پرسش وپاسخ

نهی از اتخاذ یهود و نصاری به عنوان «اولیاء»
آیه ۵۱ مائده مسلمانان را از پذیرش سلطه و سرپرستیِ غیرمسلمانان به‌عنوان صاحب‌اختیار بر خود نهی می‌کند، نه از همکاری یا دوستیِ مشروع با آنان.

پرسش:

قرآن از مؤمنان خواسته که یهود و نصاری را به‌عنوان «اولیاء» نگیرند. منظور از «اولیاء» در این آیه چیست؟ آیا این آیه شامل همه یهودیان و مسیحیان می‌شود یا فقط گروه خاصی از آنان منظور است؟

پاسخ:

خداوند در آیه 51 سوره مائده از «اولیاء»گرفتنِ یهود و نصاری منع کرده است:

«یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلْیَهُودَ وَ اَلنَّصٰارىٰ أَوْلِیٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ؛

 ای اهل ایمان! یهود و نصاری را اولیاء خود مگیرید، آنان اولیاء یکدیگرند و هر کس از شما، یهود و نصاری را ولی خود بگیرد از زمره آنان است؛ بی‌تردید خدا گروه ستمکار را هدایت نمی‌کند

سبب نزول آیه 51 سوره مائده

گرچه درباره سبب نزول این آیه دیدگاه‌های متعددی گزارش شده است، (1) ولی آنچه درست است این است که: این آیه درباره مسلمانانی نازل شده که از ترس این‌که مبادا مشرکان در آینده بر آنان مسلط شوند، به دنبال این بودند که یهود و نصاری را به‌عنوان ولی خود قرار بدهند. پس از شکست مسلمانان در غزوه اُحد، برخی از مسلمانان از ترس غلبه مشرکان بر آنان، تصمیم گرفتند با یهودیان و مسیحیان هم‌پیمان شوند و طبق قراردادی از آنان امان بگیرند تا در برابر مشرکان از آنان دفاع کنند. (2)

تفسیر نهی از ولایت یهود

اولیاء» در این آیه جمع «ولی» است. اکثر مفسران «ولی» را به معنای نصرت و همکاری گرفته‌اند؛ (3) این در حالی است که از اولین اقدامات پیامبر خدا پس از هجرت به مدینه، انعقاد قرارداد همکاری با یهودیان مدینه بود. مطابق این قرارداد مسلمانان و یهودیان باید باهم همکاری و یکدیگر را در مقابل دشمنان یاری می‌کردند؛ (4) بنابراین، همکاری و همیاری با غیرمسلمانان نه‌تنها مانعی ندارد، بلکه مطلوب است. (5)

ولی» به معنای «دوستی» نیز نیست؛ چراکه مطابق سایر آیات قرآن، خدا مسلمانان را از دوستی با هرکسی که دشمن مسلمانان نیست، ازجمله یهودیان و مسیحیان، منع نکرده و آشکارا خوبی کردن به آنان را اجازه داده است. (6)

«لاٰ یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ لَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُقْسِطِینَ * إِنَّمٰا یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ قٰاتَلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ وَ ظٰاهَرُوا عَلىٰ إِخْرٰاجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ؛ (7)

خدا شمارا از نیکی کردن و عدالت نسبت به کسانی که در کار دین با شما نجنگیدند و شمارا از دیارتان بیرون نکردند بازنمی‌دارد؛ زیرا خدا عدالت‌پیشگان را دوست دارد. خدا فقط شمارا از دوستی با کسانی نهی می‌کند که در کار دین با شما جنگیدند و از دیارتان بیرون راندند و در بیرون راندنتان به یکدیگر کمک کردند تا [به‌خاطر این سختگیری] با آنان دوستی کنید و تنها کسانی که با آنان دوستی کنند، ستمکاران‌اند

«ولی» به معنای تحت سرپرستی یهود و نصاری درآمدن و قبول سلطه و حکومت آنان بر مسلمانان است؛ (8) به‌گونه‌ای‌که متولی امور مسلمانان شوند و زمام امور مسلمانان به دست آنان بیفتد. (9) از‌این‌رو، ابی‌بن‌کعب و ابن‌عباس در مقام تفسیر این آیه، «اولیاء» را به معنای «ارباب» گرفته‌اند. (10) مشخص است که درخواست کمک از دیگران سبب نمی‌شود که دیگران ارباب ما شوند. چنانکه دوستی با دیگران نیز این لازمه را به همراه ندارد. مطابق این معنا مفاد آیه 51 سوره مائده همان مفاد آیه 141 سوره نساء است:

«... وَ لَنْ یَجْعَلَ اَللّٰهُ لِلْکٰافِرِینَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً؛ (11)

و خدا هرگز هیچ راه سلطه‌ای به سود کافران بر ضد مؤمنان قرار نداده است.»

نتیجه:

آیه 51 سوره مائده از قبول ولایت یهودیان و مسیحیان نهی کرده است. منظور از قبول ولایت در این آیه تحت سرپرستی آنان درآمدن و قبول سلطه و حکومت آنان است؛ به‌گونه‌ای که آنان صاحب‌اختیار و ارباب مسلمانان و متولی و متصدی امور آنان شوند. این حکم شامل هر غیرمسلمانی ازجمله همه مسیحیان و یهودیان می‌شود و اختصاصی به گروه خاصی از آنان ندارد. «ولی» در این آیه به معنای همکاری و دوستی نیست؛ چراکه اولاً پیامبر خدا هنگام ورود به مدینه با یهودیان مدینه قرارداد همکاری امضاء کرد؛ ثانیاً قرآن نه‌تنها دوستی با غیرمسلمانانی که دشمن مسلمانان نیستند، مخالفتی ندارد، بلکه در آیه‌های 8 و 9 سوره ممتحنه آشکارا با آن موافقت کرده است.

برای مطالعه بیشتر:

احمدی آشتیانی، فرهاد، «بازکاوی مفهوم ولایت در سیاق آیه 55 سوره مائده با تأکید بر پیوستگی آیات»، پژوهش‌های قرآن و حدیث، پاییز و زمستان 1398 ش، سال 52، ش 2، صص 203-21.

پی‌نوشت‌ها:

1. ثعلبى، احمد بن محمد، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن (تفسیر ثعلبی)، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1422 ق، ج‏4، ص 76؛ مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 484؛ جصاص، احمد بن على‏، احکام القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1405 ق، ج‏4، ص 99. گفتنی است سعد در این واقعه، حکم یهودیان را بر اساس شریعت خود آنان صادر کرد. افزون بر این، مطابق قراردادی که یهودیان با پیامبر امضاء کرده بودند، در صورت نقض قرارداد از سوی یهود، ریختن خون آنان و ضبط اموال و اسیرکردن زنان و فرزندان آنان از سوی مسلمانان مجاز بود. سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، بوستان کتاب، چاپ 28، 1388 ش، ص 454

2. ابن‏‌ابى‏‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج‏4، ص 1156؛ سمرقندى، نصر، تفسیر السمرقندى المسمى بحر العلوم‏، محقق: عمر عمروی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج‏1، ص 397؛ طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 179.

3. جصاص، أحکام القرآن، ج‏4، ص 99؛ سمرقندی، بحرالعلوم، ج‏1، ص 397؛ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 550.

4. سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، بوستان کتاب، چاپ 28، 1388 ش، ص 448

5. مکارم شیرازى، ناصر و جمعى از نویسندگان، تهران، دار الکتب الإسلامیه، چاپ 10، 1371 ش، ج‏4، ص 410.

6. مغنیه، محمدجواد، التفسیر الکاشف، قم، دار الکتاب الإسلامی‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏3، ص 73.

7. سوره ممتحنه، آیه‌های 8 و 9.

8. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص: 484: «یعنى دوله الیهود على المسلمین.»

9. مصطفوی، حسن، تفسیر روشن، تهران، مرکز نشر کتاب، چاپ اول، 1380 ش، ج‏7، ص 111.

10. ابو حیان، محمد بن یوسف،‏ البحر المحیط فى التفسیر، بیروت، چاپ اول، 1420 ق، ج‏4، ص 291: «و قراءه أبیّ و ابن عباس: أربابا مکان أولیاء.»

11. سوره نساء، آیه 141.

منظور از یهودیان لعنت شده در لسان حضرات داود و عیسی
لعنِ کافران بنی‌اسرائیل توسط داود وعیسی(ع) در آیه۷۸ مائده،نه بر اساس روایات مشهور،بلکه طبق سیاق آیات و شواهد قرآنی، پیامد مستقیمِ ترک نهی‌از‌منکر توسط آنان بود.

پرسش:

منظور از یهودیانی که به لسان حضرات داود و عیسی لعن شدند، چه کسانی هستند و چرا لعن شده‌اند؟

پاسخ:

قرآن در آیه 78 سوره مائده به ما خبر داده که حضرات داود و عیسی علیهماالسلام کافران از بنی‌اسرائیل را لعن کرده‌اند:

«لُعِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلىٰ لِسٰانِ دٰاوُدَ وَ عِیسَى اِبْنِ مَرْیَمَ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ؛

از بنی‌اسرائیل آنان که کافر شدند به زبان داود و عیسی بن مریم لعنت شدند. لعنت شدنشان برای این بود که سرپیچی داشتند و همواره [از حدود الهی] تجاوز می‌کردند

با توجه به این‌که آنان توسط حضرات داود و عیسی لعن شده‌اند، مشخص می‌شود یهودیان زمان و مکان این دو پیامبر منظور هستند؛ برخی از مفسران نیز گفته‌اند که حضرت داود در زبور و حضرت عیسی در انجیل آنان را لعن کرده است، (1) اما در پایان آیه تنها گفته شده که لعن‌شدن آنان به خاطر عصیان و تجاوز بوده است. عصیان و تجاوز مصادیق مختلفی دارند و مشخص نشده کدام مصداق از مصادیق عصیان و تجاوز منظور است. (2)

لعن بنی‌اسرائیل توسط حضرت داود

درباره این‌که چرا حضرت داود، کافرانِ از بنی‌اسرائیل را لعن کرد، در تفاسیر به دو ماجرا اشاره شده است:

1. یهودیان از صید ماهی در روز شنبه منع شدند. ماهی‌ها روزهای شنبه به کنار ساحل می‌آمدند و در دسترس بودند، اما در سایر روزها به ساحل نزدیک نمی‌شدند. گروهی از یهودیان تصمیم گرفتند روزهای جمعه تله‌هایی را در ساحل کار بگذارند تا ماهی‌ها روزهای شنبه در تله‌ها گرفتار شوند و بعد روز یکشنبه آن‌ها را بگیرند! حضرت داود به خداوند عرض کرد: بار خدایا، بندگانت با امر تو مخالفت و آن را ترک کردند، آنان را برای دیگران، آیه و مثلی قرار بده و در اثر این نفرین، خداوند آنان را به میمون مسخ کرد. (3)

2. حضرت داود از کنار یهودیانی که در خانه‌ای بودند گذر کرد و از آنان پرسید: چه کسی در خانه است؟ آنان گفتند: خوک‌ها! حضرت داود به خدا عرض کرد: بارخدایا آنان را خوک کن و آنان در اثر این نفرین، تبدیل به خوک شدند. (4)

لعن بنی‌اسرائیل توسط حضرت عیسی

درباره این‌که چرا حضرت عیسی کافران از بنی‌اسرائیل را لعن کرد نیز شاهد دو ماجرای مختلف از هم هستیم:

1. حواریون از حضرت عیسی خواستند که از پروردگارش بخواهد مائده‌ای (سفره‌ای از غذا) از آسمان بر آنان نازل کند. آنان می‌خواستند با خوردن از آن مائده به راست‌گویی حضرت، اطمینان قلبی بیشتری پیدا کنند. حضرت از خدا خواست که مائده‌ای آسمانی نازل کند و خداوند این دعا را اجابت کرد و وعده داد که مائده را نازل خواهد کرد؛ اما هشدار شدیدی نیز داد که هر کس پس از نزول این معجزۀ آشکار کفر ورزد، عذابی بی‌سابقه در انتظار اوست. (5) یهودیان از مائده آسمانی خوردند، اما کفر ورزیدند و ایمان نیاوردند. حضرت به خداوند عرض کرد که بار خدایا تو به آنان گفته بودی که هر کس بعد از خوردن از مائده کافر شود، او را به‌گونه‌ای عذاب خواهی کرد که هیچ‌کدام از جهانیان را عذاب نکرده‌ای. بار خدایا همان‌طور که اصحاب روز شنبه را لعن کردی، آنان را لعن کن. آنان بدون زنان و کودکان پنج هزار نفر بودند و خداوند همگی را به خوک مسخ کرد. (6)

2. حضرت عیسی به خدا عرض کرد: بارخدایا کسانی که به من و مادرم افترا می‌زنند را میمون کن و خدا آنان را تبدیل به میمون کرد. (7)

برخی نیز گفته‌اند: منظور از عصیان ماهیگیری در روز شنبه و خوردن از مائده است و منظور از تجاوز، کشتن انبیاء و حلال دانستن محرمات. (8)

اما همان‌طور که برخی از مفسران گفته‌اند، این‌که منظور از لعن حضرات داود و عیسی اشاره به چنین قضایایی داشته باشد، مشخص نیست (9) و مفسران دلیلی ارائه نکرده‌اند.

 

لعن یهودیان به‌سبب ترک نهی‌از‌منکر

بسیاری از مفسران در کنار اشاره به ماجراهای بالا، به علل دیگری هم اشاره کرده‌اند:

1. وقتی کسی از میان یهودیان گناهی می‌کرد، هرچند مابقی یهودیان او را به‌صورت زبانی نهی می‌کردند، اما نه این گناه سبب می‌شد که با او نشست‌وبرخاست نداشته باشند و با او هم‌غذا نشوند و نه برای بازداشتن او از گناه عملاً اقدامی می‌کردند. (10) مطابق برخی از روایات نیز یهودیان با گناه‌کاران نشست‌وبرخاست نداشتند، اما وقتی آنان را می‌دیدند به روی آنان لبخند می‌زدند و با آنان گرم می‌گرفتند. (11)

2. گروهی عادل از بنی‌اسرائیل بودند که امربه‌معروف و نهی‌از‌منکر می‌کردند، اما باقی بنی‌اسرائیل آنان را گرفتند و با اره بریدند و به صلیب کشیدند و بعد به سراغ ملوک رفتند و با آنان مجالست کردند و هم‌غذا شدند. (12) مطابق این قول منظور از لعن‌شدگان کسانی هستند که با سلاطین [جور] در ارتباط‌اند و برای آنان کار می‌کنند و آنان را دوست دارند و تحت ولایت آنان هستند. (13)

3. حضرات داود و عیسی به حضرت محمد بشارت دادند و کسانی که ایشان را تکذیب کنند، لعن کردند. (14)

به نظر می‌رسد از میان این اقوال، قول ترک نهی‌از‌منکر از همه قوی‌تر باشد؛ چراکه هم آیه بعدی مؤیّد این تفسیر است:

«کٰانُوا لاٰ یَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ؛ (15)

آنان یکدیگر را از کارهای زشتی که مرتکب می‌شدند بازنمی‌داشتند. مسلماً بد بود آنچه را انجام می‌دادند

و هم در برخی روایات به این موضوع اشاره شده است. برای نمونه، در روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نقل شده که فرمودند:

اى مردم، خداوند عموم مردم را به گناه عدّه‌‏اى اندک، چنانچه آن گناه را پنهانى و بدون اینکه مردم از آن آگاه شوند مرتکب شده باشند، عذاب نمى‏‌کند، ولى اگر آن عدّه اندک گناه را آشکارا انجام‏ داده و عموم مردم آنان را بر این کار سرزنش نکردند، هر دودسته از جانب خدا مستحق کیفر مى‏‌شوند و فرمود: هنگامی‌که سلطان ستمگرى کسى را از روى ظلم و دشمنى مى‏‌زند و یا کسى را به قتل مى‏‌رساند و یا ستمدیده‏اى را شکنجه مى‏‌کند، در آنجا حاضر نشوید؛ زیرا یارى مؤمن بر مؤمن هنگامی‌که حاضر باشد واجب است و فرمود: هنگامی‌که در میان بنی‌اسرائیل سستى و کوتاهى پدید آمد و نهی‌از‌منکر را جدی نگرفتند تا اینکه خداوند دل‌هاى آنان را با یکدیگر مخالف کرد و باهم دشمن نمود و درباره آنان این آیه را نازل فرمود:

 «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بنی‌اسرائیل عَلى‏ لِسانِ داوُدَ وَ عِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ، کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ ... .» (16)

نتیجه:

خداوند در آیه 78 سوره مائده به ما خبر داده که حضرات داود و عیسی علیهماالسلام، کافرانِ از بنی‌اسرائیل را لعن کرده‌اند. مشهورترین قول در میان مفسران، لعن اصحاب روز شنبه توسط حضرت داود و تبدیل شدن آنان به میمون و لعنِ خورندگان از مائده آسمانی توسط حضرت عیسی و تبدیل شدن آنان به خوک است؛ اما هیچ دلیلی این قول را تایید نمی‌کند. قول دیگر این است که یهودیان به دلیل ترک نهی‌از‌منکر لعن شدند. این قول توسط آیه بعدی و همچنین برخی از روایات تایید می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:

1. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 204.

2. مغنیه، محمدجواد، التفسیر الکاشف، قم، دار الکتاب الإسلامی‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏3، ص 108.

3. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 496؛ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 609.

4. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 205.

5. سوره مائده، آیه‌های 112-115.

6. تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج‏1، ص 496؛ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص 609. در این جا توجه به دو نکته شایسته است: اولاً عبارت «فکانوا خمسه آلاف ... لیس فیهم امرأه و لا صبی‏» در تفسیر مقاتل از عهد جدید گرفته شده است: «و خورندگان سوای زنان و اطفال قریب به پنج هزار مرد بودند.» (انجیل متی 14: 21) البته مطابق عهد جدید مردم از این مائده خوردند و نبوت عیسی را تائید کردند و رفتند و اصلاً اسمی از مسخ به میان نیامده است: «و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند، گفتند که این البتّه همان نبی است که باید در جهان بیاید! (انجیل یوحنا 6: 14)؛ ثانیاً مشکل این قول این است که آیه از عذاب منحصربه‌فرد خبر داده، اما مسخ شدن منحصربه‌فرد نیست و قبلاً در زمان حضرت داود رخ داده است؛ مگر این‌که گفته شود در آن زمان، تبدیل به میمون شدند اما در زمان حضرت عیسی تبدیل به خوک شدند و همین مقدار تفاوت برای منحصربه‌فرد بودن کفایت می‌کند که البته خلاف ظاهر است.

7. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 205.

8. دینورى، عبدالله بن محمد، تفسیر ابن وهب المسمى الواضح فى تفسیر القرآن الکریم‏، بیروت، دار الکتب العلمیه، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏1، ص 206.

9. مغنیه، محمدجواد، التفسیر الکاشف، قم، دار الکتاب الإسلامی‏، چاپ اول، 1424 ق، ج‏3، ص 108.

10. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏6، ص 205 و 206.

11. عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشى، تهران، مکتبه العلمیه الاسلامیه، چاپ اول، 1380 ق، ج‏1، ص 335.

12. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق ، ج‏6، ص 206.

13. حویزى، عبدعلى بن جمعه‏، تفسیر نور الثقلین، مصحح: هاشم رسولی، قم، انتشارات اسماعیلیان‏، چاپ چهارم، 1415 ق، ج‏1، ص 660.

14. ابو حیان، محمد بن یوسف،‏ البحر المحیط فى التفسیر، بیروت، چاپ اول، 1420 ق، ج‏4، ص 336.

15. سوره مائده، آیه 79.

16. ابن‌بابویه، محمد بن على‏، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، قم، دار الشریف الرضی للنشر، چاپ دوم، 1406 ق، ص 261. (ترجمه فارسی: محمدرضا انصاری محلاتی) سؤالی که در رابطه با این قول مطرح می‌شود، این است که آیا صِرف ترک نهی‌از‌منکر سبب کافر شدن می‌شود؟ همین سؤال درباره ماهیگیران روز شنبه نیز مطرح می‌شود. قرآن این کار آنان را فسق دانسته است. (سوره اعراف، آیه 163)

بررسی مستندات چله های رایج
عدد چهل در متون دینی نماد کمال و پختگی است، اما «چله‌های مرسوم» دستور شرعی نیستند و به عنوان تمرینات معنویِ تجربی، جایگاه «فضیلت» دارند نه «حکم تعبدی».

پرسش:

این‌که عدد چهل به‌صورت ویژه در روایات اسلامی جایگاهی دارد را می‌دانم؛ اما آیا چله گرفتن مانند چله زیارت عاشورا، چله ختم سوره یاسین و... مورد تأیید روایات است؟ به‌عبارت‌دیگر اصل چله گرفتن که برخی توصیه می‌کنند مأثور است؟

پاسخ:

عدد چهل در فرهنگ دینی اسلام حضوری چشمگیر دارد و در آیات قرآن و روایات معصومان علیهم‌السلام بارها به آن تصریح شده است. همین مسئله سبب شده است که در میان مؤمنین، انجام برخی اعمال به مدت چهل روز با عنوان «چله گرفتن» رواج یابد؛ در ادامه سعی شده تا جایگاه عدد چهل در قرآن و روایات بررسی شود و سپس نسبت آن با چله‌های رایج در میان مؤمنان مورد تحلیل قرار گیرد.

1. جایگاه عدد چهل در قرآن و روایات

عدد چهل در منابع اسلامی به‌صورت قابل‌توجهی تکرار شده و در احادیث، آثار معنوی و تربیتی خاصی برای آن بیان شده است. برخی از مهم‌ترین نمونه‌ها عبارت‌اند از:

الف. روایات ناظر به چهل روز اخلاص و آثار معنوی آن

در برخی روایات بر چهل روز اخلاص در عبادت، ایمان و ذکر تأکید شده است. به‌عنوان نمونه، در حدیثی از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله آمده است:

«مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً إِلَّا جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَهِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ؛ (1)

هرکس چهل صبح، عبادت خود را تنها برای خدا خالص گرداند، چشمه‌های حکمت از دلش بر زبانش جاری می‌شود

یا در حدیثی از امام باقر علیه‌السلام چنین روایت شده است:

«مَا أَخْلَصَ الْعَبْدُ الْإِیمَانَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ یَوْماً أَوْ قَالَ مَا أَجْمَلَ عَبْدٌ ذِکْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ یَوْماً إِلَّا زَهَّدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الدُّنْیَا وَ بَصَّرَهُ دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا فَأَثْبَتَ الْحِکْمَهَ فِی قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَه‏؛ (2)

هیچ بنده‌ای نیست که چهل روز ایمان خود را برای خدا خالص کند ـ یا چهل روز ذکر خدا را نیکو به‌جا آورد ـ مگر آنکه خداوند او را نسبت به دنیا بی‌رغبت می‌کند، درد و درمان آن را به او می‌شناساند، حکمت را در قلبش استوار می‌گرداند و زبانش را به آن گویا می‌سازد

این دسته از روایات نشان می‌دهد که استمرار چهل‌روزه در اخلاص و ذکر، در سیر معنوی انسان آثار قابل توجهی دارد.

ب. روایاتی که در آن‌ها استمرار چهل‌روزه در حالات معنوی دیده می‌شود

در برخی نقل‌ها نیز استمرار چهل‌روزه در تضرع، گریه یا توبه گزارش شده است. برای مثال در روایتی آمده است که پس از نزول عذاب بر بنی‌اسرائیل، آنان چهل صبح به درگاه خداوند تضرع و زاری کردند و درنتیجه خداوند به موسی و هارون علیهماالسلام وحی فرمود که قوم خود را نجات دهند. (3)

در روایتی دیگر نقل شده است که حضرت آدم علیه‌السلام چهل روز برای توبه گریه کرد. (4)

در روایتی به چهل روز گریه آسمان بر یحیی و امام حسین علیه‌السلام اشاره شده است. در حدیث دیگری چهل روز اقامت یونس علیه‌السلام در شکم ماهی و اقرار او به ولایت و نجات وی آمده است. (5) در حدیثی بیان شده که اعتزال پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله از خدیجه علیها‌السلام به امر الهی چهل روز طول کشید. (6)

این روایات نشان می‌دهد که در برخی رخدادهای معنوی و تربیتی، دوره‌های چهل‌روزه مورد توجه قرار گرفته است.

ج. روایات مربوط به چهل روز دعا

برخی روایات دیگر، استمرارِ چهل‌روزه در دعا یا نیت را مؤثر در تقرب معرفی کرده‌اند. مثلاً در روایت دعای عهد، تکرار 40 روزه آن موجب قرار گرفتن در زمره یاران حضرت مهدی علیه‌السلام بیان شده است. (7)

یا در برخی توصیه‌ها از علماء آمده که مداومت چهل‌شبه بر عبادت در مسجد سهله، مسجد کوفه یا حرم امام حسین علیه‌السلام که برای تشرف به محضر امام زمان است مفید است. (8)

د. حضور عدد چهل در سایر روایات

در روایات دیگری نیز عدد چهل دیده می‌شود. ازجمله در حدیثی درباره حفظ چهل حدیث آثار معنوی ویژه‌ای بیان شده است. (9) یا در برخی روایات طبی، دستورهای چهل‌روزه درزمینهٔ ترک برخی امور یا مصرف داروهای خاص ذکر شده است.

مجموع این شواهد نشان می‌دهد که عدد چهل در فرهنگ دینی، عددی دارای کارکرد تربیتی و معنوی و تکوینی است. بااین‌حال، این روایات تنها بیانگر نقش عدد چهل در فرآیندهای تربیتی، معنوی یا حتی درمانی هستند و لزوماً به معنای تشریع «چله‌نشینی» به معنای مصطلح امروزی نیستند.

از تحلیل این روایات می‌توان نتیجه گرفت که در منابع حدیثی، روایت صریحی درباره «چله گرفتن» به معنای رایج آن وجود ندارد. آنچه در روایات دیده می‌شود، توصیه به استمرار در اخلاص، ذکر، توبه و عبادت در مدت‌هایی مانند چهل روز است، بی‌آنکه برای اعمال خاص، چله‌ای معین تشریع شده باشد؛ بنابراین اصل استمرار چهل‌روزه در برخی اعمال معنوی قابل‌فهم است، اما برای «چله‌گیری» با عنوان خاص و برنامه‌های از پیش تعیین‌شده، نص روایی یافت نشد.

2. بررسی مستندات چله‌های رایج

در میان مؤمنان چله‌های گوناگونی رایج است؛ مانند: چله زیارت عاشورا، چله صلوات، چله ختم سوره یاسین، چله برخی دعاها، چله موسوم به «چله کلیمیه» و...

چنان‌که گذشت، در روایات به چنین چله‌های خاصی تصریح نشده است. بااین‌حال، در بررسی این مسئله باید میان دو امر تفکیک کرد.

الف. اصل مشروعیت عمل

بسیاری از اعمالی که در این چله‌ها انجام می‌شود، خود در روایات مورد توصیه قرار گرفته‌اند؛ مانند خواندن قرآن، صلوات فرستادن یا زیارت امام حسین علیه‌السلام؛ بنابراین اصل انجام این اعمال نه‌تنها اشکالی ندارد، بلکه در متون دینی دارای فضیلت فراوان است.

ب. تعیین عدد چهل برای آن عمل خاص

اما اینکه روایتی به‌طور خاص دستور دهد عملی معین دقیقاً به مدت چهل روز انجام شود، در منابع حدیثی یافت نمی‌شود.

برای مثال، زیارت عاشورا در منابع معتبر حدیثی مانند کامل الزیارات ابن قولویه و مصباح المتهجد شیخ طوسی نقل شده و فضیلت فراوانی برای آن بیان گردیده است؛ اما توصیه به قرائت آن به مدت چهل روز به‌صورت یک «چله» در منابع حدیثی اولیه به‌صراحت دیده نمی‌شود و بیشتر در توصیه‌های برخی علما و بین عموم مردم رواج یافته است.

ازاین‌رو، می‌توان گفت که اگرچه عدد چهل در روایات دارای اهمیت خاصی است و در برخی موارد برای تزکیه نفس و استمرار عبادت آثار ویژه‌ای ذکر شده است، اما بسیاری از چله‌های رایج در میان مردم، مستند حدیثی مستقیم ندارند.

بنابراین، اگر انجام یک عمل عبادی به مدت چهل روز به‌عنوان برنامه‌ای شخصی یا توصیه‌ای اخلاقی انجام شود، اشکالی نخواهد داشت؛ اما اگر ادعا شود که درباره آن عمل خاص، روایت قطعی در تعیین عدد چهل وجود دارد، چنین ادعایی نیازمند دلیل معتبر حدیثی است.

نتیجه:

بررسی روایات نشان می‌دهد که عدد چهل در متون دینی دارای نوعی کارکرد تربیتی و معنوی است و در موارد متعددی استمرار چهل‌روزه در اخلاص، ذکر، دعا، توبه و دیگر حالات معنوی مورد توجه قرار گرفته است. بااین‌حال، در منابع حدیثی روایت صریحی که «چله گرفتن» به معنای رایج امروز ـ یعنی انجام عملی خاص در مدت چهل روز با دستور مشخص ـ را تشریع کرده باشد، یافت نمی‌شود. ازاین‌رو بسیاری از چله‌های رایج در میان مردم، گرچه مبتنی بر اعمالی مشروع و مستحب هستند، اما تعیین عدد چهل برای آن‌ها مستند حدیثی مستقیم ندارد؛ بنابراین انجام چنین برنامه‌هایی به‌عنوان یک روش شخصی برای استمرار در عبادت اشکالی ندارد، ولی نسبت دادن آن‌ها به‌عنوان دستور خاص روایی نیازمند دلیل معتبر حدیثی است.

پی‌نوشت‌ها:

1. ابن‌بابویه، محمد بن على‏، عیون أخبار الرضا علیه السلام، محقق / مصحح: لاجوردى، مهدى‏، تهران: نشر جهان‏، 1378 ق، ج‏2، ص 69، ح 321.

2. کلینى، محمد بن یعقوب‏، الکافی، محقق / مصحح: غفارى علی‌اکبر و آخوندى، محمد، تهران: دار الکتب الإسلامیه، 1407 ق‏، ج‏2، ص 16، ح 6.

3. عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشی، محقق / مصحح: رسولى محلاتى، سید هاشم‏، تهران: المطبعه العلمیه، 1380 ق‏، ج‏2، ص 154، ح 49.

4. ابن‌بابویه، محمد بن على‏، علل الشرائع، محقق / مصحح: ندارد، قم: کتاب‌فروشی داورى‏، 1385 ش‏، ج‏2، ص 426، ح 6.

5. ابن شهرآشوب مازندرانى، محمد بن على‏، مناقب آل أبی طالب علیهم‌السلام، محقق / مصحح: ندارد، قم: علامه، 1379 ق، ج‏4، ص 139.

6. مجلسى، محمدباقر بن محمدتقی، بحار الأنوار (ط - بیروت)، محقق / مصحح: جمعى از محققان‏، بیروت: دار إحیاء التراث العربی‏، 1403 ق‏، ج‏16، ص 78.

7. ابن مشهدى، محمد بن جعفر، المزار الکبیر، محقق / مصحح: قیومى اصفهانى، جواد، قم: دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‏، ص 663.

8. مجلسى، محمدباقر بن محمدتقی، بحار الأنوار (ط - بیروت)، محقق / مصحح: جمعى از محققان‏، بیروت: دار إحیاء التراث العربی‏، 1403 ق‏، ج‏53، ص 325.

9. کلینى، محمد بن یعقوب‏، الکافی، محقق / مصحح: غفارى علی‌اکبر و آخوندى، محمد، تهران: دار الکتب الإسلامیه، 1407 ق‏، ج‏1، ص 49، ح 7.

منظور از جبت و طاغوت اهل کتاب چیست؟
یهودیان مدینه پس از اُحد برای جلب حمایت مشرکان مکه علیه اسلام، به بت‌های آنان سجده کردند و آیه ۵۱ سوره نساء این نفاق و ایمان به جبت و طاغوت را نکوهش کرد.

پرسش:

قرآن از ایمان آوردن گروهی از اهل کتاب به جبت‌و‌طاغوت خبر داده است. این گروه از اهل کتاب چه کسانی بودند؟ منظور از جبت‌و‌طاغوت چیست؟ مقصود از ایمان آوردن اهل کتاب به آن‌ها چیست؟

پاسخ:

آیه 51 سوره نساء ایمان آوردن گروهی از اهل کتاب به جبت‌و‌طاغوت و سخن ایشان مبنی بر اینکه کافران از مؤمنان هدایت‌یافته‌ترند، بازگو می‌کند:

«أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ اَلطّٰاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدىٰ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً؛

آیا به کسانی که بهره‌ای اندک از [دانش] کتاب [تورات و انجیل] به آنان داده شده ننگریستی که به جبت‌و‌طاغوت ایمان می‌آورند؟! و درباره کسانی که کافر شده‌اند، می‌گویند: آنان از کسانی که ایمان آورده‌اند، راه‌یافته‌ترند

نزول آیه 51 سوره نساء

بعد از غزوه اُحد گروهی از یهودیان مدینه به سرکردگی حی بن اخطب و کعب بن اشرف به مکه رفتند تا با مشرکان مکه بر ضد اسلام و پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله متحد شوند. مشرکان به یهودیان گفتند که هم شما و هم محمد اهل کتاب هستید و شاید شما با او هم‌دست شده‌اید و می‌خواهید از این طریق ما را نابود کنید. یهودیان منکر شدند، اما مشرکان گفتند: ما تنها زمانی سخن شمارا باور می‌کنیم که به بت‌های ما سجده کنید. یهودیان برای این‌که مشرکان را راضی و با خود همراه کنند به بت‌ها سجده کردند! در ادامه، مشرکان از یهودیان پرسیدند: به باور شما ما هدایت‌یافته‌تر هستیم یا مسلمانان؟ یهودیان به مشرکان گفتند: به خدا سوگند آئین شما از آئین محمد بهتر است! در این هنگام آیه 51 سوره نساء نازل شد. (1)

بت‌پرستی یهودیان

شاید کسی بگوید یهودیان هرچند به پیامبر خدا ایمان نیاوردند و کافر شدند، اما بت‌پرست نبوده‌اند و بعید است به بت‌ها سجده کرده باشند؛ اما این اشکال ناشی از ناآشنایی با تاریخ بنی‌اسرائیل است. یکی از گناهانی که آنان بارها در طول تاریخ خود مرتکب شده‌اند، بت‌پرستی است. مشهورترین نمونه آن داستان گوساله‌پرستی آنان در غیاب حضرت موسی است، (2) اما این تنها باری نبوده که مرتکب این گناه شده‌اند. برای نمونه، پس از این‌که بنی‌اسرائیل از دریای سرخ شکافت و از آن گذر کردند، به قومی رسیدند که مشغول پرستش بت‌ها بودند. با کمال تعجب آنان از حضرت موسی معبودانی همانند معبودان آن قوم خواستند تا آن‌ها را بپرستند. (3) مطابق کتاب مقدس نیز بنی‌اسرائیل فقط به خاطر همراهی با زنان بت‌پرست، حاضر شدند در مراسم قربانی برای بت‌ها شرکت کنند و به بت‌های آنان سجده کنند:

1 و اسرائیل‌ در شِطّیم‌ اقامت‌ نمودند و قوم‌ با دختران‌ موآب‌ زنا کردن‌ گرفتند 2 زیرا که‌ ایشان‌ قوم‌ را به‌ قربانی‌های‌ خدایان‌ خود دعوت‌ نمودند. پس‌ قوم‌ می‌خوردند و به‌ خدایان‌ ایشان‌ سجده‌ می‌نمودند. 3 و اسرائیل‌ به‌ بعل‌ فغور ملحق‌ شدند و غضب‌ خداوند بر اسرائیل‌ افروخته‌ شد. 4 و خداوند به‌ موسی‌ گفت‌ که‌: «تمامی‌ رؤسای‌ قوم‌ را گرفته‌، ایشان‌ را برای‌ خداوند پیش‌ آفتاب‌ به‌ دار بکش‌ تا شدت‌ خشم‌ خداوند از اسرائیل‌ برگردد.» 5 و موسی‌ به‌ داوران‌ اسرائیل‌ گفت‌ که‌: «هر یکی‌ از شما کسان‌ خود را که‌ به‌ بعل‌ فغور ملحق‌ شدند، بکشید.» (4)

نمونه دیگر آن در زمان حضرت داود علیه‌السلام است:

11 و بنی‌اسرائیل‌ در نظر خداوند شرارت‌ ورزیدند و بَعْلها را عبادت‌ نمودند. 12 و یهوه‌ خدای‌ پدران‌ خود را که‌ ایشان‌ را از زمین‌ مصر بیرون‌ آورده‌ بود، ترک‌ کردند و خدایان‌ِ غیر را از خدایان‌ طوایفی‌ که‌ در اطراف‌ ایشان‌ بودند پیروی‌ نموده‌، آن‌ها را سجده‌ کردند و خشم‌ خداوند را برانگیختند. 13 و یهوه‌ را ترک‌ کرده‌، بعل‌ و عشتاروت‌ را عبادت‌ نمودند. (5)

در زمان جِدْعُون نیز همین کار را تکرار کردند:

33 و واقع‌ شد بعد از وفات‌ جِدْعُون‌ که‌ بنی‌اسرائیل‌ برگشته‌، در پیروی‌ بعلها زنا کردند و بعل‌ بَرِیت‌ را خدای‌ خود ساختند. 34 و بنی‌اسرائیل‌ یهوه‌، خدای‌ خود را که‌ ایشان‌ را از دست‌ جمیع‌ دشمنان‌ ایشان‌ از هر طرف‌ رهایی‌ داده‌ بود، به‌ یاد نیاوردند. (6)

با جست‌وجوی تعبیر «خدایان غیر» در کتاب مقدس یهودیان، متوجه می‌شویم خداوند مدام بنی‌اسرائیل‌ را از پرستش خدایان غیر نهی می‌کند و بازمی‌دارد که بیانگر تمایل آنان به این گناه است.

جبت‌و‌طاغوت

درباره این‌که منظور از جبت‌و‌طاغوت چیست، آرای مختلفی از سوی مفسران مطرح شده است:

1. جبت‌و‌طاغوت هر غیر خدایی است که پرستیده شود. این دو کلمه برای هرکس که در نهایتِ شرّ و فساد باشد، به کار می‌رود. منظور از آن‌دو در این آیه، دو بتی هستند که یهودیان برای راضی کردن مشرکان مکه، به آن‌ها سجده کردند؛ (7)

2. منظور از جبت‌و‌طاغوت حی بن اخطب و کعب بن اشرف هستند؛ چراکه یهودیان مدینه چشم‌وگوش‌بسته از آنان پیروی و به بت‌ها سجده کردند؛ (8)

3. «جبت» بت‌ها و «طاغوت» کسانی هستند که خود را به‌عنوان سخن‌گوی بت‌ها معرفی و مردم را به پرستش آن‌ها دعوت می‌کردند؛ (9)

4. «جبت» هر غیر عاقل و «طاغوت» هر عاقلی است که به‌جای خدا پرستیده می‌شود؛ (10)

5. «جبت» سحر و «طاغوت» شیطان است؛ (11)

6. «جبت» ساحر و «طاغوت» کاهن است. (12)

هرچند جبت‌و‌طاغوت معنایی کلی و درنتیجه، مصادیق متعددی دارند، اما با توجه به سبب نزول ذکرشده برای آیه 51 سوره نساء، به نظر می‌رسد قول اول درست باشد و مصداق جبت‌و‌طاغوت در این آیه، بت‌های مشرکان باشند. (13)

نتیجه:

یهودیان مدینه پس از غزوه اُحد به مکه رفتند تا با مشرکان این شهر علیه اسلام متحد شوند و آنان را برای هجوم به مدینه تشویق و تحریک کنند. مشرکان گفتند: چون هم شما و هم محمد اهل کتاب هستید، شاید شما با او هم‌دست شدید تا از این طریق ما را نابود کنید. یهودیان منکر شدند، اما مشرکان گفتند: تنها زمانی خیالمان از شما راحت می‌شود و با شما همکاری می‌کنیم که به بت‌های ما سجده کنید. یهودیان برای این‌که مشرکان با آنان علیه اسلام همکاری کنند، به بت‌ها سجده کردند. خداوند با نزول آیه 51 سوره نساء از ایمان اهل کتاب به جبت‌و‌طاغوت خبر داد و آنان را مذمت کرد.

برای مطالعه بیشتر:

ژیان، فاطمه، «عبرتی از علل و عوامل انحرافات یهود در قرآن»، حسنا، تابستان و پاییز 1389 ش، ش 5 و 6، صص 134-167.

پی‌نوشت‌ها:

1. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 378؛ طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏5، ص 85؛ طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 223؛ سمرقندى، نصر، تفسیر السمرقندى المسمى بحر العلوم‏، محقق: عمر عمروی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج‏1، ص 309.

2. سوره بقره، آیه‌های 51-54. خرو 32: 8: «و به‌زودی‌ از آن‌ طریقی‌ که‌ بِدیشان‌ امر فرموده‌ام‌، انحراف‌ ورزیده‌، گوساله ریخته‌ شده‌ برای‌ خویشتن‌ ساخته‌اند و نزد آن‌ سجده‌ کرده‌ و قربانی‌ گذرانیده‌، می‌گویند که‌ ای‌ اسرائیل‌ این‌ خدایان‌ تو می‌باشند که‌ تو را از زمین‌ مصر بیرون‌ آورده‌اند.»

3. سوره اعراف، آیه 138.

4. اعداد 25.

5. داوران 2.

6. داوران 8.

7. ابن ‏قتیبه، عبدالله بن مسلم‏، تفسیر غریب القرآن، بیروت، دار و مکتبه الهلال‏، چاپ اول، 1411 ق، ص 113؛ طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج 5، ص 83؛ فخر رازی، محمد، مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1420 ق، ج 10، ص 101.

8. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 379؛ فراء، یحیى بن زیاد، معانى القرآن، قاهره، الهیئه المصریه العامه للکتاب‏، چاپ دوم، 1980 م، ج‏1، ص 273؛ نحاس، احمد بن محمد، اعراب القرآن، بیروت، دار الکتب العلمیه، بیروت، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، 1421 ق، ج‏1، ص 219.

9. طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج‏3، ص 223

10. صادقى تهرانى، محمد، الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن و السنه، قم، فرهنگ اسلامى، چاپ دوم، 1406 ق، ج‏7، ص 116.

11. سمرقندى، نصر، تفسیر السمرقندى المسمى بحر العلوم‏، محقق: عمر عمروی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج‏1، ص 309.

12. طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر الطبرى)، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏5، ص 83.

13. برخی در مقام نقد این قول گفته‌اند: «منظور از جبت‌و‌طاغوت بت‌های مردم مکه نیست زیرا در آیه چنین آمده است که آن‌ها [یهودیان] به جبت‌و‌طاغوت ایمان دارند و مى‏‌دانیم که آن‌ها به بت‌های مشرکان ایمان نداشتند و اگر هم داستانى که در بالا گفته شد درست باشد، آن‌ها براى مصلحتى به‌طور موقت در برابر دو بت کرنش کردند و این غیر از ایمان قلبى به آن بت‌هاست بخصوص اینکه کلمه «یؤمنون» حالت استمرار را مى‏‌رساند یعنى آن‌ها همواره به جبت‌و‌طاغوت ایمان دارند. از این گذشته طاغوت به هر نوع معبود باطل چه بت و چه انسان و یا هر پدیده دیگر گفته مى‌‏شود و بر اساس روایات، تعبیر «جبت‌و‌طاغوت» معمولاً به انسان‌های طغیانگری که مردم را از راه حق بازمی‌دارند اطلاق مى‌‏شود. با توجه به مطالب بالا به نظر مى‏‌رسد منظور از جبت‌و‌طاغوت در آیه شریفه، علما و سران یهود باشد که مردم را از راه حق بازداشته و مانع ایمان آن‌ها به اسلام مى‏‌شدند، لذا به آن‌ها جبت‌و‌طاغوت گفته شده است.» جعفرى، یعقوب،‏ تفسیر کوثر، قم، انتشارات هجرت، چاپ اول، 1376 ش، ج‏2، ص 460؛ اما اشکال دوم وارد نیست، چراکه جبت‌و‌طاغوت نام بت خاصی نیست؛ بلکه مصداق آن دو عنوان عام و کلی در این داستان بت‌ها بوده‌اند؛ همان‌طور که جبت‌و‌طاغوت نام شخص خاصی نیستند، اما می‌شود از آن‌ها علمای یهود اراده شود.

شیوه تبیین فلسفه احکام الهی برای نوجوانان و جوانان
فلسفه احکام الهی بر پایه خدامحوری و بندگی استوار است و بهره‌گیری از حکمت‌های دنیوی برای اقناع مخاطب، نباید جایگاه اصلی آن را به عنوان شریعتی الهی متزلزل کند.

پرسش:

در تبیین فلسفه احکام الهی برای نوجوانان و جوانان، آیا باید همیشه بحث را از خدا و عبودیت آغاز کرد، یا می‌توان از فواید روان‌شناختی، اجتماعی و علمی احکام نیز بهره گرفت؟ نسبت این شیوه‌ها با خدامحوری چیست؟

پاسخ:

در بحث از فلسفه احکام الهی، یکی از پرسش‌های مهم این است که احکام شرعی را با چه زبانی و از چه زاویه‌ای باید برای مخاطب تبیین کرد. برخی بر آغاز از مبانی اعتقادی و عبودیت تأکید می‌کنند و برخی دیگر توضیح آثار روانی، اجتماعی یا علمی احکام را برای اقناع مخاطب مفیدتر می‌دانند. برای داوری درست دراین‌باره، باید هم جایگاه خدامحوری در تبیین احکام روشن شود و هم نسبت آن با شیوه‌های مختلف بیان فلسفه احکام مورد توجه قرار گیرد. در این زمینه، توجه به چند نکته می‌تواند راهگشا باشد.

 

نکاتی در باره شیوۀ تبیین فلسفه احکام

 

نکته اول: اصل خدامحوری در تبیین فلسفه احکام

در تبیین فلسفه احکام الهی، به‌ویژه برای نوجوانان و جوانان، باید به این نکته اساسی توجه داشت که اصل در این تبیین، خدامحوری است. اگر احکام الهی به‌گونه‌ای توضیح داده شوند که نسبت آن‌ها با خداوند، ربوبیت او و مسیر بندگی انسان نادیده گرفته شود، فهم ما از شریعت ناقص خواهد شد.

البته خدامحوری به این معنا نیست که در همه موارد، باید بحث را مستقیماً از خداوند آغاز کرد. گاهی برای همراه کردن مخاطب، لازم است از مقدماتی سخن گفته شود که برای او قابل‌فهم‌تر و پذیرفتنی‌تر است؛ همان‌گونه که حضرت ابراهیم علیه‌السلام نیز در دعوت مخاطبان خود، سیر استدلالی متناسبی را دنبال کرد و از اموری بهره گرفت که برای آنان آشناتر بود؛ مثلاً:

• حضرت ابراهیم علیه‌السلام در مواجهه با مردمی که دل‌بسته اجرام آسمانی بودند، بحث را از همان چیزهایی آغاز کرد که برای آنان عظمت و جاذبه داشت؛ یعنی ستاره، ماه و خورشید. سپس با غروب کردن آن‌ها نشان داد که موجودی که افول می‌کند، شایسته ربوبیت و پرستش نیست. (1)

• در جامعه‌ای که بت‌ها در مرکز توجه مردم قرار داشتند، حضرت ابراهیم علیه‌السلام برای بیدار کردن ذهن آنان، بت‌ها را شکست و بت بزرگ را باقی گذاشت تا زمینه‌ای برای تفکر و احتجاج فراهم شود. وقتی مردم بازگشتند، با یک پرسش تکان‌دهنده روبه‌رو شدند که اگر این بت‌ها قدرت دفاع از خود ندارند، چگونه می‌توانند معبود باشند؟ (2)

بنابراین، ممکن است نقطه آغاز استدلال، امری عقلی، وجدانی، تجربی یا اجتماعی باشد، اما جهت و مقصد نهایی بحث باید الهی و توحیدی باقی بماند.

 

نکته دوم: رعایت تناسب در توضیح احکام با نوع مخاطب

در توضیح حکمت احکام، نمی‌توان یک شیوه ثابت را برای همه مخاطبان کافی دانست. ممکن است برای یک نفر، آغاز از مبانی اعتقادی و نسبت انسان با خداوند راهگشا باشد و برای دیگری، شروع از آثار تربیتی، روانی یا اجتماعی حکم، زمینه فهم را فراهم‌تر کند. ازاین‌رو، اگر در تبیین برخی احکام، ابتدا از فواید ملموس آن‌ها سخن گفته شود، این روش لزوماً نادرست نیست؛ به‌شرط آنکه مخاطب در همان سطح متوقف نشود و درنهایت دریابد که این احکام، پیش از آنکه صرفاً مفید باشند، الهی‌اند و در چارچوب بندگی معنا پیدا می‌کنند. برای مثال، در مورد فلسفه‌ی قربانی کردن در اسلام، می‌توان به فوایدی مانند توزیع ثروت و حمایت از نیازمندان اشاره کرد، اما باید درنهایت نشان داد که هدف غایی و اصلی این حکم، کسب تقوا و ایجاد ارتباط عمیق معنوی میان انسان و خداوند است. (3)

 

نکته سوم: احکام الهی و امتداد هدایت عقلی و فطری‌

در بیان فلسفه احکام، باید روشن شود که احکام شرعی صرفاً مجموعه‌ای از توصیه‌های پراکنده برای بهبود زندگی دنیوی نیستند، بلکه جلوه‌ای از هدایت الهی‌اند. خداوند، خالق و مالک انسان و جهان است و از سرِ خیرخواهی، انسان را آفریده و برای رشد و تعالی او، راه هدایت را گشوده است. از همین رو، عقل، فطرت و وجدان را در اختیار بشر قرار داده و برای تکمیل این هدایت، دین و شریعت را نازل کرده است تا انسان را در شناخت «هست‌ها» و «بایدها» یاری دهد. (4)

 بنابراین، آنچه در قالب احکام الهی به انسان رسیده، در امتداد عقل سلیم و وجدانیات فطری قرار دارد و عمل به آن، به‌سود انسان است نه خداوند؛ زیرا خداوند از هرگونه نیاز و نقص منزه است:

 «یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ.» (5)

 

نکته چهارم: استفاده از علوم بشری در تبیین حکمت احکام

اگر در توضیح برخی احکام، مانند روزه، نماز، حجاب یا پرهیز از خودارضایی، به مصالح و مفاسد آن‌ها اشاره کنیم (6) و در این راستا، از یافته‌های روان‌شناسی، پزشکی یا دیگر علوم بهره گرفته شود، اصل این کار نادرست نیست. این علوم می‌توانند بخشی از آثار، برکات و حکمت‌های احکام را برای مخاطب روشن‌تر کنند. همچنین در برخی موضوعات اجتماعی و سیاسی نیز ممکن است استفاده از دانش‌های مربوط، به فهم بهتر موضوع کمک کند.

اما باید توجه داشت که این آثار، همه حقیقت حکم نیستند. احکام الهی را نباید تنها بر پایه فواید دنیوی آن‌ها تفسیر کرد؛ زیرا در این صورت، شریعت به سطح یک سلسله توصیه سودمند دنیایی تقلیل می‌یابد، درحالی‌که حقیقت آن، فراتر از این سطح و ناظر به تربیت انسان به‌صورت همه‌جانبه (دنیایی و اخروی، یا به تعبیر دیگر، مادی و معنوی) است.

 

نکته پنجم: تفاوت میان حکمت‌های قابل‌فهم و علت نهایی حکم

در تبیین فلسفه احکام، یکی از نکات بسیار مهم آن است که میان آنچه به‌عنوان حکمت و فایده یک حکم شناخته می‌شود، با علت نهایی و تمام‌عیار آن حکم خلط نشود. ما در بسیاری از موارد، برخی آثار و مصالح احکام را می‌فهمیم، اما این به معنای احاطه کامل بر همه اسرار و علل تشریع نیست. ازاین‌رو، اگر برخی فواید یک حکم به‌صورت یقینی قابل اثبات است، می‌توان آن‌ها را بیان کرد؛ اما اگر برخی مطالب تنها در حد احتمال، تحلیل یا حدس‌ باشند، باید به همان صورت احتمالی مطرح شوند. این دقت، هم ازنظر علمی لازم است و هم ازنظر تربیتی؛ زیرا اگر مخاطب گمان کند که تمام اعتبار یک حکم وابسته به چند فایده ظنی است، با متزلزل شدن آن فواید، اصل التزام او به حکم نیز آسیب خواهد دید.

 

نکته ششم: جایگاه اساسی اعتماد به خداوند علی‌رغم روشن نبودن حکمت حکم

همیشه فلسفه همه احکام برای ما روشن نیست. در چنین مواردی، انسان مؤمن باید به علم، حکمت و خیرخواهی خداوند اعتماد کند. این اعتماد، نه نشانه تعطیل عقل، بلکه نشانه پذیرش محدودیت فهم انسان در برابر علم نامتناهی خدا است. افزون بر این، هدف اصلی از امتثال احکام، صرفاً دستیابی به فواید مادی و روانی نیست، بلکه اصل در آن، سرسپردگی به خداوند و تقواپیشگی در برابر اوست. همین تقواست که گذشته از آثار دنیوی و اخروی احکام، زمینه هدایت بیشتر و گشایش در مسیر زندگی را فراهم می‌آورد:

 «وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا.» (7)

 این وعده‌ی تخلف‌ناپذیر الهی است که هر کس تقوا را پیشه‌ی خود سازد، خداوند او را در بن‌بست‌های زندگی تنها نگذارده و راه برون‌رفت از مشکلات را فراروی او می‌گشاید.

نتیجه:

درمجموع، در تبیین فلسفه احکام باید از یک‌سو محوریت خداوند، ربوبیت او و جایگاه شریعت در رشد انسان حفظ شود و از سوی دیگر، زبان بیان متناسب با فهم مخاطب انتخاب گردد. بهره‌گیری از عقل، وجدان، تجربه و یافته‌های علمی در توضیح حکمت برخی احکام، امری پذیرفتنی و گاه لازم است؛ اما این امور نباید جایگزین اصل الهی بودن احکام شوند. راه درست آن است که از هر مدخل مناسب برای اقناع مخاطب استفاده شود، ولی درنهایت روشن گردد که احکام الهی، پیش از آنکه صرفاً سود دنیایی داشته باشند، تجلی هدایت خداوند برای رساندن انسان به رشد همه‌جانبه در دنیا و آخرت هستند.

پی‌نوشت‌ها:

1. برای نمونه: سوره انعام، آیات 76-79: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّی فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِینَ ...»

2. سوره انبیاء، آیات 57-64: «وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ ...»

3. سوره حج، آیه 37: «لَنْ یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنْکُمْ»

4. برای مطالعه بیشتر، رک: مصباح یزدی، محمدتقی، معارف قرآن: راه و راهنماشناسی، قم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، 1397 ش، ج 4 و 5، ص 103-112.

5. سوره فاطر، آیه 15.

6. برای نمونه، خداوند در آیه 45 سوره عنکبوت، در توضیح فایده نماز به این حقیقت اشاره دارد که نماز و یاد خدا انسان را از ارتکاب فساد بازمی‌دارد: «وَأَقِمِ الصَّلَاهَ إِنَّ الصَّلَاهَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ»

7. سوره طلاق، آیه 2.

کار هنری پیامبران و امامان
پیامبران وامامان همواره به هنر و کاربردهای آن توجه داشته‌اند و خود نیز در هنرهایی مانند خیاطی،خطاطی،موسیقی،فلزکاری،بافندگی وزیبانویسی مهارت اهتمام نشان می‌دادند

پرسش:

کدام امامان و پیامبران کار هنری انجام می‌دادند؟

 

پاسخ:

در حدیثی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمده است:

 «إنّ الله جمیل و یُحبّ الجمال ...؛

 خدای متعال زیباست و زیبایی را دوست دارد

 در فرهنگ دینی و اسلامی به هنر ارج نهاده شده است؛ البته هنری که موافق با ارزش‌های اخلاقی و انسانی بوده و به‌نوعی تجلّی و نمایانگر فضیلت، اخلاق و حقیقت باشد. درواقع، انتقال مفاهیم و نیز تأثیرگذاری در ذهن و روح انسان‌ها در قالب هنر، بسیار راحت‌تر و بهتر انجام می‌گیرد.

با جستجو در لابلای تاریخ، می‌توان مواردی را پیدا کرد که برخی پیامبران و امامان یا به کارهای هنری می‌پرداختند و یا نوع فعالیت آنان جزء صنایع‌دستی محسوب می‌شد. برای نمونه، به مواردی اشاره می‌کنیم:

 

1. هنر خطاطی

در تاریخ آمده است که حضرت ادریس علیه‌السلام نخستین کسی بود که از قلم برای نوشتن بهره برد. (1) از دستورالعمل امام علی علیه‌السلام برای خوشنویسی می‌توان اهتمام ایشان به هنر زیبانویسی را دریافت. حضرت در دستوری که به کاتب خود عبیدالله بن ابى رافع می‌دهد، چهار راهکار را برای زیبانویسی می‌فرماید: «مرکّب دوات خود را با گذاشتن لیقه در آن، تنظیم کن و نوک قلمت را طولانى نما و میان سطرها فاصله بینداز و فاصله بین حروف را کم کن که این به جلوه و زیبایى خط می‌افزاید.» (2)

 از فرمایش امام همچنین می‌توان فهمید که حضرت شخصاً بسیار زیبا می‌نوشتند و مراعات این امور را داشتند.

 

2. هنر صدای خوش

پیامبری که می‌توان این هنر را به وی نسبت داد، حضرت داوود علیه‌السلام است. وی بسیار خوش‌صدا بود به‌گونه‌ای که امام صادق علیه‌السلام در وصف آن فرمودند: «داوود به‌سوی دشت و بیابان خارج گردید، درحالی‌که زبور را می‌خواند؛ هنگامی‌که زبور را تلاوت می‌کرد، هیچ کوه و سنگ و پرنده‌اى نبود، مگر این‌که با او هم‌صدا می‌شد.» (3)

 امام سجاد علیه‌السلام نیز صدای بسیار زیبایی داشتند، در روایتی چنین آمده است: «على بن حسین (علیهماالسلام،) قرآن را از همه مردم خوش‌تر می‌خواند، به‌طوری‌که وقتى سقّاها از در خانه حضرت می‌گذشتند، می‌ایستادند و به صداى قرآن خواندن ایشان گوش می‌کردند.» (4)

 

3. هنر فصاحت و بلاغت در نوشتار و گفتار

اگر فصاحت و بلاغت را نیز نوعی هنر بدانیم که درواقع نیز این‌چنین است، حضرت امیر علیه‌السلام در این زمینه حقیقتاً امیر سخن و یک هنرمند تمام‌عیار در استخدام کلمات و عبارات در عالی‌ترین سطح از ادبیات عرب هستند. نهج‌البلاغه ایشان به‌عنوان یک سند ماندگار در این زمینه در اختیار ماست. همچنین خطبه بی‌نقطه (5) و نیز خطبه بدون الف (6) ایشان به‌عنوان یک شاهکار ادبی محسوب می‌شود. همچنین می‌توان در این زمینه به صحیفه سجادیه امام زین‌العابدین علیه‌السلام اشاره کرد که علاوه بر دارا بودن عالی‌ترین سطوح ادبیات عرب، از مفاهیم بسیار بلند و پرمغز برخوردار است.

همچنین از امام هادی علیه‌السلام اَشعاری به یادگار مانده است. هنگامی‌که متوکل حضرت را به بزم شراب وارد کرد و قصد داشت تا با این کار از قداست و جایگاه حضرت بکاهد و ایشان را بدنام سازد، حضرت هادی علیه‌السلام فرمودند:

 «به خدا سوگند! هرگز گوشت و خون من با شراب آمیخته نشده، مرا از این عمل معاف بدار

 سپس متوکل از امام درخواست کرد شعری بسرایند تا رونق‌بخش آن مجلس باشد. حضرت نیز ابیاتی را سرودند که سبب گریستن جمع حاضر و شخص متوکل شد. این شعر در منابع حدیثی شیعه موجود است. (7)

 

4. هنر بافندگی

به برخی از انبیاء هنر بافندگی که صنعت دستی است، نسبت داده شده است. برای مثال حضرت داوود علیه‌السلام علاوه بر اینکه صدای دل‌نشینی داشت، از جانب خدای متعال به روش نرم کردن آهن برای زره بافی، دست یافته بود. (8) درواقع، ایشان از طریق زره بافی امرارمعاش می‌کرد. (9) فرزند ایشان حضرت سلیمان علیه‌السلام نیز در حصیربافی و ساختن زنبیل مهارت داشت و علیرغم اینکه حکومت جهانی داشت، از این طریق امورات زندگی خود را می‌گذراند. (10)

نتیجه‌گیری:

هنر و هنرمند از نگاه اسلام اگر منعکس‌کننده ارزش‌ها و حقایق و فضایل اخلاقی باشند، نه‌تنها پسندیده و مُجاز بوده، بلکه برای تأثیرگذاری در ذهن و رفتار مخاطب بسیار سفارش شده است. در میان پیامبران و امامان برخی به امور هنری می‌پرداختند. برای نمونه حضرت ادریس نخستین کسی بود که خیاطی و خطاطی می‌کرد و یا حضرت داوود زنبیل می‌بافت و زره می‌ساخت و بسیار خوش‌صدا بود. حضرت سلیمان نیز با دستان خویش حصیر و زنبیل می‌بافت و امرارمعاش می‌کرد. درنهایت، امام علی علیه‌السلام نیز در نگارش خط، بسیار به زیبانویسی و رعایت اصول نگارش تأکید داشتند. خود ایشان نیز دو خطبه بدون الف و بدون نقطه با مفاهیم بسیار بلند و ناب دارند که نشانگر هنر ایشان در فصاحت و بلاغت ادبیات عرب است.

پی‌نوشت‌ها:

1. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، اساطیر، چ پنجم، 1375 ش، ج 1، ص 113.

2. سید رضی، محمد بن حسن، نهج‌البلاغه، تصحیح صبحی صالح، هجرت، قم، چاپ اول، 1414 ق، ص 530، حکمت 315.

3. شیخ صدوق، محمد بن علی، کمال‌الدین، تحقیق علی‌اکبر غفاری، تهران، نشر اسلامیه، چاپ دوم، 1395 ش، ج 2، ص 524.

4. شیخ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، قم، دارالحدیث، چاپ اول، ۱۴۲۹ ق، ج 4، ص 633.

5. محمودی، محمدباقر، نهج السعاده فی مستدرک نهج‌البلاغه، تصحیح عزیز آل‌طالب، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۶ ش، ج ۱، ص ۱۰۹–۱۱۱.

6. ابن‌ابی‌الحدید، عبدالحمید بن هبه‌الله، شرح نهج‌البلاغه، قم، مکتبه آیه‌الله المرعشی النجفی، ۱۴۰۴ ق.ج ۱۹، ص ۱۴۰-۱۴۳.

7. علامه مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، تحقیق جمعی از محققان، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، 1403 ق، ج 50، ص 211-213.

8. انبیاء، 80.

9. شیخ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، قم، دارالحدیث، چاپ اول، ۱۴۲۹ ق، ج ۹، ص ۵۳۹.

10. دیلمی، حسن بن محمد، ارشاد القلوب، قم، نشر شریف رضی، چاپ اول، 1412 ق، ج 1، ص 157.

پیامدهای مادی و دنیوی قطع رحم
قطع رحم گناهی خانمان‌سوز است که با بریدن پیوند انسان با خداوند و جامعه، موجب تباهی عمر، رزق و آرامش در دنیا و آخرت می‌شود.

پرسش:

قطع رحم چه عواقب و پیامدهای مادی و دنیوی دارد؟

پاسخ:

صلۀ ‌رحم در نظام ارزشی اسلام، نه توصیۀ اخلاقیِ حاشیه‌ای، بلکه یکی از ارکان قوام‌بخشِ پیوندهای اجتماعی و معنوی است. در مقابل، «قطع رحم» یکی از گناهان کبیره است که نه‌تنها سلامت روح و روان فرد را متزلزل می‌کند، بلکه در ابعاد دنیوی نیز تعادل زندگی مادی و اجتماعی انسان را برهم‌می‌زند. نظام هستی بر پیوستگی و وحدت بنا شده است و شکستن این پیوند خویشاوندی به معنای اعلام جنگ با سنت‌های الهی است که حاکم بر نظم جهان می‌باشد. پیامدهای دنیوی قطع رحم فراتر از کدورت‌های میان‌فردی، تأثیری مستقیم بر رزق، عمر، امنیت و جایگاه اجتماعی فرد می‌گذارد و او را از چتر حمایت‌های غیبی محروم می‌کند. در این نوشتار با استناد به منابع اسلامی، به بررسی ابعاد گوناگون این پدیده شوم می‌پردازیم.

1. کوتاه‌شدن عمر

عمر انسان نه فقط یک عدد، بلکه در گروی کیفیتِ ارتباطات اوست. قطع رحم با ایجاد اضطراب‌های مُزمِن و محروم‌کردن انسان از دعای خیرِ بستگان، از ظرفیت حیاتی فرد می‌کاهد. امام صادق علیه السلام قطع رحم را از اموری می‌دانند که مرگ را شتاب می‌بخشد؛ گویی این پیوند «نخِ حیات» است و با پاره‌کردن آن، طناب عمر کوتاه می‌شود: «از حالقه بپرهیزید که باعث مرگ انسان می‌.شود پرسیده شد حالقه چیست؟ فرمود: قطع رحم» (1).

2. دوری از رحمت الهی و استحقاق لعن الهی

خداوند در قرآن هشدار می‌دهد که قطع رحم، نتیجۀ روی‌گردانی از خداست و پیامدش لعنت الهی است: «پس اگر [از فرمان الهى] روى برتافتید، آیا این انتظار از شما دور است که در زمین فساد ورزید و رشته خویشاوندى‌تان را پاره کنید؟ آنها کسانى هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته، گوش‌هایشان را کر و چشم‌هایشان را کور کرده است» (2). این نکته نشان می‌دهد که قطع رحم، آغازِ واکنش زنجیره‌ای از گناهان است. وقتی انسان پیوند با خویشاوندان را از بین می‌برد، حریم‌های اخلاقی در ذهن او شکسته می‌شود و به‌راحتی به حقوق دیگران نیز تجاوز می‌کند که نتیجۀ قهری آن، لعنت و دوری از رحمت الهی است. خداوند در آیۀ دیگری از قرآن نیز قاطع رحم را لعن کرده است (3).

3. دیر اجابت‌شدن دعا

دعا نجوای بنده با پروردگار است. بر اساس روایات، وقتی ارتباط با رحم قطع می‌شود، گویی کانال ارتباطیِ میان بنده و خدا مسدود می‌گردد و دیگر خواسته‌های دنیوی و اخروی انسان مستجاب نمی‌شود. بنابراین فرد دعا می‌کند، اما به دلیلِ قطعِ پیوند با خلق خدا، سدّی در برابر استجابتِ خواسته‌هایش ایجاد شده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: «قطع رحم مانع اجابت دعاست» (4).

۴. فقر و تنگدستی

رزق در اندیشه دینی، جریانی جاری است که از طریق ارتباطات صحیح منتقل می‌شود. امیرالمؤمنین علی علیه السّلام در خطبه‌ای می‌فرمایند: «به خدا پناه می‌برم از گناهانی که در نابودی گنهکار شتاب کنند. عبداللّه بن کوّاء یشکری عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، آیا گناهانی هست که در فنای آدمی شتاب کنند؟ فرمود: آری، وای بر تو آن قطع رحم است؛ خانواده‌ای هستند که گرد هم می‌‌آیند و یاری هم می‌کنند و با اینکه اهل گناه‌اند، خداوند به آنها روزی می‌دهد؛ و خانواده‌ای از هم جدا می‌شوند و از یکدیگر می‌بُرند؛ پس خداوند آنها را محروم می‌کند؛ با اینکه اهل تقوا هستند» (5). وقتی انسان با بستگانِ خود در ارتباط نباشد، از فرصت‌های همکاری، همیاری و حمایت‌های عاطفی و مالی آنها محروم می‌شود؛ ازاین‌رو جامعه‌ای که باید حامی او باشد، در برابرش بسته می‌شود.

5. از‌دست‌دادن فرصت‌های مالی

پیوندهای خونی و فامیلی، نخستین خطِ دفاعی انسان در برابر بحران‌هاست. فردی که قطع رحم می‌کند، در واقع «لشکریان خود» را از دست می‌دهد. وقتی پشتوانه فامیلی از بین برود، دشمنان و افراد شرور به‌راحتی بر او مسلط می‌شوند؛ چراکه می‌بینند فرد پشتیبان و یاوری در میان بستگان خود ندارد. به این موضوع در روایات اشاره شده است: «هرگاه مردم قطع رحم کنند، ثروت‌ها در دست افراد شرور قرار می‌گیرد» (6).

6. کدورت و زوال آرامش

انسان فطرتاً موجودی اجتماعی است؛ ازاین‌رو قطع رحم سبب رسوخ کینه و بدبینی در روحِ فرد می‌شود. وقتی کینه در دل جای گرفت، سلامت روان از بین می‌رود و فرد همواره در حالتِ دفاعی یا تهاجمی است. این فضای روانی آلوده، مانع از داشتنِ آرامشِ درونی می‌شود که خود مهم‌ترین سرمایه دنیوی است.

7. درگیری و نزاع‌های خانوادگی

یکی از آثارِ قطع رحم در دنیا، دعواها و کدورت‌های فامیلی است که ممکن است گاه با ضایع‌کردن حقوق فامیل همراه باشد. کسی که حق خویشاوندان را ضایع می‌کند، به نوعی زمینه کدورت و ظلم به دیگران یا ظلم دیگران به خود را فراهم می‌آورد و در ادامه منجر به برخوردهای قضایی و نزاع‌های بی‌پایان می‌شود.

8. خروج از سایۀ رحمت الهی

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند: «رحمت خدا بر قومی که در میانشان قطع‌کنندۀ رحم باشد، نازل نمی‌شود» (7). رحمت الهی به‌مثابۀ بارانِ برکتی است که به زندگی عادی و روزمره، معنا و گشایش می‌دهد. وقتی این رحمت برداشته شود، زندگیِ فرد با وجود تلاش‌های مادی، بی‌برکت می‌شود؛ یعنی پول هست، اما آرامش نیست؛ کار هست، اما موفقیت نیست.

9. ویرانی آبادانی‌ها

خانواده و فامیل، کوچک‌ترین واحدِ آبادانی جامعه هستند. وقتی این واحدها به دلیل قطع رحم از هم بپاشند، خیر و نیکی از سطح خانواده به سطح جامعه سرایت نمی‌کند. امام باقر علیه السلام می‌فرمایند: «قطع رحم خانه‌ها را ویران می‌کند» (8)؛ یعنی پیوندهای مستحکمِ اجتماعی و خانوادگی که ضامن بقای تمدن است، از بین می‌رود.

نتیجه:

پیامدهای دنیوی قطع رحم نشان‌دهندۀ نظام علّی و معلولیِ دقیق در جهان آفرینش است. دین اسلام با قراردادن صلۀ ‌رحم در زمرۀ تکالیف واجب، قصد ایجاد شبکه‌ای از حمایت و الفت میان انسان‌ها دارد که در آن فرد از تنهاییِ مطلق رهایی یابد. قطع این پیوند، درواقع بریدن از منبعی است که خداوند برای آرامش و رشد بشر قرار داده است. وقتی فردی رحم خود را قطع می‌کند، درحقیقت خود را از برکتِ رزق، طول عمر، امنیتِ اجتماعی و حمایت‌های ویژه الهی محروم می‌سازد و راه را برای نفوذ فقر، ذلت و شقاوت در زندگی دنیوی خود هموار می‌کند. بنابراین صلۀ ‌رحم نه یک انتخابِ جانبی، بلکه ضرورتی برای حفظ بقای مادی و تعالیِ دنیوی است. بازارِ عمر و روزی انسان در گروی پیوند با کسانی است که خداوند ایشان را «ارحام» نامیده است؛ بنابراین حفظ این پیوند، درواقع حفظِ حیاتِ سالم و پربرکت در دنیاست.

پی‌نوشت‌ها:

1. «اتَّقُوا الْحَالِقَةَ فَإِنَّهَا تُمِیتُ الرِّجَالَ. قُلْتُ وَ مَا الْحَالِقَهُ؟ قَالَ قَطِیعَهُ الرَّحِمِ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ چ 4، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵ ش، ج ۲، ص ۳۴6).

2. «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ * أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَى أَبْصَارَهُمْ» (محمد: 22 ـ 23).

3. «وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولَئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ» (رعد: 25).

4. «... قَطِیعَةُ الرَّحِمِ تَحْجُبُ الدُّعَاء» (میرزاحسین نورى؛ مستدرک الوسائل؛ قم: [بی‌نا]، 1408 ق، ج 12، ص 334).

5. «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ. فَقَامَ إِلَیهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْکوَّاءِ الْیشْکرِی فَقَالَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَوَ تَکونُ ذُنُوبٌ تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ؟ فَقَالَ نَعَمْ وَیلَک قَطِیعَةُ الرَّحِمِ. إِنَّ أَهْلَ الْبَیتِ لَیجْتَمِعُونَ وَیتَوَاسَوْنَ وَهُمْ فَجَرَهٌ فَیرْزُقُهُمُ اللَّهُ وَإِنَّ أَهْلَ الْبَیتِ لَیتَفَرَّقُونَ وَیقْطَعُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً فَیحْرِمُهُمُ اللَّهُ وَهُمْ أَتْقِیاءُ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ ج 2، ص 348).

6. «إِذَا قَطَّعُوا الْأَرْحَامَ جُعِلَتِ الْأَمْوَالُ فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ ج 2، ص 348).

7. «لَا یُجَالِسُنَا قَاطِعُ رَحِمٍ فَإِنَّ الرَّحْمَةَ لَاتَنْزِلُ عَلَى قَوْمٍ فِیهِمْ قَاطِعُ رَحِم‏» (میرزاحسین نوری؛ مستدرک الوسائل؛ ج 9، ص 107).

8. «وَ إِنَّ الْیَمِینَ الْکَاذِبَهَ وَ قَطِیعَةَ الرَّحِمِ لَتَذَرَانِ الدِّیَارَ بَلَاقِعَ مِنْ أَهْلِهَا» (محمد بن یعقوب کلینی؛ الکافی؛ ج 2، ص 347).

منظور از «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ»
قرآن باور یهودیان به انحصار نبوت وفضل الهی در بنی‌اسرائیل را نفی کرده وتأکید می‌کند که خداوند رحمت ومقام نبوت را براساس حکمت خویش،به هر قومی که بخواهد عطا میکند

پرسش:

منظور از «ید الله مغلوله» چیست؟ چرا یهودیان چنین چیزی را گفتند که واکنش قرآن را به همراه داشت؟ چرا آنان به چنین چیزی باور دارند؟

قرآن باور یهودیان به انحصار نبوت وفضل الهی در بنی‌اسرائیل را نفی کرده و تأکید می‌کند که خداوند رحمت ومقام نبوت را بر اساس حکمت خویش،به هر قومی که بخواهد عطا می‌کند.

پاسخ:

خداوند در آیه 64 سوره مائده اعتقاد یهودیان به بسته‌بودنِ دست خدا را نقل و نقد کرده است:

«وَ قٰالَتِ اَلْیَهُودُ یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ یَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشٰاءُ ...؛

و یهود گفتند: دست خدا بسته است. دست‌هایشان بسته باد و به کیفر گفتار باطلشان بر آنان لعنت باد؛ بلکه هر دودست خدا همواره گشوده و باز است هرگونه بخواهد، روزی می‌دهد ... .»

منظور از «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ» چیست؟

واژه «ید» در زبان عربی به معنای دست است، اما وقتی این تعبیر برای خدا به‌کار می‌رود: «ید الله،» (1) با توجه به عدم جسمانیت خدا و جزء نداشتن، منظور از آن، اراده و قدرت خداست. (2) واژه «مغلوله» از ریشه «غلل» است. این ریشه در عربی به معنای قیدوبندی است که به دست و گردن بسته می‌شود و اجازه حرکت را نمی‌دهد. «مغلول» اسم مفعول از این ریشه و به معنای بسته شده است. «غلل» در مقابل «بسط» است که به معنای رها و آزاد است. (3) مغلول بودن گاهی ظاهری است همانند کسی که دستش با طناب بسته است و گاه، باطنی است همانند کسی که دستش به خاطر بخل و خساست بسته است (4) و نمی‌تواند به کسی کمک کند. (5) بنابراین، منظور از «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ» این است که قدرت و اراده الهی بسته است و درنتیجه، کاری را نمی‌تواند انجام دهد.

چرا یهودیان دست خدا را بسته می‌دانند؟

تعبیر «دست خدا» در کتاب مقدس یهودیان (تَنَخ) به فراوانی به‌کاررفته است:

«تا تمامی‌ قوم‌های‌ زمین‌ دست‌ خداوند را بدانند که‌ آن‌ زورآور است‌ و از یهُوَه‌، خدای‌ شما، همه اوقات‌ بترسند.» (6)

هرچند تعبیر بسته بودن دست در این کتاب مشاهده نشد، اما تعبیر «کوتاه بودن دست خدا» به معنای ناتوانی خدا در این کتاب به‌کاررفته است:

«خداوند موسی‌ را گفت‌: آیا دست‌ خداوند کوتاه‌ شده‌ است‌؟ ... .» (7)

«هان‌ دست‌ خداوند کوتاه‌ نیست‌ تا نرهاند و گوش‌ او سنگین‌ نی‌ تا نشنود.» (8)

تعبیر «ید الله» چهار بار در قرآن به‌کار رفته که سه بار آن مرتبط با اهل کتاب و نقد آنان است. (9) مطابق این آیات، «فضل» در «دست خدا» است و او به هرکه بخواهد آن را می‌دهد:

«لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ اَلْکِتٰابِ أَلاّٰ یَقْدِرُونَ عَلىٰ شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ؛ (10)

تا اهل کتاب بدانند بر چیزی از فضل خدا دسترسی نخواهند داشت؛ بی‌تردید همه فضل به دست خداست، آن را به هرکس بخواهد عطا می‌کند و خدا دارای فضل بزرگ است

این آیات در مقام نقد باور یهودیان مبنی بر برگزیدگی این قوم بر سایر اقوام است؛ به‌گونه‌ای که خداوند فضل و رحمت خود را به این قوم اختصاص داده و سایر اقوام از این فضل و رحمت الهی بهره‌ای ندارند. (11) در کتاب مقدس یهودیان آمده است:

«زیرا که‌ تو برای‌ یهُوَه‌، خدایت‌، قوم‌ مقدس‌ هستی‌. یهُوَه‌ خدایت‌ تو را برگزیده‌ است‌ تا از جمیع‌ قوم‌هایی‌ که‌ بر روی‌ زمین‌اند، قوم‌ مخصوص‌ برای‌ خود او باشی.» (12)

مطابق همین عقیده، یهودیان باور دارند نبوت که از مصادیق فضل و رحمت الهی است، منحصر در قوم یهود است و خداوند برای سایر اقوام پیامبری نمی‌فرستد. (13)

چرا یهودیان «یَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَهٌ» را گفتند؟

یهودیان مدینه از مدت‌ها پیش از ظهور پیامبر خاتم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله منتظر ظهور ایشان بودند. (14) انتظار می‌رفت یهودیان به پیامبری که منتظرش بودند و در اثر بشارت‌های پیامبران بنی‌اسرائیل او را همچون پسران خود می‌شناختند، (15) ایمان بیاورند، اما با این توجیه که از بنی‌اسرائیل نیست، به وی ایمان نیاوردند. (16) به باور آنان، وعده الهی به برتری قوم بنی‌اسرائیل و اختصاص فضل و رحمتش به این قوم باعث شده دست فضل و رحمت خدا نسبت به سایر اقوام بسته باشد و نتواند به آنان کمک کند. (17) قرآن این باور را تخطئه کرده و گفته است: دست فضل و رحمت خدا نسبت به سایر اقوام بسته نیست و خدا به هر که بخواهد روزی مادی و معنوی، ازجمله نبوت را می‌دهد:

«وَ لاٰ تُؤْمِنُوا إِلاّٰ لِمَنْ تَبِعَ دِینَکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْهُدىٰ هُدَى اَللّٰهِ أَنْ یُؤْتىٰ أَحَدٌ مِثْلَ مٰا أُوتِیتُمْ أَوْ یُحٰاجُّوکُمْ عِنْدَ رَبِّکُمْ قُلْ إِنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ؛ (18)

و جز به کسی که از دینتان [یهودیت] پیروی می‌کند، ایمان نیاورید. بگو: یقیناً هدایت، هدایت خداست. سپس گفتند: گمان نکنید آنچه به شما بنی‌اسرائیل [از نبوّت، معجزه، قبله مستقل و آیات آسمانی] داده شده به کسی [از غیر بنی‌اسرائیل] داده شود، یا اینکه مؤمنان می‌توانند نزد پروردگارشان با شما محاجّه و گفتگو کنند. [در پاسخ یاوه‌های آنان] بگو: فضل و رحمت [که از جلوه‌هایش نبوّت، کتاب، معجزه و قبله است،] به دست خداست، به هر کس [از بنی‌اسرائیل و غیر بنی‌اسرائیل که] بخواهد می‌دهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست

نتیجه:

یهودیان خود را قوم برتر می‌دانند و معتقدند دست فضل و رحمت الهی فقط برای بنی‌اسرائیل باز است. به باور آنان وعده خداوند به برتری بنی‌اسرائیل باعث شده دست خدا در اعطای فضل و رحمت که نبوت یکی از مصادیق آن است به سایر اقوام بسته باشد. همین امر سبب شد یهودیان نبوت پیامبر خاتم را نپذیرند؛ چراکه معتقد بودند پیامبر موعودِ تورات باید از بنی‌اسرائیل باشد و نه از بنی اسماعیل. قرآن این باور را تخطئه کرده و گفته است: دست خدا نسبت به غیر بنی‌اسرائیل بسته نیست و به هرکه بخواهد روزی مادی و معنوی می‌دهد.

برای مطالعه بیشتر:

عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24، صص 1-22.

پی‌نوشت‌ها:

1. در چهار آیه از آیات قرآن شاهد این تعبیر هستیم.

2. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‏، چاپ اول، 1368 ش، ج‏14، ص 236.

3. در آیه 29 سوره اسراء شاهد تقابل این دو باهم هستیم: «وَ لاٰ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلىٰ عُنُقِکَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا کُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً؛ و دستت را بخیلانه بسته مدار و به‌طور کامل هم دست‌ودل‌باز مباش که درنهایت نکوهیده درمانده گردی

4. مغلول در آیه 29 سوره اسراء به همین معناست.

5. مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص: 256,257

6. یوشع 4: 24.

7. اعداد 11: 23.

8. اشعیاء 59: 1.

9. عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24، صص 1-22، ص 15.

10. سوره حدید، آیه 29.

11. عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24 ص 16.

12. تثنیه 7: 6

13. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏1، ص 284 و 285. البته یهودیان امروزه معتقدند که خدا برای غیر بنی‌اسرائیل نیز پیامبرانی را فرستاده، اما این پیامبران اولاً به مقام و منزلت پیامبران بنی‌اسرائیل نمی‌رسند و ثانیاً آنان برخلاف انبیاء بنی‌اسرائیل، فساد اخلاق و زناکاری را ترویج کردند و بی‌رحم بودند؛ لذا خداوند نبوت را از غیر بنی‌اسرائیل دور کرد! (کُهِن، آبراهام، گنجینه‌ای از تلمود، تهران، انتشارات اساطیر، ترجمه: امیرفریدون گرگانی، چاپ دوم، 1390 ش، ص 140 و 141)

14. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ دوم، 1418 ق، ج‏1، ص 127.

15. سوره بقره، آیه 146؛ سوره انعام، آیه 20.

16. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، 1390 ق، ج‏6، ص 34.

17. عیوضی، حیدر، «آیا خدا تِفیلین می‌بندد؟ تحلیل بینامتنی آیه «قالَتِ الیَهودُ یَدُ اللهِ مَغلولَهٌ»، مطالعات قرآن و حدیث، بهار و تابستان 1398 ش، ش 24 ص 16.

18. سوره آل‌عمران، آیه 73.

منظور از «نقصان از اطراف زمین»
مفسران غالب، «ننقصها من اطرافها» را کنایه از کاهش تدریجی قلمرو مشرکان و تحقق آن با فتوحات اسلامی می‌دانند، نه اشاره‌ای به شکل یا کاهش جرمِ زمین.

پرسش:

منظور از «نقصان از اطراف زمین» که در دو جای قرآن به آن اشاره شده چیست؟ آیا ناظر به یک واقعیت طبیعی است یا در مقام تمثیل و غیرمرتبط با طبیعت است؟ برفرض که ناظر به طبیعت باشد، آیا از مصادیق اعجاز علمی قرآن به شمار می‌آید؟

پاسخ:

خداوند در دو آیه قرآن از نقصان و کاستن از اطراف زمین خبر داده است:

«أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا ...؛ (1)

آیا نمی‌دانند که ما همواره به زمین می‌پردازیم و از اطراف آن می‌کاهیم؟ ... .»

«بَلْ مَتَّعْنٰا هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰى طٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْعُمُرُ أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا أَ فَهُمُ اَلْغٰالِبُونَ؛ (2)

بلکه اینان و پدرانشان را [از انواع نعمت‌ها] بهره‌مند ساختیم تا جایی‌که عمرشان طولانی شد [و گمان کردند که نعمت‌ها و عمرشان پایان نمی‌پذیرد]. آیا ندانسته‌اند که ما همواره به زمین می‌پردازیم و از اطراف آن می‌کاهیم؟ پس آیا بازهم آنان پیروزند؟»

در این نوشتار منظور از این عبارت را بررسی می‌کنیم.

 

دیدگاه مفسران درباره نقصان از اطراف زمین

مفسران درباره عبارت «أ‌َنَّا نَأ‌ْتِی الأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أ‌َطْرافِها» دیدگاه‌های متفاوتی را مطرح کرده‌اند. درباره چیستی «ارض: زمین» در این آیه شاهد اقوال مختلفی هستیم. برخی منظور از «ارض» را معنای حقیقی آن، یعنی خود زمین دانسته و برخی دیگر معتقدند معنای مجازی «ارض» یعنی اهل آن مقصود است:

- سرزمین کفار مکه؛

- سرزمین عموم کفار؛

- اهل زمین؛

- زمین و اهل آن.

چنانکه درباره «نقصان ارض» نیز آرای مختلفی مطرح شده است. برخی از این آرا ناظر به معنای ظاهری آیه هستند و برخی دیگر به معنای باطنی آیه نظر دارند:

- فتح حوالی مکّه توسط پیامبر و یارانش؛

- فتح سرزمین کفار توسط مسلمانان؛

- هلاکت کافران و ظالمان تکذیب‌کننده پیامبران؛

- کاسته شدن از شمار، نیرو و ثروت اهل باطل؛

- مرگ زمینیان؛

- مرگ علما و بهترین ساکنان زمین؛

- از بین رفتن برکت و نعمت زمین؛

- بیضوی بودن زمین و نه کروی بودن آن.

به باور بسیاری از مفسران، این عبارت در مقام تهدیدکردن مشرکان قریش نازل شده و به آنان خبر می‌دهد که به‌زودی مسلمانان اطراف مکه و در ادامه، سرزمین سایر مشرکان را فتح خواهند کرد و درنتیجه، از قلمرو مشرکان کاسته خواهد شد و قلمرو اسلام و مسلمانان گسترش خواهد یافت. سیاق این دو آیه، یعنی آیات قبلی و بعدی آن‌ها، این تفسیر را تائید می‌کند؛ چراکه این آیات در مقام تهدید و انذار مشرکان نازل شده‌اند. (3) نقدی که به این قول وارده شده این است که این آیات در مکه نازل شده‌ و هنوز فتوحات اصلاً شروع نشده بود تا از زمین مشرکان چیزی کاسته شود. (4)

به اعتقاد برخی دیگر، واژه «اطراف» در این آیه جمع «طِرف» به معنای چیز باارزش و برگزیده از هر چیزی و مراد از «ارض»، اهل آن است؛ بنابراین، منظور از نقصان اطراف زمین، مرگ برگزیدگان اهل زمین است. «برگزیدگان اهل زمین» به علما، فقها، کریمان و اهل‌بیت علیهم‌السلام تفسیر شده است. این دیدگاه هرچند با سیاق این دو آیه سازگار نیست، اما با توجه به اشاره احادیث به آن، می‌تواند به‌عنوان معنای باطنی و تأویلی در کنار معنای ظاهری و تنزیلی پذیرفته شود. (5)

 

تفسیر علمی نقصان ارض

برخی معتقدند با قطع‌نظر از این‌که این آیه در مقام بیان چه مطلبی نازل شده، به پدیده‌ای علمی اشاره دارد. (6) البته باورمندان به این قول درباره آن پدیده علمی باهم اختلاف دارند:

1. بیضوی بودن زمین:

 زمین کاملاً کروی نیست. زمین هر ۲۴ ساعت یک‌بار به دور خود می‌چرخد و این چرخش باعث ایجاد نیروی گریز از مرکز می‌شود. این نیرو در ناحیهٔ استوا بیشترین اثر را دارد و سبب می‌شود استوا اندکی برآمده‌تر شود، درحالی‌که قطب‌ها کمی فشرده‌تر باقی می‌مانند. درنتیجه قطر زمین در استوا کمی بزرگ‌تر از قطر آن در قطب‌هاست.

اما این دیدگاه با نقد مواجه شده است:

ازنظر علمی، بیضوی بودن زمین به این معناست که زمین در استوا کمی برآمده و در قطب‌ها کمی فشرده است؛ اما اولاً این پدیده «کاهش از اطراف» محسوب نمی‌شود؛ ثانیاً بیضوی بودن نتیجهٔ چرخش زمین است و به معنای کم‌شدن تدریجی از اطراف نیست؛ ثالثاً اختلاف شعاع استوایی و قطبی پایدار است، نه اینکه در حال «کم شدن» باشد؛ رابعاً در آیه «اطراف» آمده و اگر مراد دو قطب زمین بود، بهتر بود با لفظ تثنیه یعنی «طَرَفَیها» می‌آمد. (7)

2. کم شدن حجم و جرم زمین: زمین پس از جداشدن از خورشید دویست برابر حجم کنونی بود، اما به‌مرور سرد و سفت شد و مواد مذاب از شکاف‌های زمین خارج و درنتیجه کوچک شد. (7)

این دیدگاه نیز دقیق نیست؛ چراکه هم جرم و هم حجم کرهٔ زمین از آغاز پیدایش تا امروز ثابت نبوده و در طول زمان دچار تغییر شده‌ است. جرم زمین در بدو پیدایش با برخورد پی‌درپی سیارک‌ها و اجرام فضایی، به‌تدریج افزایش یافت. امروزه هم هرسال چندین هزار تن غبار کیهانی وارد جو زمین می‌شود و درنهایت به سطح آن می‌رسد؛ بنابراین ازنظر تئوری، جرم زمین اندکی در حال افزایش است؛ اما در مقابل، زمین مقداری جرم نیز از دست می‌دهد. گازهای سبک مانند هیدروژن و هلیوم می‌توانند از لایه‌های بالایی جو به فضا بگریزند. بااین‌حال میزان جرمی که زمین از دست می‌دهد تقریباً با مقدار جرمی که از فضا دریافت می‌کند، قابل‌مقایسه است و درنتیجه جرم کل زمین در مقیاس کنونی تقریباً ثابت مانده است. نکته دیگر هم این‌که کم شدن حجم و جرم زمین، اختصاصی به اطراف آن ندارد.

اشکال دیگر این تفاسیر علمی این است که در ابتدای آیه فعل «یری» به معنای دیدن یا دانستن آمده و هیچ‌کدام از این امور در آن زمان دیدنی یا دانستنی نبودند. (9)‌

نتیجه:

اکثر مفسران معتقدند که منظور از عبارت «ننقصها من اطرافها» کم شدن تدریجی گستره سرزمینی مشرکان در اثر فتح مکه و در ادامه سایر سرزمین‌های مشرکان است. این تفسیر با سیاق آیات که در مقام تهدید مشرکان است، سازگار هست. برخی نیز تفسیری علمی از این عبارت ارائه داده‌اند که به باور برخی از آنان، آیه ناظر به بیضوی بودن زمین و کمتر بودن شعاع زمین در دو قطب است؛ اما اولاً بیضوی بودن در اثر حرکت چرخشی زمین به دور خود است و ارتباطی با کم شدن از اطراف زمین ندارد؛ ثانیاً بیضوی بودن ثابت است و نمی‌توان گفت در حال کم شدن است! برخی دیگر نیز آیه را ناظر به کم شدن جرم و حجم زمین دانسته‌اند؛ اما اولاً به همان اندازه که از زمین کم می‌شود به آن افزوده نیز می‌شود و درنتیجه، حجم و جرم زمین ثابت است؛ ثانیاً این کم شدن اختصاصی به اطراف زمین ندارد.

برای مطالعه بیشتر:

ملازاده یامچی، رضا، «نقش‌آفرینی تأویلی اهل‌بیت: در تعمیق معنایی نقصان ارض: الگوی حیات و ممات تمدنی»، سیره‌پژوهی اهل‌بیت، دوره 11، ش 20، فروردین 1404 ش، صص 97-112.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره رعد، آیه 41..

2. سوره انبیاء، آیه 44..

3. علی‌پور عبدلی، شیرمحمد و کرم سیاوشی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، مطالعات تفسیری بهار 1394 ش، ش 21، صص 29-50، ص 29-35 و 45.

4. مسترحمی، عیسی، قرآن و کیهان‌شناسی، قم، پژوهش‌های تفسیر و علوم قرآن، 1387 ش، ص 191؛ ملازاده یامچی، رضا، «نقش‌آفرینی تأویلی اهل‌بیت: در تعمیق معنایی نقصان ارض: الگوی حیات و ممات تمدنی»، سیره‌پژوهی اهل‌بیت، دوره 11، ش 20، فروردین 1404 ش، صص 97-112، ص 100.

5. علی‌پور عبدلی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، ص 35-37 و 46.

6. جمال، محمد عبدالمنعم، التفسیر الفرید للقرآن المجید، قاهره، مکتبه الصدوق، چاپ اول، بی‌تا، ج ۵، ص ۱۹۷۸؛ ابوشوفه، احمد، المعجزه القرآنیه حقائق علمیه قاطعه، بنغازی، دار الکتب الوطنیه، 2003 م، ص 42.

7. علی‌پور عبدلی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، ص 42؛ مسترحمی، عیسی، قرآن و کیهان‌شناسی، قم، پژوهش‌های تفسیر و علوم قرآن، 1387 ش، ص 191.

8. علی‌پور عبدلی، «تحلیل و نقد دیدگاه مفسران درباره‌ی آیه‌ی «أنا نأتی الارض ننقصها من أطرافها»، ص 42؛ مسترحمی، عیسی، قرآن و کیهان‌شناسی، قم، پژوهش‌های تفسیر و علوم قرآن، 1387 ش، ص 191.

9. درباره تفسیر علمی این عبارت شاهد آرای دیگری نیز هستیم: 1. به باور برخی این آیه به پدیده فرورانش صفحات اقیانوسی در زمین‌شناسی اشاره دارد. در این فرآیند، پوسته اقیانوسی در لبه‌های قاره‌ها به زیر صفحات قاره‌ای رانده شده و وارد گوشته زمین می‌شود و ذوب می‌گردد. این حرکت مداوم صفحات می‌تواند به‌نوعی «کاسته شدن از اطراف» زمین (از لبه‌های صفحات) تعبیر شود؛ 2. برخی به از دست دادن مداوم گازهای سبک جوی مانند هیدروژن و هلیوم از اتمسفر زمین، به‌ویژه از نواحی قطبی، اشاره می‌کنند. این پدیده منجر به کاهش سالانه ده‌ها هزار تن از جرم زمین می‌شود. از آن‌جایی که این گازها بیشتر از «اطراف زمین» (قطبین) خارج می‌شوند، آن را مصداقی برای «ننقصها من اطرافها» دانسته‌اند.

مراد از عمل غیر صالح بودن فرزند نوح
درباره کنعانِ فرزند نوح دو دیدگاه هست: اقلیت او را فرزند واقعی نمی‌دانند، اما نظر مشهور و مؤیدِ روایت امام رضا(ع) این است که او پسر نوح بود.

پرسش:

آیا فرزند نوح واقعاً از نسل وی نبود که خداوند متعال به نوح می‌فرماید: «قَالَ یَنُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِح»(هود/46)!؟ مراد از اینکه وی عمل غیر‌صالح بود چیست؟

پاسخ:

نوح چهار پسر داشت: سام، حام، یافث و کنعان (یام). (1) همه جز کنعان ایمان آوردند و سوار کشتی شدند. کنعان از سوارشدن خودداری کرد و در کناری ایستاد. نوح با دیدن او در میان امواج، او را صدا زد و گفت: «پسرم، با ما سوار شو و با کافران مباش؛» پسر در پاسخ گفت: به کوهی پناه خواهد برد تا غرق نشود. نوح به او هشدار داد که امروز هیچ پناهگاهی جز رحمت خداوند نیست. پس‌ازآنکه موج بین آنان حائل شد و نوح فهمید پسرش غرق خواهد شد، از روی اندوه و با استناد به وعده الهی مبنی بر نجات اهلش، با خدای خود گفت: «پروردگارا، پسرم از اهل من است و وعده تو حق است.» خداوند به نوح فرمود:

«قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ؛ (2)

خدا فرمود: ای نوح! به‌یقین او از خاندان تو نیست، او کرداری ناشایسته است، پس چیزی را که به آن علم نداری از من مخواه، همانا من تو را اندرز می‌دهم که مبادا از ناآگاهان باشی

 

کنعان پسر واقعی نوح علیه‌السلام نبود

مفسران درباره اینکه آیا این پسر، فرزند بیولوژیک نوح بوده یا نه باهم اختلاف دارند. گروهی معتقدند که کنعان فرزند واقعی و صلبی حضرت نبود؛ مهم‌ترین دلیل این گروه، قرائت متفاوتی از آیه ۴۲ سوره هود است. در این قرائت، عبارت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهُ؛ و نوح پسرش را ندا داد»، به‌صورت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَا؛ و نوح پسر زنش را ندا داد» خوانده شده است. گاهی نیز الف حذف شده و حرف «هاء» به‌صورت مفتوح قرائت شده است: «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَ.»(3) این قرائت از امیرالمؤمنین، امام باقر و امام صادق علیهم‌السلام نقل شده است.(4) بر اساس این قرائت، مرجع ضمیر، زن نوح است؛ بنابراین آن پسر، فرزند همسر نوح از شوهر دیگری (ربیبه) بوده، نه فرزند خود نوح.(5) دلیل دیگر این گروه، عبارت «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ؛ همانا او از اهل تو نیست» است. به باور این گروه، خداوند با این جمله، نوح را از حقیقت امر آگاه کرده و به ایشان فهمانده که این پسر، فرزند واقعی او نیست؛ بلکه حاصل خیانت همسرش بوده و نوح از این موضوع خبر نداشته است.(6) مطابق روایتی از امام باقر علیه‌السلام، حضرت فرمودند: «نوح او را پسر خود خواند ولی نمی‌دانست که پسرش نیست.» (7) در روایتی دیگر از امام صادق علیه‌السلام تصریح شده که «وی پسر نوح نبوده، بلکه پسر زنش بوده و پسر زن هرکسی را پسر او می‌خوانند.» (8) این‌ها بر این باورند که منظور از خیانت در آیه دهم سوره تحریم «فَخٰانَتٰاهُمٰا» خیانت در امور زناشوئی است. (9) برابر این دیدگاه منظور از چیزی که حضرت نوح نسبت به آن علم نداشت «فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ‌» همین بود که کنعان پسر واقعی او نیست. (10) چنانکه مراد از «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ» هم این است که کنعان محصول عمل غیر صالح یعنی زناء است. (11) دلیل دیگری که این گروه ارائه کرده، عبارت «وَ نٰادىٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ اِبْنِی مِنْ أَهْلِی»(12) است که نوح گفت: کنعان از اهل من است و نگفت: او از من است. (13) البته این دلیل با آیه‌ای که در آن واژه «اهل» برای فرزندان نجات‌یافته حضرت به‌کاررفته، نقض می‌شود:

«وَ نُوحاً إِذْ نٰادىٰ مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ؛ (14)

و نوح را [یاد کن] هنگامی‌که پیش‌ازاین ندا کرد: پس ندایش را اجابت کردیم و او و خانواده‌اش را از آن اندوه بزرگ نجات دادیم

 

کنعان پسر واقعی نوح علیه‌السلام بود

اکثر مفسران معتقدند که کنعان فرزند واقعی و صلبی حضرت بوده است. (15) اهم ادله آنان نیز بر این پایه است:

1. همسر هیچ پیامبری دچار عمل شنیع زناء نمی‌شود؛ چراکه چنین چیزی با شأن پیامبران علیهم‌السلام منافات دارد. (16) این پرتکرارترین دلیل این گروه است که البته به هیچ آیه و روایتی مستند نیست؛

2. قرائت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَ» با ادبیات عرب در تعارض و درنتیجه، شاذّ [غیر معتبر] است؛ چراکه تلفظ حرف «الف» آسان و سبک است و دلیلی برای حذف آن وجود ندارد. (17) قرائت «وَ نَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهَا» که الف در آن حذف نشده نیز با رسم‌الخط قرآن سازگار نیست و درنتیجه، آن نیز شاذّ است؛

3. منظور از خیانت در آیه دهم سوره تحریم: «فَخٰانَتٰاهُمٰا» خیانت در امور زناشوئی نیست؛ بلکه منظور از آن، خیانت در دین (18) و نسبت دادن دیوانگی به حضرت نوح است. (19) «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ» نیز به معنای این است که پسر حضرت نوح دارای عمل غیر صالح یعنی کفر بوده است؛ (20)

4. مطابق ظاهر قرآن، آن پسر فرزند حضرت نوح بوده است و حضرت او را با الفاظی همچون «یَا بُنَیَّ: ای پسرکم» و «ابْنِی: پسرم» خطاب قرار داد. البته این دلیل به باور مخالفان قابل‌قبول نیست؛ چراکه حضرت نوح گمان می‌کرد کنعان فرزند واقعی اوست و  بدین‌شکل او را مورد خطاب قرار داد، اما بعداً خدا واقعیت را به او گفت؛

5. مهم‌ترین دلیل این گروه، روایتی از حضرت امام رضا از امام صادق علیهماالسلام است که مطابق آن، کنعان، فرزند واقعی نوح بود، اما به دلیل مخالفت در دین، از دایره «اهل» حضرت خارج شد و وعده الهی به نجات اهل حضرت، شامل حالش نشد. (22)

نتیجه:

مفسران درباره این‌که فرزند نوح یا همان «کنعان» یا «یام»، واقعاً از نسل حضرت بود یا نبود باهم اختلاف‌نظر دارند. اقلیت معتقدند که کنعان پسر واقعی حضرت نبود و ایشان از این قضیه اطلاع نداشت؛ از‌این‌رو وقتی غرق شد، حضرت از خدا پرسید: چرا باوجود وعده‌ات به نجات اهل من و این‌که کنعان از اهل من بود، او را نجات ندادی؟ خدا در اینجا واقعیت را برای حضرت فاش کرد. مطابق این قول «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صَالِح» یعنی کنعان محصول رابطه نامشروع همسر نوح بوده است؛ اما اکثریت مفسران معتقدند که کنعان پسر واقعی حضرت بود؛ لذا وقتی غرق شد، خدا گفت: او به خاطر اعمال ناصالحش از اهل تو خارج شده بود و درنتیجه، وعده من به حفظ اهلت شامل حال او نمی‌شد.

برای مطالعه بیشتر:

دیمه کارگراب، محسن، علی‌پور، امیر، «بررسی تفسیری درخواست حضرت نوح علیه‌السّلام در آیه 45 هود»، مطالعات تفسیری، زمستان 1399 ش، ش 44، صص 125-146.

پی‌نوشت‌ها:

1. برخی از مفسران از او با نام «یام» یادکرده‌اند. (طبرى، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دار المعرفه، چاپ اول، 1412 ق، ج‏12، ص 23)

2. سوره هود، آیه 64.

3. سمرقندى، نصر، بحر العلوم‏، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1416 ق، ج ۲، ص ۱۵۱.

4. طبرسى، فضل بن حسن، ‏مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن، تهران، ناصرخسرو، چاپ سوم، 1372 ش، ج ۵، ص ۲۴۳.

5. عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشى، تهران، مکتبه العلمیه الاسلامیه، چاپ اول، 1380 ق، ج ۲، ص ۱۴۸: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ‌ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه‌السلام‌ قَالَ‌: «وَ نٰادىٰ نُوحٌ‌ اِبْنَهُ‌» قَالَ‌: إِنَّمَا فِی لُغَهِ طَیٍّ‌ اِبْنَهُ بِنَصْبِ اَلْأَلْفِ یَعْنِی اِبْنَ اِمْرَأَتِهِ‌»؛ «عَنْ مُوسَى عَنِ اَلْعُلاَ بْنِ سَیَابَهَ‌ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ علیه‌السلام‌: فِی قَوْلِ اَللَّهِ‌: «وَ نٰادىٰ نُوحٌ‌ اِبْنَهُ‌» قَالَ‌: لَیْسَ بِابْنِهِ إِنَّمَا هُوَ اِبْنُ اِمْرَأَتِهِ‌، وَ هُوَ لُغَهُ طَیٍّ‌ یَقُولُونَ لاِبْنِ اِمْرَأَتِهِ»؛ زمخشرى، محمود بن عمر، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الأقاویل فى وجوه التأویل، بیروت، دار الکتاب العربی‏، چاپ سوم، 1407 ق، ج ۲، ص ۳۹۶.

6. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۶، ص ۲۰۳۴.

7. تفسیر العیّاشی، ج ۲، ص ۱۴۹: «عَنْ زُرَارَهَ‌ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه‌السلام‌: فِی قَوْلِ نُوحٍ‌: «یٰا بُنَیَّ اِرْکَبْ مَعَنٰا» قَالَ‌: لَیْسَ بِابْنِهِ قَالَ‌: قُلْتُ‌: إِنَّ نُوحاً قَالَ یَا بُنَیَّ قَالَ فَإِنَّ نُوحاً قَالَ ذَلِکَ وَ هُوَ لاَ یَعْلَمُ‌

8. قمى، على بن ابراهیم‏، تفسیر القمی، محقق: طیب موسوی جزایری، قم، دار الکتاب، چاپ سوم، 1363 ق، ج ۱، ص ۳۲۸: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ علیه‌السلام‌: فِی قَوْلِ اَللَّهِ وَ نٰادىٰ نُوحٌ‌ اِبْنَهُ‌ فَقَالَ لَیْسَ بِابْنِهِ‌، إِنَّمَا هُوَ اِبْنُهُ مِنْ زَوْجَتِهِ عَلَى لُغَهِ طَیٍّ یَقُولُونَ لاِبْنِ اَلْمَرْأَهِ اِبْنُهُ.‌»

9. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۱۲، ص ۴۲۷.

10. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق.

11. طوسى، محمد بن حسن‏، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، بی‌تا، ج ۵، ص ۴۹۴.

12. سوره هود، آیه 45.

13. زمخشری، الکشاف، ج ۲، ص ۳۹۶.

14. سوره انبیاء، آیه 76.

15. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج ۲، ص ۲۸۳.

16. طبری، جامع البیان عن تاویل آی القرآن، ج ۱۲، ص 425-427؛ ابن ‏ابى‌حاتم، عبدالرحمن بن محمد، تفسیر القرآن العظیم، ریاض، مکتبه نزار مصطفى الباز، چاپ سوم، 1419 ق، ج ۱۲، ص ۴۲۹: «قَالَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ‌: هُوَ ابْنُهُ‌، مَا بَغَتِ‌ امْرَأَهُ نَبِیٍّ قَطُّ

17. نحاس، احمد بن محمد، اعراب القرآن، بیروت، دار الکتب العلمیه، بیروت، منشورات محمد علی بیضون‏، چاپ اول، 1421 ق، ج ۲، ص ۱۶۹.

18. مقاتل بن سلیمان،‏ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ اول، 1423 ق، ج‏4، ص: 379

19. زید بن علی، تفسیر غریب القرآن (زید بن علی)، محقق: حسن بن محمدتقی حکیم، بیروت، الدار العالمیه، چاپ اول، 1412 ق، ج ۱، ص ۳۳۷: «و قوله تعالى: "فَخٰانَتٰاهُمٰا" معناه کانت امرأه نوح علیه‌السلام، تخبر النّاس أنه مجنون و کانت امرأه لوط علیه‌السلام تدل النّاس على الأضیاف و ما زنت امرأه نبی قط.»

20. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات‏، 1390 ق، ج‏10، ص 235؛ برخی نیز گفته‌اند درخواست حضرت نوح مبنی بر نجات یافتن کنعان عمل صالحی نبوده است! (طبری، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج‏12، ص 33)

21. تفسیر العیّاشی، ج ۲، ص ۱۵۱: «عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ اَلْوَشَّاءِ‌ قَالَ‌: سَمِعْتُ اَلرِّضَا علیه‌السلام‌ یَقُولُ‌: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ علیه‌السلام‌: إِنَّ اَللَّهَ قَالَ لِنُوحٍ‌: "إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ" لِأَنَّهُ کَانَ مُخَالِفاً لَهُ‌، وَ جَعَلَ مَنِ اِتَّبَعَهُ مِنْ أَهْلِهِ قَالَ‌: وَ سَأَلَنِی کَیْفَ یَقْرَءُونَ هَذِهِ اَلْآیَهَ فِی نُوحٍ‌ قُلْتُ‌: یَقْرَؤُهَا اَلنَّاسُ عَلَى وَجْهَیْنِ‌، «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ‌» وَ إِنَّهُ عَمِلَ غَیْرَ صَالِحٍ‌ فَقَالَ‌: کَذَبُوا هُوَ اِبْنُهُ‌، وَ لَکِنَّ اَللَّهَ نَفَاهُ عَنْهُ حِینَ خَالَفَهُ فِی دِینِهِ‌.»

صفحه‌ها