پرسش وپاسخ

لطفا مطالب زیر را نقد عالمانه کنید. من به تمایز دیالکتیکِ سوژه و ابجه در خودآگاهی در عین وحدت، قائل هستم. یعنی به وحدت در عین کثرت و کثرت عین وحدت در فرایند خودآگاهی، قائل هستم. این تقریر بر اساس فلسفۀ وحدت وجود است. طبق اصول فلسفۀ اسلامی و فلسفۀ غرب، علم عبارت است از حضور شیء نزد ذات. علم به نفس عبارت است از حضور ذات نزد نفسش. اصلاً این خصلت علم است؛ علم حصولی هم نوعاً حضوری است. به چه شکل؟ بر این اساس که ما در علم حصولی دو معلوم داریم، معلوم بالذات و معلوم بالعرض. معلوم بالذات همان صورتی است از شیء خارجی که نزد شما در ذهنتان حاصل و حاضر شده است، و شما با آن صورت متحد هستید. طبق اصل وحدت عالم و معلوم و عاقل و معلوم؛ یعنی در واقع با اثر آن صورت که متأثر شده است، وجودتان متحد شده اید و آن اثر عین وحدت شماست با آن صورت. این اثر که در حاضر شدن ذات عاقل همان معلوم بالذات است. اما معلوم بالعرض عبارت است از آن شیء خارجی، که این اثر و صورت از آن در ذهن تأثیر کرده است و به همین جهت بالعرض معلوم خوانده می شود. چون مستقیماً معلوم عالم نیست، بلکه از این حیث که منشأ صورتی هست که آن صورت معلوم عالم هست، این هم معلوم خوانده شده است. به تبع آن معلوم بالذات، بنابراین معلوم واقعی در علم حصولی هم صورت و در واقع اثری هست که عالم دریافت می کند و با آن متحد می شود و از این حیث این جنبۀ حضور دارد. مخصوصاً با توجه به نظریات جدید فیزیک در ارتباط با مشاهده گر و وحدتش که بحث مجزایی هست. در منظر مدرن علمی، اساساً جهان یک هولوگرام عظیم الجثه و تکرارشونده است. شما واقعاً نمی توانید تفکیکی میان اجزای آن قائل شوید، مگر به اعتبار و هر جزئی به نحوی شامل کل است. بحثی هست که وارنر هایزنبرگ هم در جزء و کلّش طرح کرده است و با وحدت وجود شرقی هم به تقریباً یکی است. (میشل تالبوت، جهان هولوگرافیک) خیلی ها چه بسا در محلی از اعراب در این دیدگاه جدید نداشته باشند و در واقع به شکل دیگری این مباحث رو با نگاه جدید طرح نمود. چه زمانی که شما اساساً قائل به تمایز وجودی اشیاء در عالم نباشید، چگونه می توانید قائل به علم حصولی باشید؟ و بنده هم همین دیدگاه وحدت وجودی را بهترین دیدگاه موجود هم از نظر فلسفه می بینم و از منظر علم و نگارش جدید است. در این منظر کثرت و تمایز میان اشیاء، به عنوان بستی از وحدت شناخته می شود و بنابراین در واقع علم شخص به عالم خارج انکشاف علم حضوری اوست به خودش که در ظهور عینی خارجی بسط یافته است. یعنی می خواهم عرض کنم که آن تفکیک و تقسیم بندی سنت مقولۀ علم رو هم بنده ناکافی و حتی مسئله ساز می بینم، ولی اگر به همین اندک هم بسنده کنیم، باز علم از مقولۀ حضور شیء نزد ذات عاقل خواهد بود، که البته از منظر فلسفۀ سنتی هم خود این عاقلیت ذومراتب است، که نحوۀ ادراک درجاتش هستند. حال با این منظر علم حضوری ذات عاقل به نفسش در واقع حضور نفسش، نزد ذاتش خواهد بود و بنابراین علم از مقولۀ حضور است. شناخت شما از خودتان در واقع قسمی از حضور است، حضور نفسی و باطنی، اما اگر توجه کنید باز لازمۀ همین حضور، نوعی دو پاره شدن نفس است، که از وجهی به عنوان سوژه خود را از وجه دیگر به عنوان ابجه لحاظ می کند، به نحوی که در عین این دوپاره شدن ذهن، وحدت و تمامیت وجود هم حفظ شود. یعنی نوعی وحدت پویا و دیالکتیکی که در عین دوگانگی و دو تکه شدن در عین وحدت کامل و یگانگی است. این بحث افلاطون، هگل، هایدگر و پدیدارشناسی نوین است. یعنی در خودآگاهی نفس خود را به عنوان دیگری و در آنِ واحد به عنوان نفس خودش لحاظ می کند، یعنی در واقع خودش منقسم می شود و خودش در تقابل با خودش قرار می گیرد. شما نمی توانید بگویید، من و خودآگاهی از جنس اینها معنی سادۀ منطقی هستند. وحدت و تمامیت یا اگو. وحدتی است، پویا، زنده و دیالکتیکی. که به قول هگل خود و نفس از خودش متمایز گشته است (که در تمام آثار هگل یافت می شود)، و در برابر ذات خودش قرار می گیرد. این ذات حضور خودآگاهانه است در تجلی معرفت شناسانه. اساساً در عالم واقع واحد مطلق تأیّد و تشخصی نیست. هر چه هست، همان وجود مطلق عینی است که در مظاهر و درجات و مراتب ظهور یافته است. حال کیفیت این ظهور چگونه است؟ این ظهور از جنس دیالکتیک وحدت و تمایز هست. من اساساً حیطۀ تثلیث را در وحدت وجود و کثرت ظهوراتش می بینم و در واقع به تثلیثی کیهانی قائل هستم و این همان بحثی است که در فلسفۀ کهن مصری و یونانی و هندی گفته شده است و هرمتکیستی و ابن عربی همین معنا را در عرفان اسلامی دارد. در بحث تجلی اوّل و فیض اقدس که در این صاحت اساساً کیفیت ظهور مظهر وجود ریشه در تجلی هستی شناسانه ذات بر ذات می بینه که صور همه آینه وجود در تجلی واحد بر ذات ظاهر می گردد. به عبارت دیگر ظهورات این وجود عین بسط دیالکتیکی و بازتابی ذات بر ذات تعریف می شوند، که همین معنا را شیخ صاحب الدین سهروردی تحت عنوان نسبت انوار قاهریه بیان می کند (حکمت الاشراق). اینجا وحدتی هست که عین تمایز و در آن واحد تمایزی است که در عین وحدت است. اساساً در دیدگاه بنده تمایز حقیقی وجودی را حتی اشیاء هم با هم ندارند، هر تمایزی هست در عالم نسبت های بازتابی ذات با ذات است. از دیدگاه فلسفۀ وحدت وجود تمایزات هستی ریشه در انعکاس وجود در خودش دارد و به قول ابن عربی فیض اقدس تجلی اول ذات بر ذات (در بسیاری از آثار ابن عربی) یا به قول فیلسوف اسکندارنی لوگوس. در واقع در این منظر، تمام تمایزات ظهوری هستی در این تجلّی ذاتی جمع هستند و در این مقام ذات حق شامل همۀ موجودات و عین آنهاست. این بازتابی ذاتی و دیالتیک ذات به ذات هست که به تثلیث متافیزیکی موضوعیت میده. ما اساساً عین ظهور حق هستیم، به بیان قرآن به هر طرف که روی کنید وجه الله است. جز ذات حق در عالم متحقق نیست. هر چه هست، ظهور همان حقیقت است. تفاوت اشیا با هم تفاوت در حیثیت ظهور است و نسبت ظهور و بتون؛ یعنی هر شیء نسبت به شیء دیگر از وجهی ظهور آن چیزی که در شیء دیگر باطن است و آن شیء دیگر هم ظهور آن چیزی که در اوّلی باطن است و به همین جهت ما در اشیاء محدودیت و تفاوت را ادراک می کنیم، ولی به قول ابن عربی در آنِ واحد شیء خارجی هم حق است و هم خلق. با نظر به کنه واقع ما عین حق هستیم، نه اینکه حق در ما باشد یا حق بشویم. اینجاست که حضرت محمّد می فرماید «اشیاء را آنچنان که هستند بر من آشکار بفرما.» یعنی اشیاء آنچنان که هستند، نه آنچنان که تصور می کنیم. اینجاست که حلّاج انا الحق می گوید. این معنای وحدت وجود است و همۀ ظهورات و کثرات در عالم در این منظر بسط وحدت حقیقی ذات حق هستند و این بسط وحدت در خودش موضوع تثلیثی فلسفی است. یعنی هم فیض اقدس یا لوگوس و اصل مفهوم تثلیث در مسیحیت هم همین بوده است که از فلسفۀ عرفانی یهود ریشه گرفته است و همین هم عرفان و فلسفۀ اسلامی بروز یافته است. امّا چگونه بسط یک چیز در خودش ایجاد تمایز می کند؟ این مطلب به علت ذات دیالکتیکی این بحث است. در بیان بنده، تجلی ذات بر ذات یا همان ظهور لوگوس منشأ هر تمایز در عین وحدت است. وجه تمایز در کنه واقع همان وحدت است. بنابراین به قول فلاسفه که می گویند تمایز هم نهایتاً رجوع به وحدت می کند. یعنی این تمایز ذهنی یا قراردادی نیست ولی در عین حال، تمایز وجودی هم نیست و ذات در مقام متجلی با ذات در مقام متجلّی نهایتاً یکی هستند و تمایزشان عین وحدتشان است. وجه تمایز همان وحدت است که وحدت هم عین وجود است. به قول ابن عربی هو الواحد الفرد الکثیر بنفسه و لیس سواه ان نظرت بدقّة (ترجمان الاشواق) این تنها تصویر صحیح و منطقی از عالم است.

پاسخ:
براي اين هدف مي توانيد به مراكزي كه به منظور نقد افكار تاسيس شده اند و وظيفه آن ها بررسي و تحليل انديشه ها است ، مراجعه فرمائيد.(1)
اشاراتي در مورد برخي از مطالب كلي كه فرموده ايد، خواهيم داشت. بررسي موشكافانه آن را به مراكزي كه مراجعه خواهيد كرد، وامي گذاريم.
1- از برآيند كلي مطالبي كه ارائه فرموده ايد، بر مي آيد با طرح مقدماتي در باب وحدت وجود و موجود ( كه از ديدگاه عرفا و فلاسفه مردود است) و نيز تعدد تعينات به تجلي و ظهور ذات و مظهر، در صدد اثبات حقانيت تثليث كليسائي مسيحي بوده ايد. حال به چه اندازه توفيق يارتان بوده است، جاي بحث دارد.
« این معنای وحدت وجود است. همۀ ظهورات و کثرات در عالم در این منظر بسط وحدت حقیقی ذات حق هستند. این بسط وحدت در خودش موضوع تثلیثی فلسفی است. یعنی هم فیض اقدس یا لوگوس و اصل مفهوم تثلیث در مسیحیت هم همین بوده که از فلسفۀ عرفانی یهود ریشه گرفته است و همین هم در عرفان و فلسفۀ اسلامی بروز یافته است.»
مقدمات شما (در فرض اثبات وحدت وجود و موجود) عاجز از اثبات چنين نتيجه است. اگر وحدت وجود و موجود حق باشد -كه نيست- دوئيت نيز حتي رخت بر مي بندد و نوبت به تثليث نمي رسد.
اگر تعينات متعدد و متكثرند به تكثر تجليات و ظهورات، چه خصوصيتي است در تثليث كه از بين ثنويت و تربيع و تخميس بايد تثليث انتخاب شود؟ دليل شما اعم از مدلول و مدعاي شما است. بنابراين اثبات تثليث نمي كند. تكثر تعينات به تجلي و ظهورات بحثي است. اثبات تثليث بحثي ديگر و ربط دادن بين اين دو استدلالي است غلط.
2- اتحاد عقل و عاقل و معقول يا اتحاد علم و عالم و معلوم سخن حقي است. البته با عباراتي آشفته و به دور از يك استدلال منطقي كنار هم چيده شده است. نيز بازگرداندن علم حصولي به علم حضوري كه برگرفته از مبناي علامه طباطبائي از كتاب شريف نهايه الحكمه است، نمي تواند مقدمه اي صحيح (از حيث مقدمه بودن) براي اثبات وحدت وجود و موجود باشد.
تمام سخن در حضوري بودن علم حصولي در اين است كه آنچه معلوم بالذات ما است، تصوري است كه بنابر مبناي علامه طباطبائي از منشآت نفس است و خالي از قوه و موجودي است بالفعل. بنا بر اين عاري از وجود مادي و آثار مادي. بنا بر اين تغييري در آن راه ندارد، بر خلاف معلوم بالعرض خارجي.(2) با نفس اتحاد دارد، به اين معنا كه علم عبارت است از حصول صورت شي‌ نزد عقل و حصول وجود شي است و وجود شي خود شي است. پس علم عين معلوم بالذات است. لازمه حصول معلوم و حضور آن نزد عالم اتحاد عالم با معلوم است، خواه اين معلوم، حضوري باشيد يا حصولي، زيرا معلوم حصولي (معناي حاصل شده در ذهن) اگر امر قائم بنفسه بوده، وجود او، لنفسه مي باشد، در عين حال اين معلوم، معلوم حصولي، براي عالم باشد، عالم با معلوم متحد مي باشد، زيرا ممتنع است كه شي هم موجود لنفسه باشد و هم موجود لغيره (اين دو معنا، دو معناي متناقض بوده، با هم در يك جا و در يك لحظه، موجود نمي گردند) اما اگر معلوم حصولي وجود او براي غير خود (يعني لغيره) باشد، غيري كه موضوع مي باشد و در عين حال (موجود لغيره) نيز با اين غير (كه موضوع خودش مي باشد) متحد باشد، عالم با چيزي كه اين غير با آن متحد مي گردد، متحد مي شود. نظير اين كلام در معلوم حضوري در رابطه با عالم به آن جاري مي گردد.(3)
اين اتحاد كه بين نفس و صور علمي اش برقرار است، ربطي به اين ندارد كه بين نفس و معلوم بالعرض هم اتحاد است و بين معلوم بالذات و معلوم بالعرض هم اتحاد است و از اين مقدمه نادرست نتيجه گرفته شود كه پس در حقيقت وحدتي است بين تمام موجودات عالم و هيچ تعدد و تكثري بين آن ها نيست مگر به تجلي و ظهور.
اگر هم قرار بر اثبات وحدت وجود باشد، مقدمات اثبات آن اين ها نيستند كه گفته شده است.

پي نوشت ها:
1. مي توانيد به مؤسساتي از قبيل پژوهشكده فرهنگ و انديشه اسلامي مراجعه فرمائيد.
2.نهايه الحكمه ، علامه طباطبائي ، مرحله يازدهم ( در عقل و عاقل و معقول )، برگشت علم حصولي به علم حضوري.
3. همان، مرحله يازدهم ، فصل دوم.

سلام ما چهار ماه است که عقد دایم کردهایم ولی بنا بر رسوم اجازه رابطه کامل نداریم لطفاراهنمای بفرماید از چه راهی وارد شویم لطفا بطور کامل راهنمایی فرمایید

با سلام و تشکر به خاطر ارتباطتان با این مرکز
زن و مرد بعد از خواندن عقد به یکدیگر محرم می شوند . هر گونه رابطه جنسی برای آن ها حلال است. مگر اینکه در ضمن عقد شرط کرده باشد که دخول صورت نگیرد و یا این که با توجه به رسوم خانواده ها در آن منطقه این شرط وجود داشته باشد ، هر چند که در ضمن عقد ذکر نشود.
در هر صورت اگر زن اجازه نزدیکی را بدهد، دیگر اشکالی وجود ندارد، هر چند که قبلا شرط کرده باشد که دخول صورت نگیرد.
خوب است زن و شوهر به رسوم منطقه خود پایبند باشند تا مشکلی برای آن ها پیش نیاید.(1)
لطفا هرگاه سوال شرعی می پرسید ،نام مرجع تقلید خود را ذکر کنید تا بر اساس نظر مرجع شما پاسخ بدهیم .
پی نوشت :
1. سوال تلفنی از دفتر (7746666-0251) آیت الله خامنه ای .

با یک دختری دوست شدم که قبلا دوست پسر داشت در حد تلفنی،با هم قرار ازدواج گذاشتیم به هم قول دادیم که به هم خیانت نکنیم،سر حرف هم بودیم و بارها امتحانش کردم. ما با هم بیرون میرفتیم و داخل ماشین دست همو میگرفتیم و خلاصه فقط با هم بودیم و کلی بهم علاقمندیمو وابسته شدیم ولی سن ما برای ازدواج کمه نمیتونیم الان ازدواج کنیم،یه راه حل برای این بلاتکلیفی میخاستم، با تشکر

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز:
آن خانم تا زمانی که خطبه عقد شرعی میان شما جاری نشده باشد، به شما نامحرم است.گفت و گوهای عاشقانه، لمس کردن، بوسیدن و ... برای شما حرام است و گناه دارد. قصد ازدواج در آینده نیز نمی تواند مجوزی برای انجام گناه باشد، حتی اگر صد در صد در آینده این ازدواج صورت بگیرد ،باز این کارتان قبل از خواندن عقد شرعی حرام و گناه است.
آیا فکر می کنید این مقدار اطلاعی که از یکدیگر دارید ،واقعا برای ازدواج کافی است، به حدی که با هم قرار ازدواج بگذارید؟ آیا از شرایط انتخاب همسر اطلاع دارید؟ اصلا با خانواده همدیگر آشنائی دارید؟ آیا فکر نمی کنید که علاقه ها و عشق های اولیه که معمولا در اثر دیدن های ظاهری ایجاد می شود ،برای ازدواج و یک عمر با هم بودن کافی نیست؟ مثل معروفی است که گرچه کمی مبالغه آمیز است، ولی آموزنده است، می گویند که :
دو فرد را دنبال دو چیز نفرستید: جوان را دنبال زن گرفتن و پیرمرد را دنبال الاغ خریدن؛ چون پیرمرد همین که یک الاغ را پیدا کند که راه می رود ،آن را می خرد گرچه پیر و بی حال باشد. جوان هم همین که از ظاهر دختری خوشش بیاید، او را برای ازدواج انتخاب می کند.
به تجربه ثابت شده است انتخاب هائی که در امر ازدواج توسط مادرها و پدرها و بزرگ ترها صورت می گیرد ،در مجموع صحیح تر است، نسبت به انتخاب هایی که توسط خود جوان ها صورت می گیرد. خیلی از احساسات و علاقه مندی های اولیه موقت هستند . وقتی که ازدواج صورت گرفت ،پس از گذشتن زمانی کوتاه از بین می روند و مسائل جدی و واقعی خودشان را نشان می دهند.
انتخاب همسر یکی از مهم ترین تصمیمات دوران زندگی است . باید با دید کاملا باز و آگاهی کامل از ویژگی ها و شخصیت های طرف مقابل به ازدواج اقدام نمائید. جوان ها در قبل از ازدواج در مرحله انتخاب همسر به مسائلی فکر می کنند که اصلا مهم نیست. به مسائلی که در زندگی مشترک خیلی اهمیت دارد و سرنو شت ساز است، اصلا فکر نمی کنند. در انتخاب همسر باید متوجه باشیم که می خواهیم کسی را انتخاب کنیم که یک عمر در کنار او زندگی کنیم. بنابراین از روی احساسات و بدون دقت و مشورت انجام نگیرد، زیرا اگر انسان دچار انتخاب ناشایست یا نامتناسب و یا ناهماهنگ شود، کارش بسیار مشکل خواهد شد. برای انتخاب همسر باید معیارهائی داشته باشیم، یعنی دختر و پسر باید ملاک ها و میزان هایی داشته باشند و بدانند که چه همسری، با چه مشخصات و صفاتی انتخاب کنند.
در این جا به اختصار بعضی از ملاک هائی را که لازم است در انتخاب همسر مورد توجه واقع شود می گوئیم:
1- تدین و دینداری:
کسی که پای بند دین نیست، تضمینی وجود ندارد که پای بند رعایت حقوق همسر و ادامه زندگی مشترک باشد. اگر یکی دیندار و دیگری بی دین باشد، زندگی آنان روی سعادت را نخواهد دید. اگر هر دو بی دین باشند، باز هم تضمینی وجود ندارد که رعایت حقوق یکدیگر را بنمایند. البته منظور از تدین، تدین سطحی و بی ریشه و بی عمل نیست. دیندار بودن به این است که دارای صفات خوب باشد. عفت، حیا، نجابت، اخلاق خوب، اهل نماز بودن و ... باشد. 2- اخلاق خوب:
منظور از اخلاق خوب تنها گشاده روئی و خوش خلقی نیست ،بلکه به معنای اخلاق اسلامی داشتن و نفس را تهذیب و پاک نمودن است. نمونه اخلاق بد، لجاجت و یک دندگی، تکبر نسبت به همسر، بی وفائی، کینه توزی، با محبت نبودن و ... است.
3- شرافت خانوادگی:
منظور از شرافت خانوادگی، شهرت و ثروت و موقعیت اجتماعی نیست، بلکه منظور، نجابت و پاکی و تدین خانوادگی طرفین است. زیرا ازدواج با یک فرد مساوی است با پیوند با یک خانواده و فامیل و ایجاد یک نسل.
4- زیبائی.
5- کفو همدیگر بودن، یعنی یکسان بودن از نظر طبقه اجتماعی، از نظر سن، از نظر وضعیت مالی و ...
برای اطلاع بیش تر و کامل تر می توانید به کتاب « جوانان و انتخاب همسر » استاد علی اکبر مظاهری رجوع کنید. پس از دانستن معیارها، توصیه این است که ارتباط گناه آمیز را از ذهن تان بیرون کنید. رابطه تان را با خدا قوی تر و مستحکم تر کنید. سعی کنید تا حاصل شدن شرایط ازدواج (اگر معیارها وجود داشت، مناسب بودن سن ازدواج برای شما و ایشان و...) و خواستگاری رسمی ، به او نزدیک نشوید تا هم خود به گناه دچار نشده و هم او را به گناه نیندازید.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

پرسش:

چرا حروف مقطعه در قرآن وجود دارند؟

پاسخ:
پرسشگر گرامی با سلام و سپاس از ارتباط تان با این مرکز.
حروف مقطعه در آغاز 29 سوره از قرآن کریم آمده و از مختصّات قرآن است . در سایر کتاب هاى آسمانى مانند تورات و انجیل سابقه ندارد .(1) درباره این حروف تا کنون آراى متفاوتى از سوى مفسران ابراز شده ، در برخى از منابع تا 20 نظر نقل گردیده ،ولى در این پاسخ به دلیل رعایت اختصار و یا ضعف برخى از آرا ، از ذکر تمامى آن ها خوددارى شده و تنها به هشت نظر بسنده می کنیم :
1ـ حروف مقطعه از متشابهاتى است که علم آن مخصوص خداوند است و درک حقیقت آن براى غیر او ممکن نیست .
2ـ حروف مقطعه ، اجزاى اسم اعظم الهى است . اگر به درستى و از روى بصیرت ترکیب شود ، اسم اعظم ظهور مى کند (اسم اعظم ، نامى است که با آن مى توان در جهان هستى ، تصرف کرد و انسان هاى عادى به معرفت آن دسترسى ندارند) .
3ـ این حروف براى تنبیه و اسکات کافران بوده است ; آنان به یکدیگر سفارش مى کردند که به قرائت قرآن پیامبر گوش فرا ندهند: «لاتسمعوا لهـذا القران و الغوافیه ».
از این رو خداوند در آغاز برخى از سوره ها این حروف را نازل کرد تا کافران با شنیدن آن ها که نه نظم بود و نه نثر ، و چون بى سابقه بود ،اعجاب شان را بر مى انگیخت ، ساکت شوند و گوش فرا دهند .
4ـ این حروف نشانه غلبه آن ها در کلمات آن سوره است ; یعنى سوره هاى مشتمل بر حروف مقطعه ، درصد حروف مزبور نسبت به سایر حروف آن سوره ، بیش تر از همین درصد در سایر سوره ها است و این خود یک معجزه است .
5ـ حروف مقطعه ، رمز و سرّى است میان خدا و رسول اکرم. مراد از آن فهماندن به دیگران نیست . باید از باب ایمان به غیب آن را پذیرفت .
6ـ خداوند متعال با این حروف تحدّى (هم آوردطلبى ) کرده است . آوردن این حروف در صدر سوره ها از قبیل شمارش و بیان حروف الفباست . بدین معناست که اگر در معجزه و الهى بودن قرآن تردید دارید ، با همین حروف که قرآن از آن فراهم آمده ، کتابى همانند قرآن و یا دست کم سوره اى مانند سوره هاى این کتاب الهى پدید آورید .
7ـ علاّمه طباطبایى نظر ویژه اى در این باره ارائه نموده که شایان تأمل است ; ایشان مى فرماید:
با تدبّر در سوره هایى که حروف مقطعه همسان دارد ، روشن مى شود که سوره هاى داراى حروف مقطعه مشترک ، در مضامین و سیاق ها نیز با یکدیگر مشابه و متناسب است . تشابه ویژه میان سوره هاى مزبور مشاهده مى شود ; مثلا در سوره هاى داراى «حم » آیه هاى اوّل آن با عبارت «تنزیل الکتاب » و یا عباراتى که این معنا را مى رساند ، شروع شده یا سوره هایى که با «الم » آغاز شده ، در سوره هایى مثل اعراف که با «المص » شروع شده ،مطالبى را که در سوره هاى «الم » و سوره «صاد» مى باشد ، در خود جمع کرده ،نیز در سوره رعد ، که با حروف «المر» شروع شده ، مطالب هر دو قسم سوره هاى «الم ـ الر» وجود دارد ; از این جا استفاده مى شود که این حروف ، رموزى اند بین خدا و پیامبر که معناى آن ها از ما پنهان است . فهم عادى ما راهى به درک آن ها ندارد ، مگر به همین مقدار که حدس بزنیم میان این حروف و مضامینى که در سوره هاى هر یک آمده، ارتباط خاصى وجود دارد .(2)
گفتنى است : روایات تفسیرى معتبر ، معانى گوناگونى براى حروف مقطعه بیان مى کند . چون این ها از قبیل «مثبتات » است ، بدین معنا که هر یک امرى را اثبات مى کند و هیچ یک مفاد دیگرى را نفى نمى کند ، پس مطالب آن ها قابل جمع است .ممکن است همه آن ها درست باشد .(3)
8- زرکشی می گوید : حروف مقطعه در قرآن هم در لفظ و هم در معنا معجزه است از جهت لفظ : یکی از اسرار دقیق این حروف این است که در هر سوره بیش ترین کلماتش با همان حرفی است که در ابتدای آن به عنوان مقطعه آمده است مثلا در سوره قاف بیش ترین کلمات آن سوره مشتمل بر حروف قاف دار است و از جهت معنوی هم اسرار بزرگی در نهفته است. (4)
جهت مطالعه بیش تر به تفسیر تسنیم آیت الله جوادی آملی ، ج2 ،ص80 تا 95 و
دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی ، خرمشاهی، ج1 ،ص925 و
کتاب علوم قرآنی آیت الله محمد هادی معرفت ، ص279 تا 285مراجعه کنید .
پی نوشت ها:
1 . تفسیر تسنیم ، آیة الله جوادى آملى ، ج 2 ، ص 64 ، مرکز نشر اسراء .
2 . ترجمه تفسیر المیزان ، علامه سیدمحمدحسین طباطبایى ، ج 18 ، ص 6ـ8 ،
3 . تفسیر تسنیم ، ج 2 ، ص 69ـ129 ، مرکز نشر اسراء .
4.الرهان ، زرکشی ، ج1 ، ص167-169.

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.

چرا پیامبر، مسیحی یا یهودی نبودند؟

پاسخ:
نظريات متعددي در پاسخ به اين پرسش وجود دارد(1) كه مهمترين آنها عبارتند از:
1- پيامبر اسلامي به هيچ شريعتي عمل نكرده و پيرو هيچ ديني نبوده است.
2- ايشان پيرو دين مسيحيت بوده است.
3- ايشان پيرو دين حضرت ابراهيم (ع) بوده است.
4- پيروي دين خود (اسلام) بوده است.
اما نظريه نخست را نمي‏ توان پذيرفت، زيرا اولاً حضرت پيش از بعثت به كارهاي مختلفي از قبيل عبادات، معاملات و ساير كارها مي‏ پرداخته و هرگز نمي‏ توان پذيرفت كه اين اعمال تابع هيچ يك از شرايع و اديان آسماني نبوده است. علاوه بر اين لازمه اين قول اين است كه مردم عادي متدين به ديني باشند. ولي پيامبر اسلام از هيچ ديني و آييني در كارهاي روزمره خود پيروي نكند.
اما نظريه دوم نيز قابل قبول نيست، زيرا اگر ايشان تابع دين مسيحيت بودند مسيحيان و دشمنان اسلام اين مطلب را به رخ مسلمانان مي‏ كشيدند و مي‏ گفتند كه پيامبر شما تا ديروز مسيحي بود و از دين ما پيروي مي‏ كرد، امروز آمده ادعاي پيغمبري مي‏ كند و اين سرزنش را آنقدر ادامه مي‏ دادند كه به گوش ما نيز مي‏ رسيد كما اينكه يهود به مسلمانان و پيامبر (ص) اعتراض مي‏ كردند و مي‏ گفتند اگر تو پيغمبري پس چرا به سوي قبله ما (بيت المقدس) نماز مي‏ خواني و آنقدر اين سخن را تكرار كردند تا موجب ناراحتي حضرت شدند، آنگاه به دستور الهي، قبله مسلمانان از بيت المقدس به سمت كعبه تغيير كرد.(2)
نبودن چنين اعتراض و سرزنشي از سوي مسيحيان مي‏ تواند شاهد خوبي بر عدم تابعيت پيامبر اسلام از دين مسيحيت باشد.
دوم: فرضيه مذكور فرع بر اين است كه جهاني و فرا منطقه‏ اي بودن دين مسيحيت ثابت شود تا اينكه بگوييم اين دين شامل تمام اقوام از جمله قوم عرب و سرزمين مكه و اطراف آن بوده و در نتيجه پيامبر اسلام را تابع اين دين بدانيم، و اثبات چنين مطلبي كار آساني نيست.(3)
سوم: عمل به شريعت مسيح (ع) در گرو آگاهي از احكام آن است و اين آگاهي يا از طريق خواندن كتاب‌هاي مسيحيت (از جمله انجيل) امكان‏پذير است و يا از طريق معاشرت با مسيحيان. اما فرض اول كه با امي بودن پيامبر و عدم قدرت بر خواندن و نوشتن ايشان باطل است. و اما فرض دوم نيز صحت ندارد. چون حضرت در طول زندگي خود با مسيحيان معاشرتي نداشته و در مكه نيز اَحبار و رُهباني وجود نداشتند كه پيامبر به طور مستمر احكام دستورهاي دين مسيحيت را از آنها فرا بگيرد.
چهارم: تابع هر ديني - به حكم عقل - مقامش كمتر و پايين‏تر از مقام صاحب آن دين است، و اگر فرض شود
پيامبر اسلام تابع دين مسيح (ع) بوده لازمه‏ اش برتري عيسي (ع) بر پيامبر اسلام خواهد بود و حال اينكه اين مطلب خلاف ضروريات اسلام و مسلمين است، زيرا ما معتقديم كه پيامبر ما از تمامي انبياء برتر و مقامش والاتر است.
اما نظريه سوم را نيز نمي‏ توان پذيرفت زيرا قائلين به اين نظريه به برخي از آيات قرآن تمسك كرده‏ اند كه دلالت آنها بر مدعاي مذكور ناتمام است. آياتي مانند: «ثُمَ اُوحَينا اِلَيكَ اَنِ اتَّبَع مِلَةَ اِبْراهيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ المُشرِكينَ؛(4) سپس به تو وحي فرستاديم كه از آيين ابراهيم كه خالي از هرگونه انحراف بود و از مشركان نبود، پيروي كن
و آيه: «قُلْ اِنَّني هَداني رَبّي اِلي صِراطٍ مُستَقيمٍ ديناً قيماً مِلَةَ اِبراهيمَ حنيفاً وَ ما كانَ مِن المُشرِكين؛(5) بگو پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، آيين پابرجا (و ضامن سعادت دين و دنيا)، آيين ابراهيم، همان كسي است كه از آيين‌هاي خرافي محيط خود روي گردانيد و از مشركان نبود.
روشن است كه مراد از اين آيات چيزي غير از ديدگاه سوم است؛ زيرا اولاً: اين آيات شريفه بعد از بعثت نازل شده و مربوط به دين حضرت قبل از بعثت نيست.
دوم: بر اساس معارف اسلامي در روايات و غير آنها دين حضرت ابراهيم پس از آمدن تورات موسي (ع) ترك شده كما اينكه دين يهود پس از آمدن انجيل عيسي (ع) متروك و دين مسيحيت پس از آمدن قرآن محمّد (ص) منقرض گشته است. پس حضرت نمي‏ تواند تابع ديني باشند كه چند مرحله قبل توسط اديان ديگر ترك شده است.(6)
سوم: مفسران گفته‏ اند كه مراد از تبعيت حضرت از دين و ملت ابراهيم حنيف اين است كه مشتركاتي در احكام ميان اين دو دين وجود دارد كه منشأ ظهور آن دين ابراهيم (ع) است و مراد از تبعيت پذيرفتن آن مشتركات در احكام است احكامي از قبيل: گرفتن شارب و گذاشتن ريش و غسل جنابت و طهارت گرفتن با آب و ديه مرد و...(7)
تفسيرهاي ديگري در مورد آيات ياد شده وجود دارد كه مجالي براي ذكر آنها نيست.(8)
پس از ابطال سه نظريه مذكور مانعي براي پذيرفتن ديدگاه چهارم باقي نمي‏ ماند، يعني اين كه بگوييم حضرت قبل از بعثت از كامل ترين دين يعني دين اسلام پيروي مي‏ كرد. اما احكام اسلام و وظايف خود را نه به صورت وحي آن چنان كه از زمان بعثت به بعد دريافت مي‏ شد. بلكه به صورت‏هاي ديگر مانند الهام‏ هاي قلبي، تحديث (سخن گفتن با فرشته) و رؤياهاي صادق دريافت مي‏ كرد.(9)
اميرالمؤمنان (ع) در اين رابطه مي‏ فرمايد: از روزي كه پيامبر از شير گرفته شد خدا او را با بزرگ‌ترين فرشته قرين و همراه ساخت تا به وسيله آن فرشته بزرگواريي‏ها را بپيمايد و به نيكوترين اخلاق، آراسته گردد.(10)
بنابراين حضرت قبل از بعثت، مراحلي از نبوت را دارا بوده و با جهان غيب به گونه‏ اي ارتباط داشته است همان طور كه حضرت يحيي و حضرت عيسي (ع) در دوران كودكي به مقام نبوت رسيده و با جهان غيب ارتباط داشته‏ اند.(11) آن گاه (پيامبر اسلام) در چهل سالگي به مقام رسالت و ابلاغ و اظهار پيام خدا به مردم برانگيخته مي‏ شود.
روايات متعددي اين ديدگاه را تأييد مي‏ كند: آن كه حضرت مي‏ فرمايد: كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين؛(12) من زماني پيامبر بودم كه آدم (ع) هنوز در ميان آب و گل بود.
يهودي‏ ها به رسول خدا (ص) عرض كردند: آيا شما از اول پيامبر نبودي؟ فرمود: بلي. گفتند: پس چرا در گهواره سخن نگفتي و نطق نكردي همان گونه كه عيسي (ع) چنان كرد؟ فرمود: خداوند متعال، عيسي را بدون پدر آفريد و اگر او در گهواره سخن نمي‏ گفت، عذري براي مريم نبود تا سرزنش ديگران را پاسخ دهد، اما من از پدر و مادر متولد شده‏ ام.(13)
عده‏ اي از بزرگان، نسبت به ديدگاه اخير ادعاي اجماع و اتفاق نظر شيعه را نموده‏ اند.(14)

پي‌نوشت‌ها:
1. براي آشنايي با ديدگاه‏هاي ديگر در اين زمينه مراجعه شود به بحارالانوار، ج 18، ص 271.
2. بقره (2) آيه 144 - 143.
3. براي مطالعه بيشتر پيرامون جهاني بودن رسالت عيسي(ع) مراجعه شود به: استاد جعفر سبحاني، مفاهيم القرآن (قم، مؤسسه امام صادق(ع)، چاپ 4، 1413 ق)، ج 3، ص 73 به بعد.
4. نحل (16) آيه 123.
5. انعام (6) آيه 161.
6. محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 2، ص 17.
7. آيت الله محمد مظفري، پرسش‏ها و پاسخ‏ها، ص 12.
8. ر.ک:بحارالانوار، ج 8، ص 276.
9. همان طوري كه در روايات آمده است مانند روايتي از امام باقر (ع) در بحار الانوار، ج 18، ص 266.
10. بحارالانوار، ج 18، ص 278.
11. مريم (19) آيه 12 و 13.
12. بحارالانوار، ج 18، ص 278.
13. بحارالانوار، ج 18، ص 200.
14. ر.ك: محمد حسين مظفر، كتاب علم امام (ع)، ترجمه محمد آصفي، ص 76 به بعد.
جهت مطالعه بيشترر.ک: منشور جاويد، آيت الله سبحاني، ج 7،ص 375 - 384؛ پرسش‌ها و پاسخ‏ها، آيت الله مظفر، ص 5 به بعد؛كتاب علم امام (ع)، محمد حسين مظفر، ترجمه محمد آصفي، ص 76 به بعد.

سلام من 2سوال داشتم:1)خوردن منی نجس هست یا خیر؟ 2)آیا مکیدن آلت تناسلی چه برای مرد و چه زن مشکلی دارد؟

با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز.
منی نجس می باشد و خوردن آن هم حرام است .
بازي كردن و مکیدن آلت تناسلي همسر جايز است و اين کار از نظر شرعي ايراد ندارد . زن و شوهر به هر شکلي که مايل باشند، مي توانند از يکديگر لذت ببرند، ولي شايسته است از انجام کارهايي که با کرامت انساني سازگار نيست ، پرهيز کنند .(1)
از نظر بهداشتي هم بايد بسيار مراقب و محتاط بود، زيرا آلت تناسلي در معرض ابتلا به بيماري هاي پوستي و رشد قارچ هاي مختلف مي باشد.
لطفا هرگاه سوال شرعي مي پرسيد ،نام مرجع تقليد خود را ذکر کنيد تا بر اساس نظر مرجع شما پاسخ بدهيم .
پي نوشت :
1.آيت الله مکارم شيرازي، بخشي از مسائل کثير الابتلا ، مسئله 93.

صفحه‌ها