كلام

آیا در اسلام مقوله مصلحت وجود دارد؟

با سلام، سوال آورده شده را قبلاً نیز مورد پرسش قرار داده بودم، اما متاسفانه بدلیل عدم دریافت پاسخ (با گذشت بیش از یک هفته از زمان پرسش)، مجددا آن را عیناً مطرح می کنم. امید است پاسخ لازم داده شود. سوالی پیرامون مقوله "مصلحت" در اسلام داشتم. آیا لفظاً چنین لغتی در اسلام علوی موجود است یا همان گفته علی شریعتی که مصلحت را امری اضافی در اسلام صفوی نامید، صحت دارد؛ و یا حالت سومی وجود دارد که مصلحت در بعضی امور اسلام وارد شده و در سایر امور جایگاهی ندارد؟! اینگونه بنظر می رسد که پیش نیاز بررسی مقوله مصلحت در اسلام، تبیین مطلق یا نسبی بودن امور زندگی انسان می باشد. یعنی در صورتی که رأی به نسبی بودن امری بدهیم، می توان در مواجهه با آن، مصلحت پیشه گرفت و بر مبنای شرایط و مکان و زمان تصمیم گرفت. اما با مطلق فرض نمودن امری، دیگر نمی توان شرایط را در تصمیم گیری دخیل نمود و می بایست بطور مطلق رفتار کرد. از خصوصیات رفتاری که از یک اصل مطلق الهام گرفته باشد این است که برای تمامی انسان ها و در هر زمانی مشابه خواهد بود. بطور خلاصه هر فردی در هر زمانی در مواجهه با امری که مرتبط با آن اصل مطلق در نظر گرفته شده، قرار گیرد، می بایست بدون سنجش شرایط و به صورت کاملاً از پیش مشخص شده عمل نماید. بعبارت دیگر پیش از پاسخ به سوال نخست می بایست این سوال پاسخ داده شود که آیا اموری مطلق در زندگی بشر حاکم هستند و آنها کدامند؟! در زندگی انسان که تمامی جوانب آن در سیطره زمان و مکان است که خود وابسته به میزان رشد عقل و معرفت وی نسبت به جهان می باشد و نیز در جهانی که همه علوم تجربی آن که بطور تجربی و فیزیکی اثبات و گسترش می یابند، اثری از امور مطلق مشاهده نمی شود، باز هم می توان مدعی وجود اموری مطلق در رفتار زندگی بشر بود؟! یا به تعبیر مرتضی مطهری یک سری مفاهیم مطلق بعنوان مفاهیم انتزاعی موجود بوده ولی هنگامی که به عرصه عمل در می آیند خرقه نسبیت به تن می کنند؟!؛ بعبارت دیگر مفاهیم انتزاعی مطلقی وجود دارند که با گذر از عالم معنا به عالم ماده، ناگریز از پوشش نسبیت هستند. مثلاً اخلاق بعنوان یک مفهوم انتزاعی مطلق است ولی با اجرایی شدن آن در رفتار یک انسان اخلاقی، می تواند خروجی های متفاوتی برای شرایط متفاوت داشته باشد. اگر این جواب را بپذیریم، آنگاه تمامی رفتارهای انسان جنبه نسبی بخود می گیرند و نمی توان هیچ انسانی را در مورد رفتارش مؤاخذه نمود. زیرا هر فرد از جایگاه خود و از منظر خود امور پیش رو را بررسی و تصمیم به انجام کاری می گیرد. اگر این تعبیر را بپذیریم، اینگونه بنظر می رسد که یقین و اطمینان دیگر جایگاهی در حوزه روانی انسان نخواهد داشت. در مقابل اگر قائل به مطلق بودن یک سری از مفاهیم علاوه بر عالم انتزاع بلکه در حوزه عمل نیز باشیم، آنگاه شاید بتوان امیدوار به حصول اطمینان خاطر و کسب معرفت همراه با یقین بود. اصلی ترین موضوعی که بنده قصد پرداختن به آن را دارم، مقوله حقیقت و حقیقت گرایی است. آیا حقیقت در حوزه ذهن و عمل مطلق است یا نه؟! بدون در نظر گرفتن جواب سوال فوق، و بدون توجه به معنی و واقعیت هستی که آیا حقیقت درک شدنی است یا نه، این سوال روانشناسانه را از دیدگاه اسلامی داشتم که آیا پایبندی به حقیقت می بایست در حوزه رفتاری انسان حالت مطلق و ثابتی داشته باشد، یا می توان در شرایطی به آن پایبند بود و در حالاتی دیگر نه؟! با وجود اعتقاد به نسبیت در حوزه رفتاری، با مقوله حقیقت گویی چگونه باید رفتار کرد؟! آیا اینگونه به نظر نمی رسد که قائل شدن به نسبیت برای حقیقت گویی منجر به تلاطم و هرج و مرج روانی و نیز رشد سوء ظن افراطی در جامعه می شود؟! اگر قائل به نسبی بودن برخورد با حقیقت در عرصه رفتاری و گفتاری انسان باشیم، آنگاه مفهوم صداقت را چگونه می توان تعریف کرد؟ هنگامی که یک فرد با گزاره هایی مواجه می شود که می بایست صدق آنها را بیان و یا در اعمال خود بروز دهد، آیا دیدگاه اسلامی به او این اجازه را می دهد که در هنگام ارائه صدق یا کذب بودن یک گزاره بر اساس دانسته های خود، نسبی برخورد کند و ابتدا به سنجش و تحلیل موقعیت بپردازد و در صورتیکه اوضا را مناسب دید بر صدق آنها صحه بگذارد و در غیر این صورت گزاره های را که در عین صدق بودنشان به عینیت رسیده است را کذب معرفی نماید؟! به عقیده بنده از آنجاییکه میزان آگاهی های انسان محدود و نسبی است، گریز از بیان صدق گزاره های صادق، هرچند با توجیهات درونی مقدسی همراه باشد، بدلیل عدم اشراف اطلاعاتی وی بر کل حقایق مرتبط با آن گزاره، هیچ تضمینی برای این نخواهد بود که فرد به مقدس ترین راه و اخلاقی ترین و یا مذهبی ترین روش عمل نموده است. بعبارت دیگر فرار از صداقت با دلیل مغایرت ظاهری آن با سایر مفاهیم اخلاقی برای فرد در یک شرایط خاص، می تواند مجوزی اخلاقی و دینی برای این کار فرد باشد؟! اگر دین این اجازه را به انسان بدهد که وی در حوزه رفتاری و گفتاری، با همه امور (حتی پایبندی به صداقت) به طور نسبی برخورد کند، آیا در بعد روانی جامعه سوءظن رشد نمی کند؟! آیا از منظر جامعه شناختی کار را برای آن جامعه به جایی نمی رساند که هیچ دو فردی حتی یک پدر و فرزند دیگر اعتمادی به یکدیگر نمی توانند داشته باشند؟! فرزند علی رغم اینکه می داند پدرش هیچ دشمنی و عنادی با وی ندارد، از طرف دیگر نیز می داند که پدر در بیان گفته هایش نسبی برخورد می کند؛ لذا ممکن است پسر اینگونه بیندیشد که هیچ بعید نیست که پدر حتی در گفتن جملات ساده و محبت آمیز که صرفاً برای ابراز صمیمیت ادا می شوند، نیز خلاف میل درون خود و به فراخور مصلحت و صلاح فرزند، اینگونه بیان کرده باشد. اینجاست که مفهوم اعتماد مورد حمله و نابودی قرار می گیرد و هر گونه اعتمادی صرفاً صوری و سطحی شکل می گیرد. در صورت اعتقاد به رد برخورد نسبی با صداقت که مثال آن در بالا ذکر شد، با فرض مطلق بودن امری همچون صداقت رفتاری و گفتاری برای انسان، آیا امور اخلاقی دیگری نیز در ادیان الهی می توان یافت که بطور مطلق برای امر به انجام آن دستور صادر شده باشد؟ مثالی که گاهاً برای نسبی بودن رفتاری مفهوم صداقت بیان می شود، بیان کننده زندانی است که تحت شکنجه قرار گرفته است و وی بر سر انتخاب دو راه قرار می گیرد که یا اطلاعات مربوط به عده ای بیگناه را در اختیار حکومت جور قرار دهد و موجبات ظلم و ستم بیشتر را فراهم کند و یا برای فرار از شکنجه و حتی مرگ به ذکر خلاف آنچه واقعیت است بپردازد. در ظاهر امر منطق اخلاقی حکم می کند که وی می بایست راه دوم را برگزیند که خود موجب اثبات ظاهری نسبیت رفتاری صداقت می شود. اما سوال مهمی که بنده قصد مطرح کردنش را دارم اینست که آیا نمی شود گفت که وی با توجه به دستورات دینی اجازه انتخاب هیچ کدام از دو مسیری که بر سر راهش قرار گرفته را ندارد؟! بعبارت دیگر به نظر بنده راه دینی مقابله با این مسئله این می بایست باشد که وی نه به بیان آنچه می داند به پردازد و نه در مقابل کذب ماجرا را بیان کند. صرفاً سکوت اختیار کند. در اینجا ممکن است بواسطه این رفتارش در معرض خطر جانی قرار گیرد که آن را نیز بواسطه دستور دیگری از مذهب که همان نترسیدن از مرگ می باشد، می بایست بپذیرد. اما اگر حالتی را در نظر بگیریم که وی تنها درصورتی می تواند از مرگ رهایی یابد که صرفاً به بیان اطلاعات بپردازد و پیش از مشخص شدن صحت و سقم آن اطلاعات، فرد مزبور از زندان نجات می یابد. حال در اینجا ظاهراً منطقی ترین راه القای گزاره های کاذب بجای انواع صادق آنهاست. اما سوالی که پیش میآید این است که پس ظاهراً می بایست از لحاظ اخلاقی خط بطلانی بر اعتقاد و پایبندی به صداقت کشید، زیرا هر انسانی توجیهاتی خواسته یا ناخواسته برای عدم اجرای صداقت برای خود خواهد داشت؛ و ظاهراً در حوزه رفتاری، صداقت مقوله ای نسبی است؟! پس اگرچنین باشد و به نسبیت در این حوزه برسیم، همان عدم اعتماد حقیقی بین افراد در جامعه رخ می نماید. واقعاً حقیقت ماجرا چیست؟

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
هرچند اين مباحث در حوزه علومي مانند فلسفه اخلاق مورد بحث و بررسي بسيار است و در خصوص نسبيت امور و انديشه ها و رفتارها بحث هاي گوناگوني مطرح است كه مجال بيان آن ها نيست ، اما به نظر مي رسد در مورد تبيين دقيق مفهومي تعابيري مانند مطلق ، نسبي ، مصلحت و مانند آن دچار ابهام و اشتباه هستيد .
عالم ما عالم حقايق مطلق و غير نسبي است . در امور واقعي و حقيقي عالم كه دائره اشيا و موجودات و قواعد و قوانين را در بر مي گيرد، همه چيز مطلق و غير قابل تغييرند و نسبيت در آن ها بي معناست .
نسبي بودن امور تنها به بُعد اعتباري و مفهومي و انتزاعي امور بر مي گردد. در حوزه عقل عملي يعني خوب و بايستني ها و بد و نبايستني ها تعريف مي شود .
همچنين مقوله مصلحت كه تنها بخش بسيار كوچكي از رفتارهاي اجتماعي انسان را، آن هم در شرايطي خاص در حوزه روابط فردي و اجتماعي شامل مي شود ، به هيچ وجه در چنين وسعتي كه تصور كرده ايد نيست .
در پرسش تان گفته ايد : "در زندگي انسان که تمامي جوانب آن در سيطره زمان و مکان است که خود وابسته به ميزان رشد عقل و معرفت وي نسبت به جهان مي باشد و نيز در جهاني که همه علوم تجربي آن که به طور تجربي و فيزيکي اثبات و گسترش مي يابند، اثري از امور مطلق مشاهده نمي شود" .
در اين عبارت هرچند ابهام و نابساماني گزاره ها درك صحيح ارتباط آن ها را دشوار ساخته ، اما واقعا براي ما روشن نيست كه ارتباط جوانب زندگي انسان با زمان و مكان ، تفاوت ميزان معرفت افراد نسبت به جهان و گسترش علوم تجربي بشر چه ارتباطي با غير مطلق بودن امور اين عالم دارد ؟
نسبي بودن در خصوص امور اعتباري تا حد زيادي قابل فهم است اما در امور خارجي و عيني نسبي بودن امري كاملا دور از ذهن است كه نيازمند توضيح است ؛ عالم ما را فارغ از حجم ادراكات بشر در خصوص آن و تفاوتي كه اوضاع و احوال زماني و مكاني در حجم اين معرفت و نوع نگرش بشر به عالم ايجاد مي كند ، حقايق مطلق و غير قابل تغيير فراگرفته اند .
اصولا حقيقت عنوان عامي است كه در تعبير دقيق خود به نوعي مساوي و مساوق با عنوان وجود است و هرچيز موجود حق است ، بر اين اساس در خصوص امور اعتباري و انتزاعي هم حقيقت به كار برده مي شود تا مفهومي دقيق از ماهيت درستي و انطباق مفاهيم با وقعيات را تداعي نمايد ؛ پس تعبير حقيقت تنها منحصر در امور رفتاري انسان ها و مفاهيم و اعتباريات و مانند آن ها نيست .
اما در هر حال يكي از مشهورترين كاربردهاي حقيقت در حوزه رفتارهاي انساني و امور بايسته است كه در اين راستا هرچند حقايق و اصول كلي مفاهيم چندان تغييري نمي يابند ، اما مصاديق و موارد اين مفاهيم وامور كلي آن ها داراي تفاوت ها و تغييراتي مي گردند و به نوعي نسبيت پذيرند .
اما در اين ميان اخلاقيات و آنچه در حوزه عقل عملي تعريف مي شود، بيش ترين ارتباط را با اين مقوله دارد ؛ اما در عين حال نبايد اين نكته كليدي را از ياد برد كه نسبيت هم داراي اصول مطلق و قواعد ثابتي است . در نتيجه نسبي بودن امور و مفاهيم حالتي شناور و كاملا غير ثابت پيدا نمي كند بلكه براي خود داراي ضوابط و اصول معيني است تا به حوزه ادراكات و بينش ها و معرفت هاي فردي تسري نيابد .
در واقع ماهيت نسبي بودن اخلاق خود به نوعي مطلق است، يعني اين گونه نيست كه نحوه ادراك هر فرد از درستي و نادرستي يك رفتار يا اخلاقي و غير اخلاقي بودن يك عمل قابل قبول باشد و همين شناوري ادراك و مصاديق را بتوان پذيرفت، بلكه اگر به نوعي نسبيت در اين حوزه معتقديم ، تنوع و تغيير مصاديق و نحوه برخوردها ناشي از چند اصل و الگوي ثابت مانند شرايط فرهنگي و اجتماعي و مانند آن است، نه جميع امور دخيل در اين تحليل حتي ادراكات و گرايش هاي كاملا شخصي .
پس در پاسخ سوال شما مي توان گفت كه برخورد با حقيقت دقيقا جنبه اي مطلق و غير نسبي دارد ، اما مصاديق برخورد در موقعيت هاي گوناگون تا حدي متفاوت مي گردند ، از منظر دين در حوزه رفتارهاي فردي نوعي تكليف مداري نقش اساسي را ايفا مي نمايد و همه حقيقت نيز با همين ماهيت تكليفي سنجيده مي شود .
وقتي گفته مي شود كه موظف به انجام برخي تكاليف هستيم، اين امر هرچند داراي اصول و تعاريف پايه اي و ثابتي است ، اما درعين حال نحوه تبيين و تشخيص اين تكاليف در فروع مختلف رفتاري و در موقعيت هاي گوناگون شرايطي متفاوت پيدا كرده تا حدودي نسبي مي شود .
در واقع تكليف بر اساس درستي عمل با توجه به همه جوانب آن سامان مي يابد ؛ بر اساس قبول حسن و قبح عقلي درست آن چيزي است كه از منظر عقل عملي خوب خوانده مي شود كه منشا اين امر به دو اصل كلي يعني حسن عدل و قبح ظلم برمي گردد كه امري كاملا عقلي است . همه اصول و مباني و مصاديق ديگر به نوعي از فروع و شاخه هاي اين دو اصل محسوب مي شوند، يعني خوب بودن صداقت تا جايي كه مصداق عدالت است، عقلاني است . اگر قرار باشد با راستگويي جان ديگري در خظر قرار بگيرد، صداقت حسن نيست ، چون ظلم است، نه عدل .
البته تشخيص دقيق خوب و امر حَسَن در مواردي نيازمند تبيين درست و كامل برخي اصول و كليات است كه مجاري گوناگوني مانند برخي دستورات شرعي اين خلأ را جبران كرده ،تشخيص تكليف را براي انسان آسان مي نمايند ؛ مثلا در همين داستان زنداني و وضعيتي كه در آن قرار گرفته ، منطق دقيق اخلاقي مي گويد كه وي نبايد با راستگويي جان ديگران را به خطر بيندازد . در نتيجه تكليف او در آن موقعيت خاص كاملا روشن است .
البته در برخي از موارد ، موقعيت داراي ابعاد گوناگون و پيچيدگي هايي مي شود كه تشخيص تكليف در آن موقعيت خاص دشوار است ، اما اين بدان معنا نيست كه در واقع بر اساس اصول و قواعد كلي تعريف شده نتوان تكليف و وظيفه درست را درآن موقعيت خاص تشخيص داد ؛ البته در ضوابط شرعي قاعده معيني براي اشتباهات افراد در تشخيص تكليف و وظيفه و رفتار درست تعريف شده كه اثرات رواني اشتباه در انتخاب اين امر را مي كاهد ، اما در عين حال در همان مواقع تكليف صحيح تنها يك چيز است .

آیا بدون دلیل نپذیرفتن به معنی کافر شدن است؟

به نام ( ) اینجانب اعلام میکنم که آقا جان یه جورایی کافر دارم میشم!!! شاید هم اصلا شدم! خب دردم چیه؟ آقا من به پوچی رسیدم! یعنی چی؟ یعنی این که من دیگه هیچ چیز رو بدون دلیل و مدرک قبول ندارم. مثلا غیب اصلا تو دهنت داری میگی غیب! کی دیده؟ هر کی دیده واسه خودش دیده! اگه چیزی وجود داره و هست منم میخوام ببینم چرا من نباید ببینم؟ مگه اونایی که میگن فلانه چی از ما بیشتر دارن؟ مگه اونا هم ادم نیستن؟ مگه اونا هم به قول معروف اشرف مخلوقات نیستن؟ اگه راهی هست که به یه درجه ای برسیم که واقعاَ بفهمیم قضیه چیه اصلا واقعیت چیه؟ نشونم بده هر چی باشه من جونمم پاش میدم که به اون حقیقته برسم میخوام ببینم این خلیفهّ الله که گفته شده اینه؟ یا چی...؟ آیا اینقدر ضعیفه؟ اگه نیست چرا تا حالا اینجوری بوده؟ اگه میگید یکی قراره بیاد همه چی رو درس کنه پس کو؟ وعده ی سر خرمن؟ آقا دلم پره با یه نامه دو نامه نمیشه! اگه جواب درست و درمون بدید بقیش و هم میپرسم

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
شدت ناراحتي و دغدغه ها باعث شد تا حد اقل مشكلات و شبهات خود را نتوانيد در نامه مختصرتان منتقل كنيد ؛ اي كاش پس از فروكش كردن ناراحتي تان توضيح در خصوص مشكل و ابهام هاي تان مي داديد و ريشه اصلي درد را روشن تر بيان مي كرديد .
تحقيق و پي جويي حقيقت و ترديد در بسياري از اموري كه به زعم ديگران عين حقيقت و غير قابل انكار است ، نه نشانه كفر و كافري ،كه بهترين زمينه و بستر رسيدن به ايمان حقيقي است .نبايد از اينكه در برخي مباني و اصول ترديد كرديد ،تا اين حد نگران باشيد ، اما به قول شهيد مطهري شك پل خوبي است اما منزلگاه خوبي نيست ؛ يعني بايد از ترديد و سردرگمي پلي بسازيد براي رسيدن به حقيقت آرامش بخشي كه نتيجه ايمان كامل و يقيني ناب است.
گفتيد هيچ چيز را بدون دليل ومدرك قبول نداريد ؛ مگر شرط عقلاني و انساني زيستن غير از اين است كه انسان با كمك تعقل و منطق به پذيرش يا رد عقايد و افكار بپردازد ؟ اين امر يكي از ضروري ترين لوازم و شرايط حقيقت جويي و انصاف است و به هيچ وجه نشانه به پوچي رسيدن نيست .
اما در مورد غيب ؛ گفتيد كه: " كي ديده ؟ هركي ديده واسه خودش ديده !"
دوست عزيز اگر بنا بر عقلانيت و دليل محوري است، نبايد اين تعابير عاميانه و غير علمي را به كار ببريد ؛ غيب تعبيري است در برابر شهود ، در واقع غيب به هر چيزي اطلاق مي شود كه از حواس و ادراكات ظاهري از جمله حس باصره پنهان باشد ؛ با اين وضعيت تعبير "كي غيب را ديده" قدري عوامانه نيست ؟ اگر قرار بود كسي غيب را ببيند، ديگر اطلاق غيب به آن امر مجازي و غير حقيقي بود .
از طرف ديگر مگر ديدن و درك حسي تنها عامل اثبات وجود داشتن و تحقق يك چيز است ؟ آيا درد و ناراحتي و شادي و سرور و ديگر حالات دروني خود و ديگران را مي بينيد ؟ پس چطور به وجود اين حالات در ديگران باور پيدا مي كنيد ؟ آثار و پيامدهاي اين امور به شما نشان مي دهد كه فلاني درون خود درد دارد يا ديگري سرور و شادي وجودش را در بر گرفته است .
حتي در امور مادي مانند الكتريسيته كم نيستند حقايقي كه تنها از طريق برخي آثار و پيامدها و لوازم و نتايج به وجود آن پي مي بريم . تفاوت بين سيمي كه جريان الكتريسيته در آن جريان دارد ،با سيمي كه خالي از اين جريان است ،با هيچ يك از حواس ظاهري ما درك نمي شود ، بلكه تنها با اتصال آن به بدن و آثاري كه بر سيستم عصبي بدن ايجاد مي كند ، يا آثاري مشابه مي توان به وجود اين جريان پي برد .
اين كه در اين عالم چيزي هست كه فعلا از نظر ما پنهان است، احتمالي است همچون احتمال اينكه هيچ چيز در پس عالم وجود ندارد ؛ در واقع تنها در برابر دو گزينه قرار داريم :
وجود غيب يا ماوراء طبيعت و عدم آن ؛ در اين ميان عده اي در طول تاريخ ادعا كرده اند كه جهان هستي منحصر در جهان ماده نمي شود و حقيقت عالم داراي ابديتي است كه در ماوراء ماده ادامه مي يابد .براين امر دلايل گوناگوني آورده اند ؛ در عين حال عده اي ديگر نيز با دليل يا بي دليل اين امر را انكار كرده اند .
به نظر مي رسد داوري در خصوص اين امور ،امري كاملا عقلاني و به دور از احساسات باشد . تنها لازم است به دلايل افرادي كه به وجود خداوند و عالم آخرت و ديگر امور غيبي معتقدند ، مراجعه كرده، به طور كاملا عقلاني و منصفانه و به دور از احساسات به تحليل و بررسي آن ها بپردازيد .نتيجه اين امر هر چه شد، بدان ملتزم و معتقد شويد .
فراموش نكنيد افرادي چون پيامبران و امامان هم كه به وجود غيب ايمان داشتند و وجود آن را ترويج مي نمودند ، اصرار نداشتند كه بدون دليل و منطق و تنها با تعبد محض اين امر را براي ما اثبات نمايند .به همين خاطر انبيا همواره مردم را به تعقل و فكر و انديشه فرا مي خواندند .
خليفه الله يعني انسان هم برخلاف آنچه تصوير كرده ايد، به واسطه بهره مندي از نعمت عقل ، نه تنها ضعيف و حقير نيست ،بلكه دارا ترين مخلوقات خداوند است كه مي تواند بالاترين حقايق را به كمك اين قوه ارزشمند به دست آورده، از نتايج اين معارف و ادراك ها بهترين بهره برداري ها را بنمايد .
نه قرار است ايمان ما بر اساس آنچه گذشتگان گفته اند، سامان اساسي بيابد و نه اينكه بناست فردي در آينده بيايد و همه چيز را همچون ديدن يك فيلم براي ما مشهود و ملموس كند ، باز انسان است و اختيار و قوه عاقله اش كه حقيقت را به كمك عقل و فطرت الهي دريابد و به آن ايمان آورد . براي شما و ديگران هم راهي جز اين نيست ؛ پس بدون تشويش و ناراحتي و رفتارهاي احساسي گام به گام در مسير رسيدن به حقيقت پله هاي لازم را يك يه يك بپيماييد . همراهي دوستان تان در اين مركز را هم غنيمت بدانيد .
منتظر سوالات اساسي و منطقي و روشن شما هستيم .

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
‏شيعيان با توجّه به ويژگي هاي امام معتقدند که انتخاب امام و پيشواي بر حق از عهده مردم ساخته نيست. امام خليفه مردم نيست بلکه خليفه خدا و رسول اوست و بايد از جانب خدا و پيامبر معين گردد.
از ويژگي هاي امام، «عصمت» است، يعني امام بايد معصوم از خطا و نسيان باشد . اين مقام يک صفت روحي و دروني است و مردم قادر به تشخيص آن نيستند. حتي اگر مردم به پاکي و امانت يک فرد اعتقاد هم داشته‏ باشند و جملگي بر اين رأي اتفاق کنند که از وي در طول زندگي خلافي سر نزده‏است، باز هم دليل بر عصمت او نمي تواند باشد. زيرا عصمت امري است که بايد تضمين شده‏ باشد ،يعني فرد معصوم بايد از مصونيت مادام‏العمر نسبت به خطا و گناه بهره‏مند باشد . يقين به چنين مقامي در مورد يک فرد جز به اتکاي بيان پيامبر که از علم و وحي الهي سرچشمه مي‏گيرد امکان‏پذير نيست.
همچنين امام بايد به تمام احکام و معارف ديني احاطه و معرفت کامل داشته ‏باشد. هيچ نکته‏اي از دقائق معارف الهي نيست که از دايره علم امامت فراتر باشد. ولي مانند عصمت تشخيص چنين مرتبه رفيعي از علم و دانش هم کار مردم نيست. بلکه تشخيص اين مقام علمي خاص، از کسي بر مي‏آيد که داراي همان حد از علم و دانش باشد . اين موضوع باز به خدا و رسول برخواهد گشت .بنابراين علم و عصمت ايجاب مي‏کند که امام منصوص باشد، يعني از جانب خدا انتخاب گردد . پيامبر هم وي را به مردم معرفي نمايد.
بحث تعيين امام صرف نظر از محتواي فکري و عقيدتي آن يک جنبه تاريخي نيز دارد و موضوع آن هم امامت حضرت علي عليه السلام است. چنانچه براي حضرت چنين مقامي به ثبوت برسد ،براي بقيه ائمه عليهم السلام به نصّ امام قبلي تمسک مي‏شود.

پرسش 2:
وحي الهام يا از قبل جايي مكتوب بوده؟
پاسخ:
2@@
بر اساس آموزه‌هاي وحياني نه تنها وحي و الهام بلکه همه چيز قبل از خلقت و يا قبل از تنزل، در جاي ديگر که خزائن علم الهي‌اند ثبت بوده است و اندکي از آن فرو فرستاده شده، از اين رو در قرآن کريم فرمود:
«و ان من شيء الا عندنا خزائنه و ما تنزله الا بقدر معلوم؛ (1) خزينه‌هاي همه چيز تنها نزد ما است، ولي ما جز قدر معين آن را (از عالم امر به عالم خلق) نمي‌فرستيم».
در خصوص وحي و الهام نيز آيات و رواياتي بسياري است که مي‌رساند آيات و معارف قلبي قبل از تنزل به چهره جان آدمي در فراتر از اين نشئه و در عوالم غيبي بوده و از آن جا به اين عالم تنزل يافته است. به عنوان مثال در قرآن کريم درباره آيات الهي فرمود:
«انه لقران کريم، في کتاب مکنون، تنزيل من رب العالمين؛ (2) آن قرآن کتابي گرامي است که در کتاب محفوظه مقام دارد و اين کتاب از سوي پروردگار عالميان نازل شده است».
در آيه ديگر با اشاره به اين که آورنده وحي جبرئيل است که آن را از عالم بالا بر قلب پيامبر فرود آورده فرمود: «.... فانه نزله علي قلبک باذن الله؛ (3) جبرئيل آن قران را به فرمان خدا بر قلب تو نازل کرده است».
روشن‌تر از همه فرمود: «بل هو قرآن مجيد في لوح محفوظ؛ (4) بلکه اين کتاب قرآن بزرگوار است که در لوح محفوظ حق نگاشته است». بر اساس اين گونه آموزه‌هاي وحياني معلوم مي‌شود که وحي قبل از تنزل در عالم دنيا در عوالم غيبي در گنجه‌هاي علوم الهي بوده و جلوه‌اي از آن تنزل يافته است. حقيقت آن هم اکنون در آن جا است. حکيم و وحي شناس بزرگ معاصر امام خميني در اين باره نکته‌هاي بسياري گفته (5) : خداوند متعال اين کتاب را از مقام قرب و قدس خود نازل فرموده و به حسب تناسب عوالم تنزل داده تا به اين عالم طبيعت رسيده و به کسوه الفاظ و صورت حروفي درآمده است. (6)
تنزل وحي به صورت تجلي بوده است و نه تجافي، يعني در عين حال که تنزل کرده و در عالم طبيعت در مراتب بالاتر نيز وجود و حضور دارد و مثل باران نيست که نزولش به صورت تجافي است، يعني وقتي پايين آمد ،ديگر در بالا حضور ندارد. (7)
الهام که مرتبه پايين‌تر از وحي و نوعي معرفتي شهودي و قلبي و عرفاني است. از فراسوي عالم غيب فرود مي‌آيد . نصيب برخي قلب هاي پاک مي‌شود .قبل از تنزل و افاضه در خزائن علمي غيبي ثبت و ضبط بوده است.
پي‌نوشت‌ها:
1. حجر (15) آيه 21.
2. واقعه (56) آيه 77، 78- 79.
3. بقره (2) آيه 97.
4. بروج (85) آيه 21-22.
5. جلوه‌هاي قرآني در نگاه امام خميني ص 23 تا 70.
6. اداب الصلاه ،ص 184.
7. جلوه‌هاي قرآني در نگاه امام خميني، ص 41.

به نام خدا تقريري بر اثبات كمال مطلق بودن واجب الوجود بنويسيد. با تشكر

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
كمال مطلق بودن واجب الوجود، از خود مفهوم «واجب الوجود» استفاده مى شود.
خداوند بايد کمال مطلق باشد; چرا که اگر ناقص باشد، معنايش اين است که نسبت به کمال يا کمالاتى، حالت امکانى دارد. ذات او، فاقد يک صفت کمالى است. آن گاه بايد گفت که ذات واجب الوجود، واجد يک سرى کمالات و فاقد بعضى از کمالات ديگر است. مفهوم چنين مطلبى اين است که واجب الوجود - به حسب تحليل عقلى - مرکب از وجود و عدم باشد; يعنى، مرکب از داشتن يک سلسله کمالات و نداشتن يک سلسله کمالات ديگر، و چيزى که مرکب باشد ولو مرکب عقلى (بر اساس تحليل عقلى مرکب از اجزايى باشد) نيازمند به اجزايش خواهد بود و لازمه احتياج، امکان است; يعنى، نسبت به کمالاتى که ندارد، حالت امکان دارد و حال آن که چنين مطلبى، در ذاتى که ما فرض کرديم - که او واجب الوجود است - راه ندارد و در واقع خلاف فرض است.
اما اين که واجب الوجود حتى از ترکيب اجزاى تحليلى عقلى نيز مبرّاست; به اين دليل است که در جاى خود ثابت شده که عقل تنها مى تواند موجودات محدود را به دو حيث ماهيت و وجود - که بيان ديگرى از ممکن الوجود است تحليل کند - اما واجب الوجود، وجود صرف است و عقل نمى تواند هيچ ماهيتى را به آن نسبت دهد و تحليلى را از آن ارائه نمايد. بر اين اساس خداوند متعال، از هر گونه ترکيب، حتى ترکيب از اجزاى تحليلى عقل نيز مبرّا است.
بنابراين، با دقت در مفهوم واجب الوجود بايد اذعان کنيم که خداوند، داراى تمامى کمالات و در واقع مطلق کمال و کمال مطلق است . انفصال بعضى از کمالات از ساحت مقدس او، به معناى خروج واجب الوجود از «وجوب وجود» به «امکان وجود» است; حال آن که فرض ما بر آن است که خداوند واجب الوجود است.

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
به چنين کراهتي( انداختن انگشتر به انگشت شست)دست نيافتيم . آنچه زياد تأکيد شده ، انگشتر را به دست راست نمودن است؛ انگشتر به دست چپ کردن نيز تنها در صورت استنجا و طهارت اگر اسماي متبرکه داشته باشد، نهي شده است.(1)
درارتباط هاي بعدي نام مرجع خود را ذکر کنيد.
پي نوشت:
1.حليه المتقين،ص 31.

من یک دختر مسلمانم و به تازگی احساس میکنم که ایمانم ضعیف شده و علت ان را نداشتن شناخت خداوند میدانم. باتشکر از راهنمایی شما

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز2
راه‏هاي پيش روي بشر براي خداشناسي سه قسم است:
ا) راه دل يا فطرت ،يعني هر انساني به مقتضاي خلقت و ساختمان اصلي روح خود خدا را مي‏شناسد ،بدون اين كه نيازمند به اكتساب و تحصيل علوم مقدماتي داشته باشد.
منظور از فطرت، فطرت عقل نيست، بلكه مقصود فطرت دل است. عرفا از آن جا كه به نيروي عشق فطري ايمان و عقيده دارند، در تقويت اين نيرو مي‏كوشند. اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسي در آدمي هست ، دو راه در پيش داريم:
1- دست به آزمايش در وجود خود و ديگران بزنيم.
2- ببينيم دانشمنداني كه ساليان دراز در زمينه روان آدميان از جنبه مسائل معنوي مطالعه و تحقيق كرده‏اند چه نظر داده‏اند.
ب) راه حس و علم يا راه طبيعت.
اين راه سه راه ديگر دارد:
1- راه تشكيلات و نظاماتي كه در ساختمان جهان به كار رفته است.
2- راه هدايت و راهنمايي مرموزي كه موجودات در مسير خويش مي‏شوند.
3- راه حدوث و پيدايش عالم.
ج) راه عقل يا راه استدلال و فلسفه.
اين راه گرچه سخت و پر پيچ و خم است و پيمودن آن و فهماندن و فهميدنش نياز به مقدمات زيادي دارد، ولي بهترين و محكم‏ترين طريق خداشناسي و معرفت به حضرت ربوبي است.
هر يك از سه راه فوق از وجهي بر راه‏هاي ديگر رجحان دارد: راه دل و فطرت از نظر شخصي كامل‏ترين راه‏ها است ؛يعني، براي هر فرد بهتر و لذت‏بخش‏تر و مؤثرتر اين است كه از راه دل به معرفت خداوند راه يابد، ولي نمي‏توان آن را به صورت يك علم قابل آموزش براي عموم درآورد.
راه مطالعه حسي و علمي خلقت از نظر سادگي و روشني و عموميت بهترين راه‏ها است اما اين راه تنها ما را به وجود قوه عليم و حكيم و مدبري كه طبيعت را مي‏گرداند و اداره مي‏كند، معتقد مي‏كند اما آيا آن قوه خدا است و مصنوع صانع ديگري نيست؟ علوم حسي بشر از اثبات آن عاجز است.
راه عقل تنها راهي است كه خداشناسي را به صورت يك علم مثبت، منسجم و منطقي درمي‏آورد،(1).
در مورد اثبات وجود خداوند دلايل متعددي اقامه شده كه برخي وجداني (مانند برهان فطرت) برخي علمي (مانند برهان نظم) و برخي عقلي و فلسفي است (مانند برهان محرك اول ارسطو، برهان وجوب و امكان، برهان وسط و طرف، براهين استحاله تسلسل، علل هستي بخش، برهان مشروطيت و اطلاق فارابي، قاعده الشي‏ء ما لم يجب لم يوجد از خواجه نصيرالدين طوسي، برهان صديقين صدرايي و.).
هر يك از براهين مذكور مبتني بر مباني و مبادي عقلي و فلسفي ويژه‏اي است كه در يك نامه مجال پرداختن به هيچ يك از آنان نيست.
در اين جا به طور فشرده به ذكر يكي از روشن‏ترين آن ها بسنده نموده و براي تحقيق بيش تر كتاب‏هايي را معرفي كنيم. اين برهان ضمن آن كه قدمت بسياري دارد، يكي از استوارترين ادله خداشناختي است .از جهان اسلام به تئولوژي غربي نيز راه يافته ، نزد تئولوژيست‏ها و فيلسوفان دين غرب تحت عنوان (from Contingency Argument ) به عنوان خدشه ناپذيرترين برهان- كه تاكنون انديشه بشر بدان راه يافته- مورد پذيرش واقع گرديده است.
سير پيدايش و سپس ورود اين برهان در انديشه‏هاي كلامي غرب طبق نمودار زير است: فارابي--- ابوعلي‏سينا--- غزالي--- ابن رشاندلسي--- ابن ميمون--- الهيات نوين غرب .
اصل برهان به طور فشرده از قرار زير است:
1- بدون شك جهاني واقعي نه وهمي صرف وجود دارد (رئاليسم و نفي سفسطه).
2- آنچه در جهان است ،همه ممكن‏الوجودند. يعني وقتي نظر به ذات آن ها كنيم، هيچ يك بالذات اقتضاي وجود ندارند. بلكه همه موجوداتي هستند كه مي‏شود وجود داشته و مي‏شود وجود نداشته باشند. در مرتبه ذات و بدون علت هيچند .
3- تمام جهان يك واحد ممكن‏الوجود است. زيرا وقتي اجزاي جهان همه ممكن‏الوجود باشند ،كل جهان- كه يك واحد ارگانيك است- نيز ممكن‏الوجود است .از مجموعه موجودات ممكن‏الوجود واجب‏الوجود پديدار نمي‏شود. پس جهان يك واحد ممكن‏الوجودي بيش نيست .
4- هر ممكن الوجودي در تحقق و بقاي خويش نيازمند و وامدار ديگري است.
اگر جهان بي‏نهايت پديده هم باشد، از بي‏نهايت صفر هيچ چيز درست نمي‏شود . اگر وراي سلسله موجودات امكاني واجب بالذاتي دركار نباشد، جهان هيچ اندر هيچ خواهد بود.براي توضيح مطلب در اين جا مي‏توان مثالي از فارابي در برهان مشروطيت ذكر كرد:
فرض كنيد لشكري انبوه از سربازان براي حمله آماده باشند. ليكن به هركس فرمان حمله دهند آن ها بگويند: تا زماني كه ديگري حمله نكند ،من نيز حمله نخواهم كرد. يعني هر كسي حمله رامشروط به آغاز تهاجم توسط ديگري كند. در اين صورت كاملا روشن است كه اگر هيچ كس حاضر نشود بدون شرط حمله را آغاز كند ،هرگز تهاجمي صورت نخواهد گرفت حتي اگر عدد سربازان به بي‏نهايت برسد.
همين طور از بي‏نهايت ممكن‏الوجود- كه هستي‏اش وامدار متعلق وابسته و مشروط به ديگري است- بدون وجود يك موجود ناوابسته نامشروط و غير متعلق به ديگري (خدا) هيچ موجودي امكان تحقق ندارد و چون مي‏بينيم جهاني از ممكنات تحقق يافته است، پس قطعا درمي‏يابيم كه آن موجود واجب وجود دارد.
برهان وجوب و امكان به اشكال ديگري نيز گزارش يافته و در اين‏جا تنها يكي را ذكر نموديم. در اين باره مي‏توانيد از نگارش‏هاي زير استفاده كنيد:
1- اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، علامه طباطبايي- شهيد مطهري
2- علل گرايش به مادي، شهيد مطهري 3
- آموزش فلسفه، ج 2، محمد تقي مصباح يزدي
4- كليات فلسفه، آوروم استرول، ريچارد پاپكين، ترجمه: دكتر سيد جلال‏الدين مجتبوي.

سلام آیا این که گفته می شود پسر باید به خواستگاری زن برود و دخترها یک گوهری هستند که باید برای بدست آوردن آن ها تلاش کرد و یا وجود هدیه ای به نام مهریه که فقط مرد به زن ی دهد و نه زن به مرد، دلیل تحقیر پسران است

پرسش: ازدواج شرح سلام آيا اين که گفته مي شود پسر بايد به خواستگاري زن برود و دخترها يک گوهري هستند که بايد براي به دست آوردن آن ها تلاش کرد و يا وجود هديه اي به نام مهريه که فقط مرد به زن مي دهد و نه زن به مرد، دليل تحقير پسران است؟

پاسخ: پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
در مورد نحوه خواستگارى و رفتن پسر يا دختر،‌ اسلام هيچ گونه دستور خاصى ندارد . مانند بسيارى از امور ديگر به خود مردم واگذار شده است. البته اين مسئله مطابق و سازگار با طبيعت زن و مرد نيز هست. استاد مطهرى مي‌گويد:
«اين كه از قديم الايام مردان به عنوان خواستگارى نزد زنان مى رفته اند و از آن‌ها تقاضاي همسرى مى كرده اند، از بزرگ ترين عوامل حفظ حيثيت و احترام زن بوده است. طبيعت مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفريده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن. طبيعت زن را گُل، و مرد را بلبل، زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است. اين يكى از تدابير حكيمانه و شاهكارهاى خلقت است كه در غريزه مرد نياز و طلب و در غريزه زن ناز و جلوه قرار داده است. خلاف حيثيت و احترام زن است كه به دنبال مرد بدود. براى مرد قابل تحمّل است كه از زنى خواستگارى كند و جواب رد بشنود و آن گاه از زن ديگرى خواستگارى كند و جواب رد بشنود تا بالاخره زنى رضايت خود را به همسرى با او اعلام كند اما براى زن كه مي‌خواهد محبوب و معشوق و مورد توجه و علاقه باشد و از قلب مرد سر در آورد تا بر سراسر وجود او حكومت كند، قابل تحمل و موافق غريزه نيست كه مردى را به همسرى خود دعوت كند و احياناً جواب رد بشنود و سراغ مرد ديگري رود».(1)خواستگاري هميشه از ناحيه‌جنس مذكر انجام مي‌شود. اين قاعده حتى در مورد حيوانات نيز جاري است. يعنى در خواست از جنس مخالف غالباً از ناحيه مذكر آغاز مي‌شود. دين مقدس اسلام نيز كه آيين فطرت است، بر اين رويه فطرى و طبيعى صحه نهاده ، بر اين مبنا و اساس است كه در قرآن و سنّت در امر ازدواج، مردان مخاطب واقع گشته اند . مستقيماً به آنان دستور ازدواج و همسر گزينى داده شده :‌«فانكحوا ما طاب لكم من النّساء؛ بازنان طيب و پاكيزه ازدواج كنيد».(2)
اين آيه به معناى نهى از خواستگارى زن از مرد نيست، از اين رو در صدر اسلام تقاضاى زن از مرد نيز اتفاق افتاده است. امام باقر(ع) نقل مي‌كند: زنى نزد پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: مرا به عقد كسى در آور. حضرت رو به حضار نمود و فرمود: كسى حاضر است با اين زن ازدواج كند؟ مردى از ميان جمع برخاست و عرض كرد: من حاضرم، حضرت فرمود: چه دارى كه به او بدهي؟ گفت: چيزى ندارم. پيامبر فرمود: نمى شود. زن خواستة خود را تكرار كرد. ديگر بار حضرت فرمايش خويش را تكرار نمود، باز همان مرد برخاست. سرانجام پيامبر به آن مرد فرمود: از قرآن چيزى مى داني؟ گفت: بلي. فرمود: زن را به عقد ازدواج تو در آوردم، در عوض قرآنى كه به او آموزش مى دهي،‌مهرية او خواهد بود.(3)
از اين جريان بر مى آيد كه خواستگاري زن از مرد از نظر اسلام ممنوع و مذموم نيست ، ولى حركت بر خلاف عرف اجتماعي و سيرة مسلمانان و قواعد مورد قبول جامعه و مقتضاى فطرت و طبيعت است. بنا براين هيچ گونه تحقير و تبعيضي نه درتکوين و اصل آفرينش وجود دارد و نه در تشريع و قوانين ديني آسماني .
پي نوشت ها :
1.استاد مطهري نظام حقوق زن در اسلام ،ص15.
2.نساء (4)آيه 3.
3.وسائل الشيعه ،ج14 ،ص195.

سلام . من یک دوست وهابی دارم که از من یک پرسش کرده و خواهش میکنم پاسخ بدهید اینکه ما شیعه ها برای اموات فاتحه میخونمی یعنی صلوات میدیم بعد سوره حمد و قل هو الله را میخونمی و بعد اخرش هم صلوات میدیم ایا در احادیث چنین دستوری اومده؟ لطفا شرح کامل بدهید

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
وهابيون مدعي هستند دعا براي ميت و قرائت قرآن براي آن ها، فعل جديد و بدعتي است كه شيعيان آن را ابداع نموده اند و جزء سنت رسول الله (ص) نمي باشد.
علاوه بر اينكه منابع روايي شيعه، پر از رواياتي است كه دلالت بر جواز و مشروعيت اين عمل دارد، روايات مختلفي از منابع مختلف اهل تسنن هم كه جزء منابع معتبر آن ها محسوب مي شود، دلالت بر جواز و مشروعيت اين مسئله دارد . دلالت مي كند كه ميت، از دعا و قرائت قرآن افراد زنده بهره مند مي گردد كه به برخي از روايات اشاره مي كنيم:
در كتاب «سنن ابي داوود» كه از معتبرترين کتاب هاي اهل تسنن مي باشد ،از رسول خدا (ص) نقل شده :« «اقرأوا (يس) على موتاكم؛(1) سوره (يس) را بر اموات خود تلاوت كنيد».
همچنين ذهبي در كتاب «ميزان الاعتدال» از رسول خدا نقل مي كند:
« ما الميت في قبره إلا كالغريق ينتظر دعوة تلحقه من أب أو أم أو صديق ، وإن الله ليدخل من الدعاء على أهل القبور كأمثال الجبال ، وإن هدية الاحياء إلى الأموات الاستغفار لهم . زاد الرازي : والصدقة عنهم ‏؛(2)
ميت در قبر خود، همانند غرق شده اي است كه منتظر دعايي از سوي پدر و مادر يا رفيقش مي باشد . خدا به واسطه دعا بر اهل قبور، هدايايي همچون كوه بر اهل قبور وارد مي سازد. هديه زندگان به اموات، استغفار براي آن ها و صدقه دادن به نيت آن ها مي باشد.»
اين دو نمونه از رواياتي بود كه در كتب معتبر خود اهل سنت نقل شده ، اصل مشروعيت قرائت قرآن براي اموات و دعا و استغفار براي آن ها از اين روايات استفاده مي شود . روايات متعدد ديگري هم وجود دارد كه براي رعايت اختصار از ذكر آن ها خودداري مي كنيم.(3)
بنابراين قرائت قرآن براي اموات و دعا و استغفار براي آن ها بدعت نيست، بلکه مطابق روايات خود اهل تسنن ، سنت رسول خدا مي باشد.
اما در خصوص قرائت فاتحه و توحيد براي اموات و صلوات فرستادن از آن جا كه قرائت قرآن و دعا براي اموات به طور مطلق جائز و مشروع است و اصل مشروعيت آن به سنت رسول خدا بر مي گردد ، قرائت سوره حمد و توحيد و ذكر صلوات هم مصداقي براي اين حكم كلي مي باشد . نيازمند وجود دليل خاص نمي باشد اما در عين حال در منابع شيعي رواياتي در خصوص فضيلت تلاوت سوره هاي قدر و حمد و توحيد و معوذتين و آيه الكرسي هنگام زيارت اهل قبور وارد شده است.(4)
پي نوشت ها:
1. سنن ابي داوود، ج 2 ، ص 63.
2. ميزان الاعتدال، ج 3، ص 496.
3. فى ظل اصول الاسلام،آيت الله سبحاني، باب يازدهم (انتفاع الموتى بأعمال الأحياء) .
4. بحارالأنوار ،ج 99 ،ص 298.

اگر پذیرفتن هر دینی در اختیار خود انسان است و با ید اقوال را شنیده و احسن آن را برگزیند با توجه باینکه هیچ دینی غیر از اسلام از او پذیرفته نیست شنیدن اقوال مختلف چه سودی دارد بعبارت دیگر چگونه باید از این سر درگمی در آمد . چه زمانی باید انتخاب کرد آیا انسان حق انتخاب دین خود را دارد اگر دارد چرا فقط اسلام مورد قبول است چرااگر دین دیگری غیر از اسلام اختیار کند از او پذیرفته نیست؟ 2- در زمان غیبت امام زمان عج وظیفه ولی فقیه چیست؟ با توجه به غیبت کبری ایشان نوع ارتباط فقهابخصوص ولی فقیه با ایشان چگونه است؟ لطفا اگر کتاب یاجزوه ای در این موارد موجود است معرفی بفرمائید.

پرسش: اينکه هيچ اکراهي در دين نيست ... هرکس غير از دين اسلام دين ديگري اختيار کند، از او پذيرفته نيست، درست است؟ اگر درست است تضاد اين دو مبحث چه توجيهي دارد؟ شرح اگر پذيرفتن هر ديني در اختيار خود انسان است و با يد اقوال را شنيده و احسن آن را برگزيند، با توجه به اينکه هيچ ديني غير از اسلام از او پذيرفته نيست، شنيدن اقوال مختلف چه سودي دارد؟

پاسخ:
با سلام و تشكر از ارتباطتان با اين مركز
اجبار و اكراه در پذيرش دين نيست. دين بايد با اختيار و انتخاب خود شخص صورت گيرد. اصولاً دين به عنوان يك مقوله ايماني و قلبي چيزي نيست كه اجبار پذير باشد . اگر در آيه دقت كنيد، متوجه مي شويد كه‌ با زبان نفي سخن گفته، نه نهي، يعني فرمود: در دين اجبار نيست، نه اينكه نبايد اجبار كرد، يعني اجبار پذير نيست، نمي توان كسي را به زور انسان معتقد و مومن كرد، چون مربوط به اعتقاد و دل او و انتخاب او مي شود.
اما دين پذيرفته نزد خدا فقط اسلام است، يعني فقط دين حق مورد پذيرش خدا است.
مثل آن است كه بگويد انسان ها در انتخاب نيك و بد اختيار دارند. انسان مي توان راه درستي و پاكي را انتخاب، يا راه گمراهي و ضلالت و گناه را برگزيند. هيچ كدام اجباري نيست، اما خدا فقط نيكي و خوبي را مي پذيرد و مورد قبول است. خداوند فقط به نيكوكاران پاداش مي دهد.‌ اين دو با هم تناقض دارند؟
خداوند راه هدايت و ضلالت را معرفي و به انسان ها نشان داده و دستور و فرمان به سوي هدايت كرده، اما انسان ها را در انتخاب راه آزاد گذاشته كه هر كدام را بپذيرند و هر راه را خواستند، بپيماند، اما به آن ها فرمود كه تنها نيكوكاران و شاكران را پاداش مي دهد . همين موضوع در مورد دين حق و باطل نيز هست. اجباري بر پذيرش حق نيست، اما تنها حقيقت نزد خدا پذيرفته است. اين دو اصلاً با هم تناقض ندارند.
آيه« لااكراه في الدين» به معناي درستي هر انتخاب و صحت برگزيدن هر گزينه در دين و عقيده نيست ، اين آيه تنها گزاره اي اخباري براي بيان امري دروني است و آن اينكه در مقوله امور اعتقادي اجبار و اكراه معنا ندارد و نمي توان با اجبار كسي را به حقيقتي معتقد نمود .
اما درك صحيح در خصوص آيه "من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه" نيازمند شناخت معناي درست "اسلام" در اين آيه است ؛ از نظر قرآن کريم، همه اديان آسماني در واقع يک دين بيش تر نيستند که "اسلام" است ؛ قرآن کريم در اين باره مي‌فرمايد:
"ان الدين عند الله الاسلام و ما اختلف الذين اوتوا الکتاب الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم؛ به درستي که دين واقعي نزد خدا اسلام است و اختلاف ننمودند اهل کتاب مگر بعد از آنکه دانستند حق کدام است (ولي انکار کردند) به خاطر دشمني ". (1)
يکي از شاگردان برجسته امام صادق(ع) به نام "مفضل"، از حضرت در باره حضرت ولي عصر(عج) سوالاتي کرد و امام(ع) در ميان سخن‌هاي شان به اين آيه رسيدند:
"هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين کله و لو کره المشرکون؛ (2) اوست خدايي كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر دين ها برتري دهد هرچند مشركان نمي پسندند " .
آنگاه مفضل پرسيد: مولاي من،‌مقصود از اينکه خداوند فرمود: "ليظهره علي الدين کله و لو کره المشرکون" چيست ؟
حضرت پاسخ داد: مقصود سخن خداست که فرمود: "و قاتلوهم حتي لا تکون فتنة و يکون الدين کله لله ؛ (3) آن ها را بكشيد تا فتنه اي نباشد و همه دين براي خدا باشد " ؛ به خدا قسم ! خداوند مي‌خواهد از بين ملت‌ها و اديان، اختلاف را بردارد تا همه دين‌ها واحد گردند ،همان طور که فرمود: "ان الدين عندالله الاسلام؛ (4)همانا دين در نزد خدا اسلام است " و : "و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الاخرة من الخاسرين (5)؛ هر کس به غير از اسلام ديني را برگزيند ، از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانکاران خواهد بود» .
مفضل پرسيد: آيا دين پدران حضرت ولي عصر(عج)، ابراهيم و نوح و موسي و عيسي و محمد(ص) بر دين اسلام بودند ؟ حضرت فرمود:
بله اي مفضل، آن دين اسلام بود، نه چيز ديگر .
مفضل پرسيد:آيا اين مطلب را در قرآن يافته‌ايد ؟
حضرت فرمود: بله، از اول تا آخر قرآن ! از جمله اين آيه: "ان الدين عندالله الاسلام" (6)
و: "و ملة ابيکم ابراهيم هو سماکم المسلمين ؛(7)آيين پدرتان ابراهيم كه او شما را مسلمانان ناميد " .
و قصه فرعون: "حتي اذا ادرک الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذي آمنت به بنو اسرائيل و انا من المسلمين"(8)آنگاه كه غرق او را در برگرفت ،گفت: ايمان آوردم كه خدايي جز خدايي كه بني اسرائيل به او ايمان آوردند، نيست و من از مسلمانانم " .
و سخن بلقيس‌: "اسلمت مع سليمان لله رب العالمين؛ (9) اسلام آوردم با سليمان به خدايي كه پروردگار جهانيان است "
و قول عيسي (ع): "من انصاري الي الله قال الحواريون نحن انصارالله آمنا بالله و اشهد بانا مسلمون؛(10)[عيسي گفت] چه كسي ياور من در راه خداست ؟حواريين گفتند :ما ياوران خداييم ، به خدا ايمان آورده . تو شهادت بده كه ما مسلمانيم ".
و در قصه لوط: "فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين؛(11) پس نيافتيم در آن قوم غير از خانه اي از مسلمانان " .
(12) .
بنابراين چنان كه از اين روايت زيبا روشن مي شود، حقيقت "اسلام"،كه همان"تسليم در برابر حق" باشد ، جوهره و شاكله همه اديان حقيقي الهي (نه اديان تحريف شده موجود) را تشكيل مي دهد . اين اديان متنوع مراتب تکاملي همين حقيقت واحد بوده‌اند . دين اسلام که آخرين آن هاست، کامل ترين آن ها خواهد بود ؛ در نتيجه نقشي كه دين اسلام در رسيدن انسان به كمال انساني دارد، از اديان ديگر ساخته نيست.
مراد از اسلام ذكر شده در اين آيه نه شريعت خاص پيامبر خاتم كه دين حقيقي براساس تسليم در برابر فرامين الهي است كه همه پيامبران الهي مروج آن بوده اند ؛ اما در عين حال در زمان كنوني و پس از آمدن شريعت جديد هر نوع اصرار و پافشاري بر ادامه تبعيت از شريعت منسوخ شده، مصداق بارز عصيان و خروج از تسليم پروردگار است كه با حقيقت اسلام سازگار نيست .
دين مورد قبول خداوند همان دين همه پيامبران يعني حقيقت اسلام است كه در هر زمان لباسي نو و شاكله اي كامل تر به خود مي گيرد . در هر زمان بايد با تحقيق و تامل و بررسي ، آن شريعت و دين و آيين حق را شناخت. به معناي دقيق كلمه مسلمان شد ؛ پس هر كس بر اساس عقل و بينش صحيح لازم است اين دين حقيقي را در برهه زماني در قالب همان زمان و شريعت همان دوران تشخيص دهد و بدان پايبند گردد .

پي‌نوشت‌ها:
1. آل عمران (3) آيه 19.
2. توبه (9) آيه 33.
3. انفال (8) آيه 39.
4. آل عمران، آيه 19.
5. همان، آيه 85.
6. همان، آيه 19.
7. حج (22) آيه 78.
8. يونس (10) آيه 90.
9. نمل (27) آيه 44.
10. آل عمران، 52.
11. ذاريات (51) آيه 36.
12. بحار الانوار، ج 53، ص 4 ـ 5.

پرسش: در زمان غيبت امام زمان عج وظيفه ولي فقيه چيست؟ با توجه به غيبت کبري ايشان نوع ارتباط فقها به خصوص ولي فقيه با ايشان چگونه است؟
لطفا اگر کتاب ياجزوه اي در اين موارد موجود است معرفي بفرمائيد.
پاسخ:

در زمان غيبت ولي فقيه، داراي چهار وظيفه مي باشند:
يك - وظيفه حفاظت از دين اسلام و ارزش هاي آن:
از آن جا كه مهم ترين وظيفه امام معصوم(ع) جلوگيري از تحريف و سوء برداشت از قرآن كريم و سنت معصومين(ع) مي باشد، همين رسالت بزرگ در عصر غيبت، بر عهده فقيه جامع الشرايط خواهد بود؛ زيرا سرپرست نظام اسلامي، جامعه مسلمانان را براساس معارف اعتقادي و احكام عملي كتاب و سنت معصومين(ع) اداره مي كند، از اين رو بايد بيش از هر چيز، به حفاظت، صيانت و دفاع از اين دو منبع مهم بپردازد(1).
دو - وظيفه افتا:
كشف و به دست آوردن احكام اسلامي از طريق اجتهاد مستمر با استفاده از منابع معتبر و مباني مورد اعتماد، يكي ديگر از مسئوليت هاي فقيه جامع الشرايط مي باشد.
سه - وظيفه قضا:
ولي فقيه به نيابت از پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) عهده دار منصب قضاوت در جامعه اسلامي مي باشد؛ به اين معنا كه نخست با تلاش و كوشش متمادي و اجتهاد عملي، مباني و احكام قضاي ا سلامي را از منابع اصيل آن به دست مي آورد . سپس براساس همان علوم و احكام و بدون آن كه تصرفي از خود در آن ها داشته باشد، به رفع تخاصمات و اجراي احكام قضايي و صادر نمودن فرامين لازم مي پردازد.
امام رضا(ع) مي فرمايد: «حاكم اسلامي موظف است حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام شمارد (حلال و حرام خدا را پاس بدارد) و حدود الهي را اقامه كرده و از دين خدا دفاع نمايد و نيز موظف است كه به سوي پروردگارش از راه حكمت، موعظه نيكو و دليل و برهان دعوت كند» (2)
چهار - وظيفه ولايت و سرپرستي:
ولي فقيه پس از اجتهاد عميق در متون و منابع دين و به دست آوردن احكام اسلام در همه ابعاد زندگي مسلمانان براساس مقتضيات زماني و مكاني، موظف به اجراي دقيق آن هاست. فقيه جامع الشرايط در زمينه هاي مختلف اجتماعي، چه در امور فرهنگي نظير تعليم و تربيت و تنظيم نظام آموزشي و چه در امور اقتصادي مانند منابع طبيعي، جنگل ها، معادن، درياها و... و چه در امور سياسي داخلي و خارجي مانند روابط بين الملل، در زمينه هاي نظامي همانند دفاع در برابر مهاجمان و تجهيز نيروهاي رزمي و در آنچه كه براي اداره جامعه اسلامي و تأمين مصالح و منافع آن لازم است، به تطبيق قوانين اسلامي و اجراي احكام الهي مبادرت مي ورزد.
ولي فقيه پس از شناخت احكام فردي و اجتماعي اسلام، وظيفه هر فرد يا گروهي را در جامعه اسلامي مشخص مي سازد و با هماهنگ ساختن آنان، اداره درست جامعه را محقق مي نمايد. امام علي(ع) در تبيين مفهوم ولايت و وظايف حاكم اسلامي مي فرمايد: « ولايت و امامت به معناي پاسداري از مرزهاي (خاكي و ايماني) ميهن اسلامي و اداره امور آن مي باشد» (3)
در جاي ديگر مي فرمايد: «... بار خدايا! تو مي داني كه آنچه از ما سرزده است ،نه براي ميل و رغبت در سلطنت و خلافت بوده و نه براي به دست آوردن چيزي از متاع پست دنيا، بلكه براي اين بود كه نشانه هاي (از بين رفته) دين تو را بازگردانيم.در شهرهاي تو اصلاح و آسايش برقرار كنيم، تا بندگان ستم كشيده ات در امن و آسودگي باشند . احكام تو كه به دست فراموشي سپرده شده بود ،اقامه و احيا شود»(4)
از ارتباط ولي فقيه با امام زمان آگاهي نداريم، چون فقيه با ساير افراد فرق ندارد، يعني همان طور که بقيه افراد حق ندارند به حسب ظاهر- ادعاي کنند که با امام زمان ار تباط دارند ،فقيه هم نمي تواند ادعاي ار تباط نمايد زيرا در روايات از چنين ادعاي نهي گرديده است . امام زمان (ع) درآخرين توقيع شريف خطاب به آخرين نايب خاص خود، يعنى على بن محمد سمرى فرمود:
«به زودى از شيعيان من كسانى خواهند آمد كه ادعاى ديدن مرا مى كنند. آگاه باشيد، هر كس قبل از خروج سفياني، و صيحة آسماني، ادعا كند كه مرا ديده دروغگوى افترا زننده است».(5)
اما به حسب واقع و باطن ، ممکن است ولي فقيه با امام ار تباط با امام زمان داشته باشد، همان طور که بقيه افراد هم- اگر لياقت داشته باشند- مي توانند با امام زمان ار تباط بر قرار نمايند.
درباره ولايت فقيه به منابع وسايت زير مراجعه فر ماييد:
1.امام خميني ، ولايت فقيه
2.جوادي آملي،ولايت فقيه
3.محمد هادي معرفت، ولايت فقيه
4.حدود ولايت حاكم اسلامي، احمد نراقي
5. امام خمينى، حکومت اسلامي (ترجه كتاب البيع) ج2
6. مجله حوزه شماره 85- 86(ويژه ولايت فقيه)
7. ترجمه کتاب ولايت فقيه آيت الله منتظري
8 . ولايت فقيه از ديدگاه فقها و مراجع، علي عطايي
9. ولايت فقيه و حاكميت ملت، طاهري خرم‏آبادي
:www.pasokhgoo.net
پي نوشت ها:
1. ولايت فقيه، ولايت فقاهت و عدالت، آيت الله جوادي آملي .
2 . بحارالانوار، ج 25، ص 123 .
3.همان، ص 170.
4.نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 131، ص 189 .
5. شيخ صدوق، كمال الدين، ص 516 .

دلیل عدم اجابت دعا برای ازدواج چیست؟

سلام میدانیم که در فرهنگ ما دختر باید منتظر خواستگار شود تا بتواند ازدواج کند.دختری که عیب وایراد بزرگی ندارد وازدواج او به تاخیر میافتد و خواستگاری ندارد باید چه کار کند؟ ایا ممکن است عقوبت گناهی باشد.چه گناهی؟ این همه دعا ونذر واستغفارو...چطور میشه از خدای مهربون بخوای ولی جواب نگیری؟چطور میشه دعای مادر نگیره؟به خاطر همین به این فکر افتادم که شاید چیزی مانع استجابت دعام میشه.چطور بفهمم.تشکر لطفا" برای من وجوانها دعا کنید.

پاسخ:

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز

هر چند دغدغه ازدواج در سنين ازدواج براي جوانان عزيز و گرامي امري طبيعي است؛ ولي با توجه به عواملي كه سن ازدواج را افزايش داده و موانعي كه بر سر راه ازدواج براي جوانان وجود دارد، نبايد عدم توفيق در ازدواج موجب نگراني و اضطراب شديد شود و نگرش فرد به جهان و نظام آفرينش را تغيير دهد يا موجب مشكلات روحي و بيماري گردد؛زيرا نداشتن خواستگار يکي از مشکلات رايج در ميان دختران امروزي است. اين مشکل بسيار فراگير شده و اختصاصي به شما ندارد. با توجه به شرايط موجود، نداشتن حتى يک خواستگار چيز بعيدي به نظر نمي‌رسد، چرا که همه ما در پيرامون خود شاهد دخترهايي بسيار شايسته‌اي هستيم که به هر دليلي حتى يک خواستگار نداشته‌اند.

پس لازم است به نکات زير توجه کنيد .

1- نمي توان گفت تاخير ازدواج به خاطر گناهي است که مرتکب شده ايد . شايد اين نوعي امتحان باشد يا تنها به دعا و نماز اکتفا کرده ايد . ازدواج کردن مانند امور ديگر نياز به مقدماتي دارد، مثلا بايد درجمع زنان حضور يابيد . خود را نشان دهيد يا از واسطه ها استفاده کنيد. نقش واسطه ها در معرفي دختران خوب و شايسته و دم بخت را کم نگيريد. بنابراين، ضمن حفظ کرامت و شخصيت و وقار ،انساني بشاش و خوشرو و پر انرژي باشيد، و در جلسات مذهبي و به طور کلي در جمع زنان حضور فعال داشته باشيد.

2- سن ازدواج در جامعه كنوني افزايش يافته است. اين واقعيت اجتماعي مطلوب نيست و بايد در پي كاهش آن بود؛ ولي بايد به عنوان يك واقعيت تلخ و رنج آور پذيرفته شود. پس همواره به خود گوشزد نماييد که سن من براي ازدواج به هيچ عنوان دير نشده، هنوز فرصت براي ازدواج موفق را خواهم داشت. اين نکته را به هيچ‌ عنوان خود فريبي قلمداد نکنيد و به يادآوري هر روزه اين نکته ملتزم باشيد.و باور کنيد که « كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور».

3- هميشه زود ازدواج کردن به معني زودتر به خوشبختي رسيدن نيست ، اگر در زندگي بسياري از كساني كه زود ازدواج كردند - به خصوص در مواردي كه آشنايي‏ها از طريق‏هاي غير مشروع انجام گرفته - دقت و تأمل كافي صورت گيرد، آشكار مي‏گردد زود ازدواج كردن هميشه به صلاح دختر و زندگي‏اش نبوده ، بلکه گاهي زود ازدواج کردن شرّي است كه گريبانگير فرد مي گردد ، مدت‏ها زندگي مشترك دختر و خانواده‏هاي دو طرف را تلخ مي سازد. پس زود به خانه بخت رفتن هميشه به معناي خوشبختي نيست. اگر به حفظ پاكي و عفت خود استمرار بخشيد و در امتحان الهي موفق و سرافراز شويد، خداوند از طريقي كه هيچ كسي نمي‏داند، فرد صالح و شايسته و لايقي را به سراغ شما مي‏فرستد.

4- گمان نشود که تعدد خواستگار هم نشانه يا دليل برترى يا داشتن كمال است و نداشتن آن نشانه نقص و ضعف. چنان نيست كه همه دختران داراى خواستگارهاى متعدد چنين و چنان باشند. خيلى از خانم‏هاى متأهل كه در زندگى مشترك خود نيز خوشبخت هستند، مى‏گويند شوهر من اولين و آخرين خواستگارم بود. پس كثرت خواستگاران خيلى مهم نيست.

5- خانه بخت را منحصر در ازدواج ندانيد . همه تخم مرغ هاي خوشبختي را در سبد ازدواج نچينيد و همه برگه هاي زندگي را در موضوع ازدواج خرج نکنيد .چه بسا زنان بسيار تأثيرگذاري در جامعه بوده اند که در پرتو تحصيل و کار و اشتغال مولد، به خانه بخت واقعي خود راه يافته اند. بنا براين ،تمرکز ذهني خود را تا زمان مقتضي، و تا زمانى كه كسى به خواستگارى شما نيامده، از ازدواج به امور مثبت ديگر ببريد. به هيچ عنوان اجازه ندهيد ازدواج تمام فضاي ذهني شما را اشغال کند.

6- - در حد امکان از هر گونه تلقين و بزرگ نمايي نياز به شوهر و تأهل در خود بکاهيد . تلقين هاي کارآمد ديگر را جايگزين آن نماييد. شتابزدگي و اشتغالات ذهني شما در اطفاي اين نياز، به شتابزدگي و اشتغالات عملي بي مورد و گاهي آسيب زا مي‌انجامد.

7- در ناکامي‌ها به جاي بغرنج سازي به ساده‌سازي و عادي سازي بپردازيد، چرا که ناکامي‌ها آن قدر هم فکر مي‌کنيم ناکامي نيستند و بر عکس کامروايي‌هاي ما هم آن قدر هم کامروايي محسوب نمي‌گردد، نمونه‌اش همه دختران ازدواج کرده‌اي است که با هزار اميد و آزرو راهي خانه بخت مي شوند، ولي ديري نمي پايد که چيزي جز طلاق قانوني يا عاطفي نصيب آنان نمي‌گردد و‌ آرزو مي كنند كه اي كاش تن به ازدواج نمي دادند.

8- آدم‌هاي خوشبين همواره از بدترين و غير قابل تحمل‌ترين رخدادهاي زندگي نيز نهايت بهره را مي‌برند. چه بهتر که تا زماني که ازدواج نکرده‌ايد، با تغيير نگرش مثبت به دوران طلايي تجرد خود بنگريد و شبانه روز خواهان تغيير شرايط موجود نباشيد.

9- تفريحات و معاشرت هاي سالم خود را افزايش دهيد.

10 - مطمئن باشيد که دعا و مناجات هاي شما نزد خداوند براي هميشه و تا ابد محفوظ مانده و موجب سعادت دنيوي و اخروي شما خواهد بود .

دعا براى فراهم شدن زمينه ازدواج با همسري شايسته از کارهاي مستحب و مورد ترغيب است .

امّا اجابت دعا هميشه آن نيست که خواسته انسان به همان گونه و در همان زماني که توقع دارد، برآورده شود . گاهي انسان‌خواسته‌هايي دارد که برآورده شدني نيست، يا اگر مستجاب شود، به ضرر او يا ديگران است، و او نمي‌داند، يا اجابت دعا به مقدمات و شرايطي نياز دارد که فراهم نيست، يا زمان آن هنوز فرا نرسيده و ده‌ها دليل و احتمال ديگر. بنا بر اين لازم است به نکات مهم زير توجه نماييد و در آن تأمل کنيد.

1- چه بسا اتفاق مي افتد که انسان برآورده شدن حاجتي و رسيدن به هدف و مقصدي را ايده آل و به نفع خويش مي­پندارد . چنان به پندار خود و خير بودن خواسته و دعايش يقين دارد که آن را همانند دو، دو تا چهارتا واضح مي داند، حال آن که واقعيت امر غير از پندار ماست. عکس آن نيز صادق است، يعني چه بسا امري را زشت و به ضرر خود مي پنداريم، ولي از آثار و عواقب آن بي اطلاعيم . نمي­دانيم آن چه رُخ داده، از الطاف خفيِّه و پنهان پروردگار است. قرآن کريم در اين خصوص مي فرمايد

« چه بسا مي شود که از امري اکراه داشته باشيد و انجام آن را نا گوار و به ضرر خود بپنداريد، در حالي که خير و صلاح شما در آن است، و يا چيزي را دوست داشته باشيد( و انجام و اجابت آن را از خدا بخواهيد) و حال آن که بدبختي و شر شما در آن نهفته است. خدا (عواقب و نتايج کارها را )مي داند و شما نمي دانيد.»(1)

پس اي عزيز گرامي ! از خداي مهربان و عالم به همه چيز و آگاه از ظاهر و باطن ، و پيدا و پنهان انسان بخواه که ان شاء الله همسري شايسته و لايق و با کمال نصيب شما شود . کسي را که او مي پسندد، همسرتان گرداند.

2- گاهي ميزان ايمان و باور ،صداقت ، «اعتماد » و «حُسن ظن» انسان به خدا از طريق تأخير استجابت و يا عدم استجابت دعا ها مورد آزمايش قرار مي گيرد، يعني تأخير در استجابت دعا براي اين هدف است که فرد«حقيقت ايمان » و جوهر وجودي خود و ميزان «حُسن ظن» خود به خدا را آشکار نمايد . نشان دهد دلبستگي و علاقه و ايمان به حقانيت خدا را تا چه حد قبول دارد؟ تا چه حد به او و عملکردهايش اعتماد دارد ؟آيا تا آن جا با خداست و او را قبول دارد که خدا تابع او باشد و دعا ها و خواسته هايش را اجابت کند ؟ امام صادق (ع) مي فرمايد

« اصل و اساس حُسن ظن به خدا، ريشه در «حُسن ايمان» و «سلامت دل» دارد . علامت و نشانه اش اين است هر چيزي را که مي بيند(و هر راحتي و گرفتاري به او مي رسد) با چشم بصيرت و پاک، و نگاهي ارزشمند به آن نگرد.»(2)

چه بسا يكي از مهم ترين آزمايش هاي خداوند براي بندگان خوبي چون شما تاخير در اجابت ها و سنجش ميزان صبر و حسن ظن شما به خداست.

اگر به اوصاف الهي توجه كنيم و به صفات پروردگار ايمان بياوريم و بدانيم خداوند رئوف و رحيم است، در مي‌يابيم كه اگر خواسته‌هاي انسان بر آورده نمي‌شود، دليلش بخل نيست. خداوند با توجه به كمال و سعادت و مصلحت انسان خواسته‌هاي او را اجابت مي‌كند. در دعاي افتتاح مي‌خوانيم

« خدايا! اگر حاجتم را دير برآوردي، از سر ناداني بر تو عتاب و اشکال كردم (که چرا حاجتم را بر آورده نکردي يا دير اجابت کردي)، در صورتي كه تأخير در اجابت حاجتم (يا عدم اجابت دعا ) برايم بهتر بوده است، زيرا تو به فرجام امور آگاهي».

البته شيطان در يكي از مواردي كه وسوسه مي‌كند، تأخير اجابت دعا است. از اين راه انسان را مأيوس مي‌كند تا او به خدا بدبين شود. ائمه اطهار(ع) به اين نكته توجه داشته و همگان را از افتادن به دام بدبيني و سوء ظن به خدا برحذر داشته‌اند.

اميرمؤمنان(ع) مي‌فرمايد «دير اجابت نمودن خدا، ‌تو را نااميد نكند كه بخشش، ‌بسته به مقدار درخواست است. چه بسا در اجابت دعاي تو تأخير رخ دهد تا درخواست تو طولاني‌تر گردد و بخشش خدا كامل‌تر شود. چه بسا چيزي را از خدا خواسته‌اي آن را به تو نداده ،ولي بهتر از آن را در دنيا يا آخرت به تو داده است و يا بهتر آن بوده كه آن را از تو باز دارد. چه بسا چيزي را طلب نمودي كه اگر به تو مي‌داد، ‌تباهي دين و دنياي خود را در آن مي‌ديدي». (3).

3- هيچ دعايي بي اثر نيست. هر دعايي در دنيا و آخرت تأثير مناسب خود را دارد. اما گونه‌هاي استجابت آن مختلف است.

امام سجاد(ع) مي‌فرمايد «دعاي مؤمن يكي از سه فايده را دارد :

براي او ذخيره مي‌گردد، يا در دنيا برآورده مي‌شود، يا بلايي را كه مي‌خواست به او برسد، ‌از وي مي‌گرداند». (4)

عدم اجابت ظاهري داراي آثار و بركات بسياري براي او خواهد بود. اگر کسي بداند خداوند در عوض عدم اجابت دعا در دنيا، چه پاداشي براي او در آخرت در نظر گرفته است، هرگز از آن ناراضي نمي‌شود. امام صادق(ع) مي‌فرمايد :

«روز قيامت خداوند مي‌فرمايد: اي بنده من!‌مرا خواندي و اجابتت را به تأخير انداختم. اکنون ثواب و پاداش تو چنين و چنان است. پس مؤمن آرزو مي‌کند که کاش هيچ دعايي از او در دنيا اجابت نمي‌شد، براي ثواب و پاداش نيک که مي‌بيند». (5)

بنابراين از خداوند همسري شايسته و لايق و با کمال طلب کن . از او بخواه آن کسي را که او مي پسندد ، همسر تان گرداند، نه شخص خاصي . زيرا چه بسا اگر حجاب از روي «حقيقت باطني» عالم کنار رود و آينده و نتيجه برخي خواسته‌ها براي ما روشن گردد، از تقاضا و درخواست خود منصرف ‌شويم . خدا را شکر ‌کنيم که خواسته و حاجت ما را آن گونه كه مي خواستيم برآورده نکرده است.

در پايان نظرتان را به چند نکته جلب مي کنيم .

1- به دعا و توسل خود ادامه بده. هر روز يا شب سوره يس را بخوان .

2- نماز جعفر طيار را به کيفيتي که در مفاتيح آمده است، بخوان تا ان شاء الله در زمان مقرر همسر لايق، نصيب تان گردد .

3ـ آيات 75 تا 82 سوره يونس را بخواند.

4ـ در صورت امکان در موقع آمدن خواستگار، سوره الرحمان را همراه داشته باشيد.

5ـ دعا و توسل به اهل بيت را فراموش نکنيد.

6- بعد از نماز صبح .ده مرتبه اين دعا را بخوانيد و هر روز تکرار کنيد تا خداوند گشايش عنايت فرمايد:« لا حول و لا قوّة الا بالله. توکّلت علي الحيِ الّذي لا يموت و الحمد لله الّذي لم يتّخذ ولداً و لم يکن له شريک في الملک و لم يکن له وليِ من الذّلّ و کبّره تکبيراً ».

7- شب جمعه بعد از نماز عشا بگوييد:« لا اله الا انت. سبحانک انّي کنت من الظالمين»0اگر اين ذکر را در سجده چهار صد مرتبه بگوييد، به اجابت نزديک تر است0

8- نزديک ظهر روز جمعه ، دو رکعت نماز بخوانيد ، در رکعت اوّل بعد از حمد و توحيد ، سه آيه اوّل سوره فتح(يعني تا نصراً عزيزاً)را بخوان .در رکعت دوم بعداز حمد و توحيد سوره الم نشرح را بخوان ،بعداز سلام نماز تسبيح حضرت فاطمه سلام الله عليها را بگو و حاجت خود را از خدا بخواهد 0

9- هر روز به ويژه بعد از طلوع آفتاب زيارت عاشورا و سوره يس و الرحمن در هر شب يا صبح تلاوت کنيد.

پي­نوشت­ها

1. بقره(2)آيه 216.

2.مستدرک الوسايل، ج2، ص110.

3.نهج البلاغه، نامه 31.

4.تحف العقول، ص 202.

5 . اصول كافي، ج 4، ص 247

صفحه‌ها