پرسش وپاسخ

معجزه های پیامبران اولوالعزم و غیر اولوالعزم
مفهوم معجزه به هر «آیتِ خارق‌العاده برای اثبات نبوت» تعمیم می‌یابد که ، همه گزارش‌های خارق‌العاده تاریخی در تأیید دعوت پیامبران قابل جمع‌اند.

پرسش:

با توجه به تعریف معجزه که کارهای خارق‎العاده همراه ادعای نبوت است، آیا در تاریخ تصریحی داریم که پیامبران اولوا العزم چنین معجزه‌هایی داشتند؟ پیامبران غیر اولوا العزم چطور؟ معجزه‌های پیامبران چگونه بوده است؟

پاسخ:

در نظام‌های فکری دینی، به‌ویژه در چارچوب تعالیم قرآن، یکی از ارکان اساسی نبوت در ادیان الهی، بهره‌مندی پیامبران علیهم‌السلام از معجزه به‌عنوان ابزاری برای اثبات صدق دعوی رسالت است. در قرآن کریم، واژه «معجزه» و مشتقات آن، غالباً به معنای ضعف و ناتوانی، یا به معنای پایانِ چیزی به‌کار رفته است. (1) امروزه، «معجزه» به کار خارق‌العاده‌ای گفته می‌شود که پیامبران الهی برای اثبات نبوت خود انجام می‌دادند و دیگران از انجام دادن آن عاجز بوده‌اند. این عجز دیگران باعث شده تا این امور را «معجزه» بنامند. درواقع، معنای اصطلاحی و امروزین «معجزه» بیشتر در کلمات مفسرین و متکلمین شکل گرفته است.

طبق تعاریفی که توسط متکلمان برای معجزه ارائه نمودند، معمولاً چهار قید اساسی را برای معجزه در نظر گرفته‌اند:

 اول فعل خداوند باشد؛ دوم کاری خارق‌العاده باشد؛ سوم همراه با ادعای نبوت باشد؛ چهارم: همراه با تحدی (درخواست مقابله‌به‌مثل) باشد.

 به‌عنوان نمونه، علامه حلی معجزه را امری خارق عادت که همراه با تحدی و فعل خداوند است دانسته که هدف اصلی آن تصدیق نبی است. (1)

در قرآن کریم و روایات معصومین علیهم‌السلام امور خرق العاده‌ای را برای انبیای گذشته ذکر نمودند، ولی با در نظر گرفتن قید سوم و چهارم بسیاری از این امور از تعریف معجزه خارج می‌شوند. به‌عنوان نمونه بسیاری از این امور همراه با ادعای نبوت و یا برای اثبات نبوت نبوده؛ مثلاً سرد و سالم ماندن آتش برای حضرت ابراهیم علیه‌السلام (2) یا زنده کردن پرندگان توسط ایشان هرچند یک عمل خارق عادت و دور از توان انسانی است و عرفاً از آن به «معجزه» یاد می‌شود، اما تعریف اصطلاحی اعجاز بر آن صدق نمی‌کند؛ زیرا حضرت ابراهیم علیه‌السلام عمل مزبور را برای اثبات نبوت خویش نیاورده است، بلکه عمل مزبور یک فعل خارق‌العاده الهی است که برای نجات حضرت ابراهیم علیه‌السلام صورت گرفته است. همچنین معجزاتی از قبیل تولد حضرت یحیی علیه‌السلام از حضرت زکریا علیه‌السلام (3) و یا حضرت اسماعیل و اسحاق علیهماالسلام از حضرت ابراهیم علیه‌السلام در سنین پیری؛ (4) یا تولد حضرت عیسی علیه‌السلام از حضرت مریم علیهاالسلام؛ (5) ازجمله مواردی است که به‌ظاهر امری خارق‌العاده، اما برای اثبات نبوت نبوده است.

از طرفی بسیاری از این امور مانند طوفان بر امت حضرت نوح، (6) زلزله بر قوم حضرت صالح، (7) باران سنگ برقوم لوط (8) با هدف تنبیه و عذاب محقق شده است. این نوع معجزات غالباً به دلیل ماهیت تنبیهی‌شان، به‌طور مستقیم باعث ایمان افراد نمی‌شود؛ چون مخاطب اصلی معمولاً در اثر عذاب نابود می‌شد یا فرصت رجوع نداشت؛ پس قید اثبات نبوت در آن‌ها معنا ندارد.

البته ممکن است به معجزاتی از قبیل بیرون آمدن شتر از دل کوه توسط حضرت صالح (9) استناد نمود که باز شرط چهارم را نداشته و همراه با تحدی نبوده است. در این رابطه نکته‌ای که قابل تأمل است این است که در قرآن کریم و روایات، تحدی تنها برای اعجاز قرآن (10) و یکی از معجزات حضرت موسی علیه‌السلام آمده است. (11) حتی در جریان تحدى ساحران با حضرت موسى علیه‌السلام (12) درخواست تحدی و مقابله از جانب حضرت موسی علیه‌السلام نبوده؛ بلکه فرعون از ساحران خواسته تا به مقابله با معجزه‌ی حضرت موسی علیه‌السلام بپردازند. (13) ازاین‌رو برخی بر این باورند که ذکر قید تحدی در تعریف معجزه، اولاً دلیلی از قرآن، سنت، اجماع و عقل ندارد و ثانیاً سبب می‌شود بسیاری از معجزات پیامبران که با تحدی همراه نبوده، معجزه به‌حساب نیایند؛ (14) بنابراین کمتر معجزه‌ای می‌توان پیدا کرد که در آن دعوت به تحدی صورت گرفته باشد. مگر اینکه بگوییم که معجزه باید به نحوی باشد که قابلیت تحدی نداشته باشد.

تفاوت تعریف معجزه در کلام و تاریخ

در کلام اسلامی، معجزه بیشتر برای اثبات نبوت پیامبران علیهم‌السلام استفاده می‌شود؛ بنابراین تعریف کلامی معجزه، به ویژگی‌هایی فراتر از خارق‌العاده بودن نیاز دارد؛ مثلاً معجزه باید با ادعای نبوت مطابقت داشته باشد، در آن قید تحدی لحاظ شود و...؛ یعنی باید ارتباط منطقی بین معجزه و ادعای نبوت وجود داشته باشد. به تعبیر دیگر در علم کلام به معجزه نگاه اثباتی می‌شود و به دنبال اثبات ادعای نبوت از طریق معجزه است.

در مقابل، کتب تاریخی نگاه دیگری به معجزات داشتند. در اواخر قرن دوم و سوم هجری، شاخه‌ای تحت عنوان “دلائل‌نگاری” در تاریخ اسلام شکل گرفت. دلائل‌نگاری، به‌عنوان گرایشی خاص در محدوده سیره نبوی و سیره ائمه علیهم‌السلام، به اثبات پیامبری رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و امامت امامان علیهم‌السلام از طریق بیان معجزات ایشان می‌پرداخت. (16) رویکرد کتب تاریخی و حتی کتب حدیثی، صرفاً بر ثبت وقایع خارق‌العاده متمرکز است. این کتب وقایعی را گزارش می‌کنند که در نگاه اول خارق‌العاده به نظر می‌رسند، بدون اینکه لزوماً به ارتباط آن‌ها با ادعای نبوت یا اثبات آن توجه خاصی شود؛ به‌عبارت‌دیگر، نگاه تاریخی به معجزه، نگاه ثبوتی است و به دنبال ثبت وقایع است. به تعبیر دیگر این کتب با جمع‌کردن تمام امور خارق‌العاده‌ای که مثلاً توسط پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله صورت گرفته، بیان می‌کند که ایشان با وحی مرتبط بوده و این امور حکایت از نبوت ایشان دارد.

چگونگی معجزات انبیا

بیشتر معجزه‌هایی که در قرآن آمده معمولاً امری خارق‌العاده و فوق توان بشری بوده که نشان‌دهنده‌ی صدق پیامبران علیهم‌السلام بوده؛ اما اگر بخواهیم قید اثبات نبوت را در تعریف معجزه داخل بدانیم، در این صورت عصای حضرت موسی مصداق بارز معجزه برای پیامبران اولوا العزم و ناقه حضرت صالح مصداق بارز معجزه برای پیامبران غیر اولوا العزم قرار می‌گیرد. البته یقیناً معجزه‌های دیگری توسط انبیا صورت گرفته، اما کیفیت و چگونگی آن بیان نشده است؛ مثلاً در قرآن کریم در مورد حضرت شعیب آمده «قَدْ جَآءَتْکُم بَیِّنَه‌ٌ مِّن رَّبِّکُم‌» (15) درحالی‌که در قرآن و روایات چگونگی آن بیان نشده است.

نتیجه:

تعریف معجزه دارای اختلافاتی است و پاسخ به پرسش مذکور منوط به این است که چه تعریفی از معجزه ارائه دهیم. به‌عنوان نمونه اگر در تعریف کلامی، قید اثبات نبوت و تحدی را همراه معجزه بدانیم؛ شاید کمتر مصداقی را بتوان برای معجزه‌ای پیدا کرد؛ اما اگر گفته شود مراد از اثبات نبوت، اموری است که در راستای تأیید و تصدیق نبوت صورت گرفته باشد و یا مراد از تحدی این است که قابلیت تحدی داشته باشد. در این صورت بیشتر این امور را می‌توان داخل در تعریف معجزه دانست. از این رو با توسعه دادن تعریف معجزه میتوان گفت هم پیامبران اولوا العزم و هم غیر از آنان معجزاتی داشتند که با ادعای نبوت آن‌ها مطابق بوده است.

پی‌نوشت‌ها:

1. حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، قم، جامعه مدرسین، موسسه النشر الاسلامی، 1430 ه ق، ص 475.

2. سوره‌ی انبیاء، آیه 69.

3. سوره‌ی آل‌عمران، آیه 39؛ سوره‌ی مریم، آیات 1-7؛ سوره‌ی انبیا آیه 90.

4. سوره‌ی هود، آیه 71.

5. سوره‌ی آل‌عمران، آیه 45؛ سوره‌ی مریم، آیه 20.

6. سوره‌ی یونس، آیه 71.

7. سوره یونس، آیه 91؛ سوره‌ی هود، آیه 94.

8. سوره‌ی اعراف: 84؛ سوره‌ی هود، آیه 87؛ سوره‌ی حجر، آِیه 73

9. سوره اعراف، آیه ۷۳

10. سوره‌ی یونس، آیه 88.

11. «اَلقوا ما اَنتُم مُلقون» سوره یونس، آیه ۸۰.

12. «اَلقوا ما اَنتُم مُلقون» سوره یونس، آیه ۸۰.

13. سوره‌ی یونس آیه 79.

14. حزم، علی بن احمد، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۶ ق، ج ۳، ص ۱۷۴.

15. رک: خانجانی، قاسم، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا آبان و آذر 1381 شماره 61 و 62.

16. سوره‌ی اعراف، آیه 85.

راهکارهای پیشگیرانه و اصلاحی دعوای فرزندان
مدیریت دعوای فرزندان با ترکیب پیشگیری (از طریق قانون‌گذاری، عدالت، همدلی و نظارت) و مداخله‌ی هدفمند، از آسیب‌های رفتاری جلوگیری می‌کند.

پرسش:

فرزندانم در بیشتر مواقع حتی برسرچیزهای کوچک، با هم دعوا و مشاجره می‌کنند، چگونه برای رفع این چالش اقدام کنم؟

پاسخ:

برای مدیریت و کاهش دعواهای فرزندان، والدین باید به‌جای برخوردهای واکنشی و مقطعی، از راهبردهای پیشگیرانه، اصلاحی و مداخلات هدفمند استفاده کنند. در ادامه، راهکارهایی ارائه می‌شود که با کاربست آن‌ها می‌توان از شدت و تکرار دعواها کاست و زمینه را برای روابطی سالم‌تر فراهم آورد.

نکته اول: راهکارهای پیشگیرانه و ایجابی (کاهش زمینه‌های بروز دعوا)

این دسته شامل اقداماتی است که والدین می‌توانند پیش از وقوع دعوا به‌کار گیرند تا از بروز یا تشدید تعارضات جلوگیری کند.

۱. تعیین قوانین و چارچوب‌های رفتاری

پیش از هرگونه تعامل میان فرزندان، باید قوانین روشنی درباره رفتارهای ممنوع مانند: کتک‌کاری، فحش‌دهی، سروصدای آزاردهنده و تجاوز به حریم دیگران وضع شود. این قوانین، مرزهای رفتاری را مشخص کرده و از بروز بسیاری از تعارضات پیشگیری می‌کند.

۲. آموزش راه‌حل‌های جایگزین برای حل اختلاف

فرزندان باید بیاموزند که در دعواهای خواهر و برادری از چه روش‌هایی نمی‌توانند برای به‌کرسی نشاندن حرف خود استفاده کنند و چه روش‌هایی جایگزین مناسب است. والدین باید فهرستی از رفتارهای مشاجره‌آمیز را به همراه راه‌حل‌های جایگزین در اختیار فرزندان قرار دهند. برای نمونه، اگر کودک از دست‌زدن به اسباب‌بازی‌هایش ناراضی است، به‌جای کتک‌کاری، باید شیوه درست بیان مخالفت و پیشنهاد مشارکت را بیاموزد.

3. ایجاد فعالیت‌های مشترک بیرون از خانه

فراهم‌آوردن موقعیت‌هایی که فرزندان در فضای بیرون از خانه فعالیت‌های گروهی داشته باشند، موجب تقویت همدلی و مراقبت آنان از یکدیگر می‌شود. والدین باید از این بستر برای کاهش تنش‌های درون‌خانگی و افزایش همکاری میان فرزندان بهره گیرند.

4. رفتار اختصاصی به‌جای رفتار یکسان

برخی محققان (1) معتقدند که برخورد یکسان با همه فرزندان ضروری نیست؛ بلکه باید به نیازهای منحصربه‌فرد هر کودک پاسخ داد. این رفتار اختصاصی نباید به تبعیض و ناعدالتی بینجامد، بلکه باید متناسب با نیاز و شأن هر فرزند باشد.

5. مشاجره ‌گریزی همیشه راه‌حل نیست

مشاجره سازنده، بخشی طبیعی از رشد اجتماعی کودکان است و می‌تواند به استقلال فکری و تقویت قدرت بیان و حتی سازگاری آنان کمک کند. والدین نباید انتظار داشته باشند فرزندان همواره با یکدیگر موافق باشند. به‌جای منع کامل مشاجره، باید به آنان آموزش دهند که چگونه با مهربانی و بیان روشن، خواسته‌های خود را مطرح کنند و نیاز به زورگویی یا پرخاش نداشته باشند.

6. مدیریت حس مالکیت همراه با آموزش اشتراک

اجازه داده شود هر فرزند برای خود اسباب‌بازی اختصاصی داشته باشد و از عبارت «مال منه» استفاده کند. این کار به ارضای حس مالکیت کمک می‌کند، اما در کنار آن، مهارت اشتراک‌گذاری و همیاری نیز باید آموزش داده شود.

7. ممنوعیت تماشای فیلم‌های نامناسب

محتوای خشونت‌آمیز رسانه‌ها، تأثیر مستقیم بر رفتار پرخاشگرانه کودکان دارد. تماشای فیلم‌ها و بازی‌های خشن، رفتارهای نادرست را در فرزندان درونی می‌سازد و آنان را به تقلید از شخصیت‌های منفی ترغیب می‌کند. والدین باید نظارت جدی بر محتوای مصرفی فرزندان داشته باشند.

8. پرهیز از مقایسه فرزندان با یکدیگر

مقایسه فرزند با خواهر یا برادرش، برای اصلاح رفتار، زمینه‌ساز خشم، کینه و بدبینی آنان نسبت به یکدیگر و والدین می‌شود. مثلاً نباید گفت: «چرا تو مانند برادرت لباس‌هایت را آویزان نمی‌کنی؟»

9. پرهیز از تبعیض و رعایت عدالت

رفتار اختصاصی نباید به تبعیض بینجامد، زیرا تبعیض تخم کینه و دشمنی می ‌پاشد. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرمایند:

 «بین فرزندان به مساوات رفتار کنید، چنان‌که دوست دارید در نیکی و محبت به شما به مساوات رفتار کنند.» (2)

 باید توجه شود که حتی در مواردی به‌ظاهر کم‌اهمیت مانند بوسیدن یکی از فرزندان و نبوسیدن دیگری نیز تبعیض محسوب می‌شود. (3)

10. اصلاح ارتباط والدین با یکدیگر

الگوی ارتباطی والدین، به‌طور مستقیم بر روابط فرزندان تأثیر می‌گذارد. رفتارهای ناسالمی همچون دورویی، دروغ، خلف وعده، کینه‌توزی، تمسخر، سرزنش و زورگویی میان والدین، در میان فرزندان نیز بازتولید می‌شود. والدین باید الگوی سالمی از ارتباط باشند تا فرزندان از آن پیروی کنند.

11. پرهیز از زندگی آشفته و بی‌قانون

نظم، مسئولیت و همکاری، سه رویکرد اساسی در خانواده است. والدین باید رفتارهای پذیرفتنی و ناپذیرفتنی را تعیین کنند و در صورت بروز رفتارهای ناشایست، واکنش به‌موقع نشان دهند. مسئولیت‌ها باید مشخص و نظارت بر آن‌ها منطقی باشد و انتظار کمال از فرزندان نداشته باشند.

12. تقویت عواطف مثبت و همدلی میان فرزندان

دعواها اغلب ناشی از عدم درک متقابل و ضعف همدلی است. والدین باید با آموزش مهارت همدلی، به فرزندان بیاموزند که چگونه خود را جای دیگری بگذارند و احساسات خواهر یا برادر خود را درک کنند. امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌فرمایند:

 «هرکس دوست دارد خداوند به او عقل دهد، باید آنچه را برای خود می‌پسندد برای دیگران نیز بپسندد.» (4)

 این اصل، پایه همدلی و مدارا در روابط خواهر و برادری است.

13. آموزش مهارت‌های خودکنترلی و مدیریت خشم

بسیاری از دعواها ناشی از عدم توانایی در کنترل خشم است. والدین باید به فرزندان بیاموزند که در هنگام عصبانیت، چگونه خود را کنترل کنند و از واکنش‌های آنی و پرخاشگرانه پرهیز نمایند. تکنیک‌هایی مانند تنفس عمیق، شمردن تا ده، یا ترک موقت موقعیت، می‌تواند در این زمینه مؤثر باشد.

14. تقویت روحیه گذشت و بخشش

والدین باید فرزندان را به عفو و بخشش تشویق کنند و نشان دهند که پس از هر دعوا، گذشت و آشتی، نشانه بزرگی و کرامت انسانی است. امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌فرمایند:

 «هرگاه بر دشمن خود توانا شدی، گذشت از او را سپاسگزاری از توانایی خود قرار ده.» (5)

15. توجه به زمان‌های خاص و شرایط فیزیولوژیک

بسیاری از دعواها در زمان‌های خاصی مانند خستگی، گرسنگی، یا نزدیک به خواب رخ می‌دهد. والدین باید به این شرایط توجه داشته باشند و در این زمان‌ها، از فرزندان انتظار رفتار ایده‌آل نداشته باشند. مدیریت زمان بازی، استراحت و تغذیه، می‌تواند به‌طور چشمگیری از تعداد دعواها بکاهد.

16. شناسایی علل زمینه‌ساز دعواها

شناخت علل رفتارهای پرخاشگرانه که منجر به دعوا می‌شود، گامی مؤثر در پیشگیری از آن‌هاست. ازجمله این علل می‌توان به موارد زیر اشاره کرد (6)

• تقویت رفتار توسط والدین با تذکر ندادن

• مشاهده رفتار والدین در برداشتن وسایل دیگران بدون اجازه

• عدم دسترسی کودک به وسیله یا عدم امکان تهیه آن

• انتقام‌جویی یا آسودگی خاطر از رفتار فرزند دیگر

• تبعیض بین فرزندان

• تداخل زمانی در انجام کارهای مشترک

 

نکته دوم: راهکارهای اصلاحی و مدیریت دعوا (مداخله در هنگام وقوع)

این دسته شامل اقداماتی است که والدین هنگام بروز دعوا یا مشاجره باید به‌کار گیرند تا از آسیب‌های روحی و جسمی جلوگیری کرده و رابطه فرزندان را ترمیم نمایند.

1. تغییر نقش‌ها

در مواردی که یکی از فرزندان نقش زورگو و دیگری نقش قربانی را به خود گرفته است، والدین باید با تغییر این نقش‌ها، چرخه ناسالم را بشکنند. برای این منظور، باید از سرزنش مداوم فرزند زورگو پرهیز کرده و با مهربانی خواسته‌های خود را مطرح کنند و برای فرزند قربانی نیز مهارت مذاکره و تعامل را تقویت نمایند. (7)

2. محروم کردن

در مواردی که احتمال بروز دعوا وجود دارد، پیش از وقوع آن، باید پیامدهای مشخصی مانند محرومیت از وسیله مورد نزاع یا تماشای تلویزیون، به فرزندان گوشزد شود. اگر فرزندان به درخواست والدین برای یافتن راه‌حل توجه نکنند، باید به‌تناسب سن و ظرفیتشان، از بازی با یکدیگر محروم شوند.

3. جلوگیری از نهادینه شدن رفتارهای نادرست

در اولین رفتار ناشایست، باید واکنش مناسب نشان داده و نادرستی کار را روشن کرد. برای جبران رفتار نادرست، روش‌هایی همچون عذرخواهی، تقسیم خوراکی یا بخشیدن اسباب‌بازی آموزش داده شود. تغافل در موارد جزئی جایز است، اما تکرار یک رفتار نادرست بدون بازخواست، آن را نهادینه می‌کند.

4. مداخله مؤثر و مدیریت هدفمند دعواها

دعواهای خواهر و برادری، اگر مدیریت شوند، می‌توانند کارکردهای مثبتی داشته باشند. شیوه مداخله باید منطقی و رشددهنده باشد و شامل تکنیک‌های زیر باشد:

• پرهیز از پیش‌داوری درباره یکی از فرزندان

• تشویق و پاداش در هنگام سازش و رفتارهای محبت‌آمیز

• یادآوری توانایی‌های مثبت هر یک در هنگام مشاجره برای زمینه‌سازی سازش

• نهی قاطع از هرگونه خشونت فیزیکی در خانه

• حفظ صبوری و خویشتن‌داری در برخورد با دعواها

• در نظر گرفتن مجازات مشترک برای هر دو طرف (مانند انجام کاری باهم)

• بررسی علل مشاجره، به‌ویژه بر سر وسایل و استفاده از راه‌حل‌هایی چون:

o تقاضای مؤدبانه برای گذشت از حق

o معامله با والدین (بخشیدن وسیله در ازای اجابت درخواست دیگر)

o حمایت از حق با واگذاری تصمیم‌گیری نهایی به خود فرزندان

5. تعیین سطح مشاجره و مداخله متناسب

دعواها در سطوح مختلفی رخ می‌دهند و نوع مداخله باید متناسب با شدت آن تنظیم شود. در ادامه به چند سطح و نحوه مداخله اشاره می‌شود.

• سطح یک: مشاجره جزئی بدون آسیب جسمی و روحی: والدین می‌توانند کمترین مداخله را داشته باشند و بگذارند خودشان مشکل را حل کنند.

• سطح دو: مشاجره شدید همراه با پرخاشگری: والدین باید با تأیید عصبانیت هر دو، تبیین موقعیت، بازگویی دیدگاه‌ها و ارائه راه‌حل، مداخله مفید داشته باشند.

• سطح سه: دعوا با آسیب احتمالی: والدین باید احساسات خود را از دعوا ابراز کنند (مثلاً «این سروصدا منو ناراحت می‌کند،») خطرات را شرح دهند، فرزندان را از هم جدا کنند، هرکدام را به اتاق خود بفرستند و جداگانه با آن‌ها گفت‌وگو کنند. در صورت فوق‌العاده بودن سطح مشاجره، جلسه مشترک با حضور هر دو برای ارائه راه‌حل برگزار شود.

6. استفاده از روش «دور کردن از موقعیت» در هنگام اوج دعوا

هنگامی‌که دعوا به اوج می‌رسد و فرزندان توانایی کنترل خود را از دست می‌دهند، بهترین راه، جدا کردن آنان از موقعیت و فرستادنشان به اتاق‌های جداگانه برای مدتی است تا هر دو آرام شوند. پس از آرامش، می‌توان درباره علت دعوا و راه‌حل‌های آن با آنان گفت‌وگو کرد.

 

نتیجه

مدیریت مؤثر دعوای فرزندان، مستلزم تلفیق راهبردهای پیشگیرانه و اصلاحی است. در حوزه پیشگیری، والدین باید با وضع قوانین شفاف، آموزش مهارت‌های جایگزین حل اختلاف، تقویت همدلی، خودکنترلی و روحیه بخشش، ایجاد فعالیت‌های مشترک بیرون از خانه، مدیریت حس مالکیت همراه با اشتراک، نظارت بر محتوای رسانه و اصلاح الگوی ارتباطی خود، زمینه تنش را بزدایند. همچنین پرهیز از مقایسه و تبعیض، رعایت عدالت، برقراری نظم، توجه به شرایط فیزیولوژیک (خستگی و گرسنگی،) شناسایی علل ریشه‌ای مانند انتقام‌جویی یا تقویت ناخواسته و پذیرش مشاجره‌ سازنده به‌جای منع کامل، از بروز تعارضات می‌کاهد. در مواجهه با دعوا، مداخله باید هدفمند و متناسب با سطح آن باشد؛ در مشاجرات جزئی کمترین دخالت، در پرخاشگری شدید تأیید احساسات و ارائه راه‌حل و در موارد آسیب‌زا جداسازی فیزیکی، گفتگوی جداگانه و دورکردن از موقعیت صورت گیرد. تغییر نقش‌های ناسالم (زورگو و قربانی)، اعمال پیامدهای مشخص مانند محرومیت، جلوگیری از نهادینه‌شدن رفتار نادرست با واکنش به‌موقع، تشویق به سازش و استفاده از مجازات مشترک یا واگذاری تصمیم‌گیری به خودشان، به شکستن چرخه زورگویی و ترمیم رابطه کمک می‌کند.

منابع جهت مطالعه بیشتر:

1. ایمانی، محسن؛ شیروانی، الهام، علل بروز درگیری‌های فرزندان در خانواده و نحوه مدیریت و اصلاح آن‌ها، تهران، پرکاس، ۱۳۹۲.

2. بابایی خورزوقی، علی، والدین و دوره حساس نوجوانی، اصفهان، دارخوین، 1399.

پی‌نوشت‌ها:

1. فیبر، ادل؛ مازلیش، الین، خواهران و برادرانی بدون رقابت، ترجمه مریم وتر، تهران، علم، ۱۳۸۷، ص ۱۱۵.

2. فیض کاشانی، محسن، المحجه البیضاء، قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۸۳، ج ۲، ص ۴۶.

3. طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، قم، شریف رضی ۱۴۱۳ ق، ص ۳۲۱.

4. «مَن أَحَبَّ أَن یُعطیَهُ اللّه‌ُ عَقلَهُ فَلْیُحِبَّ لِلنّاسِ ما یُحِبُّ لِنَفسِهِ.» تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و درر الکلم، مصحح: سید مهدی رجایی، تهران، دارالکتب الإسلامیه، چاپ دوم، 1410 ق، ح ۸۶۶۵.

5. «إِذَا قَدَرْتَ عَلَى عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْرًا لِلْقُدْرَهِ عَلَیْهِ.» سید رضی‏، نهج‌البلاغه، مصحح: صبحی صالح، قم، هجرت‏، 1414 ق، حکمت ۲۰.

6. ایمانی، محسن؛ شیروانی، الهام، علل بروز درگیری‌های فرزندان در خانواده و نحوه مدیریت و اصلاح آن‌ها، تهران، پرکاس، ۱۳۹۲، ص ۲۹-۳۴.

7. فیبر، ادل؛ مازلیش، الین، خواهران و برادرانی بدون رقابت، ترجمه مریم وتر، تهران، علم، ۱۳۸۷، ص 125-169.

معیارهای تشخیص دشمن بر اساس روایات
در اسلام، دشمن با رفتار خصمانه‌ی بالفعل شناخته می‌شود و در موارد مشکوک، اصل بر عدالت، ظاهر و وفای به عهد است.

پرسش:

در منابع روایی، شاخص‌ها و معیارهای تشخیص «دشمن» چیست؟ و چگونه می‌توان میان «دشمن بالفعل» و کسی که تنها «استعداد دشمنی» دارد، تمایز قائل شد؟

پاسخ:

دشمن‌شناسی در معارف اسلامی از یک‌سو به دلیل پیوند با امنیت و منافع جامعه و از سوی دیگر ارتباط با حوزۀ اخلاق و حقوق انسان‌ها، از اهمیتی بنیادین برخوردار است؛ به همین دلیل خطا در تشخیص دشمن گاه به ‌غفلت در برابر تهدید واقعی می‌انجامد و گاه به بدگمانی و دشمن‌تراشی و تضییع حقوق افراد منجر می‌شود. در این نوشتار کوشیده‌ایم نخست شاخص‌ تشخیص دشمن را از آیات و روایات به دست آوریم و سپس نشان دهیم چگونه می‌توان میان «دشمن بالفعل» و کسی که تنها «استعداد دشمنی» دارد تفکیک کرد.

الف) معیار تشخیص دشمن

دشمن‌شناسی همواره یکی از حساس‌ترین مسائل بوده است؛ زیرا اشتباه در این حوزه دو آسیب بزرگ به همراه دارد:

1. ساده‌لوحی و غفلت در برابر دشمن واقعی که جامعه را در معرض آسیب قرار می‌دهد.

2. بدگمانی و دشمن‌تراشی که هم اخلاق را از بین می‌برد و هم حقوق افراد را ضایع می‌کند.

ملاک تشخیص دشمن

خداوند متعال در سورۀ «ممتحنه»، دشمنی را با این رفتارها تعریف می‌کند: «إِنَّمَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قَاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَأَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیَارِکُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ: خدا فقط شما را از دوستی با کسانی نهی می‌کند که در کار دین با شما جنگیدند، و از دیارتان بیرون راندند، و در بیرون‌راندنتان به یکدیگر کمک کردند تا [به خاطر این سختگیری] با آنان دوستی کنید. و تنها کسانی که با آنان دوستی کنند، ستمکاران‌اند» (1).

بر اساس این آیه، نهیِ الهی دربارۀ این گروه‌هاست:

1. جنگ و ستیز دینی را آغاز کرده‌اند؛

2. مؤمنان را از سرزمین و خانه بیرون کرده‌اند؛

3. به اخراج و فشار علیه آنان کمک کرده‌اند.

بر این اساس، دشمن واقعی در نگرش قرآن، کسی است که دشمنی را از حالت ذهنی و احتمالی خارج می‌کند و به رفتار خصمانۀ عینی می‌رساند. بنابراین تا وقتی جنگ و اخراج نیست، عدالت و نیکی برقرار است. این موضوع را می‌توان از آیه قبل نیز فهمید که خداوند می‌فرماید: «لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیَارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ: خدا شما را از نیکی‌کردن و عدالت در برابر کسانی که در کار دین با شما نجنگیدند و شما را از دیارتان بیرون نکردند، باز نمی‌دارد؛ زیرا خدا عدالت‌پیشگان را دوست دارد (2).

در این آیه خداوند متعال می‌فرمایند اگر گروهی با شما نجنگیدند و شما را آواره نکردند، اسلام نه‌تنها بدرفتاری را تجویز نمی‌کند، بلکه نیکی و عدالت را مجاز و مطلوب می‌داند.

پس باید توجه داشت معیار دشمنی، «رفتار خصمانه» است، نه صرف تفاوت عقیده یا تفاوت اجتماعی.

با مراجعه به روایات نیز می‌توان ملاک‌هایی برای دشمن به دست آورد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده‌اند: «أَصْدِقَاؤُکَ ثَلَاثَةٌ وَ أَعْدَاؤُکَ ثَلَاثَةٌ؛ فَأَصْدِقَاؤُکَ صَدِیقُکَ وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ؛ وَ أَمَّا أَعْدَاؤُکَ فَعَدُوُّکَ وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ وَ صَدِیقُ عَدُوِّکَ: دوستان تو سه گروه‌اند و دشمنان تو سه گروه؛ دوستان تو عبارت‌اند از دوستِ تو، دوستِ دوستِ تو و دشمنِ دشمنِ تو. و دشمنان تو عبارت‌اند از دشمنِ تو، دشمنِ دوستِ تو و دوستِ دشمنِ تو» (3). امام علیه السلام در این روایت می‌فرمایند که برای تحلیل دشمنی، باید دید افراد در میدان عمل کنار چه کسی می‌ایستند؛ مثلاً دوستِ دشمن کسی است که معمولاً در منافع و جبهه‌بندی با دشمن است.

باید به این نکته دقت داشت که دشمنی همواره با جنگ و خونریزی نیست، بلکه می‌تواند غیرمستقیم باشد؛ مثلاً امام صادق علیه ‌السلام فرموده‌اند: «الْعَامِلُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعِینُ لَهُ وَ الرَّاضِی بِهِ شُرَکَاءُ ثَلَاثَتُهُمْ: ستمگر، یاری‌دهندۀ او و کسی که به ستم راضی است، هر سه شریک‌اند» (4). این حدیث بیان می‌کند که گاهی کسی حملۀ مستقیم نمی‌کند؛ اما با پشتیبانی، کمک، زمینه‌سازی یا مشروعیت‌بخشی در تقویت جبهۀ ظلم شریک می‌شود. بر اساس این نگرش، دشمن تنها کسی نیست که شمشیر به دست می‌گیرد، بلکه هر کاری که در عمل به تضعیف حق و تقویت ظلم بینجامد، می‌تواند مصداق دشمنی باشد.

گفتنی است که تشخیص دشمن باید مستند باشد؛ یعنی اگر برای تشخیص دشمن، نشانۀ واضح و رفتار اثبات‌پذیری وجود ندارد، «دشمن‌پنداری» به سوءظن و ظلم نزدیک می‌شود. اهل‌بیت علیهم ‌السلام از بدگمانی بی‌دلیل نهی کرده‌اند؛ از جمله پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرموده‌اند: «إِیَّاکُمْ وَ الظَّنَّ، فَإِنَّ الظَّنَّ أَکْذَبُ الْکَذِب: از گمان [بدگمانی بی‌دلیل] بپرهیزید؛ زیرا گمان، دروغ‌ترین سخن است» (5). بنابراین بدگمانی معیار دشمن‌شناسی نیست و باید دشمن را بر اساس واقعیت میدان و میزان رفتار خصمانه‌اش سنجید نه بر اساس بدگمانی بی‌دلیل.

ب) تمایز دشمن بالفعل و استعداد دشمنی

دشمن بالفعل در‌واقع دشمنیِ محقق و اثبات‌پذیر است. بر اساس آیات و روایاتی که بیان شد، می‌توان گفت دشمن بالفعل کسی است که خصومت را عملی می‌کند یا در کمک به دشمنی و تثبیت دشمنی نقش مؤثری داشته است.

در مقابل، ممکن است افرادی در ظاهر صلح کرده باشند و فعلاً اقدام خصمانه‌ای نکنند؛ این وضعیت را می‌توان «استعداد دشمنی» نامید؛ یعنی خطر ممکن است وجود داشته باشد، اما هنوز به حدّ دشمنی بالفعل نرسیده است.

اصل کلی در مواجهه با این افراد، حکم بر اساس ظاهر است نه نیت‌خوانی. در روایتی از پیامبر صلی الله علیه وآله نقل شده است: «إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فَإِذَا قَالُوهَا فَقَدْ عَصَمُوا مِنِّی دِمَاءَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ إِلَّا بِحَقِّهَا وَ حِسَابُهُمْ عَلَى اللَّه: من مأمور شده‌ام با مردم بجنگم تا بگویند لا إله إلا الله؛ پس اگر گفتند، خون و مالشان از جانب من محفوظ است، مگر به حقّ آن و حسابشان با خداست» (6).

در توضیح عبارت «إِلَّا بِحَقِّهَا» گفته شده است مثل اینکه خون ناحقّى بریزند یا مرتکب عملى شوند که حدّ آن قتل باشد یا از راه غیرقانونی و تجاوزکاری بر مال دیگران دست‌اندازند یا از آیین اسلام بیرون روند و مرتدّ شوند (7).

این حدیث نشان می‌دهد قاعدۀ عمومی در جامعۀ اسلامی، حفظ حقوق افراد بر اساس ظاهر است. بنابراین اگر جرم یا خیانت و تجاوزی ثابت نشده باشد، نمی‌توان کسی را دشمن بالفعل دانست و حقوقش را نادیده گرفت.

بنابراین حکم اولیه این است که با افراد به ‌صرف اینکه بالفعل دشمن است، نمی‌توان درگیر شد؛ با وجود این، اهل‌بیت علیهم ‌السلام بیان کرده‌اند که با چنین دشمنی باید بااحتیاط رفتار کرد. امیرالمؤمنین علیه ‌السلام در عهدنامۀ مالک اشتر می‌فرمایند: «لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ مُقَارَبَةِ عَدُوِّکَ فِی طَلَبِ الصُّلْحِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْم: اما پس از صلحِ دشمن، از او سخت برحذر باش؛ زیرا دشمن گاهی نزدیک می‌شود تا غافلگیرت کند؛ پس دوراندیشی را پیشه کن» (8).

بنابراین صلح یا سکوت دشمن، دلیل بر بی‌خطری نیست و باید هوشیار بود؛ از سوی دیگر، این هوشیاری نباید به ظلم، نقض حقوق و پیمان‌شکنی تبدیل شود. بر همین اساس، امام علیه ‌السلام در نامه به مالک تأکید می‌کنند که پیمان خود را با وفاداری نگه‌دار، خیانت مکن، عهد را نشکن و با دشمن حیله‌گری نکن (9).

نتیجه:

معیار اصلی دشمنی در نگرش دین، رفتار خصمانه و اثبات‌پذیر مانند جنگ، اخراج، همکاری در فشار و آواره‌سازی یا مشارکت در ظلم و پشتیبانی از آن است و صرف تفاوت عقیده یا فاصلۀ اجتماعی، ملاک دشمنی نیست. با وجود این، چون تشخیص دشمن باید مستند باشد، اسلام از بدگمانی و داوری بر اساس احتمال نهی می‌کند و حقوق افراد را تا زمانی که جرم و تجاوزی ثابت نشده باشد، محترم می‌شمارد. از همین نکته، تمایز میان دشمن بالفعل و صاحب استعداد دشمنی روشن می‌شود. دشمن بالفعل کسی است که دشمنی را محقق می‌کند و آثار بیرونی آن دیده می‌شود؛ اما وظیفۀ جامعه دربارۀ خطر بالقوه، مراقبت است نه نقض پیمان و بی‌عدالتی. بنابراین راه درست، جمع میان دو اصل هوشیاری در برابر تهدید و پایبندی به اخلاق، عدالت و وفای به عهد است.

پی‌نوشت‌ها:

1. ممتحنه: 9.

2. ممتحنه: 8.

3. حسن بن محمد دیلمى؛ إرشاد القلوب إلى الصواب؛ قم: الشریف الرضی‏، 1412 ق، ج ‏1، ص 194.

4. محمد بن یعقوب کلینى؛ الکافی؛ محقق/ مصحح: علی‌اکبر غفارى و محمد آخوندى؛ تهران: دارالکتب الإسلامیه، 1407 ق‏، ج ‏2، ص 333، ح 16.

5. عبدالله بن جعفر حمیری؛ قرب الإسناد؛ قم: مؤسسه آل‌البیت علیهم السلام‏، 1413 ق، ص 29، ح 94.

6. على بن ابراهیم قمی؛،تفسیر القمی؛ محقق/ مصحح: طیب موسوى جزائرى؛ قم: دارالکتاب‏، 1404 ق‏، ج ‏1، ص 172.

7. محمد بن علی ابن‌بابویه (شیخ صدوق)؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال؛ مترجم: علی‌اکبر غفارى؛ تهران: کتاب‌فروشى صدوق‏، [بى‌تا]، ص 685.

8. حسن بن علی ابن‌شعبه حرانى؛ تحف العقول؛ محقق/ مصحح: علی‌اکبر غفارى؛ قم: جامعه مدرسین‏، 1363 ش‏، ص 145.

9. حسن بن علی ابن‌شعبه حرانى؛ تحف العقول؛ ص 146.

چالش ها و معیارهای ابر قدرتی ایران
ایران به‌عنوان یک«ابرقدرت»از منظر کارشناسان به‌دلیل ترکیبِ موقعیت ژئوپلیتیک،توان بازدارندگی، استقلال سیاسی، ظرفیت فناوری بومی و...مورد بحث است.

پرسش:

این روزها ادعا می‌شود که ایران ابرقدرت چهارم جهان است؛ شاخص‌های ابرقدرتی ایران چیست و چگونه می‌توان باوجود آسیب‌پذیری امنیتی (ترور مقامات کشور،) مشکلات اقتصادی، اجتماعی و ...، ایران را ابرقدرت دانست؟

پاسخ:

در ماه‌های اخیر، گزاره «ایران؛ ابرقدرت چهارم دنیا» بسیار مطرح شده است؛ اما این ادعاها، با توجه به چالش‌های ملموس اقتصادی، اجتماعی، امنیتی و حتی نظامی در داخل کشور، پرسش‌های جدی را در خصوص مبنای این ارزیابی و شاخص‌های واقعی «ابرقدرتی» در مورد ایران برمی‌انگیزد. اکنون سؤال این است که در مواجهه با «تناقض ابرقدرتی و چالش‌های جدی» چه معیارهایی را باید در نظر گرفت و چگونه می‌توانیم جایگاه واقعی ایران را در عرصه بین‌الملل تبیین کنیم؟

 در پاسخ به این پرسش، باید به چند نکته توجه کرد:

 

نکاتی در باب چالش‌ها و معیارهای ابر‌قدرتی ایران

1. ابرقدرت بودن به معنای بی‌نقص بودن نیست.

هیچ کشوری در جهان وجود ندارد که هم‌زمان در اقتصاد، امنیت داخلی، رفاه اجتماعی، ثبات سیاسی، فناوری، دیپلماسی و قدرت نظامی، هیچ ضعف و آسیب‌پذیری نداشته باشد؛ بنابراین وقتی از «ابرقدرت» سخن می‌گوییم، منظور کشوری است که در مجموعِ مؤلفه‌های قدرت، وزن و اثرگذاری تعیین‌کننده‌ای در معادلات جهانی دارد. از این زاویه، آسیب‌پذیری‌هایی مثل ترور مقامات، مشکلات اقتصادی یا نارضایتی‌های اجتماعی، لزوماً اصل قدرت را نفی نمی‌کند؛ بلکه نشان می‌دهد که قدرت ملی، مانند هر پدیده‌ی سیاسی دیگر، ترکیبی از قوت‌ها و ضعف‌ها است که مجموع آن‌ها، عیار قدرت را مشخص می‌کند.

2. شاخص‌ها و سنجه‌های ابرقدرتی ثابت و یکسان نیستند.

 شاخص‌ها می‌تواند بر اساس مزیت‌های ایدئولوژیک، استراتژیک، ژئوپلیتیک و ساختاری یک کشور از کشورهای دیگر، متمایز باشد؛ اما مقیاس آن، تاثیرگذاری در معادلات جهانی است. همیشه شاخص‌های خاص و کلاسیک، دقیق و واقعی نیستند، بلکه گاهی این شاخص‌سازی‌ها، ابزار کنترل و مدیریت بازیگران در یک چارچوب خاص هستند. لذا تغییر شاخص‌های ابرقدرتی و ایجاد شاخص‌های متناسب توسط یک کشور، بسیار راهبردی است؛ جمهوری اسلامی ایران در بسیاری از عرصه‌ها، شاخص‌های جدیدی خلق کرده است که باید با آن‌ها ارزیابی شود.

3. طرح ادعای «ایران؛ ابرقدرت چهارم.»

 ادعای «ایران؛ ابرقدرت چهارم» عمدتاً توسط اندیشه‌مندان، اندیشه‌کده‌ها و رسانه‌های خارجی به‌ویژه آمریکایی مطرح شد. ازجمله؛ رابرت پیپ (استاد ارشد دانشگاه شیکاگو) می‌گوید؛ با پایان این جنگ، چهارمین مرکز قدرت جهان ظهور کرده است، ایران. نیویورک‌تایمز می‌نویسد: ایران بعد از آمریکا، روسیه و چین، ابرقدرت چهارم است.

 

4. مهم‌ترین شاخص‌ها و عرصه‌های ابرقدرتی ایران عبارت‌انداز:

4 ـ 1. از منظر نظامی:

 ایران بر (استراتژی جنگ نامتقارن و معادله جدید بازدارندگی) تکیه کرده است؛ یعنی به‌جای رقابت کلاسیک تسلیحاتی و نظامی با قدرت‌های بزرگی که چند قرن زودتر از او شروع کرده و یک تحریم همه‌جانبه علیه او ایجاد کرده‌اند، عرصه نظامی جدیدی متناسب با ظرفیت‌ها، فرصت‌ها و تهدیدهایش خلق کرده است. در این چارچوب، داشتن سلاح‌های فوق‌مدرن (بمب اتم، سلاح‌های فوق سنگین، جنگنده‌های نسل 5) یا بودجه نظامی بالا به‌تنهایی معیار برتری نیست؛ بلکه ایران مدل بومی و میدان نبرد خاص خودش را خلق کرده و متناسب با آن به ساخت سلاح و طراحی شیوه‌ها و تاکتیک‌های جنگی پرداخته است. به همین‌دلیل در عملیات وعده‌های صادق 1، 2، 3 و جنگ تحمیلی 11 روزه و جنگ رمضان، سلاح‌های سبک، ارزان و راهبردی ایران، فنّاوری و طراحی دو قدرت اتمی، ناتو و چندین کشور دیگر را به بن‌بست کشاند. این شکل‌گیری معادله جدید در سخنان اندیشه‌مندان خودِ آمریکا هم وجود دارد؛ رابرت‌ای. پیپ، استاد دانشگاه شیکاگو، در پاسخ به ادعای «پیروزی» ترامپ نوشت: «نه، ما پیروز نشده‌ایم. نه، تنگه هرمز به‌خودی‌خود باز نخواهد شد... آمریکا، خود را برای یک جنگ فرسایشی جدید آماده کن.» (1) برخی کشورها بمب اتم (پاکستان، کره شمالی و ...) دارند، برخی دارای حق وتو (فرانسه و انگلستان) نیز هستند، اما هرگز کسی آن‌ها را ابرقدرت نخوانده است.

4 ـ 2. از منظر سیاسی:

 استقلال سیاسی، تصمیم‌ سازی مستقل و تاب‌آوری در برابر فشارهای خارجی، یک ابزار مهم قدرت است. کشوری که بتواند، علی‌رغم فشارهای بیرونی، بر اساس منافع خود تصمیم بگیرد و در بزنگاه‌ها از موضع خود عقب‌نشینی کامل نکند، ازنظر راهبردی قدرت بالایی دارد. بسیاری از کشورهای اروپایی که دهه‌هاست خودشان را توسعه‌یافته می‌نامند، استقلال و اقتداری ندارند؛ وقتی آلمان در پاسخ به تهدید ترامپ، تعدادی نیرو به جزیره گرینلند برد، ترامپ تهدید به تعرفه اقتصادی 25 درصد کرد. در کمتر از 24 ساعت آلمان نیروهایش را برگرداند... یا صحنه‌ای که ترامپ سران کشورهای اروپایی را جمع کرد و مثل دانش‌آموز، آن‌ها را روی صندلی در مقابل خودش نشاند و همه را تحقیر کرد... درحالی‌که جمهوری اسلامی ایران، باوجود فشارهای گسترده، استقلالش را حفظ کرده است. این همان چیزی است که در سیاست بین‌الملل، به آن «قدرت بقا» یا «تاب‌آوری راهبردی» گفته می‌شود.

4 ـ 3. از منظر اقتصادی:

از منظر اقتصادی توان تأثیرگذاری در اقتصاد و امنیت جهانی، یکی از اهرم‌های قدرت است. گروه مارشال در تلگراف: «جنگ ایران فقط به بخش انرژی حمله نکرد؛ بلکه لایه سخت‌افزاری اقتصاد جهانی را هدف گرفت.» (2) 47 سال، شدیدترین تحریم‌ها علیه ایران اعمال شد، اما فرونپاشید؛ ولی ایران با چند هفته محدودسازی (نه مسدودسازی) تنگه هرمز، اقتصاد جهانی را دچار بحران کرده است. وزرای مالی و رؤسای بانک‌های مرکزی کشورهای گروه ۷ (آمریکا، انگلیس، کانادا، فرانسه، آلمان، ایتالیا و ژاپن) پس از دو روز نشست در پاریس، بیانیه‌ای صادر کردند که «وضعیت عدم قطعیت اقتصادی جهان، ریسک‌های تهدیدکننده رشد و تورم را در سایه درگیری‌های خاورمیانه تشدید کرده است.» (3) این یعنی قدرت ایران، محدود در مرزهایش نیست و در جغرافیای جهانی، مؤثر است. کارشناسان معتقدند که اگر تنگه هرمز 2 ماه بسته بماند، 5 سال طول می‌کشد که تولید و توزیع نفت به شرایط عادی (عبور روزانه 20 میلیون بشکه نفت و یک‌پنجم گاز ال ان جی دنیا) برگردد. به همین‌سبب، آژانس بین‌المللی انرژی، این را بزرگ‌ترین بحران عرضه در تاریخ خود نامید. (4)جان مرشایمر در مصاحبه با پیرس مورگان می‌گوید: بیایید تا قبل از ویران شدن اقتصاد بین‌الملل به این جنگ پایان دهیم.

4 ـ 4. از منظر مزیت‌های ژئوپلیتیک:

 وسعت سرزمینی یکی از اهرم‌های قدرت است، اما در صورتی دارای مزیت‌های ژئوپلیتیک باشد. وسعت سرزمینی برخی کشورها همچون هند، برزیل، عربستان، کانادا و ... بسیار بیشتر از ایران است، اما متخصصان جغرافیای سیاسی، فقط برای یک کشور کتاب «قبله عالم؛ ژئوپلیتیک ایران» می‌نویسند. (5) ایران گرچه وسعت سرزمینی متوسطی دارد، اما تنوع اقلیمی، تنوع منابع و ثروت‌های ملی، دسترسی‌های سرزمینی، مرزهای آبی و خاکی، تعدد همسایگان، موقعیت کریدوری و ترانزیتی و قرار گرفتن در چهارراه جهانی، ژئوپلیتیک ایران را منحصربه‌فرد کرده است که تنها با فعال کردن ظرفیت تنگه هرمز، قدرت ژئوپلیتیکش را به نمایش گذاشت. گروه مارشال، اعتراف می‌کند که قدرت اصلی ایران نه در تعداد موشک‌ها، بلکه در جغرافیاست: تنگه باریک، پرصخره و دشوار هرمز که امکان «جنگ نامتقارن» را فراهم کرده؛ جنگی که هدفش «طولانی، پرهزینه و اقتصادی‌کردنِ» درگیری است و می‌تواند قیمت انرژی، حمل‌ونقل و حتی مواد غذایی را در جهان شعله‌ور کند. (6)

4 ـ 5. از منظر ایدئولوژی و پشتوانه مردمی:

 در منطق اسلام سیاسی، هرگز شکست در برابر دشمن معنا ندارد و چه بکشد یا کشته شود، به تعبیر قرآن کریم به «احدی الحسنین» دست یافته است. البته تعلقات دینی نه‌تنها تعلقات ملی و وطنی را کاهش نمی‌دهد، بلکه آن را نیز نوعی قداست می‌بخشد تا جایی که وقتی دشمن تهدید به قتل‌عام می‌کند و با جنگنده، بمباران می‌کند، مردم ایران نه‌تنها بر اساس غریزه ترس، فرار نمی‌کنند، بلکه حدود 3 ماه، در خیابان‌ها حضور پیدا می‌کنند، یا وقتی دشمن تهدید زیرساختی می‌کند، مردم اطراف زیرساخت‌ها، زنجیره انسانی تشکیل می‌دهند. بخش مهمی از این کنشگری را زنان سلحشور ایرانی انجام می‌دهند و نسل چهارم و پنجم انقلاب را در جهاد خیابان، تربیت می‌کنند. این امر مرز تمایز نظام ولایی با سایر نظام‌های سیاسی است؛ چراکه در نظام ولایی، ساخت اجتماعی آن مردم‌سالاری دینی است و به‌جای تمرکز قدرت در ساختار سیاسی و تکیه‌بر فنّاوری و امکانات، قدرت دائماً توسط ولی جامعه در بین مردم توزیع می‌شود. نتیجه‌اش این است که می‌توان قدرت سیاسی را سرکوب کرد یا تغییر داد؛ اما قدرت مردمی را خیر. برخلاف تحلیل‌های اجتماعی که به‌ویژه بعد از اغتشاشات دی‌ماه 1404، مدعی بودند جمهوری اسلامی سرمایه اجتماعی‌اش را ازدست ‌داده است، الآن در گزارش مراکز تخصصی همچون متا «مرکز تحلیل اجتماعی» آمده است که 34 درصد از افرادی که در انتخابات 1403 شرکت نداشته‌اند هم در تجمعات شبانه ایام جنگ، شرکت کرده‌اند. همچنین 51 درصد مردم ایران، حداقل یک مرتبه در تجمعات شبانه شرکت کرده‌اند. همچنین در پویش جان‌فدا برای دفاع از ایران، بیش از 30 میلیون نفر ثبت‌نام کردند. این نوع حضور و کنشگری، امروز مفهوم و مرزهای قدرت ملی را تغییر داده است و در آینده نزدیک، منشأ تحول جدی در علوم انسانی و اجتماعی خواهد شد.

4 ـ 6. از منظر رهبری:

 در نظام اسلامی به‌جای تکیه‌بر شخص، نهاد رهبری شکل می‌گیرد و ولایت‌فقیه یک نهاد است که در ساختار سیاسی نقش حفظ انسجام، استمرار و جهت‌دهی کلان را بر عهده دارد؛ یعنی بااینکه قطب‌نما و محور حرکت جامعه دینی، امام جامعه است، ولی هرگز امور، متکی به شخص ولی جامعه نیست. ثمره‌اش این است که با شهادت رهبر و امام جامعه، کشور در مقابل بزرگ‌ترین ابرقدرت نظامی و اتمی دنیا و همچنین قدرت اتمی رژیم صهیونیستی و کشورهای دیگر، با سربلندی پیش می‌رود و مردم از رهبر جدید، مدال رهبری می‌گیرند. رهبر در نظام اسلامی تا پای جان برای منافع ملی و تمامیت ارضی کشور و حفظ نظام اسلامی می‌ایستد و درنهایت شهید می‌شود.

4 ـ 7. از منظر گرایش کشورها و ائتلاف‌ها:

 در جنگ یک قاعده کلی وجود دارد و آن این است که کشورها به پساجنگ فکر می‌کنند و سعی می‌کنند در حین جنگ، به کشوری که دست برتر دارد و به‌عنوان پیروز جنگ خارج خواهد شد، نزدیک شوند یا حداقل علیه او اقدامی نکنند؛ اما در جنگ رمضان، بااینکه آمریکا و هم‌پیمانانش، چندین مرتبه سعی کردند علیه ایران ائتلاف‌سازی کنند و تنگه هرمز را باز کنند، اما حتی متحدان قدیمش یعنی کشورهای اروپایی هم حاضر به ائتلاف آمریکایی نشدند و حتی برخی از آن‌ها نظیر اسپانیا و فرانسه، در رد قطعنامه‌های ضدایرانی رأی دادند. (1)

نتیجه:

ایران شاخصه‌های ابرقدرتی را دارد؛ نکته‌ای که مهم است این است که اولاً ابرقدرتی به معنای فقدان هرگونه ضعف نیست، ثانیاً؛ شاخص‌های ابرقدرتی ممکن است در یک نظام سیاسی با نظام سیاسی دیگر متفاوت باشد، اما قاعده کلی، اثرگذاری در مقیاس جهانی است.

پی‌نوشت‌ها:

1. مشرق نیوز، سیاست‌مداران و کارشناس دنیا در مورد ایران چه گفتند؟/ به نظم نوین جهان خوش آمدید، mashreghnews، ۲ فروردین ۱۴۰۵، 1796703، mshrgh.ir/1796703.

2. مشرق نیوز، سیاست‌مداران و کارشناس دنیا در مورد ایران چه گفتند؟/ به نظم نوین جهان خوش آمدید، mashreghnews، ۲ فروردین ۱۴۰۵، 1796703، mshrgh.ir/1796703.

3. کیهان، اقتصاد جهان زیر فشار تنگه هرمز، kayhan.ir، ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۳۳۱۶۱۸، https://kayhan.ir/001OGg.

4. نیو عرب، تنگه هرمز ۲ ماه بسته بماند آسیب ماندگار بر اقتصاد جهانی خواهد داشت/ ۵ سال طول می‌کشد تولید نفت به شرایط عادی بازگردد، tabnak.ir، ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۳۷۰۹۵۰، https://www.tabnak.ir/005ke6.

5. گراهام فولر، قبله عالم ژئوپلیتیک ایران، ترجمه عباس مخبر، چاپ سیزدهم، تهران، نشر مرکز، 1404.

6. مشرق نیوز، سیاست‌مداران و کارشناس دنیا در مورد ایران چه گفتند؟/ به نظم نوین جهان خوش آمدید، mashreghnews، ۲ فروردین ۱۴۰۵، 1796703، mshrgh.ir/1796703.

7. جوان آنلاین، شکست ائتلاف‌سازی علیه تنگه هرمز، javanonline.ir، ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، 1358358، https://www.javanonline.ir/005hN0

چرایی زنده نگه‌داشتن یاد امام حسین علیه‌السلام
زنده نگه‌داشتن یاد امام حسین(ع)فرهنگ ظلم‌ستیزی، بصیرت، وحدت و مسئولیت‌پذیری اجتماعی را تقویت کرده و عاشورا را به عامل حفظ حقیقت دین در جامعه بدل می‌کند.

پرسش:

چرا زنده نگه‌داشتن یاد امام حسین علیه‌السلام همچنان مهم و مفید است؟

پاسخ:

قیام امام حسین علیه‌السلام در برابر یزید، تنها یک واقعه تاریخی متعلق به گذشته نیست، بلکه حقیقتی ماندگار و الهام‌بخش در طول تاریخ است. خودداری ایشان از بیعت با یزید و حرکت از مدینه به مکه و سپس به‌سوی کوفه و کربلا، بر پایه اهدافی روشن و عمیق شکل گرفت؛ اهدافی که امام در طول مسیر بارها آن‌ها را تبیین کرد و از ژرفای فکری و راهبردی این نهضت پرده برداشت. هدف اصلی امام حسین علیه‌السلام، احیای اسلام ناب بود؛ اسلامی که در سایه حکومت طاغوت، از حقیقت اصیل خود دور شده و تنها ظاهری از آن باقی مانده بود. ازاین‌رو، زنده نگه‌داشتن یاد عاشورا فقط پاسداشت یک رخداد مربوط به گذشته‌های دور برای عزاداری و ریختن اشک نیست، بلکه راهی برای حفظ ارزش‌های والای انسانی و دینی و پاسداری از حقیقتِ اسلام ناب است.

 در ادامه در قالب نکاتی توضیحات بیشتر بیان می‌شود.

 

نکاتی در باب چرایی زنده نگه‌داشتن یاد امام حسین علیه‌السلام

 

نکته اول: سرچشمه بصیرت و وحدت در برابر دشمنِ ستم‌پیشه

یکی از مهم‌ترین پیام‌های نهضت عاشورا، حفظ و تقویت روحیه ظلم‌ستیزی و مقاومت در جوامع اسلامی است. مبارزه با ستم و تلاش برای برپایی عدالت، از بنیادی‌ترین اهداف بعثت پیامبران الهی به شمار می‌آید و خداوند، آنان را پیشگامان اقامه قسط معرفی کرده است. (1) این مسئولیت البته تنها به انبیا اختصاص ندارد، بلکه قرآن کریم مؤمنان را نیز به همراهی با پیامبران و مشارکت در مسیر عدالت‌خواهی و حق‌طلبی فراخوانده است. (2) از همین‌رو، قیام امام حسین علیه‌السلام را باید امتداد همان رسالت الهی در مقابله با ظلم، فساد و انحراف دانست.

امام حسین علیه‌السلام درزمانی قیام کردند که ارزش‌های دینی دستخوش تحریف شده و حق، در عرصه اجتماع و حکومت، به حاشیه رانده شده بود. آن حضرت با بیانی صریح فرمودند:

 «آیا نمی‌بینید که به‌حق عمل نمی‌شود و از باطل باز داشته نمی‌شود؟! (در چنین شرایطى) باید مؤمن، به‌حق خواهان دیدار خدا باشد. من چنین مرگى را جز شهادت و زندگى با ظالمان را جز ننگ و خوارى نمی‌بینم.» (3)

ایشان همچنین با استناد به سخن پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، سکوت در برابر حاکم ستمگر را موجب هم‌سرنوشتی با او دانسته و به‌روشنی اعلام کردند که حکومت یزید، با تعطیل کردن حدود الهی، ترویج فساد، تغییر احکام خدا و تصرف ناحق در بیت‌المال، مشروعیت خود را ازدست‌ داده است. (4)

بدیهی است که حاکمان فاسد در هیچ عصر و سرزمینی از چنین پیامی استقبال نمی‌کنند. تجربه تاریخ انبیا و امامان علیهم‌السلام نیز نشان می‌دهد که جریان‌های باطل همواره با بهره‌گیری از ابزارهای سخت و نرم، در پی خاموش کردن ندای عدالت‌خواهی بوده‌اند.

ازاین‌رو، زنده نگه‌داشتن نهضت حسینی در آیین‌های محرم و صفر، تنها بزرگداشت یک خاطره تاریخی نیست، بلکه راهبردی فرهنگی و اجتماعی برای پاسداری از روحیه بیداری، آزادگی، ظلم‌ستیزی و ایستادگی در برابر انحراف و استبداد است. در پرتو این یادآوری مستمر، معیارهای حق‌مداری و دشمن‌شناسی برای جامعه روشن‌تر می‌شود و همین آگاهی، زمینه همگرایی و وحدت بیشتر مردم را در برابر دشمن ستم‌پیشه فراهم می‌سازد. جامعه‌ای که دوست و دشمن را به‌درستی بشناسد، با انسجام و هوشیاری بیشتری در برابر تهدیدهای مشترک می‌ایستد و از گرفتار شدن در دام تفرقه، غفلت و تشخیص نادرست جبهه‌ها دور می‌ماند.

 

نکته دوم: اهتمام به دین و دور شدن از سکولاریسم

یکی از پیام‌های مهم نهضت امام حسین علیه‌السلام، تأکید بر حضور فعال دین در عرصه زندگی اجتماعی و سیاسی و مقابله با گرایش‌های سکولار است. در منطق اسلام، دین و دنیا یا دین و سیاست، دو حوزه جدا و متقابل نیستند. اسلام هرچند با دنیاپرستی و ترجیح دنیا بر آخرت مخالفت می‌کند، اما بهره‌گیری درست از دنیا و سامان دادن به زندگی فردی و جمعی را در چارچوب هدایت الهی می‌پذیرد. از همین رو، دین نه‌تنها از عرصه اجتماع و سیاست کناره نمی‌گیرد، بلکه با ارائه ارزش‌ها، احکام و قواعد لازم، مسیر تدبیر درست جامعه را نیز روشن می‌سازد.

در برابر این نگاه، سکولاریسم قرار دارد؛ جریانی که با صورت‌ها و درجات مختلف، در حذف یا کم‌رنگ کردن نقش دین در حوزه اجتماع اشتراک دارد. برخی از گرایش‌های سکولار اساساً خدا یا دین الهی را انکار می‌کنند و برخی دیگر، باوجود پذیرش اصل دین، نقش آن را در تنظیم مناسبات اجتماعی و سیاسی نمی‌پذیرند. ازاین‌جهت، خطر سکولاریسم تنها به بیرون از جوامع دینی محدود نمی‌شود، بلکه ممکن است به‌تدریج در نگرش و سبک زندگی دین‌داران نیز نفوذ کند. (5)

در این میان، یادبود سالانه قیام امام حسین علیه‌السلام در محرم و صفر، کارکردی فراتر از سوگواری دارد و به پاسداری از جایگاه دین در عرصه دنیا و سیاست کمک می‌کند. امام حسین علیه‌السلام خود در تبیین انگیزه قیام فرمودند که هدف ایشان دستیابی به قدرت یا بهره‌مندی از دنیا نبود، بلکه مقصود، آشکار ساختن نشانه‌های دین، اصلاح در شهرها، تأمین امنیت برای بندگان ستمدیده و فراهم شدن زمینه اجرای احکام الهی بود. (6) بر اساس این بیان، اهداف قیام را می‌توان در چهار محور خلاصه کرد: احیای اسلام ناب، اصلاح اجتماعی، مقابله با ستم برای حمایت از مظلومان و فراهم کردن بستر اجرای احکام الهی. (7)

ازاین‌رو، گسترش فرهنگ عاشورا نقشی مهم در حفظ حضور دین در عرصه زندگی، جامعه و سیاست دارد و یادآور این حقیقت است که در منطق نهضت حسینی، دین تنها به ساحت فردی و عبادی محدود نمی‌شود، بلکه در اصلاح اجتماعی، مقابله با ظلم و سامان‌دهی حیات جمعی نیز نقش‌آفرین است.

 

نکته سوم: زمینه‌ساز پیوند دینی و همبستگی اجتماعی

یکی از آثار مهم زنده نگه‌داشتن یاد قیام امام حسین علیه‌السلام در محرم و صفر، تقویت پیوند میان مردم و روحانیت و نیز برانگیختن روحیه همیاری و مسئولیت‌پذیری اجتماعی است. توضیح بیشتر این‌که:

این آیین‌ها تنها مجالس سوگواری نیستند، بلکه بستری زنده برای حضور دین در متن زندگی مردم به شمار می‌آیند. در این مناسبت‌ها، مبلغان و عالمان دینی با حضور در شهرها و مناطق مختلف، از نزدیک با مردم ارتباط برقرار می‌کنند، به پرسش‌ها و نیازهای فکری و دینی آنان پاسخ می‌دهند، شبهات را برطرف می‌سازند و در اصلاح بینش‌ها و رفتارهای اجتماعی نقش‌آفرین می‌شوند. از سوی دیگر، مردم نیز از رهگذر همین ارتباط مستمر، پیوند خود را با مرجعیت و روحانیت حفظ می‌کنند و با پشتیبانی‌های معنوی و مالی، به تداوم و استقلال این نهاد دینی یاری می‌رسانند.

در کنار این کارکرد، محرم و صفر زمینه‌ساز تقویت روحیه ایثار، مواسات و خدمت به دیگران نیز هست. شنیدن پیام‌های عاشورا و تأمل در سیره امام حسین علیه‌السلام، انسان را از دنیاگرایی و خودمحوری دور می‌کند و به‌سوی فداکاری، دستگیری از نیازمندان و اهتمام به خیر عمومی سوق می‌دهد. در همین راستا، از امام زین‌العابدین علیه‌السلام نقل شده است که امام حسین علیه‌السلام فرمودند:

 «مرگ، جز پلی نیست که شمارا از ترس و سختی به‌سوی بهشتِ گسترده و نعمت جاوید، عبور می‌دهد ... .» (8)

 چنین نگرشی، دنیا را نه هدف نهایی، بلکه عرصه‌ای برای انجام مسئولیت و کسب سعادت می‌داند.

ازاین‌رو، بزرگداشت عاشورا به استحکام رابطه مردم با نهاد دینی، افزایش آگاهی اجتماعی و گسترش فرهنگ خدمت و مسئولیت‌پذیری در جامعه کمک می‌کند و از این رهگذر، نقشی ماندگار در پویایی حیات دینی و اجتماعی مسلمانان دارد.

نتیجه:

قیام امام حسین علیه‌السلام حادثه‌ای محدود به یک رخداد تاریخی نیست، بلکه نهضتی زنده و اثرگذار، با هدف احیای اسلام ناب، مقابله با ظلم، اصلاح اجتماعی و پاسداری از احکام الهی است و به‌همین‌دلیل، یاد آن نیز کارکردی فراتر از سوگواری صِرف دارد. بزرگداشت عاشورا، روحیه ظلم‌ستیزی، بیداری و مقاومت را در جامعه زنده نگه می‌دارد و با روشن ساختن مرز حق و باطل، زمینه بصیرت، دشمن‌شناسی و وحدت در برابر تهدیدهای مشترک را فراهم می‌سازد. همچنین، این یادبودها از محدود شدن دین به عرصه فردی جلوگیری کرده و نقش آن را در اجتماع و سیاست یادآور می‌شود. از سوی دیگر، محرم و صفر به تقویت پیوند مردم با نهاد دینی، پاسخ‌گویی به نیازهای فکری و مذهبی و گسترش فرهنگِ خدمت و مسئولیت‌پذیری اجتماعی کمک می‌کند. ازاین‌رو، عاشورا پشتوانه‌ای ماندگار برای پویایی و انسجام اجتماعی مسلمانان است.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره یونس، آیه 47: «وَ لِکُلِّ أُمَّهٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ؛ (1) براى هر امّتى، رسولى است؛ هنگامی‌که رسولشان به‌سوی آنان بیاید، به عدالت در میان آن‌ها داورى مى‏شود و ستمى به آن‌ها نخواهد شد

2. سوره حدید، آیه 25: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛(2) ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آن‌ها کتاب (آسمانى) و میزان (شناسایى حقّ از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند

3. طبرى، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، بی‌جا، دار التراث، بی‌تا، ج 5، ص 404.

4. طبرى، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، بی‌جا، دار التراث، بی‌تا، ج 5، ص 403.

5. برای مطالعه بیشتر، رک: قدردان قراملکی، محمدحسن، قرآن و سکولاریسم، قم، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1390 ش.

6. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403 ق، ج 100، ص 79-81.

7. برای مطالعه بیشتر، رک: رنجبر، محسن، فلسفه قیام عاشورا، مجله تاریخ در آیینه پژوهش، 1382 ش، شماره 3.

8. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403 ق، ج 6، ص 154.

بررسی تعارض گریه‌های حضرت یعقوب و بی‌تابی‌های آن حضرت با صبر جمیل
«صبر جمیل» یعنی جمع میان اندوهِ عمیق و اشک، با حفظ رضایت قلبی و اعتماد به تقدیر الهی، بدون اعتراض به خدا.

پرسش:

آیا گریه‌های زیاد حضرت یعقوب و بی‌تابی آن جناب در فراق یوسف با صبر جمیل (یوسف: 18 و 83) ناسازگار نیست؟

پاسخ :

بر اساس آیات قرآن، حضرت یعقوب دو مرتبه از «صبر جمیل» سخن به میان آورده است؛ نخست هنگامی ‌که پسرانش پیراهنِ خون‌آلودِ یوسف را آوردند و مدعی شدند گرگ او را خورده است؛ حضرت یعقوب با دیدن پیراهن سالم یوسف متوجه دروغ‌گفتن آنان شد و عبارت «صبر جمیل» را بر زبان جاری کرد: «وَ جٰاؤُ عَلىٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلىٰ مٰا تَصِفُونَ: و خونی دروغین بر پیراهنش آوردند [تا یعقوب مرگ یوسف را باور کند]. گفت: چنین نیست که می‌گویید، بلکه نفس شما کاری [زشت را] در نظرتان آراست [تا انجامش بر شما آسان شود] در این حال صبری نیکو [مناسب‌تر است]؛ و خداست که بر آنچه شما [از وضع یوسف] شرح می‌دهید، از او یاری خواسته می‌شود» (1).

بار دیگر نیز هنگامی ‌که پسرانش خبر دادند بنیامین در مصر به دزدی متهم شده و نزد عزیز مصر مانده است که حضرت یعقوب دوباره تعبیر «صبر جمیل» را بر زبان جاری کردند: «قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَى اَللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ: [برادران پس از بازگشت به کنعان، ماجرا را برای پدر بیان کردند، یعقوب] گفت: [نه چنین است که می‌گویید] بلکه نفوس شما کاری [زشت] را در نظرتان آراست [تا انجامش بر شما آسان شود]؛ پس من صبر جمیل می‌ورزم، امید است خدا همه آنان را پیش من آورد؛ زیرا او بی‌تردید، دانا و حکیم است» (2).

افزون بر اینکه حضرت از خانواده خود کناره گرفت، از شدت حزن و اندوه چشمانش سفید شد و این اندوه تا جایی ادامه پیدا کرد که ترسیدند حضرت از غصه هلاک شود: «وَ تَوَلّٰى عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفىٰ عَلىٰ یُوسُفَ وَ اِبْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ اَلْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ * قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰى تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ اَلْهٰالِکِینَ * قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ: و از آنان کناره گرفت و گفت دریغا بر یوسف؛ و درحالی‌که از غصّه لبریز بود، دو چشمش از اندوه سپید شد. گفتند: به خدا آن‌قدر از یوسف یاد می‌کنی تا سخت ناتوان شوی یا جانت را از دست بدهی. گفت: شکایت اندوه شدید و غم و غصه‌ام را فقط به خدا می‌برم و از سوی خدا می‌دانم آنچه را که شما نمی‌دانید» (3).

پرسشی که پیش می‌آید این است که چگونه این حجم از غصه و اندوه با صبر جمیل سازگار است؟

چیستی صبر جمیل

«صبر» در لغت به ‌معنای محافظت از خود در برابر اضطراب و پریشانی از طریق آرامش و طمأنینه یا همان شکیبایی است (4). «جمیل» هم به معنای چیزی است که کمال، تناسب و نظم را با هم ترکیب می‌کند. این مفهوم یا مانند زیبایی جسمانی مربوط به شکل و ظاهر بیرونی است یا مربوط به معنا و روح؛ مانند صبر جمیل که از روی رضایت و بدون مخالفت‌کردن است (5). مفسران معتقدند صبر جمیل صبری است که در آن جزع و فزع (6)، شکایت (7) و مجازات و انتقام (8) نباشد. البته منظور از شکایتی که با صبر جمیل منافات دارد، شکایت نزد خلق خدا یا شکایت از خداست؛ وگرنه شکایت نزد خداوند با جمیل‌بودن صبر منافات ندارد (9).

نسبت‌سنجی گریه‌های حضرت یعقوب با صبر جمیل

گریه‌های فراوان و اندوه شدید حضرت یعقوب در فراق یوسف و سپس بنیامین نه‌تنها با «صبر جمیل» ناسازگاری‌ ندارد، بلکه همین امور سبب زیبایی صبر ایشان شده است؛ درنتیجه خداوند آن را نمونه‌ای روشن از معنای درست صبر زیبا در قرآن معرفی می‌کند. بنابراین علت اینکه برخی اشک و اندوه فراوان حضرت را با جمیل‌بودن صبر ناسازگار دیده‌اند، این است که صبر را به‌اشتباه به ‌معنای نداشتن غم، اشک یا احساس دانسته‌اند؛ اما قرآن این برداشت را تأیید نمی‌کند. «صبر جمیل» از نگاه قرآن صبری است که صاحب آن با وجود اینکه اشک و اندوه فراوان دارد و دلش بسیار سوخته و بی‌تابی به بالاترین حد خود رسیده است، شکایت و اعتراضی به خداوند ندارد و در برابر قضای الهی تسلیم است. انسانِ صابر ممکن است به‌شدت اندوهگین شود، اشک بریزد و دلش بسوزد؛ با این وجود زبان به گلایه از تقدیر الهی نمی‌گشاید و ایمان و ادب بندگی خود را حفظ می‌کند؛ حضرت یعقوب دقیقاً چنین صبری را مجسم ‌کرد. ایشان به‌صراحت اعلام می‌کند که شکایت دارد، اما شکایتش به سوی خداست، نه از خدا: «قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اَللّٰهِ ...: گفت شکوه اندوه شدید و غم و غصه‌ام را فقط به خدا می‌برم ....».

شکایت از خدا نشانه ضعف ایمان است؛ اما شکایت به خدا عین توحید، بندگی و اعتماد است (11). اگر گریه‌های حضرت یعقوب و تأثر شدید ایشان با صبر جمیل ناسازگار بود، قرآن آن را نکوهش می‌کرد؛ درحالی‌که قرآن چنین نکرده است و فقط آن را گزارش می‌کند. بعدها شبیه همین صبر را در سیره پیامبر خدا علیه و آله السلام نیز می‌بینیم؛ ایشان پس از وفات فرزندشان ابراهیم درحالی‌که اندوهناک بودند و اشک می‌ریختند، فرمودند: «القلب یحزن و العین تدمع و لا نقول ما یسخط الرب و انّا علیک یا ابراهیم لمحزونون: دل غمگین مى‏شود و چشم مى‏گرید و چیزى را نمى‏گوییم که پروردگار را خشمگین کند و ما بر تو اى ابراهیم، اندوهگین هستیم» (12).

گریۀ مستمر امام سجاد علیه السلام نمونه دیگری از «صبر جمیل» است. حضرت تا پایان عمر بر پدرشان گریستند و هیچ‌گاه نبود که غذایی مقابل حضرت بگذارند مگر آنکه گریه می‌کردند. روزی خدمت ایشان عرض شد: ‌آیا وقت تمام‌شدن حزن و غصّه شما هنوز نرسیده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند، یعقوب در واقعه‌ای کمتر از آنچه من دیدم و با اینکه تنها یک فرزندش را از دست داده بود، به پروردگار شکایت کرد؛ ولی من دیدم که پدرم و جماعتی از اهل‌بیتم را سر بریدند (13).

نقد ادعای نادرست زیبا‌نبودن صبر حضرت یعقوب

برخی مدعی شده‌اند که حضرت یعقوب «صبر جمیل» را بر زبان آورد، اما نتوانست آن را رعایت کند؛ اینان معتقدند اشارۀ قرآن به گریه و اندوه فراوان حضرت یعقوب به ‌معنای درستی این کار حضرت نیست؛ چراکه همه افعال پیامبران لزوماً درست نیستند؛ چنان‌که خداوند به پیامبرانی همچون آدم، موسی، داود و یونس علیهم ‌السلام تذکر داده است. این مدعا کاملاً نادرست است؛ زیرا در مواردی که پیامبران اولایی را ترک می‌کردند، همانند خوردن از میوه درخت ممنوعه، خداوند در قرآن ساکت نمی‌ماند و به آن پیامبران تذکر می‌دهد، اما در قصه حضرت یعقوب شاهد چنین چیزی نیستیم؛ بنابراین از نگاه قرآن، گریه و اندوه فراوان حضرت یعقوب در فراق حضرت یوسف نه‌تنها بد نبود، بلکه نمونه بارز صبر جمیل است.

نتیجه:

صبر جمیل به معنای خشکاندن احساسات یا سنگ‌دلی و بی‌تفاوتی نیست. حضرت یعقوب غمگین بود، دلش می‌سوخت و اشک می‌ریخت؛ اما همواره به قضای الهی اعتماد داشت و هیچ‌گاه زبانش به شکایت از خدا باز نشد.

اگر حضرت یعقوب از خدا ناراحت بود و به قضای او راضی نبود، اصلاً صابر نبود. اگر با وجود رضای به قضای الهی و شکوه‌نداشتن از خداوند، بی‌تفاوت بود و اشک و اندوهی در کار نبود، صبر بود، اما زیبا نبود؛ ولی اینکه در اوج غم و اندوه و سوزش دل و اشک به قضای الهی راضی بود و از خدا شکایتی نداشت، سبب زیبایی صبرش شده بود.

اگر رفتار حضرت در هنگام فراق از یوسف درست نبود، قرآن به‌یقین ضمن تخطئه آن، متذکر نادرستی آن می‌شد و با سکوت خود این رفتار نادرست را تأیید نمی‌کرد.

پی‌نوشت‌ها

1. یوسف: 18.

2. یوسف: 83.

3. یوسف: 84 ـ 86.

4. حسن مصطفوی؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم؛ تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، 1368 ش، ج ‏6، ص 182.

5. حسن مصطفوی؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم؛ ج ‏2، ص 110.

6. مقاتل بن سلیمان؛‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان؛ بیروت: دارإحیاء التراث العربی‏، 1423 ق، ج ‏2، ص 324.

7. محمد بن جریر طبرى؛ جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)؛ بیروت: دارالمعرفه، 1412 ق، ج ‏12، ص 97. نصر سمرقندی؛ بحر العلوم؛ بیروت: دارالفکر، 1416 ق، ج ‏2، ص 184.

8. محمد ماتریدی؛ تأویلات أهل السنه؛ بیروت: دارالکتب العلمیه، منشورات محمد‌علی بیضون‏، 1426 ق، ج ‏6، ص 219.

9. محمود زمخشری؛ اساس البلاغه؛ بیروت: دارصادر، 1399 ق، ج ‏2، ص 451.

10. یوسف: 86.

11. سیدمحمدحسین طباطبایی؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ بیروت: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، 1390 ق، ج ‏11، ص 106.

12. محمد بن محمدرضا قمى مشهدى؛ تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب؛ تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى‏، 1368 ش، ج ‏6، ص 359.

13. جعفر بن محمد ابن‌قولویه؛ کامل الزیارات؛ نجف اشرف: دارالمرتضویه، 1356 ش، ص 107.

14. حسن رهبری و مسعود رهبری؛ «واکاوی صبر جمیل در سیره حضرت یعقوب علیه السلام»؛ پژوهش‌های قرآنی، دورۀ 26، ش 101، بهمن 1400 ش، ص 83 ـ 102.

15. طه: 115.

دلیل حصر اهل مدینه در آیۀ 120 توبه
قرآن با بهره‌گیری از روش «جزء به کل»، از طریق بیان مصادیق خاص و وقایع تاریخی، قواعد و پیام‌های کلی و جهانی را برای تمامی دوران‌ها و همگان تبیین می‌کند.

پرسش:

در آیۀ «ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لا یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِه» (توبه: 120)، چرا فقط اهل المدینه و من کان حوله را گفته است؟ مگر این وظیفه همه مسلمانان و مؤمنان نبوده است؟ بر فرض که مؤمنان آن زمان منحصر در اهل مدینه و اطراف آن بوده باشد، چرا همانند آیات دیگر حکم را بر عنوان مؤمنان نبرده است؟ چرا همۀ مؤمنان را نگفته است؟

پاسخ :

ازآنجاکه قرآن کتابی جهانی و همیشگی است، پیام‌های آن محدود به زمان و مکان خاصی نیست. هرچند برخی آیات در شرایط خاص و با خطاب به افراد یا گروه‌های معین نازل شده‌اند، محتوای آنها جنبه‌ای عمومی دارد و برای همگان استفاده‌شدنی است. این نوع خطاب‌ها دلایل متنوعی دارند و نمی‌توان برای همۀ آنها توضیحی واحد ارائه کرد؛ اما قرآن معمولاً از روش «جزء به کل» بهره می‌گیرد و با بیان نمونه‌ها و مصادیق مشخص، قواعد و احکام کلی را آموزش می‌دهد. درنتیجه اگرچه ظاهر آیه متوجه اشخاص خاصی است، پیام و حکم آن محدود به همان افراد نیست و در همه دوران‌ها کاربرد دارد. این شیوه سبب می‌شود مفاهیم کلی به گونه‌ای ملموس و عینی مطرح شوند و تأثیرگذاری بیشتری داشته باشند.

قرآن کتابی جهانی و جاودانی است و تک‌تک آیات آن حتی اگر به‌ظاهر تنها خطاب به افراد و گروه‌های خاصی نازل شده باشد، همگانی است. عام‌بودن مفاد آیات قرآن و خاص‌بودن ظاهر برخی از آنها، این پرسش را ایجاد می‌کند که چگونه قرآن با وجود این خطاب‌های خاص، می‌تواند جنبۀ همگانی و جهانی داشته باشد؟ در این نوشتار به این پرسش پاسخ می‌دهیم.

قرآن و روش «جزء به کل»

عمومی‌بودن مفاد برخی از آیات که خطاب به افراد خاصی نازل شده‌ است، علل مختلفی دارد و نمی‌توان برای همه آنها علتی کلی بیان کرد؛ اما قرآن معمولاً روش «جزء به کل» را به کار می‌گیرد و با خطاب قراردادن مصادیق عینی و موارد خاص، حکم کلی را بیان می‌کند؛ ازاین‌رو هرچند خطاب به افراد خاصی است، مفاهیم و احکام آن تعمیم‌پذیر به همۀ زمان‌ها و مکان‌هاست. درحقیقت قرآن با بیان مصادیق عینی، روش برخورد با مسائل مشابه در همه دوره‌ها را آموزش می‌دهد. در این روش، مفاهیم کلی ملموس‌تر می‌شود؛ درنتیجه تأثیر بیشتری دارد؛ چراکه از کلی‌گویی صرف پرهیز می‌شود و مفاهیم عینی‌تر بیان شده‌اند. بنابراین خداوند با به‌کارگیری این روش، هم پاسخ‌گوی نیازهای زمان نزول بوده است و هم برای همه اعصار کاربرد دارد.

سبب نزول آیۀ 120 سورۀ توبه

مدینه در تابستان سال نهم هجری افزون بر مواجهه با نوعی خشکسالی، هوایش نیز به‌شدت گرم بود؛ اما فصل برداشت خرما رسیده بود و این مسئله می‌توانست مشکل را تا اندازه‌ای کاهش دهد. پیش از اینکه مردم مدینه خرماهای خود را بچینند، به پیامبر خبر رسید که روم با همکاری برخی از قبایل عرب قصد حمله به مسلمانان را دارد. پیامبر خدا علیه و آله السلام به‌سرعت در مدینه اعلام جهاد کردند و با توجه به قدرت نظامی دشمن، افرادی را برای جمع‌آوری نیرو به اطراف مدینه و حتی مکه فرستادند. مردم چند دسته شدند: گروهی که اصلاً قصد حضور در جنگ را نداشتند و برای حاضرنشدن به بهانه‌های مختلف متمسک شدند؛ برخی قصد حضور داشتند، اما وسیله‌ای برای حرکت نداشتند و نمی‌توانستند پیامبر را همراهی کنند؛ گروهی هم قصد حضور داشتند و هم مرکب که در اردوگاه حاضر شدند (1).

گرمی هوا، خشکسالی، فرارسیدن فصل برداشت محصول، دوری راه، قدرت نظامی دشمن، تبلیغات منفی منافقان و ترساندن مسلمانان از قدرت و کثرت دشمن و ...، سبب شده بود تا عده‌ای از مردم مدینه و اطراف آن از حضور در لشکر اسلام خودداری کنند. در چنین شرایطی، خداوند آیه‌های 120 و 121 سورۀ «توبه» را خطاب به مردم مدینه و اطراف آن نازل کرد: «مٰا کٰانَ لِأَهْلِ اَلْمَدِینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ أَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ لاٰ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لاٰ نَصَبٌ وَ لاٰ مَخْمَصَهٌ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ اَلْکُفّٰارَ وَ لاٰ یَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ * وَ لاٰ یُنْفِقُونَ نَفَقَهً صَغِیرَهً وَ لاٰ کَبِیرَهً وَ لاٰ یَقْطَعُونَ وٰادِیاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اَللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ: شایسته نیست که اهل مدینه و بادیه‌نشینانی که پیرامون آنان‌اند، از رسول خدا تخلف کنند؛ و آنان را نسزد که به سبب پرداختن به خویش از حفظ جان او [در شداید و سختی‌ها] دریغ ورزند؛ زیرا هیچ تشنگی و رنج و گرسنگی در راه خدا به آنان نمی‌رسد و در هیچ مکانی که کافران را به خشم می‌آورد، قدم نمی‌گذارند، و از هیچ دشمنی انتقام نمی‌گیرند مگر آنکه به پاداش هر یک از آنان عمل شایسته‌ای در پرونده آنان ثبت می‌شود؛ چراکه خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند. و هیچ مال کوچک و بزرگی را هزینه نمی‌کنند و هیچ سرزمینی را [برای نبرد با دشمن یا انجام کار خیری] نمی‌پیمایند مگر آنکه در پرونده اعمالشان ثبت می‌شود تا خدا به آنان [نسبت به همه اعمالشان] با معیارگرفتن بهترین عملی که همواره انجام می‌دادند، پاداش دهد».

چرایی مخاطب قراردادن مردم مدینه و اطراف آن

به‌روشنی مشخص است که حکم در این آیه همانند سایر احکام قرآن، کلی است و اختصاصی به غزوه تبوک و مردم مدینه و اطراف آن ندارد و همۀ مردم تا قیامت را دربر می‌گیرد (2)؛ پس چرا خداوند در این آیه مردم مدینه و اطراف آن را به طور خاص مخاطب خود قرار داده است. دراین‌باره به علل مختلفی می‌توان اشاره کرد:

اول: این آیات هرچند در ظاهر نفی هستند، درواقع در مقام نهی صادر شده‌اند (3) و برای مذمت افرادی هستند که با وجود توانایی و داشتن مرکب، به بهانه‌های واهی از حضور در لشکر اسلام خودداری کردند و جان خود را عزیزتر از جان پیامبر دانسته بودند (4)؛ حتی برخی فقط منافقان را مخاطب این آیات دانسته‌اند (5). بنابراین مخاطب قراردادن همۀ مؤمنان با اینکه تنها گروهی از آنان اقدام به تخلف کرده بودند، روا نبود.

دوم: خداوند در این آیات در مقام تشویق مسلمانان به حضور در لشکر اسلام برای مقابله با دشمنی است که برای حمله آماده شده و در چنین مواردی خطاب قراردادن گروه‌هایی خاص و نام‌بردن از آنان به‌طور ویژه به خطاب عمومی و استفاده از عناوین عامی همچون مؤمنان، قابلیت تحریک‌پذیری بیشتر و بهتری دارد؛ چراکه در خطاب مستقیم به افراد آنان احساس کنند خداوند مستقیم با آنان سخن می‌گوید؛ درنتیجه تأثیر تربیتی و روانی بیشتری دارد. افزون بر اینکه کلی‌گویی معمولاً سبب توجیه‌گری و فرارپذیری فرمان می‌شود؛ درحالی‌که خطاب خاص جایی برای توجیه و فرار باقی نمی‌گذارد. نکته دیگر هم اینکه خطاب خاص، شدت عتاب و بار اخلاقی حکم و درنتیجه احتمال اطاعت‌پذیری را افزایش می‌دهد.

سوم: هرچند وجوب دفاع اختصاصی به مردم مدینه و اطراف آن و غزوه تبوک ندارد، مردم مدینه و اطراف آن با پیامبر بیعت داشتند و به ایشان قول یاری و همکاری داده بودند و همین امر سبب شده بود که در برابر دیگر مسلمانان مسئولیت بیشتری داشته باشند؛ درنتیجه تکلیف آنان از دیگران خاص و بیشتر باشدو به همین دلیل به طور خاص خطاب قرار گرفته‌اند (6).

چهارم: دفاع بر همگان واجب است؛ اما مردم مدینه و اطراف آن که از نزدیک با پیامبر زندگی می‌کردند و بیشتر و بهتر از مردم سایر شهرها از وضعیت اسلام و مسلمانان آگاه بودند و همین اطلاع بیشتر سبب مسئولیت بیشتر آنان شده بود؛ درنتیجه از آنان توقعی وجود داشت که از دیگران وجود نداشت و به همین دلیل  به طور خاص مورد خطاب قرار گرفته‌اند. چنان‌که با قطع‌نظر از اینکه آن حضرت پیامبر آنان بودند، حضرت همسایۀ اهل مدینه و اطرف آن بودند و حق همسایگی نیز یاری ایشان را اقتضا می‌کرد؛ درنتیجه آنان مسئولیت سنگین‌تری داشتند. بنابراین خداوند آنان را به طور ویژه مخاطب خود قرار داده است (7).

پنجم: آیه از یک‌سو در مقام کمک‌خواستن برای پیامبر است؛ از سوی دیگر خطاب به مؤمنانی که در نقاطی همچون مکه حضور داشتند یا اساساً از آمادگی نظامی برخوردار نبودند یا امکان حضور فوری نداشتند. اما اهل مدینه و اطراف آن هم در مرکز یا نزدیک به حکومت اسلامی بودند و هم امکانات و آگاهی مستقیم داشتند؛ بنابراین طبیعی است که در چنین شرایطی آنان مورد خطاب خاص قرار گیرند.

نتیجه:

قرآن به ‌جای اینکه آموزه‌های خود را در قالب مفاهیم کلی و انتزاعی بیان کند، آنها را در قالب مثال‌های عینی، ملموس و واقعی مطرح کرده است؛ ازاین‌رو هم نیاز مخاطبان اولیه خود را تأمین می‌کند و هم آموزه‌های کلی و عمومی خود را بیان کرده است. درباره آیه 120 سورۀ «توبه» به طور خاص می‌توان به این ادله اشاره کرد: 1. آیه در مقام مذمت است و مذمت باید تنها خطاب به متخلفان باشد؛ 2. آیه در مقام تشویق و تحریک افراد برای حضور در لشکر اسلام است و خطاب خاص از خطاب عام تأثیرگذاری بیشتر و بهتری دارد؛ 3. مردم مدینه و اطراف آن با پیامبر خدا علیه و آله السلام بیعت کرده بودند و افزون بر این از دیگر سایر مسلمانان آگاهی بیشتری از اوضاع آن حضرت داشتند و همه این امور سبب شده بود تکلیف آنان در ماجرای غزوه تبوک بیشتر و سنگین‌تر باشد؛ درنتیجه خداوند مستقیم آنان را خطاب قرار داد.

برای مطالعۀ بیشتر:

محسن احتشامی‌نیا؛ «خطابات قرآنی: خطاب خاص، مراد عام»؛ مطالعات قرآن و حدیث سفینه، ش 46، بهار 1394 ش، ص 10 ـ 25.

پی‌نوشت‌ها:

1. جعفر سبحانی؛ فروغ ابدیت؛ چ 28، قم: بوستان کتاب، 1388 ش، ص 858 ـ 862.

2. ناصر مکارم شیرازی و همکاران؛ تفسیر نمونه؛ چ 10، تهران: دارالکتب الإسلامیه، 1371 ش، ج ‏8، ص 186.

3. احمد طبرانی؛ التفسیر الکبیر: تفسیر القرآن العظیم؛ اردن: دارالکتاب الثقافی‏، 2008 م، ج ‏3، ص 366. محمدطاهر ابن‏عاشور؛ التحریر و التنویر؛ بیروت: مؤسسه التاریخ العربی‏، 1420 ق، ج ‏10، ص 224.

4. محمد بن جریر طبرى؛ جامع البیان فى تفسیر القرآن؛ بیروت: دارالمعرفه، 1412 ق، ج ‏11، ص 47 ـ 48.

5. نصر سمرقندی؛ بحر العلوم؛ بیروت: دارالفکر، 1416 ق، ج ‏2، ص 97.

6. محمد ماتریدی؛ تأویلات أهل السنه؛ بیروت: دارالکتب العلمی، 1426 ق، ج ‏5، ص 507.

7. محمد شوکانی؛ فتح القدیر؛ دمشق: دار ابن‌کثیر، 1414 ق، ج ‏2، ص 472. محمد صادقى تهرانى؛ الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن و السنه؛ چ 2، قم: فرهنگ اسلامى، 1406 ق، ج ‏13، ص 334. محمدحسین فضل‌الله؛ من وحى القرآن؛ بیروت: دارالملاک‏، 1419 ق، ج ‏11، ص 239.

دلیل آوردن قید «نساء» در آیات 3 و 22 سورۀ «نساء»
آرایه «اطناب» در آیات سوره نساء، علاوه بر زیبایی بلاغی و جلب توجه مخاطب، به تبیین دقیق و شفاف احکام فقهی کمک می‌کند.

پرسش:

 در آیات «ما طاب لکم من النساء» (نساء: 3) و «ما نکح آباءکم من النساء» (نساء: 22) و ....، آیا قید «نساء» اضافه نیست؟

پاسخ:

قرآن به زبان عربی نازل شده است (1)؛ منظور از «زبان عربی»، فقط عربی‌بودن واژگان نیست، بلکه خداوند برای بیان مراد خود از اسلوب‌های زبان عربی نیز استفاده کرده است.

اطناب

یکی از آرایه‌های ادبی در زبان عربی، «اطناب» است. برای انتقال معنایی که در ذهنمان باید از الفاظ استفاده کنیم؛ هنگامی که تعداد معانی و الفاظ را با هم مقایسه می‌کنیم، از چند حال خارج نیست: الف) اگر لفظ و معنا به اندازه هم باشند، «مساوات» است؛ ب) اگر لفظ کمتر از معنا باشد، اما در انتقال معنا اخلالی ایجاد نکند، «ایجاز» است؛ ج) اما اگر سبب مشکل در انتقال معنا شود، «اخلال» است؛ د) اگر لفظ بیشتر از معنا باشد، دو حالت دارد: اگر لفظ زیادی و بدون فایده باشد، «حَشو» یا «لغو» است و اگر لفظ زیادی اما دارای فایده باشد، «اطناب» است.

به عبارت ساده‌تر، اطناب «طولانی‌گوییِ بیهوده» نیست، بلکه طولانی‌گوییِ هدفمند است. یکی از اقسام اطناب، «توضیح بعد از ابهام» است (2).

ایضاح بعد از ابهام

یکی از تعبیرهای شایع در زبان عربی، بیان مطلبی با ابهام و سپس رفع ابهام از آن است. درباره چرایی این اسلوب گفته‌اند: اگر مطلب از همان آغاز بدون هیچ‌گونه ابهامی بیان شود، مخاطب نه ‌آن‌طور که باید به مطلب توجه می‌کند و نه از دانستن آن لذت می‌برد؛ اما اگر اول مطلب مبهم بیان شود و مخاطب متوجه منظور متکلم نشود و درنتیجه متحیر شود، توجه خود را بیشتر می‌کند و بیان منظور اصلی در این هنگام، باعث تأثیر بیشتر سخن بر روی مخاطب می‌شود؛ افزون بر این، مخاطب از دانستن مطلبی که نخست متوجه آن نشده بود، لذت می‌برد (3).

اسلوب «ما موصوله + جمله صله + مِن بیانیه»

«ما» در زبان عربی انواع و اقسام مختلفی دارد (4) که یکی از پرکاربردترین اقسام آن «ما» اسمیه موصوله به ‌معنای «چیز» که «مبهم» است و باید بعد از آن جمله‌ای به نام «صِله» بیاید و آن را از ابهام خارج کند. با توجه به شدت ابهام «ما» موصوله، در موارد فراوانی بعد از این «ما»، شاهد «مِن» بیانیه هستیم که منظور متکلم از «ما» را برای مخاطب بیان می‌کند و در حقیقت توضیح بیشتری درباره آن می‌دهد؛ برای نمونه در آیۀ «مٰا یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا ... » (5)، «ما» موصول و جملۀ «یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ» صلۀ آن است: «چیزی که خداوند برای مردم باز کند». به‌روشنی مشخص است که با وجود جمله صله که کار آن برطرف‌کردن ابهام از «ما» است، این کلمه همچنان مبهم است؛ به همین دلیل «مِنْ رَحْمَةٍ» آورده می‌شود تا ابهام آن به‌کلی برطرف شود؛ یعنی «چیزی که خداوند برای مردم باز کند که منظور از آن رحمت است» (6).

شاید این پرسش پیش آید که چرا خداوند از «ما» استفاده کرد که مبهم است؟ پاسخ این است که بیان مطلب با ابهام سبب کنجکاوی مخاطب و درنتیجه توجه بیشتر او و تأثیرگذاری بیشتر سخن در او می‌شود.

پس از این توضیح به سراغ آیات مورد بحث می‌رویم.

خداوند در آیۀ «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی اَلْیَتٰامىٰ فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ ...»، همین اسلوب را به کار می‌برد و به مردان می‌فرماید: اگر می‌ترسید که در صورت ازدواج با دختران یتیم در اموال آنان به ناحق تصرف کنید، با چیزهایی که برای شما پاک هستند، ازدواج کنید.

درواقع مخاطب با مشکلی مواجه شده است و منتظر است خداوند راه‌حلی برای او مشخص کند؛ ازاین‌رو با شنیدن تعبیر «چیزهایی که برای شما پاک هستند» این پرسش برایش پیش می‌آید که منظور خدا از این چیزهای پاک چیست؟ خداوند در ادامه منظور خودش از چیزهای پاک را توضیح می‌دهد و می‌گوید: «منظور زنان بالغ و غیریتیم هستند» (7). طبرسی در‌این‌باره می‌گوید: «اگر مى‌‏ترسید که در ازدواج با یتیمان به عدالت رفتار نکنید، با زنان بالغ ازدواج کنید؛ زیرا اگر درباره زنان بالغ ستمى اتفاق افتد، عذرخواهى از آنان ممکن است و آنان صلاحیت حلال‌کردن حق خود را دارند؛ ولى دختران یتیم که هنوز رشد مالى‏ و اجتماعى کافى پیدا نکرده‏اند، چنین صلاحیتى ندارند» (8).

آیۀ «وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ ...» (9) نیز به همین ترتیب است. خداوند در این آیه در مقام بیان حرمت ازدواج با همسر پدر است و می‌گوید: با زنانی که پیش‌تر پدرانتان با آنان ازدواج کرده‌اند، ازدواج نکنید. قرآن به جای اینکه بگوید «لا تنکحوا النساء التی نکحها آباؤکم: با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کرده‌اند، ازدواج نکنید»، از اسلوب «ما موصوله + جمله صله + مِن بیانیه» استفاده می‌کند و می‌گوید: «با چیزهایی که پدرانتان با آنان ازدواج کرده‌اند که منظور زنان هستند، ازدواج نکنید» (10) تعبیر کنونی قرآن هم از حیث آهنگ از «و لا تنکحوا النساء التی نکحها آباؤکم» زیباتر و دلنشین‌تر است و هم استفاده از فرمول «ایجاد ابهام و سپس رفع» سبب تأثیرگذاری بیشتر بر مخاطب و تأکید بیشتر بر حرمت ازدواج شده است. افزون بر اینکه اگر خداوند «مِن النساء» را نیاورده بود، شاید مخاطب گمان می‌کرد که «ما» در «وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ»، «ما مصدریه» و معنای آیه بدین شکل است: «همانند ازدواج‌های [ناپسند] پدرانتان ازدواج نکنید». این معنا هرچند غلط نیست، اما خداوند در این آیه در مقام حرمت همه ازدواج‌های ناپسند مرسوم در جاهلیت نیست، بلکه در مقام تحریم نوع خاصی از آنها یعنی ازدواج با همسران پدران است و این مفهوم تنها با آوردن «من النساء» درک‌شدنی است (11).

نتیجه:

هر افزوده‌ای لغو نیست؛ لغو (حشو) فقط آن افزوده‌ای است که اگر حذف شود، نه معنایی از دست می‌رود، نه توهّمی دفع می‌شود و نه غرضی بلاغی تأمین می‌گردد. به قول عالمان علم بلاغت «الزیادة لفائدة» نه‌تنها نقص نیست، بلکه عین فصاحت است.

«اطناب» آرایه‌ای ادبی است؛ یعنی بیشتر از مقداری که برای رساندن معنا به آن نیازمند هستیم، لفظ به کار ببریم؛ البته به شرط آنکه این افزودگی فایدهٔ معنایی یا بلاغی داشته باشد. یکی از رایج‌ترین مصادیق «اطناب»، «ایضاح بعد الابهام» است. در این اسلوب خاص، نخست مطلبی عامدانه با ابهام مبهم بیان می‌شود و سپس از آن رفع ابهام می‌گردد. این نوع خاص از بیان سبب توجه بیشتر مخاطب به کلام و تأثیر بیشتر سخن بر او می‌شود. بنابراین تعبیر «من النساء» در آیاتی همچون «ما طاب لکم من النساء» و «ما نکح آباؤکم من النساء» از مصادیق اطناب است و سبب زیبایی بیشتر لفظی و معنوی آیات قرآن شده‌اند. افزون بر این «من النساء» در آیۀ سوم سوره «نساء» یعنی پیشنهاد خداوند ازدواج با زنان بالغ است، نه غیربالغ و یتیم. در آیه 22 این سوره نیز «من النساء» سبب تمیز «ما موصوله» از «ما مصدریه» می‌شود و به مخاطب می‌فهماند خداوند در این آیه، در مقام نوع خاصی از ازدواج‌های ناپسند، یعنی ازدواج با همسر پدر است.

برای مطالعه بیشتر:

یدالله رفیعی و رمضان رضایی؛ «اطناب و گونه‌های آن در ثلث آخر قرآن کریم»؛ پژوهش‌های نوین در مطالعات علوم انسانی اسلامی، ش 3، س 2، بهار و تابستان 1402 ش، ص 140 ـ 153.

پی‌نوشت‌ها:

1. شعراء: 195.

2. مسعود تفتازانی؛ المطول؛ چ 4، قم: مکتبه الداوری، 1416 ق، ص 282 و 291.

3. محمد بن بهادر زرکشی؛ البرهان فی علوم القرآن؛ بیروت: دارالمعرفه، 1410 ق، ج ‏3، ص 55. عبدالرحمن سیوطی؛ الإتقان فی علوم القرآن؛ چ 2، بیروت: دارالکتاب العربی، 1421 ق، ج ‏2، ص 120. ابراهیم بن عمر بقاعى؛ نظم الدرر فى تناسب الآیات و السور؛ چ 3، بیروت: دارالکتب العلمیه، منشورات محمدعلی بیضون‏، 1427 ق، ج ‏5، ص 410: «لما کان البیان بعد الإبهام أعظم، لما فیه من التشویق و التهیئه للفهم».

4. عبدالله بن یوسف ابن‌هشام؛ مغنی اللبیب عن کتب الأعاریب؛ چ 4، قم: کتابخانه مرعشی نجفی، 1410 ق، ج 1، ص 296.

5. فاطر: 2.

6. محمد بن محمد مرتضی زبیدی؛ تاج العروس من جواهر القاموس؛ بیروت: دارالفکر، 1414 ق، ج 17، ص 553.

7. «ما طاب لکم من النساء فدل بهذا على أنه لا یقال: نساء إلا لمن بلغ الحلم» (احمد بن محمد نحاس؛ اعراب القرآن؛ بیروت: دارالکتب العلمیه، منشورات محمدعلی بیضون‏، 1421 ق، ج ‏1، ص 199). «من النساء إما: بیانیه، أو: تبعیضیه، لأن المراد غیر الیتائم‏» (محمد شوکانی؛ فتح القدیر؛ دمشق: دار‌ابن‌کثیر، 1414 ق، ج ‏1، ص 482). احمد سمین؛ الدر المصون فى علوم الکتاب المکنون؛ بیروت: دارالکتب العلمیه، منشورات محمدعلی بیضون‏، 1414 ق، ج ‏2، ص 300.

8. فضل بن حسن طبرسى؛‏ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ تهران: ناصرخسرو، 1372 ش، ج ‏3، ص 11.

9. نساء: 22.

10. فضل بن حسن طبرسى؛‏ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ ج ‏3، ص 44.

11. فضل بن حسن طبرسى؛‏ مجمع البیان فی تفسیر القرآن؛ ج 3، ص 44.

منظور یهودیان از قلوبنا غلف
یهودیان با ادعای ناتوانی قلبی در درک پیامبر سعی در رفع مسئولیت داشتند، اما خداوند علت کفر آنان را نه ناتوانی از فهم، بلکه عناد و دشمنی با حق دانست.

پرسش:

منظور یهودیان از این‌که می‌گفتند «قلوبنا غلف» چه بود؟ چرا آنان چنین چیزی را می‌گفتند و چرا قرآن با این گفته آنان مخالف است؟

پاسخ:

دو آیه از آیات قرآن حاکی از این است که یهودیان قلوب خود را «غلف» می‌دانستند؛ اما خدا این ادعای آنان را رد می‌کند:

«وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ؛ (1)

و گفتند: دل‌های ما در غلاف و پوشش است، بلکه خدا به سبب کفرشان آنان را از رحمتش دور کرده پس اندکی ایمان می‌آورند.» (2)

معناشناسی «غلف» در قرآن

«غُلْف» جمع «أغلف» است. أغلف به معنای هرچیزی است که در «غلاف» یعنی پوشش و روکش باشد؛ مانند غلاف شمشیر که آن را می‌پوشاند. (3)

یهودیان خطاب به پیامبر می‌گفتند: این‌که تو مدام ما را انذار می‌کنی، فایده‌ای ندارد؛ (4) چراکه قلب‌های ما فطرتاً و بدون این‌که دست ما باشد به‌گونه‌ای خلق شده (5) که نسبت به آنچه تو می‌گویی در غلاف و پوشش است و درنتیجه، سخنان تو اصلاً به قلب ما نمی‌رسد (6) تا متوجه منظورت بشویم و ایمان بیاوریم. (7) هدف آنان از گفتن این جمله این بود که پیامبر را از دعوت آنان به دین اسلام نااُمید کنند. (8)

بسیاری از مفسران (9) این ادعای یهودیان را شبیه ادعای مشرکان می‌دانند (10) که در آیه پنجم سوره فصلت مطرح شده است:

«وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِی أَکِنَّهٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ وَ فِی آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ؛

و گفتند: دل‌های ما از [درک] حقایقی که ما را به آن می‌خوانی در پوشش‌های سختی است و در گوش‌های ما سنگینی است و میان ما و تو پرده‌ای وجود دارد، بنابراین تو کار خود را انجام بده و ما هم کار خود را انجام می‌دهیم

چنانکه قوم حضرت شعیب نیز مشابه همین سخن را به او گفتند:

«قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ ... ؛ (11)

گفتند: ای شعیب! بسیاری از مطالبی که می‌گویی نمی‌فهمیم ... .»

در حقیقت یهودیان به دنبال رفع مسئولیت از خود بودند (12) و می‌خواستند خودشان را در ایمان نیاوردن به اسلام و پیامبر، بی‌گناه جلوه دهند و آن را به خدا نسبت بدهند. (13)

خدا در مقام نقد یهودیان می‌گوید: قلوب شما «غلف» نیست و کاملاً متوجه منظور پیامبر می‌شوید، اما علت ایمان نیاوردن شما «کفر» شماست (14) که سبب شده خداوند از شما سلب توفیق کند و نتوانید حق را قبول کنید. (15) «کفر» در لغت به معنای ردّ کردن، قبول نکردن و اعتناء نکردن به چیزی است و از آثار آن بیزاری جستن، پنهان کردن و پوشاندن است. مطابق این معنا، هرکه چیزی را که باید بپذیرد و قبول کند، نه‌تنها نپذیرد و قبول نکند، بلکه مورد بی‌اعتنائی قرار دهد، از آن بیزار باشد و سعی کند آن را محو و نابود کند، کافر به شمار می‌آید. (16)

تفسیر «غلف» به «نامختون بودن» و نقد آن

از مفسر تابعی، حسن بصری نقل شده که منظور از «غلف» بودن یهودیان در قرآن نامختون بودن قلوب آنان است. (17) برخی از محققان معتقدند همین تفسیر درست است؛ چراکه همین تعبیر در کتاب مقدس در وصف یهودیان نیز به‌کار رفته است:

... و تمامی‌ خاندان‌ اسرائیل‌ در دل‌ نامختونند. (18)

ای گردنکشان که به دل و گوش نامختونید، شما پیوسته با روح‌القدس مقاومت می‌کنید ... . (19)

از این دو عبارت صریح‌تر این عبارات هستند:

پس‌ غلفه‌ دل‌های‌ خود را مختون‌ سازید و دیگر گردنکشی منمایید. (20)

ای‌ مردان‌ یهودا و ساکنان‌ اورشلیم‌ خویشتن‌ را برای‌ خداوند مختون‌ سازید و غلفه‌ دل‌های‌ خود را دور کنید مبادا حدّت‌ خشم‌ من‌ به‌ سبب‌ بدی‌ اعمال‌ شما مثل‌ آتش‌ صادر شده‌، افروخته‌ گردد و کسی‌ آن‌ را خاموش‌ نتواند کرد. (21)

در همه این موارد نامختون بودن کنایه از ناپاکی و فقدان ایمان یا همان «کفر» است. (22)

مشکل این تفسیر این است که مطابق قرآن، یهودیان از قلوب خود با تعبیر «غلف» یادکرده‌اند و نمی‌توان پذیرفت آنان قلوب خود را ناپاک و کافر دانسته باشند! چنانکه در کتاب مقدس نیز هیچ‌گاه آنان این وصف را برای خود به‌کار نبرده‌اند؛ بلکه خداوند آنان را با این وصف مذمت کرده است. (23)

نتیجه:

پیامبر خدا علیه و آله السلام برای هدایت یهودیان سعی و تلاش فراوانی می‌کردند. آنان برای این‌که پیامبر را از ایمان آوردن خود نااُمید کنند و شاید هم در مقام تمسخر، به حضرت گفتند: خدا قلب ما را به‌گونه‌ای خلق کرده که غیر یهودیت را نمی‌فهمیم و نمی‌توانیم به آن ایمان بیاوریم؛ اما خدا می‌گوید: دشمنی شما با حق سبب شده که من از شما سلب توفیق کنم و درعین‌حال که آن را می‌فهمید، به‌سبب قساوت قلبی که ناشی از کارهای ناپسند خودتان است، نتوانید زیر بار حرف حق بروید.

برای مطالعه بیشتر:

قرایی، سید علی‌قلی، «دل‌های ناپاک: تحقیقی درباره عبارت قلوبنا غلف»، ترجمان وحی، ۱۳۸۰ ش، ش ۹ و 10.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره بقره، آیه 88.

2. همچنین سوره نساء، آیه 155: «فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِیثٰاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ قَتْلِهِمُ اَلْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلَیْهٰا بِکُفْرِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً؛ پس به کیفر پیمان‌شکنی آنان و کفرشان به آیات خدا و به‌ناحق کشتن پیامبران و گفتار [بی‌پایه و باطل] شان که دل‌های ما در پوشش و حجاب است [ازاین‌رو، سخن حق را درک نمی‌کنیم، لعنتشان کردیم؛] بلکه به سبب کفرشان بر دل‌هایشان مُهرِ [محرومیت از فهم معارف] زدیم؛ به همین سبب جز اندکی ایمان نمی‌آورند

3. زید بن علی، تفسیر غریب القرآن (زید بن علی)، محقق: حسن بن محمدتقی حکیم، بیروت، الدار العالمیه، چاپ اول، 1412 ق، ج ۱، ص ۸۷؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص 253.

4. طبرسى، فضل بن حسن، ‏مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن، تهران، ناصرخسرو، چاپ سوم، 1372 ش، ج ۱، ص ۳۰۹.

5. مراغى، احمد مصطفى‏، تفسیر المراغى، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، بی‌تا، ج ۱، ص ۱۶۶.

6. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج ۲، ص ۲۳۰.

7. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج ۱، ص ۱۲۱؛ ابن ‏قتیبه، عبدالله بن مسلم‏، تفسیر غریب القرآن، بیروت، دار و مکتبه الهلال‏، چاپ اول، 1411 ق، ج ۱، ص ۵۷.

8. ابن‏ عاشور، محمدطاهر، التحریر و التنویر، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی‏، چاپ اول، 1420 ق، ج ۱، ص ۵۸۲؛ قطب، سید، فى ظلال القرآن، بیروت، دار الشروق‏، چاپ 35، 1425 ق، ج ۱، ص ۸۹.

9. ابو عبیده، معمر بن مثنى‏، مجاز القرآن، قاهره، مکتبه الخانجی‏، چاپ اول، 1381 ق، ج ۱، ص ۴۶.

10. بلاغی، محمدجواد، آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، قم، وجدانی، چاپ دوم، ج ۱، ص ۱۰۶.

11. سوره هود، آیه 91.

12. طالقانى، محمود، پرتوى از قرآن، تهران، شرکت سهامى انتشار، چاپ چهارم، 1362 ش، ج ۱، ص ۲۲۵.

13. حاکم جشمی، محسن بن محمد، التهذیب فی التفسیر، قاهره، دار الکتاب المصری، چاپ اول، 1440 ق، ج ۱، ص ۴۸۲؛ طباطبایى، محمدحسین‏، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، چاپ دوم، 1390 ق، ج ۵، ص ۱۳۱: «و هذه کلمه ذکروها یریدون بها رد الدعوه و إسناد عدم إجابتهم للدعوه إلى الله سبحانه کأنهم کانوا یدعون أنهم خلقوا غلف القلوب، أو أنهم جعلوا بالنسبه إلى دعوه غیر موسى کذلک من غیر استناد ذلک إلى اختیارهم و صنعهم».

14. ابن‏ عاشور، محمدطاهر، التحریر و التنویر، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی‏، چاپ اول، 1420 ق، ج ۱، ص ۵۸۲.

15. سوره نساء، آیه 155.

16. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‏، چاپ اول، 1368 ش، ج‏10، ص 80.

17. تفسیر کتاب الله العزیز (هواری)، ج ۱، ص ۱۲۱): «ذکروا عن الحسن أنّه قال: (غلف): قلف لم تختن لقولک یا محمّد»؛ تفسیر القرآن العظیم (ابن ابی حاتم)، ج۱، ص۱۷۰: «عَنْ قَتَادَهَ عَنِ الْحَسَنِ‌: فِی قَوْلِهِ‌: "قُلُوبُنَا غُلْفٌ" قَالَ‌: لم نختن».

18. ارمیا 9: 26.

19. اعمال رسولان 7: 51. در ترجمه مژده کتاب مقدس این عبارت بدین شکل آمده است: «ای گردنکشان که از دل و گوش کافرید و گوش‌هایتان کر است ...».

20. تثنیه 10: 16.

21. ارمیاء 4: 4.

22. قرایی، سید علی‌قلی، «دل‌های ناپاک: تحقیقی درباره عبارت "قلوبنا غلف"»، ترجمان وحی، ۱۳۸۰ ش، ش ۹، صص 16-20.

23. متن حاضر بر پایه قرائت مشهور نوشته شده است. لام در واژه «غُلْف» در قرائت مشهور ساکن است؛ اما ابن محیصن آن را مضموم قرائت کرده: «غُلُف». مطابق این قرائت که شاذ و خلاف مشهور شمرده شده، منظور یهودیان این بوده که دل‌های ما ظرف‌های علم و دانش است (طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن (تفسیر الطبری)، ج ۲، ص ۲۳۰) و به علم تو احتیاجی نداریم. (ابن‏ ابى‏‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۱، ص ۱۷۰) اما این قرائت با سیاق سازگار نیست؛ چراکه آنان در مقام عذر آوردن برای ایمان نیاوردن هستند. (مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص 253)

سیستم اقتصادی در دوران امام علی علیه السلام
امام علی (ع) با سازمان‌دهی بیت‌المال، تنوع‌بخشی به منابع مالی و بهره‌گیری از متخصصان برای تقسیم عادلانه اموال، اصلاحات اقتصادی نظام‌مند خود را اجرا نمودند.

پرسش:

سیستم اقتصادی در دوران امام علی علیه‌السلام چگونه بود؟

پاسخ:

امام علی علیه‌السلام بعدازاینکه در سال 35 هجری به خلافت رسیدند، ساختار و نظم جدیدی را در بخش اقتصادی جامعه اسلامی در قلمرو خویش بنیان نهادند که ریشه در سنت و روش رسول خدا و دستورات قرآن کریم داشت. گرچه برخی از خواص و بزرگان و سرشناسان از صحابه نسبت به بخشی از این شیوه اعتراض داشتند، لکن بدنه اصلی جامعه که عامه مردم و قشر مستضعف بودند در سایه سیاست اقتصادی حضرت، سروسامان یافتند.

در ادامه به کلیات ساختار و سازمان‌دهی اقتصادی حضرت در عصر خلافت خویش، اشاره خواهیم کرد:

1. دیوان خزانه و بیت‌المال

آنچه در آغاز این ساختار مورد توجه قرار می‌گیرد، مرکزی است برای جمع‌آوری اموال که به مرکز خلافت سرازیر می‌شد. همه اموال اعم از کالا یا جنس و درهم و دینار در جایی به نام خزانه یا بیت‌المال قرار داده می‌شد و سپس حضرت بر اساس محاسبات خویش، اقدام به تقسیم آن‌ها می‌کردند. در این دیوان افرادی بودند با عنوان «دبیر» که وظیفه آن‌ها بررسی و محاسبه اموال بود. حضرت امیر در توصیه‌ای که به ایشان داشتند، به آن‌ها دستور دادند تا حساب‌های خود را بر اساس ماه‌های سال تنظیم کنند. (1)

2. اموال و منابع اصلی خزانه یا بیت‌المال

این خزانه با اموالی که از طُرُق مختلف می‌رسید، انباشته می‌شد و حضرت بی‌درنگ اقدام به تقسیم آن می‌کردند. ازجمله این منابع می‌توان به این موارد اشاره کرد: غنائم، خمس، صدقات و زکات، انفال (مثلاً زمین‌هایی که صاحب معینی ندارند،) خراج (مالیاتی که بر زمین‌های تازه فتح‌شده بسته می‌شد در قبال باقی ماندن آن زمین‌ها در اختیار صاحبانشان،) جزیه (مقدار پولی که غیرمسلمانان ساکن در سرزمین‌های اسلامی به‌صورت سالیانه به مرکز خلافت اسلامی پرداخت می‌کنند،) هدایا و مالیات بر برخی از چیزها در صورت نیاز مانند مالیات بر اسب و برخی نیزارها. (2)

3. شیوه تقسیم بیت‌المال

امیرالمؤمنین علیه‌السلام به‌محض اینکه اموالی به خزانه سرازیر می‌شد، فراخوان می‌داد و اموال را میان مسلمانان به‌طور مساوی تقسیم می‌کرد و در این امر، تفاوتی میان مسلمان عرب و عجم نمی‌گذاشتند، گرچه این نوع تقسیم‌بندی باعث اعتراض برخی از مسلمانان می‌شد و امام پاسخ آنان را می‌دادند. جالب اینکه حضرت در این تقسیم‌بندی، رؤسای هفتگانه کوفه را طلب می‌کردند و اموال را به آنان می‌دادند و آنان نیز اموال را در اختیار افرادی تحت عنوان عَریف که هرکدام مسئول امور یک قبیله یا ریاست گروهی از مردم را عهده‌دار بودند، قرار می‌دادند.

این پرداخت‌ها یا به‌صورت عطا بود که به همه مسلمانان به‌طور سالانه به افراد پرداخت می‌شد (امام علی علیه‌السلام سه بار پرداخت سالیان داشتند) و یا به‌صورت رزق بود که به معنای پرداخت حقوق و مُزد افراد محسوب می‌شد که حضرت وقتی افرادی را به کاری می‌گمارد، مخارج وی را از بیت‌المال می‌داد. (3)

4. موارد و مصارف بیت‌المال

افراد مختلفی با عناوین متفاوت از اموال بیت‌المال بهره‌مند می‌شدند. بخشی از درآمد بیت‌المال به عموم مردم پرداخت می‌شد. در این میان نیز افرادی که توسط حکومت به کاری گرفته می‌شدند، حقوقی از بیت‌المال دریافت می‌کردند که از آنان به کارگزاران حکومت تعبیر می‌شود، ازجمله خود حضرت به‌عنوان حاکم اسلامی. علاوه بر این، موارد دیگری پدید می‌آمد که نیاز بود تا از خزانه مسلمین نیازهای آنان برطرف شود. ازجمله زنان بیوه و بی‌سرپرست، کودکان، یتیمان، پرداخت دیه در برخی موارد، تشویق قاریان قرآن، مخارج برخی زندانیان، ازدواج بی همسران، نفقه غیرمسلمان نابینا، نیاز مؤذن و خانواده شهدا و نیز حیوانات گم‌شده. (4)

5. محرومیت از عطای بیت‌المال

دراین‌بین، برخی از مسلمانان بودند که به دلایلی از دریافت بیت‌المال محروم بودند. از‌جمله می‌توان به سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر اشاره کرد که به دلیل عدم همراهی آنان با امام در جنگ‌های جمل و صفین، از لیست افراد دریافت‌کننده عطا از بیت‌المال، کنار گذاشته شدند. (5)

6. کارگزاران بیت‌المال

امام علی علیه‌السلام افرادی را برای امور بیت‌المال استخدام می‌کرد. برای نمونه، فردی را با عنوان وزّان به کار می‌گرفت که وظیفه‌اش وزن کردن دقیق برخی اجناس بود. (6) همچنین از افرادی در کنار خودش استفاده می‌کرد با عنوان نقّاد که بتوانند پول جعلی و قلّابی را از اصل تشخیص دهند و میزان ارزش پول‌ها را بداند. (7) علاوه بر این‌ها، حضرت نیز از اشخاصی استفاده می‌کرد به‌عنوان قسّام برای تقسیم و توزیع بیت‌المال. (8) طبیعتاً این فرد می‌بایست حسابگر خوبی هم می‌بود تا بتواند این وظیفه را به‌درستی انجام دهد. حضرت امیر برای تمام این افراد از بیت‌المال اجرت و دستمزدی در نظر می‌گرفتند.

نتیجه‌گیری:

امام علی علیه‌السلام پس‌از آن‌که خلافت را عهده‌دار شدند، یکی از اقدامات اصلاحی که انجام دادند، اصلاح ساختار اقتصادی بود. در نظام اقتصادی ایشان، تقسیم بیت‌المال به‌طور مساوی بین عرب و عجم بود. به‌منظور انجام بهتر امور اقتصادی، افرادی را به‌عنوان کارگزاران اقتصادی به خدمت می‌گرفت و برای آنان از خزانه، مبلغی را در نظر می‌گرفت. ایشان همچنین در تقسیم بیت‌المال لحظه‌ای درنگ نمی‌کردند و برای آن مصارف مختلفی در نظر می‌گرفتند.

پی‌نوشت‌ها:

1. دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ج 2، ص 2205 به نقل از آملی، نفائس الفنون فی عرائس العیون، قسم اول، مقاله اول، فنّ پانزدهم.

2. برای اطلاع بیشتر و دقیق‌تر نک. به: سیمای کارگزاران (دبیران و مسئولان اقتصادی)، نوشته علی‌اکبر ذاکری، قم، بوستان کتاب، 1402 ش، چاپ سوم، ویرایش سوم، ج 3، ص 481-603.

3. برای اطلاع بیشتر و دقیق‌تر نک. به: سیمای کارگزاران (دبیران و مسئولان اقتصادی)، نوشته علی‌اکبر ذاکری، قم، بوستان کتاب، 1402 ش، چاپ سوم، ویرایش سوم، ج 3، ص 605-647.

4. برای اطلاع بیشتر و دقیق‌تر نک. به: سیمای کارگزاران (دبیران و مسئولان اقتصادی)، نوشته علی‌اکبر ذاکری، قم، بوستان کتاب، 1402 ش، چاپ سوم، ویرایش سوم، ج 3، ص 666-696.

5. کشی، محمد بن عمر، رجال، تحقیق شیخ طوسی و حسن مصطفوی، مشهد، نشر دانشگاه مشهد، چاپ اول، 1409 ق، ص 39، ح 81 و 82.

6. رزاز واسطی، اسلم بن سهل، تاریخ واسط، بیروت، عالم الکتب، ص 102.

7. ابوعبید، قاسم بن سلام، الاموال، تحقیق محمد خلیل هراس، بیروت، دارالفکر، 1408 ق، ص 345، ح 675.

8. ابوعبید، قاسم بن سلام، الاموال، تحقیق محمد خلیل هراس، بیروت، دارالفکر، 1408 ق، ص 334؛ ابن حیان، وکیع محمد بن خلف، اخبار القضاه، قاهره، مطبعه الاستقامه،1366 ق، ج 3، ص 158.

صفحه‌ها