پرسش وپاسخ

عبارت دو حديث به شرح زير است:

امام علي فرمود:

«ألا لا خير في قراءة ليس فيها تدبر» (1)

و پيامبر فرمود:

«خمس من العبادة : النظر إلي المصحف و ...» (2)

معنا و منظور هر دو حديث روشن است.

قرآن كتاب خدا براي هدايت خلق است و هر كس اين كتاب را چون كتاب محبوب حقيقي است ، تلاوت كند و به درك مفهوم آن همت نمايد و به معارف آن باور يافته و دستور هايش را به كار بندد و آن را چون كتاب محبوب است ، احترام كند و ببوسد و در آن به جهت نامه محبوب بودن نگاه كند و ... ، همه اين كارها سازنده و عبادت و ارزشمند است.

حالا اگر كسي همين كتاب را بدون توجه به موارد فوق ، فقط تلاوت كند و تلاوتش فقط لقلقه زبان باشد و به فهم معارف و احكام آن همت ننمايد تا معتقد شود و به كار بندد ، او در حقيقت كتاب خدا را به سخره گرفته و در تلاوت او خيري نيست زيرا تلاوت مقدمه فهميدن و باورمند شدن و عمل كردن بايد باشد و اگر مقدمه نشد، ارزشي ندارد.

خداوند در قرآن از تلاوت كنندگاني تمجيد مي كند و كارشان را ارج مي نهد كه "حق تلاوت" را ادا مي كنند:

«الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِه؛ (3)كساني كه كتابشان داده‏ايم و آن چنان كه سزاوار است آن را مي خوانند، مؤمنان به آن هستند».

و امام صادق كساني كه "حق تلاوت" را ادا مي كنند، اين گونه معرفي مي نمايد:

يرتلون آياته، ويتفهمون معانيه، ويعملون بأحكامه ، ويرجون وعده ، ويخشون عذابه ، ويتمثلون قصصه ، ويعتبرون أمثاله ، ويأتون أوامره ، ويجتنبون نواهيه ، ما هو والله بحفظ آياته وسرد حروفه، وتلاوة سوره ودرس أعشاره وأخماسه، حفظوا حروفه وأضاعوا حدوده، وإنما هو تدبر آياته يقول الله تعالي: * ( كتاب أنزلناه إليك مبارك ليدبروا آياته ) (4)

آيات آن را با ترتيل و دقت مي خوانند و معاني اش را مي فهمند و به احكامش عمل مي كنند و به وعده هايش اميد دارند و از عذابش مي ترسند و از قصه هايش درس مي گيرند و از مثال هايش عبرت، دستورهايش را به جا مي آورند و از نهي هايش دوري مي جويند و. فقط حفظ مخارج حرف و نظم آيات و خواندن سوره ها و عشر ها و خمس ها (يك دهم ها و يك پنجم ها) كافي نيست (گر چه اين هم خوب و لازم است) كه در اين صورت حرف ها حفظ شده و حدودش ضايع گرديده، بلكه هم حفظ حروف و هو تدبر و فهميدن معاني كه خداوند فرموده: اين كتاب با بركت را نازل كرده ايم   تا در آياتش تدبر كنند.

پس تلاوت بدون تدبر و فهم خيري ندارد يا خيرش بسيار كم است و مثل بي خيري است.

دين محبت به خدا و مظاهر خدا و بندگان خدا و اعمال رساننده به خدا است و حفظ حرمت مظاهر خدا از جمله قرآن كه كلام خداست ، مصداق تعظيم شعائر الهي و نشانه تقواي قلب است:  

«وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوب»؛ (5)

كساني كه شعاير خدا را بزرگ مي‏شمارند ، كارشان نشان پرهيزگاري دلهايشان باشد.

البته نگاه كردن به قرآن هم مانند تلاوت قرآن ، مراتب دارد. همان گونه كه بعض تلاوت ها خيري ندارند و  در بعضي حق تلاوت ادا شده ، بعضي نگاه ها به قرآن هم خيري ندارد. زيرا نگاه كننده به قرآن مانند ديگر كتاب ها نگاه مي كند و اين نگاه در او تاثير سازنده ندارد. ولي بعضي نگاه ها نگاه محب به نامه محبوب و بوييدن و بوسيدن و بر چشم نهادن است كه اين نگاه، سازنده و تحول زا مي باشد و چنين نگاهي عبادت بلكه از بزرگترين عبادات است.

خلاصه آن كه قرائت و نگاه هر دو بايد تحول زا باشند

پي نوشت ها:

1. كليني ، كافي ، تهران ، اسلاميه ، 1363 ش ، ج 1 ، ص 36.

2. سيوطي ، جامع صغير ، بيروت ، دار الفكر ، 1401 ق ، ج 1 ، ص 614.

3. بقره (2) آيه 121.

4. ري شهري ف ميزان الحكمه ،دار الحديث ، 1416 ، ج 3 ، ص 2526.

5. حج (22) آيه 32.

سوال:

يامعشرالشباب من استطاع منكم الباه فليتزوج فانّه اغضي للبصر و احسن للفرج و من لم يستطع فعليه بالصوم

هان اي جوانان! هر كدام از شما از شرايط لازم براي ازدواج بهره ‏ور است، تشكيل خانواده دهد؛ چراكه ازدواج براي پاكي چشم و دامان بهتر است؛ و هر كس توانايي و امكانات مالي اين كار را ندارد و در فشار غريزه جنسي است براي چيره ‏شدن بر آن، روزه بدارد؛ چراكه روزه، شكننده نيروي جنسي و آرام‏بخش آن است.

بالاخره تلكيف چيست؟ چرا قرآن جايي مي فرمايد اگر فقير هم بوديد خدا شما را به فضل خويش غني مي كند، در جاي ديگه من لم يستطع فعليه بالصوم و شرط استطاعت مي آورد؟

همچنين در آيه بعدي مراد از لَا يَجِدُونَ نِكَاحًا عدم استطاعت در پرداخت مهر و نفقه دانسته مي شود كه به ظاهر با آيه 32 در تعارض است: إِن يَكُونُوا فُقَرَاء يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ و هم لَا يَجِدُونَ نِكَاحًا و لم يستطع ؟

پاسخ:

سوال شما داراي دو فراز است، فراز اول در مورد مقايسه بين آيه شريفه و حديث نبوي است و فراز دوم در مورد فهم شما بر تعارض دو آيه پي در پي از سوره نور است كه از نظر مفهوم و مطلب به نوعي با هم مرتبط اند.

ابتدا دو آيه مورد نظر را با هم قياس و سپس مفهوم حديث و مفهوم آن را بيان مي كنيم.

خداي متعال فرمود:

"وَ أَنْكِحُوا الْأَيامي‏ مِنْكُمْ وَ الصَّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ" "وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّي يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ..."(1)

مردان و زنان بي ‏همسر خود را همسر دهيد، هم چنين غلامان و كنيزان صالح و درست كارتان را اگر فقير و تنگ دست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بي ‏نياز مي‏ كند خداوند گشايش ‏دهنده و آگاه است.

آنان كه استطاعت زناشويي ندارند، بايد پاك دامني پيشه كنند تا خدا از كرم خويش، توانگرشان گرداند.

ملاحظه مي كنيم. در هر دو آيه  سخن از فضل و عنايت خداي متعال نسبت به افرادي است كه استطاعت مالي درستي ندارند تا بتوانند ازدواج كنند.

 در آيه اول، يك نوع وظيفه اخلاقي و ديني عام وجود نسبت به همه افراد جامعه وجود دارد و در آيه دوم اين وظيفه محدود شده به شكل تكليفي شخصي خود را نشان مي دهد، اما هر دو آيه تاكيد بر اين موضوع دارند كه مبادا فقر و نداري مانع ازدواج افراد با هم بشود. چون فضل خدا شامل همه افراد خصوصا آن هايي كه به تشكيل خانواده اقدام مي كنند (به شرط اميدواري و صبر)؛ مي شود.

توضيح اين كه:

در آيه اول، به عموم مردم خطاب مي شود كه از  افراد بي سرپرست و بدون حامي  حمايت و آنان را بر امر ازدواج ياري كنند و از بابت فقرشان  نگراني نداشته باشند كه خداي متعال آنان را از فضل و رحمتش بي نياز خواهد كرد و در آيه دوم خطاب شخصي مي شود به اين معنا كه اگر افرادي باشند كه استطاعت مالي نداشته باشند و نيز از پشتيباني مناسبي در امر سامان دهي ازدواج بر خوردار نباشند و توان پرداخت نفقه و مهريه را نداشته باشند،  مي بايستي صبر و حيا پيشه كنند و به رحمت الهي اميدوار باشند كه قطعا خداي متعال اين افراد را نيز از فضل و رحمتش بي نياز خواهد كرد. 

و بايد دانست صبر و اميد، هر دو رمز موفقيت است و با اين دو حربه مي توان از رحمت الهي بر خوردار شد كه متاسفانه بسياري از مردم چون اميد شان را از دست مي دهند، به نتيجه نمي رسند.

و اما چگونه اين وعده الهي مبني بر رحمت و فضل نسبت به افرادي كه اقدام به ازدواج مي كنند، عملي مي شود.

در يكي از تفاسير، تحليل خوبي در اين باره ارائه شده است:

از آن جا كه بسياري از مردان و زنان براي فرار از زير بار اين مسئوليت الهي و انساني متعذر به عذرهايي از جمله نداشتن امكانات مالي مي‏شوند، در آيات فوق صريحا گفته شده است كه" فقر" نمي‏تواند مانع راه ازدواج گردد، بلكه چه بسا ازدواج سبب غنا و بي نيازي مي‏شود.

دليل آن هم با دقت روشن مي‏شود، زيرا انسان تا مجرد است، احساس مسئوليت نمي‏كند نه ابتكار و نيرو و استعداد خود را به اندازه كافي براي كسب در آمد مشروع بسيج مي‏كند، و نه به هنگامي كه در آمدي پيدا كرد در حفظ و بارور ساختن آن مي كوشد و به همين دليل مجردان غالبا خانه به دوش و تهي دست اند! اما بعد از ازدواج شخصيت انسان تبديل به يك شخصيت اجتماعي مي‏شود و خود را شديدا مسئول حفظ همسر و آبروي خانواده و تامين وسائل زندگي فرزندان آينده مي ‏بيند، به همين دليل تمام هوش و ابتكار و استعداد خود را به كار مي‏گيرد و در حفظ در آمدهاي خود و صرفه‏جويي، تلاش مي‏كند و در مدت كوتاهي مي‏تواند بر فقر چيره شود.

بي جهت نيست كه در حديثي از امام صادق(ع)مي‏خوانيم

"الرزق مع النساء و العيال"

روزي همراه همسر و فرزند است.(2)

نوشته اند:

" إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ"- و عده جميل و نيكويي است كه خداي تعالي داده، مبني بر اينكه از فقر نترسند كه خدا ايشان را بي نياز مي‏كند و وسعت رزق مي‏دهد، و آن را با جمله" وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ" تاكيد كرده البته رزق هر كس تابع صلاحيت او است، هر چه بيشتر بيشتر، البته به شرطي كه مشيت خدا هم تعلق گرفته باشد.(3)

و اما چگونه مي توان هر دو آيه را طوري تفسير كرد كه راه تعارض بسته شود.

همان طور كه بيان شد در هر دو آيه سخن از دو وظيفه است. 1. وظيفه عمومي اجتماعي يا حكومتي 2. وظيفه شخصي كه هر كدام در حيطه خود معنا خواهد داشت و اگر اين دو از هم تفكيك شود، هيچ گونه تعارضي ميان اين دو آيه ايجاد نخواهد شد، چون ممكن است در يك زمان كوتاه وضعي پيش آيد كه شخص نتواند ازدواج كند، از اين رو خداي متعال قيود " إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ"و" لا يَجِدُونَ نِكاحاً"را  در آيه شريفه  نسبت به اين گونه افراد اضافه كرده است تا شبهه نقض و تعارض دو آيه نسبت به هم، به وجود نيايد.

نوشته اند:

از آن جا كه گاه با تمام تلاش و كوشش كه خود انسان و ديگران مي‏كنند، وسيله ازدواج فراهم نمي‏گردد و خواه و ناخواه انسان مجبور است مدتي را با محروميت بگذراند، مبادا كساني در اين مرحله قرار دارند گمان كنند كه آلودگي جنسي براي آن ها مجاز است، و ضرورت چنين ايجاب مي‏كند، بنا بر اين، بلا فاصله در آيه بعد دستور پارسايي را هر چند مشكل باشد به آنها داده مي‏گويد:"و آنها كه وسيله ازدواج ندارند بايد عفت پيشه كنند، تا خداوند آنان را به فضلش بي نياز سازد." وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّي يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ".نكند در اين مرحله بحراني و در اين دوران آزمايش الهي تن به آلودگي در دهند و خود را معذور بشمرند كه هيچ عذري پذيرفته نيست، بلكه بايد قدرت ايمان و شخصيت و تقوا را در چنين مرحله‏اي آزمود. (4)

علاوه بر اين مطالب، اصولا آيات الهي جداي از شان نزول خاص به خود، در صدد بيان مسايل كلي ديني و اخلاقي واجتماعي و ابلاغ آن به جامعه است و تفسير آيات در ابتدا بر عهده پيامبر گرامي اسلام و امامان معصوم سلام الله عليهم اجمعين و سپس علماي بزرگ دين مي باشد كه مي توان نحوه اجراي حكم يا دستور ديني را درقالب جزييات، ملاحظه كرد.

و اما در مورد حديث شريف نبوي:

پيامبر اسلام صلوات الله عليه فرمود:"يا معشر الشّباب من استطاع منكم الباءة فليتزوّج ...".(5) 

يعني اي گروه جوانان، هر كس از شما كه از وضعيت زندگاني خوبي برخوردار باشد بايد كه ازدواج كند...

اين حديث شريف يك ابلاغي كلي و براي نوع افراد جامعه حديث صادر شده است كه اگر اين آمادگي را دارند، ازدواج كنند، اما آن هايي كه استطاعت مالي ندارند وشهوت به آنان روي آورد، روزه بگيرند تا بتوانند خود را كنترل كنند.

اين حديث مي تواند جداي از دو آيه، خود بخشي از احكام دين محسوب شود و اگر در كنار آن دو آيه باشد، باز موجب تعارض با آيات مورد نظر نخواهد شد.

اين نكته لازم است بيان شود كه:

احاديث صادره از معصوم نيز چون آيات الهي شأن نزول خاص به خود را دارند كه براي تفسير آن،( در مورد روايات و احاديث)،بايد هم زمان و هم مكان و هم تناسب حكم و موضوع و چگونگي حال مخاطبان را در نظر گرفت، زيرا ممكن است پرسش مورد نظر از معصوم، مربوط به موضوعي خاص بوده و تفسير خاص به خود را داشته باشد.

و از همه مهم تر، نوع سوال پرسشگر در نوع پاسخ گويي از هم متفاوت است كه در فرايند آن با توجه به تلقي عام ما، برداشت هايي نظير تناقض يا تعارض و از اين قبيل ايجاد خواهد شد كه بايد از فهم حديث شناسي در تفسير روايات بهره گرفت.

 و اما حد استطاعت در امر ازدواج با توجه به اوضاع  اجتماع و شرايط احتمالي متغير است، اما همين كه بتوان حد اقل در آمدي دست و پا كرد، مي تواند براي ازدواج آماده باشد و اما نرفتن به دوره سربازي و  نبود كارت پايان خدمت يا معافيت نمي تواند بهانه اي براي عدم استطاعت باشد، زيرا وجود دارند زن هايي كه با درك همين وضع نسبت به شوهر، مايل با ازدواج با آنان باشند.

برخي افراد با وجودي كه از نظر مالي وضع خوبي دارند و يا اين كه باور دارند خداوند آنها را فضل خود بي نياز مي كند اما به دلايلي الان نمي توانند ازدواج كنند از طرف ديگر از نظر شهوت در فشارند در حديث فوق روزه گرفتن  را به عنوان يك گزينه خوب براي اين گونه افراد مطرح مي كند.

در حديث آمده من لم يستطع (كسي كه توانايي ندارد ) عدم استطاعت هميشه اشاره به فقر و بي درآمدي ندارد .

مساله بعد اين كه بي نياز كردن خداوند هم داراي شرايطي است كه اگر بنده آنها را آماده كند محقق مي شود. اين مساله مانند رواياتي است كه مي فرمايد هر كس ازدواج كند نصف ايمان خود را به دست مي آورد در حالي كه برخي بعد از ازدواج بي ايمان تر مي شوند. پس بايد چندين حديث و آيه را در كنار همديگر قرار داد و بعد نتيجه گرفت.

پي نوشت ها:

1. سوره نور، آيات 32 و33.

2. مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دار الكتب الاسلاميه، سال 1374 ه ش، چاپ اول، ج‏14، ص 465.

3. طباطبايي محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه  موسوي همداني محمد باقر، قم، انتشارات اسلامي، سال 1374 ه ش،چاپ پنجم، ج‏15، ص158

4. تفسير نمونه پيشين،ج 14، ص 459

5. خرمشاهي بهاء الدين و انصاري مسعود، پيام پيامبر، تهران، انتشارات منفرد، سال 1376 ه ش، چاپ اول، متن‏عربي، ص 172.

در كتب روايي آمده آن شخص كاسب نبود، بلكه سائلي بيابان نشين بود. در مناقب ابن شهر آشوب آمده كه :« سأله أعرابي شيئا...(1) ؛ بيابان نشيني از حضرت چيزي را درخواست نمود...».

 كمك نمودن حضرت به  سائل از اموال شخصي خود  صورت گرفته ،نه از بيت المال . در روايت مذكور تعبيري كه دلالت بر پرداخت آن از بيت المال باشد ،وجود ندارد، بلكه قرائني در روايت وجود دارد كه دلالت دارد بخشش از اموال شخصي حضرت بود، زيرا  اين جا فرمود: طلا و نقره نزد من يكسان هستند.

 روشن است  يكسان بودن در جايي مطرح است كه اموال مذكور شخصي باشد، نه اينكه حضرت نسبت به اموالي كه مربوط به بيت المال  است ،اين تعبير را داشته باشد.

 درخواست عقيل مربوط به زياده طلبي نسبت به بيت المال بوده  ، شايد گمان مي‏كرد اموال در اختيار حاكم اسلامي است كه هرگونه مايل باشد ،در آن تصرف كند ،به خصوص اينكه زمان عثمان را مشاهده كرده بود كه خليفه وقت با اين اموال چه‏ها مي‏كرد.

بنابراين تناقضي در رفتار حضرت وجود ندارد.

 حضرت مي دانست اين مراد دروغ نمي گويد و زياده خواه نيست . از اين رو فرمود :ببينيد مشكل او با چه حل مي شود. اگر با نقره ، نقره بدهيد ( نبايد طلا بدهيد ) اگر با طلا....پس حضرت اضافه بر نياز مرد را اجازه نداد.

 با توجه به شخصيت عقيل نمي توان گفت كه با علم به اين كه اين كار خلاف شرع است ، تقاضاي خلاف شرع كرده است، بلكه چه بسا فكر مي كرد حضرت  اين اجازه را دارد. از اين رو بعد از اين كه با عكس العمل حضرت مواجه شد، قانع شد  و اصرار نكرد.

پي نوشت :

1. ابن شهر آشوب، مناقب آل أبي طالب (عليهم‏السلام)، قم، مؤسسه انتشارات علامه ، 1379ق، ج 2 ، ص118.

 

از جمله شبهاتي كه در باره جواز تخصيص قرآن كريم به وسيله روايت وارد شده ، همين شبهه است .فقهاي اصولي پاسخ داده اند مخالفتي كه منجر به طرد روايت مي شود ، مخالفتي است كه به نحو تباين يا عموم و خصوص من وجه باشد. مفاد روايت با آيه به هيچ وجه قابل جمع نباشد. اما اگر مخالفت به صورت عموم و خصوص و مطلق و مقيد باشد، نزد عرف مخالفت محسوب نمي شود و قابل جمع با مفاد آيه مي باشد.  در عرف هم مرسوم است كه عبارت خاص را قرينه اي براي تصرف در عام و عبارت مقيد را قرينه اي براي تصرف در مطلق قرار مي دهند.

دليل مطلب هم اين است كه  مشاهده مي كنيم  روايات متعدد و معتبري از معصومين (عليهم السلام) وارد شده كه مخصص و مقيد عمومات و اطلاقات آيات قرآن مي باشد. اگر اين گونه مخالفت هم مشمول حكم روايات دال بر طرد مخالف قرآن باشد، چگونه ممكن است كه اين گونه روايات از معصومين صادر شود؟!(1)

 به تعبير آيت الله جوادي روايت مي فرمايد: اگر مخالف قرآن بود، به ديوار بزنيد . نفرموده بايد موافق هم باشد ، زيرا خيلي از مسائل جزئي در روايات آمده كه در قرآن ذكر نشده است اما قرآن هم با آن مخالفتي ندارد.

 

 پي نوشت :

1. خوئي،  محاضرات في الاصول، انتشارات انصاريان، 1417ق، ج5، ص 312.

 

در فرهنگ اسلامي تمام دانش هاي مورد نياز براي زندگي بشري داراي اهميت است و علم مفيد محسوب شده و توصيه شده به مقدار لازم و نياز جامعه، مردم براي فراگيري آن اقدام كنند، حتي از يادگيري اين علوم به عنوان «واجب كفايي» نام برده شده است.

اصولا در يك نگاه دقيق براي يافتن مفيد يا غير مفيد بودن يك علم بايد معناي روشني از فائده در اين عنوان ارائه داد و روشن نمود كه مراد از مفيد در اين بخش چيست، از نظر قرآن و روايات، علم وسيله است، نه هدف؛ آن هم وسيله‏اي كه انسان را به كمال مي‏رساند و دنيا و آخرت او را آباد مي‏كند؛ با اين بيان علمي مفيد خواهد بود كه چنين هدفي را تامين كند و علم غير مفيد نيز علمي خواهد بود كه انسان را از دستيابي به اين هدف بازدارد .

در اين مسير علل و عوامل مختلفي مي توانند موثر باشند و حتي هدف وانگيزه انسان از تعليم يك علم نيز مي تواند الهي يا نفساني بودن آن يا مفيد و غير مفيد بودن آن علم را رقم بزند، چون همين جهت گيري مي تواند انسان را به خدا برساند يا او را از خدا دور نمايد.

 البته در  نگاه اولي ارزش هر علم به ارزش موضوع آن علم است ،در اين جهت علوم الهي و ديني - با توجه به موضوع آن - از ساير علوم اشرف و برترند؛ ولي اين بدين‏ معنا نيست كه علوم ديگر بي‏اهميت و بدون ارزش است و علم مفيد نيستند به خصوص كه اهدافي بلند و حساب گرانه و در خدمت دين و جامعه ديني در پس آن وجود داشته باشد.

 در يك نگاه كلي مي توان گفت هر علمي كه انسان را به دنياپرستي سوق دهد، به چنگال ماديات بسپرد، فهم و شعور او را به طرف خواب و عيش و نوش بكشاند ، هدف نهايي او را تنها وصول به ماديات قرار دهد، چيزي جز ضلالت و گمراهي نيست. حال چه اين علم از علوم تجربي باشد و چه از علوم ديني و حتي توحيدي.

 اما اگر اين گونه نبود و جهت گيري به سمت سعادت حقيقي بشري بود ، حتي علوم تجربي بشري نيز مي‏تواند نقش‏آفرين بوده و موجبات سعادت آدمي را فراهم كند. اين در صورتي است كه اين علوم و تحصيل و پژوهش در آن ها هدف تلقي نشود، بلكه وسيله پيشرفت و رسيدن به كمال باشد.  

البته بايد پذيرفت بعضي از علوم و رشته ها به اين هدف نزديك تر و كم واسطه ترند و علت اينكه برخي ازبزرگان و اوليا به اين علوم روي آورده اند، همين شاخصه هاست؛ اما هر علمي‌ كه‌ به‌ حال‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ نافع‌ باشد و دردي‌ را دوا كند، تحصيل‌ اين‌ علم‌ اگر براي‌ خدمت‌ و همراه‌ با اخلاص‌باشد، داراي‌ ثمره‌ بزرگ‌ اُخروي‌ است‌، و مشمول‌ اجر و ثواب‌هايي‌ است‌ كه‌ در تحصيل‌ علم‌ وارد شده‌ است‌. رسول‌خدا (ص‌) فرمود:

 " ان‌ الملائكة‌ لتضع‌ أجنحتها لطالب‌ العلم‌ ؛ فرشتگان‌ زير پاي‌ طالبان‌ دانش‌ پر و بال‌ خود را مي‌نهند.(1)

باز حضرت‌  فرمود: " طلب‌ العلم‌ فريضه‌ علي‌ كل‌ مسلم‌، ألا انّ الله‌ يحب‌ بغاة‌ العلم‌ ؛ طلب‌ علم‌ بر هر مسلماني‌ واجب‌ است‌. خدا دانش‌ جويان‌ را دوست‌ دارد."(2) مسلما نمي توان همه اين روايات را حمل بر علوم ديني كرد. زيرا در رواياتي به ما دستور تحصيل علم و حكمت حتي از منافقان و مشركان و مانند آن ها داده اند (3) ؛ معلوم است علم و حكمتي كه از فرد مشرك به دست مي آيد ، در زمره علوم ديني نخواهد بود ، پس علوم ديگري ممكن است حتي از طريق مشركان و غير موحدان به دست بيايد كه به حال ما و سعادت ما مفيد باشد .

پي نوشت ها:

1.علامه مجلسي، بحار الأنوار، مؤسسة الوفاء بيروت - لبنان، 1404 ه ق ، ج‌ 1، ص‌ 164.

2. ثقة الاسلام كليني، الكافي،  دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 ه ش، ج‌ 1، ص‌ 30، حديث‌ 1، از كتاب‌ فضل‌ العلم‌.

3. سيد رضي ، نهج البلاغه، نشر هجرت‏ ، قم‏، 1414 ق ، كلمات قصار ؛ كلمه 79-80 .

شبيه به اين سخن، سخن ديگري است:

«قال بعض ارباب القلوب: النّاس كلّهم موتي إلّا العالمين. و العالمون كلّهم نائمون. إلّا العاملين. و العاملون كلّهم معذورون، إلّا الخائفين. و الخائفون كلّهم هالكون، إلّا المخلصين و المخلصين علي خطر عظيم.»(1)

بعضي از اهل دل گفته اند:همه مردم مرده اند مگر علما و همه علما خواب هستند مگر عمل كنندگان و همه عمل كنندگان عذر مي آورند مگر كساني كه مي ترسند و همه خائفين هلاك مي شوند مگر مخلصين و مخلصين در خطر بزرگ قرار دارند.

اما " مغترون " به معناي " مغرور شوندگان " است يعني همه عمل كنندگان به عمل خود مغرور مي شوند و دچار عجب مي شوند مگر كساني كه در عمل اخلاص داشته باشند.

چون اين كلمه از غرور گرفته شده است:

« يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ »(2)

 اي مردم وعده خداوند حق است، مبادا زندگي دنيا شما را مغرور كند، و مبادا شيطان شما را فريب دهد و به (كرم) خدا مغرور سازد.

« إِنِ الْكافِرُونَ إِلَّا فِي غُرُورٍ»(3)

 اي ما الكافرون الا مغترّون بغرور الشّيطان غير متمسّكين بحجّة و برهان.(4)

يعني كافران با فريب و غرور شيطان مغرور شده اند و به دليل و برهان تمسك نمي كنند.

پي نوشت:

1. كاشاني محمد بن مرتضي‏،تفسير المعين،انتشارات كتابخانه آية الله مرعشي نجفي‏، ج‏3، ص 1703.

2. فاطر(35) آيه 5.

3. ملك(67) آيه20.

4. رشيدالدين ميبدي احمد بن ابي سعد،كشف الأسرار و عدة الأبرار، انتشارات امير كبير، ج‏10، ص176.

جهت رفع شدن ابهامات به وجود آمده، به چند نكته توجه نماييد:

الف) در مورد روايات اهل بيت (ع)  كه اكنون به عنوان گنجينه اي از معارف دين و به عنوان منبعي جهت كشف احكام و معارف الهي و تفسير آيات قرآن در اختيار ما قرار دارد و شما نيز برخي از آن ها را مطالعه نموده ايد، به اين نكته توجه كنيد كه بر خلاف تصور  عموم مردم كه با مراجعه به كتاب هاي روايي خيلي ساده به مطالعه اين روايات مي پردازند و از آن بهره مي گيرند، اما ورود به چنين درياي پر گهري در عين آسان بودن، پيچيدگي ها و ملاحظات و ظرافت هاي خاصي دارد كه گاهي عدم دقت به آن ها فهم مطلب را با مشكل مواجه مي كند و يا در نگاه اوليه متعارض با آيات قرآن و يا ساير روايات ديده مي شود و حتي در برخي مواقع، باعث فهم غلط مي شود. از اين رو، جهت استفاده هر چه بهتر و مفيدتر شما از اين گنجينه ارزشمند، به برخي از اين ملاحظات اشاره مي شود؛ اما اجمالاً اشاره مي نماييم كه به جهت وجود همين پيچيدگي ها در طول تاريخ عالمان ديني جهت به دست آوردن وظايف و تكاليف الهي از روايات، قبل از ورود به اين كار، علمي را مي آموزند كه طي آن روش برداشت و فهم روايات بيان مي شود و بدون آن، امكان چنين بهره اي وجود ندارد؛ اما ملاحظات يادشده به شرح ذيل است:

1. مخاطب شناسي: اگر چه غالب آيات قرآن به جهت داشتن ويژگي منحصر به فرد، نظير معجزه الهي و ابدي  بودن، مخاطب  عمومي دارند؛ اما روايات، متناسب با نياز  مخاطب در هر زمان  و حتي درك و فهم  پرسشگري كه از امام معصوم سؤال نموده است، پاسخ هايي متفاوت دارد. اگر چه همه پاسخ ها متناسب با نياز مخاطب خود درست و به جا هستند، ولي براي ديگران زماني معنا و جايگاه و سطح جواب مشخص مي شود كه مخاطب امام را شناسند؛ دقيقاً نظير نسخه اي كه پزشك براي بيمار خود تجويز مي نمايد؛ اما در بسياري از موارد اگر بدون توجه به مخاطب، روايت را نگاه كنيد، دچار ابهام مي شويد؛ مثلاً در برخي موارد كه  امام با علما سخن مي گويد و آن ها را مورد خطاب قرار مي دهد و جهت درمان بيماري برخي از آن ها و يا پيشگيري از گرفتار شدن آن ها، از عذاب عالمان بي عمل مي گويد و از بدي گرفتار شدن در دنيا و طمع مادي داشتن علما از دين و يا امرار معاش از راه خرج كردن دين و از زشتي كار عالمان درباري و ... مي گويد و بسيار از پرتگاه هاي و لغزشگاها سخن مي گويد؛ اما زماني كه با عموم مردم سخن مي گويد، متناسب با نياز مخاطب از وجوب احترام و اكرام نسبت به عالمان ديني و حتي فضيلت نظر كردن به چهره آن ها و لزوم مراجعه به عالمان ديني و فضيلت داشتن قلم آن ها و ... سخن مي گويد. اگر چه هر دو گروه روايات درست و صحيح و عين حقيقت مي باشند، اما بي توجهي به يك گروه و يا برخورد سليقه اي با آن، افراد را از هدف امام دور مي كند. در اين صورت، اگر فرد عالمي بدون در نظر گرفتن روايات گروه اول، صرفاً به روايات گروه دوم مراجعه نمايد، دائماً توقع احترام و عزت ويژه از طرف مردم دارد و از كم  توجهي آن ها به شدت ناخرسند مي گردد و از آن طرف، اگر فرد بي سوادي صرفاً روايات ذم عالمان فاسد و درباري و دنياپرست و... را بخواند، ديگر به هيچ عالمي مراجعه نكرده و همه را فاسد تلقي مي كند. بنابراين، يكي از نكات مهم در فهم دقيق يك روايت و هدف و منظور امام در يك روايت، شناخت مخاطبي است كه از معصوم سؤال نموده است و يا مخاطب حضرت مي باشد.

2. معناشناسي الفاظ: برخي از كلمات كه در روايات بيان شده، اگر چه در زبان محاوره امروز ما معناي خاصي دارد، ولي نمي توان بدون توجه به قواعد دلالي الفاظ و قرائن موجود در كنار آن و بدون توجه به كاربرد و معناي آن لفظ در زمان امام معصوم، مراد و منظور و معناي كامل مطلب را درك نمود. بنابراين، هميشه در معنا نمودن يك روايت بايد به معناي آن لفظ و قرائن موجود در زماني كه امام آن را به كار برده است، توجه شود؛ مثلاً كلمه «غني» و يا «اغنياء» كه به معناي «ثروتمند» مي باشد و اكنون مي توان درمورد افراد سرمايه دار اعم از مؤمن و كافر به كار برد، ولي در برخي مواقع، در يك مكان خاص كه افراد ثروتمند همه غير مؤمن و بي توجه به احوال فقرا و اهل ظلم و فساد بوده اند، ممكن است امام خطاب به آن ها خبر از عذاب الهي در حق  اغنيا دهد؛ اما به قرينه ظلم و فساد فراگيري كه در آن زمان وجود دارد و يا قرائن ديگر مشخص مي گردد كه ثروتمندان براي ثروت شان عذاب نمي شوند؛ بلكه به جهت كسب آن ثروت از راه حرام و يا ظلم به ديگران و ... مورد عذاب هستند.

3. دلالت الفاظ: در روايات اهل بيت و در كلمات معصومان، همان طور كه در كلام رايج ساير افراد و حتي در قوانين بشري ديده مي شود، گاهي جهت روشن شدن اصل مطلب و حكم، ابتدا كلامي به صورت عام و يا مطلق و بدون قيد و شرط بيان مي شود و سپس در موضع خود و در قالب تبصره ها، قيود و يا شرايط آن و يا موارد استثناي آن حكم كلي بيان مي شود. بنابراين، مواردي نظير عموم و خصوص، مطلق و مقيد، ناسخ و منسوخ و... فراوان در روايات يافت مي شود كه براي رسيدن به معنا و منظور حقيقي يك روايت لازم است دقت شود كه آيا در جاي ديگر امام معصوم قيد و يا شرط و يا توضيح ديگري بيان نموده يا نه. اگر فردي به صرف ديدن يك روايت و بدون دقت در ساير روايات بخواهد از آن برداشت كند، در بسياري از موارد دچار خطا مي شود؛ مثلاً در جايي بيان مي شود همه انسان ها مورد احترام هستند؛ ولي در جايي ديگر بيان مي شود كه افراد ظالم و يا فاسد و يا متجاوز احترامي ندارند و اين نشان مي دهد كه در كلام اول افراد فاسد و ... منظور نبوده اند.

ب) در تبيين احكام تكليفي (واجب، مستحب، حرام، مكروه، و مباح) شايان توجه است كه با توجه به نقشي كه هر عمل در مسير هدايت انسان به سوي كمال و رسيدن به سعادت دارد، خداوند متعال از طريق آيات قرآن و سنت و كلام پيامبر و اهل بيت او، آن را بيان نموده است؛ مثلاً هر عملي را كه براي انسان انجامش ضروري باشد، واجب نموده است و ترك آن، باعث عذاب در قيامت مي شود؛ ولي اعمالي كه اگر چه مطلوب خداوند بوده و در رشد انسان تأثير مثبت داشته، ولي تأثير آن سرنوشت ساز و ضروري نبوده است، خداوند آن را مستحب اعلان مي نمايد؛ يعني ترك آن عذابي ندارد. بر عكس نيز در مورد حرام و مكروه بيان مي شود. پس ترك حرام، لازم است؛ اما عمل مكروه اگر چه مورد نفرت و مبغوض خداوند مي باشد؛ ولي نه در حدي كه براي انجام آن فرد را عذاب كند. اگر در برخي روايات مشاهده مي كنيد عملي مثل پرخوري كه حقيقتاً مكروه مي باشد، به عنوان منفور خداوند معرفي مي گردد، درست است و  منافاتي وجود ندارد؛ زيرا هر عمل منفوري ضررش در حدي نيست كه خداوند آن را حرام كند. به همين جهت،  تشخيص بين عمل حرام و مكروه و همچنين تشخيص بين واجب و مستحب از روي يك روايت، بسيار مشكل است و نياز به مهارت هاي خاصي دارد كه به آن اجتهاد گويند و بدون داشتن چنين مهارتي، امكان كشف احكام تكليفي وجود ندارد. اگر در روايتي منفور بودن عملي نزد خداوند بيان مي شود و حتي از انجامش نهي مي شود، هميشه  نبايد حمل بر حرمت نماييد.

ج) منظور از عذاب الهي، هميشه عقوبت اخروي عمل از جانب خداوند نيست؛ گاهي منظور از عذاب الهي در روايات، همان نتيجه مستقيم عمل در دنيا است كه گريبانگير فرد مي شود؛ زيرا همه اتفاقات در نظام عالم، به صورت غير مستقيم تحت اراده خداوند و منسوب به او مي شود؛ هر چند مسبب اصلي و عامل مستقيم خود فرد باشد. به همين دليل، امراض و گرفتاري هاي ديگري كه در اثر پرخوري و ساير اعمال مكروه نسيب فرد مي شود، در روايات به عنوان گرفتار عذاب شدن بيان مي شود؛ نه اين كه عمل حرام است و عذاب اخروي دارد. پس يكي از دلايلي كه برخي روايات به عنوان اخلاقي قلمداد مي شوند، همين دسته روايات هستند كه هدف روايت اصلاح رفتار فرد و توجه دادن فرد به آثار وضعي و دنيوي عمل خود در صورت اصرار بر انجام آن است و فرد معصوم نمي خواهد بيان كند كه عمل حرام است و عذاب اخروي دارد؛ وگرنه چنانچه عملي عذاب اخروي داشته باشد، قطعاً حرام بوده است.

د) در مورد روايتي كه از پيامبر اسلام بيان فرموديد نيز توجه كنيد كه نه پيامبر شوخي دارد و نه كلام حضرت دلالت بر حرمت پول دار شدن مي كند؛ بلكه بيان كنايي است كه افراد را توجه به يك حقيقت مي دهد كه انسان در مقابل اموالي كه كسب مي كند و راه هايي كه آن را خرج مي كند، به دقت حسابرسي خواهد شد. استفاده از مثال و يا كنايه، يكي از مؤثرترين روش هاي تربيتي است و غالباً از بيان صريح رساتر مي باشد. از اين رو، معروف است كه «الكنايه ابلغ من البيان؛ كنايه، گوياتر از بيان است». در مثال و در كنايه، نه گوينده قصد تطبيق همه جوانب را بر واقع دارد و نه شنونده چنين برداشتي از كلام او مي كند؛ مثلا از كلام پيامبر در مورد حسابرسي قيامت و تشبيه آن به رفتن روي سنگ داغ، كسي برداشت نكرد كه در قيامت افراد را روي سنگ داغ نگه مي دارند؛ بلكه همه فهميدند كه منظور پيامبر، بيان سختي حسابرسي از اموال و سرمايه ها مي باشد و بيان اين كه هر كس خداوند در دنيا امكانات بيش تري در اختيارش قرار مي دهد، تكليف بيش تري دارد و حسابرسي او مشكل تر خواهد بود و اين دقيقاً مطابق بيان قرآن كريم است؛ «لا يكلف الله الا وسعها؛ (1) خداوند هيچ كس را بيش تر از توانش تكليف نمي دهد»؛ يعني به هر كس به اندازه توانش تكليف مي دهد. اگر گفته مي شود برخي روايات جنبه اخلاقي دارد، منظور همين قبيل روايات مي باشد كه بيش تر ناظر به اصلاح رفتار فرد است؛ نه خبر دادن از آنچه واقع مي شود.

 

پي نوشت:

1. بقره (2)، آيه 286.

سوال:

دوروایتی که درذیل می آید گریه وعزاداری را در مصیبت ها نهی می کند ،چه جوابی برای آنها دارید؟

1- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ جَمِيعاً عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ مَا الْجَزَعُ قَالَ أَشَدُّ الْجَزَعِ الصُّرَاخُ بِالْوَيْلِ وَ الْعَوِيلِ وَ لَطْمُ الْوَجْهِ وَ الصَّدْرِ وَ جَزُّ الشَّعْرِ مِنَ‏ النَّوَاصِي وَ مَنْ أَقَامَ النُّوَاحَةَ فَقَدْ تَرَكَ الصَّبْرَ وَ أَخَذَ فِي غَيْرِ طَرِيقِهِ وَ مَنْ صَبَرَ وَ اسْتَرْجَعَ وَ حَمِدَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ رَضِيَ بِمَا صَنَعَ اللَّهُ وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَي اللَّهِ وَ مَنْ لَمْ يَفْعَلْ ذَلِكَ جَرَي عَلَيْهِ الْقَضَاءُ وَ هُوَ ذَمِيمٌ وَ أَحْبَطَ اللَّهُ تَعَالَي أَجْرَهُ.

2- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْمِيثَمِيِّ عَنْ رِبْعِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الصَّبْرَ وَ الْبَلَاءَ يَسْتَبِقَانِ‏ إِلَي الْمُؤْمِنِ فَيَأْتِيهِ الْبَلَاءُ وَ هُوَ صَبُورٌ وَ إِنَّ الْجَزَعَ وَ الْبَلَاءَ يَسْتَبِقَانِ إِلَي الْكَافِرِ فَيَأْتِيهِ الْبَلَاءُ وَ هُوَ جَزُوعٌ. 

پاسخ:

روايات فوق دعوت به ترك جزع و فزع و بي تابي و اعتراض به قضاي خدا و ... كارهاي ديگري است كه در جاهليت رواج داشته و با صبر جميل و راضي بودن به قضاي خدا منافات دارد. در عين حال با اظهار غم و اندوه و گريه بر مصيبت فقدان و از دست دادن عزيزان كه خالي از بي تابي و اعتراض به تقديرهاي خدا و نوحه پردازي هاي باطل باشد ، منافات ندارد و از آن نهي نمي كند و درقران و روايات فراواني اين نوع عزاداري كه همراستا با صبر جميل است ، مجاز شمرده شده و نشانه انسانيت مي باشد.

مگر درسوره يوسف (آيه 84) بيان نشده كه حضرت يعقوب بر اثر گريه براي فراق يوسف نابينا شد

همان گونه كه نوشته ايد شيعه روايات فراواني از پيامبر ارائه مي دهد كه غالب آنها در كتب روايي خود اهل سنت ثبت است كه عزاداري و گريه و اظهار غم در مصيبت خويشاوندان جايز است و در مصيبت اهل بيت رسول خدا از اعمال پسنديده است. بعضي از اين احاديث به شرح زير است:

شمس الدين ذهبي كه از استوانه‌هاي علمي اهل سنت به حساب مي‌آيد ، در كتاب تاريخ الإسلام(1) مي‌نويسد:

احمد بن حنبل در مسندش گفته است كه  رواي همراه علي مي رفت و ظرف آب حضرت را همراه داشت . پس وقتي به نينوا رسيد (در حالي كه به صفين مي رفت ) پس صدا زد : اي ابا عبد الله (نام رواي ) در شط فرات صبر كن . گفتم اين چه معني دارد ؟ فرمود:  نزد رسول خدا رفتم و حال آن كه دو چشم ايشان (مانند چشمه) مي جوشيد. پس به من فرمود كه جبرئيل در كنار من ايستاد و گفت كه حسين در كنار شط فرات كشته مي شود . گفت: آيا مي خواهي كه بوي تربت وي را احساس كني ؟ گفتم: آري ، پس كفي از خاك وي را گرفته، به من داد ، پس نتوانستم كه جلوي اشك چشم خود را بگيرم ...

همچنين حاكم نيشابوري از علماي اهل سنت در كتاب المستدرك علي الصحيحين (2)مي نويسد :

ام الفضل دختر حارث روزي حضور رسول خدا شرفياب شده ، عرضه داشت: ديشب خواب وحشتناكي ديدم .  در خواب ديدم مانند آن كه قطعه از بدن شما جدا شد و در دامن من افتاد . رسول خدا فرمود : خواب بسيار خوبي ديدي . به زودي فاطمه فرزندي خواهد آورد و آن فرزند در دامن تو خواهد بود و چون حسين متولد شد، حضرت در دامن من قرار گرفت .

روزي همچنان كه حسين در دامن من بود ، خدمت ر رسول خدا  وارد شدم . حضرت نگاهي به حسين نمود و ديدگانش اشك آلود شد . عرضه داشتم: چرا گريستيد ؟ فرمود :  اكنون جبرئيل بر من نازل شد و خبر داد: امت من به زودي همين فرزند مرا شهيد مي‏كنند و خاكي از خاك سرخ رنگ او براي من آورد .

 طبراني در معجم كبير و هيثمي در مجمع الزوائد و متقي هندي در كنز العمال (3)مي نويسند:

«از ام سلمه نقل شده است: در يكي از روزها كه پيغمبر در منزل من نشسته بود ، به من فرمود: مواظب باش احدي بر من وارد نشود. مراقب بودم كه ناگهان حسين وارد شد و صداي گريه رسول خدا به گوشم رسيد. ديدم حسين در دامان پيغمبر ـ يا در كنار حضرت ـ قرار گرفته بود و حضرت رسول گريه‏كنان دست بر سر او مي‏كشيد. پوزش خواستم و گفتم : به خدا سوگند ! متوجه ورود او به اتاق نشدم . رسول خدا فرمود: از اين كه گفتم مواظب باش تا كسي بر من وارد نشود ،به اين دليل بود كه جبرئيل در اين جا حضور داشت. همين كه حسين  را مشاهده كرد پرسيد : آيا او را دوست مي‏داري؟ گفتم : آري !  جبرئيل گفت : امّتت او را در سرزميني به نام‏ كربلا شهيد مي‏كنند .

ام سلمه مي‏گويد: آن گاه از خاك كربلا مشتي برداشت و به حضرت رسول نشان داد . هنگامي كه لشكر دشمن ، حسين را محاصره كردند و خواستند او را به شهادت برسانند، پرسيد: اين زمين چه نام دارد ؟ گفتند :كربلا . حسين فرمود: رسول اكرم راست فرمود كه اين زمين ، «كرب» و «بلا» است.

روايات متعدد ديگري هم نقل شده است . براي مطالعه و دريافت متن عربي و اسناد و روايات ديگر مي توانيد به سايت «موسسه تحقيقاتي ولي عصر (عج)»(4) مراجعه نماييد.

درباره عزاداري عايشه و زنان مدينه در سوگ نبي مكرم،  احمد بن حنبل ( امام حنبلي ها) در مسند خود ( كه از كتاب‌هاي معتبر اهل سنت است و معتقدند كه هر چه در اين كتاب است، صحيح است ) از قول عايشه نقل مي‌كند:

 «و قمت ألتدم مع النساء و اضرب وجهي؛(5) وقتي پيامبر از دنيا رفت،با زنان عزاداري كرديم و به سينه و صورتمان مي زديم.»

 البته اظهار جزع و بيتابي و نوحه سرايي به ناحق و  لطمه زدن بر خود در عزاداري كه با صبر جميل منافات دارد ، نهي شده است.

براي اطلاع بيشتر به كتب زير مراجعه كنيد:

راه و روش ما ، راه و روش پيامبر ما ،

تاريخ النياحة الامام الشهيد الحسين بن علي

.سياهپوشي در سوگ ائمه نور

و ...

پي نوشت ها:

1. ذهبي ، تاريخ الإسلام، بيروت، دار الكتاب العربي، 1407 ق، ج 5 ، ص102.

2. حالكم نيشابوري،  المستدرك، ج 3 ، ص 176 - 177 ؛ ابن عساكر ، تاريخ مدينة دمشق ، بيروت ، دار الفكر ، 1415 ق ، ج 14، ص 196 - 197؛ ابن كثير ، البدايه والنهايه ، بيروت ، دار احياء التراث العربي ، 1408 ق ، ج 6 ، ص 258 و ...

3.  الطبراني ،المعجم الكبير، بيروت ، دار احياء التراث العربي، ج 23 ، ص 289 - 290 ؛ الهيثمي ، مجمع الزوائد ، بيروت ، دار الكتب العلميه ف 1408 ق ، ج 9 ، ص 188 - 189؛ المتقي الهندي ، كنز العمال ،لبنان ، الرساله ، 1409 ق ، ج 13 ، ص 656 - 657 و ... .

4.

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?frame=1&bank=maghalat&id=86

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=4087

5. احمد بن حنبل، مسند، بيروت، دار صادر، ج6، ص274؛ أبو يعلي، مسند، دار مأمون، ج8، ص63 ؛ و ...

 

اين روايتي كه نقل شده كاملا درست است و اين به اهميت ولايت اهل بيت اشاره دارد. البته برخي در مصداق بخشيدن معني اين روايت، روايات ديگري را اضافه كردند و گفته اند كه فقط چهارنفر مصداق معني ولايت هستند و مابقي همه مرتدند.

مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) ارْتَدَّ النَّاسُ إِلَّا ثَلَاثَةٌ أَبُو ذَرٍّ وَ سَلْمَانُ وَ الْمِقْدَادُ. (1)  

ارتداد بعد از پيامبر(ص) به معناي استمرار نبخشيدن بر دفاع از ولايت اميرالمومنين علي (ع) بوده است و ارتداد در اين روايات به معناي عدم شناخت و معرفت اميرالمومنين و ولايت ايشان بود و به معناي خروج از دين نيست. كه مي توان به روايتي كه به اين مضمون وارد شده است در اين خصوص اشاره نمود كه در اين روايت فوق، اميرالمومنين به كساني كه خاطره ي غدير را در ياد داشتند دستور مي دهد كه صبح فردا موي سر را تراشيده و به نزد او بيايند كه فقط سه نفر فوق الذكر(ابوذر، سلمان، مقداد) اطاعت كردند و به همان حالت فردا حاضر شدند و عمار هم بعد از ظهر آن روز آمد ولي سرش را نتراشيده بود كه اميرالمومنين وي را عتاب كرده و فرمود شما كه در تراشيدن سر از من اطاعت نمي كنيد چگونه مي خواهيد مقابل كوه هاي آهن بايستيد، برويد كه مرا به شما حاجتي نيست.(2)

ولي بايد گفت كه:

اولا: سند روايات دسته دوم (ارتداد) بخاطر روايان غير ثقه و مجهول، ضعيف است:

نجاشي در رجال نسبت به سهل بن زياد صراحت دارد:

كان ضعيفاً في الحديث، غير معتمد فيه و كان احمد بن محمد بن عيسي يشهد عليه بالغلوّ و الكذب و أخرجه من قم الي الريّ:(3) در حديث ضعيف و غير قابل اعتماد است و احمد بن محمد بن عيسي ـ رئيس قميّين و از فقهاء مشهور زمان امام هادي و امام عسكري ـ شهادت به غالي بودن و دروغ‌گو بودن او مي‌داد و او را از قم به ري تبعيد كرد.

لذا اين افراد روايتي را به رخ شيعه مي‌كشيد كه بزرگان ما درباره سندش چنين گفته‌اند. پس از نظر سند، اين روايت ضعيف است.

ثانيا:

بر فرض صحت روايت ارتداد ولي باز عرض مي كنيم كه در معناي خروج از دين نيست كه اين سني چنين خيال كرده است و متعجب شده است كه همه مردم جز چهار نفر مرتد از دين هستند در حالي كه معناي آن مثل اصل روايت اين است كه مردم در حد معرفت پائيني قرار دارند.

ثالثا:

روايات در اين زمينه دسته اول (والولاية، ولم ينادَ بشيء كما نودي بالولاية، فأخذ الناس بأربع وتركوا هذه – يعني الولاية -) متضافر و در سلسه ي رواة آنها افراد موثقي مانند ابن ابي عمير وجود دارد كه موجب تقويت اين احاديث مي شود.

پس:

ولايت در اين نوع احاديث يعني باقي ماندن بر بيعت بدون چون و چرا و اين مخصوص اين چهارنفر است و ديگران در اين حد و شناخت نيستند.

پي نوشت:

1. علامه مجلسي، بحارالأنوار، ناشر اسلاميه‏، چاپ تهران‏ ، سال چاپ; مختلف‏، نوبت چاپ مكرر، ج 22، ص 353 و ص 441؛ ج 28، ص 259.

2. همان.

3. رجال النجاشي، ناشر انتشارات اسلامي، قم، سال 1416ق، ص185، رقم490. 

در ابتدا بايد اشاره شود  اين كه حضرت در وقت شستن دست راست فرمودند:

« اَللّهُمَّ اَعْطِني كِتابي بِيَميني وَ الْخُلْدَ فِي الْجَنانِ بِيَساري وَ حاسِبْني حِساباً يَسيراً؛(1)پروردگارا! كتاب و نامة اعمالم را در روز قيامت به دست راستم و جاودانگي در بهشت را در دست چپم قرار ده و محاسبة مرا سهل و آسان نما.»

 به گفته مرحوم مجلسي اين نقل دچار اضطراب است. يعني در روايات متعدد يا اختلاف زياد در تعبير ذكر شده، (2) و ممكن است. تغييري در اصل نقل آن رخ داده باشد. ولي در هر صورت در باره فراز اول اين آموزه بايد گفت:دادن  نامه عمل در دست راست  كه در كلام  ياد شده آمده  ناظر  به نكته ي است كه در قرآن كريم بدان اشاره شده (3) و چون خداوند فرموده نامه اعمال بهشتيان به دست راستشان داده مي شود. حضرت نيز از خدواند خواسته كه نامه عمل او را به دست راستش بدهد. چون دست راست نوعي  يمن و بركت به همراه دارد.

 در باره فراز دوم پرسش بايد گفت در اين باره مرحوم مجلسي چند  گزينه مطرح نموده است:

 اولا : ممكن است مراد ظاهر همان جمله باشد و حضرت از خدا خواسته است كه سند و نوشته مشتمل بر جاودانگي در بهشت را به دست چپ او بدهد.

 ثانيا: ممكن است مراد اين باشد كه خداوند با سهولت وآساني و بدون تقدم عذاب جاودانگي بهشت را نصيب او نمايد و از باب اين آيه باشد كه فرمود: (( فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْري‏ ))(4) ما او را در مسير آساني قرار مي‏دهيم!

ثالثا: واژه يسار ممكن است مقابل اعسار و فقدان عبادات باشد

ومراد از آن اين باشد كه  جاودانگي را به سبب كثرت عبادات و آساني انجام آن نصيب او نمايد. (5)

پي نوشت ها :

1. حر عاملي، وسائل الشيعه، نشر درا الاحيا التراث العربي بيروت 1412 ق، ج 1، ص 282 و 297؛ و نيز: مجلسي، بحارالانوار، نشر دار الحيا التراث العربي بيروت 1403 ق، ج 77 ، ص 319 ‌.

2. مجلسي، بحار الانوار ،نشر  دار الاحياء التراث العربي، بيروت  1403 ق، 77، ص320 .

3. الحاقه (69) آيه 19.

4. الليل (97) آيه 7.

5. بحار الانوار همان، ص325.

صفحه‌ها