شد که شفای بیماران می‌تواند به اذن الهی و به طریق اهل‌بیت (علیه‌السلام) صورت گیرد، در ادامه می‌گوییم: تأثیر اهل‌بیت (علیه‌السلام) در برآمدن حاجاتی همچون شفای بیماران غیرقابل علاج به دو گونه است:

الف) گونه نخست این است که ائمه معصومین (علیه‌السلام) که انسان‌هایی مطیع و خاضع نسبت به دستورات الهی بوده‌اند، دعا کنند و از درگاه الهی درخواست و خواهش کنند تا حاجت ما را برآورده سازد و خداوند هم دعای آنان را مستجاب نمایدکه این استجابت دعا گاهی از طریق فراهم آوردن اسباب طبیعی است و گاهی خارج از جریان اسباب طبیعی و معجزه‌وار. تحقق این نوع از تأثیرگذاری ( یعنی اینکه بنده‌ای دعا کند و خدا هم مستجاب کند) امری مسلم و بدیهی در اعتقادات موحدین است. (9)

ب) گونه دوم تأثیرگذاری ائمه (علیه‌السلام)، تأثیر بر اساس ولایت تکوینی است. مقصود از ولایت تکوینی این است که کسی بتواند به‌فرمان و اذن و قدرت خداوند، در جهان آفرینش و تکوین تصرف کند و برخلاف عادت و جریان طبیعی، حوادثی را به وجود آورد؛ مثلاً بیمار غیرقابل علاجی را با اذن خدا و بانفوذ و سلطه‌ای که خداوند در اختیار او قرار داده است، شفا دهد و یا در نفس و روح انسانی تصرف کرده و آن را هدایت کند و به نور معرفت روشن سازد. (10) ازآنجایی‌که ائمه اطهار (علیه‌السلام) نیز دارای ولایت تکوینی هستند، این نحوه از تأثیرگذاری در شفای بیماران نیز برای ایشان ثابت است. (11)

 نتیجه:

بنابراین، شفای بیماران توسط امامان (علیه‌السلام) نه‌فقط ممکن است بلکه بارها رخ‌داده است. این قدرت اعجازین، بدین سبب است که امامان (علیه‌السلام) واسطه فیض هستند؛ چنانکه انبیاء (علیه‌السلام) نیز چنین بودند و به‌تصریح قرآن، قدرت بر شفای بیماران داشتند.

پی‌نوشت‌ها:

1. ثقة الاسلام كلينى، الكافي، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1365 ش، ج 1، ص 183.

2. شعراء: 79-80

3. آل‌عمران: 49

4. شبلنجی شافعی‌، مؤمن بن حسن، نور الابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم)، انتشارات رضی‌، ۱۴۲۲ ق، ص ۲۹۱.

5. ر. ک: دستغیب شیرازی، سید عبدالحسین، داستآن‌های شگفت، نشر صبا، 1362 ش.

6. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، موسسه الوفاء، 1403 ق، ج 53، ص 274، حكايت 38.

7. همان، ج 53، ص 256.

8. همان، ج 53، ص 298.

9. علاوه بر آیاتی که پیش‌تر ذکر شد می‌توانید برای یافتن روایات این موضوع رجوع کنید به بحارالانوار، ج ۴۷، باب ۵، باب معجزات و استجابت دعاهای امام صادق (علیه‌السلام).

10. آیه‌ای که در خصوص حضرت عیسی ع بیان شد، ناظر به همین قسم از ولایت تکوینی است؛ و علاوه بر آن می‌توانید به این آیات نیز مراجعه کنید. سوره ص: 36 و سوره نمل: 40.

11. جهت مطالعه بیشتر، به این روایات رجوع کنید: بحارالانوار، ج ۴۱، باب ۱۱۱ و ۱۱۲، ص ۲۳۰ تا ۲۷۴ - و ج ۴۳، باب ۱۵، ص ۳۲۳ تا ۳۳۰ - و ج ۴۴ باب ۲۵، ص ۱۸۰ تا ۱۸۸ - ج ۴۶، باب ۳، ص ۲۰ تا ۵۰ و باب ۵، ص ۲۳۳ تا ۲۸۶ - ج ۴۷، باب ۵، ص ۶۳ تا ۱۶۲ و برای مطالعه درزمینهٔ ولایت تکوینی می‌توانید به کتب زیر مراجعه کنید: مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، قم، دارالکتاب الاسلامیه، 1368 ش، ج ۹؛ طهرانی، سید محمدحسین، امام‌شناسی، مشهد، انتشارات علامه طباطبایی، ۱۴۲۱ ق، ج ۱؛ صافی گلپایگانی، لطف‌الله، ولایت تکوینی و ولایت تشریعی، قم، انتشارات حضرت معصومه، ۱۳۷۵ ش؛ حسن‌زاده آملی، حسن، ولایت تکوینی، قم، انتشارات قیام، ۱۳۷۱ ش.

 

کلمات کلیدی:

قدرت امام، شفای بیماران، کرامات، توسل.

چرا تا یک ویروس وارد کشور ما شد، درب بیشتر شفاخانه های امام حسین (علیه السلام) را بستند؟ امام حسینی که مرده زنده می کند، قطعاً نمی گذارد کسی در هیئت مریض بشود
بیماری، تعطیل کردن هیئت، کرونا، شرایط استجابت دعا، شفای بیمار

چرا تا یک ویروس وارد کشور ما شد، درب بیشتر شفاخانه های امام حسین (علیه السلام) (هیئت ها) را بستند؟ امام حسینی که مرده زنده می کند، قطعاً نمی گذارد کسی در هیئت مریض بشود!

پاسخ اجمالی:

در شرایط حاضر که حضور در اجتماعات مذهبی و غیرمذهبی، عامل دریافت و انتقال ویروس به دیگران و سبب بیماری و حتی مرگ گروهی از انسان‌ها می‌شود، لازم است در راستای لزوم حفظ جان خود و دیگری، به‌صورت موقت، حضور در هیئت را تعطیل کرده و به شیوه دیگری ارتباط با امام حسین (علیه‌السلام) را حفظ کرد. آری، دعا و توسل، مشروع و مطلوب و مفیدند؛ اما نباید آن‌ها را در تقابل باعقل و شریعت پی گرفت.

پاسخ تفصیلی:

مقدمه:

با شیوع ویروس کرونا در جهان و انتقال آن به ایران، این بحث شکل گرفت که در چنین شرایطی که حضور در اجتماعات، عامل دریافت و انتقال ویروس خطرناک کرونا است، آیا باید هیئت و اماکن مذهبی را تعطیل کرد یا این‌که هیئت و اماکن مذهبی مصون از گزند ویروس هستند و نباید آن‌ها را تعطیل نمود. در ادامه، با ارائه نکاتی به تبیین دیدگاه اسلام در این زمینه می‌پردازیم:

نکته اول:

از مهم‌ترین مبانی اسلام عزیز، لزوم حفظ جان خود و دیگری است؛ چنانکه درآیات 29 و 30 سوره مبارکه نساء آمده: «وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إنَّ اللّه َ کانَ بِکُمْ رَحیما، وَمَنْ یفْعَلْ ذلک عُدْوانا وَظُلْما فَسَوْفَ نُصْلیهِ نارا؛ و خودکشی نکنید! خداوند نسبت به شما مهربان است؛ و هر کس این عمل را از روی تجاوز و ستم انجام دهد، به‌زودی او را در آتشی وارد خواهیم کرد.» در روایات اسلامی نیز به این مطلب تأکید شده که خودکشی حرام است و عقوبت سختی دارد. (1) افزون بر حفظ جان خود، حفظ جان دیگران نیز لازم‌الاجرا است تا جایی که در قرآن آمده «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمیعاً؛ هر کس، انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد درروی زمین بکشد، چنان است که گویى همه انسان‌ها را کشته است». (2)

بر همین مبنا، روشن می‌شود که چرا تعطیلی موقت هیئت‌ها و بستن موقت اماکن مذهبی، امری پسندیده بلکه لازم‌الاجرا است چراکه وقتی می‌دانیم با برگزاری این اجتماعات، به‌احتمال‌زیاد ویروس کرونا را دریافت و به دیگری انتقال داده و خود و دیگری را در معرض خطر قرار می‌دهیم، بر ما لازم است این عمل مستحب و پسندیده را به‌صورت موقت تعطیل کنیم و به شیوه‌های دیگر به عزاداری و ارتباط معنوی با اهل‌بیت (علیه‌السلام) اقدام نماییم؛ چنانکه از راه دور، سمت کربلا می‌ایستیم و زیارت عاشورا می‌خوانیم و می‌دانیم امام حسین (علیه‌السلام) صدای ما را شنیده و با ایشان مرتبط گشته‌ایم.

ازاین‌رو، پیشنهاد می‌شود در این شرایط خاص، به‌جای حضور در هیئت، از راه دور قرار گذاشته شود که همگی فلان ساعت رو به ضریح امام حسین (علیه‌السلام) زیارت عاشورا بخوانیم. از این طریق، هم ارتباط معنوی با امام حسین (علیه‌السلام) حفظ می‌شود و هم نکات بهداشتی رعایت می‌گردد.

نکته دوم:

این تلقی اشتباه است که گمان کنیم اگر مکانی -به‌واسطه حضور خانه خدا و یا مقبره اولیای الهی- مقدس باشد، حتماً از گزند و آسیب و بیماری و تخریب مصون است! کافی است به تاریخ تخریب کعبه و ضریح امام حسین (علیه‌السلام) بنگریم تا متوجه شویم که اساساً سنت الهی چنین نیست که حتماً این مکان‌ها یا شهر و مردمی که در آن حوالی هستند را از هر بیماری و گزند حفظ کند. بگذریم از این‌که اولیای الهی حتی زمانی که در دنیا حضور داشتند –جز در موارد نادر که مصلحت دانسته و خرق عادت کرده و معجزه و کرامت نشان می‌دادند- نیز چنین تضمینی به مردم ندادند که تا وقتی ما هستیم هیچ گزندی به شما نمی‌رسد. کافی است به تاریخ جنگ‌های صدر اسلام بنگریم و از میزان شهدا در جنگ‌های مختلف مطلع شویم و یا به تاریخ عاشورا نگاه کنیم و در مصیبت واردشده بر خاندان پیامبر (ص) تأمل‌کنیم.

همچنین آن‌ها ادعا نداشتند که هیچ‌گاه مریض نمی‌شوند؛ چنانکه می‌دانیم پیامبر (ص) مریض شدند و یا امام علی (علیه‌السلام) و امام حسین (علیه‌السلام) به‌واسطه ضربت شمشیر به شهادت رسیدند و یا امام حسن (علیه‌السلام) از طریق زهر بیمار و شهید شدند و یا امام سجاد (علیه‌السلام) در روز عاشورا در بستر بیماری بودند و یا خود حضرت معصومه (س) نیز به‌واسطه بیماری (که ناشی از سم یا علل دیگر بوده) وفات یافتند و ...

بنابراین، انبیاء و امامان و اولیای الهی هیچ‌گاه ادعا نداشتند که خودشان و یا مردم و مکان‌های مرتبط با آن‌ها همچون حرم و هیئت و غیره، همیشه و تحت هر شرایطی از هر خطر و بیماری مصون هستند. ازاین‌رو، کاملاً طبیعی است ویروس کرونا در هیئت نیز از فردی به فرد دیگر سرایت یابد و عامل بیماری شود؛ بنابراین، چنین انتظاری مبنای دینی ندارد و بیشتر یک‌شور و احساس است که باید تصحیح شود.

نکته سوم:

لازم است انتظارات را درباره توسل و شفا تعدیل کرد. این‌که گمان شود هر توسل و دعایی حتماً به همان شکلی که ما می‌پسندیم، برآورده می‌شود، انتظار نابجایی است.

شفای بیماران از جانب خدا و اولیایش، تابع همان اصولی است که در استجابت دعا برقرار است: خداوند صدای هر دعاکننده‌ای را می‌شنود و در صورت فقدان موانع و وجود شرایط آن را برآورده می‌کند (3)؛ اما نه لزوماً به همان شکلی که دعاکننده در نظر گرفته است؛ چراکه او خیرخواه است و خیر را نه از دریچه محدود ما، بلکه در چارچوب علم بی‌انتهای خودش در نظر می‌گیرد؛ بنابراین طبیعی است که گاهی ما چیزی را طلب می‌کنیم که به گمان ما خیر است اما درواقع، خیر نیست و خدا می‌داند (4) و به همین جهت، آن دعا را به شکل دیگری استجابت می‌فرماید؛ چنانکه امام علی (علیه‌السلام) فرمود: «چه‌بسا چیزی را خواسته‌ای و تو را نداده و بهتر از آن را در این دنیا یا آن دنیا دهد و یا بهتر آن بوده که آن را از تو بازدارد. چه‌بسا چیزی را طلب نمودی که اگر به تو می‌داد، تباهی دین و دنیای خود را در آن می‌دیدی». (5)

گاهی هم خداوند دعا و درخواست ما را به همان شکلی که ما می‌خواهیم برآورده می‌سازد اما برای انجامش فرآیندی را در نظر گرفته که کار و تلاش ما (مثلاً سیر درمانی و استفاده از دارو و مراجعه به طبیب)، بخشی از این فرآیند است؛ و به همین جهت، از امام علی (علیه‌السلام) نقل‌شده که «الداعى بلا عمل کالرامى بلا وتر؛ کسى که بدون عمل دعا می‌کند، مانند تیراندازی است که کمانش زِه ندارد». (6) آری، تأثیر دعا و توسل به اولیای الهی، لزوماً از طریق علل ماوراءالطبیعی و غیرمتعارف نیست بلکه گاهی از طریق تسریع در تأثیر دارو است و گاهی از طریق آشنا شدن با پزشک حاذق و غیره.

نتیجه:

در حال حاضر، حضور در اجتماعات مذهبی و غیرمذهبی، عامل دریافت و انتقال ویروس کرونا به دیگران است و سبب بیماری و حتی مرگ گروهی از انسان‌ها می‌شود، ازاین‌رو، لازم است به‌صورت موقت، حضور در هیئت را تعطیل کرد. همچنین، روشن شد هر دعا و توسلی لزوماً به همان شکلی که ما می‌خواهیم برآورده نمی‌شود و تابع شرایط و مقدماتی است که یکی از آن‌ها تلاش و کوشش ما در آن زمینه است.

 

 

پی‌نوشت‌ها:

  1. «مَنْ قَتَلَ نَفْسَهُ بِشَی ءٍ مِنَ الدُّنیا عُذِّبَ بِهِ یوْمَ الْقِیامةِ؛ کسی که به‌وسیله چیزی از دنیا خودکشی کند، در روز قیامت به‌وسیله همان چیز عذاب خواهد شد»(المتقی الهندی، کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، مؤسسه الرسالة، 1401 ق، ج 15، ص 36)
  2. مائده، آیه 32.
  3. «وَ إِذا سَأَلَک عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیسْتَجیبُوا لی‏؛ و هنگامی‌که بندگان من، از تو درباره من سؤال کنند، (بگو): من نزدیکم! دعاى دعاکننده را، به هنگامی‌که مرا مى‏خواند، پاسخ مى‏گویم؛ پس باید دعوت مرا بپذیرند»(بقره، آیه 186)
  4. «عَسى‏ أَنْ تَکرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکمْ وَ اللَّهُ یعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون؛ چه‌بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال‌آنکه خیرِ شما در آن است؛ و یا چیزى را دوست داشته باشید، حال‌آنکه شرِّ شما در آن است؛ و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید»(بقره، آیه 216)
  5. سید رضی، نهج‌البلاغه، انتشارات مشهور، 1379، نامه 31.
  6. علامه مجلسی، بحارالانوار، بیروت، انتشارات موسسه الوفاء، 1403، ج 93، ص 372.

 

کلمات کلیدی

بیماری، تعطیل کردن هیئت، کرونا، شرایط استجابت دعا، شفای بیمار

بررسی چشم‌زخم از نظر فلسفی و خرافه و پنداربودن آن
چشم‌زخم در نگاه دینی و فلسفی، صرفاً پدیده‌ای خرافی و بی‌اساس نیست، بلکه تأثیر روحی و نفسانی ناشی از حسد یا تعجب است که با یاد خدا مهار می‌شود.

پرسش:

 آیا از نظر فلسفی، چشم‌زخم واقعیتی فراتر از خرافه و پندار است؟ اگر چنین است، چگونه ممکن است نفس انسان تنها با نگاه و حالات درونی خود بر دیگران اثر بگذارد؟

پاسخ:

«چشم‌زخم» در فرهنگ عمومی، اغلب با خرافه‌گرایی گره خورده است؛ اما آیا این پدیده در ترازوی عقل و فلسفه نیز رنگی از حقیقت دارد؟ این پرسش ما را به کاوشی عمیق‌تر فرامی‌خواند تا با عبور از نگاه‌های ظاهری و مادی، به لایه‌های پنهان وجود انسان بنگریم. آیا ممکن است نفس آدمی فارغ از ابزارهای فیزیکی، قدرت اثرگذاری بر جهان پیرامون و دیگران را داشته باشد؟ در این نوشتار با تکیه بر اصول فلسفۀ اسلامی، سازوکار غیرمادیِ این اثرگذاری را بررسی می‌کنیم و می‌کوشیم دریابیم که چگونه نگاه و تمرکز روحی انسان، می‌تواند دروازه‌ای برای تعاملات متافیزیکی باشد.

نکتۀ اول: واقعیت چشم‌زخم و عبور از خرافه‌پنداری

بر اساس نگاه دقیق فلسفی، پدیدۀ چشم‌زخم به ‌هیچ‌وجه خرافه یا افسانۀ خیالی نیست، بلکه واقعیتی است که ریشه در توانمندی‌های شگفت‌انگیز روح و روان انسان دارد. در بسیاری از جوامع و فرهنگ‌های بشری، این پدیده به‌مثابۀ باور فراگیر و عمومی پذیرفته شده است (1) و در منابع دینی ما نیز به‌صراحت واقعیت‌داشتن چشم‌زخم بیان شده است (2). مفسران بزرگ نیز در تفسیر برخی آیات قرآن، به آثار واقعی این پدیده اشاره کرده‌اند (3). دلیل اینکه عده‌ای آن را خرافه می‌پندارند، این است که به دنبال دلیل مادی و فیزیکی برای آن می‌گردند؛ برای مثال فکر می‌کنند باید اشعه‌ای مادی از چشم خارج شود تا به کسی آسیب برساند؛ درحالی‌که فلسفۀ اسلامی با عبور از این نگاه مادیِ محدود، نشان می‌دهد چشم‌زخم نیازی به تماس فیزیکی یا پرتوهای مادی ندارد، بلکه تأثیر روانی و روحی است که در چارچوب نظام علت و معلولی جهان اتفاق می‌افتد.

نکتۀ دوم: قدرت شگفت‌انگیز و غیرمادی روح انسان

برای درک چگونگی اثرگذاری چشم‌زخم، ابتدا باید بدانیم روح یا نفس انسان تنها یک ویژگی جسمانی نیست، بلکه حقیقتی غیرمادی و مستقل است (4). این روح قدرتی دارد که به آن «قوه خیال» می‌گویند. روح انسان می‌تواند تنها با تصورکردن و خیال‌پردازی، تغییرات واقعی و فیزیکی در بدن خود ایجاد کند؛ برای مثال وقتی انسان از چیزی به‌شدت می‌ترسد، بدنش شروع به لرزیدن می‌کند؛ یا وقتی به یک بیماری فکر می‌کند و آن را به خود تلقین می‌کند، واقعاً بیمار می‌شود؛ همان‌طور که در داستان معروف مثنوی، استاد مکتب‌خانه با تلقین شاگردانش بیمار شد (5). در مقابل، گاهی انسان تنها با فکر‌کردن به سلامتی و امیدواری، بهبود می‌یابد (6). این مثال‌ها به‌روشنی نشان می‌دهند تأثیرات در جهان فیزیکی همیشه ناشی از عوامل مادی نیستند، بلکه گاهی تصورات نفسانی و روحی می‌توانند سبب ایجاد تغییرات جسمانی شوند (7).

نکتۀ سوم: اثرگذاری روح بر دنیای بیرون از بدن

حال که متوجه شدیم روح انسان می‌تواند با قدرت تصور و خیال بر بدن خودش تأثیر بگذارد، فهم این نکته آسان‌تر می‌شود که این تأثیر می‌تواند از مرزهای بدن فراتر برود و بر دنیای بیرون هم اثر بگذارد. انسان به‌مثابۀ جهانی کوچک، نمونه‌ای از جهان بزرگ بیرون است (8)؛ همان‌طور که بدن انسان فرمان‌بردار روح اوست، ماده و اجسام در دنیای بیرون نیز در برابر قدرت روح‌های مجرد و قوی، اثرپذیر هستند (9)؛ البته این قدرت در همۀ انسان‌ها یکسان نیست. روح‌های بسیار پاک و قدرتمند می‌توانند با اراده خود کارهای خارق‌العاده‌ای در جهان انجام دهند (10). اما حتی روح‌های معمولی و انسان‌های عادی نیز به دلیل همان ذات غیرمادی‌شان، درجاتی از این قدرت را دارند. اراده و تمرکز روحی انسان می‌تواند مانند موجی نامرئی بر وقایع و اشیای اطرافش تأثیر بگذارد و این امر کاملاً با اصول عقلی و فلسفی سازگار است (11).

نکتۀ چهارم: چگونگی و سازوکار اثرگذاری چشم‌زخم بر دیگران

مکانیزم چشم‌زخم دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد. وقتی فردی با یک زیبایی، موفقیت یا ویژگی بسیار چشمگیر در فرد دیگری روبرو می‌شود، با تعجب و شگفتی درونی بسیار شدیدی روبرو می‌شود. این هیجان شدید روحی مانند یک انفجار انرژی در درون روان او عمل می‌کند. گاهی این شگفتی با صفات منفی مانند حسادت ترکیب می‌شود؛ یعنی فرد با دیدن آن کمال، ناخشنود می‌شود و ناخودآگاه آرزوی نابودی آن را می‌کند (۱۲)؛ اما گاه هیچ نیت بدی در کار نیست و فقط شدت آن تعجب و تمرکز روحی، اثر ویران‌کنندۀ را به سمت شخص مقابل پرتاب می‌کند (13). به همین دلیل انسان گاهی حتی به خودش، فرزندش یا اموالش که آنها را بسیار دوست دارد نیز چشم‌زخم می‌زند (14). درواقع، این ارتعاشات شدید و مهارنشدنیِ روح است که از بدن فرد خارج می‌شود و بر شخص یا شیء مورد‌نظر تأثیر منفی و آسیب‌زا می‌گذارد.

نکتۀ پنجم: نقش چشم به‌مثابۀ دروازۀ ارتباطی، نه عامل اصلی

با توجه ‌به اینکه عامل اصلی در چشم‌زخم، قدرت روح و روان انسان است، این پرسش پیش می‌آید که چرا به آن «چشم‌زخم» می‌گویند؟ در کتاب‌های لغت نیز آن را به آسیبی تعریف کرده‌اند که از طریق نگاه‌کردن می‌رسد (15). پاسخ این است که چشم تنها یک ابزار و دروازه برای روح است. انسان معمولاً از طریق چشم با زیبایی‌ها و کمالات دنیای بیرون ارتباط برقرار می‌کند و همان نگاه اول سبب بیداری آن هیجان شدید در روح می‌شود (16). چشم، نماد توجه و تمرکز روان انسان است. درواقع، این نگاه فیزیکی نیست که آسیب می‌زند، بلکه انرژی روانی متمرکزشده در پشت آن نگاه است که عمل می‌کند؛ به همین دلیل در آموزش‌های دینی برای خنثی‌کردن این اثر روانی، به جای ابزارهای مادی، از ابزارهای معنوی مانند یاد خدا، دعا و گفتن ذکرهایی مثل «ماشاءالله» استفاده می‌شود (17)؛ زیرا وقتی فرد تعجب‌کننده به یاد خدا می‌افتد، تمرکز روانی او از شخص مقابل برداشته و متوجه خالق زیبایی‌ها می‌شود؛ بدین‌ترتیب آن اثر ویران‌کنندۀ روانی آرام گرفته و مهار می‌شود (18).

نتیجه:

چشم‌زخم نه خرافه‌ای موهوم، بلکه واقعیتی متافیزیکی در نظام علت و معلول است. نفس انسان به‌مثابۀ حقیقتی مجرد، همان‌گونه که با قوۀ خیال بر بدن خود اثر می‌گذارد، توانایی تأثیرگذاری بر ماده و جهان پیرامون را نیز دارد. حقیقت چشم‌زخم، پرتاب نیروی متراکم ناشی از شگفتی شدید درونی ـ چه آمیخته با حسد و چه صرفِ اعجاب ـ است که چشم در این میان، تنها ابزار و دریچه تمرکز آن به شمار می‌رود. آموزه‌های دینی با تکیه ‌بر یاد خدا و ذکر، کانون توجه نفس را به مبدأ هستی متصل کرده‌اند و این اثر ویران‌کنندۀ روانی را مهار می‌کنند.

پی‌نوشت‌ها:

1. Dundes, A. The Evil eye: a folklore casebook, New York, Garland Pub, 1981.

2. «الْعَیْنُ حَقٌّ ...» (محمدباقر مجلسی؛ بحار الأنوار؛ بیروت: داراحیاءالتراث العربی، ۱۴۰۳ ق، ج ۶0، ص ۲۶).

3. سیدمحمدحسین طباطبایی؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ بیروت: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۳۹0 ق، ج ۱۹، ص  ۳۸۸، ذیل آیۀ 51 سورۀ قلم: «وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُون».

4. محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی؛ الحکمة المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه؛ قم: مکتبه المصطفوی، ۱۳۶۸ ش، ج ۸، ص ۲۶۰ – 302. ملاصدرا در این کتاب، یازده دلیل برای اثبات این مطلب اقامه کرده است.

5. جلال‌الدین محمد مولوی بلخی؛ مثنوی معنوی؛ تصحیح: رینولد نیکلسون؛ تهران، هرمس، ۱۳۹۰ ش، ص 404 – 408.

6. فخرالدین محمد بن عمر فخر رازی؛ المباحث المشرقیه فی علم الالهیات و الطبیعیات؛ قم: بیدار، ۱۴۱۱ ق، ج ۱، ص ۵۰۸.

7. محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی؛ شرح اصول الکافی؛ تصحیح: محمد خواجوی؛ قم: انتشارات بیدار، ۱۳۸۳ ش، ج ۴، ص ۱۳۷.

8. محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی؛ تفسیر القرآن الکریم؛ قم: انتشارات بیدار، ۱۳۶۶ ش، ج ۱، ص ۷۹.

9. حسن حسن‌زاده آملی؛ نصوص الحکم بر فصوص‌الحکم؛ تهران: مرکز نشر فرهنگی رجاء، ۱۳۷۵ ش، ص ۱۹۳.

10. حسین بن عبدالله ابن‌سینا؛ الاشارات و التنبیهات؛ قم: بوستان کتاب، ۱۳۸۱ ش، ص ۳۸۸.

11. حسن حسن‌زاده آملی؛ نصوص الحکم بر فصوص‌الحکم؛ ص ۱۹۳.

12. محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی؛ الشواهد الربوبیه فی المناهج السلوکیه؛ تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۰ ش، ص ۳۴۵. حسن حسن‌زاده آملی؛ هزار و یک کلمه؛ قم: بوستان کتاب، ۱۳۸۱ ش، ج ۶، ص ۳۱۲.

13. حسین بن عبدالله ابن‌سینا؛ الاشارات و التنبیهات؛ ص ۳۹۰.

14. «الْعَیْنُ حَقٌّ وَ لَیْسَ تَأْمَنُهَا مِنْکَ عَلَى نَفْسِکَ وَ لَا مِنْکَ عَلَى غَیْرِک ...» (محمدباقر مجلسی؛ بحار الأنوار؛ ج ۶0، ص ۲۶).

15. علی‌اکبر دهخدا؛ لغت‌نامه؛ تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۷۷ ش، ج ۶، ص ۸۱۴۶.

16. فخرالدین محمد بن عمر فخر رازی؛ التفسیر الکبیر/ مفاتیح ‌الغیب؛ بیروت: داراحیاء التراث العربی، ۱۴۲۰ ق، ج ۱۸، ص ۴۸۳.

17. «... فَإِذَا خِفْتَ شَیْئاً مِنْ ذَلِکَ فَقُلْ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ ثَلَاثا» (محمدباقر مجلسی؛ بحار الأنوار؛ ج ۶0، ص ۲۶. ابراهیم بن علی عاملی کفعمی؛ المصباح؛ قم: دارالرضی، ۱۴۰۵ ق، ص ۲۲۰).

18. اقتباسی از: محمدجواد جعفری‌زاده‌و دیگران؛ «پدیدۀ چشم‌زخم از منظر فلسفۀ اسلامی»؛ فصلنامه اندیشه دینی، دوره 25، ش 4، زمستان 1404 ش، ص 37 – 51.

توانایی عقل و علم در اثبات وجود یا عدم وجود خدا
علم تجربی چگونگی عملکرد جهان را تبیین می‌کند، اما اثبات وجود خدا و منشأ هستی مستلزم استفاده از استدلال‌های عقلانی و فلسفی در کنار یافته‌های علمی است.

پرسش:

آیا می‌توان با عقل و علم درباره وجود یا عدم وجود خدا به نتیجه رسید؟

پاسخ:

با پیشرفت علم، شناخت ما از جهان بسیار گسترده‌تر شده است. اکنون درباره تاریخ کیهان، ساختار ماده، منشأ حیات و سازوکارهای طبیعت اطلاعاتی داریم که انسان‌های گذشته از آن‌ها بی‌خبر بودند؛ اما آیا این پیشرفت‌ها می‌تواند وجود خدا را اثبات کند یا عدم وجود او را نشان دهد؟

 برای پاسخ دقیق، باید میان دو حوزه تفاوت بگذاریم: علم تجربی که پدیده‌های طبیعی را با مشاهده، آزمایش و نظریه‌های علمی بررسی می‌کند و عقل فلسفی که درباره پرسش‌هایی مانند منشأ نهایی هستی، علت وجود جهان و بنیاد قوانین طبیعت استدلال می‌کند. این دو حوزه از یکدیگر جدا نیستند، اما وظایف و روش‌های یکسانی نیز ندارند. علم می‌تواند اطلاعات مهمی در اختیار ما بگذارد و عقل با استفاده از این اطلاعات و اصول استدلالی، درباره پرسش‌های بنیادی‌تر داوری کند. در ادامه در قالب نکاتی توضیحات بیشتر بیان می‌شود.

نکته نخست: محدودیت‌های علم تجربی برای بررسی خداباوری

علم تجربی با مشاهده، اندازه‌گیری، آزمایش و بررسی روابط میان پدیده‌های قابل تجربه، می‌کوشد توضیحی منظم و آزمون‌پذیر از جهان طبیعی ارائه دهد. این روش در شناخت ساختار ماده، بررسی قوانین فیزیکی، مطالعه موجودات زنده و پیش‌بینی بسیاری از پدیده‌ها دستاوردهای چشمگیری داشته است؛ اما توانایی یک روش، هرقدر گسترده باشد، به معنای توانایی آن برای پاسخ‌گویی مستقیم به هر نوع پرسشی نیست.

برای مثال، آزمایشگاه ابزار مناسبی برای بررسی ویژگی‌های یک ماده یا اندازه‌گیری سرعت یک ذره است؛ اما پرسش‌هایی مانند «چرا اساساً چیزی وجود دارد؟» «آیا هر واقعیتی باید علتی داشته باشد؟» یا «آیا جهان به تبیینی فراتر از خود نیاز دارد؟» صرفاً با اندازه‌گیری و آزمایش پاسخ داده نمی‌شوند. این پرسش‌ها درباره مبانی و تبیین نهایی «هستی» هستند و بررسی آن‌ها به استدلال فلسفی نیاز دارد. البته این به معنای بی‌ارتباط بودن آن‌ها با علم نیست؛ یافته‌های علمی ممکن است در شکل‌گیری یا ارزیابی پاسخ‌های فلسفی نقش مهمی داشته باشند، اما تبدیل این یافته‌ها به یک نتیجه فلسفی مشخص، به استدلالی فراتر از خود داده‌های تجربی نیاز دارد.

برای نمونه، نظریه انبساط جهان و مدل مهبانگ (بیگ‌بنگ) بر پایه شواهد علمی، تحول کیهان را از مراحل آغازین آن توضیح می‌دهد. این نظریه‌ها به‌خودی‌خود دلالت فلسفی مستقیمی بر وجود یا عدم وجود خدا ندارد. بااین‌حال، گاهی برخی از این یافته‌ها برای اثبات وجود خدا به کار گرفته می‌شود و گاهی دیگران از همان یافته‌ها برای رد وجود او استفاده می‌کنند. در هر دو صورت، باید توجه داشت که گذار از یک نظریه علمی به نتیجه‌ای درباره وجود خدا، صرفاً یک گزارش علمی نیست؛ بلکه متضمن نوعی تفسیر و استدلال فلسفی است.

بنابراین، بحث درباره وجود خدا نه صرفاً مسئله‌ای آزمایشگاهی است و نه موضوعی که علم هیچ ارتباطی با آن نداشته باشد. علم می‌تواند تصویری دقیق‌تر از جهان در اختیار ما بگذارد و برخی استدلال‌های فلسفی - که برخی مقدماتشان برآمده از دانش تجربی زمان خودشان هستند - را تقویت یا تضعیف کند؛ اما داوری درباره اینکه آیا جهان به خدا نیاز دارد، آیا واقعیت به جهان مادی محدود است و آیا می‌توان از نظم جهان به وجود خدایی آگاه رسید، مستلزم ورود به قلمرو فلسفه و ارزیابی استدلال‌های آن است. (1)

نکته دوم: وابستگی جهان و نیاز به مبدأیی مستقل

یکی از مهم‌ترین راه‌های استدلال عقلی درباره وجود خدا، بررسی این مسئله است که چرا جهان وجود دارد و آیا می‌تواند توضیح نهایی وجود خود را در درون خویش بیابد. برای روشن شدن موضوع، به جهان پیرامون خود نگاه کنیم. یک درخت برای رشد به عوامل و شرایط متعددی، از آب و مواد غذایی گرفته تا نور و دمای مناسب، نیاز دارد. یک ساختمان نیز بدون مصالح، نیروی کار و فرایند ساخت پدید نمی‌آید. در جهان طبیعی، بسیاری از پدیده‌ها برای به‌وجود آمدن یا ادامه حیات خود به عوامل دیگری وابسته‌اند؛ اما پرسش بنیادی این است: آیا مجموعه همه موجودات وابسته نیز می‌تواند بدون تکیه‌بر حقیقتی مستقل و خودبنیاد، وجود داشته باشد؟

برای پاسخ، زنجیره‌ای از علت‌ها را در نظر بگیریم که هر حلقه آن برای وجود داشتن به حلقه‌ای دیگر وابسته است. اگر هر موجودی وجود خود را از دیگری گرفته باشد و این وابستگی تا بی‌نهایت ادامه یابد، هیچ‌یک از این موجودات منشأ مستقل وجود نخواهد بود. صِرف کنار هم قرار گرفتن موجودات وابسته، استقلالی به آن‌ها نمی‌بخشد و توضیح نمی‌دهد که اصل وجود از کجا آمده است. ازاین‌رو، بر اساس این استدلال عقلی و فلسفی، باید حقیقتی وجود داشته باشد که وجودش را از دیگری نگرفته و خود برای موجود بودن به علت دیگری نیازمند نباشد. در فلسفه اسلامی، چنین حقیقتی را «واجب‌الوجود» می‌نامند؛ یعنی موجودی که وجودش وابسته به دیگری نیست و مبدأ وجود سایر موجودات است.

این مسئله را باید از بحث علمی درباره آغاز تحول جهان نیز جدا کرد. نظریه مهبانگ (بیگ‌بنگ) توصیف می‌کند که جهانِ شناخته‌شده در گذشته در وضعیتی بسیار داغ و چگال قرار داشته و سپس منبسط شده است؛ اما این نظریه به‌خودی‌خود نمی‌گوید که جهان از «هیچِ محض» پدید آمده است. روشن است که «خلأ» در فیزیک با هیچ محض یکسان نیست؛ خلأ فیزیکی همچنان در چارچوب نظریه‌های علمی، وضعیتی فیزیکی است و نباید آن را با نبود مطلق هرگونه واقعیت اشتباه گرفت.

بنابراین، علم و نظریه مهبانگ به‌تنهایی مسئله منشأ نهایی وجود را حل نمی‌کند و نمی‌توان از آن نتیجه گرفت که جهان حتماً از نیستی مطلق پدید آمده است و نیازی به وجود خدا نیست؛ اما هنگامی‌که عقل و استدلال فلسفی، اصل وجود جهان و وابستگی موجودات را بررسی می‌کند، به این نتیجه می‌رسد که موجودات وابسته نمی‌تواند تبیین نهایی وجود خود باشد و برای توضیح اصل وجود، باید به حقیقتی رسید که وجودش از دیگری نیست. در فلسفه اسلامی، چنین حقیقتی «واجب‌الوجود» نامیده می‌شود؛ یعنی موجودی که وجودش مستقل از غیر است و مبدأ وجود سایر موجودات به شمار می‌رود. (2)

نکته سوم: نظم جهان و نشانه‌های هوشمندی در آفرینش

یکی دیگر از راه‌های استدلال درباره وجود خدا، توجه به نظم، هماهنگی و پیچیدگی شگفت‌انگیز جهان است. برای فهم این استدلال، باید به تفاوت میان دو پرسش مهم توجه کنیم: «چگونه چیزی رخ می‌دهد؟» و «چرا رخ می‌دهد؟» پرسش نخست درباره سازوکار و چگونگی وقوع یک پدیده است؛ اما پرسش دوم می‌تواند درباره علت نهایی، منشأ طراحی یا هدف آن باشد. این دو پرسش با یکدیگر ارتباط دارند، اما لزوماً یکسان نیستند.

برای مثال، علم مکانیک می‌تواند توضیح دهد که یک خودرو چگونه روشن می‌شود و کار می‌کند: سوخت وارد موتور می‌شود، با هوا ترکیب می‌شود، احتراق، انرژی لازم را فراهم می‌کند و مجموعه‌ای از قطعات با سازوکار مشخص به‌حرکت درمی‌آیند؛ اما این توضیحات به‌خودی‌خود پاسخ نمی‌دهد که چه کسی خودرو را طراحی کرده، چرا آن‌را ساخته و قرار بوده است چه هدفی را دنبال کند. شناخت سازوکار موتور، جای بررسی طراح و هدف ساخت خودرو را نمی‌گیرد؛ همان‌طور که شناخت هدف خودرو نیز جای توضیح علمی نحوه کارکرد آن را پر نمی‌کند.

در بررسی جهان نیز می‌توان همین تفاوت را در نظر گرفت. علوم طبیعی با مطالعه قوانین فیزیکی، فرایندهای زیستی و تحولات کیهانی، چگونگی شکل‌گیری و عملکرد پدیده‌ها را توضیح می‌دهند. برای مثال، زیست‌شناسی درباره ساختار سلول و نقش DNA در انتقال اطلاعات ژنتیکی پژوهش می‌کند و فیزیک، قوانین حاکم بر تحول کیهان را بررسی می‌کند. این توضیحات بسیار ارزشمندند؛ اما پرسش از اینکه چرا اساساً چنین قوانینی وجود دارند، منشأ نظم و هماهنگی جهان چیست و آیا این نظم می‌تواند از مبدأیی آگاه و حکیم سرچشمه گرفته باشد، پرسش‌هایی فلسفی‌اند که صِرف شناخت سازوکارهای طبیعی به آن‌ها پاسخ نهایی نمی‌دهد.

برای نمونه، DNA حاوی اطلاعاتی است که در ساخت و فعالیت موجودات زنده نقش اساسی دارند. سلول نیز مجموعه‌ای هماهنگ از اجزاست که فعالیت آن‌ها در ارتباط با یکدیگر، امکان حیات را فراهم می‌کند. در مقیاسی بزرگ‌تر، قوانین و ثابت‌های بنیادی فیزیک در شکل‌گیری ستارگان، عناصر شیمیایی و شرایط لازم برای حیات نقش دارند. علم می‌تواند درباره چگونگی عملکرد این ساختارها و فرایندهای شکل‌گیری آن‌ها توضیحاتی ارائه کند؛ اما پرسش از منشأ نهایی قوانین و نظم حاکم بر آن‌ها همچنان می‌تواند موضوع تأمل فلسفی باشد.

بر این اساس، برخی متفکران نظم زیستی، پیچیدگی ساختارهای طبیعی و تنظیم دقیق برخی ویژگی‌های کیهان را قرائنی به سود وجود مبدأیی هوشمند می‌دانند. از نگاه آنان، این نظم ما را به این اندیشه رهنمون می‌سازد که جهان تنها مجموعه‌ای از فرایندهای طبیعی نیست، بلکه خدایی آگاه و حکیم آن را طراحی کرده و تدبیر می‌کند؛ بنابراین، علم با توضیح چگونگی عملکرد جهان، شناخت ما را گسترش می‌دهد؛ اما پرسش از منشأ نهایی نظم و چرایی وجود قوانین جهان، ما را وارد قلمرو استدلال‌های عقلی و فلسفی می‌کند. (3)

نتیجه:

در پاسخ به این پرسش که آیا می‌توان با عقل و علم درباره وجود یا عدم وجود خدا به نتیجه رسید، باید گفت که علم تجربی به‌تنهایی برای اثبات یا انکار خدا کافی نیست، اما یافته‌های آن می‌توانند در بررسی استدلال‌های فلسفی نقش مهمی داشته باشند. علم توضیح می‌دهد که پدیده‌های طبیعی چگونه شکل می‌گیرند و بر اساس چه قوانینی عمل می‌کنند؛ عقل نیز می‌تواند درباره چرایی وجود جهان، وابستگی موجودات و منشأ نهایی نظم طبیعت تأمل کند. از یک‌سو، وابستگی موجودات زمینه استدلال درباره وجود مبدأیی مستقل را فراهم می‌آورد و از سوی دیگر، نظم و هماهنگی جهان ما را به بررسی وجود خدایی آگاه و حکیم رهنمون می‌شود؛ بنابراین، نه می‌توان صرفاً با استناد به یافته‌های علمی، وجود خدا را اثبات یا رد کرد و نه می‌توان نقش عقل و استدلال فلسفی را نادیده گرفت. بررسی این مسئله به بهره‌گیری هماهنگ از دانش علمی و استدلال عقلانی نیاز دارد.

پی‌نوشت‌ها:

1. گلشنی، مهدی، فیزیکدانان غربی و مسئله خداباوری، تهران، کانون اندیشه جوان، 1389 ش، ص 39-52.

2. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى‌(قدس سره)، 1391 ش، ج 2، ص 45-46؛ ابن‌سینا، عبدالله، الهیات شفاء، قم، مکتبه آیه الله المرعشی، 1404 ق، ص 38-39؛ صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الحکمه المتعالیه فى الاسفار العقلیه الاربعه، بیروت، دار احیاء التراث، 1981 م، ج‏2، ص 127-128. برای مطالعه بیشتر، ر.ک: فطور چی، پیروز، مختصری درباره مسئله آغاز: از دیدگاه کیهان‌شناسی نوین و حکمت متعالیه، نامه علم و دین پاییز و زمستان 1377 ش و بهار و تابستان 1378 ش، شماره 3؛ شاکرین، حمیدرضا، هاوکینگ و خودبسندگی جهان، بررسی و نقد، مجله کلام اسلامی، پاییز 1396 ش، شماره 103؛ آذریان، سجاد و محمدجواد اصغری، نقدی بر نتایج الحادی هاوکینگ از نظریه «جهان خودانگیخته» از منظر فلسفه اسلامی، مجله معرفت کلامی، بهار و تابستان 1401 ش، شماره 1.

3. برای مطالعه بیشتر، ر.ک: موسوی راد، سید جابر، برهان نظم بر مبنای اصل تنظیم دقیق کیهانی، سال هفتم، بهار و تابستان 1395 ش، شماره 1؛ فلو، آنتونی، هجرت از الحاد به خداباوری، مجله نقد و نظر، پاییز 1383 ش، شماره های 35-36.

بررسی ادعای «ظلم تکوینی» در آفرینش زن و مرد
تفاوت‌های تکوینی زن ومرد نشانۀ حکمت وعدالت آفرینش برای نقش‌آفرینی‌های متوازن در عین اشتراک در کمال انسانی است، که نباید با تبعیض وظلم اجتماعی اشتباه گرفته شود.

پرسش:

آفرینشِ زن و مرد نه‌تنها عادلانه نیست، بلکه مصداقِ بارزِ «ظلمِ تکوینی» است!» نظرتان چیست؟

 

 

پاسخ :

ادعای «ظلم تکوینی» در آفرینش زن و مرد، معمولاً از این تصور پدید می‌آید که چون زن و مرد در برخی ویژگی‌های جسمانی، روانی یا کارکردی یکسان نیستند، یکی از آنها از وضعیت آفرینشی نامطلوب‌تری برخوردار شده است. اما برای داوری درباره این ادعا، ابتدا باید روشن کنیم که عدالت در نظام آفرینش چه معنایی دارد؟ و آیا عادلانه‌بودن مستلزم یکسانی همه موجودات است یا خیر؟ سپس بررسی کنیم که تفاوت‌های زن و مرد به چه ویژگی‌هایی مربوط می‌شوند؟ چه نقشی در نظام آفرینش دارند؟ و آیا به معنای کاهش ارزش انسانی یکی از آن دو هستند؟ در‌نهایت نیز لازم است میان تفاوت‌های طبیعی و ظلم اجتماعی تمایز بگذاریم؛ زیرا این دو مسئله، هرچند ممکن است در بحث از وضعیت زنان به یکدیگر مرتبط شوند، از نظر ماهیت و معیار داوری یکسان نیستند.

نکتۀ نخست: عدالت در آفرینش به معنای یکسانی همه موجودات نیست

اگر عدالت را به معنای یکسان‌بودن همه موجودات و برخورداری آنها از ویژگی‌های کاملاً مشابه بدانیم، ناگزیر باید اصل تنوع و تفاوت در جهان آفرینش را نیز ناعادلانه تلقی کنیم؛ درحالی‌که چنین برداشتی با ساختار واقعی جهان سازگار نیست. موجودات از نظر اندازه، توانایی، ویژگی‌های بدنی، نیازها و کارکردها متفاوت‌اند و همین تنوع و تفاوت‌ها بخشی از ساختار نظام هستی را شکل می‌دهد.

معیار عدالت تکوینی این نیست که خداوند به همه موجودات دقیقاً به یک اندازه و از یک نوع، وجود و کمال ببخشد، بلکه این است که هر موجود، متناسب با قابلیت و ظرفیت وجودی خود، از فیض و کمال مناسب بهره‌مند شود. تفاوت در نظام حکیمانه زمانی می‌تواند مصداق بی‌عدالتی باشد که موجودی از کمالی که متناسب با ظرفیت وجودی اوست، بدون دلیل محروم شود؛ اما صرف متفاوت‌بودن موجودات، به معنای ظلم نیست.

بر اساس همین نگرش، نظام آفرینش بر پایه تناسب، علت‌ها و معلول‌ها و مجموعه‌ای از اسباب و شرایط شکل گرفته است. در این جهان، هیچ موجودی مستقل از علل و شرایط خاص خود تحقق نمی‌یابد؛ برای نمونه وجود و بقای انسان به مجموعه‌ای از عوامل و شرایط طبیعی وابسته است. تفاوت‌ها و وابستگی‌های موجود در جهان نیز بخشی از همین نظام علّی و حکیمانه‌اند و نمی‌توان اصل وجود آنها را ظلم دانست.

از امام صادق علیه ‌السلام نقل شده است: «خداوند جز از طریق اسباب، امور را جاری نمی‌کند؛ برای هر چیزی سببی قرار داده و برای هر سبب نیز توضیح و نظامی قرار داده است» (1).

بنابراین آفرینش حکیمانه لزوماً به معنای آفرینش موجودات بدون تفاوت و وابستگی نیست، بلکه جهان بر اساس نظامی از علت‌ها، شرایط، تفاوت‌ها و تناسب‌ها اداره می‌شود. اگر قرار بود همۀ موجودات از هر حیث یکسان باشند، بخش بزرگی از تنوع و تکثر جهان از میان می‌رفت و ساختاری که بر اساس تفاوت قابلیت‌ها و کارکردها شکل گرفته است، تحقق نمی‌یافت. پس نمی‌توان صرف تفاوت در آفرینش را نشانه بی‌عدالتی دانست، بلکه باید بررسی کرد که این تفاوت چه جایگاهی در نظام هستی دارد.

نکتۀ دوم: تفاوت زن و مرد در ویژگی‌های بدنی و روانی، به معنای تفاوت در حقیقت و ارزش انسانی آنان نیست

زن و مرد در اصل انسانیت مشترک‌اند و هیچ‌یک به دلیل جنسیت، از حقیقت انسانی یا امکان دست‌یابی به کمالات انسانی محروم نیست. تفاوت‌های مربوط به جنسیت در درجۀ نخست، به ویژگی‌های مادی و بدنی و در برخی موارد به ویژگی‌های روانی و عاطفی مربوط می‌شوند. بنابراین نباید این تفاوت‌ها را با حقیقت مشترک انسانی زن و مرد یکسان دانست.

همان‌گونه که انسان‌ها از نظر ویژگی‌های بدنی و توانایی‌های فردی با یکدیگر تفاوت دارند، تفاوت‌های جسمانی و روانی زن و مرد نیز لزوماً به معنای تفاوت در ارزش انسانی آنان نیست. ممکن است دو انسان از نظر قدرت جسمانی، سرعت یادگیری یا برخی توانایی‌های دیگر متفاوت باشند؛ اما این تفاوت‌ها نشان نمی‌دهد که یکی از آن دو از کرامت انسانی کمتری برخوردار است. درباره زن و مرد نیز باید میان تفاوت در برخی ویژگی‌های طبیعی و تفاوت در ارزش و کرامت انسانی تمایز گذاشت.

قرآن کریم نیز هنگام بیان معیارهای ایمان، اخلاق و کمال، زنان و مردان را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد و می‌فرماید: «مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان مؤمن و زنان مؤمن، مردان فرمان‌بردار و زنان فرمان‌بردار ... خداوند برای همه آنان آمرزش و پاداشی بزرگ فراهم کرده است» (2). این بیان نشان می‌دهد جنسیت معیار قرب الهی و ارزش معنوی نیست. زن و مرد هر دو می‌توانند از طریق ایمان، عمل صالح و فضایل اخلاقی به کمال انسانی دست یابند؛ ازاین‌رو حتی اگر میان زن و مرد در برخی توانایی‌ها و ویژگی‌های طبیعی تفاوت‌هایی وجود داشته باشد، نمی‌توان از این تفاوت‌ها نتیجه گرفت که زن از نظر انسانی یا معنوی در مرتبه‌ای فروتر قرار دارد. تفاوت در برخی ویژگی‌های طبیعی، با تفاوت در ارزش و کرامت انسانی دو مسئله جداگانه است (3).

نکتۀ سوم: تفاوت جنسی زن و مرد در نظام آفرینش، دارای کارکرد و حکمت است

اگر زن و مرد از نظر ویژگی‌های جنسی و جسمانی هیچ تفاوتی با یکدیگر نداشتند، بسیاری از ساختارهای اساسی حیات انسانی از جمله تولیدمثل و استمرار نسل، به شکل کنونی خود امکان تحقق نمی‌یافت. بنابراین اصل تفاوت جنسی را نمی‌توان صرفاً تفاوتی بی‌هدف یا نشانه‌ای از نقص در آفرینش دانست؛ زیرا این تفاوت در ساختار زیستی انسان، کارکرد مشخصی دارد.

خداوند متعال در توصیف رابطه زن و مرد می‌فرماید: «و از نشانه‌های او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و میان شما مودت و رحمت قرار داد» (4). این آیه نشان می‌دهد رابطۀ زن و مرد صرفاً زیستی نیست، بلکه در ساختار آفرینش برای تحقق آرامش، محبت و رحمت نیز جایگاهی دارد. خانواده و روابط انسانیِ شکل‌گرفته در بستر آن، از زمینه‌های مهم تحقق این کارکردها به شمار می‌روند.

تفاوت‌های جسمانی زن و مرد را نیز در همین چارچوب می‌توان بررسی کرد. زن و مرد در بسیاری از ویژگی‌ها با یکدیگر مشترک‌اند؛ اما در برخی ویژگی‌های بدنی و کارکردی نیز تفاوت دارند که می‌تواند زمینه مکمل‌بودن آنها را در برخی ابعاد زندگی فراهم آورد. بنابراین عدالت لزوماً اقتضا نمی‌کند زن و مرد از هر حیث کاملاً یکسان آفریده شوند، بلکه در چارچوب نظامی حکیمانه، تفاوت‌های متناسب با برخی کارکردها نیز می‌توانند بخشی از ساختار آفرینش باشند.

بنابراین هنگامی که تفاوت جنسی زن و مرد را در ارتباط با ساختار کلی حیات انسانی، تولیدمثل، تشکیل خانواده و استمرار نسل بررسی کنیم، روشن می‌شود که اصل این تفاوت را نمی‌توان مصداق ظلم دانست؛ زیرا این تفاوت بخشی از نظامی است که امکان تحقق و استمرار حیات انسانی را فراهم می‌آورد (5).

نکتۀ چهارم: ندانستن همۀ حکمت‌های یک تفاوت، دلیل بر ظلم نیست

ممکن است گفته شود: «حتی اگر تفاوت‌های زن و مرد کارکردهایی داشته باشند، ما از حکمت همه این تفاوت‌ها آگاه نیستیم؛ پس از کجا معلوم که برخی از آنها عادلانه‌اند؟» پاسخ این است که میان «ندانستن حکمت یک پدیده» و «بی‌حکمت‌بودن آن» فاصله زیادی وجود دارد. انسان با وجود برخورداری از عقل و دانش، به همه روابط علّی و غایت‌های موجود در جهان احاطه ندارد؛ ازاین‌رو اینکه نتوانیم برای تک‌تک ویژگی‌های طبیعی زن و مرد توضیحی کامل و مستقل ارائه کنیم، به‌تنهایی دلیل منطقی بر بی‌حکمتی یا ظلم در آفرینش نیست.

البته این سخن به معنای کنارگذاشتن عقل یا پذیرش بی‌چون‌وچرای هر ادعایی نیست. انسان می‌تواند با بهره‌گیری از عقل و دانش، بسیاری از حکمت‌های کلی و ‌فهم‌پذیر پدیده‌های طبیعی را شناسایی کند و دربارۀ آنها به بررسی و تحقیق بپردازد؛ با این‌ حال، ناتوانی در کشف همه جزئیات را نباید با اثبات ناعادلانه‌بودن اصل آفرینش یکسان دانست. در بسیاری از پدیده‌های طبیعی نیز انسان بخشی از علت‌ها و کارکردها را می‌شناسد، درحالی‌که درباره بخش دیگری هنوز شناخت کاملی ندارد (6).

بنابراین اگر اصل وجود خداوندِ حکیم و عالم و نیز حکمت نظام آفرینش بر اساس دلایل خود اثبات شده باشد، ندانستن حکمت یک ویژگی جزئی، به‌تنهایی نمی‌تواند دلیل بر وجود ظلم در آن باشد. برای اثبات ظلم، صرف ناآگاهی از تمام ابعاد یک پدیده کافی نیست، بلکه باید نشان داد آن پدیده با معیارهای عدالت و حکمت ناسازگار است.

نکتۀ پنجم: اصل وجود برخی رنج‌ها و محدودیت‌های طبیعی نیز ظلم نیست

باید میان «وجود دشواری‌ها و مشکلات در زندگی برخی زنان» و «ظلم در آفرینش آنان» تفاوت گذاشت. جهان مادی، جهانی همراه با محدودیت، تغییر، بیماری، رنج و آزمون است و انسان‌ها نیز در شرایط کاملاً یکسانی متولد نمی‌شوند. عدالت الهی به این معنا نیست که همۀ انسان‌ها از هرگونه محدودیت طبیعی یا دشواری زندگی مصون باشند.

خداوند متعال می‌فرماید: «ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم» (۷). این آیه بر همراهی زندگی دنیوی انسان با دشواری‌ها و محدودیت‌ها تأکید می‌کند؛ دشواری‌هایی که به زنان اختصاص ندارند و مردان نیز با صورت‌های گوناگون آنها روبرو می‌شوند.

از منظر قرآنی، زندگی دنیا عرصۀ آزمون انسان است؛ خواه در شرایط خوشایند و برخورداری از نعمت‌ها باشد و خواه در شرایط دشوار و مواجهه با مشکلات (8). هر دو وضعیت می‌توانند زمینه‌ای برای آشکارشدن انتخاب‌ها، رفتارها و ظرفیت‌های اخلاقی انسان باشند. در این نگرش، انسان باید در برابر دشواری‌ها منفعل نباشد، بلکه با تلاش، صبر و اقدام مسئولانه برای بهبود وضعیت خود و دیگران بکوشد (9). بنابراین وجود رنج و محدودیت در جهان را نباید بی‌درنگ به معنای ظلم در اصل آفرینش دانست؛ با این وجود، نباید همه مشکلات زنان در جوامع را به تفاوت‌های طبیعی نسبت داد. باید برای از‌میان‌برداشتن ظلم‌های اجتماعی و اصلاح شرایط ناعادلانه تلاش کرد.

تفاوت تکوینی، واقعیتی مربوط به ساختار طبیعی انسان است؛ اما ظلم اجتماعی زمانی رخ می‌دهد که حقی بدون دلیل سلب شود، انسانی به سبب امری ناموجه تحقیر گردد یا امتیازی بدون معیار عادلانه به کسی اختصاص یابد.

بنابراین اگر درباره قانونی، عرفی یا رفتاری اجتماعی ادعای تبعیض مطرح باشد، باید همان مورد را جداگانه بررسی کرد. صرف استناد به تفاوت‌های طبیعی زن و مرد برای اثبات عادلانه‌بودن یک قانون یا رفتار کافی نیست. دفاع از حکمت تفاوت‌های تکوینی به معنای دفاع از هرگونه تبعیض اجتماعی علیه زنان نیست.

نتیجه:

عدالت در نظام آفرینش لزوماً به معنای یکسانی همه موجودات نیست، بلکه باید با توجه به تناسب، قابلیت‌ها و جایگاه هر موجود در نظام هستی فهمیده شود. زن و مرد با وجود تفاوت در برخی ویژگی‌های جسمانی و روانی، در اصل انسانیت و امکان دست‌یابی به کمالات انسانی مشترک‌اند و جنسیت معیار ارزش‌گذاریِ آنان نیست. تفاوت جنسی نیز در ساختار زیستی انسان، تولیدمثل، تشکیل خانواده و استمرار نسل نقش دارد و حکیمانه به نظر می‌آید. افزون بر این، حکمت‌های دیگری هم شاید باشد که ما از آنها بی‌خبریم. ناآگاهی از تمام حکمت‌های یک ویژگی، دلیل بر بی‌حکمتی آن نیست؛ با این وجود، این استدلال نباید به توجیه تبعیض اجتماعی بینجامد. رنج‌های طبیعی و تفاوت‌های تکوینی یک مسئله‌اند و سلب ناعادلانه حقوق، تحقیر یا محروم‌سازی زنان مسئله‌ای دیگر. بنابراین صرف تفاوت در آفرینش زن و مرد برای اثبات ظلم تکوینی کافی نیست؛ همان‌گونه که برای داوری درباره هرگونه بی‌عدالتی اجتماعی، باید مصداق و دلایل آن جداگانه بررسی شود و در صورت احراز ظلم، با آنها به مقابله برخاست.

پی‌نوشت‌ها:

1. «أَبَى اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ، فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا، وَجَعَلَ لِکُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً ...» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ تصحیح و تحقیق: علی‌اکبر غفاری و محمد آخوندی؛ چ 4، تهران: دارالکتب الإسلامیه، ۱۴۰۷ ق، ج ۱، ص ۱۸۳).

2. «إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ ... أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْرًا عَظِیماً» (احزاب: ۳۵).

3. عبدالله جوادی آملی؛ زن در آینه جلال و جمال؛ قم: نشر اسراء، 1386 ش، ص ۲۴۴ ـ ۲۴۵ و ۲۵۰.

4. «وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً» (روم: ۲۱).

5. سیدمحمدحسین طباطبایی؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ قم: دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، [بی‌تا]، ج ۱۶، ص ۲۴۹. ناصر مکارم شیرازی و همکاران؛ تفسیر نمونه؛ تهران: دارالکتب الإسلامیه، 1371 ش، ج ۲۲، ص ۳۷۷.

6. محمدتقی مصباح یزدی؛ آموزش عقاید؛ چ 17، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1384 ش، ص 179 – 180.

7. «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی کَبَدٍ» (بلد: ۴).

8. «وَنَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ» (انبیاء: 35).

9. «إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسَابٍ» (زمر: ۱۰).

غیبت امام زمان؛ ادامۀ منطقی امامت یا اعتقادی برای توجیه بن‌بست امامت؟
اعتقاد به امام غایب،فراتر از یک واکنش به شهادت امام عسکری(ع)ریشه در روایات درباره دوازده امام،ضرورت امنیتی برای حفظ جان امام و شواهد مستدل در میراث شیعه دارد.

پرسش:

 آیا «امام غایب» واقعاً ادامه منطقی اعتقاد به امامت است یا اعتقادی است که برای توجیه بن‌بست امامت پس از امام حسن عسکری علیه السلام شکل گرفته است؟

پاسخ:

شهادت امام حسن عسکری علیه ‌السلام نقطه‌ای حساس در تاریخ تشیع بود؛ زیرا با شهادت ایشان، مسئله تداوم و سرنوشت سلسله امامت بیش از هر زمان دیگری نیازمند تبیین شد. در چنین شرایطی، اعتقاد به تولد فرزندی برای ایشان و غیبت او، با پرسش‌ها و تردیدهای تاریخی و کلامی متعددی روبرو شد. بنابراین برای ارزیابی این دیدگاه تنها به گزارش‌های پس از آغاز غیبت نمی‌توان استناد کرد، بلکه باید بررسی شود که اندیشه امام غایب تا چه اندازه در آموزه‌ها و روایات پیش از این دوره سابقه داشته است و چه شواهد تاریخی درباره ولادت و وجود امام دوازدهم وجود دارد؛ همچنین باید شرایط سیاسی و اجتماعی عصر امام حسن عسکری علیه ‌السلام و چگونگی انتقال امامت به دوره غیبت را در نظر گرفت. بر این اساس، مسئله را می‌توان از دو منظر تاریخی و اعتقادی بررسی کرد. در ادامه در قالب نکاتی توضیح‌های بیشتر بیان می‌شود.

نکتۀ اول: ریشه‌های اعتقادی و روایی برای ادامه‌یافتن مسیر امامت

باور به «امام غایب» ایده‌ای ناگهانی برای فرار از بن‌بست اعتقادی و سیاسی پس از شهادت امام حسن عسکری علیه ‌السلام نبود، بلکه ادامه منطقی اصولی بود که از مدت‌ها قبل در منظومه اعتقادی شیعه ریشه دوانده بود:

نخست: باور عمیق به اینکه زمین هیچ‌گاه از راهنما و حجت الهی خالی نمی‌ماند (1). دوم: احادیث متواتر پیامبر اسلام صلی الله علیه و‌آله که جانشینان ایشان را دقیقاً «دوازده نفر» معرفی کرده‌اند. این روایات حتی در معتبرترین منابع اهل‌سنت نیز به‌روشنی بیان شده‌اند که تعداد این رهبران عددی ثابت است (2). سوم: «حدیث ثقلین» که پیامبر صلی الله علیه و‌آله فرمودند: «قرآن و اهل‌بیت علیهم السلام تا روز قیامت هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند» (3).

با توجه به این سه پایه، پس از شهادت یازدهمین امام باید امام دوازدهمی وجود داشته باشد تا هم عدد وعده داده‌شده کامل شود و هم ارتباط میان قرآن و اهل‌بیت علیهم السلام تا قیامت قطع نگردد. بنابراین اعتقاد به وجود این امام پنهان، پاسخی به وعده‌های قطعی پیشین بود. به بیان دیگر، این مبانی اعتقادی مدت‌ها پیش از قرن سوم هجری در میان مسلمانان رواج داشت و نشان می‌دهد امامتِ فرد دوازدهم، حلقۀ آخرِ یک مسیر از پیش تعیین‌شده است (4).

نکتۀ دوم: پیش‌بینی ماجرای غیبت در احادیث و نوشته‌های کهن‌تر

ممکن است برخی ایدۀ امام غایب را راهکاری فوری برای توجیه نبودِ امام بدانند؛ اما تاریخ نشان می‌دهد این موضوع را پیامبر و امامان علیهم ‌السلام مطرح کرده بودند. دانشمندی مانند نعمانی می‌نویسد احادیثِ غیبت به اندازه‌ای زیاد و قطعی بود که اگر این اتفاق رخ نمی‌داد، مردم در ‌درستی احادیث و پایه‌های مذهب شک می‌کردند (5). نکتۀ مهم‌تر این است که پیش از تولد امام دوازدهم، یاران امامان گذشته کتاب‌هایی با نام «الغیبه» نوشته بودند؛ برای مثال فضل بن شاذان نیشابوری پیش از آغاز غیبت، کتابی در‌این‌باره نوشت (6). شیخ صدوق نیز یادآوری می‌کند که شیعیان جزئیات غیبت را از حدود دویست سال قبل در دفترچه‌های حدیثی خود که به آنها «اصول» می‌گفتند، ثبت کرده بودند (7). افزون بر این، شیخ مفید به شعری از سید‌حمیری استناد می‌کند که ۱۵۰ سال پیش از غیبت سروده شده بود و آشکارا به پنهان‌شدن امام اشاره دارد. او تأکید می‌کند که چنین پیش‌گویی دقیقی تنها از طریق شنیدن از امامان علیهم السلام ممکن است (8). این اسناد مکتوب نشان می‌دهند غیبت برنامه‌ای اعلام‌شده از پیش بوده است.

نکتۀ سوم: فضای امنیتی و خفقان شدید سیاسی دوران عباسیان

برای درک چراییِ پنهان‌بودن ولادت و غیبت امام دوازدهم، باید به شرایط خطرناک آن دوران توجه کرد. حکومت عباسی از احادیثی که خبر از آمدن «قائم» می‌دادند، آگاه بود و به‌شدت احساس خطر می‌کرد. انتقال اجباری امام هادی و امام عسکری علیهما ‌السلام به شهر نظامی سامرا، نشان‌دهنده همین ترس است. در زمان امام حسن عسکری علیه ‌السلام این فشارها به اوج رسید؛ خانه ایشان تحت‌نظر بود و خود امام بارها زندانی شدند (9). پس از شهادت امام عسکری علیه السلام، مأموران حکومت برای یافتن جانشین ایشان، خانه را تفتیش کردند و حتی یکی از کنیزان امام به نام «صیقل» را سال‌ها در قصر خلیفه زیر‌نظر گرفتند تا مطمئن شوند فرزندی به دنیا نمی‌آورد (10). عاقلانه‌ترین کار در چنین فضای پرالتهابی، مخفی نگه‌داشتن تولد منجی موعود بود. در‌واقع، غیبت روشی هوشمندانه برای حفظ جان امام بود. اتان کلبرگ - پژوهشگر تاریخ - اشاره می‌کند که آزار عباسیان تهدید مستقیمی بر جان امام دوازدهم بود؛ ازاین‌رو غیبت تنها راهکاری بود که هم جان ایشان را نجات داد و هم امید را در دل شیعیان زنده نگه داشت (11).

نکتۀ چهارم: گواهی‌ها و شواهد تاریخی بر ولادت امام مهدی عجل ‌الله تعالی فرجه الشریف

برخی ادعا می‌کنند امام یازدهم فرزندی نداشته است؛ اما اسناد تاریخی شیعه با حجم گسترده‌ای از شواهد، ولادت امام مهدی عجل‌ الله تعالی فرجه الشریف را تأیید می‌کنند. این شواهد در سه گروه دسته‌بندی می‌شوند:

گروه اول: بیانات امام حسن عسکری علیه‌ السلام که تولد فرزندشان را به یاران رازدار خود اطلاع دادند (12). گروه دوم: گواهی کسانی که شب تولد حضور داشته‌اند؛ به‌ویژه حکیمه خاتون - عمۀ بزرگوار امام - که جزئیات آن شب را با دقت روایت کرده است (13). گروه سوم: نمایندگان و یاران خاصی که کودک را در خردسالی از نزدیک دیده‌اند.

تعدد این راویانِ مورد اعتماد به حدی است که احتمال تبانی آنها برای دروغ‌پردازی منتفی است (14). جالب است که این موضوع در میان دانشمندان اهل‌سنت نیز بازتاب داشته است و اندیشمندانی چون سبط بن جوزی در تذکرة الخواص و ابن‌حجر هیتمی در الصواعق المحرقه، ولادت ایشان را پذیرفته و ثبت کرده‌اند (15)؛ این امر ادعای بی‌فرزندی امام را کاملاً مردود می‌کند (16).

نتیجه:

بررسی تاریخی و اعتقادی مسئله نشان می‌دهد که برای فهم پیدایش اعتقاد به امام غایب، نمی‌توان آن را تنها به شرایط پس از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام فروکاست. این اعتقاد در منظومۀ امامیه بر مبانی پیشین درباره ضرورت استمرار حجت الهی، تعداد امامان و مهدی موعود استوار بود و گزارش‌هایی درباره غیبت نیز پیش از آغاز آن در میراث روایی شیعه وجود داشت. از سوی دیگر، فشار و مراقبت حکومت عباسی بر امامان متأخر به‌ویژه امام حسن عسکری علیه السلام، واقعیتی تاریخی بود که می‌تواند چرایی پنهان‌ماندن ولادت و زندگی امام مهدی عجل الله تعالی فرجه را توضیح دهد. البته بررسی تاریخی نشان می‌دهد که مسئله ولادت و وجود فرزند برای امام عسکری علیه السلام از همان ابتدا برای همه پیروان روشن و یکسان نبود و در میان امامیه نیز اختلاف‌هایی پدید آمد؛ با این حال، این اختلاف‌ها به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که اعتقاد به امام غایب برای حل یک بن‌بست ساخته شده است، بلکه باید آن را در پیوند با پیشینه روایی، مبانی اعتقادی و شرایط تاریخی آن دوره ارزیابی کرد.

پی‌نوشت‌ها:

1. «إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّة ...» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1407 ق، ج 1، ص 179).

2. «لَا یَزَالُ هَذَا الدِّینُ عَزِیزًا مَنِیعًا إِلَى اثْنَیْ عَشَرَ خَلِیفَةً ...» )مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری؛ صحیح مسلم؛ قاهره: دارالحدیث، ۱۴۱۲ ق، ج 3، ص 1453).

3. «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: کِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ عِتْرَتِی ...» (احمد بن محمد ابن‌حنبل؛ مسند احمد بن حنبل؛ بیروت: مؤسسه الرساله، ۱416 ق، ج 17، ص 211).

4. ر.ک: حسن بن موسی نوبختی؛ فرق الشیعه؛ بیروت: دارالاضواء، ۱۴04 ق، ص 108 – 112.

5. ر.ک: محمد بن ابراهیم نعمانی؛ الغیبه؛ تهران: مکتبه الصدوق، ۱۳۹۷ ق، ص 24.

6. اتان کلبرگ؛ «نخستین کاربردهای اصطلاح اثنی‌عشریه»؛ ترجمۀ محمدکاظم رحمتی؛ ماهنامه تخصصی ماه دین، ش 47 و 48، شهریور و مهر ۱۳۸۰ ش، ص ۶۷.

7. محمد بن علی ابن‌بابویه (شیخ صدوق)؛ کمال‌ الدین و تمام النعمه؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳95 ق، ج ۱، ص 19.

8. محمد بن محمد مفید؛ الارشاد؛ تهران: اسلامیه، ۱۴۱۳ ق، ج ۲، ص 200.

9. حسن بن موسی نوبختی؛ فرق الشیعه؛ ص 108 – 112.

10. محمد بن احمد ذهبی؛ سیر اعلام النبلاء؛ بیروت: مؤسسه الرساله، ۱۴۱4 ق، ج ۱۳، ص ۱۲۱.

11. اتان کلبرگ؛ «نخستین کاربردهای اصطلاح اثنی‌عشریه»؛ ص ۶۸.

12. «قُلْتُ لِأَبِی مُحَمَّدٍ ... یَا سَیِّدِی هَلْ لَکَ وَلَدٌ فَقَالَ نَعَم ...» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ ج 1، ص 328).

13. «بَعَثَ إِلَیَّ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ع فَقَالَ یَا عَمَّةِ ... فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى سَیُظْهِرُ فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ الْحُجَّةَ وَ هُوَ حُجَّتُهُ فِی أَرْضِه ...»؛ (محمد بن علی ابن‌بابویه (شیخ صدوق)؛ کمال‌ الدین و تمام النعمه؛ ج 2، ص 424).

14. برای مطالعه بیشتر، ر.ک: لطف‌الله صافی گلپایگانی؛ منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر؛ قم: دفتر تنظیم و نشر آثار آیت‌الله ‌العظمی صافی گلپایگانی، ۱۴39 ق، ج 2، باب‌های ۴، ۵ و ۶.

15. لطف‌الله صافی گلپایگانی؛ منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر؛ ج 2، ص 359 و 361. در ضمن مؤلف در صفحات 359 تا 381 کتاب، نام 67 نفر از عالمان اهل‌سنت را ذکر می‌کند که به ولادت حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف اذعان داشتند.

16. برای مطالعه بیشتر، ر.ک: مهدی آقاپور بی‌شک؛ «نقد انگارۀ جعلی‌بودن مذهب اثنی‌عشری در بستر ادعای غیبت»؛ فصلنامۀ مشرق موعود، ش 2، تابستان 1404 ش، ص 231 – 253.

بررسی نقش اجل و لیاقت در شهادت
شهادت توفیقی حاصل از تلاقی تقدیر الهی، شایستگی‌های فردی و بسترهای بیرونی است؛ بنابراین عدم نیل به آن، الزاماً به معنای فقدان فضیلت نیست.

پرسش:

اینکه یک نفر شهید می‌شود و دیگری نه، آیا به این دلیل است که اجل یکی رسیده بود و دیگری نه؟ یا اینکه یکی لیاقت شهادت داشت و دیگری نه؟ یا عوامل دیگری در این میان نقش دارند؟

پاسخ:

شهادت در نگاه دینی، جایگاهی رفیع و پاداشی کم‌نظیر دارد؛ از آمرزش گناهان گرفته (1) تا برخورداری از نعمت‌های بهشتی (2) و حق شفاعت (3). همین جایگاه ویژه، این پرسش را به دنبال دارد که چرا یک نفر به فیض شهادت می‌رسد و دیگری نه؟ آیا این تفاوت تنها به فرارسیدن اجل یکی و نرسیدن اجل دیگری بازمی‌گردد؟ آیا شهیدشدن نشانه لیاقت بیشتر فرد است؟ یا عوامل دیگری مانند شرایط تاریخی، حضور در موقعیت خطر، انتخاب‌های انسان و مصالح الهی نیز در این میان نقش دارند؟ برای پاسخ دقیق‌تر، باید میان «اجل»، «لیاقت»، «شرایط تحقق شهادت» و «مصالح الهی» تفکیک کرد.

نکتۀ اول: اجل و شهادت

در آیات قرآن (4) به دو نوع اجل اشاره شده است:

الف) اجل حتمی (مسمّی): همان پایان قطعی عمر که از علم ازلی خداوند گذشته است و قابل تقدیم و تأخیر و تغییر نیست.

ب) اجل مشروط (موقَّت): متوقف بر حصول شروط و عواملی است و با عواملی مانند صلۀ رحم یا قطع رحم، صدقه، عاق والدین یا قرارگرفتن در شرایط خطرپذیر (مانند میدان نبرد) جلوتر یا عقب‌تر می‌افتد (5).

شهادت می‌تواند هم از سنخ «اجل معلّق» باشد و هم «اجل حتمی». برای برخی همچون حضرت اباعبدالله علیه السلام، شهادت گویی تقدیری حتمی بوده است که دهه‌ها قبل از واقعه عاشورا جبرئیل به پیامبر صلی‌ الله ‌علیه ‌وآله خبر داده بود (6)؛ اما برای دیگران، شهادت می‌تواند اجلی مشروط باشد که در گروِ شرایط و انتخاب‌های آگاهانۀ خودِ فرد است.

اینکه ما نمی‌دانیم یک شهید بر اثر اجل حتمی از دنیا رفته است یا اجل مشروط، ناشی از محدودیت علم ماست و تنها نزد خداوند روشن است. اتفاقاً همین «عدم قطعیت» و بی‌خبری، نشانه عظمت شهید است؛ چراکه او در‌حالی‌که چه‌بسا سال‌ها فرصت زیستن داشت، با اختیاری آگاهانه به استقبال خطری رفت که پایانش شهادت بود.

بنابراین عبارت کلی «فرارسیدن اجل» پاسخ کاملی برای تبیینِ شهادت نیست؛ چراکه شهادت با توجه به شرایط، هم می‌تواند عاملی برای وقوع اجل معلّق باشد و هم نشانه‌ای از فرارسیدن اجل حتمی. البته در هر دو حالت، تحقق این مقام در گروِ لیاقتی است که فرد در مسیر زندگی و سلوک خود پرورانده است.

نکتۀ دوم: لیاقت و شرایط شهادت

«لیاقت» یا «توفیق»، لطفی الهی است که شامل حال مؤمنان می‌شود و راه را برای انجام کارهای خیر می‌گشاید (۷). البته دریافت این لطف بدون شرط نیست، بلکه انسان باید پیش‌تر، ظرفیت پذیرش آن را در خود ایجاد کرده باشد (۸). روایات نشان می‌دهند که این ظرفیت از طریق احوال و اعمال مومنانه انسان به دست می‌آید (۹). بنابراین شهادت در جایگاه یکی از والاترین موقعیت‌ها نیازمند بستری از ایمان، اخلاص و عمل صالح است (10).

با وجود این، داشتنِ لیاقت به‌تنهایی کافی نیست. بسیار بوده‌اند کسانی که از نظر ایمان و معرفت برتر از برخی شهیدان بوده‌اند؛ اما در شرایط مناسب برای شهادت قرار نگرفته‌اند. درحقیقت، شهادت در میدان نبرد، افزون بر لیاقت، در گروِ شکل‌گیری یک موقعیت خاص تاریخی و اجتماعی است که منجر به جنگ شود و شخص مؤمنانه عرصۀ نبرد را انتخاب کند و در معرض شهادت قرار گیرد. گاهی نیز جنگ رخ می‌دهد و شخص با آنکه لیاقت شهادت داشته است، حفظ می‌شود تا متناسب با مصالح دیگر در زمان و مکان دیگر به مقام شهادت نایل شود.

نتیجه:

در پاسخ به اینکه «چرا یک نفر شهید می‌شود و دیگری نه؟» نمی‌توان تنها یک عامل را مطرح کرد. اجل، لیاقت، انتخاب انسان، شرایط بیرونی و تقدیر الهی همگی می‌توانند در این مسئله نقش داشته باشند. شهادت از یک‌سو در چارچوب اجل انسان تحقق می‌یابد و ممکن است از ابتدا در تقدیر حتمی او بوده باشد؛ از سوی دیگر، در مواردی شرایط و انتخاب‌های انسان می‌تواند زمینۀ تحقق شهادت را فراهم آورد. همچنین برخورداری از ایمان، اخلاص و آمادگی معنوی، زمینه و شایستگی چنین مقامی را فراهم می‌کند؛ اما به‌تنهایی برای تحقق آن کافی نیست؛ زیرا شهادت نیازمند شرایط خاصی است که ممکن است برای یک فرد فراهم شود و برای دیگری فراهم نشود.

بنابراین نباید از شهیدشدن یا نشدن به‌تنهایی درباره میزان لیاقت افراد داوری کرد. شهیدشدن فضیلتی بزرگ است؛ اما شهیدنشدن لزوماً به معنای بی‌لیاقتی نیست. ممکن است فردی با وجود شایستگی، برای ادامه مسیر زندگی و انجام وظایف دیگری باقی بماند. آنچه برای انسان اهمیت اساسی دارد، این است که در هر شرایطی با ایمان، اخلاص و انتخاب درست، وظیفه خود را انجام دهد؛ زیرا ارزش انسان تنها به چگونگی مرگ او نیست، بلکه به کیفیت زندگی و بندگی او نیز وابسته است.

پی‌نوشت‌ها:

1. «قال رسولُ اللّهِ ص: أوَّلُ ما یهَراقُ مِن دمِ الشَّهیدِ یغفَرُ لَهُ ذَنبُهُ کلُّهُ إلّا الدَّینَ» (علاءالدین علی بن حسام‌الدین متقی هندی؛ کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال؛ المحقق: بکری حیانی - صفوه السقا؛ چ 5، بیروت: مؤسسه الرساله، 1401 ق، ج 4، ص 399، ح 11109).

2. «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ • فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ» (آل‌عمران: 169-170).

3. «یشفع الشهید فی سبعین من أهل بیته» (علاءالدین علی بن حسام‌الدین متقی هندی؛ کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال؛ ج 4، ص 401، ح 11119).

4. «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضَىٰ أَجَلًا ۖ وَأَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ» (انعام: 2). «وَمَا یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلَا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتَابٍ» (فاطر: 11).

5. محمد سعیدی‌مهر؛ آموزش کلام اسلامی؛ چ 16، قم: نشر طه، 1393 ش، ج 2، ص 231.

6. جعفر بن محمد ابن‌قولویه؛ کامل الزیارات؛ تهران: مکتبه الصدوق، [بی‌تا]، ج 1، ص ۵۳.

7. محمد بن حسن طوسی؛ التبیان فی تفسیرالقرآن؛ بیروت: چاپ احمد حبیب قصیر عاملی، [بی‌تا]، ج ۶، ص ۵۱.

8. «وَ الَّذِینَ جَهَدُوا فِینَا لَنهْدِیَنهُمْ سبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ» (عنکبوت: 69). همچنین ر.ک: ورّام بن ابی‌فراس؛ تنبیه الخواطر و نزهه النواظر (مجموعه ورّام)؛ قم: انتشارات مکتبه الفقیه، 1410 ق، ج 2، ص 110.

9. «فَتَبَسَّمَ ضَاحِکًا مِّن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَى وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ» (نمل: 19).

10. «وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ ۚ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا» (نساء: 69).

دلیل گرایش شیطان به انحراف مؤمنان و اهل هدایت
تمرکز شیطان بر مؤمنان، ناشی از ارزشمندی ایمان و از پیش تسخیرشدن گمراهان است؛ لذا این وسوسه‌ها که تنها ابزار اوست، بلکه فرصتی برای آزمون و تعالی مؤمنان است.

پرسش:

 آیا عادلانه است که طبق این روایت «یَا زُرَارَهُ إِنَّهُ إِنَّمَا صَمَدَ لَکَ وَلِأَصْحَابِکَ فَأَمَّا الْآخَرُونَ فَقَدْ فَرَغَ مِنْهُمْ» (الروضه من الکافی؛ ج 8، ص 145)، شیطان فقط سراغ مؤمنان و اهل هدایت برود و آنان را از مسیر حق منحرف کند و کاری به کار دیگران نداشته باشد؟

پاسخ :

یکی از پرسش‌های چالش‌برانگیز در مسیر بندگی، شیوۀ مواجهۀ شیطان با انسان‌هاست. وقتی به روایت امام صادق علیه ‌السلام خطاب به زراره می‌نگریم که می‌فرمایند ابلیس تمام تمرکز و حملاتش را متوجه شما مؤمنان می‌کند و از دیگران فارغ شده است، این پرسش اساسی در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد که «چرا رهروانِ مسیر حق باید آماج سخت‌ترین وسوسه‌ها و تهاجم‌های شیطان باشند، درحالی‌که گمراهان ظاهراً به حال خود رها شده‌اند؟» در این نوشتار با واکاوی دقیق واژگان این حدیث و بررسی ابعاد رویارویی حق و باطل، چرایی تمرکز حملات شیطان بر اهل ایمان را تبیین خواهیم کرد.

نکتۀ اول: تمرکز بر اهداف فتح‌نشده

برای فهم روایت، باید به دو واژۀ کلیدی «صَمَدَ» و «فَرَغَ» دقت کرد. «صَمَدَ» در لغت عرب به معنای قصدکردن با تمام توان، روی‌آوردن مستقیم و تمرکز شدید بر یک هدف است (1). «فرغ» ـ فارغ‌شدن ـ به معنای رها‌کردن و بی‌خیال‌شدن نیست، بلکه به معنای «اتمام یک پروژه» یا «عبور از یک مرحله» است (2). امام صادق علیه ‌السلام به زراره می‌فرمایند: «همانا شیطان قصد تو و یاران تو را دارد و از کار دیگران فارغ شده است» (3). این روایت بیان‌کنندۀ یک اصل عقلی و نظامی در نبرد حق و باطل است. اگر لشکری یک شهر را فتح کرده باشد، دیگر نیازی نمی‌بیند که ماشین جنگی و نیروهای زبده خود را برای حمله به آن شهر صرف کند؛ بلکه تمام توان هجومی خود را به سمت دژهایی می‌برد که هنوز فتح نشده‌اند و در برابر او مقاومت می‌کنند. قلب مؤمن همانند دژی است که شیطان هنوز نتوانسته است آن را تسخیر کند (4)؛ بنابراین طبیعی است که قصد شیطان و حمله متمرکز او متوجه مؤمنان باشد.

نکتۀ دوم: اولویت‌های شیطان

شیطان در جایگاه یک دشمن قسم‌خورده، به دنبال سرقت دارایی‌های معنوی انسان است. همان‌طور که دزد هرگز به خانۀ مخروبه و بدون مال باارزش حمله نمی‌کند و همواره در کمین خانه‌ای است که در آن طلا و جواهر باشد، شیطان نیز سراغ کسانی می‌رود که گوهر ایمان در قلب آنهاست. کسانی که از مسیر حق منحرف شده‌اند، در‌واقع سرمایه «ایمان و هدایت» را از دست‌ داده‌اند؛ آنان همان «غاوین» اند که خداوند به شیطان فرموده است سلطه‌ات تنها بر کسانی است که خودْ از تو پیروی می‌کنند (5). شیطان اینان را بی‌زحمت و بی‌نیاز از صرف انرژی اصلی در اختیار دارد؛ زیرا خود در مسیر باطل‌اند و گوهری برای محافظت ندارند؛ درحالی‌که مؤمنان و صالحان، حامل گنجینه‌ای عظیم به نام «معرفت، ولایت و ایمان» هستند؛ ازاین‌رو شیطان تمام‌وقت و انرژی خود را صرف می‌کند تا این سرمایه را از دست آنها خارج کند. بنابراین تمرکز شیطان بر مؤمنان نه‌تنها بی‌عدالتی نیست، بلکه نشان‌دهندۀ ارزش بالای جایگاه مؤمن است.

نکتۀ سوم: تغییر فاز از گمراه‌سازی به تثبیت و بهره‌کشی

نکته بسیار اساسی که محور فهم این روایت است، این است که «فارغ‌شدن شیطان از دیگران» به معنای رهاکردن مطلق آنها نیست. کار شیطان با گمراهان در فاز «ایجاد انحراف» تمام شده است؛ زیرا آنها منحرف شده‌اند و دیگر نیازی به وسوسه‌های اولیه ندارند، اما شیطان برای آنها برنامه‌های ثانویه دارد. خداوند متعال در سورۀ «مجادله» می‌فرماید: «شیطان بر آنها چیره شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده است، آنها حزب شیطان‌اند ...» (6). وقتی فردی عضو حزب شیطان شد و در گمراهی ماند، شیطان از مرحله وسوسه‌گرِ صِرف وارد مرحله «فرماندهی» می‌شود؛ ازاین‌رو این افراد گمراه را به‌مثابۀ ابزار، پیاده‌نظام و «شیاطین الانس» به کار می‌گیرد (7). بنابراین اگر از «فراغت شیطان از گمراهان» سخن گفته می‌شود، به معنای توقف کامل کار او نیست؛ بلکه به این معناست که از تلاش اولیه برای اصل انحراف آنان تا حدی بی‌نیاز شده و تمرکز خود را بر تثبیت گمراهی و جلوگیری از توبه می‌گذارد. او با سرگرم‌کردن آنها به دنیا، تزیین اعمال زشت (8) و استفاده از آنها برای حمله به مؤمنان (9) مدیریتشان می‌کند؛ ولی دیگر نیاز نیست برای انحراف آنها زحمت و فشار اولیه‌ای را متحمل شود.

نکتۀ چهارم: کمینگاه شیطان

این روایت دقیقاً تفسیر و ترجمان آیات قرآن کریم دربارۀ سوگند شیطان است. شیطان پس از رانده‌شدن از درگاه الهی قسم یاد کرد: «به سبب آنکه مرا گمراه ساختی، من هم قطعاً بر سر راه راست تو برای [گمراه‌کردن] آنان به کمین خواهم نشست» (10). نکته ظریف آیه این است که شیطان بر «صراط مستقیم» کمین می‌کند، نه در بیابان‌های گمراهی؛ زیرا مقصود او بازداشتن انسان‌ها از رسیدن به همین راه است. کسی که در مسیر فساد، ظلم و کفر می‌تازد، در‌حقیقت اسیر همین کمین شده است و راه‌های پراکنده‌ای را می‌پیماید که قرآن از پیروی آنها نهی کرده است: «...و از راه‌های مختلف پیروی نکنید که شما را از راه حق دور می‏سازد» (11). در روایات نیز اشاره شده است که بر سر هر یک از این راه‌ها، شیطانی دعوت‌کننده ایستاده است (12)؛ اما مؤمنان و صالحانی که در «صراط مستقیم» ولایت و طاعت قرار گرفته‌اند، دقیقاً به منطقه کمینگاه شیطان وارد شده‌اند. به همین دلیل، برخورد ایشان با موانع، وسوسه‌ها و تیرهای زهرآگین شیطان بسیار بیشتر از دیگران خواهد بود (13). این آیات شریفه به روشن‌ترین وجه ممکن، کلام امام صادق علیه ‌السلام را تأیید می‌کنند که هدف‌گیری اصلی شیطان و قصد او، مؤمنان حاضر در صراط مستقیم است.

نکتۀ پنجم: محدودیت ذاتی قدرت شیطان در برابر مؤمنان

نکته کلیدی و بسیار مهمی که به غنای این بحث کلامی و معرفتی می‌افزاید، توجه به «محدودیت قدرت شیطان» با وجود تمرکز حملات اوست. با اینکه شیطان تمام توان خود را متوجه مؤمنان می‌کند، خداوند متعال در قرآن کریم تصریح می‌فرماید که ابلیس هیچ‌گونه سلطه و قدرت قهری بر مؤمنان ندارد: «چرا‌که او [شیطان] تسلطی بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می‏کنند، ندارد» (14). در مباحث کلامی و فلسفی مرتبط با جبرواختیار، قدرت وسوسه شیطان صرفاً در حد «دعوت» و «تزیین» ـ آراستن باطل ـ است و هرگز به مرز استیلای تکوینی و سلب اختیار نمی‌رسد؛ چنان‌که خود شیطان در قیامت به‌صراحت اعتراف می‌کند: «من بر شما تسلطی نداشتم جز اینکه دعوتتان کردم و شما پذیرفتید ...» (15). بر همین اساس می‌توان گفت شیطان از کسانی که با سوءاختیار خود ولایت او را پذیرفته‌اند، «فراغت» یافته است؛ زیرا به فرموده قرآن، سلطه او تنها بر کسانی است که او را ولیّ خود می‌گیرند: «تنها تسلط او بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیده‌اند …» (16). اما در مواجهه با مؤمنانی چون زراره، با وجود تمام فشارها و هجمه‌های سنگین، ابلیس در نهایت یک دشمن بیرون از قلعه است که تا خود مؤمن دروازۀ دژ را نگشاید، توان نفوذ و تسخیر ذات و جوهر ایمان او را نخواهد داشت؛ چنان‌که امیرالمؤمنین علیه ‌السلام نفوذ شیطان را تنها در وجود «پیروان باطل» توصیف می‌کند که او را سرپرست خویش ساختند؛ تا‌آنجا‌که «... به دنبال آن در سینه‌های آنها تخم‌گذاری کرد؛ سپس آن را مبدّل به جوجه نمود» (17). این امر نشان می‌دهد سیستم دفاعی توکل و پناه‌بردن به ولایت الهی، بسیار مستحکم‌تر از ماشین جنگی شیطان است و ترسیم این هندسه افزون بر بیداری، شجاعت و امید را در مسیر تزکیه نفس به همراه می‌آورد.

نتیجه:

تمرکز هجمه‌های شیطان بر مؤمنان نه‌تنها بی‌عدالتی نیست، بلکه کاملاً منطقی و برخاسته از ارزش والای گوهر ایمان است. ابلیس تمام توان خود را صرف فتح دژهای تسخیرنشده و سرقت سرمایه‌های معنوی در «صراط مستقیم» می‌کند. «فارغ‌شدن» او از گمراهان نیز به معنای رهایی آنان نیست؛ بلکه نشان‌دهندۀ سقوطشان به مرحله بردگی و تبدیل‌شدن به پیاده‌نظام شیطان است. از سوی‌ دیگر، قدرت شیطان به وسوسه محدود است و هرگز توان شکستن حصار مستحکم توکل و ولایت الهی را ندارد؛ بنابراین این تقابل، عرصه آزمون و ارتقای درجات مؤمنان و سالکانِ حق است.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمد بن مکرم ابن‌منظور؛ لسان العرب؛ بیروت: دار‌صادر، 1414 ق، ج ۳، ص ۲۵۸.

2. فخرالدین بن محمد طریحی؛ مجمع البحرین؛ تصحیح: احمد حسینی اشکوری؛ تهران: مرتضوی، 1375 ش، ج 5، ص 15.

3. «یَا زُرَارَةُ إِنَّهُ إِنَّمَا صَمَدَ لَکَ وَ لِأَصْحَابِکَ فَأَمَّا الْآخَرُونَ فَقَدْ فَرَغَ مِنْهُم» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ تصحیح: علی‌اکبر غفاری و محمد آخوندی؛ تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1407 ق، ج ۸، ص ۱۴۵).

4. ر.ک: محمدتقی مصباح یزدی؛ اخلاق در قرآن؛ تحقیق: محمدحسین اسکندری؛ قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی قدس‌ سره، 1401 ش، ج 1، ص 224 ـ 235.

5. «إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ» (حجر: 42).

6. «اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولَئِکَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ ...» (مجادله: 19).

7. «... شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا» (انعام: ۱۱۲).

8. «قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَلَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ» (حجر: 39).

9. «وَأَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ ...» (اسراء: 64).

10. «قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ» (اعراف: ۱۶).

11. «... وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ» (انعام: 153).

12. «خطّ لنا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یوما خطّا، و خطّه لنا عاصم - فقال: هذا سبیل اللّه، ثمّ خطّ خطوطا عن یمین الخطّ، و عن شماله فقال: هذه السّبل، و هذه سبل علی کلّ سبیل منها شیطان یدعو إلیه، ثمّ تلّا هذه الآیة ...» (احمد بن علی نسائی؛ تفسیر النسائی؛ بیروت: مؤسسة الکتب الثقافیه، 1410 ق، ج 1، ص 485).

13. «إِنَّ الشَّیَاطِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَکْثَرُ مِنَ الزَّنَابِیرِ عَلَى اللَّحْم ...» (محمد بن محمد شیخ مفید؛ الاختصاص؛ قم: المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید، 1413 ق، ص 30).

14. «إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» (نحل: ۹۹).

15. «وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ ...» (ابراهیم: ۲۲).

16. «إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ ...» (نحل: 100).

17. «... فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ» (سید رضی؛ نهج‌البلاغه؛ تصحیح: صبحی صالح؛ تهران: دارالکتب العلمیه، 1375 ش،

صفحه‌ها