اخبار
۱۳۸۶/۰۵/۰۲ ۱۳:۱۶ شناسه مطلب: 3892
۱۳۸۶/۰۵/۰۱ ۱۱:۵۱ شناسه مطلب: 3872
شیعیان بطور عموم خصوصاً علویان كه امامان شیعه در رأس آن ها بودند, در عصر خلفاى بنى امیه و عصر خلافت منصور و مهدى عباسى , در بدترین حالت بسر مى بردند, و قیام هاى شیعى یكى پشت سر دیگرى توسط دستگاه حاكم سركوب مى شد, و بطور كلى شیعه بودن جرم بزرگى بود كه بواسطه ى آن , كشتن و زندان و مصادره ى اموال و ویرانى خانه هاى شیعیان , براى دستگاه خلافت امر مشروع و قانونى بود, و امامان شیعه نیز در حال تقیه بسر مى بردند, و ارتباطهاى سیاسى با شیعیان بشكل پنهانى انجام مى گرفت . اما بعد از امام كاظم (ع ) كه فعالیت هاى سیاسى زیر پردهء امامان (ع ) كم كم به ثمر مى رسید, شیعه توانست ابراز وجود نماید و جمعیت شان روبفزونى گرفت . پس از گذشت سالیان درازى كه شیعه هانمى توانستند در مورد امامت امامان ابراز عقیده نمایند, هم اكنون عظمت و منزلت ائمه (ع ) نزد مردم تا بدان جا رسیده بود كه خلفاى عباسى دیدند, نمى توانند بطور علنى و بى پرده عواطف مردم را بر انگیزند, و احساساتشان را جریحه دار سازند و به ائمه (ع ) آسیب برسانند و از طرف دیگر نمى توانستند امامان را بحال خود واگذارند, تا آزادانه و مطابق خواست ];ك ك 5 و اراده خود هر چه مى خواهند بكنند, ازین رو مناسب دیدند در برابر امامان , سیاست جدیدى اتخاذ نمایند. سازش مأمون با امام هشتم (ع ) ـ رهبر و مقتداى شیعیان ـ میزان نفوذ و توان این فرقه را در صحنه هاى فكرى و سیاسى بالا برد, مقر حضرت رضا (ع ) به خراسان و شبكه ى و كلاى آن حضرت و حضرت جواد (ع ) در نواحى و نقاط مختلف مملكت اسلامى , موجب شد كه شیعه ها بتوانند ابراز وجود نمایند, و ارتباطات سیاسى خود را مستقیماً در مقر حج در مدینه و مكه با خود امام جواد و یا با وكلاى آن حضرت برقرار نمایند. شیعیان امام جواد (ع ) در بغداد و مداین , سواد عراق و در مصر در صحنه ظاهر شدند, خراسان و رى بصورت دو مركز بزرگ شیعى درآمد, اینان علاوه بر ارتباط با وكلاى امام (ع ) خود نیز در سفر حج در مدینه و مكه به دیدار امام (ع ) مى شتافتند, بدین ترتیب ارتباط خود را با امام حفظ مى كردند. قم یكى از مراكز اصلى شیعه بود, و در دوران امامت امام جواد (ع ) ارتباط خود را با آنجناب حفظ كرده بود, و در عین حال در آن زمان مردم قم با عاملان حكومتى كه از طرف مأمون مى آمدند, مخالفت مى كردند, و درگیرى هایى را بوجود آوردند, كه موجب آن درخواست كاهش خراج و مالیات بود كه از طرف حكومت پذیرفته نشد, تا این كه با لشكر كشى مأمون توسط على ابن هشام سركوب گردید, ولى باز هم بطور پراكنده براى مدتى ادامه داشت . و همچنین در فارس و اهواز و خراسان و سیستان , تشكل هاى شیعى كم كم علنى و ارتباطات خود را مستقیماً با امام (ع ) در سفر حج و یا توسط وكلاى آن حضرت برقرار مى كردند. مأمون عباسى كه سیاستمدارترین , زیرك ترین و دور اندیش ترین عباسیان است , خود را در چهرهء حامى علم و مدافع آزادى بیان و احترام به عقاید ظاهر مى ساخت , و این به هدف آنان براى ماندن شان بر اریكه قدرت كمك مى كرد. این پوشش مزورانه , نیرنگ ها و گمراهى هاى بسیارى را در خود نهفته داشت . و نتیجهء آن عبارت بود از محو بسیارى از حقایقى كه با سیاست حكام و منافع شان سازگارى نداشت . مأمون , معاصر امام جواد (ع ) بود, و امام (ع ) بخش بزرگى از زندگانى خود را همزمان با او بسر برد. مأمون بمنظور كسب پیروزى نهایى و قطعى براندیشهء شیعى امامى , چه در زمان امام هشتم و چه در زمان امام جواد كوشش هاى فراوانى را بعمل آورد. او پس از آن كه اشتباه گذشتگانش را نسبت به رفتار با ائمه اهلبیت تجربه كرده ];ّّ5 بود, سعى نمود كه با آنان با روش نو, و در نوع خود بى نظیر كه در پس آن نیرنگ سخت تر و توطئهء بزرگتر نفته بود, رفتار كند. تشكیل جلسات , مباحثه هاى علمى , و دعوت از فقها و متكلمین و عالمان نامدار, براى بحث و جدل علمى , بدین منظور بود كه چه امام رضا (ع ) و چه امام جواد (ع ) را كه خردسال هم بود, حداقل در یك مسئله ء علمى شكست دهند, و بدینوسیله لیاقت , محبوبیت و وجههء مذهبى ومردمى آن ها را زیر سؤال برد, و با شكست امام , در مسئلهء امامت , مذهب تشیع از مبنا سقوط كند, و براى همیشه ستاره ى شیعه و امامان شیعه خاموش گردد, و بدین ترتیب بزرگترین منبع و مصدر مشكلات و خطراتى كه مأمون و دیگر حاكمان غاصب را تهدید مى كنند, از میان بردارد و مى گفت : چیزى از این كه منزلت او كاسته شود, نزد من محبوب تر نیست . بعد از شهادت امام رضا (ع ) نیز این مرد بجهت رسیدن به مقاصد, راه خود را ادامه داد, و توطئهء خود را علیه حركت تشیع و موقعیت اجتماعى آن , كه حكومت عباسیان را تحت تأثیر قرارداده بود, ادامه داد. مأمون كه بالاى سر هر كسى یك خبرچین داشت , و كنیزكان خود را براى جاسوسى به هر كه مى خواست هدیه مى داد و ازدواج دخترش ام حبیبه با امام رضا (ع ) و دختر دیگرش ام الفضل با امام جواد (ع ) نیز بیشتر بمنظور اطلاع یابى و جاسوسى بود, او با این خصوصیات قطعاً از حركت هاى شیعى بعد از امام رضا (ع ) و ارتباطشان با امام جواد (ع ) مطلع بود, و به توانایى حضرت جواد علیرغم خردسالى نسبت به پاسخ تمامى مسایل دقیق و مشكل كاملاً آگاهى داشت .
وجود اما جواد (ع ) با آن سن كم , در مقام امامت كه مسؤولیت هاى رهبرى را به عهده داشت , فى حد نفسه و بخودى خود براى نظام حاكم خطرناك بود, مأمون حزم و احتیاط نموده و براى مقابله با هر رویداد ناگهانى احتمالى , آمادگى لازم را اتخاذ مى كرد و لذا براى فرو خواباندن خشم و اعتراض شیعیان علیه خود, همانطور كه امام رضا (ع ) را ولیعهد خود قرار داد و بنام او سكه زد, و دخترش را به عقد آن حضرت درآورد, نسبت به امام جواد (ع ) نیز همان نیرنگ سیاسى را بكار برد, و در سال 211هجرى امام جواد (ع ) را از مدینه به بغداد آورد, تا فعالیت هاى فكرى و سیاسى او را زیر نظر بگیرد, و هرگاه زیان و خطرى را از ناحیه وى احساس كند, فوراً راه ها را بر وى ببندد, و روابط او را با شیعیانش قطع كند و هم آرزو داشت كه با نیرنگ ها و شیوه هایش با فریب دادن امام و];ّّ5 یا تهدید او در آینده آن حضرت را جلب و جذب كرده و داعى و مبلغ خود و دولتش بگرداند. جلب خوشبینى شیعیان نسبت به خود, و مبراء نشان دادن خود از مسموم كردن امام هشتم (ع ) یكى دیگر از هدف هاى مأمون بود كه دنبال مى كرد و مى خواست براى مردم تثبیت كند كه او هیچ گونه منافاتى بین خط امام (ع ) و روش خود به عنوان سلطان و حاكم نمى بیند.
تلاش هاى مأمون براى كاستن از وجهه و لیاقت و محبوبیت امام جواد (ع ) بجایى نرسید و براى نیرنگ خواست دخترش را به عقد امام (ع ) درآورد. مأمون كه در زیركى و شعور سیاسى كم نظیر بود, با ترویج دخترش به امام جواد (ع ) همان هدفى را دنبال مى كرد كه در مورد سپردن ولایتعهدى به امام هشتم (ع ) و ازدواج دخترش با آن حضرت دنبال مى كرد. زیرا شیعیان و علویان در آن زمان نیروى عظیمى را تشكیل مى دادند, و مأمون تنها از همین ها مى ترسید, از این رو با ازدواج دختر خود با آن حضرت كه زعیم و پیشواى اهلبیت و شیعیان بود مى خواست شعله هاى انقلابات را خاموش سازد.
اما امام (ع ) برخلاف انتظار مأمون , فعالیت هاى خود را بسیار دقیق و حساب شده انجام مى داد, و در هر زمینه اى كه فرصت فعالیت بود, فعالیت مى كرد, حتى ماندن در بغداد برایش مشكل تمام مى شد, بقصد زیارت خانه ى خدا از بغداد بیرون شد و دربرگشت در مدینه ماند, تا از مراقبت و تسلط مأمون به دور باشد, و نقشه هاى او را خنثى كرد اما وقتى كه معتصم برادر مأمون به خلافت نشست به عبدالملك ابن زیاد نوشت : تقى و ام الفضل را بسوى او بفرستد و دوباره امام جواد (ع ) را به بغداد آورد, تا شخصاً حركت هاى امام (ع ) را زیر نظر بگیرد. اما امام (ع ) علیرغم تلاش ها و حیله هاى مأمون و معتصم روز به روز نفوذ و عظمت و محبوبیت بیشترى مى یافت و در میان مردم ریشه مى دوانید, به گونه اى كه براى نظام حاكم هراس آور بود با آن كه خرد سال بود, انگشت نما شده و موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند, مردم شیفته ى جمال او بودند, وقتى كه در خیابان هاى بغداد راه مى رفت , مردم برفراز تپه ها و بلندى ها مى رفتند تا جمال او را ببینند و دیدن او براى آنان رویداد مهم بحساب مى آمد.
بدینسان نفوذ اجتماعى و محبوبیت آن حضرت , علیرغم توطئه هاى خلافت گسترده مى شد, كه دستگاه ];ّّ5 خلافت را به وحشت انداخته بود, زیرا مى دیدند امام توانسته است آن چه را كه به عقیده حكومت براى او نقطه ى ضعف بشمار مى رفت , نقطه ى قوت خود قرار داده وحتى در میان رجال دولتى نفوذ كرده است . مردى از بنى حنیفه از اهالى سیستان گوید: سالى در سفر حج همراه با امام جواد (ع ) بودم , روزى كه با هم سرسفره بودیم و عده اى از درباریان معتصم نیز حضور داشتند, عرض كردم كه حاكم ما مردى است كه دوستدار شما اهلبیت است , و در دیوان او براى من مالیاتى مقرر شده است به او نامه ى بنویسید كه به من نیكى كند, فرمود: من او را نمى شناسم , گفتم از دوستان شما است . پس نوشت بسم الله الرحمن الرحیم , رساننده این نامه , مذهب و مرام جمیل از تو یاد مى كند, عمل مفید براى تو آنست كه به مردم نیكى كنى . وقتى وارد سیستان شدم و نامه را به حاكم دادم , آن را گرفته به چشم مالید و پرسید مشكل شما چیست ؟ گفتم : در دیوان شما مالیاتى سنگینى براى من مقرر شده است , دستور داد آن مالیات را از من بردارد و گفت : تا من حاكمم مالیات پرداخت نكن .
از آن كه در آن مجلس برخى از دربارنشینان معتصم بود, امام (ع ) على الظاهر تجاهل مى كند كه او را نمى شناسم , تا آسیبى به او نرسد, آنگاه با چند جمله اى موعظه گونه منظورش را مى نویسد, ولى نفوذ و تأثیرش به آن اندازه است كه حاكم سیستان بعنوان یك مرید دلباخته , فرمان امام را اجرا مى نماید. در مورد مبارزات ائمهء معصومین (ع ) با دستگاه حاكمه مى توان گفت : همهء زندگى آنان طبیعت مبارزاتى داشته است بصورتى كه تمام كلمات , و حركات و جهت گیرى ها و سیره و روش زندگى آنان حتى اكل و شرب , مشى و ركوب , و رنگ لباس و القاب و نقش انگشترشان , معنادار و پر از رمز و راز بوده است . حضرت امام جواد (ع ) جملهء <نعم القادر الله > براى نقش انگشتر خود انتخاب كرده بود كه با این انتخاب در واقع تمامى مظاهر سركشى و ستم عباسیان را محكوم مى نماید, آنان كه به آخرین آرمان هاى شان رسیده بودند كه عبارت بود از مستحكم نمودن پایه هاى حكومت و سلطنتشان به طورى كه دیگر هیچ نیرویى توان ایستادن در برابر جبروت و سركشى آنان نداشته باشد.
حضرت امام جواد (ع ) پایه هاى امامت را استوار ساخت و خط وصایت و رهبرى را در اهلبیت حفظ كرد, لیاقت و برازندگى خود را براى امامت امت به اثبات رساند, مناظرات آن حضرت با متكلمین و فقها از جمله یحیى ];ّّ5 ابن اكثم كه از بزرگان فقها بود و تفوق آن حضرت بر حریفانش در رشته هاى علوم , بجاى آن كه از پاسخ ناتوان بماند و منظور دستگاه خلافت برآورده شود, وسایل گسترش پیام اهلبیت (ع ) و نفوذ آنان را فراهم نمود, و بى لیاقتى و عدم كفایت خلفاى زمانشان را براى مردم به اثبات رساند و پرده هاى فریب و تزویر را از چهره هاى آنان بالا زد, و این خطر بزرگى براى آنان بود و بخصوص در زمینه ى سیاسى اثر حتمى داشت . دستگاه خلافت مى خواست , كرامت و فضیلت و شخصیت امام (ع ) را مخفى نگه داشته , و یا بكلى محو كنند, تا مردم مجذوب او نگردند اما تكیه بر ترور شخصیت و مسخ تقدس و كرامت او, نتیجه ى برعكس داد, تا آن كه با خوراندن زهر بطور مخفیانه و حذف فیزیكى توانستند خود را از خطرات كه چه بسا حكومت شان نمى توانست در برابر آن مقاومت كند, نجات دهند.
--------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1 پیشین , جعفریان , ج 2 ص 212به نقل از الغیبة: ص 212
2 پیشین , جعفریان , ج 2 ص 133و ر.ك : زندگانى سیاسى امام جواد (ع ): عاملى , جعفر مرتضى , ترجمه : سید محمد حسینى , چاپ هفتم , قم انتشارات جامعه مدرسین , 1373و ر.ك : گسترش تشیع در رى و تاریخ تشیع در ایران : ص 125ـ 124
3 پیشین , عاملى , ص 75ـ 74
4 ر.ك : پیشین , عاملى .
5 ر.ك : پیشین , عاملى , ص 7669
6 پیشین , مجلسى , ج 5 ص 73 پیشین , عاملى , ص 83به نقل از اعیان الشیعة: ج 2 ص 33
7 پیشین , شبر, ص 170به نقل از سیرة رسول الله و اهل بیته : ج 2 ص 537 پیشین , عاملى , ص 117
8 ر.ك : پیشین , عاملى .
9 پیشین , مجلسى , بحارالانوار: ج 50 ص 82به نقل از الكافى : ج 5 ص 112ـ 111
10 پیشین , مجلسى , ج 50 ص 87ـ 85
11 ارشاد: مفید, محمد ابن نعمان , 320ـ 319 انتشارات بصیرتى , قم .
--------------------------------------------------------------------------------
اندیشه حكومت دینى , ج 1 , ص 557 - 564
۱۳۸۶/۰۴/۲۷ ۱۱:۲۵ شناسه مطلب: 3842
ابوالفضل هادى منش
گذرى بر اوضاع فرهنگى جامعه
دوران امامت امام على النقى علیهالسلام به دلیل گسترش فرهنگى در گرایشهاى اعتقادى و بحثهاى علمى كه از برخورد میان مكتبهاى كلامى و تحولات فرهنگى مختلف ناشى شده بود از ویژگى خاصى برخوردار است. در این دوران، مكتبهاى عقیدتى گوناگونى چون «معتزله» و «اشاعره» گسترش یافته و پراكندگى آراى فراوانى در سطح فرهنگى جامعه پدید آمده بود. مباحثى كلان چون جبر و تفویض، ممكن یا ناممكن بودن رؤیت خداوند، تجسیم و مباحثى از این قبیل، افكار عمومى جامعه را دستخوش تاخت و تازهاى فكرى كرده بود. سرچشمه این تحولات فكرى، در رویكرد دولت عباسى به مسائل علمى و فرهنگى و نیز هجوم فلسفه و كلام دیگر ملل به سوى جامعه مسلمانان خلاصه مىشود. دستگاه حكومتى، كتابهاى علمى دانشمندان ملل دیگر را به عربى ترجمه مىكرد و در اختیار مسلمانان مىگذاشت. این روند از زمان مأمون آغاز شد و به تدریج ادامه یافت و به اوج خود رسید. او تلاش فراوانى در ترجمه كتابهاى دیگر ملل، به ویژه یونان داشت و بودجه بسیارى را در این راه هزینه كرد.
«جرجى زیدان» در این باره مىنویسد: «مأمون هموزن كتابهاى ترجمه شده طلا مىداد و به قدرى به ترجمه كتابها توجه داشت كه روى هر كتابى كه به نام او ترجمه مىشد، از خود علامتى مىگذاشت و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق مىكرد. با دانشمندان خلوت مىنمود و از معاشرت با آنان لذت مىبرد».(1)
پس از آن، این روند تا آنجا ادامه یافت كه ثروتمندان و بزرگان دوره عباسى نیز به این كار مبادرت ورزیدند و دانشمندان را گرامى داشتند. رفته رفته تعداد كتاب فروشان و كاغذ فروشان در بغداد فزونى مىیافت و انجمنهاى علمى و ادبى تشكیل مىشد و مردم بیش از هر كار به مباحثات علمى و مطالعه مىپرداختند. این رویه همچنان در دوره عباسى رو به رشد نهاد و كتابهاى بسیارى از زبانهاى یونانى، سریانى، هندى، نبطى و لاتین ترجمه گردید.(2) عباسیان لحظهاى دانشمندان غیرمسلمان را از خود دور نمىكردند. متوكل و مهتدى، دانشمندان را بر تخت مىنشاندند و با آنان شراب مىنوشیدند و امیران و وزیران خود را در برابر آنها ایستاده نگه مىداشتند، به گونهاى كه هیچ بزرگى در مقابل آنها حق نشستن نداشت.(3) نزدیكى بیش از حد خلفا با غیر مسلمانان و احترام بیش از اندازه به آنها، عقاید شوم و ضد اسلامى آنها را به روشنى بر ملا مىساخت. به خوبى آشكار است كه این احترام و صرف آن همه بودجههاى هنگفت، صرفاً جهت دانش پرورى و علم دوستى نبوده است. آنان با جمع آورى كتابهاى علمى گوناگون جایگاهى مناسب را در گسترش مناظرههاى علمى فراهم آوردند كه اهداف مشخص و از پیش تعیین شدهاى را در این موضوع دنبال مىكرد.
البته آنچه از بررسى زندگى علمى امام هادى علیهالسلام در مناظرههاى علمى به دست مىآید، برترى مبانى اعتقادى شیعه را در این برهه از زمان آشكار مىسازد. گذشته از این مطالب، پیدایش این همه آرا و نظرات گوناگون، سبب آشفتگى در اوضاع فرهنگى و اجتماعى گردیده و حاصل این آشفتگى، در پیدایش گروههاى گوناگونى چون: غلات، واقفیه، صوفیه، مجسّمه و... نمود یافت. حاكمیت نیز از این آشفتگى فرهنگى، براى دستیابى به اهداف خود بهره مىجست. عباسیان مىخواستند از این جریانها به عنوان حربهاى براى تضعیف مبانى فكرى و اعتقادى مسلمانان بهره بردارى كنند.
در این میان، تیز بینى امام در شناخت خط توطئه و استحاله فرهنگى، نقشههاى دین ستیزانه آنان را آشكار مىساخت. اگر چه مراقبت شدید از ایشان، اندكى آنان را در رسیدن به هدف ننگینشان یارى مىداد و عدم دسترسى به امام، مشكلات جامعه اسلامى را افزونتر مىكرد، ولى امام با نهایت درایت، در خنثى كردن این توطئههاى فرهنگى مىكوشید.
تلاشهاى گسترده امام در زمینههاى فرهنگى
یكى از پر دامنهترین تلاشهاى امام در دوران زندگىشان، فعالیتهاى ایشان در زمینههاى فرهنگى بود كه برخى از مهمترین آنها در قالبهاى ذیل انجام مىپذیرفت؛
1. مبارزه فرهنگى با گروههاى منحرف عقیدتى
همان گونه كه گفته شد، دوران امام هادى علیهالسلام، اوج پیدایش مكتبهاى گوناگون عقیدتى بود كه بستر آن با ایجاد فضاى فكرى از سوى حكومت عباسى فراهم شده بود. گردانندگان و نظریه پردازان این حركتها را نیز مشتى عناصر فریب خورده، فرصت طلب و سودجو تشكیل مىدادند. این گروهها عبارت بودند از:
الف) غلات
«غلات»، انسانهایى تندرو، افراطى و بىمنطق بودند كه درباره امامت، مبالغه بیش از اندازه نموده و امام را تا سر حد الوهیت و پرستش بالا مىبردند و با بهرهگیرى از عقاید انحرافى خویش، بسیارى از واجبات الهى را حرام و بسیارى از گناهان كبیره را بر خود حلال شمرده بودند.
گاه خود را از سوى امام، كه خدا قلمداد شده بود، پیامبر معرفى كرده و بسیارى از موجبات بدنامى شیعه را در عصر گسترش فرهنگها فراهم مىآوردند. آنان سعى داشتند تا وجوهاتى را كه مردم ساده و بىآلایش به امام مىپرداختند، به چنگ آورند و با تشریع بدعتهاى مختلف در دین، به امیال نفسانى خود رنگ شرعى و دینى بدهند اما امام به سختى با آنان مبارزه كرده، آنان را طرد مىكرد.
سران این فرقه عبارت بودند از: «على بن حسكه قمى»؛ «فارس بن حاتم»؛ «حسن بن محمد مشهور به ابن بابا قمى»؛ «قاسم یقطینى یا قاسم بن یقطین» و «محمد بن نصیر نمیرى یا فهرى».(4) كه هر كدام از این افراد، به گونهاى در تشریعات این گروه سهیم بودند. به عنوان نمونه على بن حسكه قمى، امام هادى علیهالسلام را پروردگار جهانیان مىدانست و خود را از سوى ایشان پیامبر هدایت انسانها معرفى كرده بود. او تمامى واجبات و فروع دینى، مانند زكات، حج، روزه و... را به شدت زیر سؤال برد. محمد بن نصیر نمیرى، بر بدعتهاى على بن حسكه، جواز ازدواج با محارم (مادر، خواهر، دختر)، حلّیت لواط و اعتقاد به تناسخ(5) را افزود.(6)
امام با موضعى صریح و جدى، ضمن برائت و دورى جستن از آنان، حتى دستور قتل یكى از آنان را صادر كرد. ایشان براى نمایاندن چهره كریه آنان، در پاسخ شیعیانى كه از عقاید منحرف على بن حسكه پرسیده بودند، چنین نگاشت:
«ابن حسكه - كه نفرین خدا بر او باد - دروغگویى بیش نیست و من او را در شمار دوستان و شیعیان خود نمىپندارم. خدا او را لعنت كند. به خدا سوگند، پروردگار جهانیان، محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم و پیامبران پیشین او را مگر به آیین یكتا پرستى و دستور به بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات و انجام حج و دوستى و ولایت بر خلق نفرستاد. او نیز مردم را جز به سوى پرستش خداوند دعوت نكرده است. ما جانشینان پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و بندگان خدا هستیم كه هرگز به او شرك نخواهیم ورزید. اگر اطاعتش كنیم، رحمت او شامل حالمان شده و اگر از فرمان او سرپیچى كنیم، گرفتار عذاب دردناك او خواهیم شد. ما نمىتوانیم براى خدا نشانهاى بیاوریم، ولى خدا براى ما و همه آفریدگانش، نشانه و دلیل فرو فرستاده است. من از كسى كه چنین سخنانى مىگوید، بیزارى مىجویم و از چنین گفتههایى به خدا پناه مىبرم. شما نیز از آنان برائت و بیزارى جویید و آنان را در فشار قرار دهید.»
در ادامه، امام، دستور قتل آنان را صادر مىكند.(7) گفتنى است امام به قتل فارس بن حاتم كه از سران غلات بود نیز فرمان داد.(8) كه به محض صدور این فرمان یكى از شیعیان امام، او را از صحنه روزگار محو و دل امام را شاد كرد.
ب) صوفیه
از دیگر اندیشههاى منحرفى كه با رخنه در جامعه اسلامى، سبب بدنامى شیعه و تشویش افكار عمومى جامعه مسلمانان شده بود، «تصوف» بود. پیروان این مكتب، با نمایاندن چهرهاى زاهد، عارف، خدا پرست، بى میل به دنیا و پاك و منزه از پستىها و آلایشهاى دنیایى، مردم را گمراه مىكردند. آنها نیز چون غلات از همگى این عنوانها در راستاى اهداف سود جویانه خود در زمینههاى گونه گون بهرهمند مىشدند. آنها در اماكن مقدسى چون مسجد پیامبر صلىاللّه علیه و آله و سلّم گرد هم مىآمدند و به تلقین اذكار و اوراد با حالتى خاص مىپرداختند، به گونهاى كه مردم با دیدن حالت آنها مىپنداشتند با پرهیزكارترین افراد رو به رو هستند و تحت تأثیر رفتارهاى عوام فریبانه آنان قرار مىگرفتند. امام هادى علیهالسلام نیز با واكنشهایى سریع و به هنگام، این توطئه عقیدتى را كشف و خنثى ساخت. نگاشتهاند روزى آن حضرت با گروهى از یاران صمیمى خود در مسجد مقدس پیامبر اكرم صلى اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بودند. گروهى از صوفیه وارد مسجد النبى صلى اللّه علیه و آله و سلّم شده و گوشهاى از مسجد را برگزیده، دور هم حلقه مىزنند و با حالتى ویژه، مشغول تهلیل مىشوند. امام با دیدن اعمال فریبكارانه آنها، به یاران خود فرمود:
«به این جماعت حیلهگر و دو رو توجهى نكنید. اینان همنشینان شیاطین و ویران كنندگان پایههاى استوار دینند. براى رسیدن به اهداف تن پرورانه و رفاه طلبانه خود، چهرهاى زاهدانه از خود نشان مىدهند و براى به دام انداختن مردم ساده دل، شب زنده دارى مىكنند. به راستى كه اینان مدتى را به گرسنگى سر مىكنند تا براى زین كردن، استرى بیابند. اینها لا اله الا اللّه نمىگویند، مگر این كه مردم را گول بزنند و كم نمىخورند مگر این كه بتوانند كاسههاى بزرگ خود را پر سازند و دلهاى ابلهان را به سوى خود جذب كنند. با مردم از دیدگاه و سلیقه خود درباره دوستى خدا سخن مىگویند و آنان را رفته رفته و نهانى، در چاه گمراهى [كه خود كندهاند] مىاندازند. همه این وردهایشان، سماع و كف زدنشان و ذكرهایى كه مىخوانند، آوازه خوانى است و جز ابلهان و نابخردان، كسى از آنان پیروى نمىكند و به سوى آنان گرایش نمىیابد. هر كس به دیدار آنها برود، چه در زمان زندگانى او و چه پس از مرگ او، گویى به زیارت شیطان و همه بت پرستان رفته است و هر كس هم به آنان كمك كند، مانند این است كه به پلیدانى چون یزید و معاویه و ابوسفیان یارى رسانده است».
وقتى سخنان امام به اینجا رسید، یكى از حاضران با انگیزهاى كه امام از آن آگاهى داشت، پرسشى مطرح كرد كه سبب ناراحتى ایشان شد. او پرسید: «آیا این گفتهها در حالى است كه آنان به حقوق شما اقرار داشته باشند؟»
امام با تندى به او نگریست و فرمود:
«دست بردار از این پرسش! بدان كه هر كس به حقوق ما اعتراف داشته باشد، هرگز این چنین مشمول نفرین و طعن و لعن ما نمىشود. [آنان كه این اعمال را انجام مىدهند و به حقوق ما نیز اعتراف دارند ]پستترین طایفه صوفیانند؛ چرا كه تمامى صوفیان با ما مخالفند و راهشان نیز از ما جداست. آنها یهودیان و نصرانیان امت اسلامند. همینها هستند كه سعى در خاموش كردن نور الهى دارند، ولى خداوند نورش را بر همگان به طور كامل خواهد تاباند هر چند كه كافران ناخشنود باشند.»(9)
ج) واقفیه
«واقفیه» از دیگر فرقههاى دوران امامت امام هادى علیهالسلام بودند كه امامت على بن موسى الرضا علیهالسلام را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامى ایشان، امام موسى بن جعفر علیهالسلام، متوقف در ولایت پذیرى ائمه شده و در امامت و رهبرى جامعه دچار ایستایى شدند. آنان با انكار امامان پس از امام كاظم علیهالسلام و موضعگیرى در مقابل امامان، حتى مردم را از پیروى ایشان منع كردند. امام هادى علیهالسلام نیز براى اثبات جایگاه امامت و پیشوایى خود با آنان دست به رویارویى فرهنگى زد و آنان را نیز به سان غلات و صوفیان، مشمول لعن و نفرین خود كرد تا آنان را به مردم بشناساند. در این باره «ابراهیم بن عقبة» در نامهاى به امام هادى علیهالسلام مىنویسد: «فدایت شوم! من مىدانم كه ممطوره (واقفیه) از حق و حقیقت دورى مىكنند، آیا اجازه دارم در قنوت نمازهایم آنان را نفرین كنم؟» امام با صراحت تمام پاسخ مثبت داد(10) و این گونه بر اندیشههاى گمراه كننده آنان خط بطلان كشیدند. سركردگى این گروه را «على بن ابى حمزه بطائنى» بر عهده داشت كه از زمان امامت على بن موسى الرضا علیهالسلام از پرداخت مالیاتهاى اسلامى به امام خوددارى كرده و به نشانه مخالفت و رد صلاحیت ایشان، به رفتارهایى از این قبیل دست مىزد. آنها رویّه خود را هم چنان تا عصر امام هادى علیهالسلام ادامه دادند. روزى امام یكى از آنان، به نام «ابوالحسن بصرى» را دید و چون او را قابل هدایت و بیدارى یافت، به او رو كرد و فقط در یك جمله به او فرمود: «آیا زمان آن نرسیده كه به خود آیى؟» سخن روح فزاى ایشان در وى اثرى ژرف بر جاى نهاد و سبب تغییر رویه و بیدارى او گردید.(11)
د) مجسّمیه
این گروه مىپنداشتند خداوند جسم است. آنان برداشتهایى بسیار سطحى و ابتدایى از دین داشتند و از درك مجرّدات و چیزهایى كه از سیطره جسم و ماده خارج است، بسیار ناتوان بودند. از این رو، همواره بسیارى از حقایق هستى را كه خارج از دایره ماده بود، انكار مىكردند یا آن را تا عالم مادّه پایین مىكشیدند. كم كم آنها و اندیشههاى بدوى و یكسویهشان در بین شیعیان رسوخ كرد و عقاید آنان را نیز تحت تأثیر سطحىنگرى و كوتهبینى خود قرار داد. خبر به امام هادى علیهالسلام رسید و شیعیان از امام كسب تكلیف كردند. «ابراهیم بن همدانى» در نامهاى، عقاید منحرف آنان را به عرض امام رساند و از ایشان راهنمایى خواست. او به امام نوشت كه در بین شیعیان و دوستداران اهلبیت علیهمالسلام افرادى پیدا شدهاند كه تحت تأثیر این عقاید پوچ قرار گرفتهاند و مىپندارند كه خداوند جسم است. امام در پاسخ او براى روشن شدن پیام مكتب ناب اهل بیت علیهم السلام در این زمینه نگاشت: «پاك و منزه است آن خدایى كه هیچ حد و مرزى ندارد! هرگز این گونه توصیف نمىشود، هیچ مثل و مانندى ندارد و او شنواى داناست».(12)
ه) باورمندان به رؤیت
اشاعره گروهى بودند كه مىپنداشتند خداوند را در روز رستاخیز خواهند دید. حتى آنها بر این عقیده بودند كه خداوند با همین چشم مادى قابل دیدن است. شیعیان درباره این گروه به امام نامه نوشته و توضیح خواستند. امام در پاسخ نوشت:
«پایبندى به این نظریه به هیچ وجه جایز نیست. مگر نه این است كه باید بین چشم شما و شىء انعكاسى صورت گیرد كه حامل نور باشد و دیدن صورت پذیرد؟ حال اگر انعكاسى و نورى در میان نباشد و این ارتباط برقرار نشود، چگونه امكان دیدن آن شىء وجود دارد؟ در این نظریه اشتباهى بزرگ وجود دارد؛ زیرا بیننده چیزى را مىتواند با چشم خود ببیند كه در جسم بودن، با خود او مساوى باشد و در صورت دیده شدن، هر دو بسان هم [جسم ]خواهند بود و لازمه آن، جسم دانستن خداست؛ چرا كه علتها با معلولهاى خود رابطهاى جدایىناپذیر دارند».(13)
بدین ترتیب، امام تفكر مخدوش و منحرف این گروه را نیز باطل اعلام كرد.
2. تحریر رساله كلامى
از جمله تلاشهاى علمى - فرهنگى امام على النقى علیهالسلام در گستره اعتقادات، نوشتن رساله كلامى است كه آن را به انگیزه پاسخگویى به مشكلات اعتقادى اهالى اهواز نگاشته است. امام در این رساله، با ایراد بحثهاى مستدل درباره قرآن و عترت و معرفى ثقلین و لزوم تمسك به آن، مبحث جبر و تفویض را كه از پیچیدهترین مسائل كلامى است، با بیانى بسیار روشن و شیوا مطرح و نقد كرده و نظر امامیه را با عنوان «الأمرُ بینَ الأمرینِ» به اثبات رسانیده است. در بخشى از این رساله آمده است:
«در این باره به گفتار امام صادق علیهالسلام آغاز مىكنم كه فرمود: نه جبر است و نه تفویض؛ بلكه مقامى است میان آن دو كه عبارت است از: تندرستى، آزادى، مهلت كافى و توشه، مانند مركب سوارى و وسیله تحریك فاعلى بر كار خود.
پس این پنج چیز است كه امام صادق علیهالسلام به عنوان اسباب جمع كننده فضل گرد آمده است. پس اگر بندهاى یكى از آنها را نداشته باشد، به لحاظ آن كاستى و كمبود، تكلیف از او ساقط است... همچنین روایت شده كه فرمود: مردم در عقیده به سه دسته تقسیم مىشوند: دستهاى مىپندارند كه كار به آنها وانهاده شده است كه آنان خدا را در سلطه و قدرتش سست دانسته و خود را به هلاك انداختهاند. دستهاى دیگر مىپندارند كه خداى عزوجل بندگان را به نافرمانى مجبور ساخته و آنان را به آنچه توان انجامش را ندارند، مكلف فرموده است. اینها نیز خداوند را ستمگر مىانگارند كه سبب هلاك خود را با این اندیشه فراهم آوردهاند. دستهاى دیگر معتقدند كه خداوند بندگان را به اندازه توانشان مكلف فرموده و تكلیفى بیش از توان بر دوش آنها ننهاده است. آنها چون كار نیك انجام دهند، خدا را بستایند و چون بد كنند، از او آمرزش بخواهند كه اینان به حق رسیدگانند. پس امام صادق علیهالسلام خبر داده كه هر كس پیرو جبر و تفویض است و به آنها اعتقاد دارد، بر خلاف حق است و من آن جبرى را كه هر كس بدان معتقد باشد دچار خطاست، شرح دادم و بیان كردم كه كسى كه پیرو واگذارى است، دستخوش باطل است. پس نظر ما میان این دو نظریه است...»
سپس حضرت به بررسى بیشتر مسئله جبر و تفویض در قالب پنج مثال دیگر مىپردازد كه در تفسیر تندرستى، گشوده بودن راه، سنت مهلت، توشه و انگیزه بیان مىدارند و با بهرهگیرى از آیات قرآن و استدلالهاى عقلانى و با نهایت دقت و حوصله، آن را از زوایاى مختلف بررسى مىكنند؛ به گونهاى كه مطالب با بیانى بسیار ساده، مستند و عقلانى مطرح مىشوند و در عین كامل و مبسوط بودن، جملهاى را تكرارى، بدون غرض و خالى از بار محتوایى لازم نمىیابیم.(14)
3. مناظرههاى علمى و اعتقادى
امامان معصوم علیهم السلام چشمههاى جوشان معرفت و گنجینههاى دانش الهىاند و چون چراغى پر فروغ و زوال ناپذیر، فراسوى علم را با پرتو افشانى خود روشن مىكنند. آنان با بیان شیوا و روشنگر خود، تاریكى نادانى را از بین برده و در هر زمان، امید نور ستیزان را نومید مىساختند.
همان گونه كه پیشتر نیز بدان اشاره شد، دولت عباسى، همواره به دنبال برپایى جلسههاى مناظره و گفتوگوى علمى بود كه برقرارى این گونه جلسهها در زمان مأمون عباسى به اوج خود رسید و این روند تا دوران امامت امام هادى علیهالسلام نیز ادامه یافت. برپایى این مجالس هدفدار براى در هم شكستن چهره علمى امامان و زیر سؤال بردن دانش و حتى امامت آنان تشكیل مىشد. البته با این كار، آنان نه تنها به مقصود خویش نمىرسیدند، بلكه موجب رسوایى و فضاحت آنان نیز مىشد؛ چرا كه آن بزرگ پیشوایان دانش و معرفت، از این فرصت براى روشن كردن اذهان عمومى و نشر فرهنگ اصیل اسلامى بهره بردارى مىكردند. دولت عباسى مىكوشید تا با زیر نظر گرفتن امام و كنترل شدید ملاقاتهاى ایشان با شیعیان، از روشن شدن افكار مردمى جلوگیرى كند و جلوى فیضان این سرچشمه بزرگ را بگیرد، ولى برپایى نشستهاى علمى در تناقض با این سیاست بر مىآمد و تمام تلاشهاى عباسیان را بیهوده مىساخت. پىگیرى این سیاست متناقض از سوى سردمداران نفاق، حاكى از كوتهفكرى، ناكارآمدى، نارسایى در چاره جویى و بن بستهاى فكرى آنان در برابر اهداف معین خود بود.
متوكل عباسى براى این منظور، دو تن از دانشمندان به نامهاى «یحیى بن اكثم» و «ابن سكّیت» را به خدمت خواند تا نشستى علمى با امام على النقى علیهالسلام ترتیب دهند. در نشستى كه به این منظور ترتیب داده شده بود، متوكل از ابن سكّیت خواست تا پرسشهاى خود را مطرح كند. او نیز پرسید: «چرا موسى با عصا بر انگیخته شد، عیسى علیهالسلام با شفاى بیماران و زنده كردن مردگان و محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر؟»
امام در پاسخ فرمود: «موسى علیهالسلام با عصا و ید بیضا در دورهاى بر انگیخته شد كه مردم تحت تأثیر جادو قرار گرفته بودند. او نیز به همین منظور برایشان معجزهاى آورد كه جادویشان را از بین ببرد و حجت را برایشان تمام سازد. عیسى علیهالسلام با شفاى بیماران خاص و بدون درمان و با زنده كردن مردگان بر انگیخته شد، زیرا در آن زمان پزشكى و پیشرفتهاى آن، مردم را شگفت زده كرده بود و او به فرمان خدا، مردگان را زنده مىكرد و بیماران بىدرمان را شفا مىداد. محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم با قرآن و شمشیر در دورهاى بر انگیخته شد كه شعر و شمشیر بر اندیشه مردم حكمرانى مىكرد. او نیز با قرآن تابنده و شمشیر برنده بر شعر و شمشیرشان چیره گشت و پیام خدا را به آنان رساند و حجت را بر آنها تمام فرمود».
پاسخ امام، بسیار روشن و قانع كننده بود. ابن سكیت از روى ناچارى پرسشى بىمحتوا را بیان كرد و گفت: «اكنون حجت خدا چیست؟» امام نیز با كنایه، مهر خاموشى بر زبان دشمن زد و فرمود: «عقل كه به خوبى در مىیابد آن كه به خدا دروغ بندد، رسوا مىشود». شكست ابن سكیت در این گفتوگوى كوتاه و آن هم فقط با یك پرسش ساده، خشم یحیى بن اكثم را بر انگیخت. او با ناراحتى گفت: «ابن سكیت را به مناظره چه كار؟! او همنشین نحو و شعر و لغت است». سپس كاغذى بیرون آورد كه در آن پرسشهاى پراكندهاى را مطرح كرده بود و پاسخ را از امام به طور مكتوب خواست.(15) پرسشهاى او درباره تأویل و تفسیر برخى آیات قرآن، گواهى زن، احكام خنثى، دلیل بلند خواندن نماز صبح و مسائلى درباره عملكرد امیرمؤمنان على علیهالسلام بود. امام با نهایت دقت، ظرافت و كمال به پرسشهاى وى پاسخ فرمود و افزون بر اثبات جایگاه علمى خود، سیزده پرسش پیچیده و مشكل را براى شیعیان پاسخ گفت و به صورت غیر مستقیم، معارف واقعى اسلام را در اختیار خواهندگان قرار داد. پاسخهاى امام هادى علیهالسلام آن چنان كوبنده و دقیق بود كه یحیى بن اكثم در پایان این رویارویى به متوكل گفت: «پس از این جلسه و این پرسشها دیگر سزاوار نیست كه از او درباره مسئله دیگرى پرسش شود؛ زیرا هیچ مسئلهاى پیچیدهتر از اینها وجود ندارد [و او از عهده پاسخگویى به همه آنها بر آمد ]و موجب آشكار شدن بیشتر مراتب علمى او، موجب تقویت شیعیان خواهد شد».(16)
4. رفع شبهههاى دینى
افزون بر شبهههاى خرد و كلانى كه از سوى دانشمندان مزدور و فرقههاى مرجع آن دوران در حوزه دین مطرح مىشد، كشمكشهاى بزرگ بر سر مسائل بنیادین و زیر بنایى اسلام، هر از چند گاهى رخ مىنمود كه دامنه فتنه انگیزى آن، اندیشه قشر گستردهاى از مسلمانان و گاه شیعیان را در بر مىگرفت. یكى از بزرگترین این فتنه جویىها، موضوع مخلوق بودن قرآن بود كه مدتها اندیشه مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسیار انسانهایى كه به جهت عقیده به آن، جان خود را از دست دادند! خلفاى عباسى با مطرح ساختن این پرسش و نیافتن پاسخ دلخواه خود، مخالفانشان را به شدت سركوب مىكردند. از این دسته «احمد بن نصر خزاعى» را مىتوان نام برد كه از مخالفان دولت عباسى بود و یك بار هم نقشه قتل واثق، خلیفه عباسى را كشید، ولى نافرجام ماند. خلیفه نیز براى از میان برداشتن او با طرح این پرسش كه آیا قرآن مخلوق است یا نه، برنامه سركوب او را آغاز كرد و پس از بیان پرسشهاى گوناگون در این زمینه و دیگر مسائل اعتقادى، بهانهاى براى قتل وى به چنگ آورد و او را از میان برداشت.(17) واثق، احمد بن نصر را كه معتقد به خلق قرآن نبود، دست بسته از بغداد به سامرا آورد و از او درباره خلق قرآن پرسید. هنگامى كه از عقیده او آگاهى یافت، گردن او را زد و دستور داد سرش را در بغداد و بدنش را در سامرا آویزان كنند و برگهاى به گوش او آویختند كه بر آن نوشته شده بود: «این سر احمد بن نصر است كه معتقد به خلق قرآن و نفى تشبیه خداوند نیست!»(18)
معتزله كه گرایشى افراطى به عقل دارند، قرآن كریم را حادث و مخلوق مىدانستند و آن را از صفات بارى تعالى مىشمردند، ولى در برابر آنها، اشاعره به مخالفت برخاسته و قرآن را قدیم و غیرمخلوق دانستند. جرقههاى این كشمكش كه برخاسته از نظریه جبر یا تفویض بود، از اواخر حكومت امویان آغاز گردید و با پیدایش این دو مكتب كلامى در عصر عباسیان به اوج خود رسید. تا پیش از مأمون، حكمرانان عباسى گرایش شدید و تعصب بسیارى بر نظر اشاعره و جبرگرایى داشتند و معتزلیان را به شدت شكنجه و سركوب مىكردند. با به حكومت رسیدن مأمون، ورق برگشت و مخالفان معتزله و نظریه خلق قرآن با حربههاى گوناگون از صحنه روزگار پاك مىشدند! پس از مأمون نیز خلفاى عباسى از او پیروى كردند و كسانى را كه به عقاید معتزله پایبند نبودند، شكنجه مىكردند یا از میان برمىداشتند.
هنگامى كه متوكل به حكومت دست یافت، دوباره به عقاید اشاعره پیوست و این بار قربانیان این ماجرا، معتزلیان بودند! در گیر و دار این آشوب زدگىهاى اعتقادى، امام هادى علیهالسلام پیشواى اندیشه اسلامى، وارد عرصه شد و با بدعت شمردن این بحثها، خط سیر مكتب ناب اسلامى را براى پیروان خود ترسیم كرد. ایشان براى تنویر اذهان پیروان خود در بغداد نوشت:
«به نام خداوند بخشایشگر مهرورز. پروردگار ما را از فتنههاى این روزگار در پناه دارد كه در این صورت بزرگترین مرحمت را در برابر ما به انجام رسانیده است كه در غیر آن، چیزى جز نابودى و بدبختى دستاورد كسى نخواهد شد. نظر من درباره جدالى كه بر سر [مخلوق بودن یا نبودن] قرآن در گرفته، این است كه آن بدعتى بیش نیست كه در گناه این بدعت پرسش كننده و پاسخ دهنده، هر دو یكسانند؛ چرا كه براى پرسش كننده سودى در بر نخواهد داشت [و به واقع آن دست نمىیابد] و براى پاسخ دهنده نیز جز رنجى ناشى از طرح موضوعى كه از فهم و درك او خارج است، باقى نخواهد ماند. همانا خالقى جز خدا وجود ندارد و جز او، همه آفریدگانش هستند. قرآن نیز كلام خداوند بزرگ است. پس از پیش خودتان بر آن نامى قرار ندهید كه از گمراهان خواهید بود و خداوند شما و ما را در شمار افراد این آیه قرار دهد كه فرمود: آنان كسانى هستند كه در نهان از خداى خویش مىترسند و از روز جزا سخت در وحشتند».(19)
و این گونه شیعیان را از آشفتگى فكرى بیرون آوردند.(20) این پرسش پیشتر نیز از امامان پرسیده شده بود كه از امام رضا علیهالسلام پرسیدند و امام قاطعانه پاسخ داد: «قرآن كلام خداست، همین و بس!»(21) بدین ترتیب، امام با تبیین موضعى اصولى و روشنگرانه در این بحث، شیعیان را از كاوش در این گونه بحث و جدلهایى كه ثمرهاى در بر ندارد، بر حذر داشته و نظر خود را بیان كردهاند. ادامه دارد.
پىنوشتها:
1) جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، تهران، مؤسسه مطبوعاتى امیركبیر، 1333 ش، ج 3، ص 216.
2) همان.
3) همان، ص علیهالسلام237.
4) باقر شریف قرشى، حیاة الامام على الهادى علیهالسلام، بیروت، دار الاضواء، چاپ اول، 1408 ق، ص 468.
5) حلول ارواح مردگان در كالبدى غیر از بدن مادى خود فرد.
6) حیاة الامام على الهادى علیهالسلام، ص 469؛ ابا جعفر محمد بن حسن الطوسى، رجال كشى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ش، ص 520.
7) محمد بن حسن حرّ عاملى، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، بى تا، ج 18، ص 555.
8) رجال كشى، ص 518.
9) شیخ عباس قمى، سفینة البحار، ج 2، ص 58.
10) رجال كشى، ص 460.
11) سید ابوالقاسم خویى، معجم رجال الحدیث فى طبقات الرواة، منشورات آیة الله الخویى، بیروت، چاپ سوم، 1403 ق، ج 1، ص 259.
12) شیخ صدوق، التوحید، تهران، مكتبة الصدوق، 1378 ه . ق، باب تجسیم و صورة، ص 100.
13) احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى، الاحتجاج، قم، انتشارات اسوه، چاپ دوم، 1416 ق، ج 2، ص 486.
14) ابن شعبة الحرّانى، تحف العقول، تهران، كتاب فروشى اسلامیة، 1384 ق، ص 496.
15) محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ق، ج 50، ص 164.
16) همان.
17) محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، بیروت، روائع التراث العربى، بىتا، ج 9، ص 134.
18) جلال الدین السیوطى، تاریخ الخلفاء، بیروت، دار القلم، چاپ اول، 1406 ق، ص 384؛ تاریخ طبرى، ج 9، ص134.
19) انبیاء، 49.
20) التوحید، ص 223.
21) همان.
پاسدار اسلام ـ شماره 278- بهمن 83
۱۳۸۶/۰۴/۲۵ ۱۷:۵۲ شناسه مطلب: 3836
احمد ترابى اكنون امام باقر (ع) در زمانى كه افزون بر نیم قرن از رحلت رسول اكرم (ص) گذشته و تنشهاى فكرى و عقیدتى، شدت بیشترى یافته است، مجال مىیابد تا با تشكیل حوزه عظیم درسى به تصحیح اندیشهها بپردازد. مبارزه با اندیشه خوارج گرچه پس از جنگ نهروان به شدت تضعیف شدند، ولى با گذشت زمان به تجدید قوا پرداخته و هوا دارانى یافته و بعدها به شورشها و حركتهاى اجتماعى دامن زدند. یكى از میدان هاى رویارویى امام باقر (ع) با اندیشه هاى منحرف، موضعگیری ها و روشنگری هاى آن حضرت در رویارویى با عقاید و مشى خوارج بود. امام باقر (ع) در برخى از تعالیم خود مىفرمود: به این گروه مارقه (1) باید گفت: چرا از على (ع) جدا شدید، با این كه شما مدتها سر در فرمان او داشتید و در ركابش جنگیدید و نصرت و یارى وى زمینه تقرب شما را به خداوند، فراهم مىآورد. آنها خواهند گفت: امیر المؤمنین (ع) در دین خدا حكم كرده است (یعنى در جنگ با معاویه حكمیت را پذیرفته است در حالى كه نمىبایست شرعا حكمیت را بپذیرد) . به آنان باید گفت: خداوند در شریعت پیامبر حكمیت را پذیرفته و آن را به دو مرد از بندگانش وانهاده است.آنجا كه فرموده: فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما (2) هر گاه میان زن و شوهر اختلافى رخ نمود كه احتمال دارد به جدایى منتهى شود، به انگیزه ایجاد سازش و همدلى میان آنها، یك مرد از جانب شوهر و یك مرد از جانب زن به عنوان حكم فرستاده شوند تا اگر بناى اصلاح باشد، خدا آنان راتوفیق عطا كند. از سوى دیگر، رسول خدا (ص) در جریان بنى قریظه براى حكمیت، سعد بن معاذ را برگزید و او به آن چه مورد امضا و پذیرش خداوند بود، حكم كرد. به خوارج باید گفت: آیا شما نمىدانید كه وقتى امیر المؤمنین (ع) حكمیت را پذیرفت به افرادى كه حكمیت بر عهده آنان نهاده شده بود فرمان داد تا بر اساس قرآن حكم كنند و از حكم خداوند فراتر نروند و شرط كرد كه اگر حكم آنان خلاف قرآن باشد، آن را نخواهد پذیرفت؟ زمانى كه كار حكمیت علیه على (ع) تمام شد، برخى به آن حضرت گفتند: كسى را بر خود حكم ساختى كه علیه تو حكم كرد! امیر المؤمنین (ع) در پاسخ گفت: من به حكمیت كتاب خدا تن دادم، نه به حكمیت یك فرد تا نظر شخصى خودش را اعمال كند. اكنون باید به خوارج گفت كه در كجاى این حكمیت، انحراف از حكم قرآن دیده مىشود! با این كه آن حضرت بصراحت اعلام كرد كه: حكم مخالفت قرآن را رد مىكند. (3) در روایتى دیگر آمده است: فردى از خوارج مدعى بود كه على (ع) در جنگ نهروان به خاطر كشتن خوارج، گرفتار ظلم شده است.وى مىگفت اگر بدانم كه در پهنه زمین كسى هست كه براى من ظالم نبودن على (ع) را ثابت كند به سویش خواهم شتافت.به او گفتند كه از میان فرزندان على (ع) شخصى چون ابو جعفر، محمد بن على مىتواند تو را پاسخ دهد. وى كه از سردمداران خوارج بود، گروهى از بزرگان یارانش را گرد آورد و به حضور امام باقر (ع) رسید. به امام باقر (ع) گفته شد اینان براى مناظره آمدهاند.حضرت فرمود اكنون بازگردند و فردا بیایند. فرداى آن روز، امام باقر (ع) فرزندان مهاجر و انصار را گرد آورد و گروه خوارج نیز حضور یافتند. امام باقر (ع) با حمد و ستایش خداوند، سخن آغاز كرد و پس از شهادت بهوحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اكرم (ص) فرمود: سپاس خداى را كه با اعطاى نبوت به پیامبر اكرم، ما خاندان را كرامت بخشید و ولایت خویش را به ما اختصاص داد.اى فرزندان مهاجر و انصار! در میان شما هر كس فضیلتى از امیر المؤمنین على (ع) مىداند، بر جاى ایستد و آن را بازگوید. حاضران هر یك ایستادند و در فضیلت على (ع) سخنها ایراد كردند. با این زمینه و فضایى كه امام باقر (ع) پدید آورد آن مرد كه بزرگ خوارج آن محفل بشمار مىآمد، از جاى برخاست و گفت: من فضایل و ارزشهاى على (ع) را بیش از این جمع آگاهم و روایتهاى فزونترى را مى دانم، ولى اینها مربوط به زمانى است كه على (ع) هنوز حكمیت را نپذیرفته، با پذیرش حكمیت كافر نشده بود. سخن در فضایل على (ع) به حدیث خیبر رسید، آنجا كه پیامبر (ص) فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، كرارا غیر فرار، لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.» فردا، پرچم را به فردى خواهم سپرد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.بر دشمن هماره مىتازد و هرگز از میدان نبرد نمىگریزد، او از رزم باز نمىگردد مگر با پیروزى و فتح خیبر. در این هنگام امام باقر (ع) رو به جانب آن مرد كرد و فرمود: درباره این حدیث چه مىگویى؟ خارجى گفت: این حدیث حق است و شكى هم در آن نیست، ولى كفر پس از این مرحله پدید آمد . امام باقر (ع) فرمود: آیا آن روز كه خداوند على را دوست مىداشت، مىدانست كه او در آینده اهل نهروان را خواهد كشت یا نمىدانست؟ مرد گفت: اگر بگویم خدا نمىدانست، كافر شدهام، پس ناگزیر باید اقرار كنم كه خداوند مىدانسته است. امام باقر (ع) فرمود: آیا محبت خدا به على (ع) از آن جهت بوده كه وى در خط اطاعت خدا حركت مىكرده یا به خاطر عصیان و نافرمانى بوده است! مرد گفت: بدیهى است كه دوستى خداوند نسبت به امیر المؤمنین على (ع) ازجهت اطاعت و بندگى وى بوده است نه عصیان و نافرمانى. (در نتیجه محبت خداوند به على (ع) بیانگر این است كه على (ع) تا پایان عمر در راه اطاعت خدا گام نهاده و هرگز از مسیر رضاى او بیرون نرفته است و آنچه كرده وظیفه الهى او بوده است). سخن كه به اینجا رسید، امام باقر (ع) رو به آن مرد كرده و فرمود: اكنون تو در میدان مناظره مغلوب شدى، از جاى برخیز و مجلس را ترك كن. مرد از جاى برخاست و آیهاى از قرآن را كه بیانگر آشكار گشتن حق براى او بود زمزمه مىكرد و اظهار داشت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته» (4) . مبارزه با توهمات قدریه و جبریه از جمله مسایل بحث انگیز معارف اسلامى كه از دیر زمان، ذهن اندیشه وران و حتى عامیان را به پرسشهاى مختلف بر مىانگیخته، مسأله جبر و اختیار است. در قرآن كه محور تعالیم اسلامى است از یك سو حاكمیت مطلق الهى بر تمامى ابعاد و زوایاى هستى به انسان یادآورى شده است، و از سوى دیگر اعمال و موضعگیرى آدمیان در صحنه زندگى و در میدان كفر و ایمان، عمل خود آنان بشمار آمده است. در برخى آیات مىخوانیم: ما شاء الله لا قوة الا بالله (5) خواست، خواست خداست و نیرویى جز به اتكاى خدا وجود ندارد. و ما تشاؤون إلا ان یشاء الله... (6) شما چیزى را نمىخواهید مگر این كه خداوند بخواهد. تضل بها من تشاء و تهدى بها من تشاء (7) خداوند آن كس را كه بخواهد به وسیله آیات قرآن گمراه مىسازد و هر آن كس را كه بخواهد هدایت مىكند. و از سوى دیگر در بعضى از آیات مىخوانیم: و ما اصابكم من مصیبة فبما كسبت ایدیكم... (8) هر ناگوارى كه به شما برسد، نتیجه دستاوردهاى خود شماست. و لتجزى كل نفس بما كسبت و هم لا یظلمون (9) هر فردى به وسیله آن چه خود كسب كرده و انجام داده است مجازات مىشود و آدمیان مورد ستم واقع نخواهند شد. و لا تزر وازرة اخرى (10) در نظام داورى حق، هیچ كس سنگینى بار دیگرى را بر دوش نمىكشد. هر یك از این دو دسته آیات، بیانگر بعدى از معرفت جامع دینى است، و نظر به تبیین حقیقتى خاص دارد و در صورتى كه جایگاه هر یك از این آیات شناخته نشود، مثلا یك دسته مورد توجه قرار گیرد و دسته دیگر نادیده انگاشته شده، یا توجیه و تأویل شود، معرفت دینى به انحراف مىگراید، چنان كه در صدر اسلام، دور ماندگان از مكتب اهل بیت (ع) به دلیل عدم آشنایى كامل با منطق وحى و عدم تسلط بر مجموعه آیات قرآن و ناآگاهى از شیوه جمع میان پیامهاى آن، گرفتار افراط و تفریط شدند، گروهى به جبر گراییدند و دستهاى به تفویض كامل! این جریانهاى فكرى هر چند در عصر امام صادق (ع) اوج بیشترى یافت، ولى خیزشهاى آن در عصر امام باقر (ع) نمایان شد. امام باقر (ع) در رد نظریه جبر مطلق و اختیار مطلق مىفرمود: لطف و رحمت الهى به خلق، بیش از آن است كه آنان را به انجام گناهان مجبور سازد، و سپس ایشان را به خاطر كارهایى كه به اجبار انجام دادهاند عذاب كند! از سوى دیگر خداوند قاهرتر و نیرومندتر از آن است كه چیزى را اراده كند و تحققنیابد. از آن حضرت سؤال شد كه مگر میان جبر و اختیار، جایگاه سومى وجود دارد؟ امام باقر (ع) فرمود: آرى میان جبر و اختیار مجالسى گستردهتر از فضاى آسمانها و زمین هست. (11) راوى حدیث همانند این بیان را به امام صادق (ع) نیز نسبت داده است. موضعگیرى علیه دروغپردازان و غالیان ضعف فرهنگ جامعه، همواره دو نتیجه تلخ را به همراه دارد: افراط یا تفریط! این دو آفت در حكومت امویان و مروانیان، جامعه را بشدت رنج مىداد. برخى از مردم تحت تأثیر محیط و شگردهاى تبلیغى دستگاه حكومتى، از خاندان رسالت تا آنجا فاصله گرفتند كه به ایشان توهین كرده و ناسزا مىگفتند.و در مقابل، گروه دیگرى از مردم به انگیزه موضعگیرى علیه حكومت و یا انگیزههاى دیگر، در تعظیم جایگاه اهل بیت (ع)، تا بدان جا افراط مىكردند كه ائمه معصومین (ع) ناگزیر با آنان به مواجهه و مبارزه مىپرداختند . با توجه به امكانات محدودى كه در اختیار امامان (ع) قرار داشت، آنان براى ارتباط با شیعیان و تبیین مواضع حق براى ایشان، دشواریهاى مهمى داشتند و عناصر فرصت طلب از این خلأ در جهت منافع شخصى خود سود جسته، شیفتگان خاندان رسالت را با روایات ساختگى و دروغ به انحراف مىكشاندند. در روایتى از امام صادق (ع) هفت تن به عنوان عناصر فرصت طلب و دروغپرداز معرفى شدهاند : 1 ـ مغیرة بن سعید 2 ـ بیان 3 ـ صائد 4 ـ حمزة بن عماره بربرى 5 ـ حارث شامى 6 ـ عبد الله بن عمر و بن حارث 7 ـ ابو الخطاب. (12) در روایتى دیگر از امام ابو الحسن الرضا (ع) آمده است: «بیان» ، بر على بن الحسین (ع) دروغ مىبست و خداوند حرارت آهن را به او چشانید و كشته شد.مغیرة بن سعید بر امام باقر (ع) دروغ مىبست، او نیز كشته شد و به كیفر رسید و... (13) هشام بن حكم از امام صادق (ع) نقل كرده است: مغیرة بن سعید از روى عمد و غرض ورزى بر پدرم (امام باقر علیه السلام) دروغ مىبست.یاران مغیرة در جمع اصحاب امام باقر (ع) مىآمدند و نوشتهها و روایات را از ایشان مىگرفتند و به مغیره مىرساندند، و او در لابلاى آن نوشتهها مطالب كفر آمیز و باطل را مىافزود و به امام باقر (ع) نسبت مىداد و آنان را امر مىكرد تا آن مطالب را به عنوان آراى امام در میان شیعه رواج دهند.پس آن چه از مطالب آمیخته به غلو در روایات امام باقر دیده شود، افزودههاى مغیرة بن سعید است. (14) امام باقر (ع) از وجود چنین عناصر نا سالمى، كاملا آگاهى داشت و در هر فرصت به افشاى چهره آنان و انكار بافتههاى ایشان مىپرداخت. وى درباره مغیرة مىفرمود: آیا مىدانید مغیرة مانند كیست؟ مغیره مانند بلعم است كه خداوند در حق وى فرمود: الذى آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فكان من الغاوین (15) ما آیات خود را به او عطا كردیم ولى او به عصیان گرایید و پیرو شیطان گشت و در زمره گمراهان جهان قرار گرفت. (16) از این روایت استفاده مىشود كه مغیرة در آغاز گمراه نبوده، بلكه در جمع شیعه جایگاهى ارزشمند داشته، ولى در مراحل بعد گرفتار كجروى و غلو شده و فرقه مغیریه را بنیان نهاده است. مغیرة بن سعید، درباره خداوند قائل به تجسیم بود و سخنان غلو آمیز درباره على (ع) مىگفت . (17) درباره او گفته اند كه بعد از وفات امام باقر (ع)، مدعى امامت شد و بعدها ادعاى نبوت نیز كرد. (18) «بیان» از دیگر چهرههاى افراطگر و غالى است. درباره وى گفتهاند كه به الوهیت على بن ابى طالب (ع) و حسن بن على (ع) و حسین بن على (ع) و محمد بن حنفیه و سپس ابو هاشم (فرزند محمد بن حنفیه) قائل بوده، و خود را مصداق آیه هذا بیان للناس مىدانسته است. (19) او تا بدان جا به انحراف گراییده كه براى خویش مدعى نبوت و رسالت نیز شده است. (20) امام باقر (ع) درباره او فرمود: «خداوند لعنت كند بیان تبان (21) را، زیرا وى بر پدرم (على بن الحسین، زین العابدین علیه السلام) دروغ مىبست.من شهادت مىدهم كه پدرم (على بن الحسین) بنده صالح خدا بود. (22) در روایتى دیگر از امام باقر (ع) این سخن نقل شده است: خداوندا! من از مغیرة بن سعید و بیان به درگاه تو تبرى مىجویم. (23) حمزة بن عماره بربرى، از دیگر منحرفانى است كه تحت لواى اعتقاد به امامت على (ع) و ائمه، به تحریف اندیشهها پرداخته است. او از اهل مدینه بود و محمد بن حنفیه را تا مرتبه الوهیت بالا برد، و گروهى از مردم مدینه و كوفه پیرو او شدند.امام باقر (ع) از او تبرى جسته و وى را لعنت كرده است. (24) ابو منصور عجلى، افراطگر و منحرف دیگرى است كه در عصر امام باقر (ع) باافكار غلو آمیز و آراى ساختگى خود، پیروانى براى خویش گرد آورد كه با نام «منصوریه» یا «كسفیه» (25) شهرت یافتند. امام باقر (ع) ابو منصور را به طور رسمى طرد نمود، ولى وى پس از وفات آن حضرت مدعى شد كه امامت از امام باقر (ع) به وى منتقل شده است. (26) غالیان و افترا زنندگان به ائمه، خطوط مختلفى را دنبال مىكردهاند. برخى از آنان در پى انگیزههاى سیاسى، تلاش مىكرده اند تا امام باقر (ع) را مهدى موعود معرفى كنند.ولى امام باقر (ع) در رد آنان مىفرمود: گمان مىكنند كه من مهدى موعودم، ولى من به پایان عمر خویش نزدیكترم تا به آنچه ایشان مدعى هستند و مردم را به آنان مىخوانند. (27) گروهى دیگر از این گروهها، راه تندروى و غلو را در امر ولایت و مقام ائمه در پیش گرفته بودند كه امام باقر (ع) در رد ایشان مىفرمود: اى گروه شیعیان! خط میانه باشید تا تندروان از تندروى خویش نادم شوند و به شما اقتدا نمایند، و جویندگان راه و حقیقت به شما ملحق گردند. فردى از انصار به امام عرض كرد: تندروان و غالیان چه كسانى هستند؟ امام فرمود: غالى و تندرو آن كسانى هستند كه به ما اوصاف و عناوین و مقاماتى را نسبت مىدهند كه خودمان آن اوصاف را براى خویش قایل نشدهایم.آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم... سپس آن حضرت چنین ادامه داد: به خدا سوگند، ما از سوى خدا برائت و آزادى مطلق به همراه نداریم، و میان ما و خدا خویشاوندى نیست، و بر خداوند حجت و دلیلى در ترك تكلیف و وظایف نخواهیم داشت.ما به خداوند تقرب نمىجوییم، مگر به وسیله اطاعت و بندگى او.پس هر یك از شما كه مطیع خداوند باشد، ولایت و محبت ما به حال او ثمر بخش است، و كسى كه اهل معصیت باشد، ولایت ما سودى به حالش نخواهد داشت.هان، دور باشید از گول زدن خویش وگول خوردن به وسیله غالیان! (28) -------------------------------------------------------------------------------- پىنوشتها: 1 ـ «مارقه» به گروه خوارج اطلاق شده است، زیرا آنان از زیر بار بیعت خود با على (ع) خارج شدند، و على (ع) در خطبه شقشقیه به این جهت درباره ایشان گفت: «و مرقت اخرى» .نهج البلاغه، خطبه .3 2 ـ نساء/ .35 3 ـ احتجاج طبرسى 2/ .324 4 ـ الكافى 8/349، بحار 21/ .26 5 ـ كهف/ .39 6 ـ انسان/76، تكویر/ .81 7 ـ اعراف/ .155 8 ـ شورى/ .30 9 ـ جاثیه/ .22 10 ـ انعام/164، اسراء/15، زمر/39، فاطر/ .18 11 ـ عن ابى جعفر و ابى عبد الله (ع) قالا: إن الله ارحم بخلقه من ان یجبر خلقه على الذنوب ثم یعذبهم علیها و الله اعز من ان یرید امرا فلا یكون، قال: فسئلا (ع) هل بین الجبر و القدر منزلة ثالثة؟ قالا: نعم أوسع مما بین السماء و الارض.اصول كافى 1/باب الجبر و القدر، حدیث .9 12 ـ اختیار معرفة الرجال، جزء 4/302، حدیث .543 13 ـ همان، حدیث/ .544 14 ـ اختیار معرفة الرجال، جزء 3/225، حدیث .402 15 ـ اعراف/ .175 16 ـ تفسیر العیاشى 2/42، اختیار معرفة الرجال 228، حدیث 406، بحار 46/ .322 17 ـ تاریخ طبرى 5/456، الكامل فى التاریخ 4/209 ـ .207 18 ـ الفصل فى الملل و الأهواء و النحل 2/14 ـ .13 19 ـ تاریخ طبرى 5/457، الكامل فى التاریخ 4/ .209 20 ـ فرق الشیعة .34 21 ـ «تبان» به معناى علاف و كاه فروش است. 22 ـ اختیار معرفة الرجال .301 23 ـ طبقات ابن سعد 5/ .237 24 ـ فرق الشیعة 28 ـ .27 25 ـ «كسفیه» نامیده شدند، چون مىگفتند: «ان علیا هو الكسف الساقط من السماء» . 26 ـ فرق الشیعه 38، الفصل فى الملل و الاهواء و النحل 2/ .14 27 ـ سیر اعلام النبلاء 4/407، تاریخ ابن عساكر 15/ .357 28 ـ اصول كافى 2/ .75 كتاب: زندگى سیاسى امام باقر (ع)، ص 80
۱۳۸۶/۰۴/۲۱ ۲۳:۳۹ شناسه مطلب: 3796
سوالاتی از سوره حشر1- چرا حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با یهود بنیالنضیر پیمان بستند كه دوستان آنان دوست مسلمین باشد و دشمنانشان دشمن؟ مثلا اگر كفار و منافقین دوست یهودیان باشند، مسلمین میتوانند با آنها دوستی كنند؟
2- یهودیان در عمل خلاف عهد رفتار نكردند و نیت خود را عملی نكردند و البته نتوانستند عملی كنند؛ با این حال چرا حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور اخراج آنها را صادر كردند؟
3- در آیه 16 این سوره مباركه كلام شیطان «انی اخاف الله رب العالمین» چه میتواند باشد؟ مگر شیطان واقعاً از پروردگار عالمین میترسد؟ و چرا شیطان از انسان كافر اعلام برائت میكند؟
4- چرا مسلمین خانه و درختان یهودیان را ویرن كردند؟ این كار چه نفعی برای مسلمین داشت؟ مگر آنها بهزودی جزء داراییهای مسلمین محسوب نمیشدند؟
شرح 1- چرا حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با یهود بنیالنضیر پیمان بستند كه دوستان آنان دوست مسلمین باشد و دشمنانشان دشمن؟ مثلا اگر كفار و منافقین دوست یهودیان باشند، مسلمین میتوانند با آنها دوستی كنند؟
2- یهودیان در عمل خلاف عهد رفتار نكردند و نیت خود را عملی نكردند و البته نتوانستند عملی كنند؛ با این حال چرا حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور اخراج آنها را صادر كردند؟
3- در آیه 16 این سوره مباركه كلام شیطان «انی اخاف الله رب العالمین» چه میتواند باشد؟ مگر شیطان واقعاً از پروردگار عالمین میترسد؟ و چرا شیطان از انسان كافر اعلام برائت میكند؟
4- چرا مسلمین خانه و درختان یهودیان را ویرن كردند؟ این كار چه نفعی برای مسلمین داشت؟ مگر آنها بهزودی جزء داراییهای مسلمین محسوب نمیشدند؟
پاسخ
=====================================
متن پاسخ: -با سلام و تشکر از ارتباط شما
پاسخ پرسش1و2و4: در مورد پیمان بین پیامبر با یهودیان ابن اسحاق مىگويد:
رسول خدا(ص)بين مهاجران و انصار نوشتهاى امضا كرد و در آن با يهود پيمان بست. آنان را بر دين و اموالشان تثبيت كرد و به سود و زيان آنان شرايطى مقرر فرمود. متن پيمان چنين است:
بسماللهالرحمن الرحيم اين نوشتهاى است از محمد پيامبر(ص)بين مسلمانان قريش و يثرب و كسانى كه به ايشان ملحق شوند و به همراهشان جهاد كنند. آنان ملتى واحد را تشكيل مىدهند. مهاجران در پرداخت ديه و فديه بر آداب پيش از اسلام باقىاند و به نيكى و عدالت آن را مىدهند. بنىعوف، بنىساعده، بنى حارث، بنى جشم، بنى نجار، بنىعمروبنعوف، بنى نبيت و بنى اوس هم بر رسوم پيش از اسلام باقىاند. .. هر يهودى از ما پيروى كند يارى مىشود و با ديگر مسلمانان مساوى است، بر او ستم نمىشود و دشمنش يارى نمىگردد... يهود هنگام جنگ همراه مسلمانان هزينه جنگى را مىپردازند.
يهود بنىعوف و بندگانشان با مسلمانان در حكم يك ملتاند. يهوديان دين خود را دارند و مسلمانان دين خود را، اما هر كه ستم كند خود و خانوادهاش را به هلاكتخواهد انداخت. براى يهوديان بنى نجار، بنى حارث، بنى ساعده، بنى جشم، بنى اوس، بنى ثعلبه، جفنه بنىثعلبه و بنى شطيبه همان حقوق بنىعوف ثابت است. نزديكان ايشان هم از اين مزايا برخوردارند. كسى بدون اجازه محمد(ص)از اين مجموعه بيرون نمىرود. از قصاص جراحتى كوچك هم گذشت نخواهد شد. هر كه ديگرى را ترور كند خود و خانوادهاش را در معرض ترور قرار داده مگر اينكه به او ستم شده باشد. يهوديان و مسلمانان هزينه جنگ را به سهم خود مىپردازند... قريش و دوستانشان پناه داده نمىشوند. اگر كسى به مدينه حمله كرد همه دفاع خواهند كرد. يهود اوس و موالىشان نيز از اين حقوق برخوردارند.
یهودیان بنى النضير
بنى النضير تيرهاى از يهود بودند كه در جنوب شرقى مدينه سكونت داشتند و داراى قلعه و مزارع و نخلستانى در آن محل بودند،اينان با پیامبر اسلام پيمان عدم تعرض و دوستى داشتند و متعهد شده بودند كه بر ضد مسلمانان اقدامى نكنند و كسى را عليه ايشان تحريك ننمايند .دو حادثه شوم«رجيع و بئر معونه»سبب شد كه دوباره زبان يهود به استهزاى مسلمانان باز شود و آنان را مورد شماتت قرار دهند و سخنان ناهنجارى درباره پیامبر اسلام بر زبان آرند و سبب جرئت دشمنان و منافقين گردند.
پیامبر اسلام ديگر بار متوجه اين دشمنان داخلى گرديد و در صدد برآمد تا از عقيده قلبى آنان نسبت به مسلمانان مطلع شده و پايدار نبودن ايشان را در پيمانى كه بسته بودند آشكار سازد.
كشته شدن دو تن از قبیله بنی عامر به دست عمرو بن اميه در بئر معونه ، سبب شد كه پیامبر اسلام در صدد تهيه ديه و خون¬بهاى آن دو نفر بر آيد و آنان را به كسان مقتولان كه همپيمان با او بودند بپردازد.
و چون قبيله بنى عامر همانگونه كه با رسول خدا(ص)همپيمان بودند با يهود بنى النضير نيز همپيمان بودند،رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا از يهود مزبور كمك بگيرد و به همين منظور با ده نفر از ياران خود كه از آن جمله على بن ابيطالب(ع)بود به سوى محله بنى النضير حركت كرد و چون بدانجا رسيد و منظور خود را اظهار كرد آنان در ظاهر از پيشنهاد آن حضرت استقبال كرده و آمادگى خود را براى كمك و مساعدت در اين باره اظهار داشتند و از آن حضرت دعوت كردند تا در محله آنان فرود آيد،پیامبر اسلام فرود آمده و به ديوار قلعه آنان تكيه داد و به انتظار كمك آنها در آنجا نشست،در اين موقع چند تن از سركردگان آنها به عنوان آوردن پول يا تهيه غذا به ميان قلعه رفته و با هم گفتند:
شما هرگز براى كشتن اين مرد چنين فرصتى مانند امروز به دست نخواهيد آورد خوب است هم اكنون مردى بالاى ديوار برود و سنگى را از بالا بر سر او بيفكند و ما را از دست او راحت و آسوده سازد، همگى اين رأى را پسنديدند و با اينكه يكى از بزرگانشان به نام سلام بن مشكم با اين كار مخالفت كرده بود وگفت:شايد خداى محمد او را از اين كار آگاه سازد،به سخن او گوش ندادند و در صدد انجام توطئه بر آمدند.
شخصى از ايشان به نام عمرو بن جحاش انجام اين كار را به عهده گرفت و بىدرنگ خود را به بالاى ديوار رسانيد تا توطئه آنها را اجرا كند. ولى قبل از اينكه او كار خود را بكند خداى تعالى به وسيله وحى پیامبر را از توطئه ايشان آگاه ساخت و رسول خدا(ص)فورا از جاى خود برخاسته و مانند كسى كه دنبال كارى مىرود بدون آنكه حتى ياران خود را خبر كند به سوى مدينه به راه افتاد.در برخى از نقلها هم آمده كه رو به اصحاب خود كرد و فرمود:شما در جاى خود باشيد و خود تنها راه شهر را در پيش گرفت .
اصحاب كه ديدند مراجعت پیامبر به طول انجاميد از جاى برخاستند و به جستجو پرداختند و از كسى كه از مدينه مىآمد سراغ آن حضرت را گرفتند و او گفت:من پیامبر را در شهر مدينه ديدار كردم.
پیامبر اسلام مطمئن بود كه با رفتن او،يهود جرئت آنكه به اصحاب او گزندى برسانند ندارند و از عكس العمل و انتقام رهبر مسلمانان بسختى واهمه و بيم دارند.
به هر صورت،ياران رسول خدا(ص)كه اين حرف را شنيدند خود را به مدينه و نزد پیامبر رساندند و چون علت آمدن او را پرسيدند حضرت توطئه آنها و وحى خداى تعالى را به ايشان اطلاع داد،و به دنبال آن يكى از مسلمانان به نام محمد بن مسلمه را مأمور كرد و فرمود:به نزد يهود بنى النضير برو و به آنها بگو:شما پيمان شكنى كرديد و از در مكر و حيله بر آمديد و نقشه قتل مرا طرح نموديد،اينك تا ده روز مهلت داريد كه از اين سرزمين برويد و از آن پس اگر در اينجا مانديد كشته خواهيد شد.
محمد بن مسلمه پيام رسول خدا(ص)را به آنها رسانيد،يهود مزبور كه تاب مقاومت در برابر مسلمانان را در خود نمىديدند آماده رفتن شدند ولى عبد الله بن ابى سركرده منافقين مدينه براى آنها پيام فرستاد كه از جاى خود حركت نكنيد و ما دو هزار نفر هستيم كه آماده كمك به شما هستيم و هرگز شما را تسليم محمد نخواهيم كرد و يهود بنى قريظه نيز به پشتيبانى شما برخاسته و شما را يارى مىكنند. يهوديان گول وعده او را خوردند و ماندند، و به محكم كردن قلعههاى خويش پرداختند و چون مهلت به پايان رسيد پیامبر اسلام پرچم جنگ را بست و به دست على بن ابيطالب(ع)داد و با سربازان اسلام به سوى قلعههاى بنى النضير حركت كرد و دستور محاصره آنان را صادر فرمود.
محاصره آنان به طول انجاميد كه بعضى مدت محاصره را بيست و يك روز ذكر كردهاند،و به گفته برخى رسول خدا(ص)براى اينكه يهود مزبور از آن سرزمين دل بركنند و يا كمال خوارى و ذلت خود را به چشم ببينند دستور داد چند نخله خرما را از باغهاى آنها قطع كردند و همين هم شد و آنها تسليم شدند و حاضر به ترك خانه و ديار گشتند و از آن سرزمين رفتند،و مفسران نيز گفتهاند آيه«ما قطعتم من لينة او تركتموها قائمة على اصولها فباذن الله ...» نيز در همين باره نازل شده كه چون يهود بنى النضير آن حضرت را در اين كار سرزنش كردند اين آيه نازل شد،و در كتاب سيرة المصطفى آمده است كه مجموع نخلههايى كه مسلمانان قطع كرده و يا سوزاندند شش نخله بود و در نقلى كه فخر رازى در تفسير همين آيه از ابن مسعود كرده وى گفته است:رسول خدا(ص)دستور داد چند نخله خرما را كه سر راه جنگجويان و مزاحم آنان براى جنگ بود قطع كردند. و به هر صورت يهوديان كه ديدند از كمكهايى كه عبد الله بن ابى وعده كرده بود خبرى نشد و يهود بنى قريظه هم براى نجات آنها اقدامى نكردند به ستوه آمده و تدريجا ترس و نااميدى بر آنها مستولى شد و تسليم شدند و از پیامبر اسلام امان خواستند تا از مدينه كوچ كنند .
تذکر چند نکته
1- درمتن پیمان پیامبر با یهودیان مورخان به وضوح آن را بیان نکرده اند در این باره ابهام فراوانی وجود دارد.
شما می توانید در این باره به کتاب بر خوردهای پیامبر و یهودیان حجاز از مصطفی صادقی نیزمقاله برخوردهای مسالمت آمیز پیامبر با یهود مندرج در فصلنامه تاریخ اسلام ج2، از مصطفی صادقی مراجعه نمایید.
2-پیمان ها و قراردادها براساس مصالح عمومی منعقد می شود . این امر معقول و منطقی است که پیامبر با توجه به مصلحتها با دشمنانش قرارداد منعقد کند و در این قرار داد آنان را همانند دوستان خود به حساب آورد.هنوز یهودیان بر ضد مسلمانان به جنایات و خیانات رو نیاورده بودند که پذیرش این قرار داد برما ثقیل آید.پیامبر اسلام تلاش فراوان نمود تا آنان را به هدایت و اسلام بکشاند . بعد از آن که همه راه ها طی شد و از هدایت آنان نا امید شد نوبت به برخورد و قدرت نمایی رسید و با آنان در گیر شد.
3- قطع چند درخت متعلق به یهودیان بدین جهت بود که آنان را از ادامه مبارزه مأیوس نماید و از خونریزی بیشتر جلوگیری نماید.
4- در گزارشهای تاریخی نداریم که مسلمانان در خانه های مذکور را از جا در آورده و خراب نموده باشند بلکه خود یهودیان در هنگام کوچ کوشیدند آن چه که قابل استفاده است بر دارند و با خود ببرند.
پاسخ 3 :
مفسران در توجیه گفتار شیطان ـ«من از خدا بیمناکم »توجیهات مختلفی دارند :
بعضی گفته اند این ادعای دروغ است 1
و بعضی گفته اند از عذاب دنیوی و سریع الهی ترس داشت چنان که بسیاری از مجرمان از مجازاتهای نزدیک می ترسند اما از کیفر های دیر رس غفلت ورزیده، پروا نمی کنند 2
وعلامه طباطبائی ره هردو احتمال را ذکر کرده است 3
1 – اطیب البیان ،ج 12 /ص 480 التفسیر المظهری / ج 9 /ص 255 و تفسیر سور آبادی / ج4 /ص 2574
3 – ترجمه المیزان / ج19 / ص 369
2 – تفسیر نمونه/ ج23 / ص538
agar farsi nemibinid>>>>>view-----encoding----unicod utf8 yaa arabic ( windows)
======================
كاربر گرامي !
بسياري از پرسش هاي مطرح در ذهن شما ، پرسش هايي است كه به ذهن دوستان شما نيز رسيده و قبلا از واحد پاسخ به سوالات دفتر تبليغات پرسيده و پاسخ دريافت كرده اند . برخي ازاين پرسش و پاسخ كه جنبه عمومي داشته در سايت «پاسخگو » گذاشته شده و روز به روز بر حجم آن افزوده مي شود .
بنابراين پيشنهاد مي كنيم قبل از ارسال پرسش به سايت مورد اشاره مراجعه كرده و چنانچه پاسخ خود را نيافتيد ، از طريق همان سايت ، بخش « پرسش شما » سؤال خود را مطرح بفرماييد .
نشاني سايت :
www.pasokhgoo.ir
۱۳۸۶/۰۴/۱۳ ۱۹:۴۱ شناسه مطلب: 3732
۱۳۸۶/۰۴/۱۳ ۱۸:۵۹ شناسه مطلب: 3730
سید مهدى موسوى كاشمرى
یكى از عوامل اساسى در تكامل انسان عنصر «اسوه» است.
به یقین ارائه تعریف جامعى از اسوه در همه موضوعات مربوط به حیات مادى و معنوى بشر كه بتواند با برقرارى اعتدال بین نیازها و استعدادهاى انسانى، آنها را در حد طاقتبشرى به كمال لایق خود برساند، بدون هدایت وحى، توفیق بایسته را نخواهد یافت.
زیرا براى دستیابى به الگوى مذكور باید خود جستجوگر انسان و ابعاد شخصیت انسانى را بشناسد، به تمامى حقائق وجودى او و راه كمال و ایجاد اعتدال بین قواى او به درستى پى برده باشد، سپس فرد و یا افرادى را كه در تمامى آن ابعاد، خویش را تا نقطه كمال رسانیده باشند، بشناسد و آن گاه با اسوه قرار دادن آنها، خود در این طریق راه بپیماید.
از مسائل ضرورى در همه دورانها به خصوص امروزه غیر ممكن بودن این امر است.
بنابراین یافتن اسوه انسانى جز از راه هدایت الهى ممكن نیست، زیرا خداوندى كه خود آفریدگار انسان است، بهتر از هر كس به احتیاجات و قابلیتهاى مصنوع خویش آگاه است و درباره او فرموده است: «الا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر». آیا او نسبتبه مخلوق خود آگاه نیست؟ او دانا به لطائف امور و آگاه است. (1)
او مىداند كه هر كس در چه مرحلهاى از مراتب كمال بشرى قرار دارد در این باره در قرآن كریم فرمود: «الله اعلم یثیجعل رسالته ...» خداوند داناترین موجود به جایگاه شایسته اعطاى رسالتخویش است. (2)
همان طور كه معرفى نمونهها بدون استمداد از وحى ممكن نیست، توصیف اشخاص نیز جداى از وحى براى افراد انسان در غایت دشوارى و گاه ناممكن است. به این دلیل با نگاهى به زمانهاى گذشته مىتوان به این نتیجه رسید; آنها كه خواستهاند درباره اسوههاى الهى به داورى بنشینند، در حق آنان ستم روا داشته، از مقام و مرتبهاى كه حائز آن بودند چشم پوشیدند و از بازگو كردنش لب فرو بستند و یا در دام غلو و زیادهانگارى گرفتار شدند و به آنان مقام الوهیت دادند.
بر همین اساس، ما كه فاطمه(س) را به عنوان «اسوه» براى نوع انسان بویژه زنان مىدانیم، این موضوع را از زبان وحى شنیدیم و از صراحت كلام رسول خدا گرفتیم.
آیات بسیارى از قرآن كریم درباره معرفى اهل بیت عصمت: از جمله حضرت فاطمه(س) نازل گردیدهاند كه بحث درباره آنها خود باب دیگرى مىطلبد و منابع حدیثى شیعه و سنى مشحون از این گونه روایات است. در این باره كتابهاى مستقلى حتى به وسیله بزرگان اهل سنت تالیف شده است. (3)
بخارى در «صحیح» ضمن حدیث طولانى از عایشه چنین نقل مىكند: نبى گرامى6 به فاطمه(س) فرمود: «... یا فاطمه الا ترضین ان تكون سیدة نساء المؤمنین او سیدة نساء هذه الامة». آیا راضى نیستى كه سرور و بزرگ زنان مؤمن یا بانوان این امتباشى؟» (4)
در بیان خصوصیات آن حضرت نیز، كلام خداوند گویاترین و واقعىترین معرف است و در این خصوص آیات سوره «هل اتى» برجستهترین صفات را مطرح كرده است تا مؤمنانى كه در جستجوى كمال حقیقى و رسیدن به درجات عالى انسانىاند، با چشم دوختن به آن ارزشها خود را در مسیر آن قرار دهند.
خداوند در قرآن كریم مىفرماید: «... ان الابرار یشربون من كاس كان مزاجها كافورا عینا یشرب بها عباد الله یفجرونها تفجیرا. یوفون بالنذر و یخافون یوما كان شره مستطیرا. و یطعمون الطعام على حبه مسكینا و یتیما و اسیرا. انما نطعمكم لوجه الله لا نرید منكم جزاء و لا شكورا. انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا. فوقیهم الله شر ذالك الیوم و لقیهم نضرة و سرورا. و جزاهم بما صبروا جنة وحریرا.»
نیكان - در روز واپسین - از جامى پر از شراب پاك كه آب كافور به آن مخلوط است، مىنوشند و كافور چشمهاى در بهشت است كه بندگان خدا از آن مىآشامند و به هر سو كه بخواهند آن را به جریان مىاندازند. آنها به نذر خویش وفا كرده و از روزى كه سختىهاى آن همهگیر است مىترسند.
با شدت احتیاجى كه به آذوقه خود دارند، آن را به مسكین و یتیم و اسیر مىبخشند، و زبان حالشان این است كه ما تنها به خاطر رضاى خدا به شما غذا دادیم و از شما هیچ انتظار پاداش عملى و زبانى نداریم و ما از پروردگارمان، در روزى كه شدت و محنت آن بسیار است، مىترسیم.
پس خداوند آنان را از سختى آن روز ایمن ساخت و آثار رحمت و نعمتخویش را بر چهرهها و قلبهایشان نمودار كرد و در برابر صبرى كه كردند، بهشت و لباس بهشتى به آنان پاداش داد. (5)
پیروان اهل بیت عصمت: بر این اتفاقاند كه این آیات در شان عترت طاهر نازل شده است و این واقعه در كتابهاى حدیثى و تفسیرى شیعیان از قطعیات به شمار مىرود. گروهى از بزرگان اهل سنت نیز به این موضوع در كتب روایى و تفسیرى خود تصریح كردهاند. (6)
زمخشرى در تفسیر خود، از تفاسیر عمده اهل سنت، به نقل از ابنعباس درباره شان نزول این آیات مىگوید:
حضرت حسن و حسین(ع) مریض شدند رسول خدا(ص) به همراه عدهاى از مردم كه با او بودند، از آن دو عیادت كردند. آنها به على(ع) پیشنهاد دادند براى شفاى فرزندان خود نذر كند. سپس آن بزرگوار و همسرش فاطمه(س) و فضه كه خدمتكار آنان بود، نذر كردند كه اگر آن دو سلامتخویش را بازیابند به شكرانه آن، سه روز روزه بگیرند. آن دو شفا یافتند. اهل بیت نیز تصمیم گرفتند تا به نذر خود وفا كنند در حالى كه دستشان از آذوقه تهى بود. بنابراین على(ع) از شمعون خیبرى، شخصى یهودى، به مقدار سه صاع (7) جو قرض گرفت. آنگاه حضرت فاطمه(س) یك صاع از آن را آرد كرده و پنج قرص نان به تعداد اشخاص منزل پخت. تا سفره پهن شد و آنها خواستند افطار كنند، شخص سائلى رسید و اظهار داشت: درود خدا بر شما اى خاندان پاك محمد(ص)، من از مسكینهاى مسلمانانم مرا اطعام كنید، خداى متعال از غذاى بهشتبه شما عوض دهد.
آنان نیز آن شخص نیازمند را بر خویش ترجیح دادند و شب را در حالى كه جز با آب افطار نكردند، به صبح آوردند. روز بعد نیز روزه گرفتند حضرت فاطمه با صاع دیگرى از آرد، نان پخت. وقت افطار یتیمى از راه رسید و عرض حاجت كرد. این بار نیز آن یتیم را بر خود مقدم داشته و همگى غذاى خود را به او بخشیدند و با آب افطار كردند. روز سوم هنگام افطار اسیرى بر در خانه آمد و تقاضاى طعام كرد. آنان هم نان خود را به او دادند و بدین صورت اهل بیت پیامبر(ص) به نذر خود وفا كردند. روز بعد على(ع) دست دو فرزندش حسن و حسین8 را گرفت و نزد رسول خدا(ص) رفت. تا چشم مبارك آن حضرت به آنان كه از شدت گرسنگى بر خویش مىلرزیدند افتاد، فرمود: این حالى كه در شما مىبینم برایم بسیار سخت است. آنگاه حركت كرد و همراه آنها به نزد فاطمه(س) رفتند.
رسولخدا(ص) دخترش را دید كه در محراب عبادت ایستاده و مشغول راز و نیاز است و از بىغذایى شكم مباركش به پشتش چسبیده و چشمهایش به گودى فرو رفته است. آن حضرت از این حالتبسیار متاثر شد. در همان موقع جبرئیل(ع) نازل شد و آیات مذكور از سوره «هل اتى» را در شان خاندان پاك پیامبر برایش قرائت كرد و تبریك و هنیتخداوند را به خاطر داشتن چنین اهل بیتى به رسولالله(ص) رساند. (8)
فاطمه(س) اسوه بانوان مؤمن
امام شرف الدین عاملى معتقد بود: «علماء علم بیان و سایر سخن شناسان شكى در این ندارند كه جمع با الف و لام حقیقت در عموم است و در این هیچ اختلافى بین عرب نیست و روشن است كه لفظ «ابرار» در آیه كریمه جمع «بر» یا «بار» است و الف و لام بر آن وارد شده است و ظهور آن در شمول جاى تردید نیست و در عین حال این لفظ با وجود فراگیر بودن آن، تنها بر حضرت على و فاطمه و حسن و حسین اطلاق گردیده و این خود برهان بر این است كه آنان خلاصه برگزیدگان و كاملترین نیكان و با فضیلتترین خوباناند و چه ستایشى بالاتر از این كلام خداوند مىتوان یافت؟». (9)
خداوند متعال از بین تمامى ابرار تعدادى را گزینش كرد و آنان را كه كاملترین افراد بشر پس از رسول خدا(ص) هستند به عنوان مقتدا به جهانیان شناساند و شریفترین و لطیفترین حالات و اوصاف انسانى را كه در داستان، ایثار آنان تبلور یافت، به عنوان درسى آموزنده، راهى به سوى كمال، تفسیرى براى حیات، صحنهاى براى امتحان، اوجى براى پرواز، مظهرى براى شكوفایى و به بار نشستن قابلیتهاى انسان براى مؤمنان بازگو كرد و به این ترتیب بر آنان منت گذارد.
در این واقعه از دو بانوى پاك سخن به میان آمده است. اولین آنها حضرت فاطمه(س)، به عنوان اهل بیت و مقتدا و دیگرى فضه، به عنوان پیرو و دست پرورده خاندان عترت است. فضه آن چنان خویش را فانى در فاطمه(س) كرد و با او میثاقى جانانه و جاودانه بست كه خود را داوطلبانه در این صحنه پرشور ایثار و نوعدوستى شریك ساخت و به این نزلتبىبدیل دستیافت. صحنه پرافتخارى كه فضه آفرید براى كسانى كه به بهانه معصوم بودن ائمه و معمول بودن ما از پیروى آنان سرباز مىزنند، عذرى باقى نمىگذارد.
بخشى از صفاتى كه در این آیات و شان نزول آن به چشم مىخورد عبارتند از:
1 - توجه به خداى متعال و كمك خواستن از او
این جریان به بشر یاد مىدهد كه باید همواره رو به سوى او داشت و توجه به اسباب مادى نباید چشم بشر را محدودنگر كند، بلكه باید به سوى ماوراى دنیاى ماده نظر داشته باشد و به سر منشا هستى چشم بدوزد و در همه احوال، از جمله در گرفتاریها و شدائد، رو به جانب او آرد و رفع مصیبت و نیز شفاى مرض را از او بخواهد; در عین به كارگیرى اسباب، مسبب الاسباب و شفا دهنده واقعى را فقط خدا بداند و این چیزى است كه بشر فرو رفته در هوسها و شهوات و خو گرفته با ظواهر طبیعت، از فقدان آن رنج مىبرد و در شعلههاى بىتوجهى بدان مىسوزد.
در این میان اهمیت توجه به دو وسیله معنوى عمده یعنى «اصل نذر» و «روزه» كه قرآن كریم نیز بدان توصیه فرموده است (10) به خوبى مشهود است و كارآیى این دو وسیله براى برآمدن خواستهها در نظر مؤمنان بر اثر تجربههاى بىشمار كاملا آشكار است.
2 - وفا به پیمان
این صفت از باشكوهترین جلوههاى رفتارى انسانهاى كامل است كه در سایه آن تمامى ارزشها، اعمال تعهدات اجتماعى عملى مىشود و نهادهاى گوناگون آن شكل مىگیرد و بالاتر آن كه رابطه بین انسانها و خدا تحقق مىیابد; همچنان كه برخى گفتهاند:
«وقتى افرادى بر سر پیمانى كه خویش بر خود واجب كردهاند این گونه وفادار باشد، چنین كسانى قطعا به پیمانهاى الهى وفادارتر خواهند ماند.» (11)
3- ایثار و گذشت
یكى از بزرگترین موانع در برابر رشد و تعالى انسانى و از غلیظترین حجابهاى ظلمانى در حوزه معرفتبشرى، حجاب خودخواهى و خودبینى است. نقطه مقابل آن ایثار است كه نه تنها شخص از خودبینى دست مىكشد بلكه با گذشتخود، تمام توجهاش را به همنوع خود معطوف مىكند و گوهر انسانى خود را آشكار مىسازد.
تا وقتى كه انفاق از زوائد زندگى باشد، خالى از شوائب خودنگرى نیست و نوعدوستى در آن حضور ندارد و یا بسیار كمرنگ است ولى آنگاه كه از مایحتاج و مال مورد علاقه باشد، محض نوعدوستى و دیگر خواهى است و به صراحت قرآن مجید (12) راه فلاح جز از این طریق میسر نیست.
4- اخلاق در عمل
قرآن كریم در بیان انگیزه اهل بیت از ایثار تنها عامل این حركت را كسب رضایتخدا معرفى مىكند و از این رو آنان با همه فشارى كه بر خود وارد كردند خیال انتظار هر گونه پاداش عملى و حتى زبانى و سپاسگزارى را از خود دور ساختند.
5- ترس از روز حساب
سختىها و شرورى كه در عالم طبیعت هست، همانند شادىها و رفاه آن نسبى، زودگذر، محدود، منطقهاى و جزئى است; بر خلاف شدائد قیامت كه فراگیر و كلى استبه سراغ همه مىرود و دامن همه را مىگیرد و هیچ فردى را گریزى از آن نیست و لذا سزاوار است مردم در هر مقام و تیره و نژادى كه هستند، از آن هراسناك باشند مگر آنان كه بتوانند در پناه عمل خالص و كسب رضاى خداوند مامنى براى خود بسازند.
6- صبر و استقامت
خداوند متعال به اهل بیت رسول اكرم(ص) وعده نعمتهاى بىپایان بهشت را مىدهد و آن را پاداش صبر و مقاومت آنان معرفى مىكند این امر تاكید بر این است كه بهشت را براى هر كس كه باشد به بها مىدهند نه به بهانه.
7- عبادت و ثبات در آن
از برجستهترین نكتههاى این داستان و از شكوهمندترین قلههاى رفیع این نمایش عظیم و پرافتخار انسانى، همان قسمت آخرین این واقعه است كه:«وقام فانطلق معهم فراى فاطمة فى محرابها قد التصق ظهرها ببطنها و غارت عیناه ...» پیامبر(ص) به همراه على(ع) و حسن و حسین(ع) به سوى خانه فاطمه آمدند. رسول خدا(ص) دید دخترش در محراب عبادت قرار گرفته در حالى كه شكمش به پشتش چسبیده و چشمان مباركش به گودى رفته است.
این قلم هیچ توضیحى را لازم نمىبیند ولى شما خواننده گرامى را به تامل هر چه بیشتر در این فراز دعوت مىكند.
--------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1- سوره ملك، آیه 14.
2- سوره انعام، آیه 124.
3- براى نمونه، ر. ك: شواهد التنزیل، حاكم حكانى از اعلام قرن پنجم; خصائص الوحى المبین، یحیى بن حسین بطریق، متوفى 600 هجرى; ما نزل من القرآن فى على(ع)، ابونعیم حافظ احمد بن عبدالله اصفهانى، متوفى 430.
4- صحیح بخارى، ج8، كتاب الاستیذان، چاپ بیروت، دارالقلم، ص412، باب693، حدیث 1158.
5- سوره انسان، آیات 5 تا13.
6- تفسیر كشاف، زمخشرى، دارالفكر، ج4، ص197; شواهد التنزیل، حاكم حكانى، ج2، ص393 -409; خصائص الوحى المبین، فصل 12، ص100; اسدالغابة، ج5، ص530 و غیر آن.
7- صاع: معادل چهار مد یا یك من تبریز یا سه كیلوگرم است; فرهنگ عمید، ج2، ص1350.
8- تفسیر كشاف، نشر دارالفكر، ج4، ص197.
9- الكلمة الغراء فى تفضیل الزهراء، ص39.
10- سوره بقره، آیه 45.
11- تفسیر كشاف، ج4، ص196; الكلمة الغراء فى تفضیل الزهراء، ص40.
12- سوره آل عمران، آیه 92.
ماهنامه كوثر شماره 8
۱۳۸۶/۰۴/۱۳ ۱۸:۵۵ شناسه مطلب: 3729
اصغر بابایى
شخصیت فاطمه زهرا(س), در ابعاد گونه گون قابل بررسى است.
در هر مرحله از مراحل زندگى وى, لایه ها و درسهاى بزرگى نهفته است و با كالبدشكافى و موشكافیهاى عمیق, مى توان درسهاى بزرگى آموخت و باید هم آموخت.
یكى از ابعاد زندگى فاطمه زهرا(س), كه خیلى درخشان و دلنواز است, ((بعد تربیتى)) زندگى حضرت است.
سیره علمى و عملى فاطمه زهرا(س) در امور تربیتى, چیزى نیست كه بتوان ظرافتها و لطافتهاى آن را به قلم آورد و یا اینكه در یك مقال و مقاله بتوان ترسیم كرد.
سیره علمى, تا به مرحله عمل نرسد و عملى نگردد, فایده چندانى ببار نمىآورد. از سیره عملى فاطمه(س), در امر تربیت, سخن بگوئیم, وى را ((بانو و كوثر بیكران)) و ((مادر محبت)) معرفى كنیم; ولى خودمان در میدان عمل, بى عارى و بى پروایى بكنیم, آیا چنین كارى شایسته است؟
زمزمه هاى تربیتى زهرا(س)
زلالتر از آب زمزم:
وارهیده از جهان عاریه
ساكن گلزار و ((عینٌ جاریه))(1)
آوازه و آرزوهاى مادر, به ((تربیت)) پیوند خورده است.
در حقیقت, مادر ((پیش مرگ و سر پیشاهنگ)), امر تربیت است و از جمله دل مشغولیها و دلجوئیهاى دیرینه وى تربیت فرزند در ابعاد گونه گون زندگى است.
از دیدگاه اسلام, ((تربیت اسلامى)), خدایى ترین مسئله اى است كه یك مادر دانا با آن مواجه است.
اسلام دین ((تربیت محور)) است و در این راستا مردان و زنان بزرگى را با ((چراغ هدایت)), جهت ایصال الى المطلوب و ارائه طریق به سوى بشریت فرستاده است.
مولانا در همین راستا راست گفت:
كلكم راع نبى چون راعى است
خلق مانند رمه او ساعى است
از رمه چوپان نترسد در نبرد
لیكشان حافظ بود از گرم و سرد(2)
به هر تقدیر, آیا مادران در میدان تعلیم و تربیت به الگوى توانا و زیبا, نیاز دارند یا خیر؟
جاى تردید وجود ندارد كه همه انسانها نیازمند الگو هستند و دنبال الگوگیرى و الگویابى مى باشند و این امر, براى انسانهاى عاقل, بسیار طبیعى است.
آنچه مهم است و جاى دقت دارد, این است كه از چه كسى باید پیروى كرد و فرد به عنوان الگو, باید داراى چه شرایط و ویژگیها باشد؟
از دیدگاه اسلام, اولین شرط براى یك الگو, آن است كه خود عامل به گفته هایش باشد و سیره عملى و علمى زندگى او به عنوان حجت شرعى و عقلى شناخته شده باشد.
این شرط كه الگو باید, سیره عملى و علمى وى حجت باشد جز در مورد انبیا و امامان(ع) مصداق ندارد.
در این نوشتار كوتاه, كوشش شد تا بخشى از فضایل و سیره عملى و علمى فاطمه زهرا(س) در میدان تربیت, به عنوان مادرى مهربانتر از خورشید و ((مادر محبت)) به عنوان الگو, براى مادران بیان گردد. تا میدانى و دریایى به سوى عاشقان گشوده گردد.
زندگى فاطمه زهرا(س) لبریز از لایه ها و لطافت ها است و دسترسى و شناخت عمیق از تمامى لایه ها و لطافت هاى زندگى معنوى وى, براى همه كس مقدور نیست.
شخصیت معنوى این بانوى ((بى كران)) متشكل از ((بسترهاى معنوى)) بسیارى است كه هر كدام از آنها براى یك زندگى معنوى و معنادار بكار آید.
از این جهت, كوثر بى كران, كاملترین الگویى است كه مى توان در ابعاد گونه گون زندگى, وى را مقتداى خویش قرار داد, كه یكى از ((لایه ها و لطافت هاى)) زندگى معنوى وى كه بستر معنوى خوبى را براى رشد ربانى و معنوى فراهم مى سازد, ((بستر تربیتى)) زندگى او است.
در ((سیره عملى و علمى)) زندگى وى, ظرافت ها و دقتها موج مى زند.
او مادر است, اما چگونه مادر؟!
مادر امامت است و حسنین در دامن مبارك او تربیت یافته اند.
مادرى است كه از راه تكان دادن گهواره, براى همیشه جهان را تكان مى دهد و از طریق ((لالایى و تاتایى هاى)) حساب شده, جهان و جهانیان را پر از فریادهاى عدالت خواهى مى كند و به سمت عدالت پیش مى راند.
حضرت امیر(ع) در مورد تربیت خانوادگى مى فرمایند:
((یا كمیل, مر اهلإ ان یروحوا فى كسب المكارم...))
((اى كمیل! خانواده ات را فرمان ده كه روزها در به دست آوردن بزرگوارى, و شب ها در رفع نیاز خفتگان بكوشند. سوگند به خدایى كه تمام صداها را مى شنود, هر كس دلى را شاد كند, خداوند از آن شادى لطفى براى او قرار دهد كه به هنگام مصیبت چون آب زلالى بر او باریدن گرفته و تلخى مصیبت را بزداید چنان كه شتر غریبه را از چراگاه دور سازد.))(3)
تربیت كلامى كودكان, از زمزمه هاى زیباى مادر در قالب ((لالایى)) و ((تاتایى)), آغاز مى شود.
از اینجاست كه ظرافتهاى تربیت, رخ مى نماید و یك مادر مسوول را با مشكلات و موانع تربیتى مواجه مى سازد.
مادر با زمزمه هاى ((لالایى و تاتایى)), در واقع مى خواهد در پاكترین سرزمین وجود كودك كه همان هستى و انسانیت كودك است تصرف كند و تصرف مى كند. آیا در چنین حالتى شایسته و بایسته است كه مادر, امر تربیت را سبك و سرسرى انگارد؟
آیا زمزمه هاى كلامى مانند لالایى, تاتایى و غیره مهم نیست و هر لفظ مهمل و بى معنایى كه باشد, اشكال ندارد؟
در اینجا جالب است كه توجه عزیزان را به یك داستان تربیتى كه بسیار جلب توجه مى كند جلب نمائیم.
در شعرى منسوب به ((مادر تربیت)) فاطمه زهرا(س) آمده:
اشبه اباإ یا حسن
واخلع عن الحق الرسن
واعبد الها ذا المنن
و لا توال ذا الاحن
یعنى
حسن جان مانند پدرت باش
حق را از بند اسارت رهاساز
خدایى پر فضل و احسان را بپرست
از دشمنان كینه توز دوستى و پیروى مكن(4)
این سخن زیبا, از جمله نوازش هاى نورانى حضرت زهرا(س) است به نوزادش حسن(ع). آن زمانى كه حضرت, نوزادش را روى دست بازى مى داد و به هوا مى پراند و به دنبال آن با وى با زبان كودكى سخن مى گفت, چنین زمزمه مى نمود.
فاطمه زهرا(س), قبل از آنكه یك مادر باشد, معلم و مدیر شایسته بود. مربى و روان شناسى بود كه در عمل, ((تربیت دینى)) را كاربردى ساخت و ظرافتهاى تربیتى را در خاندان اهل بیت(ع) به نمایش گذاشت.
آنگاه كه حضرت زهرا(س) امام حسین(ع) را بر روى دست نوازش مى كرد, مى فرمود:
انت شبیهٌ بابى؟
لست شبیها بعلى؟
((حسین جان تو به پدرم شباهت دارى و به پدرت على(ع) شبیه نیستى.))
امام على(ع) سخنان فاطمه(س) را مى شنید و لبخند مى زد.(5)
مادرانى كه فاطمه زهرا(س) را الگوى خویش مى دانند, آیا در امر تربیت هم این ((مادر تربیت)) را الگوى خود مى دانند یا خیر؟
اگر فاطمه زهرا(س) را به عنوان الگوى تربیتى قبول دارند ـ و باید هم قبول داشته باشند ـ تا به حال چه فكرى كرده اند؟
چه كارى كرده اند؟
چاره اى اندیشیده اند یا خیر؟...
مادرى كه منتظر مد و تجمل روز است و بازار او را فریفت و گیج كرد, چه كار مى تواند بكند؟
او خود به دهها سرپرست و مادر احتیاج دارد تا هستى خود را به ثمن اندك نفروشد.
مادرى ((فن و هنرى)) است كه هر كس استعداد تحصیل آن را ندارد.
مادرى ((كلاس عشق)) است كه به قول مولانا:
در آسمان درها نهى, در آدمى پرها نهى
صد شور در سرها نهى, اى خلق سرگردان تو
مادرانى كه به خطا, خویشتن را از ((عشق مادرى)) محروم مى سازند, وحشتناكترین گمراهى ها را مرتكب مى شوند و خسران ابدى است كه نه در زمان و نه در ابدیت جبرانى ندارد.
یك مادر كم حوصله و عصبى, چگونه مى تواند به ظرافتهاى تربیتى جامه عمل بپوشاند؟
چرا ((سوراخ دعا را گم كرده ایم))؟
بیائیم قبول كنیم كه ((تربیت بزرگترین منبع و معدن)) است و ما, در كشف و بهره بردارى آن مشكل داریم.
چند درصد از مادران, همانند فاطمه زهرا(س), زمزمه ها و سایر رفتارهاى تربیتى آنها حساب شده و با ((استانداردهاى تربیت اسلامى)) سازگار است؟
آیا شعر: اتل متل توتوله, گاو حسن چه جوره... با استاندارهاى تربیت اسلامى مى سازد؟
آیا یاد دادن چنین جملاتى, اولین وظیفه برخى ها است؟
مادرى كه دختر هفت تا ده ساله خویش را تقریبا ((نیمه عریان)) در معرض دید عموم قرار مى دهد, چه تضمینى براى حجاب اسلامى و تربیت او دارد؟ چرا عده اى به نام مادر, به بچه ها و فرزندان خیانت مى كنند؟
مگر خیانت چه هست؟
خیانت به این نیست كه سر كودك را از قفا جدا بكنند, هر كارى كه روح و اندیشه كودك را خدشه دار كند, خود بزرگترین خیانت است و هیچ خیانتى, عمق فاجعه اش, عمیق تر از خیانت در امور تربیتى نیست و گناه آن بابخشودنى است.
به هر حال, تا شور و شعور لازم در امر تربیت تحقق پیدا نكند و تا زندگى را سراسر عشق نبینیم, تربیت انقلابى و یا پاكسازى و خودسازى, نوسازى انقلابى تحقق پیدا نمى كند و به بار نمى نشیند.
مادران یخچالى!
تربیت منهاى محبت, آب در هاون كوبیدن است.
كتاب كریم مى فرمایند:
((و قضى ربإ الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا, اما یبلغن عندإ الكبر احدهما او كلاهما فلاتقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا كریما, واخفض لهما جناح الذل من الرحمه و قل رب ارحمهما كما ربیانى صغیرا;
پروردگارت مقرر داشته است كه جز او را نپرستید, به پدر و مادر نیكى كنید, چنانچه یكى یا هر دوى آنها نزد تو به پیرى رسیدند كلمه اى رنجش آور به آنها نگو, و بر سرشان فریاد نزن, و با اكرام با آنها سخن بگو, و با آنها خاكسارى و مهربانى كن, و بگو: پروردگارا همانگونه كه آنها مرا در كودكى پرورش دادند, تو نیز آنها را مشمول رحمت خود قرار بده.))(6)
ظاهر آیه یك معناى روشنى دارد و آن مهربانى و احترام به والدین است. ولى آنچه مهم است و از روح و معناى پنهان این دو آیه استفاده مى شود, این است كه وقتى پاى تربیت انسانى و اسلامى به میان آمد, در مرحله اول والدین باید این آیات را در عمل تفسیر كنند و یكى از دستورالعمل هاى كار تربیتى خود قرار دهند تا در مرحله بعدى نوبت به فرزندان برسد.
مادرى كه مى خواهد كار تربیتى معنادار انجام دهد, خود باید:
1 ـ به فرزندان نیكى كند.
2 ـ هنگام ناتوانى در دوران نوزادى و كودكى, و یا دوران دیگر, حتى به آنها اف نگوید.
3 ـ بر سرشان فریاد نزند.
4 ـ با اكرام با آنها سخن بگوید.
5 ـ با آنها خاكسارى و مهربانى كند و بال و پر پر مهر و آغوش گرم خویش را به سوى آنها بازگشاید.
6 ـ از خداوند براى فرزندان, طلب سعادت و رحمت بكند.
فاطمه زهرا(س) كه خود قرآن ناطق و مفسر كبیر است, یقینا در كار تربیتى, این نكات ظریف و عمیق قرآنى را كاربردى ساخت و بدان جامعه عمل پوشاند.
در روایت آمده, امام حسن(ع) مریض شد و درد و بى تابى آن بزرگوار بالا گرفت, حضرت زهرا(س) فرزند عزیزش را خدمت رسول خدا برده :
((قالت: یا رسول الله ادع الله لابنإ ان یشفیه, اى رسول خدا! پروردگارت را بخوان تا فرزندت را شفا دهد.))(7)
در جاى دیگر آمده, حضرت زهرا(س) با یاد روزگار شیرین و محبتهاى رسول خدا, خطاب به كودكان خود فرمود:
((این ابوكما الذى؟ كان یكرمكما و یحملكما مرذه بعد مره؟
این ابوكما الذى؟ كان اشدذ الناس شفقه علیكما؟
فلا یدعكما تمشیان على الارض و لا اراه یفتح هذا الباب ابدا و لایحملكما على عاتقه كما لم یزل یفعل بكما؟
كجاست پدر مهربان شما دو فرزندم؟ كه شما را عزیز و گرامى مى داشت, و همواره شما را بر روى دوش خود مى گرفت, و نمى گذاشت بر روى زمین راه روید.
كجاست پدر شما كه مهربان ترین مردم نسبت به شما بود.
دیگر هرگز او را نمى بینم كه این درب منزل را باز كند, و شما را بر دوش خود گیرد, همان رفتارى كه همواره نسبت به شما انجام مى داد.))(8)
با این شیوه با فرزندان سخن گفتن, در واقع یك دوره كامل, كلاس ((آموزش محبت)) است. همان كلاسى كه پدر بزرگوارش براى وى برگزار كرد, خود دارد براى فرزندان دلبند خویش برگزار مى نماید. این همان كلاس كاربردى عملى است, كه از زیباترین كلاسهاست.
فاطمه زهرا(س) ((مادر محبت)) است و با محبت معنادار وى باید جهان هدایت مى شد.
اگر با وجود الگوى تربیتى چون فاطمه زهرا(س), عده كثیرى از مادران مسلمان با مشكل تربیتى مواجه هستند, این به خاطر آن است كه :
اولا شناخت و معرفت عمیق, نسبت به شخصیت الگو ندارند.
ثانیا شناخت و تلقى و برداشت درست از تربیت اسلامى ندارند.
ثالثا برخورد و رفتارشان در امر تربیت محبتآمیز نیست.
رابعا بسیارى از مادران و پدران تربیت را به عنوان بزرگترین منبع, به حساب نمىآورند.
نویسنده كتاب ((كوچك زیباست)) كه یك بحث اقتصادى در آن مطرح شده است, یكى از عناوین بحث كتاب را ((تربیت, بزرگترین منبع)) قرار داده است.
مى گوید:
((عامل اصلى همه توسعه هاى اقتصادى از ذهن آدمى برمى خیزد. ناگهان, شهامت, قدرت ابتكار, اختراع, تكاپوى سازنده, نه تنها در یك زمینه بلكه در بسیارى زمینه ها در آن واحد از وجود آدمى فوران مى كند... بنابراین مى توان گفت كه تربیت حیاتى ترین منبع براى بشریت است.))(9)
به هر تقدیر, اگر ظرافتهاى تربیتى كه ((مادر مهربان)) فاطمه زهرا(س), آنها را در امر تربیت بكار مى گرفت, در زندگى انسانى ـ اسلامى مسلمانان جامه عمل پوشیده مى شد, مى بایست در انتظار مى ماندیم كه:
از محبت تلخها شیرین شود
از محبت مسها زرین شود
از محبت دردها صافى شود
از محبت دردها شافى شود
از محبت مرده زنده مى كنند
از محبت شاه بنده مى كنند(10)
متاسفانه و صد متاسفانه یكى از مشكلات بسیار بزرگ بر سر راه تربیت, ((فقر شادى و فقر محبت)) است. از چهره و رفتار برخى از نوجوانان و جوانان كمبود محبت و فقر شادى مى بارد.
برخى از والدین, آنقدر نسبت به فرزندان بى مهرى و نامهربانى مى كنند كه بهتر است از آنها به ((والدین یخچالى)) نام ببریم.
مادرى كه مسوولیت خطیر مادر شدن را پذیرفت, چگونه آغوش محبت و مهربانى به سمت و سوى فرزندان باز نمى كند؟
آیا تمامى مشكلات بر سر راه تربیت را مى توان با ((عروسك انبوه)) حل و فصل كرد؟
برخى ها, كودك را بمبارانى از عروسكهاى عاجز و عجیب و غریب مى كنند و اجازه فكر كردن را از بچه ها مى گیرند.
آیا عروسكها جاى لبخند و محبت مادر را پر مى كنند؟
برخى از مادران كم حوله و بعضا عصبى مى خواهند, فقط بچه ها را سرگرم بكنند, دیگر مهم نیست با چه چیز آنها را سرگرم بكنند؟
كسى با عروسك و اسباب بازى مخالف نیست, سخن بر سر این است كه:
1ـ عروسك جاى لبخند, بوسه, نوازش و محبت مادر را پر نمى كند و مشكلات بر سر راه امر تربیت را, تنها با اسباب بازى, نمى توان حل و فصل كرد.
2ـ فرزندان را بمبارانى از عروسك و اسباب بازى كردن و قدرت تفكر و خلاقیت را از بچه ها گرفتن درست نیست.
3ـ در بازار خرید و فروش عروسكها و اسباب بازى, باید حد و مرزى باشد و والدین عزیز, هر اشیایى را به نام اسباب بازى و عروسك نخرند و بدانند كه پشت بعضى از اشیا به نام عروسك, غرض و مرضهاى زیادى خوابیده است.
عروسكى كه با باطرى روشن مى شود وشروع به رقصیدن مى كند, چه آثارى در ذهن صاف كودك ببار مىآورد و چه پیام و پیامدى دارد؟
مادر باید در امر تربیت, هدفمند, اهل شناخت و مطالعه, با حوصله و صبور, مدیر, مهربان و با ادب, با عاطفه و... باشد.
بهشت را به بها زیر پاى مادران مى گسترانند, نه به بهانه.
تا با دست مبارك مادران, جهان به لرزه درنیاید و تا در دامن و آغوش گرم مادران, گرماى محبت به جهان صادر نشود... و تا تربیت به مرز استاندارد اسلامى نرسد, هدف اسلام عزیز تامین نمى شود. هدف اسلام عزیز و مورد دعوت دین اسلام, همه بشریت هستند و رسیدن به سعادت از كانال محبت و تربیت.
داستان داورى و مادرى:
اگر مادرى با داورى بین فرزندان مواجه گردد چه باید بكند؟
داورى و قضاوت, از ظرافت و لطافت خاصى برخوردار است و این امر بر كسى پوشیده و پنهان نیست. ولى داورى بین فرزندان و كودكان, ظرافت و لطافت كار را صد چندان مى نماید.
ـ ذهن صاف و دست نخورده كودكان
ـ روح لطیف و ظریف آنها
ـ داورى توام با تربیت
ـ فضاى ذهن كودك و محدودیت هاى آن, همه و همه دست به دست هم مى دهند و كار داورى بین فرزندان و كودكان را با مشكل مواجه مى كند.
آیا مادران مى توانند داوران خوبى براى فرزندان و كودكان خود باشند؟
در اینجا توجه عزیزان را به یك داستان جالب توجه, كه از طرف ((مادر محبت)) حضرت زهرا(س), صورت گرفت, جلب مى نمائیم.
داستان داورى بدین قرار است كه:
((رسول گرامى اسلام درباره مسابقه خطاطى به حسن و حسین(ع) سفارش فرمود:
هر كس خط او زیباتر است, قدرت او نیز بیشتر است.
حسن وحسین هر كدام خط زیبایى نوشتند, اما رسول خدا قضاوت نكرد و آن دو بزرگوار را به مادرشان, فاطمه(س) هدایت فرمود, تا نگرانى قضاوت, با عاطفه مادرى جبران شود.
حضرت زهرا(س) دید كه هر دو خط زیبا و هر دو در این مسابقه هنرى شركت نموده اند, چه باید كرد؟ با خود گفت:
قالت: انا ماذا اصنع و كیف احكم بینهما؟
من چه مى توانم بكنم و چگونه میان دو كودكم داورى كنم؟
قضاوت نهایى را به تلاش خودشان ارتباط داد و فرمود:
یا قرتى عینى انى اقطع قلادتى على راسكما و انشر بینكما جواهر هذه القلاده فمن اخذ منها اكثر فخطده احسن و تكون قوته اكثر.
اى نور دیدگانم! من دانه هاى این گردنبند را با پاره كردن رشته آن بر سر شما مى ریزم و میان شما دانه هاى گردنبند را پخش مى نمایم. هر كدام از شما دانه هاى بیشترى بگیرد, خط او بهتر و قدرت او بیشتر است.))(11)
به حق, ظرافت و زیبایى از لابلاى این داورى, موج مى زند.
این داستان حق, داراى لایه هایى است و آمادگى دارد دریاى بیكرانى از داوریهاى زیبا را به دینداران و مادران بگشاید و مسیر زندگى انسانها را عوض كند. البته این داستان از باب ((مشت نمونه خروار)) است و از این قبیل مطالب در سیره علمى و عملى امامان(ع) موج مى زند و فراوان است.
حال مادران در مورد این داورى, خود به داورى بنشینند و خودشان را در امور تربیتى محك بزنند!
از دیدگاه قرآن و امامان, امر تربیت و ظرافتهاى آن بسیار جدى است و ذره اى كوتاهى در آن روا نباشد.
ذهن, اندیشه, روح و انسانیت چیزى نیست كه به راحتى بتوان از كنار آن گذر كرد و یا آن را نادیده گرفت.
على(ع) مى فرمایند:
((لا غنى كالعقل و لا فقر كالجهل و لا میراث كالادب, و لا ظهیر كالمشاوره; هیچ ثروتى چون عقل, و هیچ فقرى چون نادانى نیست. هیچ ارثى چون ادب, و هیچ پشتیبانى چون مشورت نیست.))(12)
حقوق كودكان و عقوق مادران
رسول اكرم(ص) مى فرمایند: ((یا على یلزم الوالدین من ولدهما ما یلزم لهما من عقوقهما))(13)
یا على(ع), همانطورى كه فرزندان ممكن است عاق والدین گردند, والدین هم ممكن است عاق فرزندان گردند.
همانطورى كه حقوق طرفینى و فراگیر است, عقوق (ضیق و سختى ها) هم, طرفینى است.
از دیدگاه اسلام, به یك اعتبار, حقوق به دو قسم تقسیم مى گردد:
1ـ حقوق مادى, 2ـ حقوق معنوى.
صاحبان حقوق, عموم مردم مى باشند و مرد و زن, پیر و جوان, حتى رحم (بچه در شكم مادر), صاحبان حق محسوب مى شوند.
تربیت انسانى اسلامى, از جمله حقوق معنوى محسوب مى شود و نتیجه آن, پیام یا پیامد بزرگى را به همراه خواهد داشت.
آنچه در بین عرف و عموم مرسوم است و شیوع دارد مساله ((حقوق و عقوق)) والدین است و در اذهان حك شده است كه در صورت سرپیچى فرزندان از والدین, فرزندان مورد عاق والدین قرار مى گیرند و در دنیا و آخرت پیامدهاى بدى در انتظار فرزندان خواهد بود.
این نكته درست, اما حقوق فرزندان چه؟
آیا در صورت سهل انگارى و بى توجهى به امر تربیت, والدین مورد عاق فرزندان قرار نمى گیرند؟ یقینا چنین است و در صورت كوتاهى در امر تعلیم و تربیت, پیامدهاى بسیار بدى در انتظار پدر و مادر خواهد بود.
مادرى كه به خاطر چشم به هم چشمیهاى كور و مدستائیها و مدپرستى هاى پلید, شوهر را زیر سوال مى برد و با شخصیت و مردانگى او بازى مى كند, آرامش خانواده را به هم مى پاشد و براى امر تربیت ذره اى ارزش قایل نمى شود, مورد عاق فرزندان قرار نمى گیرد و حقوق آنها را پایمال نكرده است؟!
مادرى كه مى تواند فرزندش را همانند حسین فهمیده, تربیت بكند و باید هم چنین بكند, ولى به خاطر توقعات بیجا و كور, و سرگرمیهاى فریبنده, فرزندش با همان استعداد و آمادگى سرشار, سر از زندان درمىآورد, چه جوابى دارد؟
عده اى مى گویند در ایران نمى شود كار فرهنگى و تربیتى عمیق و هدفمند انجام داد. ولى باید گفت:
چطور شد, پدر وزیرى, وقتى پسرش در پاكستان متولد شد, و استعداد و نبوغ خاصى را در پسرش شناسایى كرد, مسئله را با یكى از بزرگان محلى در میان گذاشت, آن عالم, گفت: شما در پاكستان نمى توانید به هدف برسید, بهترین و مناسب ترین جا براى رشد و كار فرهنگى, ایران است و شما بروید ایران.
آقاى وزیرى, راهنمایى عالم محل را پذیرفت و آمد قم مقدس و الاذن كه پسرش حدود شانزده سال سن دارد, حافظ كل قرآن, حافظ كل نهج البلاغه, حافظ بیش از هفتاد دوره كتاب, در گرایشهاى مختلف اعم از روایات, فقه, رجال, تفسیر وغیره.
خلاصه یك خانواده پنج نفره, كلشان حافظ كل قرآن هستند و زندگى بسیار ساده هم دارند.))
با این مقدمه, برویم سراغ اصل بحث, و ببینیم رابطه پدر فرزندى بین رسول اسلام(ص) و فاصله زهرا(س) چگونه بوده است؟
شیخ صدوق مى فرمایند:
((رسول گرامى اسلام(ص) هر گاه به مسافرت مى رفت, با فاطمه(س) خداحافظى مى كرد و وقتى از سفر برمى گشت, ابتدا به دیدن فاطمه مى شتافت.
در یكى از مسافرت هاى پیامبر(ص), حضرت زهرا(س) دو دستبند نقره و یك جفت گوشواره براى خویش و یك پرده براى درب منزل خرید, پیامبر(ص) از مسافرت بازگشت و به دیداردختر شتافت.
پس از مشاهده پرده خانه و زیور آلات ساده فاطمه(س) توقف كوتاهى كرد و به مسجد رفت.
حضرت زهرا(س) با خود اندیشید كه پدر ناراحت است و فورى دستبند و گوشواره و پرده را درآورد و خدمت رسول خدا فرستاد و پیام داد:
((قالت: تقرا علیإ ابنتإ السلام و تقول اجعل هذا فى سبیل الله)) دخترت براى تو سلام مى فرستد و مى گوید كه این[ زیور آلات اندك] را نیز در راه خدا انفاق كن.
پیامبر(ص) پس از مشاهده بخشش و ایثار فاطمه(س) سه بار فرمود:
((فداها ابوها; پدرش فداى او باد.))(14)
در مقابل, حضرت زهرا(س) درباره عواطف گرم پدرانه رسول خدا(ص) مطلبى را نقل فرمود كه قابل توجه و ارزیابى است:
وقتى آیه 63 سوره نور نازل شد كه:
((رسول خدا را آنگونه كه همدیگر را صدا مى زنید, نخوانید))
فاطمه زهرا(س) مى فرماید:
ترسیدم كه رسول خدا را به لفظ ((اى پدر)) بخوانم.
من[ هم مانند دیگران پدر را] به نام ((یا رسول الله)) صدا زدم.
[بدین خاطر] پیامبر, یك بار, یا دوبار, یا سه بار از من روى گردانید[ و پاسخ نگفت]. سپس رو به من كرد و فرمود:
اى فاطمه(س) این آیه درباره تو و خانواده تو و نسل تو نازل نشده است. تو از من هستى و من از تو هستم.
همانا این آیه براى ادب كردن جفاكاران درشت خوى قریش, انسانهاى خودخواه و متكبر, نازل شده است.
مرا با جمله ((اى پدر)) خطاب كن كه مایه حیات قلب من است و خداوند را خشنود مى كند.(15)
این گونه مطالب در سیره عملى پیامبر(ص) و فاطمه زهرا(س) و امامان(ع) موج مى زند و اینجا دیگر سخن از عقوق والدین و فرزندان نیست, سخن از حقوق محض است و اخلاق جهانشمول.
نقش تربیتى اینگونه روابط, بسیار بالا است و انسانیت و عاطفه در آن, بسیار فراوان و ریشه دار.
تا بحال, در هیچ جاى دنیا, چنین روابطى بین ((پدر و دختر)) صورت نگرفته است. این رابطه, بر خلاف همه روابط معروف در دنیا داراى شان نزول است و همیشه تاریخ, درسآموز.
این جمله پیامبر(ص) كه در حق فاطمه زهرا(س) فرمود:
((فداها ابوها)), به بلنداى تاریخ پیام تربیتى دارد.
این جمله گرانسنگ, مى تواند میزان و محك بسیار مناسبى باشد, تا همه كسانى كه با امور تربیتى در ارتباط و تماس هستند عموما و والدین خصوصا, خودشان را در معرض محك قرار دهند و فاصله ها را آسیب شناسى كنند.
اگر فاصله ها زیاد هست, كه زیاد هم هست چرا؟
چه باید كرد؟
خلاصه سخن آن كه:
مردم عصر فضا و تكنولوژى عموما و مسلمانان خصوصا, دنبال آن چیزهایى كه به جد باید باشند, نیستند, و دنبال آن چیزهایى كه اصلا نباید باشند, هستند. و به عبارت دیگر ((سوراخ دعا را گم كرده اند)).
دكور و تجمل, مسلح شدن به مد روز, هماهنگى و همراهى با بازار, رقابت كور با همسایه در ظاهرسازى, پیروى و الگوگیرى سریع از وامانده ها و سرخورده هاى غربى, دنبال هر خس و خاشاك, روانه شدن, روى آوردن به مواد مخدر, به بهانه عروسى ادا و اطوار درآوردن, ریخت و پاش فراوان, سر و صداها و روى آوردن به سوى صداهاى آلوده و... همه و همه براى آنها مهم است و سراسیمه دنبالش مى دوند ولى امر تربیت, قناعت زیبا, محبت و مدارا, الگوگیرى دینى و ارزشى, حلال و حرام الهى, روح قرآن, سیره عملى امامان و معصومین(ع) برادرى و برابرى, تعهد دینى و... چندان برایشان مهم نیست و به راحتى از كنارش گذر مى كنند.
متاسفانه عده اى از مسلمانان كه زیاد هم هستند, از سیره عملى امامان و معصومین الگو نمى گیرند ولى از غربى, آنهم غربى بنجول و سرخورده از زندگى, الگو مى گیرند و در جامعه دینى, انگشت نمایى مى كنند.
به هر تقدیر, مادران بدانند, كه با اندك توجه, مى توانند زمینه هاى زندگى بسیار زیبا را فراهم كنند.
مگر حضرت زهرا(س) از چه ابزارهاى تربیتى استفاده مى كرد كه مادران عصر فضا با آن امكانات بى بهره هستند؟!
فاطمه زهرا(س), فقط روح و اندیشه بلند داشت و بس.
ابزارهاى تربیتى حضرت, عاطفه بود و محبت.
بینش بود و هدفمندى.
و جاذبه بود و جانفشانى در امر تربیت.
نتیجه و خلاصه:
امور تربیتى و ظرافتها و لطافت هاى آن, مقام و منزلت مادر و مسوولت پذیرى وى, الگو بودن فاطمه زهرا(س) در ((سیره علمى و عملى)) در این نوشتار, مثلث بحث را تشكیل مى دهد.
امر تربیت, به عنوان بزرگترین منبع و از خدایى ترین مسئله اى است كه هر انسان مسوول با آن روبرو است و كوتاهى در این امر تمام هستى یك انسان را زیر سوال مى برد.
كسى كه بیش از همه در میدان تعلیم و تربیت نقش ایفا مى كند مادر است, و مادر اولین فردى است كه كار تربیتى را آغاز مى كند و در این جهت تمام حركات و رفتار مادر, اعم از زمزمه ها و لالایى, لبخند, نفس كشیدن, ظاهر و باطن, تاثیر عمیقى بر كودك و روح او مى گذارد و مثلث شخصیت وى را تشكیل مى دهد.
اگر مادران در امر تربیت كوتاهى بكنند و به عنوان مادران بى مسوولیت معرفى و معروف گردند, عقوق و عوارض بدى در انتظار آنها است و هیچ عذرى پذیرفته نیست.
در پایان باید گفت, آنچه مى تواند مادران و فرزندانشان را در امر تربیت, بیمه كند, عمل كردن به ((سیره و رفتار عملى و علمى)) فاطمه زهرا(س) است ولا غیر.
--------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت ها:
1ـ مثنوى معنوى, دفتر چهارم, بیت 1767, اشاره به آیه 12 غاشیه.
2ـ همان, دفتر سوم.
3ـ نهج البلاغه, حكمت 257.
4ـ مناقب ابن شهر آشوب, ج3, ص389.
5ـ همان.
6ـ سوره اسرا, آیات 17 ـ 23 ـ 24.
7ـ بحارالانوار, ج59, ص104.
8ـ محمد, دشتى, ((نهج الحیاه ـ فرهنگ سخنان فاطمه)) قم, موسسه تحقیقاتى امیرالمومنین, 1375, ص74.
9ـ اى. اف. شوماخر, ((كوچك زیباست)) على رامین, تهران: صدا و سیما, چهارم, 1378, ص61.
10ـ مثنوى معنوى, دفتر دوم, ابیات 1529 ـ 1531.
11ـ محمد, دشتى, همان, یا بحارالانوار, ج45, ص190, ح36.
12ـ نهج البلاغه, حكمت 54.
13ـ بحارالانوار, ج77, ص60, ح3, باب 43.
14ـ محمد دشتى, همان.
15ـ همان.
۱۳۸۶/۰۴/۱۲ ۱۹:۵۳ شناسه مطلب: 3714
سعید داودى
اشاره
زن به عنوان نیمى از پیكره اجتماع و نقش تعیینكنندهاش در بقا و گسترش نسل انسانى و پرورش و تربیت فرزندان و مانند آن، همیشه مورد توجه اندیشمندان بوده است. نمىتوان در تاریخ از انسان سخن گفت، ولى از زن سخن نگفت. در طول تاریخ، زن پا به پاى مرد در فراز و نشیبهاى زندگى و سازندگى مطرح است. گاه به طور مستقیم و گاه با ترغیب مردان و ایجاد انگیزههاى لازم در آنان، نقش سازنده خود را در تاریخ انسانى نشان داده است.
با اینكه زن همیشه در كنار مرد، در تمدنسازى و رشد و شكوفایى جوامع انسانى - مستقیم یا غیر مستقیم - نقش آفرین بوده است، ولى از دیر زمان، مورد داورىهاى غیرمنصفانه نیز قرار گرفته است. بسیارى از اندیشمندان و كارشناسان علوم انسانى و اجتماعى یا نخواستند و یا نتوانستند، نقش حقیقى و جایگاه واقعى زن را در پیكره انسانى بشناسند.
بررسى دیدگاه قرآن كریم درباره جایگاه زن در نظام خلقت و روشن ساختن مقام و منزلت انسانى او هدفى است كه در این مقاله دنبال مىشود.
قرآن كریم در نخستین آیه از سوره نساء مىفرماید: (یَاَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِیرًا وَنِسَآءً وَاتَّقُواْ اللَّهَ الَّذِى تَسَآءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَیْكُمْ رَقِیبًا)
در این آیه كه روى سخن با تمام انسانهاست، خداوند همگان را به تقواى الهى و ترس از مخالفت با پروردگار سفارش مىكند. آنگاه در توصیف خداوند به یكى از صفات، اشاره به صفت خالقیّت او كرده و مىفرماید: همان پروردگارى كه شما را از نفس واحدى آفرید. و همسرش را نیز از همان نفس و ماهیت خلق كرده و از این دو صنف، مردان و زنان فراوانى پدید آمدند.
بار دیگر، تقواى الهى را مطرح مىكند و به ارتباط با ارحام و خویشاوندان سفارش كرده و از قطع رحم پرهیز مىدهد و براى تأكید بر سفارشات خود، و ترغیب به انجام آنها و اجتناب از ترك این امور، بر مراقبت خداوند از اعمال و رفتار انسان، تأكید مىورزد.
این آیه كه به خلقت انسان و ریشه آفرینش و گسترش نسل انسانى اشاره دارد، تصریح مىكند كه همه انسانها از «یك نفس» آفریده شدند و به گفته مرحوم طبرسى: «مراد از نفس در این آیه، به اجماع همه مفسران، آدم علیه السلام است».(1)
ادامه آیه نیز قرینه خوبى بر این حقیقت است؛ چرا كه فرمود: «همسر آن «نفس» را از جنس او قرارداد و از آن دو (مرد و زن) مردان و زنان فراوانى را منتشر ساخت» این بیان مىرساند كه «نفس واحده» همان آدم علیه السلام است كه خداوند به وسیله او و همسرش حوّا نسل انسانى را گسترش داد.
پرسشى كه در اینجا مطرح است، این است كه از برخى روایات استفاده مىشود: همسر آدم از دندهاى از دندههاى او آفریده شده است. و بر همین اساس، جمعى مفسران نیز همین نظریه را تقویت كردهاند.
علامه طبرسى مىگوید: «بیشتر مفسران معتقدند، حوا از ضلعى از ضلعهاى آدم علیه السلام آفریده شده است و از پیامبر صلى اللّه علیه و آله و سلم روایت كردهاند كه فرمود: «خُلِقَتِ الْمَرْأَةُ مِنْ ضِلْعِ آدمَ، إنْ أَقَمْتَها كَسَرْتَها و إِنْ تَرَكْتَها - و فیها عِوَجٌ - إِسْتَمْتَعْتَ بِها»؛ زن آدم علیه السلام از یك قسمت از دندههاى وى آفریده شد (و از اینرو، كمى كج خلق و ناسازگار است؛ لذا) اگر بخواهى وى را راست كنى، مىشكند (و زندگى مشترك به تباهى مىانجامد) ولى اگر به همان صورت رهایش سازى (و با كاستىها و كج خُلقىهاى وى بسازى) از او بهرهمند خواهى شد.»(2) روایات دیگرى به همین مضمون نیز نقل شده است.(3)
شاید آیه محل بحث كه مىگوید:(وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا) ناظر به همین معنا باشد (اگر من در «مِنْها»، تبعیض را برساند) هر چند این روایات ماهیت انسانى زن را نفى نمىكند، ولى آیا از آنها، طفیلى بودن و فرع بودن زن در خلقت بدست نمىآید؟
در پاسخ به این پرسش و بیان چگونگى خلقت حوّا علیها السلام باید گفت:
اولاً: هر چند مصداق «نفس واحده» در این آیه آدم علیه السلام است، ولى به كار بردن واژه «نفس» و انتساب خلقت همه انسانها به آن «نفس» در واقع نكته مهم دیگرى را در بر دارد؛ و آن این كه همه افراد بشر اعم از زن و مرد از یك ریشه و اصل، سرچشمه مىگیرند و گوهر آفرینش آنها به یك گوهر و یك نفس بر مىگردد.
واژه «نفس» به گفته علامه طباطبایى: «آن چیزى است كه انسانیت انسان به اوست و مقصود از آن، همان مجموعه روح و جسم آدمى است (در دنیا) و در حیات برزخى روح تنهاست.»(4)
به هر حال، همه افراد بشر، از حضرت آدم سرچشمه مىگیرند و از همان طینتى كه خداوند آدم را آفرید بقیّه ابناى بشر را خلق كرد و چه زن و چه مرد، همگى از سرشت واحد آفریده شدند و همه را «بنى آدم» مىگویند.
ادامه آیه كه فرمود: (وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا) مىرساند همسر آدم از ماهیّت و جنس خود اوست و هر دو از یك حقیقت برخوردارند. بنابراین، جفت آن پدر (آدم) از سرشت و طینت خود او بوده است.
مرحوم علامه طباطبایى مىفرماید: « «مِنْ» در این آیه «نشویه» است (یعنى منشاء چیزى را بیان مىكند؛ نه براى تبعیض) یعنى جفت این مرد، از نوع او بوده است و همانند اوست. این آیه، به مانند برخى دیگر از آیات قرآن است كه فرمود: (وَ مِنْ ءَایَتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ جًا لِّتَسْكُنُواْ إِلَیْهَا...) «از نشانههاى الهى آن است كه از سرشت، و نوع خودتان، براى شما همسرانى آفرید تا به سوى آنان و در كنار آنها، آرامش یابید.»(5)
بنابراین، آنچه در بعضى از تفسیرها آمده است كه مراد این آیه آن است كه، این جفت، از آن نفس (آدم) مشتق شده و از برخى از اجزاى او گرفته شده است، دلیلى ندارد.»(6)
در ادامه آیه فرمود: (وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِیرًا وَنِسَآءً)؛ «خداوند از آدم و همسرش، مردان و زنان فراوانى را به وجود آورد.»
این آیه به روشنى مىگوید، نسل انسانى و ریشه همه آدمیان به آدم و همسرش بر مىگردد و آدمیان از یك زن و مرد، پدید آمدهاند و در تكوّن و رشد و گسترش نسل انسانى، هر دو صنف (زن و مرد) نقش دارند؛ در نتیجه، مرد هر چند بزرگ و با عظمت باشد، باید بداند، ریشه او به یك مرد و زن بر مىگردد. پس اگر مرد از ماهیت انسانى برخوردار است، از ازدواج مرد و زنى، پدید آمده است كه آن دو - هر دو با هم ماهیّت واحدى داشتهاند. و از ماهیت انسانى آن دو، انسانهاى فراوانى - از مرد و زن - خلق شدهاند.
در واقع قرآن خلقت همسر آدم را، از همان گوهر و حقیتى مىداند كه آدم علیه السلام از آن آفریده شد.
ثانیاً: در روایات دیگر، شكل خلقت حوّا به گونهاى دیگر بازگو شده است، كه با روایات گذشته معارض است:
امام باقر علیه السلام فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تعالى خَلَق حَوّاء مِن فَضْلِ الطِّینَةِ الّتى خَلَقَ مِنْها آدَم؛ خداوند متعال، حوّا را از باقیمانده گِل آدم، آفرید.»(7)
و در روایت دیگرى آمده است كه راوى مىگوید از امام باقر علیه السلام پرسیدم: «خداوند حوّاء را از چه چیزى آفرید؟» فرمود: «مردم چه مىگویند؟» گفتم: «آنها مىگویند خداوند او را از ضلعى از ضلعهاى آدم آفرید» فرمود: «دروغ مىگویند! آیا خداوند نمىتوانست از غیر آن بیافریند؟» پرسیدم: «پس از چه چیزى آفرید؟» فرمود: «پدرم به من خبر داد، او نیز از پدرانش كه پیامبر خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «خداوند مقدارى از گل را گرفت و آنها را مخلوط كرد، و از وى آدم را آفرید، و از باقیمانده همان گل، حوّا را آفرید.»(8)
در روایتى كه مرحوم شیخ صدوق، در «علل الشرایع» و «من لا یحضره الفقیه» نقل كرده است، آمده است كه زرارة بن اعین، از امام صادق علیه السلام سؤال كرد، نزد ما مردمى هستند كه مىگویند: «خداوند حوّا را از بخش نهایى ضلع چپ آدم آفرید» امام علیه السلام فرمود: «خداوند از چنین نسبتى منزه است و برتر از آن است... آیا كسى مىتواند بگوید كه خداوند توان آن را نداشت كه همسر آدم را از غیر دنده او خلق كند، تا بهانه بدست عیبجویان دهد كه بگویند، بعضى از اجزاى آدم، با بعضى دیگر نكاح نمود» سپس فرمود: «خداوند بعد از آفرینش آدم، حوّا را به صورت تازه و نو پدید آورد... .»(9)
همانگونه كه ملاحظه مىكنید، در برابر روایاتى كه مىگفت: «حوّا از دنده آدم و یا دنده چپ وى آفریده شد» روایاتى است كه برخى از آنها مىگویند: «حوّا از باقیمانده گل آدم آفریده شد» و برخى نیز مىگوید: «به صورت نو ظهور آفریده شد.»
در دو روایت، عقیده خلقت حوّا از قسمتى از اعضاى بدن آدم، ردّ شده و صریحاً مورد تكذیب قرار گرفته است.
بنابراین، به لحاظ هماهنگى با آیات و این دسته از روایات، نتیجه مىگیریم كه حوّاء از دنده چپ آدم و از بخشى از اندام او آفریده نشد. بلكه خدایى كه آدم ابوالبشر را آفرید، براى تكمیل و تكثیر نسل انسانى، از همان نوع و گوهر، انسانى دیگر به عنوان همسر و جفت براى وى آفرید كه هر یك براى دیگرى آرامش روحى به ارمغان مىآورد.
علاوه بر اینكه روایات «آفرینش حوّاء از دنده آدم» هماهنگ با توراتِ تحریف شده است و بوى «اسرائیلى» بودن از آنها كاملاً احساس مىشود.(10)
از مجموع مباحث مطرح شده درباره خلقت زن و مرد، دو نكته اساسى روشن شد:
1. زن و مرد هر دو از ماهیّت واحد انسانى برخوردارند و سرشت و طینت آنان یكى است.
2. زن از جزء و عضوى از اعضاى مرد آفریده نشده است؛ بلكه از همان طینت و سرشتى كه مرد (آدم) آفریده شد، او را نیز خدا خلق كرده است.
--------------------------------------------------------------------------------
1) مجمع البیان، ج 3، ص 8، فخررازى نیز مىگوید: «اجمع المسلمون على انّ المراد بالنفس الواحدة هیهنا هو آدمعلیه السلام إلّا انّه أنّث الوصف على لفظ النفس»(تفسیركبیر، ج 9، ص 160)
2) مجمع البیان، ج 3، ص 8.
3) نور الثقلین، ج 1، ص 434، حدیث 16 و 17 (به نقل از كافى). و البرهان، ج 2، ص 10.
4) المیزان، ج 4، ص 135.
5) سوره روم، آیه 21 (آیات 72 سوره نحل و 11 سوره شورى نیز، همین حقیقت را مىرساند.)
6) المیزان، ج 4، ص 136. ابومسلم اصفهانى از مفسران پیشین مىگوید: «مراد از «خلق منها زوجها» یعنى از جنس همان «نفس» همسرش را آفرید. شبیه به این آیات كه «نفس» در آنها به معناى «جنس» استعمال شده است: «واللَّه جَعَلَ لَكُمْ مِن انفسِكُمْ اَزْواجاً»(نحل/ 72) و مثل: «إذ بَعَثَ فیهم رَسُولاً مِنْ اَنْفسِهِم»(آلعمران/ 164) و مثل: «لَقد جَاءَكُم رَسُولٌ مِنْ اَنْفسِكُم»(توبه/ 128) (تفسیر كبیر، ج 9، ص 161)
7) مجمع البیان، ج 3، ص 8.
8) المیزان، ج 4، ص 146 (به نقل از نهج البیان شیبانى).
9) علل الشرایع، ص 17، باب 17، ح 1؛ الفقیه، ج 3، ص 239، حدیث 1133.
10) ر.ك: تورات، «سفر تكوین» فصل دوم.
پاسدار اسلام ـ شماره 278- بهمن 83






