حديث

عقل و دين و حيا با هم برادرند و از هم گسسته نميشوند.(اصول کافی)

 « عَنْ عَلِيٍّ (ع) قَالَ هَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَى آدَمَ (ع) فَقَالَ يَا آدَمُ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أُخَيِّرَكَ وَاحِدَةً مِنْ ثَلَاثٍ فَاخْتَرْهَا وَ دَعِ اثْنَتَيْنِ فَقَالَ لَهُ آدَمُ يَا جَبْرَئِيلُ وَ مَا الثَّلَاثُ فَقَالَ الْعَقْلُ وَ الْحَيَاءُ وَ الدِّينُ فَقَالَ آدَمُ إِنِّي قَدِ اخْتَرْتُ الْعَقْلَ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ لِلْحَيَاءِ وَ الدِّينِ انْصَرِفَا وَ دَعَاهُ فَقَالا يَا جَبْرَئِيلُ إِنَّا أُمِرْنَا أَنْ نَكُونَ مَعَ الْعَقْلِ حَيْثُ كَانَ قَالَ فَشَأْنَكُمَا وَ عَرَج‏»(1)؛  على بن ابى طالب(ع) فرمود: جبرئيل بر آدم نازل شد و گفت: اى آدم، من مأمور شده‏ام كه تو را ميان سه خصلت مخيّر كنم، تو يكى از آنها را انتخاب كن و دو تا را رها ساز. آدم به او گفت: آن سه چيز چيست اى جبرئيل؟ گفت: عقل و حيا و دين. آدم گفت: من عقل را انتخاب كردم. جبرئيل به حيا و دين گفت: شما برويد. گفتند: اى جبرئيل ما مأمور هستيم كه عقل هر كجا باشد آنجا باشيم. جبرئيل گفت: هر جور كه بخواهيد، و بالا رفت.

در اسلام بين عقل و دين رابطه عميقي وجود دارد و عقل در مقابل دين و جدا از آن نيست. بلکه عقل از راهکارها وابزارهاي دين براي رسيدن به شناخت است چون دين، انسان ها  را از دو راه به شناخت خدا دعوت کرده: يکي راه عقل و ديگر راه نقل (آيات و روايات) البته راه ديگري به نام «قلب و شهود عارفانه» نيز براي شناخت خدا مطرح است،(2) بنابراين درباره رابطه عقل و دين مي توان گفت:

1- عقل و نقل (دين) هر دو حجت خدا است. يکي از باطن و درون و ديگري از ظاهر و بيرون، آدمي را به سوي خدا و معارف الهي هدايت مي‌کنند. امام صادق فرمود: «إنّ للهِ علي الناس حجّتين، حجّة ظاهرة و حجة باطنة، فأمّا الظاهرة فالرسُل والأنبياء والأئمّة عليهم السلام، وأمّا الباطنة فالعقول؛(3) براي خداوند بر مردم دو حجت است: يکي حجت ظاهري و ديگر باطني. حجت ظاهري انبياي الهي و ائمه‌اند، اما حجت باطني خرد و عقل آدمي است».

2- اساساً دين براي شکوفايي عقل است. اميرمؤمنان(ع) در بيان فلسفه بعثت انبيا فرمود:

«... فبعثَ فيهم رُسُله ليستأدوهم ميثاق فطرته ويُثيروا لهم دفائن العقول؛(4) خداوند ميان مردم پيامبرانش را فرستاد تا عهد فطرت الهي را ادا نمايند، و توانمندي‌هاي نهفته عقل‌هاي آنان را شکوفا نمايند».

طبق اين کلام نوراني معلوم مي‌شود که دين و عقل در جهت شناخت معارف الهي با هم ارتباط دارند.

3- در واقع بين عقل و دين نوعي ارتباط و تعامل برقرار است،, يعني در طي مسير کمال وسعادت ابتدا عقل اصول و پايه هايي نظير وجود خدا وصفات او ... را ثابت مي کند، آن گاه نقل به حقايق و راهکارهايي براي طي مسير کمال اشاره مي کند وعقل از آن جا که منشا اين دستورها را خداوند حکيم دانسته، آنها را درست وصحيح دانسته، به لزوم انجام آنها حکم مي کند وبه همين ترتيب همکاري وتعامل عقل و نقل ادامه مي يابد .پس دين براي اثبات معارف توحيدي و اعتقادي نياز به عقل داشته، عقل هم بدون هدايت دين کارساز نيست. يعني عقل آن‌گاه براي شناخت حقايق خوب عمل مي‌کند که در سايه رهنمود وحي قرار گيرد.(5)

4- دين بزرگراه است، از اين جهت در آموزه‌هاي وحياني از دين به «صراط مستقيم» ياد شده و احکام ديني «شريعت» خوانده شده، ولي عقل چراغ است انسان به کمک چراغ مي‌تواند مسير کمال را طي کند، پس رابطه عقل و دين رابطة روشنايي و مسير است و انسان در رسيدن به سعادت به هر دو نياز دارد.

5- به گفته آيت الله جوادي آملي برهان عقلي همانند دليل معتبر نقلي از الهامات الهي در ظرف انديشه بشر تجلي يافته، بنابر اين چون دليل عقلي همتاي دليل نقلي، حجت خدا و نيز الهام است، اگر کسي با سرماية عقلي به سراغ متون مقدس نقلي برود و چيزي را از آن برداشت کند، ‌مانند آن است که به کمک آيه‌اي معناي آية ديگر يا به کمک روايتي معناي آيه‌اي معلوم شود، از اين رو هيچ يک از اين امور از متن نقلي بيگانه نيست. بنابر اين عقل برهاني، منبع دين است. با ملاحظة دليل معتبر نقلي، فتوايش همان فتواي دين است، مانند دليل معتبر نقلي که هر آنچه را با ملاحظه برهان عقلي ثابت کند، همان به حسب دين مي‌آيد.(6)

البته بايد توجه داشت که حيطه کارايي عقل نامحدود و بي حد ومرز نيست. بلکه عقل تنها در محدوده خاصي امکان کشف روشنگري دارد مانند درک کليات ومباني واصول ولي در حيطه اموري مانند علت يابي دستورهاي شرعي و مانند آن که از امور تعبدي شمرده مي شود، راهي براي کنکاش هاي فکري و عقلي نيست. همچنين از ميان اديان الهي در دين اسلام است که اين رابطه بين عقل و دين وجود دارد. شهيد مطهري در اين باره مي گويد:

اين پيوندى كه ميان عقل و دين اسلام هست، در مورد هيچ دينى وجود ندارد. شما از علماى هر دين ديگرى بپرسيد چه رابطه‏اى ميان دين و عقل هست، مى‏گويند هيچ، اصلًا عقل را با دين چه كار؟ مسيحيت از تثليث شروع مى‏شود و در اين مورد حرفى مى‏زنند كه اگر بگوييم با عقل جور در نمى‏آيد، مى‏گويند در نيايد. آنها وقتى مى‏گويند ايمان و تعبد، مقصودشان پشت پا به عقل زدن و تسليم كوركورانه در مقابل دين است. در اسلام تسليم كوركورانه و تسليمى كه ضد عقل باشد نيست. البته تسليمى كه مافوق عقل باشد هست به اين معنا  كه آن هم خودش مطابق حكم عقل است. عقل هم مى‏گويد جايى كه اطلاعى ندارى حرف بزرگتر را بپذير.(7)

پي‌نوشت‌ها:

1. کليني، محمد بن يعقوب، الكافي، انتشارات آل البيت، ج‏1، ص 11، کتاب عقل و جهل

2. جوادي آملي، دين‌شناسي، نشر اسراء، قم، ص126.

3. کافي، ج 1، ص 16، کتاب العقل و الجهل.

4. نهج البلاغه، خطبه 1.

5. صادقي، محمد امين، پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، نشر مؤسسه آثار امام خميني‌، ص263

6. دين‌شناسي، ص 127 و 130.

7.  مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏21، ص168.

اگر حديثي را در كتاب هاي معتبر ببينيد، بدون دليل محكم نبايد در حديث بودن آن ترديد كنيد

وقتي كتابي مثل كافي توسط حديث شناس معتبري چون كليني جمع آوري شده، اگر كسي بدون دليل محكم در حديث بودن آنچه او روايت كرده، شك كند، اين كار او غير عاقلانه بوده و محكوم است.

بله اگر در اينترنت يا در كتاب هاي بي نام و نشان مطلبي را به عنوان حديث ديديد ، در حديث بودن آن شك كنيد و در صورت لزوم، تحقيق كنيد تا به حديث بودن يا نبودن آن اطمينان يابيد.

اما اين كه آيا آن حديث صحيح است يا نه ؟ بايد به حديث شناس مراجعه كنيد. حديث شناسان براي شناسايي احاديث صحيح و معتبر معيارهايي دارند از جمله :

1. معيار سندي، يعني نقل كنندگان حديث تا امام معصوم معلوم و شناخته شده و مورد تاييد هستند يا نه. عالمان دين از زمان صدر اسلام تا به حال به معرفي روايت كنندگان حديث پرداخته و مورد اطمينان بودن يا نبودن آنها را معلوم كرده اند.

اگر روايتي توسط افراد مورد اطمينان و شناخته شده نقل شده باشد، آن قابل قبول است ولي اگر روايت كنندگان ناشناخته باشند، از لحاظ سندي قابل قبول نيست.

2. معيار محتوايي، روايات كه نقل سخن و رفتار معصومين است، بايد با اصول عقلي و قرآني همراستا و همخوان باشند. زيرا معصومان مخالف عقل و قرآن سخن نمي گويند.

معيارهاي ديگري هم هست كه با مراجعه به علم درايه الحديث از آنها آگاهي مي يابيد.

شما اگر روايتي را در كتاب معتبري يافتيد و دليلي هم بر بي اعتباري آن نداشتيد ، نبايد به خود اجازه شك و ترديد نسبت به آن بدهيد. 

و اگر هم دچار وسواس شده ايد اعتنا نكنيد و يا اين كه با مركز تلفني ما به شماره 09640با بخش مشاوره  تماس بگيريد

 

بنا بر روايات با طواف بعد از سعي صفا و مروه كه از اركان حج است...

بنا بر روايات با طواف بعد از سعي صفا و مروه كه از اركان حج است، تلذذ و بهره گيري از جنس مخالف بر حج كننده حلال نمي شود و حج كننده بايد يك طواف ديگر به جا بياورد و هفت شوط ديگر دور خانه خدا طواف كند كه در بعضي روايات آن را "طواف النساء" و در بعض ديگر "طواف وداع" خوانده اند:

عن أبي عبد الله(ع) قال: لولا ما من الله عز وجل علي الناس من طواف النساء لرجع الرجل إلي أهله ليس يحل له أهله(1)

اگر خدا بر مردم منت نمي نهاد و طواف نساء را واجب نمي كرد، مردم به خانه هايشان باز مي گشتند در حالي كه اهل آنان بر آنان حلال نبود.

عن أبي عبد الله(ع) قال: لولا ما من الله به علي الناس من طواف الوداع لرجعوا إلي منازلهم ولا ينبغي لهم أن يسموا نسائهم (2)

اگر خدا با طواف وداع بر مردم منت نمي نهاد، به خانه هايشان بر مي گشتند در حالي كه حق نداشتند زنانشان را صدا كنند.

اهل سنت هم دو طواف در حج قائل هستند، يكي كه حاجي هنگام ورود به مكه به جا مي آورد و آن را طواف قدوم مي گويند و دوم طوافي كه در آخر اعمال و قبل از خروج انجام مي دهد و آن را طواف وداع مي گويند.(3)

بعض ديگر از اهل سنت سه طواف شمرده اند: طواف القدوم كه نزد مشهور مستحب است، طواف الافاضه كه از اركان حج است و طواف الوداع كه نزد غالبشان واجب است.(4)

بنا بر اين كساني كه طواف وداع را انجام مي دهند، همسرانشان بر آنان حلال شده و مشكلي ندارند.

پي نوشت ها:

1. شيخ حر عاملي، وسائل الشيعه، تهران، اسلاميه، ج9 ص389.

2. همان.

3. ملا حويش آل غازي، عبد القادر، بيان المعاني، دمشق، مطبعه الترقي، 1382ق، ج6، ص170.

4. زحيلي، وهبه بن مصطفي، تفسير المنير، بيروت، دارالفكر، 1412ق، ج17، ص203. 

اين حديث را اهل سنت براي حجيت اجماع به آن استناد كرده اند و به طرق مختلف و با مضمون هاي متفاوت آن را آورده اند.

آيت الله مكارم در مورد اين حديث مي گويند اين حديث هم از ناحيه سند و هم از حيث دلالت مشكل دارد. در مورد سند پس خود اهل سنت هم در آن خدشه كردند مثلا بعضي شارحان سنن ابن ماجه در ذيل اين حديث گفته اند: در سند آن ابو خلف اعمي است كه ضعيف است.

اما از حيث دلالت اين حديث بر اجماع هم بايد بگوييم كه تعبير به ضلالت ظاهر است در ضلالت و گمراهي در اصول دين چون متبادر از ضلالت همين است. پس بوسيله اين حديث حجيت اجماع در احكام فرعي ثابت نمي شود.(1)

همچنين آيت الله سبحاني در مورد اين حديث مي گويند :

اين حديث ضعيف است و بر فرض صحت سند هم متواتر نيست و مفيد علم نيست بنابراين با اين حديث نمي شود بر مساله اصولي استناد كرد اين در مورد سند آن اما دلالت آن هم داراي اشكال است بنابراين اين حديث بر بر فرض ثبوت و صحتش به مسائل عقائدي مربوط مي شود كه مدار هدايت و ضلالت مي باشد اما در مورد مسائل فقهي كسي را كه درست بفهمد يا خطا كند را به هدايت يا ضلالت وصف نمي كنند.(2)

علاوه بر اينكه معنا و محتواي حديث با آيات قرآن و رواياتي كه دلالت مي كنند بر اينكه بعد از پيامبر اكرم امت دچار اشتباه و خطا شدند و از صراط مستقيم منحرف شدند ، تناقض دارد و به همين علت بايد آن را كنار گذاشت.

در اينجا  يك نمونه از آيات و روايات را مي آوريم :

«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلي‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلي‏ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرينَ؛ (3)

جز اين نيست كه محمد پيامبري است كه پيش از او پيامبراني ديگر بودند آيا اگر بميرد يا كشته شود شما به آيين پيشين خود باز مي گرديد هر كس كه باز گردد هيچ زياني به خدا نخواهد رسانيد خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».

اين آيه اشاره دارد به انحراف و تخلف عده اي از صحابه پيامبر در جنگ احد كه از جنگ فرار كردند و به فرمان پيامبر گوش ندادند.

«قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) ارْتَدَّ النَّاسُ إِلَّا ثَلَاثَةُ نَفَرٍ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادُ ...»؛ (4)

امام باقر عليه السلام فرمودند: همه مردم مرتد شدند بجز سه نفر سلمان و ابوذر و مقداد ... !!

ارتداد همان ضلالت و گمراهي در دين است؛ بنا بر اين اين حديث دلالت مي كند كه امت بعد پيامبر بر ضلالت و خطا اجتماع كردند.

پي نوشت ها:

1. «وقد نوقش فيه تارةً من ناحية السند...»؛ آيت الله مكارم ،انوار الأصول، مجموعه آثار ، ج‏2، ص 363.

2.« و قد ألّفنا رسالة في بيان حال الحديث و أوضحنا انّ أكثرها ضعيف، و علي فرض صحة السند فهو خبر غير متواتر فلا يفيد العلم...»؛ آيت الله سبحاني،   الإنصاف في مسائل دام فيها الخلاف، انتشارات مدرسه امام صادق ، ج‏2، ص 593.

3. آل عمران (3) آيه 144.

4. علامه مجلسي ، بحار الانوار ، چاپ بيروت ، ج22 ، ص 440.

 

اين عبارت، حديث نيست...

اين عبارت، حديث نيست؛ بلكه مطلبي است كه از آيات و روايات استفاده شده است و مي خواهد بگويد همه روزها عاشورا است؛ يعني روز جنگ حق و باطل است. هميشه جبهه حسينيان و يزيديان در هر زمان، روز يا ماه (يوم) و در هر مكان (ارض)، مثل روز عاشورا در زمين كربلا در ماه محرم صف كشيده اند و هر كدام از اين دو صف تو را به سوي خود مي خواند. اين تويي كه بايد انتخاب كني و برگزيني در جبهه حسينيان بودن را يا در جبهه يزيديان بودن را.

آيات ابتلا كه هر زمان و هر مكان انسان را در معرض آزمايش مي شمارد و آياتي كه در آن ها شيطان بزرگ ترين دشمن انسان معرفي شده كه كمر به گمراه كردن بني آدم بسته و يك لحظه هم از انسان غافل نيست و نيز آيات جنگ ادامه دار حق و باطل از ابتداي خلقت تا آخرين روز آفرينش، همگي اين حقيقت را فرياد مي زند كه هر روز و ماه و زميني، در حقيقت عاشورا و محرم و كربلايي است كه تو بايد در جبهه حق يا باطل حضور خود را ثبت كني.  

من طلب شيئا و جدّ وجد و من قرع بابا و لجّ ولج.

امام علي (ع):«من طلب شيئا و جدّ وجد، و من قرع بابا و لجّ ولج»(1). هر كس چيزي بخواهد و تلاش كند مي يابد و هر كس دري را بكوبد و اصرار ورزد، در گشوده گردد.

من طلب شيئا و جدّ وجد،(2) و آن را نيز چنين نظم كرده‏اند:

«گر گران و گر شتابنده بنده بود            عاقبت جوينده يابنده بود»

 پي نوشت:

1. شيخ جواد كربلائي‏، الأنوار الساطعة في شرح الزيارة الجامعةناشر دار الحديث‏، قم‏، ج‏2، ص317.

2. آقا جمال خوانساري محمد بن حسين، شرح بر غرر الحكم و درر الكلم، 7جلدي، دانشگاه تهران - تهران، چاپ چهارم، 1366ش، ج‏4، ص494.

الأمالي للشيخ الطوسي الْفَحَّامُ عَنِ الْمَنْصُورِيِّ عَنْ عَمِّ أَبِيهِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الثَّالِثِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ إِنَّمَا سَمَّيْتُ ابْنَتِي فَاطِمَةَ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَطَمَهَا وَ فَطَمَ‏ مَنْ‏ أَحَبَّهَا مِنَ النَّارِ.پيامبر(ص) فرمود: دخترم فاطمه ناميده شد براي آن كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش دور نموده است.(1)

پي نوشت:

1. مجلسي، محمد باقر بن محمد تقي، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ دوم، 1403 ق. بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏43، ص15.

اين حديث در منابع شيعه توسط شيخ صدوق (ره) در كتاب خصال (1) نقل شده و در آنجا اسامي روايان اين روايت ذكر شده است.

هر چند اين حديث از نظر بررسي هاي علم رجال و درايه ضعيف محسوب مي شود اما از آنجا كه ناظر به مسائل أخلاقي است علماء نسبت به سند آن چندان حساسيتي نشان نمي دهند.

بسياري از مستحبات و مكروهات داراي دليل و روايتي قوي و قطعي نيستند. ولي در عين حال فقهاء به استحباب يا كراهت آنها فتوا داده اند و دليل اين مطلب هم اين است كه فقهاء در ادله مستحبات تسامح به خرج مي دهند و آن دقت هايي كه در كشف حكم الزامي به خرج مي دهند را در امور استحبابي لازم نمي دانند و علت اين تسامح هم روايات متعددي است به «اخبار من بلغ» مشهور شده است.

در يكي از اين أحاديث در حديث صحيحي هشام بن سالم از امام صادق(ع) نقل مي كند كه حضرت فرمود:« مَنْ سَمِعَ شَيْئاً مِنَ الثَّوَابِ عَلَي شَيْ‏ءٍ فَصَنَعَهُ كَانَ لَهُ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ عَلَي مَا بَلَغَهُ»(2) «يعني كسي كه ثوابي را بر عملي بشنود و آن را بجا آورد، ثواب آن را ببرد. گر چه چنان كه به او رسيده نباشد.»

از سوي ديگر بايد توجه داشت كه ضعف حديث به معناي جعلي بودن حديث نيست و نبايد اين دو (ضعيف بودن و جعلي بودن) را با هم خلط كنيم زيرا حديث ضعيف، حديثي است كه صدور آن از معصوم اثبات نشده، (گرچه ممكن است در واقع صادر شده باشد) ولي حديث جعلي حديثي است كه عدم صدور آن از معصوم اثبات شده است و نمي تواند از معصوم صادر شده باشد.

پي نوشت ها:

1. شيخ صدوق، خصال، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1362ش،ج‏1، ص: 165.

2. كليني، محمد بن يعقوب، كافي، اسلاميه، 1362ش، ج‏2، ص 87.

 

اين حديث به همين شكل در آثار شهيد مطهري بدون استناد محكمي موجود است.

ايشان در فايده هاي موعظه نوشته است:

هيچ فردي از موعظه بي‏نياز نيست. ممكن است فردي از تعليم شخص ديگري بي ‏نياز باشد، اما از موعظه او بي‏نياز نيست؛ زيرا دانستن يك مطلب است و متذكر شدن و تحت تأثير تلقين ... واعظ مؤمن متقي قرار گرفتن، مطلب ديگر است.              

مي‏گويند علي عليه السلام به يكي از اصحابش مي‏فرمود: عِظْني مرا موعظه كن، و مي‏فرمود:

در شنيدن اثري هست كه در دانستن نيست.(1) مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج‏25، ص 345.

 

پي نوشت:

1. مطهري مرتضي، مجموعه آثار، تهران، انتشارات صدرا، بي تا، ج 25، ص 345.

 

در كتاب هاي حديثي اهل سنت حديثي از رسول خدا به مضمون فوق نقل شده و عالمان شيعه هم اين حديث را نقل كرده و نقد و رد نموده اند.

در صحيح بخاري حديث مورد نظر به شرح زير آمده است :

عن المسور بن مخرمة قال سمعت رسول الله (ص)يقول وهو علي المنبر ان بني هشام بن المغيرة استأذنوا في أن ينكحوا ابنتهم علي بن أبي طالب فلا آذن ثم لا آذن ثم لا آذن الا ان يريد ابن أبي طالب ان يطلق ابنتي وينكح ابنتهم فإنما هي بضعة مني يريبني ما أرابها ويؤذيني ما آذاها (1)

راوي گويد از رسول خدا شنيدم كه بر منبر فرمود: بني هشام بن مغيره از من اجازه خواستند دخترشان را به علي تزويج كرده و به همسري بدهند. به آنان اجازه نمي دهم، اجازه نمي دهم، اجازه نمي دهم (و علي حق ندارد. چنين كاري بكند ) مگر اين كه دخترم را طلاق دهد و دختر آنان را بگيرد چه اين كه فاطمه پاره تن من است و آنچه او را بيازارد، مرا آزار مي دهد.

دقت در مضمون و محتوا و سند اين حديث و احاديث ديگري كه به اين مضومن با اندكي اختلاف است، جعلي بودن آن را كاملا آشكار مي كند. چند نكته كوتاه در باره اين نقل:

1. اين نقل از "ابو علي حسين بن علي بن يزيد بغدادي كرابيسي كه از شاگردان و اطرافيان امام شافعي و متوفاي 245 يا 248 ق بوده ، نقل شده است.

ابن نديم وي را از "جبرگرايان" شمرده كه "كتاب الامامه" را در ايراد بر امام علي (ع) و در دفاع از طرف هاي او در امر خلافت نوشته است. (2)

گذشته از رجال سند، اين قطعي است كه دشمنان در زمان رسول خدا دروغ هاي فراواني به ايشان نسبت دادند به گونه اي كه آن حضرت اعلام كرد با توجه به دروغ هاي فراوان كه به عنوان سخن پيامبر رواج داده اند، اگر سخني منسوب به من شنيديد، آن را به قرآن عرضه كنيد و اگر با قرآن منافات داشت، بدانيد آن سخن من نيست و به دروغ به من نسبت داده شده است.

اندكي دقت در اين روايت نشان مي دهد كه جعل كننده به فكر خود در صدد انهدام شخصيت امام علي است تا به خيال خود او را غضبناك كننده حضرت زهرا نشان دهد و بعد نتيجه بگيرد كه اگر خليفه اول و دوم هم حضرت زهرا را غضبناك كرده اند، به كرامت آنان خدشه اي وارد نيست. زيرا آنان اقدام صحيحي انجام دادند و اين حضرت زهرا بود كه بي جهت صحيح ، غضبناك شد. همچنان كه بنا به اين نقل امام علي در صدد ازدواج دوم و مشروع بود و حضرت زهرا بي جهت صحيح ،خشمگين شد.

1. جعل كننده اين روايت توجه ندارد كه قبل از تخريب امام علي ، حضرت پيامبر را تخريب كرده و شخصيت او را خدشه دار ساخته است.

اين ازدواج دوم امام علي يا منع شرعي داشته يا نداشته است. اگر منع شرعي داشته مثلا زوجه كافر بوده يا ... ، قطعا امام بدان اقدام نمي كرد و خودش قبل از پيامبر جواب رد مي داد و خانواده دختر ديگر لازم نبود به پيامبر مراجعه كنند و اجازه بگيرند.

2. اگر منع شرعي داشت، پيامبر لازم نبود آن را غضبناك كننده فاطمه بشمرد. بلكه به منع شرعي اش اشاره كرده و آن را ممنوع مي شمرد. پس اين كه به پيامبر مراجعه كرده اند و پيامبر هم منع شرعي نكرده، معلوم مي شود اين ازدواج خيالي منع شرعي نداشته است.

3. كاري كه شرعا جايز است را به چه دليل پيامبر براي خود و خانواده اش نمي پسندد؟ مگر ازدواج هاي دوم ديگر، غالبا باعث ناراحتي همسر يا همسران قبلي فرد نمي شود، پس چگونه پيامبر آنها را اجازه مي دهد و اين كار جايز را در حق دختر خود اجازه نمي دهد؟ آيا اين فاميل بازي و مخالفت با عدالت نيست؟

4. قطعا پيامبران در پذيرش و عمل به احكام دين از همه پيش قدم بوده اند و اين سخن قرآن از زبان پيامبران است:

ما أُريدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلي‏ ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ (3)

من هرگز نمي‏خواهم چيزي كه شما را از آن باز مي‏دارم، خودم مرتكب شوم!

مخالفت با اقدام شرعي و مباح وجهي ندارد و محال است پيامبر و پاره تنش با اين اقدام شرعي بر فرض وقوع ، مخالفت كنند و از آن ناراحت گردند و پيامبر نتواند نارحتي خود را كتمان كرده و بر فراز منبر پيش خاص و عام اين ناراحتي را ابراز كند. اينها از شأن پيامبر به فاصله عرش تا بي نهايت دور است.

5. اگر اين اتفاق افتاده بود ، مخالفان امام و دختر پيامبر كه ايشان را به خشم آوردند و معاويه و بني اميه كه در صدد بد نام كردن امام علي (ع) بودند ، در توجيه اقدام خود و لكه دارساختن امام علي (ع) ،به اين اقدام امام استناد مي كردند.

6. اين روايت با روايت معتبري كه از امام علي رسيده، مخالف است. بنا بر آن روايت امام علي مي فرمايد:

فوالله ما أغضبتها ، ولا أكرهتها علي أمر حتي قبضها الله عز وجل ، ولا أغضبتني ، ولا عصت لي أمرا (4)

به خدا قسم در طول دوران زندگي فاطمه را غضبناك نكردم و بر كاري ناخواسته وادار ننمودم و او هم مرا خشمناك نساخت و در كاري نافرماني ننمود.

اين روايت دوم به سيره آن دو بزرگوار و به اخلاق و ايمان آنها سزاوار است .

با توجه به اين موارد يقين مي يابيم كه اين حديث جعلي بوده و به هدف شيطاني روشني جعل گرديده است.

پي نوشت ها:

1. بخاري، صحيح ، بيروت، دارالفكر ، 1401 ق ، ج 6 ، ص 158.

2. احمد رحماني همداني، فاطمه الزهراء بهجه قلب المصطفي ، ترجمه افتخار زاده سيزاواري ، تهران ، انتشارات بدر ، 1373 ش ، ص 701.

3. هود (11) آيه 88.

4. خوارزمي ، مناقب ، قم ، انتشارات اسلامي ، 1414 ق ، ص 353.

صفحه‌ها