پيامبر شناسي

كشتن آن قبطي، مصداق كشتن انسان بي گناه نبوده است.

 كشتن آن قبطي، مصداق كشتن انسان بي گناه نبوده است.

. چند قرن است كه بني اسرائيل توسط فرعون و قبطيان به بردگي و بيگاري گرفته شده ،قبطيان فرزندان پسر آنان را مي كشند و دخترانشان را براي خدمتكاري و توليد نسل و...، زنده نگه مي دارند:

إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيي‏ نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ (1)

فرعون در زمين بزرگي طلبيد و اهل زمين را متفرق كرد. گروهي را به استضعاف كشاند و پسرانشان را مي كشت. زنانشان را زنده نگه مي داشت و او از فسادگران بود.

فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ(2)

قبطيان گفتند:آيا به اين دو(موسي و هارون) ايمان آوريم در حالي كه قوم آن دو بردگان مطيع ما هستند.

وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَني‏ إِسْرائيلَ(3)

موسي گفت: اين كه بني اسرائيل را به بردگي گرفته اي، نعمتي است كه بدان بر من منت مي گذاري؟

آيات بالا صراحت دارد كه قبطيان ظالم و بني اسرائيل مظلوم بودند كه فرعون و فرعونيان آنان را به بردگي گرفته و از هيچ ستمي بر آنان دريغ نمي ورزند و...

حالا موسي كه در كاخ بزرگ شده و به عنوان فرزند فرعون شناخته مي شود، روزي مخفيانه از قصر خارج شده و به شهر مي آيد و مي بيند كه مظلومي اسرائيلي با ظالمي قبطي دست به گريبان هستند. معلوم است كه  مظلوم اسرائيلي به ظلم اعتراض كرده و ظالم براي سركوب او آمده و حالا دست به گريبان هستند. قبطي نه دشمن  اسرائيلي درگير، بلكه دشمن همه اسرائيليان از جمله موسي است كه اسرائيلي مي باشد و هنوز نسبش مشخص نيست.

وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلي‏ حينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذي مِنْ شيعَتِهِ عَلَي الَّذي مِنْ عَدُوِّهِ (4)

فرياد كمك طلبي اسرائيلي مظلوم و توسري خور، بلند است. موسي چون جوانمرد است و نمي تواند ظلم را تحمل كند، با قبطي در گير مي شود و يك مشت به او مي زند كه قبطي مي ميرد.

موسي از  اقدام خود چون عمل صالح و دفاع از مظلوم و دفع ظلم است، ناراحت نيست. بلكه ترسان از معامله اي است كه قبطيان با او خواهند كرد. از اين رو به قصر باز نمي گردد. روز بعد دوباره همان اسرائيلي را با ظالمي ديگر دست به گريبان مي بيند. موسي او را توبيخ مي كند كه بدون عده و ياور و بدون ايجاد زمينه با ظالمان در افتادن، كار غلطي است. مي خواهد با  قبطي ظالم درگير شود كه فرياد او بلند شده و موسي و قتل ديروز را افشا مي كند. در اين بين مؤمن فرعوني از قصر دوان دوان مي رسد و موسي را خبر مي دهد كه درباريان حكم اعدامش را ظالمانه و بدون محكمه و بدون شنيدن دفاع وي صادر كرده اند و او بايد فرار كند. موسي هم فرار كرده و بدون اين كه از اقدام اش كه به قتل ظالمي قبطي منجر شده، پشيمان باشد، به درگاه خدا رو كرده و از خدا مي خواهد وي را از عواقب ناگوار اين اقدام نجات دهد. خدا هم دعايش را اجابت مي كند.

بنا بر اين اقدام موسي در دفاع از مظلوم و در دفع ظلم بود كه منجر به قتل شد. موسي هيچ وقت از اين اقدام پشيمان نشد و آن را گناه ندانست كه از آن توبه كند. بلكه اعلام كرد: خدايا! به شكرانه قدرتي كه به من داده اي، قسم مي خورم و با خود عهد مي بندم كه هيچ گاه پشتيبان ستمكاران نباشم(5) خدا هم هيچ جا  كار او را قتل انسان بي گناه و ظلم نشمرد.

پي نوشت ها:

1. قصص(28)آيه4.

2. مؤمنون(23)آيه47.

3. شعراء(26)آيه22.

4. قصص، آيه 15.

5. همان، آيه17.

 

آنچه قرآن كريم از حالت روحي حضرت اسماعيل (ع) در آن هنگام نقل كرده، اين است :

آنچه قرآن كريم از حالت روحي حضرت اسماعيل (ع) در آن هنگام نقل كرده، اين است :

  فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَري‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَري‏ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ  (1)  ؛

 هنگامي كه با او به مقام سعي و كوشش رسيد، گفت: پسرم!  در خواب ديدم كه تو را ذبح مي‏كنم، نظر تو چيست؟ گفت پدرم! هر چه دستور داري اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهي يافت!گفت: هر چه به آن مأموري، انجام ده كه اگر خدا بخواهد، مرا از صابران خواهي يافت.

حضرت اسماعيل راضي به رضاي خداي متعال شد. رضاي حق در جاذبه معشوق نسبت به عاشق، نقش اصلي را ايفا مي كند. اسماعيل آن قدر غرق در توحيد و عشق الهي بود كه براي رسيدن به وصال حق حاضر شد خود را تسليم پدر در اجراي امر الهي بكند.اسماعيل مي دانست كه در اين كار مصلحت بزرگي نهفته است . وجود  مصلحت، موجب شد كه اصلا خودش را نبيند، چون خوديتي براي خود قايل نبود. وقتي به پدرش گفت: ان شاء الله مرا از صابران خواهي ديد، حتما مي دانست نتيجه صبر هر چه باشد، به رضاي معبود ختم مي شود.

اسماعيل در واقع با تن دادن به اين كار بزرگ و صبوري پيشه كردن به مقام بزرگي رسيد . نتيجه چنين امتحاني به نفع او شد. او هر چند به ظاهر قرباني نشد، اما "ذبيح الله" لقب گرفت.

در معركه عشق پروانه و شمع، پروانه مي سوزد تا عشق بر افروزد. اين جذبه نور است كه پروانه را به سوي خود

 مي كشد. پروانه با سوختن خود عاشقي خود را ثابت مي كند. آن چه اسماعيل در قربانگاه از خود نشان داد، چنين عشقي بود. تسليم به همراهي صبر در مقابل بذل جان به شكوفايي عشق واقعي مي انجامد. 

 آن چه مهم است، اين كه اسماعيل  تقابلي در اطاعت امر خداي متعال كه نسبت به تمام موجودات عالم هستي  "ارحم الراحمين" است، با عشقي كه رضاي حق در آن متبلور بود، نمي ديد.وجود چنين امتحاني سخت موجب شد انسان هايي كه مي خواهند در مسير حق گام بردارند، الگو گرفته، براي تحصيل رضاي حق مشكلات پيش روي خود را تحمل كنند تا بهترين نتيجه را بگيرند.

 از آيه قرآن مي شود فهميد  اسماعيل در رويارويي با آن امتحان بزرگ و حساس، روحيه خود را نباخت. به پدرش گفت: اگر خدا بخواهد ،مرا از صابران خواهي يافت،پس او در آن حال به رحمت الهي كاملاً اميدوار بوده و خداوند با رحمت خود بر او جلوه كرده كه او را صبور و شكيبا نموده، با رضايت خاطر چنين پيشنهادي  را پذيرا شد. اين امر براي همه  انسان ها درس‌آموز است كه هر گاه با امتحانات الهي مواجه شدند، روحيه اميدواري را از دست نداده و با اعتقاد كامل به رحمت الهي در مسير خواست و اراده حق قرار گيرند و از آن  سرپيچي نكنند.

خداي متعال آن ها را مورد محبت و رحمت خود قرار مي دهد و اسماعيل‌گونه نجات مي يابند.

تجربه ذبح اسماعيل، هرگز براي كسي قابل تكرار نيست . آن مسئله اختصاص به همان مورد دارد. در دين اسلام ذبح فرزند، جايز نيست؛ ولي از آن ماجرا مي‌توان در امور كلي و آزمون‌هاي الهي كه در زندگي رخ مي‌دهد، تجربه گرفت.

 

پي نوشت :

1. صافات(37) آيه 102 .

آيه خاصي درباره تعبير مذكور سراغ نداريم

آيه خاصي درباره تعبير مذكور سراغ نداريم . ممكن است اين تعبير مربوط به داستان قارون و نحوه هلاكت وي باشد كه در برخي تفاسير نقل شده است چنان كه در تفسير قمي (1) و تفسير الدر المنثور (2) داستان هايي درباره نحوه به هلاكت رسيدن قارون بيان شده و در آن ها آمده كه قارون هنگام هلاكت از حضرت موسي طلب نجات نمود . حضرت موسي إجابت ننمود . خداوند متعال خطاب به حضرت موسي فرمود كه اگر قارون مرا صدا مي زد ، او را إجابت مي كردم.

در هر دو جا  اين داستان ،از معصومين (عليهم السلام) نقل نشده است، گذشته از اينكه برخي از مطالبي كه در اين داستان آمده ، با مقام نبوت و عصمت حضرت موسي (ع)  مغايرت دارد . چندان قابل پذيرش و استناد نيست.

پي نوشت ها:

1. ‏ علي بن ابراهيم قمي، تفسير قمي، قم، دارالكتاب، 1367ش، ج‏2، ص 144.

2.  جلال الدين سيوطي، الدر المنثور، قم، كتابخانه آية الله مرعشي نجفي، 1404ق، ج‏5، ص 136.

 

1. حضرت نوح عليه السلام

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِليَ‏ قَوْمِهِ فَقَالَ يَاقَوْمِ اعْبُدُواْ اللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَاهٍ غَيرُْهُ إِنيّ‏ِ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ *قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ إِنَّا لَنرََئكَ فيِ ضَلَالٍ مُّبِينٍ * قَالَ يَاقَوْمِ لَيْسَ بيِ ضَلَالَةٌ وَ لَاكِنيّ‏ِ رَسُولٌ مِّن رَّبّ‏ِ الْعَلَمِينَ». (1)

2. حضرت هود (ع)

 «وَ إِليَ‏ عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا  قَالَ يَاقَوْمِ اعْبُدُواْ اللَّهَ مَا لَكمُ مِّنْ إِلَاهٍ غَيرُْهُ  أَ فَلَا تَتَّقُونَ *قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَوْمِهِ إِنَّا لَنرََئكَ فيِ سَفَاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكَاذِبِينَ* قَالَ يَاقَوْمِ لَيْسَ بيِ سَفَاهَةٌ وَ لَاكِنيّ‏ِ رَسُولٌ مِّن رَّبّ‏ِ الْعَلَمِينَ». (2)

پي نوشت ها :

1. سوره اعراف (7) آيات 59 تا 61.

2. همان، آيات 65 تا 67.

 

 

آيه 71 سوره مباركه حج درباره حضرت ابراهيم و عنوان ايشان نيست بلكه درباره مشركان و بت پرستان است

آيه 71 سوره مباركه حج درباره حضرت ابراهيم و عنوان ايشان نيست بلكه درباره مشركان و بت پرستان است و مي فرمايد: «وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ ما لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ نَصيرٍ»(1)؛ و به جاي خدا چيزي را مي‏پرستند كه بر [تأييد] آن حجّتي نازل نكرده و بدان دانشي ندارند، و براي ستمكاران ياوري نخواهد بود.

در آيات ديگر قرآن هم عناوين بت شكن بزرگ يا بزرگ پيامبران براي حضرت ابراهيم بكار نرفته اما در يك آيه ايشان را امت دانسته است و مي فرمايد: «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكينَ»(2)؛ همانا ابراهيم (به تنهايي‏) يك امّت بود، خداي را با فروتني فرمانبردار بود و حقّ‏گرا و يكتاپرست بود، و از مشركان نبود.

در سوره مباركه انبياء ماجراي بت شكني حضرت ابراهيم را بيان كرده و مي فرمايد بعد از اينكه ايشان بتهاي مشركان را شكست آنها چنين گفتند: « قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمينَ قالُوا سَمِعْنا فَتًي يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهيمُ ...»(3)؛ گفتند: چه كسي به خدايان ما اين كار كرده است؟ همانا او از ستمكاران است. گفتند: شنيده‏ايم كه جواني به نام ابراهيم، از آنها سخن مي‏گفته است.

در سوره آل عمران هم درباره دين حضرت ابراهيم چنين مي فرمايد: «ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ»(4)؛ ابراهيم به آيين يهود و نصاري نبود، ليكن به دين حنيف توحيد و اسلام بود و هرگز از آنان كه به خدا شرك آورند نبود.

پي نوشت ها:

1. حج(22) آيه 71.

2. نحل(16) آيه120.

3. انبياء(21) آيات 59و60.

4. آل عمران(3) آيه67.

 

 

خداوند پيامبران را فرستاده تا مقتدا باشند و مردم پيرو آنان شده و اطاعت شان كنند

خداوند پيامبران را فرستاده تا مقتدا باشند و مردم پيرو آنان شده و اطاعت شان كنند:

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّه؛ ‏(1)

هيچ پيامبري را نفرستاديم جز آن كه ديگران به امر خدا بايد مطيع فرمان او شوند.

اين قانون كلي خداوند است. در قرآن مؤمنان بدان جهت كه مطيع پيامبران بودند، تمجيد و كافران بدان جهت كه در مقابل پيامبران ايستادند، توبيخ شده اند.

اطاعت از پيامبران كه براي هدايت مردم و خارج ساختن آن ها از ظلمت هاي جهل و كفر و شرك و نفاق و گناه و بردن آنان به وادي نور و هدايت و ايمان و سعادت آمده اند، اصل كلي است كه خداوند از روز اول خلقت بدان گوشزد كرده است:

قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون‏؛(2)

گفتيم: همه از بهشت فرو شويد. پس اگر از جانب من راهنماياني براي تان آمد، بر آن ها كه از راهنمايي من پيروي كنند، بيمي نخواهد بود و خود اندوهناك نمي‏شوند.

بنا بر اين وجوب اطاعت از پيامبران اصل كلي و اولي است كه سعادت و هدايت و نجات و فلاح را در پي دارد.

وجوب اطاعت از پيامبر اسلام نيز بارها در قرآن مورد تاكيد قرار گرفته است كه به مواردي اشاره مي كنيم:

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّي فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظا(3)

قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ(4)

وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون‏(5)

و موارد فراوان ديگر.

در اين آيات به اطاعت مطلق از رسول دستور داده شده و اطاعت رسول را اطاعت خدا شمرده است.

آيه اولي الامر نيز از آياتي است كه به اطاعت مطلق از خدا و رسول و اولي الامر دستور داده شده و براي اين اطاعت هيچ قيدي نياورده است:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم‏(6)

در اين آيه امر اطاعت از رسول و اطاعت از اولي الامر مانند امر به اطاعت از خدا مطلق و بدون قيد است. معلوم مي شود همان گونه كه بايد مطيع بدون قيد و شرط خدا بود، بايد مطيع بدون قيد و شرط پيامبر و اولي الامر هم بود.

اما نام امامان در قرآن نيامده و با اوصاف به عنوان "ذي القربي"(7)، "اهل البيت"(8) "ابناؤنا و نساءنا و انفسنا"(9)و اولي الامر(10) و... معرفي شده اند. محبت و اطاعت و ولايت آن ها واجب گشته و رسول خدا بيان فرموده كه مصداق اين عنوان ها امامان دوازده گانه اند.

پي نوشت ها:

1. نسا(4) آيه64.

2. بقره(2) آيه38.

3. نسا، آيه80.

4. آل عمران(3) آيه32.

5. همان، آيه132.

6. نسا، آيه59.

7. اسراء(17)آيه26.

8. احزاب(33)آيه33.

9. آل عمران(3)آيه61.

10. نسا، آيه59.

آيت الله جوادي آملي درباره هبوط حضرت آدم نظرشان اين است كه اين هبوط و نزول در زمين با حفظ كرامت و منزلت ايشان بوده و از مقام و منزلت حضرت آدم كم نكرده است:

آيت الله جوادي آملي درباره هبوط حضرت آدم نظرشان اين است كه اين هبوط و نزول در زمين با حفظ كرامت و منزلت ايشان بوده و از مقام و منزلت حضرت آدم كم نكرده است:

هبوط ابليس سقوط از منزلت بود. ولي هبوط آدم با حفظ كرامت نزول در زمين بود يعني استقرار در زمين مشترك بين آدم و ابليس بود ليكن ابليس با فقد درجه پيشين وارد زمين شد و آدم با حفظ مرتبت قبلي در زمين مستقر شد. هبوط آدم از سنخ هبوط ولايت و خلافت بود نه از سنخ هبوط تحقير و اذلال.(1) هبوط از مقام بالا به پايين گاهي بر اثر از دست دادن منزلت عالي است. نظير آنچه دامنگير ابليس شد كه با رجم و صغار و « مذموما مدحورا» فرود آمد و گاهي با حفظ كرامت براي دستگيري ديگران تنزل حاصل مي شود كه هيچ گونه غباري بر دامن جلال و جمال چنان عالي نمي نشيند. مانند آنچه در سفر از حق به خلق آدم (ع) ظهور يافت غرض آنكه برخي از هبوط ها نه تنها مايه وهن هابط نمي شود. بلكه سبب كرامت مهبط مي گردد.(2)

هبوط آدم همراه با پذيرش توبه و نيز قرين هدايت است از اين رو آواي امر به هبوط در سامعه آدم پيام خلافت، ولايت بلكه ضمنا نبوت و رسالت را ابلاغ مي كند.(3)

حضرت علي (ع) نيز در حديثي هدف از هبوط آدم را چنين بيان مي كنند:«فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ، وَ لِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلَي‏ عِبَادِهِ»(4)؛ «خداوند او را بعد از توبه از بهشت فرو فرستاد تا با كمك نسل خود، زمين را آباد سازد، و حجّت را بر بندگانش، اقامه كند».

درباره مقام حضرت آدم و ارتكاب گناه و فريب شيطان را خوردن و خوردن از درخت ممنوعه بحث هاي مفصلي در كتب كلامي و تفسيري شده كه به صورت اجمال عرض مي كنيم: «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»(5)

 خطيئه و گناه آدم، چه معنا دارد؟ مگر پيامبر هم گناه مي‏كند؟ در پاسخ از اين سؤال مي‏گوئيم، آنچه در بدو نظر از آيات ظاهر مي شود، اين است كه آن جناب رسما گناه كرده، مانند جمله «فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»از اين درخت نخوريد كه از ستمگران مي شويد و نيز جمله « وَ عَصي‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوي‏»(6) آدم پروردگار خود را نافرماني كرد، و در نتيجه گمراه شد. و نيز اعترافي كه خود آن جناب كرده و قرآن آن را حكايت نموده فرموده« رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا، وَ تَرْحَمْنا، لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»(7)پروردگارا به خود ستم كرديم، و اگر ما را نيامرزي، و رحم نكني، از زيانكاران خواهيم بود.

 اين آن مطلبي است كه از نظر خود اين ظواهر، و قطع نظر از رسيدگي به دقت همه آيات داستان، بنظر مي‏رسد، اما اگر در همه آيات داستان تدبر كنيم، و نهي از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهيم، يقين پيدا مي‏كنيم كه نهي نامبرده نهي مولوي نبوده، تا نافرمانيش معصيت خدا باشد، بلكه تنها راهنمايي و خير خواهي، و ارشاد بوده، و خداي تعالي خواسته است مصلحت نخوردن از درخت و مفسده خوردن آن را بيان كند، نه اينكه با اراده مولوي آدم را وادار به نخوردن از آن كند.

دليل اين معنا چند چيز است، اول اينكه خداي تعالي هم در آيه مورد بحث و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهي كرده و فرموده: «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ» و آن گاه در سوره طه اين ظلم را به شقاوت مبدل نموده، و فرموده « فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقي‏ »(8)مواظب باشيد شيطان شما را بيرون نكند، و گر نه بدبخت مي شويد.

آن گاه اين بدبختي را در چند جمله كه به منزله تفسير است بيان كرده و فرموده:« إِنَّ لَكَ أَلاَّ تَجُوعَ فيها وَ لا تَعْري‏ وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فيها وَ لا تَضْحي‏»(9) تو در اين بهشت نه گرسنه مي شوي و نه تشنه و نه عريان و نه گرمازده. خداوند با اين بيان روشن كرده كه مراد به شقاوت، شقاوت و تعب دنيوي است، كه از لوازم جدا ناشدني زندگي زميني است، چون در زمين است كه انسان به گرسنگي و تشنگي و لختي، و امثال آن گرفتار مي شود.

پس معلوم شد خدا آدم را نهي كرد تا گرفتار اينگونه عوارض نشود، و هيچ علت ديگري كه باعث نهي مولوي باشد، بيان نكرد، پس به اين دليل نهي نامبرده ارشادي بوده، و مخالفت نهي ارشادي گناه نيست، و مرتكب آن را خارج از رسم عبوديت نمي‏شمارند.

حال كه مسلم شد نهي مزبور ارشادي بوده، بايد ظلم در آن چند جمله را هم طوري معنا كنيم، كه به نافرماني و معصيت سر در نياورد، و آن اين است كه بگوئيم: مراد از آن، ظلم بنفس، و خود را گرفتار تعب و هلاكت كردن است، نه ظلم بحقوق خدا، كه در باب مسئله ربوبيت و عبوديت، از منافيات شمرده مي شود.(10)

پي نوشت ها:

1. جوادي آملي، تسنيم،مركز نشر اسراء، ص383.

2. همان، ص489.

3. همان،ص 408.

4. نهج البلاغه، خطبه 91.

5.بقره(2)، آيه35.

6. طه(20)، آيه121.

7. اعراف(7)، آيه23.

8و9. طه، آيه117-119.

10. طباطبايي، محمد حسين، الميزان،(ترجمه) انتشارات جامعه مدرسين،ج1، ص207.

در قرآن مجيد جمعي از پيامبران بزرگ  به عنوان" صدیق" توصيف شده‏ اند و در باره إِبْراهِيمَ (ع) آمده: إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا (1) و در باره" ادريس" پيامبر نيز همين تعبير آمده است

وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْريسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا (2)

پي نوشت ها:

1. سوره مريم، آيه 41.

2. همان، آيه 56.

اين ازدواج در بعضي كتب و از جمله تفسير نمونه آمده است. ولي اين كه به صورت جوان در آمده در كتب معتبري ذكر نشده

اين ازدواج در بعضي كتب و از جمله تفسير نمونه آمده است. ولي اين كه به صورت جوان در آمده در كتب معتبري ذكر نشده و تاييد نشده است:

« حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ اسْتَأْذَنَتْ زَلِيخَا عَلَي يُوسُفَ فَقِيلَ لَهَا إِنَّا نَكْرَهُ أَنْ نُقَدِّمَ بِكِ عَلَيْهِ لِمَا كَانَ مِنْكِ إِلَيْهِ قَالَتْ إِنِّي لَا أَخَافُ مَنْ يَخَافُ اللَّهَ فَلَمَّا دَخَلَتْ قَالَ لَهَا يَا زَلِيخَا مَا لِي أَرَاكِ قَدْ تَغَيَّرَ لَوْنُكِ قَالَتِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْمُلُوكَ بِمَعْصِيَتِهِمْ عَبِيداً وَ جَعَلَ الْعَبِيدَ بِطَاعَتِهِمْ مُلُوكاً ...»؛

همسر عزيز مصر (كه نامش" زليخا" يا" راعيل" بود) هر چند در كار خود گرفتار بدترين شكست ها شد؛ ولي اين شكست در مسير گناه باعث تنبه او گرديد، وجدان خفته ‏اش بيدار شد و از كردار ناهنجار خود پشيمان گشت و روي به درگاه خدا آورد.

 داستاني كه در احاديث در باره ملاقاتش با يوسف (ع) پس از آنكه يوسف(ع) عزيز مصر شد نقل شده نيز شاهد اين مدعا است؛ زيرا رو به سوي او كرد و گفت: «الحمد للَّه الذي جَعَلَ العَبيدَ مُلُوكا بِطاعَتِه و جَعَلَ المُلُوكَ عَبِيدا بِمَعصِيَتِهِ : حمد خداي را كه بردگان را به خاطر اطاعت فرمانش پادشاه ساخت و پادشاهان را به خاطر گناه برده گردانيد".

 و در پايان همين حديث مي‏خوانيم كه يوسف(ع) سرانجام با او ازدواج كرد». (1)

پي نوشت:

1. مكارم شيرازي ناصر، تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الإسلامية، تهران،سال 1374 ش ،نوبت اول، ج‏9، ص 436؛ علامه مجلسي، بحار الانوار،ترجمه سيد ابو الحسن موسوي همداني‏،ناشر كتابخانه مسجد ولي عصر، چاپ تهران‏، سال چاپ، نوبت اول‏، (ترجمه جلد 67  و 68 ) ج 2، ص77؛ قمي شيخ عباس، سفينه البحار و مدينه الحكم و الاثار،ناشر دارالاسوه ،طبع سوم،سال 1422ق،ج 3 ص 484؛ علل الشرائع، شيخ صدوق‏، ناشر داوري‏، چاپ قم‏، نوبت اول،‏ ج‏1، ص 56.

       

"آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ

خداي متعال فرمود:

"آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ"(1)

يعني: پيامبر به آنچه از سوي پروردگارش بر او نازل شده ايمان دارد و همه مؤمنان (نيز) به خدا و فرشتگان و كتاب‏ها (ي آسماني) و فرستادگانش ايمان دارند (و مي‏گويند:) ما ميان هيچ يك از پيامبران او فرق نمي‏گذاريم (و به همگي ايمان داريم) و گفتند: ما (نداي حقّ را) شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا! آمرزش تو را (خواهانيم) و بازگشت (ما) به سوي توست.

آيه شريفه، در مقام بيان تفاوت مرتبت ميان رسولان و پيامبران الهي نيست.

 البته ظرفيت وجودي انبياء و شرافت شان نسبت به يكديگر متفاوت است و در اين ميان مقام شامخ رسول خدا(ص) ممتاز مي باشد كه اين بحث در جاي خود بررسي  شده است.

و اما اين كه آيه به اعتراف گروهي بر عدم تفاوت ميان پيامبران اشاره مي كند، سخن مومنان است كه در ايمان به خدا و پذيرش  برنامه هاي هدايت و وحي و تبليغ ميان پيامبران فرقي قايل نمي شوند.

ابتداي آيه شريفه به ايمان و اعتراف پيامبر(ص) به آنچه از طرف خداي متعال بر او نازل شده اشاره مي كند و سپس سخن مومنان است به اين كه اگر انسان ايمان به خداي متعال داشته باشد، از اين رو ميان انبياء الهي در كيفيت هدايت و برنامه هاي سعادت فرقي نمي گذارد، زيرا مي داند همه آنها فرستادگان حق اند و از جانب خود سخني نمي گويند.

مومنان مثل كافران نيستند كه خداي متعال در توصيف شان بيان كرد:

"إِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ ..." (2)  

كساني كه خدا و پيامبرانش را انكار مي ‏كنند و مي ‏خواهند ميان خدا و پيامبرانش تبعيض قائل شوند، و مي ‏گويند: به بعضي ايمان مي ‏آوريم، و بعضي را انكار مي كنيم و مي‏خواهند در ميان اين دو، راهي براي خود انتخاب كنند.

در هر حال آيه شريفه در عين حالي كه به شان نزولي اشاره دارد، در مقام بيان تساوي در مراتب يا سعه وجودي همه انبياء با هم  نيست.

در عين حال مناسب است بياني كوتاه از بعضي از تفاسير در باره شان نزول اين آيه نقل شود.

1. پس از آن كه خداوند وجوب نماز و زكات و احكام شرعيه و سرگذشت پيامبران را بيان كرد سوره را به بيان عظمت خدا و تصديق پيامبر(ص) خاتمه مي دهد.

 "آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ" محمد(ص) آن چه را از طرف پروردگارش در اين سوره و غير اين سوره فرود آمده است، باور دارد.

 "وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ" و تمام افراد مؤمنين خدا را باور دارند به اين كه ذات خدا و صفات او را اثبات كرده شبيه را از او نفي كرده و از هر چيزي كه سزاوار خدا نيست پاكش مي‏ دانند.

 "وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ" و به فرشتگان و اين كه آن ها معصوم و پاكيزه‏ اند و به قرآن و هر كتابي كه از طرف خدا نازل شده و به تمام پيامبران به عنوان حق و راست (ايمان دارند) "لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ" مؤمنين مي‏ گويند ما فرقي ميان پيامبران نگذاشته همه را باور داريم و مانند يهود و نصاري نيستيم كه برخي را قبول داشته و بعض ديگر را منكر باشيم.(3) 

2. اين جمله(آيه) شريفه تا آخر آيه از خصوصيّات و صفات مؤمنين است، و گويي كه جدايي نگذاشتن در ميان رسل، صفتي است از صفات باطني آن ها، يعني همه مؤمنين ايمان دارند به كتب إلهي و رسولان او، در حالي كه در باطن و از قلب معتقد و گويا هستند كه فرق نمي ‏گذاريم ميان رسولان

آري، شخصي كه مؤمن به خداوند متعال است، همه انبياء و رسولان الهي را وابسته به خداوند متعال و از جانب او مي‏ داند، و در اين جهت تعصّبي از خود در باره بعضي از آنان نشان نداده، و نسبت به بعضي ديگر اهانت و كم‏ اعتنايي نخواهد داشت، زيرا رسول خدا خود استقلالي نداشته، و تجليل او به دليل توجّه و تعظيم پروردگار متعال است.(4) 

البته  در آيه 253 بقره به تفاوت مقامي آنها اشاره كرده است:

تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلي‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عيسَي ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ

بعضي از آن رسولان را بر بعضي ديگر برتري داديم برخي از آنها، خدا با او سخن مي‏گفت و بعضي را درجاتي برتر داد و به عيسي بن مريم، نشانه‏هاي روشن داديم و او را با «روح القدس» تأييد نموديم (ولي فضيلت و مقام آن پيامبران، مانع اختلاف امتها نشد.)

پي نوشت ها:

1. سوره بقره، آيه 285.

2. سوره نساء، آيه 150.

3. گروه مترجمان، ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن شيخ طبرسي، تهران، انتشارات فراهاني، سال 1360 ه ش، چاپ اول، ج‏3، ص 214.

4. مصطفوي حسن، تفسير روشن، تهران، انتشارات مركز نشر كتاب،سال 1380 ه ش، چاپ اول، ج‏4، ص 53.

صفحه‌ها