پيامبر شناسي

ذوالقرنین و نبوت
ذوالقرنین شخصیتی مؤمن، مقتدر و عدالت‌طلب است که بر اساس دیدگاه مشهور قرآن‌پژوهان، اگرچه پیامبر نبود، اما حکومتی گسترده و صالح داشت.

پرسش:

آیا ذوالقرنین، پیامبر و فرستاده خدا بود؟

پاسخ:

داستان ذوالقرنین، یکی از داستان‌های تک‌بیانی قرآن است که فقط یک‌بار در قرآن (سوره ‌کهف) آمده‌است. این داستان با عبارت «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْن؛ (1) و از تو درباره ذو القرنین مى‏پرسند،» شروع شده است. درباره سبب نزول آیات 83 تا 98 سوره کهف که داستان ذوالقرنین را بیان می‌کند، آمده است: یهودیان از طریق آموزه‌های دینی خود درباره ذوالقرنین آشنا بودند، از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله درباره ذوالقرنین پرسیدند که در پاسخ به آنان این آیات نازل شد. (2) بر اساس این آیات، ذوالقرنین شخصی توانمند و مؤمن به خدا و روز قیامت بود. او با قدرت و امکاناتی که در اختیار داشت؛ توانست بر دشمنان پیروز شود و عدالت را در قلمرو حکومتی خود جاری سازد. این نوشتار کوتاه در پاسخ به این پرسش تنظیم شده که: آیا ذوالقرنین، فرستاده خدا بود؟

معناشناسی «ذوالقرنین»

«ذوالقرنین» سه مرتبه در قرآن آمده است. (3) این واژه مرکب از «ذو» و «قَرْن» است. در نام‌گذاری ذوالقرنین، تحلیل‌های متعددی بیان شده و دیدگاه‌های متنوعی شکل گرفته است، برخی بر این باورند که ذوالقرنین به شرق و غرب عالم سفر کرد که در زبان عربی از آن، تعبیر به قَرنَی الشمس (دو شاخ آفتاب) می‌کنند. گروه دیگر معتقدند ذوالقرنین عمر طولانی داشته و او زندگی در دو قرن را تجربه کرده است. از منظر گروهی دیگر، نام‌گذاری وی به ذوالقرنین، به دلیل وجود برآمدگی مخصوص در دو طرف سرش و یا به خاطر دو علامت شاخ‌گونه در تاج مخصوص او بوده است. (4)

ویژگی‌های ذوالقرنین در قرآن

قرآن‌کریم ویژگی‌های بسیار ممتاز و برجسته‌ای برای ذوالقرنین بیان کرده است؛ او مردی مؤمن، قوی، عادل، صالح و شجاع بوده، خداوند به او قدرت و سلطنتی بزرگ بخشیده بود. ویژگی‌هایِ قرآنیِ ذوالقرنین را می‌توان به‌صورت زیر دسته‌بندی کرد:

1. اسباب پیروزى و موفقیت ذوالقرنین از جانب خداوند بود؛ (5)

2. ذوالقرنین سه لشکرکشی مهم به غرب، شرق و سرانجام به منطقه‌اى کوهستانى داشته است؛ (6)

3. ذوالقرنین هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز؛ (7)

4. ذوالقرنین از طریق عدل و داد، منحرف نمى‌شد، او یار نیکوکاران، دشمن ظالمان و ستمگران بود و به مال و ثروت دنیا علاقه‌اى نداشت؛ (8)

5. ذوالقرنین سازنده یکى از مهم‌ترین سدّها است، سدّى که در آن از آهن و مس استفاده شد. هدف او از ساختن این سدّ، کمک به مردمی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یأجوج‌ومأجوج، بوده است. (9)، (10)

آیا ذوالقرنین پیامبر بود؟

در آیات قرآن، در ارتباط با نبوت ذوالقرنین، تعبیر و مفهوم صریحی وجود ندارد، هرچند برخی عبارت‌های قرآنی اِشعار به پیامبری وی دارد؛ مثلاً قرآن می‌فرماید:

«حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فی‏ عَیْنٍ حَمِئَهٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فیهِمْ حُسْنا؛ (11) ذوالقرنین در لشکرکشی به مغرب، به مردمی کافر رسید، گفتیم: اى ذوالقرنین تو در کار آنان مختارى، یا عذاب مى‏کنى و یا در حقّشان راهى نیکو پیش مى‏گیرى

گرچه برخی مفسران با استناد به آیه یادشده، معتقدند که ذوالقرنین پیامبری از جانب خدا بود؛ ولی دیدگاه مشهور قرآن‌پژوهان با استناد به احادیث، بر این باور است که ذوالقرنین پیامبر نبود، بلکه مرد موحّد و صالحی بود و حکومت گسترده و عدالت محوری داشت. (12)

استدلال معتقدان بر نبوت ذوالقرنین، این است که در عبارت «قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ؛ گفتیم: اى ذوالقرنین!» ذوالقرنین مورد خطاب خداوند قرار گرفته است و این گفتگو بیانگر نبوت و پیامبری وی هست، (13) ولى این استدلال و تحلیل، کافی نیست؛ چراکه در آیات قرآن، این نوع تعبیر به پیامبران اختصاص ندارد و چه‌بسا منظور از آن، الهام قلبى باشد که در مورد غیر پیامبران نیز وجود داشته است. (14)

 

شباهت امام علی علیه‌السلام به ذوالقرنین

اصبغ بن نباته می‌گوید: ابن الکوا در محضر علی علیه‌السلام که بر فراز منبر بود، برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! ما را از داستان ذوالقرنین خبر بده! آیا پیغمبر بود یا پادشاه؟ مرا از دو قرن او خبر بده! آیا از طلا بود یا از نقره؟ آن حضرت در پاسخ ابن الکوا فرمود:

«نه پیغمبر بود و نه پادشاه. دو قرنش نیز، نه از طلا بود و نه از نقره. او مردی بود که خدا را دوست می‌داشت و خیرخواه خدا بود، خدا هم او را دوست داشت و برایش خیر می‌خواست. او را ذوالقرنین نامیدند؛ زیرا در مسیر دعوت به خدا، دو بار سرش شکافته شده بود. اینک در میان شما نیز کسی مانند او هست

 مقصود آن حضرت خودش بود، چون سرش دو بار شکافته شد؛ یک‌بار از ضربت عمرو بن عبدود و بار دیگر به ضربت ابن‌ملجم. (15)

جهت مطالعه بیشتر:

طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، پنجم، 1417 ق، ج 13، ص 374 – 376.

نتیجه:

در آیات قرآن، در ارتباط با نبوت ذوالقرنین، تعبیر و مفهوم صریحی وجود ندارد. برخی قرآن‌پژوهان با استناد به اِشعار برخی تعابیر قرآنی، معتقد به نبوت وی شده‌اند؛ ولی دیدگاه مشهور قرآن‌پژوهان با استناد به احادیث، بر این باور است که ذوالقرنین پیامبر نبود، بلکه موحّد و صالح بود و حکومت گسترده و عدالت محوری داشت.

استدلال به عبارت «قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ» بر نبوت وی، از استحکام کافی برخوردار نیست؛ چراکه در قرآن، این نوع تعبیر به پیامبران اختصاص ندارد و چه‌بسا منظور از آن، الهام قلبى باشد.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره کهف، آیه 83.

2. واحدی نیشابوری، علی بن احمد، اسباب نزول القرآن، بیروت،: اسباب نزول القرآن، اول، 1411 ق، ص 300؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن، تهران، انتشارات ناصرخسرو، سوم، 1372 ش، ج 6، ص 756 و نیز در این زمینه گفته شده است: گروهى از قریش به این فکر افتادند که پیامبر را آزمایش کنند، پس از مشاوره با یهودِ مدینه سه مسئله طرح کردند: یکى مسئله روح بود که پاسخ آن در سوره اسراء آمده است، پاسخ دو مسئله دیگر یعنی اصحاب کهف و ذوالقرنین، در سوره کهف بیان شده است. ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الإسلامیه، 1374 ش، اول، ج 12، ص 525.

3. سوره کهف، آیه‌های 83، 86 و 94.

4. زمخشری، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، بیروت، دار الکتاب العربی، 1407 ق، سوم، ج 2، ص 743؛ طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، 1417 ق، پنجم، ج 13، ص 371؛ مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الإسلامیه، 1374 ش، اول، ج‏12، ص 544.

5. سوره کهف، آیه 84.

6. سوره کهف، آیه 86، 90 و 93.

7. سوره کهف، آیه 87، 88، 95 و 98.

8. سوره کهف، آیه 87 و 88.

9. سوره کهف، آیه 93-98.

10. ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الإسلامیه، 1374 ش، اول، ج 12، ص 544.

(11). سوره کهف، آیه 86.

(12). «... عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه‎السلام قَالَ: إنَّ ذَا الْقَرْنَیْنِ لَمْ یَکُنْ نَبِیّاً وَ لَکِنَّهُ کَانَ عَبْداً صَالِحاً أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّهُ اللَّهُ وَ نَاصَحَ لِلَّهِ فَنَاصَحَهُ اللَّهُ أَمَرَ قَوْمَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ فَغَابَ عَنْهُمْ زَمَاناً ثُمَّ رَجَعَ إِلَیْهِمْ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ الْآخَرِ وَ فِیکُمْ مَنْ هُوَ عَلَى سُنَّتِهِ»، ر.ک: ابن‌بابویه، على بن حسین، الإمامه و التبصره من الحیره، قم، مدرسه الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف‏، اول، 1404 ق، ص 121؛ ابن‌بابویه، محمد بن على‏، کمال‌الدین و تمام النعمه، تهران، اسلامیه، دوم، 1395 ق، ج ۲، ص ۳۹۳-۳۹۴؛ و نیز: قطب‌الدین راوندى، سعید بن هبه الله، قصص الأنبیاء، مشهد، اول، 1409 ق، ص 121؛ فیض کاشانى، محمد محسن بن شاه مرتضى، تفسیر الصافی، تهران، دوم، 1415 ق، ج‏3، ص 259؛ عروسى حویزى، عبد على بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1415 ق، چهارم، ج 3، ص 294؛ قمی مشهدی، محمد بن محمدرضا، تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران، اول، 1368 ش، ج‏8؛ ص 146. همچنین علامه مجلسی گزیده‌ای از اخبار و احادیث منابع شیعی دراین‌باره را گرد آورده است. ر.ک: مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار (ط- بیروت)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، دوم، 1403 ق، ج ۱۲، ص ۱۷۲-۲۱۵.

(13). فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربى، سوم، 1420 ق، ج 21، ص 497.

(14). مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دار الکتب الإسلامیه، 1374 ش، اول، ج 12، ص 527.

(15). «... عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِیفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَهَ قَالَ: قَامَ ابْنُ الْکَوَّاءِ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه‌السلام وَ هُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ فَقَالَ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! أَخْبِرْنِی عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ أَ نَبِیٌّ کَانَ أَوْ مَلِکٌ؟ وَ أَخْبِرْنِی عَنْ قَرْنَیْهِ أَ ذَهَبٌ کَانَ أَوْ فِضَّهٌ؟ فَقَالَ لَهُ علیه‌السلام: لَمْ‏ یَکُنْ نَبِیّاً وَ لَا مَلِکاً وَ لَا کَانَ قَرْنَاهُ مِنْ ذَهَبٍ وَ لَا فِضَّهٍ وَ لَکِنَّهُ کَانَ عَبْداً أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّهُ اللَّهُ وَ نَصَحَ لِلَّهِ فَنَصَحَهُ اللَّهُ وَ إِنَّمَا سُمِّیَ ذَا الْقَرْنَیْنِ لِأَنَّهُ دَعَا قَوْمَهُ فَضَرَبُوهُ عَلَى قَرْنِهِ فَغَابَ عَنْهُمْ حِیناً ثُمَّ عَادَ إِلَیْهِمْ فَضَرَبَ عَلَى قَرْنِهِ الْآخَرِ وَ فِیکُمْ مِثْلُه‏»، ر.ک: ثقفى، ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال، الغارات (ط - الحدیثه)، تهران، اول، 1395 ق، ج‏2، ص 740؛ عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر العیّاشی، تهران، اول، 1380 ق، ج‏2، ص 339؛ ابن بابویه، کمال‌الدین، ص 393؛ و نیز: طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، 1417 ق، پنجم، ج 13، ص 510؛ زمخشری، محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، بیروت، دار الکتاب العربی، 1407 ق، سوم، ج 2، ص 743.

بررسی تعلق سرزمین فلسطین به یهودیان بر اساس آیۀ 21 سورۀ مائده
آیه 21 سوره مائده، مالکیت ابدی برای یهود ثابت نمی‌کند، بلکه وعده‌ای مشروط به ایمان و فرمان‌برداری است که با سرپیچی از بین می‌رود.

پرسش:

 آیا بر اساس آیه 21 سوره مائده، سرزمین فلسطین متعلق به یهودیان است؟

پاسخ:

یکی از آیاتی که در مباحث سیاسی و کلامی معاصر پیرامون مسئله فلسطین بحث و بررسی می‌شود، آیۀ ۲۱ سورۀ «مائده» است که خداوند متعال از زبان حضرت موسی علیه ‌السلام خطاب به بنی‌اسرائیل می‌فرماید: «یَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ». ممکن است کسانی با استناد به تعبیر «التی کتب الله لکم»، مدعی‌ شوند که قرآن کریم مالکیت ابدی سرزمین فلسطین را برای قوم یهود تثبیت کرده است؛ اما آیا چنین برداشتی با اصول تفسیر قرآن، سیاق آیات و مبانی کلام اسلامی سازگار است؟ آیا «کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ» به معنای تملیک دائمی و غیرمشروط است؟ در این نوشتار می‌کوشیم این مسئله را بررسی کنیم.

استیلای مشروط

حضرت موسی علیه ‌السلام به بنی‌اسرائیل فرمود: «وارد آن سرزمین مقدسی شوید که خدا برایتان مقرّر کرده است»؛ اما مقدّر‌شدن ورود به آن سرزمین را مشروط به ایمان و پایداری بر دین دانست و هشدار داد که از دین بازنگردید که زیان خواهید کرد. این هشدار نشان می‌دهد که ورود و استقرار در آن سرزمین، وابسته به ایمان، اطاعت و پایداری بر دین الهی بوده است؛ چنان‌که وقتی بنی‌اسرائیل از فرمان الهی خودداری کردند، نه‌تنها وارد آن سرزمین نشدند، بلکه به مدت چهل سال در بیابان سرگردان ماندند (۱)؛ سرنوشتی که به‌روشنی نشان‌دهندۀ مشروط‌بودن این وعده بوده است و نه قطعی و همیشگی (2).

کتابت الهی در عالم طبیعت

برای فهم دقیق‌تر این مطلب باید به این مسئله توجه کرد که کتابت الهی در عالم طبیعت و نشئه حرکت، در معرض «بدا» و تغییر و تبدیل است. تنها حکمی که از مرزهای «محو و اثبات» فراتر رود و به لوح محفوظ راه یابد، ثابت و تغییر‌ناپذیر است؛ اما در محدوده محو و اثبات، آنچه خداوند برای فرد یا گروهی مقدر می‌کند، وابسته به شرایط و رفتار آنان است و امکان زوال و تغییر و دگرگونی دارند. بنابراین در جایی که پای اختیار و تکلیف انسان در میان است، تقدیر این نیست که خدا «چه شما بخواهید یا نخواهید، در مسیر مستقیم باشید یا نباشید، من نعمت خود را به شما می دهم»، اصل کلی معارف قرآنی درباره عالم طبیعت و حیات دنیا این است که اگر خدا نعمت خود را به گروهی داد، از آنها بازپس نمی‌گیرد، مگر آنکه منحرف شوند و این سنّت الهی در قرآن با تعبیرهای مختلف بیان شده است (۳)؛ متنعّمان اگر حق‌شناس باشند، خدا به ایشان پاداش می‌دهد؛ اما چنانچه نعمت الهی را پاس ندارند، مدتی به آنها مهلت داده می‌شود تا توبه کنند، وگرنه ممکن است نعمت از آنان گرفته شود. در آیه مورد بحث نیز هم به ورود به سرزمین مقدس فرمان داده شده است و هم از بازگشت و ارتداد نهی گردیده است؛ بدین معنا که استمرار لطف الهی وابسته به استمرار ایمان و اطاعت است (4).

نقد دلالت آیه بر ملکیت دائمی

بر فرض اینکه مراد از سرزمین مقدّس، فلسطین باشد، آیه دلالتی ندارد که فلسطین برای بنی‌اسرائیل است و خدا آن را برایشان مقدّر کرده است و هرچند صهیونیستی فکر کنند و نژادپرست و خونریز باشند، باز بتوانند در این سرزمین مقدّس و منزّه بمانند. حتی اگر ملک طِلق آنها باشد، ورود و سکونت در آن را تا زمانی که به شریعت الهی مؤمن باشند، برای آنها مقدّر کرده است. شاهد این مدعا، افزون بر ماجرای چهل‌سال سرگردانی آنها به دلیل خودداری از فرمان الهی، آیۀ دوم سورۀ «حشر» است که یهودیان در مدینه دارای مالکیت و قدرت بودند و در دژهای مستحکم زندگی می‌کردند؛ ولی هنگامی که به پیمان‌شکنی و توطئه روی آوردند، به فرمان الهی از سرزمین خود اخراج شدند و اموال و سرزمینشان در اختیار مسلمانان قرار گرفت (5).

نتیجه:

استدلال به آیۀ ۲۱ سورۀ «مائده» برای اثبات مالکیت یهود بر سرزمین فلسطین از دو حیث مخدوش است: نخست: معلوم نیست مراد از «سرزمین مقدس»، فلسطین باشد؛ دوم: حق سکونت این سرزمین «مقدّس» برای کسانی است که مؤمن باشند و یهود آن روز نیز بر اثر ایمان اجازۀ ورود به آن را یافتند، نه به طور مطلق و دائمی. بنابراین آیه نه دلالتی بر ملکیت ابدی دارد و نه یهودیان و صهیونیست‌هایی را دربر می‌گیرد که با نژادپرستی و دشمنی با اسلام، شرایط حفظ این موهبت را از دست داده‌اند.

برای مطالعۀ بیشتر:

1. عبدالله جوادی آملی؛ تسنیم؛ قم: اسراء، 1389 ش، ج ۲۲، ص ۲۵۵.

2. سیدمحمدحسین طباطبایی؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ بیروت: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۳۵۲ ش، ج ۵، ص ۲۸۹.

3. ناصر مکارم شیرازی؛ تفسیر نمونه؛ چ 32، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۴ ش، ج ۴، ص ۳۳۷.

پی‌نوشت‌ها:

۱. مائده: ۲۶.

2. ر.ک: عبدالله جوادی آملی؛ تسنیم؛ قم: اسراء، 1389 ش، ج ۲۲، ص ۲۵۵.

3. رعد: ۱۱. انفال: ۵۳. اسراء: ۸. انفال: ۱۹.

4. ر.ک: عبدالله جوادی آملی؛ تسنیم؛ ج ۲۲، ص ۲۵۶.

5. ر.ک: عبدالله جوادی آملی؛ تسنیم؛ ج 22، ص ۲۵۸.

اعجاز بیانی قرآن در داستان حضرت خضر (ع)
داستان حضرت موسی و خضر علیهما السلام در سورۀ «کهف»، نمونه‌ای روشن از دقت بیانی قرآن کریم در تبیین معارف الهی است.

پرسش:

در آیات 79 تا 82 سورۀ «کهف» در بیان داستان حضرت موسی علیه السلام و حضرت خضر علیه السلام با سه تعبیر مختلف «فأردت»، «فأردنا» و «فأراد ربک» مواجه می‌شویم. با اینکه هر سه کار به دست جناب خضر(ع) انجام شده است، در یک مورد به خودش نسبت می‌دهد و در مورد دوم جمع می‌بندد و در مورد سوم فقط به خدا نسبت داده است؛ رمز‌و‌راز این تنوع در تعبیر چیست؟

پاسخ:

داستان حضرت موسی و خضر علیهما السلام در سورۀ مبارکه «کهف» (۱) نمونه‌ای از تعلیم معارف عمیق توحیدی در قالب روایت قرآنی است. در این روایت، حضرت خضر علیه السلام پس از انجام سه عمل شگفت‌انگیز ـ آسیب‌رساندن به کشتی، کشتن جوان‌و مرمت دیوار ـ در تبیین حکمت آن‌ سه تعبیر متفاوت را به کار می‌گیرد. تنوع تعابیر حضرت خضر علیه ‌السلام در نسبت‌دادن «اراده» در تبیین رفتار خویش، یکی از لطیف‌ترین جلوه‌های دقت بیانی قرآن کریم است که در این داستان با گزینش دقیق واژگان و ساختارهای بیانی، مخاطب را به تأمل در مراتب فاعلیت انسان و نسبت آن با ارادۀ الهی فرا‌می‌خواند.

تحلیل تفاوت تعبیر «اراده»

حضرت خضر علیه السلام وقتی در مقام تبیین حکمت رخدادهایی برمی‌آید که واقع شده بود، در نسبت‌دادن آنها سه تعبیر متفاوت به کار می‌برد. این تفاوت تعابیر، ناظر به نوع فعل و شیوۀ انتساب آن در مراتب مختلف معرفت توحیدی است. در ماجرای کشتی، چون کار انجام‌شده در ظاهر مشتمل بر نقص و عیب است، حضرت خضر علیه‌ السلام آن را به خود نسبت می‌دهد و می‌گوید «فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا»؛ بنابراین نمی‌گوید خدا خواست آن را عیبناک کند، بلکه می‌گوید «من خواستم معیوبش کنم».

اما در ماجرای قتل آن جوان که می‌تواند مشترک باشد، ارادۀ تبدیل به اَحسن را به خود و خدا نسبت می‌دهد و می‌گوید: ما خواستیم خدای سبحان آن فرزند ناصالح را به فرزندی صالح تبدیل کند.

در ماجرای برپاداشتن و تعمیر دیوار نیز که کمال صرف است و هیچ شائبۀ نقصی در آن دیده نمی‌شود، آن را کامل به خداوند نسبت می‌دهد و می‌گوید: «فأراد ربّک».

مقامات مختلف انسان موحد

چنین نیست حضرت خضر علیه السلام خیر را به خدا نسبت دهد و شرّ را به خود؛ زیرا همۀ مراحل کار خیر بود، بلکه روش موحد‌شدن این است که یک موحّد در آغاز خود را مؤثر می‌بیند، بعد کم‌کم می‌بیند غیر خداوند، مؤثر دیگری در کار نیست و سرانجام به مقامی می‌رسد که خود و همۀ ماسوی‌الله را جزء سپاه و جنود الهی می‌بیند. همان‌گونه که امیرالمؤمنین علیه ‌السلام می‌فرماید: «وجوارحکم جنوده… وخلواتکم عیانه: اعضا و جوارح ظاهر و باطن انسان، سربازان حق‌اند» (۲). بنابراین انسان نه فاعلی مستقل، بلکه مهره‌ای از مراتب فاعلیت خدای سبحان است (3).

بنابراین انسان دارای سه مقام است؛ در آغاز می‌گوید من گفتم، من خواستم؛ کمی که ترقی می‌کند و می‌بیند تنها او نیست، بلکه دست دیگری هم در کار است، اراده را به خود و خدا نسبت می‌دهد؛ ولی چون بالاتر رفت، می‌بیند خود چیزی ندارد و هیچ است و همه چیز از خداست، پس ‌در این مقام از روی معرفت، هر نقص و عیبی را به خود نسبت می‌دهد و آنجا که کمال صرف است و هیچ شائبه نقصی در آن دیده نمی‌شود، آن را کامل به خداوند نسبت می‌دهد (4).

نتیجه:

تنوع تعابیر «فأردت»، «فأردنا» و «فأراد ربک» در داستان حضرت خضر علیه ‌السلام، ناظر به نوع فعل و شیوۀ انتساب آن در مراتب مختلف معرفت توحیدی است. آنجا که کار انجام‌شده در ظاهر مشتمل بر نقص و عیب است، آن را به خود نسبت می‌دهد؛ آنجا که می‌تواند مشترک باشد، آن را به خود و خدا نسبت می‌دهد؛ آنجا نیز که کمال صرف است و هیچ شائبۀ نقصی در آن دیده نمی‌شود، آن را کامل به خداوند نسبت می‌دهد. البته تمام مراحل کار، خیر بود نه اینکه شری هم در کار بوده باشد؛ اما این شیوۀ بیان، ترسیم سیر موحّدانۀ انسان از خودبینی به خدا‌بینی است.

پی‌نوشت‌ها:

1. کهف: ۷۹ ـ ۸۲.

2. نهج‌البلاغه؛ خطبۀ ۱۹۹.

3. ر.ک: عبدالله جوادی آملی؛ تفسیر موضوعی قرآن کریم (سیره پیامبران در قرآن، ج ۲)؛ قم: اسراء، 1398 ش، ج ۳۹، ص ۱۰۳.

4. ر.ک: سیدروح‌الله خمینی و هادی بن مهدی سبزوارى؛ تقریرات فلسفی امام خمینی؛ تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۸۱ ش، ج ۲، ص ۳۳۵.

آیا عزیر در تاریخ وجود دارد؟
در تاریخ یهود و منابع عبری نام شخصی به اسم عزرا وجود دارد که در لغت عرب به عزیر شناخته می‌شود. او از شخصیت‌های بسیار مهم و محترم در سنت یهودی است.

پرسش:

خداوند در قرآن می‌فرماید یهودیان عُزَیر را پسر خدا می‌دانستند و یهودیان می‌گویند ما اصلاً چنین شخصیتی نداریم. آیا در تاریخ شخصیتی به نام عُزیر نبی وجود داشته است؟

پاسخ:

«عُزَیر» در قرآن کریم شخصیتی دینی مطرح شده است که یهودیان به او در جایگاه پسر خدا احترام می‌گذاشتند. این موضوع در آیۀ 30 سورۀ «توبه» ذکر شده است: ﴿وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّه﴾.

وی یکی از پیامبران یا اولیای قوم بنی‌اسرائیل بود که به امر خدا در سن جوانی از دنیا رفت و پس از صد سال زنده شد. به گفته مفسران، آیۀ ۲۵۹ سورۀ «بقره» به این جریان اشاره دارد: ﴿أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَى قَرْیَهٍ وَهِیَ خَاوِیَهٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى یُحْیِی هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا﴾.

در منابع یهودی شخصی به نام عُزَیر شناخته نشده است؛ اما نام‌های دیگری به شخصیت ایشان اشاره دارد:

الف) عزراء: «عزیر» لفظی عربی است که در لغت یهود و به زبان عبری به «عزرا» شناخته می‌شود؛ چرا‌که عرب وقتی نام بیگانه‌اى را به کار مى‌برد، معمولاً در آن تغییرى ایجاد مى‌کند؛ به‌ویژه گاه براى اظهار محبت آن را به صیغه «تصغیر» درمى‌آورد؛ از‌این‌رو «عزرا» را نیز به «عزیر» تبدیل کرده است؛ همان‌گونه که نام اصلى «عیسى» که «یسوع» است و «یحیى» که «یوحنا» است، پس از نقل به زبان عربى دگرگون شده و به شکل «عیسى» و «یحیى» درآمده است (1).

دربارۀ شخصیت عزرا آمده است که وی کاهن معروف عبرانیان و کاتب ماهر شریعت و شخصی عالم، قادر و امین بود و چنان‌که معلوم است، در بارگاه سلطان ایران درجه و اعتبار تامی داشت (2). بنا بر باور اصحاب کلیسا، عزرا تمامی کتب قانونی عهد عتیق را جمع‌آوری و تصحیح کرده است (3). در منابع اسلامی نیز اشاره شده است که وقتی بخت‌النصر تورات را از بین برده بود، عزیر تورات را از حفظ برای مردم قرائت می‌کرد؛ بنابراین وی احیاکنندۀ تورات معرفی شده است (4).

ب) ارمیا: با توجه به شباهت داستان‌هایی که دربارۀ ارمیا و عزیر نقل شده است (مثل مواجهه با شهری که خانه‌هایش فرو ریخته، داستان حملۀ بخت‌النصر به بنی‌اسرائیل و ...)، برخی این احتمال را مطرح می‌کنند که عزرا و ارمیا یک شخصیت بوده‌اند. البته برخی معتقدند چون این دو نفر معاصر یکدیگر بودند، هر دو نفر در داستان‌های مشابه حضور داشته‌اند (5).

شایان ذکر است یهودیان در متون اصلی خود، عزرا را «پسر خدا» نمی‌دانند و این عقیده با اصل توحید در یهود در تضاد است. بنابراین تعبیر قرآن با عنوان «عزیر پسر خداست»، ممکن است به گروه‌های خاصی از یهودیان اختصاص داشته باشد که هنگام نزول قرآن (یا قبل از آن) در منطقه‌ای خاص به دلیل مقام والای عزرا در احیای تورات و دین، او را تا مقام «پسر خدا» بالا برده باشند. این عقیده لزوماً تمام یهودیان را دربر نمی‌گیرد، بلکه گروه خاصی را خطاب قرار می‌دهد. همچنین این تعبیر ممکن است به جایگاه فوق‌العاده و منحصر‌به‌فرد عزرا در نظر برخی یهودیان اشاره داشته باشد که به دلیل نقش او در احیای دین، او را «پسر خدا» به معنای «محبوب خدا» یا «بسیار نزدیک به خدا» می‌دانستند که این عنوان ابتدا تشریفاتی بود؛ اما شاید با گذشت زمان، این اعتقاد نزد برخی یهودیان به معنای واقعی و ظاهری آن منجر شد.

نتیجه:

در تاریخ یهود و منابع عبری نام شخصی به اسم عزرا آمده است که در لغت عرب به عزیر شناخته می‌شود. او از شخصیت‌های بسیار مهم و محترم سنت یهودی است که نقش کلیدی در حفظ و بازسازی شریعت یهود ایفا کرد. البته اینکه در قرآن گفته شده است «عزیر پسر خداست» بر خلاف اعتقاد یهودیان است و ممکن است به گروه‌های خاصی از یهودیان اختصاص داشته باشد که هنگام نزول قرآن (یا قبل از آن) در منطقه‌ای خاصی زندگی می‌کردند.

پی‌نوشت‌ها:

1. مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسیر نمونه‌؛ چ 32، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1374 ش، ج 7، ص 361.

2. هاکس، مستر؛ قاموس کتاب مقدس؛ چ 2، تهران: اساطیر، 1382 ش، ص 609.

3. همان.

4. مقدسی، مطهر بن طاهر؛ البدء و التاریخ؛ قاهره: مکتبة الثقافة الدینیه، [بی‌تا]، ج ۳، ص ۱۱۵ ـ 116.

.5https://www.islamquest.net/fa/archive/fa7332

همه پیامبران و معصومین (علیهم السلام) معصوم و بدون خطا و اشتباه هستند؛ همچنین معنای استغفار و توبه با آنچه در ذهن ما است متفاوت می باشد و دلیل آن چیز دیگری است.
منظور از توبه و استغفار پیامبران (علیهم السلام)

پرسش:
 استغفار و توبه پیامبران که در قرآن آمده استغفار از گناهان است؟ چرا پیامبران باید استغفار کنند؟ توبه پیامبران چگونه بوده است؟
 

پاسخ:
در حالی در قرآن شاهد استغفار و توبه پیامبران هستیم (۱) که آنان به‌حکم عقل و نقل و به شهادت و گواهی تاریخ از هرگونه گناه، خطا و اشتباه معصوم بوده‌اند؛ ازاین‌رو، هرگز عمداً یا سهواً مرتکب کار بدی نشده‌اند تا نیازی به توبه و استغفار داشته باشند. وقتی دلیل استغفار و توبه آنان، گناه و خطا نیست، متوجه می‌شویم استغفار و توبه فقط به دلیل ارتکاب گناه و خطا نیست.

پیامبران معصوم هستند.
غرض و هدف خداوند از فرستادن پیامبران، هدایت و راهنمایی مردم است؛ اما اگر  پیغمبران معصوم نباشند، نه‌تنها مردم را هدایت نمی‌کنند، بلکه دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته، باعث گمراهی آنان خواهند شد؛ بنابراین، فرستادن پیامبران غیر معصوم نه‌تنها سبب رسیدن خداوند به غرض و هدفش نمی‌شود، بلکه غرض او را نقض می‌کند. به بیان دیگر؛ اگر پیامبران معصوم نباشند و مردم در حق آنان این احتمال را بدهند که ممکن است عمداً یا سهواً باعث گمراهی آنان شوند، این خودش بهترین بهانه برای مردم است تا از انبیاء پیروی نکنند، عذر بیاورند و بگویند: از کجا معلوم که در صورت تبعیت از آنان به‌جای هدایت، گمراه نشویم؟! بنابراین، وقتی خداوند اراده کرده است که پس از فرستادن پیامبران، دیگرکسی عذر و بهانه‌ای برای گمراهی نداشته باشد، این غرض او تنها زمانی حاصل می‌شود که پیامبران معصوم باشند. (2)

چرایی توبه و استغفار پیامبران
در رابطه با چرایی توبه و استغفار پیامبران علیهم‌السلام پاسخ‌های مختلفی داده شده است. در اینجا از باب نمونه، تنها به چند مورد از آن‌ها اشاره می‌شود:

1. «توبه» در لغت به معنای هرگونه بازگشت است؛ نه صرفاً بازگشت از گناه؛ به خاطر همین، «توبه» در زبان عربی لزوماً دلالتی بر گناهکار بودن توبه‌کننده ندارد. چنانکه «غفر» در زبان عربی به معنای پوشاندن است. 
اگر عرب به کلاه «مِغْفَر» می‌گوید، به خاطر این است که سر را می‌‏پوشاند و از آن محافظت می‌کند؛ بنابراین «غفر» نیز در اصل به معنای بخشیدن و آمرزیدن نیست و اگر در این معنا به کار می‏‌رود، به خاطر این است که خداوند گناه بندگانش را پس از توبه می‌پوشاند و از آنان در برابر آثار شوم گناه محافظت می‌کند.
این معنا شواهد و قرائنی از قرآن نیز دارد. برای نمونه خداوند خطاب به پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید: «إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً لِیَغْفِرَ لَکَ»؛ ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم تا از تو محافظت کنیم. (۳) اگر قرار باشد «لیغفر لک» به معنای آمرزیدن گناه پیامبر باشد، آیه معنای درستی نخواهد داشت: «ای پیامبر تو گناه کردی و ما برای این‌که گناهت را بیامرزیم و ببخشیمت، تو را در جنگ با دشمنانت پیروز گردانیدیم»!
مشخص است که چنین معنایی اراده نشده؛ بلکه منظور این است که خداوند پیامبرش را پیروز گردانید تا در اثر این پیروزی، نوعی پوشش و محافظت برای حضرت ایجاد کند و درنتیجه، شرّ کافران که گمان می‌کردند حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله به خاطر مبارزه با بت‌پرستی مرتکب گناه بزرگی شده و به او در مدینه هجوم برده بودند، از ایشان دفع و امنیت ایشان تأمین شود. (4)

2. استغفار نه‌تنها یک ذکر، عبادت و دعا بلکه از بهترین دعاها است: «خَیْرُ الدُّعَاءِ الِاسْتِغْفَارُ»؛ (۵) به همین دلیل، گفتن آن حتی اگر گناهی مرتکب نشده باشیم، اجر و ثواب فراوانی دارد. پیامبران علیهم‌السلام نیز برای این‌که ذکر خدا را گفته باشند و از این اجر و پاداش بی‌بهره نمانند، استغفار می‌کردند.

3. پیامبران با این‌که هیچ کوتاهی‌ای در پرستش و عبادت خداوند نمی‌کردند و با تمام وجود و همه توان، خداوند را بندگی می‌کردند، اما با توجه به شناختی که از خداوند داشتند، به‌خوبی می‌‌دانستند که حق بندگی او را آن‌طور که بایدوشاید ادا نمی‌کنند و به خاطر همین، شرمنده شده و از خداوند عذرخواهی و استغفار می‌‌کردند.

4. همانند پدری که به خاطر گناه فرزندش از مردم عذرخواهی می‌کند، پیامبران علیهم‌السلام نیز به خاطر گناه امتشان استغفار می‌کردند و از خداوند برای آنان درخواست آمرزش داشتند. همانند حضرت یعقوب علیه‌السلام که برای فرزندانش استغفار کرد: ﴿ قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ﴾؛ (۶) پسران یعقوب گفتند: ای پدر! برای گناهانمان استغفارکن؛ چراکه بی‌شک ما خطاکار بوده‌ایم.
یکی از وظایف انبیاء علیهم‌السلام ازجمله حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله استغفار برای امتشان بوده است: ﴿ ... فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ ... ﴾؛ (۷) ... ای پیامبر! از آنان گذشت و برای آنان استغفارکن  ... .

چگونگی توبه و استغفار پیامبران
مطابق قرآن کریم پیامبران به دو شکل مختلف توبه و استغفار می‌کرده‌اند:

1. توبه و استغفار برای خود
﴿ قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِی وَ لِأَخِی وَ أَدْخِلْنٰا فِی رَحْمَتِکَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ﴾؛ (۸) موسی علیه‌السلام گفت: پروردگارا! مرا و برادرم را بیامرز و ما را در رحمتت درآور که تو مهربان‌ترین مهربانانی.
﴿قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ﴾؛ (۹) سلیمان علیه‌السلام گفت: پروردگارا! مرا بیامرز و حکومتی به من ببخش که بعد از من سزاوار هیچ‌کس نباشد؛ یقیناً تو بسیار بخشنده‌ای.

2. توبه و استغفار برای امتشان:
﴿ یٰا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِذٰا جٰاءَکَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ ... وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴾؛ (۱۰) ای پیامبر! هنگامی‌که زنان باایمان نزد تو آیند ... از خدا برای آنان آمرزش بخواه؛ زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
شکل اول برای خود و از باب ذکر و دعا یا ادا نکردن حق بندگی خداوند آن‌طور که شایسته پروردگار هست و شکل دوم برای گناهان و خطاهای امتشان بوده است.

نتیجه:
در قرآن کریم شاهد صدور توبه و استغفار از پیامبران علیهم‌السلام هستیم، اما با توجه به عصمت آنان از هرگونه گناه و خطا متوجه می‌شویم که علت توبه و استغفار پیامبران با علت توبه و استغفار دیگران متفاوت است.
اولاً استغفار یک نوع ذکر و از بهترین دعاهاست و پیامبران نیز با ذکر استغفار، خدا را یاد و او را پرستش می‌کردند.
ثانیاً پیامبران با این‌که با تمام وجود و بدون هیچ قصور و تقصیری خدا را عبادت می‌کردند، اما می‌دانستند که خدا را آن‌چنان‌که شایسته و بایسته او است، عبادت نمی‌کنند و به خاطر همین، از خداوند پوزش می‌خواستند؛ همانند میزبانی که در پذیرایی از مهمان سنگ تمام گذاشته و از هیچ زحمتی فروگذار نکرده، اما به خاطر بزرگی شأن و منزلت مهمان، می‌داند که حق او را آن‌طور که شایسته و بایسته بوده، ادا نکرده است و به خاطر همین، از او عذرخواهی می‌کند.
ثالثاً برخی از استغفارهای پیامبران نیز به خاطر گناهان امتشان بوده است و در حقیقت، آنان با استغفار، امتشان را در نزد خداوند شفاعت می‌کرده‌اند.

 

برای مطالعه بیشتر:
مقاله «عصمت و استغفار؛ تعاند، تلائم یا تلازم؟» تألیف حمیدرضا شاکرین.

پی‌نوشت‌ها:
1. سوره نساء، آیه 106؛ سوره محمد، آیه 19، سوره توبه، آیه 117 و ... 
2. رک: لاهیجی، عبدالرزاق بن علی، سرمایه ایمان در اصول اعتقادات، مصحح: صادق لاریجانی آملی، تهران، نشر الزهرا سلام‌الله علیها، ۱۳۷۲ ش، ص 91.
3. سوره فتح، آیه‌های 1 و 2.
4. شاکرین، حمیدرضا، عصمت و استغفار؛ تعاند، تلائم یا تلازم؟ مجله معرفت کلامی، سال 2، شماره 2(پیاپی 6)، تابستان 1390 ش، صص 5-
26، ص 7 و 8.
5. برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، محقق: جلال‌الدین محدث‏، قم، دارالکتب الإسلامیه، چاپ دوم، 1371 ش، ج‏1، ص 291.
6. سوره یوسف‏، آیه 97.
7. سوره  آل‌عمران، آیه 159.
8. سوره اعراف، آیه  151.
9. سوره ص‏، آیه  35.
10. سوره ممتحنه، آیه 12.
 

اطلاعات دقیقی در مورد محل سکونت بقیه انبیائی که در خارج از منطقه غرب آسیا زندگی کرده باشند در دسترس نیست ولی بنا بر آیات هر امتی رسولی داشته است.

پرسش:

محل زندگي و تبليغ پيامبران الهي، بخصوص پيامبراني که در قرآن از آن‌ها نام‌برده شده، کجا بوده؟ آيا در قاره اروپا و آمريکا و آفريقا و استراليا هم بوده‌اند؟ اگر فقط در کشورهاي عربي بوده دليلش چيست؟

پاسخ:
پیامبرانی که در قرآن کریم از آن‌ها یادشده است مربوط به منطقه‌ی غرب آسیا (خاورمیانه) است و زبان مردم این منطقه اختصاص به زبان عربی نداشته است. بعضی مانند حضرت ابراهیم و ذریّه اش از نسل اسحاق به زبان عبری سخن می‌گفتند، بعضی مانند اسماعیل (فرزند دیگر حضرت ابراهیم که در مکه با مادرش ساکن شد) و ذریّه اش که پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله نیز از آن‌هاست، به زبان عربی سخن می‌گفتند و بعضی مانند زرتشت که پیامبر ایرانیان بود به زبان فارسی سخن می‌گفت و بعضی بنا بر روایت ابوذر از پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله سریانی بوده‌اند که عبارت‌اند از: آدم و شيث و اخنوخ، (كه همان ادريس باشد). (1) بنابراین پیامبران متعددی در منطقه‌ی غرب آسیا مبعوث شده‌اند که زبان همگی آن‌ها عربی نبوده است.
تعداد پیامبران یادشده در قرآن کریم تنها 25 نفر است که انبیای اولوالعزم هم در بین آن‌ها هستند، درحالی‌که تعداد کل پیامبران الهی بنابر فرمایش حضرت ختمی‌مرتبت 124 هزار نفر است. (2) قرآن کریم می‌فرماید: «وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْك»(3)؛«و پيامبرانى كه سرگذشت آن‌ها را پیش‌ازاین، براى تو بازگفته‌ایم و پيامبرانى كه سرگذشت آن‌ها را بيان نكرده‏ايم» بنابراین تعداد پیامبرانی که نامی از آن‌ها برده نشده است به‌مراتب بیش از این تعدادی است که در قران کریم از آن‌ها یادشده است.
 از طرف دیگر آیاتی داریم که نشان می‌دهد هر امّتی دارای نظیر و رسول بوده‌اند مانند:
1. «وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فیها نَذیر»(4)؛«هیچ امّتی نبوده مگر اینکه در آن هشداردهنده‌ای گذشته است»
2. «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی کلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت»(5)؛«ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید»
3. «وَ ما کُنّا مُعَذِّبینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً»(6)؛«ما هرگز (قومی را) مجازات نخواهیم کرد، مگر آنکه پیامبری مبعوث کرده باشیم (تا وظایفشان را بیان کند)»
تذکر دو نکته در اینجا لازم است:
1) مراد از امّت گروهی از انسان‌های به‌هم‌پیوسته‌اند که اگر رسولی به‌سوی آن‌ها ارسال شود و در منطقه‌ای از مناطق مسکونی آن امّت مستقر شود بقیه مناطق مسکونی نیز از دعوت آن رسول مطلع شوند و یا این دعوت به نسل‌هایی بعدی هم برسد به‌گونه‌ای که حجّت بر آن‌ها تمام شود. به همین دلیل در کتب لغت امّت را به مردمی که در یک قرن زندگی می‌کنند معنا کرده‌اند. (7) بنابراین ضرورتی ندارد برای هر منطقه‌ی مسکونی پیامبری فرستاده شود و در همه زمان‌ها پیامبران متعددی حضورداشته باشند.
2) علّت ارسال انبیای اولوالعزم در منطقه‌ی غرب آسیا و نام بردن از انبیای این منطقه در قرآن کریم را شهید مطهری این‌گونه توجیه می‌کند: «اما مسئله بعدى كه چرا در سرزمين خاصى پيغمبر زياد بوده، اين بستگى پيدا مى‏كند به همان «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ» يعنى وقتی‌که رسالت بستگى داشته باشد به استعدادهاى مخصوصى كه در افراد هست، مسلماً سرزمین‌ها هم در پرورش استعدادها تأثير دارد. امروز هم مى‏گويند كه شرق، سرزمين‏ عرفان‏ و اشراق‏ است. این‌یک امر گزاف و گتره نيست كه مثلاً غربی‌ها بيشتر به محسوسات مى‏پردازند و شرقی‌ها بيشتر به نامحسوسات، يعنى این‌ها بيشتر به این‌سو كشانده مى‏شوند آن‌ها به آن‌سو. محيط جغرافيايى و اوضاع‌واحوال [طبيعى‏] و گرمى آفتاب و مانند آن در پرورش جسم انسان مفيد است و وضع جسم هم در پرورش‌های مخصوص روح تأثير دارد. اين مانعى ندارد كه بعضى از سرزمین‌ها آمادگى بيشترى داشته باشد براى پروراندن افرادى كه اجمالاً استعداد اشراق و الهام دارند». (8)
 ضمن اینکه منطقه‌ی غرب آسیا از جهت استراتژیک به قول یکی از اساتید علوم قرآنی مانند چهارراه برای کره زمین است.
نتیجه:
1. پیامبران بسیار زیادی را خداوند متعال برای انسان‌ها مبعوث کرده است که تنها از 25 نفر از آن‌ها در قرآن کریم یادکرده است.
2. این پیامبران یادشده همگی در منطقه‌ی غرب آسیا مبعوث شده‌اند که انبیای اولوالعزم نیز جزء آن‌هایند.
3. بنا بر آیات قرآن کریم هر امّتی باید رسول و نظیر داشته باشد و خداوند متعال بدون ارسال رسول کسی را عذاب نمی‌کند.
4. اطلاعات دقیقی در مورد محل سکونت بقیه انبیائی که در خارج از منطقه غرب آسیا زندگی کرده باشند در دسترس نیست ولی ابن به معنای انکار وجود انبیاء در سایر مناطق نیست، زیرا همان‌گونه که گفته شد بنا بر آیات هر امتی رسولی داشته است.
5. علّت ارسال انبیای اولوالعزم در منطقه‌ی غرب آسیا و نام بردن از انبیای این منطقه در قرآن کریم به دلیل آمادگی بیشتر این منطقه بوده است که به نام سرزمین عرفان و اشراق معروف بوده است و مانند چهارراه برای کره زمین است.
منابع بیشتر جهت مطالعه:
- «محدوده جغرافیایی پیامبران الهی»، پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه، تاریخ انتشار:18/7/1391، شماره:22240.
- «نبوت-محل ظهور پیامبران-گستره جغرافیایی پیامبران»، سایت پرسمان، تاریخ انتشار: 27/9/1396.
کلیدواژه:
محل زندگی پیامبران، گستره جغرافیایی پیامبران، محل بعثت پیامبران، محدوده جغرافیایی انبیاء.
پی‌نوشت‌ها:
1. شیخ صدوق، معانی الاخبار، قم، انتشارات جامعه‌ی مدرسین قم، 1361 ش، ص 332.
2. همان.
3. سوره نساء، آیه 164.
4. سوره فاطر، آیه 24.
5. سوره نحل، آیه 36.
6. سوره اسرا، آیه 15.
7. ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1414 ق، ج 12، ص 26.
8. مرتضی مطهری، مجموعه آثار استاد شهید مطهری-نبوت،1358 ش، ج 4، ص 301.
 

در كدام سوره از قران نام پنج تن از پیامبران اولوا العزم امده است؟
آیه 7 سوره أحزاب: « وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ ميثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهيمَ وَ مُوسي‏ وَ عيسَي ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا ...

كدام سوره قران است كه در آن نام پنج تن از پیامبران اولوا العزم امده است ؟

در آیه 7 سوره أحزاب می خوانیم:

« وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ ميثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهيمَ وَ مُوسي‏ وَ عيسَي ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً»

« (به خاطر آور) هنگامي را كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و (همچنين) از تو و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمي گرفتيم (كه در اداي مسئوليت تبليغ و رسالت كوتاهي نكنند)

این آیه از پنج پيامبر اولوا العزم نام مي‏برد كه در آغاز آنها شخص پيامبر اسلام به خاطر شرافت و عظمتي كه دارد آمده است، و بعد از او چهار پيامبر اولوا العزم ديگر به ترتيب زمان ظهور (نوح و ابراهيم و موسي و عيسي (علیهم السلام) ذكر شده‏اند.

حضرت اسماعیل وقتی قبول كرد به قربان گاه برود
اسماعیل آن قدر غرق در توحید و عشق الهی بود كه برای رسیدن به وصال حق حاضر شد خود را تسلیم پدر در اجرای امر الهی بكند.اسماعیل می دانست كه در این كار مصلحت بزرگیست

حضرت اسماعیل وقتی قبول كرد به قربان گاه برود  رحمان و رحیم بودن خدا نسبت به نوجوانان پاك را چگونه میافت؟

 

آنچه قرآن كريم از حالت روحي حضرت اسماعيل (ع) در آن هنگام نقل كرده، اين است :

  فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَري‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَري‏ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ  (1)  ؛

 هنگامي كه با او به مقام سعي و كوشش رسيد، گفت: پسرم!  در خواب ديدم كه تو را ذبح مي‏كنم، نظر تو چيست؟ گفت پدرم! هر چه دستور داري اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهي يافت!گفت: هر چه به آن مأموري، انجام ده كه اگر خدا بخواهد، مرا از صابران خواهي يافت.

حضرت اسماعیل راضی به رضای خدای متعال شد. رضای حق در جاذبه معشوق نسبت به عاشق، نقش اصلی را ایفا می كند. اسماعیل آن قدر غرق در توحید و عشق الهی بود كه برای رسیدن به وصال حق حاضر شد خود را تسلیم پدر در اجرای امر الهی بكند.اسماعیل می دانست كه در این كار مصلحت بزرگی نهفته است . وجود  مصلحت، موجب شد كه اصلا خودش را نبیند، چون خودیتی برای خود قایل نبود. وقتی به پدرش گفت: ان شاء الله مرا از صابران خواهی دید، حتما می دانست نتیجه صبر هر چه باشد، به رضای معبود ختم می شود.

اسماعیل در واقع با تن دادن به این كار بزرگ و صبوری پیشه كردن به مقام بزرگی رسید . نتیجه چنین امتحانی به نفع او شد. او هر چند به ظاهر قربانی نشد، اما "ذبیح الله" لقب گرفت.

در معركه عشق پروانه و شمع، پروانه می سوزد تا عشق بر افروزد. این جذبه نور است كه پروانه را به سوی خود

 می كشد. پروانه با سوختن خود عاشقی خود را ثابت می كند. آن چه اسماعیل در قربانگاه از خود نشان داد، چنین عشقی بود. تسلیم به همراهی صبر در مقابل بذل جان به شكوفایی عشق واقعی می انجامد. 

 آن چه مهم است، این كه اسماعیل  تقابلی در اطاعت امر خدای متعال كه نسبت به تمام موجودات عالم هستی  "ارحم الراحمین" است، با عشقی كه رضای حق در آن متبلور بود، نمی دید.وجود چنین امتحانی سخت موجب شد انسان هایی كه می خواهند در مسیر حق گام بردارند، الگو گرفته، برای تحصیل رضای حق مشكلات پیش روی خود را تحمل كنند تا بهترین نتیجه را بگیرند.

 از آیه قرآن می شود فهمید  اسماعيل در رویارویی با آن امتحان بزرگ و حساس، روحيه خود را نباخت. به پدرش گفت: اگر خدا بخواهد ،مرا از صابران خواهي يافت،پس او در آن حال به رحمت الهي كاملاً اميدوار بوده و خداوند با رحمت خود بر او جلوه كرده كه او را صبور و شكيبا نموده، با رضایت خاطر چنین پیشنهادی  را پذيرا شد. اين امر براي همه  انسان ها درسآموز است كه هر گاه با امتحانات الهي مواجه شدند، روحيه اميدواري را از دست نداده و با اعتقاد كامل به رحمت الهي در مسير خواست و اراده حق قرار گيرند و از آن  سرپیچی نكنند.

خدای متعال آن ها را مورد محبت و رحمت خود قرار می دهد و اسماعيلگونه نجات می يابند.

تجربه ذبح اسماعيل، هرگز براي كسي قابل تكرار نيست . آن مسئله اختصاص به همان مورد دارد. در دين اسلام ذبح فرزند، جایز نيست؛ ولي از آن ماجرا ميتوان در امور كلي و آزمونهاي الهي كه در زندگي رخ ميدهد، تجربه گرفت.

 

پی نوشت :

1. صافات(37) آیه 102 .

حضرت اسماعیل وقتی قبول كرد به قربان گاه برود
اسماعیل آن قدر غرق در توحید و عشق الهی بود كه برای رسیدن به وصال حق حاضر شد خود را تسلیم پدر در اجرای امر الهی بكند.اسماعیل می دانست كه در این كار مصلحت بزرگیست

حضرت اسماعیل وقتی قبول كرد به قربان گاه برود  رحمان و رحیم بودن خدا نسبت به نوجوانان پاك را چگونه میافت؟

 

آنچه قرآن كريم از حالت روحي حضرت اسماعيل (ع) در آن هنگام نقل كرده، اين است :

  فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَري‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَري‏ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ  (1)  ؛

 هنگامي كه با او به مقام سعي و كوشش رسيد، گفت: پسرم!  در خواب ديدم كه تو را ذبح مي‏كنم، نظر تو چيست؟ گفت پدرم! هر چه دستور داري اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهي يافت!گفت: هر چه به آن مأموري، انجام ده كه اگر خدا بخواهد، مرا از صابران خواهي يافت.

حضرت اسماعیل راضی به رضای خدای متعال شد. رضای حق در جاذبه معشوق نسبت به عاشق، نقش اصلی را ایفا می كند. اسماعیل آن قدر غرق در توحید و عشق الهی بود كه برای رسیدن به وصال حق حاضر شد خود را تسلیم پدر در اجرای امر الهی بكند.اسماعیل می دانست كه در این كار مصلحت بزرگی نهفته است . وجود  مصلحت، موجب شد كه اصلا خودش را نبیند، چون خودیتی برای خود قایل نبود. وقتی به پدرش گفت: ان شاء الله مرا از صابران خواهی دید، حتما می دانست نتیجه صبر هر چه باشد، به رضای معبود ختم می شود.

اسماعیل در واقع با تن دادن به این كار بزرگ و صبوری پیشه كردن به مقام بزرگی رسید . نتیجه چنین امتحانی به نفع او شد. او هر چند به ظاهر قربانی نشد، اما "ذبیح الله" لقب گرفت.

در معركه عشق پروانه و شمع، پروانه می سوزد تا عشق بر افروزد. این جذبه نور است كه پروانه را به سوی خود

 می كشد. پروانه با سوختن خود عاشقی خود را ثابت می كند. آن چه اسماعیل در قربانگاه از خود نشان داد، چنین عشقی بود. تسلیم به همراهی صبر در مقابل بذل جان به شكوفایی عشق واقعی می انجامد. 

 آن چه مهم است، این كه اسماعیل  تقابلی در اطاعت امر خدای متعال كه نسبت به تمام موجودات عالم هستی  "ارحم الراحمین" است، با عشقی كه رضای حق در آن متبلور بود، نمی دید.وجود چنین امتحانی سخت موجب شد انسان هایی كه می خواهند در مسیر حق گام بردارند، الگو گرفته، برای تحصیل رضای حق مشكلات پیش روی خود را تحمل كنند تا بهترین نتیجه را بگیرند.

 از آیه قرآن می شود فهمید  اسماعيل در رویارویی با آن امتحان بزرگ و حساس، روحيه خود را نباخت. به پدرش گفت: اگر خدا بخواهد ،مرا از صابران خواهي يافت،پس او در آن حال به رحمت الهي كاملاً اميدوار بوده و خداوند با رحمت خود بر او جلوه كرده كه او را صبور و شكيبا نموده، با رضایت خاطر چنین پیشنهادی  را پذيرا شد. اين امر براي همه  انسان ها درسآموز است كه هر گاه با امتحانات الهي مواجه شدند، روحيه اميدواري را از دست نداده و با اعتقاد كامل به رحمت الهي در مسير خواست و اراده حق قرار گيرند و از آن  سرپیچی نكنند.

خدای متعال آن ها را مورد محبت و رحمت خود قرار می دهد و اسماعيلگونه نجات می يابند.

تجربه ذبح اسماعيل، هرگز براي كسي قابل تكرار نيست . آن مسئله اختصاص به همان مورد دارد. در دين اسلام ذبح فرزند، جایز نيست؛ ولي از آن ماجرا ميتوان در امور كلي و آزمونهاي الهي كه در زندگي رخ ميدهد، تجربه گرفت.

 

پی نوشت :

1. صافات(37) آیه 102 .

خدا بخشيد ولي موسي نبخشيد يعني چه؟
آيه خاصي درباره تعبير مذكور سراغ نداريم . ممكن است اين تعبير مربوط به داستان قارون و نحوه هلاكت وي باشد .

خدا بخشيد ولي موسي نبخشيد يعني چه؟ آيا آيه قرآن وجود دارد؟

آيه خاصي درباره تعبير مذكور سراغ نداريم . ممكن است اين تعبير مربوط به داستان قارون و نحوه هلاكت وي باشد كه در برخی تفاسیر نقل شده است چنان كه در تفسير قمي (1) و تفسير الدر المنثور (2) داستان هايي درباره نحوه به هلاكت رسيدن قارون بيان شده و در آن ها آمده كه قارون هنگام هلاكت از حضرت موسي طلب نجات نمود . حضرت موسي إجابت ننمود . خداوند متعال خطاب به حضرت موسي فرمود كه اگر قارون مرا صدا مي زد ، او را إجابت مي كردم.

در هر دو جا  اين داستان ،از معصومين (عليهم السلام) نقل نشده است، گذشته از اينكه برخي از مطالبي كه در اين داستان آمده ، با مقام نبوت و عصمت حضرت موسي (ع)  مغايرت دارد . چندان قابل پذيرش و استناد نيست.

پي نوشت ها:

1. ‏ علي بن ابراهيم قمي، تفسير قمي، قم، دارالكتاب، 1367ش، ج‏2، ص 144.

2.  جلال الدين سيوطي، الدر المنثور، قم، كتابخانه آية الله مرعشي نجفي، 1404ق، ج‏5، ص 136

صفحه‌ها