اخبار

ابراهیم امیرى

اشاره:
تاریخ نـویسـى 90 سال زندگى بزرگمردى كه انقلابـى به عظمت و عمق و تإثیرگذارى و ثمردهى انقلاب اسلامى ایران را رهبرى كرد و در پـى آن, نظام بـى بـدیل جمهورى اسلامـى را در این سـرزمیـن كه قـرنها گرفتار استبـداد بـى حساب شاهان و سایه سیاه استعمارگـران بـود, استـوار سـاخت, كـارى است بسیـار دشـوار و اگـر محــــدودیتهاى انكارناپذیرى كه در بازنـویسى ایـن تاریخ بلند و پرماجرا وجـود دارد را در نظر آوریم اذعان خـواهیـم كرد كه كارى است ناشدنـى. براستى كه چگونه مى تـوان رمز و راز شكل گیرى شخصیت حضرت آیت الله العظمى امام خمینى, ایـن مرد بزرگ قرنها را بازگـو كرد در حالى كه آنچه از جلـوه هاى سالهاى نخستیـن, و نـوجوانى, و جـوانـى, و میانسالى وى مانده است تنها بخشـى از زندگـى ایشان است; چه رسد به خلـوت امام و رازهاى سربمهرى كه در محفل انـس معنـوى او, با خـداى بزرگ و اولیإ عظیـم الشإن اسلام(ع) نهفته است. حتـى مرور بر نقاط عطف و سرفصلهاى زندگى آن بزرگـوار نیز كارى نیست كه در ایـن مختصـر بگنجـد. ایـن است كه از آن ((آفتـاب)) شــرق, تنها جرعه اى بـرگرفتیـم و چـون ((ماه)) بازتابـى از بخـش كـوچكـى از شعاعهاى جهانتاب آن وجود نازنین شدیم. با اینهمه سخـن به درازا مـى كشیـد و بـا همه اختصـار, چـاره اى نبـود جز اینكه پیـام زن, ((ماه))شمار ((آفتاب)) زندگـى امام, از آغاز تا انجام را در سه بخش سامان دهد و در سه دفتر ولى همه در همیـن ویژه نامه, تقدیـم كنـد; دفتر نخست: ((از غنچه جمادى تا خروش خرداد)); دفتـر دوم: ((از خرداد خونین تا بهمن سپید)); و دفتر سوم: ((از بهار بهمـن تا خرداد سوگ)). آنچه اینك مى خوانید بخش نخست ایـن مجموعه است. دو بخـش دیگـر چنـان كه اشـارت رفت, در صفحـات بعدى آمـده است.

1/7/1281 ش ـ 20 جمـادى الثـانى 1320 ق
ولادت نور
امام خمینى همزمان با سالروز میلاد مسعود بانـوى بزرگ اسلام, حضرت فاطمه(س) در خانـواده اى از اهل علـم و تقـوا و هجرت و جهاد, در خانـدانـى از سلاله زهـراى اطهر(س), در شهر خمیـن دیـده به جهان گشود.

پدر بزرگـوار امام خمینى, آیت الله سیدمصطفى مـوسـوى از معاصران مرحـوم آیت الله العظمـى میرزاى شیرازى, پـس از آنكه سالیانى را در نجف اشرف به تحصیل علـوم و معارف اسلامـى پـرداخته و به درجه اجتهاد نایل آمده بود, به ایران بازگشت و در شهر خمیـن ملجإ و هادى مردم در امور دینى گشت.

در حـالـى كه بیـش از 5 ماه از ولادت آقا ((روح الله)) نمـى گذشت, طاغوتیان و خوانیـن تحت حمایت عمال حكومت وقت, نداى حق طلبى پدر را كه در برابر زورگـوییهایشان به مقاومت برخاسته بـود, خامـوش كـرده و وى را در مسیر خمین به اراك به شهادت رساندنـد. بـدیـن تـرتیب, امام خمینـى از اوان كـودكـى با رنج یتیمـى آشنا و بـا مفهوم شهادت روبه رو گردید و پـس از شهادت پدر بزرگـوارش, دوران كـودكى و جـوانى را تحت سرپرستى مادر باایمانـش, بانـو هاجر كه خـود از خـانـدان علـم و تقـوا و از نـوادگـان مـرحـوم آیت الله خـوانسارى ـ صاحب كتاب زبـده التصانیف ـ بـود و همچنیـن نزد عمه بزرگـوارش صاحبه خانـم كه بانـویـى شجاع و حق جـو بـود, رشد كرد.

21/11/1281 ـ 12 ذیقعده 1320
مجتهد شهید
آیت الله سیدمصطفى موسوى پدر بزرگوار امام خمینى در راه خمیـن ـ اراك, مـورد سـوء قصد گروهى از اشرار منطقه قرار گرفت و بر اثر اصابت چند گلـوله به كتف و كمر در سـن 47 سالگى به شهادت رسید. مرحوم سیدمصطفـى فرزند علامه جلیل القدر مرحـوم سید احمد مـوسـوى است كه به گفته برخـى, از خانـدان جلیل صاحب ((عبقات الانـوار)) مى باشد.

ایشـان تحصیلات خـود را در نجف اشـرف و سـامـرا در زمان میـرزاى شیرازى پیگیرى نمـود و جزء علما و مجتهدان عصر خـود قرار گرفت. از اجازه ها و اوراق و كتـابهایشان استفاده مـى شـود ایشان به در جه اجتهاد رسیـده و لقب ((فخـر المجتهدیـن)) گـرفته بود.

وى پـس از بـازگشت از نجف اشـرف و از سال 1312 تا 1320 ق كه در خمین سكونت داشت, رهبرى و هدایت اهالى خمیـن و حومه را به عهده مـى گیـرد و مشغول اداره امـور مـردم مـى گردد.

پدر بزرگـوار بنیانگذار جمهورى اسلامـى ایران در مدت اقامت خـود در خمیـن, بشـدت در مقابل زورگـوییهاى ظالمان و خـوانیـن منطقه ایستادگـى مـى كرد و در راه دفاع از مردم مظلـوم از هیچ كـوششـى دریغ نمى نمـود, تا اینكه در سال 1320در حالى كه به همراه عده اى سوار و تفنگدار جهت مطلع كردن عضدالسلطان حاكم اراك و خمیـن از اوضاع و احـوال نابسـامان خمیـن و روستـاهاى اطـراف, عازم اراك بـود, در بین راه تـوسط دو سركرده خـوانیـن (جعفر قلى خان و رضا قلـى خان) مـورد حمله قرار مـى گیرد و در اثـر اصابت تیر به لقإ الله مـى پیـونـدد. جنازه ایشان پـس از انتقال به نجف اشـرف, با حضـور علمـا و مـردم به خـاك سپـرده شـد.

قاتلان, پس از ارتكاب جنایت ددمنشانه خود, متوارى گشته, ولى پـس از مدتـى دستگیر و به زندانـى در تهران منتقل شدند. یكـى از آن دو در زنـدان فـوت كـرد و فـرد دیگر به واسطه پیگیرى قاطعانه و مستمر بستگان آن شهید, به اعدام محكوم شد و به جزاى خـود رسید. ایشان داراى سه پسر و سه دختـر بـود. پسـرها عبارتنـد از: سیـد مرتضى, معروف به آیت الله پسندیده; سید نورالدیـن كه از محترمان مقیـم تهران بود و سید روح الله ـ امام خمینى ـ كه آخریـن فرزند آن مرحوم مى باشند.

1288 ش ـ 1327 ق
آغاز تحصیل
امام خمینـى به منظور تحصیل دروس ابتدایـى درسـن 7 سالگـى عازم مكتبخانه آخـوند ((ملا ابـوالقاسـم)) در خمیـن شد و ادامه درس و آمـوزش را نزد ((آقا شیخ جعفر)) شاگردى كرد و آنگاه وارد مدرسه شد و تمریـن و آمـوزش خط را نزد استاد ((آقا حمزه محلاتـى)) فرا گـرفت و قبل از پانزده سالگـى تحصیلات دبستان را به پایان بـرد.

1336 ق
درگذشت مادر
والده فاضله و مكرمه امام خمینى, بانـو هاجر خاتـون درایـن سال عالـم فانى را وداع گفت. مرگ مادر در حالى اتفاق افتاد كه امام خمینـى بیـش از پانزده سال از عمر خـود را نگذرانده بـود. ایـن پیشامـد انـدوهـى جانكاه بـر چهره امام نشانـد, امام هیچ یك از رنجها و سختیها و سیل حـوادث روزگـار او را در زنـدگــى متزلزل نساخت و وى در سـایه اعتماد به نفـس, به كسب پیشـرفت و تكامل و تحصیل علـم و دانـش و فضیلت پـرداخت.

((هاجـر خاتـون)) بانـوى باایمان و بزرگـوارى بـود كه نگهبان و مربى یتیمانش كه كوچكتریـن آنها ((روح الله)) چند ماهه بود, شد.

وى استوار ایستاد و از فرزنـدانـى خرد و ناتـوان, زنان و مردان بزرگ و پاكدامنى تربیت كرد كه فرزند كوچكتر او, حكـومت دو هزار و پانصـد ساله شاهنشاهـى را به زبـاله دان تاریخ فـرستاد و قـرن بیستـم را بـا قیـام الهى خـود زیـر و رو كرد.

ایشان با همیارى و كمك ((صاحبه خانـم)) عمه بزرگوار امام, پس از شهادت پـدر امـام خمینـى به منظور اجـراى عدالت و خـونخـواهــى شهیـدشان سفـرى مخـاطـرهآمیز را آغاز كـردنـد و در پـایتخت بـا استقامت و شهامت خـویـش آنقـدر ماندنـد تا سرانجام عدالت را در بـاره قـاتل آیت الله شهیـد اجـرا كـردند.

1336 ق
درگذشت عمه امام
در ایـن سال بانو ((صاحبه خانم)) عمه بزرگوار امام خمینى در اثر بیمارى دار فـانـى را وداع گفت. عمه مكـرمه امام شیـرزن دلاور و شجاعى بـود كه در برابر دزدان و اشرار مى ایستاد و كلامـش همچـون فرمانده اى متنفذ بود.

آیت الله پسنـدیـده در خـاطـرات خـود از وى به عنـــوان ((عالمه باشهامت)) نام مى برد. مقبره ایـن بانوى مـومنه و فاضله در كنار قبر مادر بزرگـوار امام خمینى در ((خاكفرج)) در جـوار امامزاده احمـد از نـوادگـان امـام سجـاد(ع) قـرار گرفته است.

1339 ق
هجرت به اراك
امام خمینـى پـس از آمـوزش صرف و نحـو و منطق به مـدت سه سال در محضر برادر بزرگـش (آیت الله سیدمرتضـى پسنـدیـده) رهسپار حـوزه علمیه اراك كه تحت زعامت مـرحـوم آیت الله حاج شیخ عبـدالكـریـم حـائرى یزدى رونق بسزایـى داشت, شـد و در محضـر اساتیـد فـن به آموختن ادبیات مشغول گردید.

ایشـان فـراگیـرى كتـاب مطـول را نزد مـرحـوم ((شیخ محمـدعلــى بـروجـردى)) و ادامه منطق را نزد مـرحـوم ((حـاج شیخ محمـــــد گلپایگانـى)) و شـرح لمعه را نزد مـرحـوم ((آقاى عباس اراكـى)) آغاز كرد.

همچنیـن ایشان از محضر اساتید دیگرى همچـون ((آقا میرزا محمـود افتخار العلما)), ((آقا میرزا مهدى داعى)) و ((میرزا رضا نجفـى خمینى)) استفاده نمود.

فروردین 1300 ـ رجب 1340 ق
هجرت به قم
امام خمینـى همزمان با هجـرت آیت الله حائرى یزدى به قـم, رهسپار حـوزه علمیه قـم گـردیـد. ایشـان پـس از ورود به قـم در مـدرسه ((دارالشفـا)) مسكـن گزیـد و در حـوزه تازه تـإسیـس آن سـامان تحصیلات خـود را با جـدیت دنبال نمـود و به سـرعت مـراحل تحصیلات علـوم حـوزوى را نزد استادان طـى كرد و از محضـر اساتیـدى بزرگ همچـون مـرحـوم آقـامیـرزا محمـدعلـى ادیب تهرانــــى, آیت الله سیدمحمدتقى خـوانسارى و آیت الله سیدعلى یثربى كاشانى بهره برد.

1345 ق
شركت در دروس عالیه
امام خمینـى پـس از اتمام دوره سطح, شـركت در درس خـارج آیت الله حائرى را آغاز نمـود. در محضـر آن استـاد بزرگ بـود كه تـوانست سطـوح عالى علمى و مبانى فقهى و اصـولى خـود را تحكیـم و تكمیل نموده و به درجه اجتهاد برسد.

هنگـام رحلت آیت الله حـائرى در سال 1355 كه امام در 35 سـالگـى بود, داراى مبناى متقـن, محكم و مستقل بود و در زمره فضلاى نامى و نـوابغ علمـى حـوزه قـرار داشت. ایشـان علاوه بـر مقام ممتـاز فقـاهت, در علـوم هیـإت و فلسفه و حكمت و عرفـــان و اخلاق نیز داراى مهارت ویژه و تخصصـى كـامل بـود. استـاد ایشـان در علـوم هیإت و ریاضیـات و فلسفه, مـرحـوم حـاج سیـد ابـوالحسـن رفیعى قزوینـى بـود. امام ادامه ایـن دروس, به اضـافه علـوم معنـوى و عرفانـى را نزد مرحـوم آقا میرزا علـى اكبر حكمـى یزدى آمـوخت و عروض و قـوافـى و فلسفه اسلامـى و غرب را نزد مـرحـوم آقــا شیخ محمدرضا مسجدشاهى اصفهانى و اخلاق و عرفان را مقدارى نزد مرحـوم آیت الله حاج میرزا جـواد ملكـى تبریزى و عالیتریـن سطـوح عرفان نظرى و عملـى را به مـدت شـش سال نزد مرحـوم آیت الله آقا میرزا محمدعلى شاهآبادى فرا گرفت.

امام خمینـى علاوه بـر دروس رایج حـوزه, به دلیل تـوجه به مسایل علمى و فرهنگـى خارج از حـوزه و مجامع روشنفكرى و دانشگاهى, در سـن 26 سالگـى به آمـوختـن فلسفه دارویـن و نقـد آن نزد مرحـوم آیت الله حـاج شیخ محمـدرضا نجفـى اصفهانـى مسجـدشاهـى پـرداخت. بنا به گفته برخى, امام مدتـى را نیز صرف فراگیرى زبان انگلیسى كرد.

1347 ق
آغاز تدریس فلسفه و عرفان
امام خمینى تدریس كتب فلسفى را در سـن 27سالگى آغاز نمود, لیكن دقت و احتیـاط كـامل را در انتخـاب شـاگـرد و كتـاب مــورد بحث مـى نمـود. ایشان مقیـد بـود در مجلـس درس, افـراد لایق و فاضل و معتقـد شـركت نماینـد. امام دایما بـا بـرگزارى امتحان كتبـى و شفاهـى, میزان فـراگیرى شاگردان را كنتـرل مـى نمـود و در صـورت احراز عدم شایستگى, از شركت آنان در مجلـس درس جلـوگیرى مى كرد. ضمنا همزمـان بـا تـدریـس فلسفه, بـراى افـراد شـایسته و مـورد اعتماد, به طـور خصـوصى بحثـى از علـوم عرفان را نیز شروع كرد.

1307 ش ـ 1347 ق
آغاز تـإلیف كتـاب (شـرح دعاى سحر)
امام خمینـى از سـن 27سالگـى در كنار تحصیل و تدریـس, اقدام به تإلیف و تصنیف نمود. حاصل ایـن كوشـش, تإلیف دهها جلد كتاب و شرح و حاشیه بر چند كتاب در مـوضـوع فقه, اصـول, تفسیر, عرفان, اخلاق, احكام و فلسفه بـود كه تعداد زیادى از آنها چاپ و منتشـر شـده است. شـوق به تإلیف و تصنیف در تمام دوران نهضت تـا آغاز انقلاب همچنان ادامه داشت. پـس از پیـروزى انقلاب اسلامـى, به علت گـرفتـاریهاى متعدد, امام فـرصت نگـارش نیافت, امـا همچنان بـا ایراد سخنرانـى و صـدور پیامها و اطلاعیه هاى متعدد به مناسبتهاى گوناگـون و بـرگزارى چنـد جلسه تفسیـر ـ كه از سیما پخـش شـد ـ گنجینه ارزشمندى از احكام علمى و عملى اسلام را كه چـون ((صحیفه نـور)) است, بـراى امت اسلام به یـادگار گذاشت.

((شرح دعاى سحر)) ظاهرا اولیـن اثرى است كه توسط امام خمینى در سن 27 سالگى تحریر شده است.

ایـن كتاب از كتابهاى عرفانـى حضـرت امام و ماننـد تإلیف دیگر ایشان, مصباح الهدایه قابل استفاده كسـانـى است كه بـا فلسفه و عرفان آشنایـى كامل داشته باشند. سال تإلیف ایـن كتاب, همزمان با ورود مرحوم آیت الله شاهآبادى به قـم است و تإلیف ایـن كتاب در سال اول شاگردى در نزد آن مرحوم این نكته را روشـن مى كند كه حضرت امام ـ همان طور كه خود در اولیـن برخورد و ملاقات با آقاى شاهآبادى اظهار داشته بـود ـ فلسفه را قبلا خـوانـده و در عرفان نیز كار كرده و استاد دیده بود. ایـن كتاب به زبان عربى نگاشته شده و با تـرجمه فارسـى, پـس از پیروزى انقلاب منتشـر شـده است.

امام خمینـى كتابهاى عرفانـى دیگـرى همچـون ((حاشیه بـر مصبـاح الانـس)) و ((رسـاله لقـإ الله)) را نیز تحـریـر نمـود.

1308 ش ـ 1347 ق
ازدواج
امام خمینـى در سـن 28 سالگـى با خانـم قـدس ایران ثقفـى, فرزند مكـرمه آیت الله حـاج میـرزا محمـد ثقفـى تهرانـى ازدواج نمـود. آیت الله حاج میرزا محمـد ثقفـى ـ فرزند مرحـوم آیت الله حاج شیخ ابـوالفضل كلانتر ـ كه در آن زمان در حوزه علمیه قـم مى زیست, به واسطه مـرحـوم آیت الله لـواسـانـى بـا امام آشنا شـد و در همان بـرخـورد اول, شیفته فضایل علمـى و اخلاقـى و مجذوب روح بـاعظمت ایشـان شـد; از ایـن رو بـدون تـإمل پیشنهاد ایشـان را در امـر ازدواج پذیرفت. خانـم ثقفـى در مدت قریب به 60 سال زندگى مشترك با امام خمینى متحمل سختیها و مشكلات فراوانـى شـد و در پیشبـرد نهضت اسلامـى, همگام و همراه امام بـود. همسر مكرمه امام متـولد 1292 ش مى باشد و ثمره ایـن ازدواج, 7 فرزند به نامهاى: مصطفـى, صـدیقه, فریده, فهیمه, سعیده, احمد و لطیفه مـى باشـد كه در حال حـاضـر سه دختـر در قیـد حیـات مـى بـاشند.

آذر 1309 ـ 12 رجب 1349
ولادت اولین فرزند
((حاج آقا مصطفى)) اولیـن فرزندامام در شهرستان قم دیده به جهان گشـود. ایشان پـس از اتمام دروس ابتدایى, به تحصیل علـوم اسلامى در حوزه علمیه قـم پرداخت و دوره سطح را از محضر اساتیـد حـوزه همچـون آیت الله مـرتضـى حائرى, آیت الله شهیـد صـدوقـى, آیت الله سلطانى و آیت الله شیخ محمدجـواد اصفهانى بهره برد, و در سـن 21 سالگـى از حـوزه درس خارج و فقه مرجع بزرگ وقت مـرحـوم آیت الله بـروجـردى استفاده كرد و درس خارج اصـول را در محضر امام شـروع كرد و پـس از درگذشت آیت الله بروجردى, در حـوزه درس فقه و اصول پـدر بزرگـوارش و نیز علامه بزرگ مـرحـوم میـرداماد شـركت كـرد.

آیت الله سید مصطفـى خمینى علاوه بر مقام و درجه اجتهاد در فقه و اصول, در علوم معقول و فلسفه و كلام نیز تبحر داشت و قبل از سـن 30 سالگى جامع دانـش معقول و منقول گردید و مدت ده سال در حوزه علمیه نجف خـارج اصـول تـدریـس مـى كـرد.

از ایشان تإلیفاتـى در زمینه هاى مختلف فقهى, اصـولـى, تفسیر و ... به جا مانده است. ایشان از سال 1341 وارد فعالیتهاى سیاسـى شد و پـس از تبعید امام به تركیه, وى نیز تبعید شـد و تا هنگام شهادت همراه و یاور امام بـود. مقبـره آن مـرحـوم در نجف اشـرف مى باشد.

1318 ش ـ 4 محرم 1358 ق
تإلیف كتاب ((چهل حدیث))
كتاب ((اربعیـن)) شـرح چهل حـدیث از پیشـوایان معصـوم(ع) است كه تـوسط امـام و به زبـان فـارسـى تـإلیف شـده است.

كتاب فوق در اصل عمدتا تقریرات درس ایشان است كه مضامیـن آن را در مدرسه فیضیه و ملاصادق در قـم براى شاگردان خود ایراد فرموده و سپـس تصمیـم گـرفتنـد آن را به صـورت كتـاب بنگـارند.

حضرت امام در آغاز كتاب فرمـوده اند: ((ایـن بنده بـى بضاعت ضعیف مدتـى بـود با خـود حدیث مى كردم كه چهل حدیث از احادیث اهل بیت عصمت و طهارت(ع[ (را] كه در كتب معتبـره اصحاب و علما ثبت است, جمعآورى كنم, كه با حال عامه مناسبتى داشته باشد و از ایـن جهت آن را به زبان فارسى نگاشته كه فارسـى زبانان از آن بهره گیرنـد ... )).

امـام در آغاز حـدیث اول, چهار نفـر از مشـایخ را كه به ایشـان اجازه روایت حـدیث داده اند, به ایـن تـرتیب نام بـرده انـد: شیخ محمـدرضا آل علامه, حاج شیخ عبـاس قمـى, سیـد محسـن امیـن و سیـد ابوالقاسم دهكردى اصفهانى.

30/1/1321 ش ـ 1361 ق
تإلیف كتاب ((آداب نماز))
كتاب ((آداب الصلاه)) یكـى از تـإلیفات امام است كه نگارش آن در ایـن تاریخ به پـایان رسیـد. در ایـن كتاب آداب قلبـى و اسـرار معنـوى نماز مطرح شـده است. در ایـن كتاب تفسیر سـوره هاى حمد و تـوحید و قـدر به صـورت عرفانـى و نسبتا مفصل آمده است. سه سال پیش از تإلیف ایـن كتاب, در یكى از آثار گرانقدر حضرت امام به نام ((سر الصلاه)) همیـن معانى به صـورت موجز و به زبان خاص اهل عرفان به نگارش در آمده بود, لكـن ایشان به منظور استفاده مردم به تـإلیف كتـاب حـاضـر به زبـان سـاده پـرداختند.

1322 ش
تإلیف كتاب ((كشف الاسرار))
امام خمینى با انتشار كتاب ((كشف الاسـرار)) فعالیت علنـى سیاسـى خـود را كه آكنده از انتقاد به سیاستهاى استعمارى و ضـد اسلامـى رضـاخـان و پـس از او بـود, آغاز كـرد و نسبت به ادامه همـــان سیاستها ـ بلكه بـدتر از آن ـ پـس از فرار رضاخان, به همه مردم بخصـوص علمـا و روحـانیـون حـوزه هـاى علمیه هشدار داد.

ایشان كتاب فـوق را در رد كتـاب ((اسـرار هزار ساله)) كه تـوسط شخصـى منحـرف و به منظور تـرویج وهـــابیت و در رد تشیع و اسلام نـوشته شـده بـود, به رشته تحریر در آوردند. امام به جهت اهمیت موضوع, تدریـس خـود را در قـم تعطیل و پاسخ كتاب فوق را به طور مستـدل بیان كردنـد; به گـونه اى كه در اثر فعالیت شبانه روزى در نگـارش كتـاب فـوق از نـاحیه چشـم بیمـار شـدند.

حضـرت امام میفرمـود: ((یك روز بـراى درس به طـرف مـدرسه فیضیه مـى رفتـم. در وسط راه متـوجه شـدم كه عده اى راجع به كتاب اسرار هزار ساله بحث و گفتگـو مى كنند. یك مرتبه به ذهنـم آمد كه عجب, ما داریم مى رویم درس اخلاق مـى گـوییـم و حال آنكه ایـن بحثها در حـوزه مطرح است!)) ایشان از وسط راه برمـى گردنـد و ظرف مـدت یك ماه تا چهل روز تقـریبا تمام كارهایشان را رها مـى كننـد و كتاب فوق را مى نویسند.

ایشان در مقـدمه كتـاب مـى نـویسنـد: ((امـروز كه دنیاى آتـش خیز بناچارى دست خـود را به طرف دیـن و روحانیت دراز كرده ... بعضى از نـویسندگان ما حمله به دیـن و دیندارى و روحانیت را بر خـود لازم دانسته, بدون آنكه خـودشان نیز مقصودى جز فتنه انگیزى داشته باشنـد, با قلمهاى ننگین خـود اوراقـى را سیاه كرده, بیـن عامه مردم پخـش كرده اند. غافل از آنكه سست كردن مردم, امروز به دیـن و دینـدارى و روحـانیت از بزرگتـریـن جنایات است كه بـراى فناى كشـور اسلامى هیچ چیز بیـش از آن كمك كارى نمـى كند)). امام خمینى همچنیـن در كتاب فـوق بـراى اولیـن بـار به طـرح مسإله ((ولایت فقیه)) و حكومت اسلامى پرداختند و بر لزوم حكـومت اسلامـى تإكید ورزیدند.

15/2/1323 ش ـ 11 جمـادى الاولـى 1363
تاریخى ترین سند مبارزه
پس از كشف الاسرار تاریخى تریـن سند مبارزه امام قطعه اى است كه به درخـواست مرحـوم حجت الاسلام وزیرى در یزد, در دفتـرى كه به منظور گـردآورى دستنوشته علما و بزرگان قـرار داده بـود, نـوشته انـد. در ایـن سند كه با آیه شریفه ((قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنـى و فرادى)) آغاز شـده است, حضرت امام ((قیام لله)) را تنها راه اصلاح دو جهان بیان مى كنند و مـى نـویسنـد: ((قیام براى خـدا است كه خاتـم النبییـن(ص) را یك تنه بر تمام عادات و عقاید جاهلیت غلبه داد و بتها را از خانه خـدا برانـداخت و به جاى آن توحید و تقوا را گذاشت)).

ایشان در ادامه در باره عواقب و مضـرات تـرك قیام بـراى خـدا و اقدام براى منافع شخصى نـوشته اند: ((خودخـواهى و ترك قیام براى خـدا ما را به ایـن روزگار سیاه رسانده و همه جهانیان را بر ما چیـره كـرده و كشـورهـاى اسلامـى را زیـر نفـوذ دیگـران درآورده [است])).

امام خمینـى در پـایـان ایـن سنـد از همه علمـا و روحـانیـون و دینداران خداخـواه دعوت مـى نمایند براى نجات دیـن از دست مشتـى شهوتران قیام كنند.

ایـن نامه كه در واقع بیانیه اى سیاسى و مبارزاتـى است, در آغاز نخستیـن جلـد مجمـوعه صحیفه نـور آمده است.

1363 ق
تعطیل درس براى رفع شبهات
تخصص ویژه امـام در علـوم عقلـى مـوجب شـدایشـان در همـان اوان جـوانى, پاسخگوى اشكالات و شبهات عقلى نسبت به اسلام باشد. در آن زمان كسانى كه نسبت به مسایل دینـى سـوال داشتند, به قـم رجـوع مـى كردند و با اینكه علماى طراز اول در قـم حضـور داشتند, آنان را بـراى بـرطـرف كـردن ابهام و اشكال به حضـور امام راهنمایـى مى كردند.

هنگامى كه شخصـى, به علت شبهاتـى كه معاندان به او تلقیـن كرده بـودند, در ایمان و عقاید دینـى خـود دچار لغزش شـده و براى به دست آوردن حقیقت به قـم مراجعه كرده بـود, وى را به امام خمینى معرفـى كـردنـد. ایشان با پشتكار و اهتمام فـراوان در مقام رفع شبهه و ابهامات برآمد. اهتمام امام به ایـن موضـوع در حدى بـود كه سه روز درس خویـش را تعطیل نمود و سرانجام موفق شد شبهات را از بیـن ببرد و از انحطاط فكرى و سقوط آن شخص در منجلاب تباهى و گمراهـى جلـوگیرى نمایـد و به راه حق و حقیقت راهنماییـش كنـد.

1364 ق
آغاز تدریس خارج فقه و اصول
امام خمینـى تـدریـس خارج فقه و اصـول راهمزمان با ورود مرحـوم آیت الله بروجردى به قـم آغاز كرد. ایشان قبل از شروع درس خارج, سالیان درازى به تدریـس ((سطح)) اشتغال داشت و كتب فقه و اصـول را با بیانى شیوا براى گروهى از فضلا و محصلان علوم اسلامى تبییـن مى نمود.

ایشان با شروع درس خارج فقه و اصـول و در ادامه آن, با سـرمایه سرشار علمى خـویـش, جـویبارهایى از علـم و دانـش و فضیلت را در بـوستان روحانیت روان ساخت و ابـواب و نظرات جـدیـدى را در فقه گشـود و فقه و حكومت را در هـم آمیخت و صدها شاگرد فاضل و مبرز تـربیت نمـود كه بسیارى از آنها نقـش مهمـى در ایجاد و استمرار نهضت اسلامى ایفا نمودند.

امام طى سالهاى طولانى, در حوزه علمیه قـم به تدریس چندیـن دوره فقه, اصـول, فلسفه و عرفان و اخلاق اسلامـى در مدرسه فیضیه, مسجد اعظم, مسجد محمدیه, مدرسه حاج ملا صادق, مسجد سلماسـى و ... همت گماشت.

24/12/1324 ش
ولادت حاج سیداحمدآقا
در ایـن سـال مـرحـوم حـاج سیـداحمـدآقـا دیـده به جهان گشـود. ایشان دوران كودكى خـود را در حالى سپرى كرد كه والد بزرگوارش, مبارزه سیاسى خویـش علیه ظلـم و ستـم را به مقتضاى فضاى آن روز آغاز كرده و به عنـوان مجتهد بـرجسته و پرآوازه در حـوزه علیمه قـم مطرح بود. وى پـس از طى دوران تحصیل موفق به اخذ دیپلـم در رشته طبیعى از دبیرستان حكیـم نظامـى قـم شد و پـس از آن تحصیل علوم دینى را آغاز نمود. مرحوم حاج سیداحمد پـس از تبعید امام, چنـدیـن بار مخفیانه به نزد پـدر در نجف رفت, كه در مـواردى با واكنـش ساواك روبه رو گشت. ایشان در طول زندگانى خویـش به عنوان یار و همراه امام مطرح بـود. حضـرت امام در تاریخ 1361/8/23 در بـاره مـواضع گذشته و حـال احمـدآقـا نـوشت: ((... اینجـانب در پیشگاه مقدس حق شهادت مى دهـم كه[ احمد] از اول انقلاب تاكنـون و از پیـش از انقلاب در زمانى كه وارد ایـن نحـو مسایل سیاسـى شده است, از او رفتار یا گفتارى كه بر خلاف مسیر انقلاب اسلامـى ایران باشد, ندیده ام و در تمام مراحل از انقلاب پشتیبانـى نمـوده و در مرحله پیروزى شكـوهمند انقلاب معیـن و كمك كار مـن بـوده و هست و كارى بر خلاف نظر مـن انجام نمى دهد ...)). ایشان سرانجام پـس از عارضه قلبـى و تنفسى و على رغم پنج روز تلاش پزشكان در شامگاه 25 اسفند ماه 1373 دعوت حق را لبیك گفت و به دیدار پـدر در پیشگاه حق نایل شد.

1325 ش
تلاش بـراى مـرجعیت آیت الله بـروجـردى
به دنبال رحلت آیت الله العظمـى سیـد ابـوالحسـن اصفهانـى و طـرح مسإله جانشینـى ایشان در دوره حساس پـس از رضاخان, امام كه در آن سالها از مـدرسان بنام حـوزه علمیه قـم به شمار مـى رفت, بـا تـوجه به بینـش عمیق نسبت به موقعیت و مسـوولیت مراجع تقلید در جامعه و امـور سیاسـى تلاشهاى گستـرده اى را بـراى تثبیت مـرجعیت آیت الله بـروجـردى آغاز كرد. امام از سالهاى سیاه و دیكتاتـورى رضاخان به خـوبى به یاد داشت در اثر بـى اعتنایـى و عدم مـداخله برخى از مراجع در امور سیاسى, رضاخان پایه هاى حكومت دیكتاتـورى خـود را محكـم كرد و به حـریـم اسلام, روحانیت و حـوزه هاى علمیه یـورش برد و حتـى حریـم محدود درس و بحث حـوزه را محترم نشمرد.

با تـوجه به تجـربیات تلخ فـوق و با شناختـى كه امام از مقام و مـرتبه آیت الله بـروجـردى داشت و مـى دانست ایشـان از شـاگـردان برجسته آخـونـد خراسانى ـ رهبـر روحانـى مشروطه ـ است و نیز با عنایت به مـوضعگیـرى شجـاعانه اى كه ایشان در مقابل خلافكاریها و قانـون شكنیهاى رضاخان داشت, كـوشـش فـراوانـى كـرد تا ایشان را متقاعد سازد به قـم مهاجـرت نمـوده و مـرجعیت و رهبـرى دینـى و سیاسى مردم را پذیرا شوند. بدیـن منظور با ارسال نامه و سفر به شهرهاى مختلف, نظر مـوافق علماى شهرها را نسبت به مرجعیت ایشان جلب نمود.

پـس از سكـونت آیت الله بروجردى در قـم, بزودى ایشان مورد تـوجه علما و طلاب حـوزه و عمـوم مردم قـرار گـرفت و در مـدت كـوتاهـى مرجعیت تقلیـد اكثر مردم كشور و شیعیان خارج از كشـور را احراز نمود.

پـس از یك دوره فترت چند ساله در حـوزه ها, نظم و انضباط در امر تعلیـم و تربیت و شهریه طلاب به وجـود آمد و مدارس علمیه جـدیدى در شهرستانها تإسیس شد, تا بتواند به تعلیـم و تربیت طلاب بومى بپردازد و بدیـن وسیله تبلیغات مذهبى و امـور دینى ولایات اداره شد. براى نخستیـن بار روحانیون فاضل و دانشمند به خارج از كشور و از جمله اروپا اعزام شـدند, تا امـور تبلیغى و مذهبـى شیعیان خـارج از كشـور را هـدایت و اداره نمـایند.

امام همچنیـن طلاب فاضل و جـوان حوزه را تشویق به نویسندگى كرد. در آن اوقات سعى امام در ایـن بـود كه مسـایل حـوزه و جـامعه و جـریان سیاسـى كشـور به اطلاع آیت الله بـروجـردى بـرسـد. متقابلا آیت الله بروجردى احترام و اعتماد خاصـى بـراى امام قایل بـود و در موارد متعددى ایشان را به عنوان نماینده تام الاختیار خـود در اداره حـوزه و گفتگـوهـاى سیـاسـى مـى گمـاشت.

9/1/1340
مرجعیت امام
به دنبال ارتحال آیت الله العظمـى بـروجـردى, مرجعیت امام خمینـى فـراگیر شـد و مـورد استقبال مردم ایران قرار گرفت و بسیارى از علما, ایشان را به عنوان مرجع اعلم معرفى نمودند. ایـن در حالى بـود كه حضرت امام بشدت از مطرح شدن خویـش به عنوان مرجع تقلید پرهیز داشت; ایـن در حالـى بود كه فتاواى امام بـر تمام ابـواب كتاب عروه الـوثقـى پنج سال قبل از رحلت آیت الله بـروجردى پایان یافته بـود و در همیـن سالها حاشیه بـر كتـاب وسیله النجـاه به عنـوان رسـاله عملیه ایشـان نیز نگـارش یـافته بود.

ایشان حتى حاضر به چاپ رساله خود نبود و در برابر ایـن درخواست فرمـوده بـود: ((آنهایى كه به رساله مـن احتیاج دارند, خـودشان ببرند و چاپ كنند)).

شایـان ذكـر است شـاه پـس از درگذشت آیت الله بـروجـردى تلگـرام تسلیتـى به آیت الله حكیـم در نجف فرستاد, تا بدیـن وسیله نظرها را به خارج ایران معطوف دارد!

1/10/1340
بى اعتنایى به نخست وزیر
علـى امینـى, نخست وزیر رژیـم شاه كه براى دیداربا مراجع قـم به ایـن شهر آمده بود, مورد استقبال و احترام قرار گرفت, اما امام وى را تعظیـم و تكریـم نكـرد. ایشان با بیانات صـریح و قاطعانه امكان سوءاستفاده و بهره بردارى از ایـن ملاقات را سلب نمود. على امینى پـس از مراجعت به تهران, در گفتگـو با آیت الله كاشانى از ابهت و عظمت روحـى ایشـان تجلیل كـرد.

16/7/1341
مقـابله بـا غائله انجمنهاى ایـالتـى و ولایتى
به دنبال تصـویب طرح((لایحه انتخابات انجمنهاى ایالتى و ولایتى)) و اعلام آن در مطبـوعات مبنـى بـر حذف قیـد اسلام از شــــــرایط انتخاب كننـدگان و انتخـاب شـونـدگـان و اداى سـوگنـد به ((كتـاب آسمانـى)) به جاى قرآن كریـم, كه در جهت اسلام زدایى صـورت گرفت, امـام و جمعى از مـراجع و علمـاى قـم بـا تشكیل جلسه اى در منزل مرحـوم آیت الله شیخ مرتضـى حائرى به بحث و تبادل نظر پرداختنـد. پس از آن هر كدام از مراجع, تلگرامى به شاه مخابره كردند. متـن تلگراف امام لحن تندترى داشت.

در بخشـى از تلگـراف امـام چنیـن آمـده بـود: ((به طـورى كه در روزنـامه هـا منتشـر است, دولت در انجمنهاى ایـالتـى و ولایتــى, ((اسلام)) را در رإى دهنـدگان و منتخبین شـرط نكرده و ایـن امر مـوجب نگرانـى علماى اعلام و سایر طبقات مسلمیـن است. صلاح مملكت در حفظ احكـام دیـن مبیـن اسلام و آرامـش قلوب است.

مستـدعى است امر فـرماییـد مطالبـى را كه مخالف دیانت مقـدسه و مذهب رسمى كشـور است, از برنامه هاى دولتى و حزبى حذف نمایند)). اما شاه در پاسخ تلگـرام مـراجع, مـوضـوع را به نخست وزیر محـول كرد! شایان ذكـر است شاه پاسخ تلگـرام امام را چنـد روز پـس از پاسخ سایر مراجع ارسال كـرد. تشكیل جلسه فـوق و صـدور اعلامیه و مخابره تلگرام به شاه و سخنرانیهاى روشنگرانه امام رژیـم را با مشكلاتى مواجه ساخت.

امام خمینـى در جلسه یادشـده پیشنهاد كـرد متـن تلگرامهایـى كه علما و به هیإت حاكمه مخابـره مـى كننـد, چاپ شـود و در دستـرس عمـوم قـرار گیـرد, تا عامه مـردم از اقـدامات و نظر پیشـوایان اسلامـى در بـاره تصـویب لایحه فـوق مطلع شـونـد. امـام در ایــن پیشنهاد, مـاننـد همیشه, حضـور مـردم را در صحنه مبـارزه لازم و اجتناب ناپذیـر دانسته و به حاضـران در جلسه تإكیـد كـرد بـدون حضـور آگـاهـانه مـردم, مبـارزه به پیـش نمى رود.

20/8/1341
اعتراض به سكوت دولت
امام خمینى در اعتراض به سكـوت دولت درغائله انجمنهاى ایالتى و ولایتى و عدم تـوجه به مخالفتهاى مراجع و علما و مردم و در پاسخ به كسب تكلیف مردم در ایـن قضیه طـى سخنانى فرمـود: ((... خـوب است كسانى كه ایـن بیانات را مى نـویسند, به مقامات دولتـى اطلاع دهند كه بیـش از ایـن با احساسات مردم بازى نكننـد. علماى اسلام دست بردار نیستند. اگر آنها خیال مـى كننـد با امروز و فردا كردن مـى تـواننـد مـوضـوع را مسكـوت بگذارنـد, اشتبـاه است.

ابـدا ایـن طـور نیست. كار خیلـى مهم است. صحبت خطر بـراى اسلام است. علماى اسلام نمـى تـواننـد ساكت بماننـد ... قضیه منحصـر به علماى ایران نیست. علماى عراق, علماى مصـر, علماى یمـن و علماى سـایـر نقـاط اسلامـى هـم در ایـن مـوضـوع بـا ما هستنـد ...)).

9/9/1341
عقب نشینى رژیم
به دنبال اعتراضات گستـرده امام و سایـر مـراجع وعلما و قیام و خـروش ملت علیه لایحه ((انجمنهاى ایـالتـى و ولایتـى)) و افشــاى تـوطئه هاى رژیـم, اسـدالله علـم در یك مصـاحبه مطبـوعاتـى, لغو تصویبنامه را رسما اعلام داشت و روزنامه ها نیز در تیتر اول خـود نوشتند: ((در هیإت دولت تصویب شد كه تصـویبنامه مورخه 41/7/14 قابل اجرا نخواهد بود)). و بدیـن ترتیب غائله پـس از گذشت كمتر از دو ماه پایان یافت.

شایان ذكر است رژیـم قبل از ایـن با ارسال تلگرامهاى خصـوصى به مراجع لغو تصویبنامه را اعلام كرده بـود, لكـن امام پایان ماجرا را منـوط به اعلام رسمـى لغو تصـویبنامه و درج آن در روزنـامه ها دانسته و طى سخنانى فرموده بـود: ((.. هر چند مضمون تلگرافى كه براى علماى قـم فرستاده, قانع كننده مـى باشـد, ولـى تا در جراید رسمـى كشـور لغو تصـویبنـامه به طـور صـریح اعلام نگـردد, مـــا نمى توانیم به ایـن تلگراف ترتیب اثر دهیم, و هیإت حاكمه بداند كه اگر خبـر لغو تصـویبنامه را در جـرایـد اعلام نكنـد, ما ایـن تلگراف را كإن لـم یكـن فـرض كـرده, به مبارزه ادامه خـواهیـم داد)).

19/10/1341
مقابله با رفراندم فرمایشى
پـس از اعلام لغو تصـویبنامه انتخابات انجمنهاى ایالتى و ولایتـى, شاه به منظور تحكیـم سلطه آمریكا و كاهـش فشارهاى مـردمـى علیه رژیـم, بـرنامه رفـورمـى خـود تحت عنـوان ((اصـول ششگانه انقلاب سفیـد!)) را اعلام كـرد و به رفـرانـدم گذاشت.

لـوایح فـوق طرح امپریالیستى بـود كه كاخ سفید, اجراى آن را در كشـورهاى تـوسعه نیافته و از جمله ایران در نظر گرفته بـود و آن را مانع بزرگـى براى نفـوذ كمـونیسـم مـى دانست. آمریكا بر ایـن عقیـده بـود كه دهقانان و كارگـران, نیروى عظیمـى هستنـد كه با جنبشهاى خـود در فـرصتهاى مناسب مـى تـواننـد وضعى شبیه آنچه در چیـن, كوبا, ویتنام و ... اتفاق افتاد, به وجـود آورند و اجراى طرحهایى چون اصلاحات ارضى و سهیـم كردن كارگران در سود كارخانه, مـى تـوانـد مـانع وقـوع چنیـن رخـدادهـایـى شـود.

امام با درایت و هوشیارى خاص خـود و با وقوف بر آثار شـوم ایـن تـوطئه, با علمـا در بـاره لـوایح ششگـانه به گفتگـو پـرداخت و نقشه هاى پلید رژیـم را تشریح كرد اما با توجه به عدم اطلاع برخى از مقامات روحانـى از مسایل پشت پرده و بیگانه بـودن با مبارزه سیاسى گفتگوها بى نتیجه ماند.

جلسات فـوق ادامه یافت, تا اینكه مقرر شـد نماینـده شاه به قـم فـرا خـوانـده شـود و اهـداف و انگیزه هاى رژیـم از طـرح باصطلاح ((انقلاب سفیـد)) بـراى مـراجع و علما تشـریح شـود و ضمنا نظرات علماى قـم به شاه و دیگر سردمداران رژیـم منعكس شود. نماینده اى از طرف شاه با امام و مراجع به گفتگـو پرداخت كه نتیجه مطلـوبى به دنبـال نـداشت و نكات مبهم لـوایح پیشنهادى شاه روشـن نشـد.

حضرت امام پـس از آن, آیت الله روح الله كمالوند یكى از روحانیون داراى نفـوذ را براى مذاكره مستقیـم با شاه فرستاد. شاه به جاى پاسخگـویـى به ابهامات, به انتقاد شـدیـد از روحانیـون پرداخت.

پـس از ایـن ملاقـات, جلسه اى به ابتكار امام بـا حضـور مـراجع و علماى بـرجسته قـم, به منظور شنیـدن گزارش ملاقـات و اخذ تصمیـم نهایى تشكیل و نظرات مختلفـى ارایه شد. حضرت امام پـس از شنیدن دیدگاه سایر علما طـى سخنانى به تشریح خط مشـى مبارزه, در آغاز وضعیت حساس پیـش آمـده, پرداخت و فرمـود: ((آقایان تـوجه داشته باشنـد كه بـا وضعى كه پیـش آمـده, آینـده تاریك و مسـوولیت ما سنگیـن و دشـوار مـى باشد ... آن كه روبه روى ما قرار دارد و طرف خطاب و حساب ما مـى باشـد, شخص شاه است كه در مرز مرگ و زنـدگـى قرار گرفته[ است] ...

خطرى كه اكنون عمـوم مردم را تهدید مى كند, بزرگتر از آن است كه بتوان از آن چشـم پوشید ... ملت اسلام در معرض فنا و نیستى قرار خـواهد گرفت ... كارى كه از ما ساخته است, بیدار كردن و متـوجه ساختـن مردم است. آن وقت خـواهید دید كه داراى چه نیروى عظیمـى خـواهیـم بـود كه زوال ناپذیـر است و تـوپ و تـانك هـم حـریف آن نمى شـود)). پـس از بیانات فـوق مقرر شد مراجع و علما, هر یك با صـدور اعلامیه اى به مخالفت با ((رفراندم)) تحمیلـى شاه بپردازند و اقـدام به افشـاگـرى علیه رژیـم نمـایند.

اوایل بهمن 1341
اسلام در خطر كفر
به دنبـال حـوادث روز دوم و سـوم بهمـن 1341در تهران كه پیامـد پیام تحریـم رفرانـدم از سـوى امام و دیگر مراجع بـود و سركـوب تظاهـرات آرام مردم و مـوج عظیـم دستگیـرى روحانیـون و مـردم و محاصره منزل آیت الله بهبهانى و آیت الله خـوانسارى, امام اعلامیه تاریخـى خود را با آگاهى از وقایع خـونیـن تهران صادر كرد و با ایـن اقـدام شجاعانه, با تمام وجـود در مقابل رژیـم كه خـود را برنده حوادث مى دانست, ایستاد.

در ایـن اعلامیه كه با جمله: ((مسلمیـن آگاه بـاشنـد كه اسلام در خطر كفر است)) آغاز مـى شـد, امام ماهیت كفرآلـود رژیـم را افشا كردند و در بخشـى از آن نـوشتنـد: ((.. . با ما معامله بـردگان قرون وسطى مى كنند. به خداى متعال! مـن ایـن زندگى را نمى خواهم. انـى لا ارى المـوت الا سعاده و لا الحیـوه مع الظالمیـن الا برما. كاش مإموریـن بیایند و مرا بگیرند, تا تكلیف نداشته باشم! فقط جرم علماى اسلام و سایر مسلمیـن آن است كه دفاع از قرآن و ناموس اسلام و استقلال مملكت مـى نماینـد و با استعمار مخالفت دارنـد)).

3/11/1341
عدم استقبال از شاه
یك روز پیش از ورود شاه به قم, مراجع وعلماى برجسته قـم جلسه اى با حضـور حضرت امام تشكیل دادنـد, تا نسبت به اوضاع تصمیـم گیرى نماینـد. فـرمانـدار قـم كه به منظور تـرتیب ملاقات علما با شاه درخواست حضور در جلسه را نموده بـود, تإكید كرد در صورت پذیرش ایـن درخواست, رژیم به تمام خواسته هاى روحانیت پاسخ مثبت خواهد داد.

امام به منظور خنثـى نمـودن ترفند جدید رژیـم, قبل از اظهارنظر دیگران و احتمال جبهه بنـدى و تشتت آرا, سخنان مهم و صـریحـى را خطاب به فرماندار قـم ایراد فرمود. ایشان در بخشى از سخنان خود اظهار داشت: ((با یورش وحشیانه دیروز مإموریـن دولت به علما و مردم شـریف تهران و هتك مقام مقـدس روحانیت پایتخت و نیز رفتار غیر انسانى امروز مإمـوریـن دولت با اهالـى محترم قـم و جامعه روحانیت این شهر و تجاوز به حریـم ایـن حـوزه مقـدسه, دیگر جاى هیچ گونه تفاهم و حسـن مراوده با دستگاه حاكمه باقى نمانده است و هیچ راهـى جهت ملاقات با شاه وجـود نـدارد, مگر آنكه شاه براى جبران اهانت و تجاوزى كه به حریـم مقدس روحانیت شده, آقاى علـم را به عنـوان مجرم اصلى از مقام نخست وزیرى عزل نماید و به ایـن بگیر و ببندها و اعمال پلیـس پایان بخشـد, تا راه براى ملاقات و مذاكره با او هموار گردد)).

سخنان امام در دیـدار با شاه و شرایطـى كه از جانب ایشان بـراى ملاقات طرح شد, چنان صریح و شجاعانه بـود كه راه را بر هر بحث و اختلاف بست و اجازه نـداد موضعگیرى بعضـى از حضار در جلسه مـوجب تفـرقه گردد. از ایـن رو علماى دیگـر ضمـن تإییـد بیانات امام, نسبت به عواقب اعمال خشونتآمیز رژیـم اعلام خطر كردند. پس از آن فـرمـانـدار قـم بـا سـرافكنـدگـى جلسه را تـرك كـرد.

شاه در چهارم بهمـن 1341 در حالى وارد قم شد كه شهر به صورت یك پایگاه نظامى درآمده بـود و استقبالى از سـوى علما و مردم صورت نگرفت. وى با شدت عصبانیت وارد حرم مطهر شد و طـى سخنانـى ضمـن حمله شـدیـد به روحـانیت و بـازاریـان, حـركت علمـــاى اسلام را ((ارتجاع سیاه)) نامید!

7/12/1341
نوید دوباره پیروزى
در شـرایطـى كه رژیـم بـا تبلیغات همه جانبه از پیـروزى خـود در رفرانـدم باصطلاح انقلاب سفیـد خبر مـى داد, امام طـى بیاناتـى در مخالفت با رفراندم غیر قانـونى و انقلاب سفید فرمایشى, بار دیگر روح تـازه اى در پیكـر ملت مسلمـان دمیـد و روحـانیت و گـروههاى مختلف مـردم را به ادامه مقاومت در برابـر رژیـم فـرا خـوانـد.

ایشان در بخشـى از بیانات خـود با اطمینان به وعده نصرت الهى و پیروزى نهضت اسلامـى بر رژیـم طاغوتـى شاه فرمـود: ((شما آقایان محتـرم در هـر مقامـى كه هستیـد, بـا كمال متـانت و استقامت در مقابل كارهاى خلاف شـرع و قانـون ایـن دستگاه بایستیـد. از ایـن سرنیزه هاى زنگزده و پـوسیده نترسید. ایـن سرنیزه ها بزودى خواهد شكست. دستگاه حاكمه با سرنیزه نمى تـواند در مقابل خواست یك ملت بزرگ مقـاومت كنـد و دیـر یـا زود شكست خـواهـد خورد)).

29/12/1341
خود را آماده كشته شدن كنید
به دنبال تهدیدات شاه و تصمیـم به یورش به حوزه علمیه قـم, امام خمینى طى بیاناتـى, آمادگى خـود را براى فداكارى در راه اسلام و مبارزه بـا طـاغوت اعلام كـرد. ایشـان بـا ژرف نگـرى ویژه خـود و پیـش بینـى حـوادث آینـده, درس مبارزه و مقاومت را آمـوزش داد و مـردم مسلمان را براى استقامت در برابـر رویـدادهاى تلخ روزهاى آینده آماده است.

امام خمینـى بیانات خـود را در حضـور گروهـى از مردم و در مسجد اعظم با این آیه شریفه آغاز كرد: ان الذیـن قالوا ربنا الله ثم استقامـوا تتنزل علیهم الملائكه الا تخاقـوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التـى كنتـم تـوعدون[;فصلت, آیه ]30 یعنى آنها كه گفتند پروردگار ما خـدا است, سپـس استقامت ورزیـدنـد, ملائكه بـر آنها نازل مى شوند كه: مترسید و اندوهگیـن نباشید و به بهشتى كه وعده داده مى شـوید, شادمان باشید. آن گاه فرمودند: ((مربى ما آمریكا نیست. مربى ما انگلیـس نیست. مربى ما اسـرائیل نیست. مـربـى ما خدا است. پس براى چه بترسیم؟! براى چه اندوهگیـن باشیم؟! اینها كه آدم نیستنـد كه مـا از آنها بتـرسیـم! مـا را به چه تهدیــد مـى كننـد اینها؟! براى چه باید از تهدیـد اینها بترسیـم؟! مـن امسال 63 سالـم تمام است. پیغمبر اكرم 63 سالش بود كه وفات كرد (گریه حضار). حضرت علـى بـن ابـى طالب 63 سالـش بـود كه به شهادت رسید (گریه حضار).

براى چه باید از اینها بترسیم؟ ما پیرو پیغمبر اكرم هستیـم. ما پیرو حضرت امیر(س) هستیـم. ترس بـراى چه؟! خـود را آماده كنیـد براى كشته شـدن! خود را آماده كنید براى زنـدان رفتـن! خـود را آماده كنید براى سربازى رفتـن! خـود را آماده كنیـد براى كتك و اهانت! خـود را آماده كنید براى تحمل مصایبى كه در راه دفاع از اسلام و استقلال براى شما در پیـش است! كمربندها را محكـم ببندید براى حبـس, براى تبعیـد شـدن, براى سـربازى رفتـن, بـراى عمامه برداشتن, براى ...)).

اواخر اسفند/ 1341
تحریم عید نوروز
حضـرت امـام به منظور افشاى نقشه هاىخطـرناك شـاه در جلسه اى بـا حضـور علماى قـم, پیشنهاد كردنـد عید نـوروز سال 1342, از سـوى روحانیت قـم و شهرستانها و حـوزه هاى علمیه, اعلام عزا شود. ایـن پیشنهاد مورد مـوافقت سایر مراجع و علما قـرار گرفت و به دنبال آن علمـاى شهرستـانها در جـریـان امـر قـرار گـرفتند.

حضـرت امام در پیامـى خطـاب به علما فـرمـود: ((دستگـاه حـاكمه مى خـواهد با تمام كوشـش به هدم احكام ضروریه اسلام قیام[ كند] و به دنبـال آن مطـالبـى است كه اسلام را به خطـر مـى اندازد.

لذا اینجانب عید نوروز را به عنـوان عزا و تسلیت به امام عصر ـ عجل الله تعالـى فـرجه ـ جلـوس مـى كنـم و به مـردم اعلام خطــــر مى نمایم)).

همچنیـن در پیـام دیگـرى كه بـا عنـوان ((روحـانیت امسـال عیـد ندارد)) منتشـر گردیـد, هشـدار دادنـد: ((دستگاه جابـره در نظر دارد ...

دخترهاى هیجـده ساله را به نظام اجبارى ببـرد و به سربازخانه ها بكشـد; یعنـى با زور و سرنیزه دخترهاى جـوان عفیف مسلمان را به مـراكز فحشا ببرد ... مـن این عیـد را بـراى جامعه مسلمیـن عزا اعلام مى كنم ... و اگر زنده مانـم, تكلیف بعدى خود را به خـواست خداوند ادا خواهم كرد)).

اعلامیه هاى شـدیـداللحـن امام, شاه و رژیـم را به وحشت و انفعال انـداخت; به طـورى كه شاه در صـدد تكذیب مـواردى بـرآمـد كه در اعلامیه امام به آنها اشاره شـده بـود و در نطق دوازده فروردیـن 1342 در مشهد, ضمـن تكذیب سربازى بردن دختران, ایـن مـوضـوع را جعلى دانست!

2/1/1342.ش ـ 25 شوال 1382.ق
تهدید اخلال گران
به مناسبت شهادت امام صادق(ع) مراسـم عزادارى با حضـور گروهى از مردم در منزل امام برپا شد. یكـى از روحانیـون ضمـن بیان فضایل امام صادق(ع) و مبارزه اساسى آن حضرت با دستگاه امـوى و عباسـى به طرح مسایل روز پرداخت. عوامل ساواك به قصد ایجاد ناآرامـى و اغتشاش در مجلـس, صلـوات نابجا و پى در پى مى فرستادند. در ایـن حال حضرت امام به محض اطلاع و مشاهده اوضاع, آیت الله خلخالـى را مإمـور ساختند با صداى بلند, اخلالگران را تهدید كند كه: ((... اگر یك بار دیگر حركت سـوء و ناشایسته اى كه موجب اخلال در نظم و آرامـش در مجلـس باشـد, از خـود نشان دهند و خـواسته باشنـد از رسیدن سخنان آقایان خطبا به گوش مردم جلوگیرى نمایند, فـورا به طرف صحـن مطهر حـركت مـى كنـم و در كنار مرقـد مطهر حضـرت فاطمه معصـومه(س) سخنانى را كه لازم است به گوش مردم برسد, شخصا ایراد خـواهـم كرد)). ایـن تهدید موثر واقع شد و مراسـم بدون هر گونه تشنجى پایان یافت.

2/1/1342.ش ـ 25 شوال 1382.ق
محكـوم سـاختـن هجـوم رژیـم به مدرسه فیضیه

مراسـم سوگوارى سالروز شهادت امام صادق(ع) در مدرسه فیضیه كه از سـوى آیت الله گلپایگانـى برگزار شده بـود, مـورد هجـوم وحشیانه مزدوران رژیـم قرار گرفت كه در اثر حمله آنها, دهها نفر شهید و مجروح شدند.

امام خمینى پـس از اطلاع از حادثه فیضیه به میان مردم وحشترده اى كه در بیرونى خانه اجتماع كرده بـودند, آمدند. عده اى قصد بستـن در خانه امام را داشتند كه ایشان از ایـن اقدام ناراحت شـدند و در مقابل تلاش كسانـى كه به بستـن در اصـرار داشتند, فرمـودنـد: ((مـن باید به فیضیه بروم و ببینـم به طلبه هایـم چه مـى گذرد.)) امـام بـا خـواهـش حـاضـران, از ایـن كـار منصـرف شـدند.

در وضعى كه بسیارى از افراد و روحانیون, پس از حمله عمال رژیـم به مدرسه فیضیه, روحانیت را شكست خـورده و كار نهضت را تمام شـده مـى دانستنـد و در حالـى كه در آن مـوقعیت خطرات بسیارى امام را تهدیـد مـى كـرد, ایشان بـا استقامت و روحیه عالـى طـى سخنانـى, پیـروزى نهضت و شكست رژیـم را به همگـان نـویـد دادند.

ایشان در بخشـى از بیانات خـود فرمـودند: ((... ناراحت و نگران نشـوید! مضطـرب نگردید! تـرس و هراس را از خـود دور كنیـد! شما پیـرو پیشـوایانـى هستیـد كه در بـرابـر مصایب و فجـایع صبـر و استقامت كردنـد. كه آنچه ما امروز مـى بینیـم, نسبت به آن, چیزى نیست. پیشـوایان بزرگـوار مـا, حـوادثـى چـون روز عاشـورا و شب یازدهـم محرم را پشت سر گذاشته انـد و در راه دیـن خـدا یك چنان مصایبـى را تحمل كرده اند. شما امروز چه مـى گـویید؟! ... دستگاه حاكمه با ارتكاب ایـن جنایت, خود را رسوا و مفتضح ساخت و ماهیت چنگیزى خود را بخوبى نشان داد. دستگاه جبار با دست زدن به ایـن فاجعه, شكست و نابودى خود را حتمى ساخت. ما پیروز شدیـم. ما از خدا مى خواستیـم كه ایـن دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا كند ...))

9/1/1342
شاه دوستى یعنى غارتگرى
امـام خمینـى در پـاسخ به تلگـرام علمـا و روحـانیـون تهران در محكـومیت حمله به فیضیه, حمله كمانـدوهـا و مـإمـوران دولت به مـركز روحانیت را, مشابه حمله مغول دانستنـد; با ایـن تفاوت كه حمله مغول به یك مملكت اجنبى بـود, ولى یورش مإمـوران شاه, به ملتـى مسلمان و روحـانیـون و طلاب بـى پناه; آن هـم در روز شهادت امام صادق(ع)! ایشان در ایـن اعلامیه كـوبنده, ((شاه دوستـى)) را به معناى غارتگرى, هتك اسلام, ضـربه زدن به پیكـر قـرآن و اسلام, تجـاوز به احكام اسلام و تبـدیل احكـام قـرآن كـریـم و كـوبیـدن روحانیت و اضمحلال آثار رسالت برشمردنـد و به نام ملت, نخست وزیر ـ اسـدالله علـم ـ را مـورد استیضـاح قـرار دادند.

امام در اعلامیه خـود ضمـن حـرام دانستـن ((تقیه)) در ایـن وضع, تإكید كردند: ((حضرات آقایان تـوجه دارنـد اصـول اسلام در معرض است. قـرآن و مذهب در مخاطـره است. با ایـن احتمال, تقیه حـرام است و اظهار حقـایق واجب و لـو بلغ ما بلغ)). در پـایان اعلامیه آمده بود: ((مـن اكنون قلب خود را براى سرنیزه هاى مإمورین شما حاضـر كـردم ... مـن به خـواست خدا, احكام خـدا را در هر مـوقع مناسبـى بیان خـواهـم كرد و تا قلـم در دست دارم, كارهاى مخالف مصالح مملكت را برملا مى كنم)).

23/1/1342
مخالفت با مهاجرت به نجف
امام خمینـى در پـاسخ به تلگـرام آیت الله حكیـم كه از ایشـان و علماى قـم دعوت به مهاجرت دسته جمعى به نجف كرده بـود, در حضـور علماى قـم اعلام داشتنـد: مهاجرت از ایران جز خالـى كردن میـدان براى رژیـم و بى رهبر و سرگردان ساختـن مردم, چیزى در بر نخواهد داشت. ایشان همچنیـن طى تلگرامى به آیت الله حكیم فرمودند: ((ما عجالتا در ایـن آتـش سـوزان به سر برده و با خطرهاى جانـى صبـر نموده, از حقوق اسلام و مسلمیـن و از حریـم قرآن و استقلال مملكت اسلام دفاع مـى كنیـم, و تـا سـرحـد امكان مـراكز روحانیت را حفظ نمـوده, امـر به آرامـش و سكـوت مـى نمـاییم)).

13/3/1342.ش ـ دهم محرم 1383.ق
نطق تاریخى عصر عاشورا
امام خمینى در عصرعاشـوراى حسینـى, در میان جمع زیادى از طلاب و روحانیـون و مردم قـم در مـدرسه فیضیه, شاه و اسـرائیل را اساس گرفتاریهاى مردم ایران اعلام كردند و در نطق كوبنده خـود, حكومت پهلـوى را با دودمان بنـى امیه و یزید مقایسه نمـودند و نسبت به همسـویـى رژیـم با اسـرائیل و عمال صهیـونیسـم در ایران به شاه هشـدار داده و تهدیـد كـردنـد در صـورت ادامه مخالفتهاى شاه با اسلام و ملت, او را از مملكت بیـرون خـواهنـد كرد.

ایشان در بخشى از بیانات خود فرمـودند: ((اسرائیل نمى خـواهد در این مملكت دانشمند باشد. اسرائیل نمى خـواهد در ایـن مملكت قرآن باشـد. اسـرائیل نمـى خـواهـد در ایـن مملكت علماى دیـن باشنـد. اسرائیل نمـى خـواهد در ایـن مملكت احكام اسلام باشد. اسرائیل به دست عمال خـود مدرسه فیضیه را كوبید. ما را مـى كـوبند. شما ملت را مى كوبند. مى خواهد اقتصاد شما را قبضه كند. مى خـواهد زراعت و تجـارت شمـا را از بیـن ببـرد ...)).

بخـش عمده اى از سخنان امام به بیان نتایج زیانبار سلطنت دودمان پهلـوى و افشـاى روابط پنهانـى شـاه و اسـرائیل اختصــاص داشت. ایشان در ایـن سخنـرانـى بـا صـداى بلنـد خطاب به شاه فـرمـود:

((آقا! من به شما نصیحت مى كنـم. اى آقاى شاه! اى جناب شاه! مـن به تـو نصیحت مـى كنـم! دست بـردار از ایـن كارها! آقـا! اغفـال مى كنند تو را. مـن میل ندارم كه یك روز اگر بخـواهند تـو بروى, همه شكر كنند ... اگر دیكته مى دهند دستت و مى گـویند بخـوان, در اطرافش فكر كـن ... نصیحت مرا بشنو ... ربط بیـن شاه و اسرائیل چیست كه سازمان امنیت مى گـوید: از اسرائیل حرف نزنید؟! ... مگر شاه اسرائیلى است؟!)).

15/3/1342
بازداشت امام خمینى
با توجه به رهبرى نهضت اسلامـى تـوسط امام و اقـدامات روشنگرانه ایشان و مخالفتهاى مردمى علیه رژیـم, امام خمینى تـوسط مزدوران شاه دستگیر و بازداشت شـد. مإمـوران اعزامـى رژیـم, ابتـدا با هجـوم به منزل امام, به ضرب و شتـم افراد منزل پـرداختنـد و در حالـى كه ایشان مشغول نماز شب بـود, دستگیر شـده و سـراسیمه به تهران بـرده شـدنـد و در بازداشتگاه بـاشگـاه افسـران زنـدانـى گردیدند و غروب آن روز به زندان قصر منتقل شـدنـد و به مـدت 19 روز در آنجا محبوس بـودند. پـس از آن به پادگان عشرتآباد منتقل شـدنـد و پـس از طـى یك شبانه روز در سلـول انفـرادى, در اتاقـى زنـدانـى گـردیـدنـد.

از خـرداد خـونیـن تـا بهمـن سپیـد
15/3/1342
خروش مردم در 15 خرداد
به دنبال انتشار خبـر دستگیـرى امام, در تمام كشـور, مـردم بـا بستـن مغازه هـا و تعطیلـى دروس دانشگـاهها, اقـدام به تظاهـرات عظیمـى بـراى حمـایت از رهبـر خـود نمـودنـــد.

رژیـم پهلـوى بـراى سـركـوب كـردن قیام مردم, تظاهرات مـردم را به خاك و خـون كشید و گروهـى از مردم بـى دفاع را مجروح كرده یا به شهادت رساند.

پانزده خـرداد 42 سـرآغاز انقلاب اسلامـى مـردم ایـران به رهبـرى امام خمینى بـود و رژیـم با اعلام حكـومت نظامـى در تهران و قـم خـواست بـا حـركت مـردم مقـابله نمـایـد.

30/3/1342
مهاجرت علما به تهران
بیـش از چهل و پنج نفـر از بزرگـان و علمـاى حـوزه هـــاى مختلف ایـران, به منظور تلاش بـراى آزادى امام خمینـى در تهران اجتماع كردند.

آیت الله روح الله كمالـونـد, از طرف علماى مهاجر, نزد شاه رفت و شـاه به نـاچـار در مـورد جـان امـام, به ایشـان اطمینـان داد.

همچنیـن آیت الـله سیـد احمـد خـوانســارى, بـا اصـرار نمـاینده مهاجران (حاجآقا روح الله كمالوند) باامام خمینى در زندان ملاقات كرد.

در دوم مـرداد همیـن سـال اعلامیهء مشتـرك علمـاى مهاجـر بــــا سـى و شـش امضا مرجعیت امام خمینى را تإیید كردند. صدور چنیـن اعلامیه اى, رژیـم را بیش از پیـش در تنگنا و فشار قرار داد; چرا كه بـر اساس قانـون اسـاسـى, مـراجع تقلیـد از مصـونیت قضـایـى بـرخـوردار بـودنـد. به دنبال اعمـال فشار علما و مراجع داخل و خارج كشـور, امام خمینـى پـس از مـدتـى از زنـدان عشـرتآباد به خـانه اى در داوودیه تهران منتقل شـــد.

11/5/1342
انتقال به داوودیه
امام خمینـى از بـازداشتگـاه به منزلـى تحت محـاصـرهء نیـروهاى امنیتـى در منطقهء داوودیهء تهران منتقل شــــد.

جمع زیـادى از مـردم تهران به محض اطلاع از انتقـال رهبـر خــود به سمت داوودیه سـرازیـر شـدنـد. سـاعاتـى از ازدحــــام جمعیت نگذشت كه رژیـم ناگزیر از پراكندن جمعیت و محاصرهء علنـى منزل, توسط نیروهاى نظامى گردید.

عصـر آن روز, روزنـامه هاى رژیـم خبـرى جعلـى مبنـى بـر تفـاهـم مراجع تقلیـد با مقامات دولتـى را منتشر ساختنـد, و از آنجا كه اطلاع و تكذیب خبر فـوق براى امام خمینى ممكـن نبـود, علماى وقت بـا انتشـار بیانیه هـایـى هـر گـونه تفـاهـم را تكذیب كـردنـد.

18/1/1343
آزادى از زندان
امام خمینـى پـس از گذشت حـدود ده ماه, از زنـدان و حصر آزاد و به قم بازگشت.

مـردم به محض اطلاع, به شـادمـانـى پـرداختنـد و به همیــن منـاسبت جشنهاى بـاشكـوهـى در مـدرسهء فیضیه و شهر به مـــــدت چند روز برپا شد.

امـام خمینـى پـس از سه روز, در نطق انقلابـى خـود مهر بطلانـــى بر همهء تصورات و تبلیغات رژیـم زد و فرمود: ((امروز جشـن معنا نـدارد. تا ملت عمر دارد, غمگیـن در مصیبت پانزده خرداد است)). ایشـان همچنیـن در پـاسخ به گزارش كذب روزنـامه هـاى مبنــــــى بر تفاهـم با رژیـم فرمـود: ((در سرمقاله نـوشته بـودنـد كه با روحانیت تفاهـم شـده و روحانیت با انقلاب سفید شاه و ملت مـوافق هستند. كدام انقلاب؟ كـدام ملت؟ ... خمینـى را اگـر دار بزننـد, تفـاهـم نخـواهـد كـرد. بـا سـرنیزه نمـى شـود, اصلاحـات كـرد)).

26/1/1343
اختلاف, توطئه دشمن
یكـى از تـوطئه ها و ترفنـدهاى رژیـم و ساواك پـس از آزادى امام خمینى از زندان, تحلیل بردن نیروهاى مبارز در حوزهء علمیهء قـم از طـریق ایجـاد اختلاف بیـن علمـا و مـراجع بــود.

امام خمینـى بـا بینـش عمیق خـود و آگـاهـى از ایـن تـوطئه نطق تاریخـى خـود در مسجد اعظم قـم فرمـود: ((اگر كسى به مـن اهانت كـرد, سیلـى به صـورت مـن زد, سیلى به صورت اولاد مـن زد, والله تعالى راضى نیستـم در مقابل او كسـى پا شـود و دفاع كند! راضـى نیستـم. مـن مـى دانـم كه بعضـى از افراد یا به جهالت یا به عمد مـى خـواهند تفرقه ها بین ایـن مجتمع بیندازنـد ... مـن كه اینجا نشسته ام, دست تمـام مـراجع را مـى بـوسـم. تمـام مـراجع اینجـا, نجف, سـایـر بلاد, مشهد, تهران هـر جـا هستنـد, دست همهء علمـاى اسلام را مـى بـوسـم. مقصـد بزرگتر از اینها است. مـن دست برادرى دراز مى كنـم به تمام ملتهاى اسلام, به تمام مسلمیـن دنیا در شرق و غرب عالم)).

25/2/1343
دانشگاه اسلامى شاه!
رژیـم شاه به منظور دولتـى كردن روحانیـون و منزوى نمـودن آنها و ویـران سـاختـن حـوزه هـاى علمیه, اقـدام به تـإسیـس ((بنیاد دانشگاه اسلامى)) نمود.

امـام بـا دریـافت ایـن حقیقت كه انگیزهء رژیـم پیشبـرد تـوطئه اسلام زدایـى مـى باشد, پـس از آزادى از زندان در ایـن باره هشدار دادند: ((... ایـن دانشگاه اسلامى كه مـى خـواهند درست كننـد, نه اینكه خیال كنید با اسلام آشتـى كرده اند, بلكه قضیهء قرآنـى است كه در مقابل امیـرالمـوءمنیـن ـسلام الله علیه ـ سرنیزه كـردند. معاویه با حـربهء قـرآن, امیرالمـوءمنیـن را شكست داد ... مگـر مـى شـود بـا دانشگـاه اسلامـى, اسلام را شكست داد؟ مگـر مــــــا مـى گذاریـم شما دانشگـاه اسلامـى درست كنیـد؟ مـا آن كسـى را كه در ایـن دانشگاه وارد شـود; تفسیق مـى كنیـم و میان ملت از بیـن خـواهـد رفت. مگـر مـى تـواننـد اسلام و مسلمیـن و علماى اسلام را تحت نظر وزارت فـرهنگـى كه در امـر دیـانت و اسلام دخـــــــالت مى كند ...)).

4/8/1343
مخالفت با قانون كاپیتولاسیون
به دنبـال تصـویب لایحهء ذلت بـار ((كـاپیتـولاسیـون)) (مصـونیت بخشـى به مستشـاران آمـریكـایـى) در مجلـس شـوراى ملـى در تاریخ 21 مهر 1343 كه بـراى مصـونیت مستشاران و دیگـر تبعهء آمریكا در ایران بـود, امام در نطق مهم و تاریخى خود, اقدام به افشاى لایحهء كاپیتولاسیون نمود.

امام در سخنان پـرشـور خـود, حمله را مستـقیما متـوجه آمـریكـا كرد و ایالات متحده را با شدیدترین لحـن به باد انتقاد و اعتراض گرفت.

در بخشـى از بیانـات فـوق كه بـا آیهء شـریفهء ((انا لله و انا الیه راجعون)) آغاز مى شـود, و همراه با تإثر و گریه شدید حضار است, آمده است: ((مـن تإثرات قلبـى خـودم را نمى تـوانـم اظهار كنـم. قلب مـن در فشار است. ایـن چند روزى كه مسایل اخیر ایران را شنیده ام, خـوابم كـم شـده است. ناراحت هستـم. قلبـم در فشار است. بـا تإثـرات قلبـى روزشمارى مـى كنـم كه چه وقت مـرگ پیـش بیاید. ایران دیگر عید ندارد. عیـد ایران را عزا كرده انـد. عزا كردند و چراغانـى كردند. عزا كردند و دسته جمعى رقصیدنـد. ما را فروختند. استقلال ما را فروختند ... قانـونى در مجلـس بردند; در آن قانون اولاش ما را ملحق كردند به پیمان ویـن, و ثانـیا الحاق كـردنـد به پیمان ویـن. مستشاران نظامـى, تمام مستشاران نظامـى آمریكا با خانـواده هایشان, با كارمندهاى فنـى شان, با كارمنـدان اداریشان, با خدمه شان, با هر كـس كه بستگى به آنها دارد, اینها از هـر جنایتـى كه در ایران بكنند, مصـون هستنـد. اگـر یك خادم آمریكایى, اگـر یك آشپز آمریكایـى, مـرجع تقلیـد شما را در وسط بازار ترور كند, زیر پا منكـوب كند, پلیـس ایران حق ندارد جلوى او را بگیرد. دادگاههاى ایران حق ندارند محاكمه كنند, بازپرسـى كنند, باید برود آمریكا آنجا در آمریكا اربابها تكلیف را معیـن كنند!)).

13/8/1343
تبعید به تركیه
بار دیگـر كمانـدوهاى مسلح اعزامـى از تهران, منزل امام در قـم را محاصـره كـردنـد و در سحـرگاه ایـن روز ـ در حالـى كه ایشان مشغول نیایـش بـودند ـ بازداشت شدند و به همراه نیروهاى امنیتى مستقیما به فـرودگاه مهرآباد تهران اعزام گـردیـدنـد و بـا یك فـرونـد هـواپیماى نظامـى كه از قبل آماده شـده بـود, تحت الحفظ مـإمـوران امنیتـى و نظامـى به تـركیه تبعیـد شـدند.

عصـر آن روز سـاواك خبـر تبعیـد امـام را به اتهام اقـدام علیه امنیت كشـور! در روزنامه ها منتشـر سـاخت. علـى رغم فضـاى خفقان, مـوجـى از اعتـراضها به صـورت تظاهرات در بازار تهران, تعطیلـى طـولانـى مـدت دروس حـوزه هـا و ارسـال طـومـارهـا و نـامه هـا به سـازمـانهاى بیـن المللـى و مـراجع تقلیـد جلـوه گـر شـد.

آیت الله مصطفـى خمینـى نیز در روز تبعیـد امـام بـــــازداشت و زندانى شد و پـس از چندى در سیزده دیماه 1343 به تركیه نزد پدر تبعید گردید.

دوران تبعیـد امـام در تـركیه بسیـار سخت و شكننـده بـــــود و حضرت امام حتـى از پـوشیدن لباس روحانیت ممنـوع شـده بـود. اما هیچ یك از فشـارهـاى روحـى و جسمـى نتـوانست آن حضـرت را وادار به سازش كند.

1343ش
تإلیف كتاب ((تحریرالوسیله))
امام خمینـى در مـدت اقامت و تبعیـد در تـركیه اقـدام به نگارش كتاب ((تحـریرالـوسیله)) نمـود و با طـرح مسایل شـرعى سیاسـى و اجتمـاعى اسلامـى در كنار احكـام عبـادى همچـون امـر به معروف و نهى از منكـر, نماز جمعه, دفاع, قضا و تبییـن احكام مـورد نیاز روز, گامهاى مـوءثر و ارزنده اى در جهت خنثـى سازى شعار استعمارى ((تفكیك دین از سیاست)) بـرداشت و با ایـن امر, رساله هاى عملیه را از ركـود و مسـایل فـردى خـارج ســاخت.

13/7/1344
انتقال به تبعیدگاه دوم
امام خمینـى پـس از یازده ماه اقامت اجبارى در تـركیه به همراه فـرزنـد بزرگـوارشان حاج سیـد مصطفـى خمینـى به عراق عزیمت كرد. ورود امـام به عراق, واكنشهاى متفـاوتـى را به دنبــــال داشت. ایشان پـس از زیارت مشاهـد مشـرفه كاظمیـن, سـامـرا و كـربلا در تـاریخ 23 مهر 44 بـا استقبـال كـم نظیـر وارد نجف اشـرف شـــد. دیـدار امام با برخـى از مراجع و علما, در نخستیـن روزهاى ورود به نجف, بـازتـابهایـى به دنبـال داشت و شـوكت و عظمت امـام را بیش از پیش نمایان ساخت.

امـام خمینـى پـس از چهل روز اقـامت در عراق, دروس خـــــود را در حـوزهء علمیه نجف با بیـان سخنـان مبسـوطـى در بـارهء وظایف سـران ممالك اسلامـى و مسـوءولیت علما در مبارزه بـا استعمـار و صهیـونیزم آغاز كـرد. ایشان در حـوزهء عملیه نجف به مـدت سیزده سـال در مـسجـد شیـخ انـصــارى مـعـارف اهـل بیـت و فـقه را در عالى تریـن سطوح تدریـس نمود. مبانى متقـن ایشان در فقه اصـول و تسلط ایشان بـر رشته هاى گوناگـون معارف اسلامـى در حـدى بـود كه پـس از مـدت كمـى, علـى رغم كـارشكنیهاى مـرتجعان, حـوزهء درسـى ایشـان به عنـوان یكـى از بـرجسته تـریـن حـوزه هاى درسـى نجف از لحاظ كیفیت و كمیت شاگردان شد.

امام خمینـى از بـدو ورود به نجف بـا ارسال نامه و پیكهایـى به ایـران و ایـراد سخنـرانیها, ارتباط خـویـش را با مبـارزان حفظ نمـوده و هدایت و رهبرى نهضت را از خارج كشـور بر عهده داشتند.

17/3/1346
تحریم معامله با اسرائیل
به دنبـال حملهء گستـرده و همه جـانبهء رژیـم اشغالگـر قـدس به كشـورهاى عربـى و جنگ شـش روزهء اعراب و اسـرائیل, امام خمینـى با صـدور بیانیه اى پرشـور و آتشیـن, بار دیگر ملل اسلامـى را به یگانگى و اتحاد فرا خواند و با تـوجه به رابطهء تنگاتنگ سیاسى, نظامى و اقتصادى رژیـم ایران با صهیونیستهاى اشغالگر و تإمیـن نفت مورد نیاز اسرائیل از سـوى ایران, وجـود هر گـونه رابطه با اسرائیل و فروش نفت به آن را تحـریـم كرد و ایـن عمل را مخالفت بـا اسلام اعلام نمـود. در بخشـى از اعلامیهء ایشـان آمـــده است:

((... ایـن مادهء فسـاد كه در قلب ممـالك اسلامـى با پشتیبـانـى دول استعمـارى بزرگ, جـایگزیـن شـده است و ریشه هـاى فســـــادش هـر روز ممالك اسلامـى را تهدید مـى كنـد, بایـد با همكارى ممالك اسلامـى و ملل بزرگ اسلام, ریشه كـن شـود. ... كمك به اســرائیل و عمال آن, چه رابطهء تجـارى و چه رابطهء سیاسـى, حـرام و مخالفت با اسلام است ...)).

در آن زمـان رادیـو عراق بـا قطع بـرنـامه هـاى عادى خـود متــن اعلامیه امام را به زبان عربـى و فارسى پخـش كرد, كه نشانه اى از اهمیت موضـوع و تإثیر كلام امام در بیـن سران عرب و نقـش ایشان در به حـركت در آوردن ملل جهان بـود.

22/8/1346
یورش به منزل امام
مإمـوران ساواك و شهربانـى همـراه بـا نماینـدهء دادسـراى قـم ضمـن یورش به منزل امام در قم, كلیهء كتابهاى امام را همراه با اوراق و اسناد تاریخـى فـراوان, ضبط و به ساواك انتقال دادنـد. مإمـوران رژیـم همچنیـن به كتابخانهء نوبنیاد امام در قـم, به نام ((ولـى عصر)) دستبـرد زدنـد و هزاران جلـد كتاب در زمینه هاى گوناگـون علمـى, سیاسـى, اقتصادى و اخلاقـى را به یغما بـردنـد. رژیـم همچنیـن مسـوءولان پـرداخت شهریهء امام را به سـاواك فـرا خـوانـد و بـا تهدیـد و ارعاب از آنان التزام گـرفت از پـرداخت شهریهء امام خـوددارى نماینـد. در همیـن راستا تعدادى از یاران امام دستگیر و تبعید شدند.

در تابستان ایـن سال رژیـم با حمله به مـدرسهء فیضیه كه كانـون عنـاصـر انقلاب و مـركز پخـش اعلامیه هـاى امـام بـود, در صــــدد جلـوگیـرى از نصب عكسهاى مختلف امـام, نـوشتـن شعارهــــــــاى انقلابـى بـر در و دیـوار و پخـش اعلامیه هـا شـد.

كلیهء اقـدامـات فـوق تـوسط رژیـم, در واكنـش به حـركت سیـاسـى امـام در نجف و استمـرار نهضت در ایـران صـورت گـــرفت.

30/5/1348
محكومیت آتش سوزى مسجدالاقصى
مســجـدالاقصـى یــكـى از مــقـدستـریـن مــكـانهــاى اسلامــى و نخستیـن قبلهء مسلمـانـان, تـوسط اشغالگـران فلسطیـن به آتـــش كشیده شد و خسارتهاى زیادى بر آن وارد شـد. در نتیجه مـوجـى از خشـم و انزجـار مسلمـانان را نسبت به اشغالگـران قـدس به وجـود آورد.

شاه كه تحت فشـار افكار عمـومـى قـرار داشت, بـا پیشنهاد قبـول هزینهء تعمیر مسجـد, به كمك اسرائیل شتافت, تا از استمرار خشـم مسلمانان كاسته شود.

امام خمینـى با انتشار پیامـى, فریبكارى شاه را افشا كرده و در مقابل پیشنهاد كرد: ((تا زمانـى كه فلسطیـن اشغال شده[ و] آزاد نشـده است, مسلمانان مسجـدالاقصـى را نبایـد تجـدیـد بنا كننـد. بگذارنـد جنایت صهیـونیسـم همـواره در بـرابـر چشمان مسلمـانان مجسـم بـاشـد و مـایهء حـركتـى بـراى آزادى فلسطیـن گـــردد)).

1/11/1348
آغاز درس ((ولایت فقیه))
امـام خمینـى پـس از چهار سـال حضـور در نجف اشــــــــرف و در ادامهء بحث فقهى خـود در مـوضـوع ((بیع)) به مـوضـوع ولایت فقیه رسیـد كه سـرآغازى دوباره بـراى مباحث حكـومت اسلامـى و مبـارزه علیه رژیـم شـاه و تشكیل حكـومت اسلامـى بـــود.

ایشـان به منـاسبت آغــاز درس ولایـت فقــیه, ضمـن سخنـانــى به بـررسـى مصـایب و مشكلات مـسلمـانـان, خصـوصـا حـوزه هــاى علمیه پـرداختنـد و تـوطئه و انحراف فكرى جـدایـى دیـن و سیاست و عدم دخـالت روحـانیـون در سیـاست را متذكـر شـدنـد.

پـس از گــذشــت یك هفته از شــروع درس ولایــت فقــیه, عــده اى از افـراد حـوزهء علمیه نجف اشـرف به مخـالفت با مبـاحث ایشـان پـرداختند, كه ایشان در جـواب فرمـود: ((خـدا مـى دانـد كه ایـن صحبتها از مسایل واجب تر است. ایـن صحبتها شما را زنده مـى كنـد. ایـن وضع نكبت بـار شمـا را تغییـر مـى دهـــد)).

21/3/1349
تجلیل از آیت الله سعیدى
آیت الله سعیـدى یكـى از مبـارزان و انقلابیـون به دلیل مخــالفت با ورود هیإتى از بزرگتریـن سرمایه داران آمریكایى به سرپرستـى راكفلـر, دستگیـر شـد و پـس از تحمل شكنجه هـاى وحشیانهء سـاواك در زنـدان قزل قلعه به شهادت رسیــد.

امام خمینى با انتشار پیامـى ضمـن تجلیل از مبارزهء وى, تإكید كـرد: ((این تنها مـرحـوم سعیـدى نیست كه با ایـن وضع اسف انگیز در گـوشهء زنـدان از پـاى درمـىآیـد)).

ایشـان در بخـش دیگـرى از پیام خـود آورده انـد: ((كارشناسـان و سـرمایه داران بزرگ آمـریكـا به اسـم عظیـم تـریـن سـرمـایه گذارى خارجى براى اسارت ایـن ملت مظلوم به ایران هجـوم نمودند ... هر قـراردادى كه با سـرمایه داران آمـریكا و دیگـر مستعمـریـن بسته شـود, مخـالف خـواست ملت و مخـالف احكــام اسلام است)).

1/4/1350
محكـومیت جشنهاى دو هزار و پـانصـد ســاله
به دنبـال اعلام بـرگزارى جشنهاى دو هزار و پـانصـد ســــــالهء شاهنشـاهـى بـا هزینه هاى گزاف, امـام خمینـى طـى بیاناتـى ضمـن اعتـراض به بـرگزارى چنیـن جشنــهایـى و سكـوت محـافــل دینــى فرمود: ((جشـن را بـراى او[ امیرالمـوءمنیـن(ع]( بایـد گرفت كه براى اینكه یك خلخالـى از پاى یك نفر معاهـد در مـىآیـد, آرزوى مرگ مـى كند; نه كسـى كه اگر یك دفعه یك شعارى برخلاف هـواى نفـس او داده بشـود, بفرستد بریزند در دانشگاه. ... چرا؟ براى اینكه شعار دادند كه ما جشـن دو هزار و پانصد ساله را نمى خواهیـم. ما گرسنه هستیـم. گـرسنگـى مسلمانها را رفع كنیـد. جشـن نگیـریـد. روى مرده ها جشن نگیرید)).

ایشان در پیام دیگـرى فـرمـود: ((ایـن جشنها و عیاشیها مـربـوط به ملت شریف و مسلمان ایران نیست و دایـركننـده و شـركت كننـدهء ایـن جشنها خـائن به اسلام و ملت ایـران مـى بـاشـد)).

1/8/1356
شهادت حاج آقا مصطفى
آیت الله حـاجآقـا مصطفـى خمینـى یكـى از نزدیكتـریـــــــــن و صـدیق تـریـن یاران و خـدمتگزاران ایشان به طـرز مشكـوكـى تـوسط عمال رّژیم به شهادت رسید.

امام خمینـى پـس از اطلاع از شهادت فرزنـد, برنامهء روزانه خـود را طبق معمـول انجام داد و در حالـى كه پیكـر پـاك شهیـد را به كربلا تشییع مـى كردنـد, امام طبق بـرنامهء معمـول خـود, در نماز جماعت ظهر و شب حاضر شـد و پـس از آن بـراى عرض تسلیت و تـوصیه به صبر, به خانهء فرزنـد شهیـدشان رفت و به مادر داغدار حاجآقا مصطفـى فرمـود: ((امانتـى خداوند به ما داده بـود و اینك از ما گرفت. مـن صبر مـى كنـم. شما هم صبر كنید و صبرتان هـم براى خدا باشد)).

امـام خمینـى در اولیـن جلسهء درس خـود, پـس از ایــــن مصیبت, یعنـى ده روز پـس از شهادت فـرزندش, در نطق كـوبنـده و حماسـى, فقـدان عزیزتـریـن فـرد را از ((الطــاف خفیهء الهى)) دانسته و فـرمـود: ((... اگـر اطلاع داشتیـم از آن الطاف خفیه اى كه خـداى تبارك و تعالـى نسبت به عبادش دارد ـ و انه لطیفٌ علـى عباده ـ و اطلاع بر آن مسایل داشتیم, در ایـن طور چیزهایى كه جزیى است و مهم نیست, ایـن قدر بـى طاقت نبـودیم. مى فهمیدیـم كه یك مصالح و الطافى در كار است)).

19/10/1356
آغاز دوبارهء قیام از قم
پـس از شهادت حـاج آقـا مصطفـى و چـاپ مقـاله اى تـوهیــنآمیز به امام خمینـى و همهء مـراجع تحت عنـوان ((ارتجاع سـرخ و سیاه در ایران)) كه به دستـور ساواك و با نام مستعار احمـد رشیـدى مطلق در هفـدهـم دى 1356 در روزنـامه اطلاعات انجـام شـد, مــــردم و روحانیـون قـم بـا انجـام راهپیمایـى و اجتماع در منازل علما, اعتراض خود را نسبت به اعمال اهانتآمیز رژیـم ابراز داشتند. در ایـن واقعه, عده اى از طلاب و مردم قـم شهیـد و جمعى نیز مجروح و عده اى دستگیر شدند.

امـام خمینـى پـس از دریـافت گزارش كشتـار نـــــــوزده دى, در بیاناتى, ضمـن تسلیت به ملت مظلوم ایران با اشاره به سفر كارتر به ایران, به تشریح پنجاه سال جنایات سلطنت غیر قانـونى پهلـوى پرداخت و مفاسـد ارتـش, دانشگاه و مجلـس شاهنشاهـى را بـرشمرد, و در پـایـان همهء طبقـات را به وحــــدت كلمه به منظور ادامهء مبارزه با رژیـم فرا خـواندنـد از تفـرقه و تشتت بـرحذر داشت. شـایـان یـادآورى است در چهلـم قیـام قـم, تبـریز و پــس از آن شهرهـاى یزد و قـم و مشهد شـاهـد اعتـراضـات و قیامهاى مـردمـى علیه رژیم بود.

10/3/1357
آزادى اعطا شدنى نیست
امـام خمینـى در آخـریـن سخنـرانـى خـود در نجف اشـــــــرف به مناسبت فرا رسیدن سالروز قیام خونیـن پانزده خرداد 42, قیام بر ضد شاه و دخالتهاى آمریكا در ایران را تكلیفـى شرعى اعلام كرد و در تجلیل از پانزده خرداد فرمـود: ((پانزده خـرداد بایـد زنـده بماند ... ملت ایران نبایـد پانزده خرداد را از یاد ببـرنـد)). ایشـان سیـاست اعطـاى آزادى فـرمـایشـى از سـوى رژیـــــــم را حیله اى بـراى نجـات رژیـم بـرشمـرده و فـرمـود: ((ایـن چه وضعى است كه در ایـران هست؟ ایـن چه آزادى است كه اعطا فـرمـوده انـد آزادى را؟ مگر آزادى اعطاشـدنـى است؟! خـود ایـن كلمه جرم است. كلمهء اینكه اعطـا كـردیـم آزادى را, ایـن جـرم است. آزادى مال مـردم است. قانـون آزادى داده, خـدا آزادى داده به مـردم, اسلام آزادى داده, قـانـون اسـاسـى آزادى داده[ است] به مـردم. اعطـا كـردیـم چه غلطـى است! به تـو چه كه اعطـا بكنى!)).

ایشـان آنگاه آمـریكـا را مجـرم اصلـى دانسته و فـرمـود: ((همه گـرفتـاریها[یـى] كه ما داریـم, از دست آمـریكا است. مجـرم دست دوم عبارت از این شاه است)).

14/7/1357
مهاجرت به فرانسه
امام خمینـى كشـور عراق را به قصـد فـرانسه تـرك كرد. ایـن امر پـس از محاصرهء خانهء امام در نجف توسط مإموران عراقى و اعمال فشار و دیـدار وزراى خارجهء ایـران و عراق در نیـویـورك صـورت گرفت.

ایشـان در بـرابـر اخطارهاى مقامات عراقـى فـرمـود: ((مـن, هـم اهل سیـاست هستـم و هـم مذهبـى. هیچ وقت از نظرات سیـاســــــى خود عدول و نزول نخـواهـم كرد)). به دنبال ایـن اظهارات مقامات عراقـى ضمـن همـاهنگـى بـا هیإت اعزامـى از سـاواك, تصمیـم به اخراج امام از نجف گرفتند.

حضـرت امـام پـس از ممـانعت و مخـالفت مقـامـات كـویتـى بــــا عزیمت ایشـان به كـویت, عازم پـاریـس شد.

انتشار خبر ورود امام به پاریـس مـوجـى از شادى در ایران و رفع نگـرانى و اضطـراب از میلیـونها زن و مرد ایرانـى و مشتاقان آن حضرت شد.

امـام یك روز پـس از ورود به پـاریـس جزئیات بـرخـورد خـود بـا مقـامـات عراقـى و سپـس سفـر به پـاریـس را چنیـن تشـریح كـرد: ((مقامات عراق به مـن هشـدار دادنـد كه به دلیل روابطـى كه بـا رژیـم ایران دارند, نمى توانند فعالیتهاى مرا تحمل كنند. مـن به آنها پاسخ دادم كه اگر شما مسـوءولیتهایى نسبت به حكـومت ایران داشته باشید, مـن هم در برابر اسلام و ملت ایران مسوءولم و باید به وظیفهء الهى و معنـوى خـود عمل كنـم)).

ایشـان در بخـش دیگـرى از اعلامیهء خـود یـادآور شـد: ((اگــــر مى مانـدم, خـود را در برابـر ملت ایران, گنهكار احساس مـى كردم, امـا مـن نمـى تـوانـم بـى تفـاوت بمـانـم)).

30/8/1357
هجوم رژیم به حرم رضوى
مـإمـوران رژیـم بـا هجـوم به حـرم مطهر امـام رضـــا(ع) و به مسلسل بستـن حـرم و مـردم بـى دفـاع, عده اى را شهیـد و مجـــروح كردند.

امام خمینـى به محض اطلاع از ایـن خبـر تـإثـرانگیز بـا انتشار پیامى, پنجـم آذر را عزاى عمـومى اعلام كرد و در قسمتـى از پیام خـود فرمود: ((دولت یاغى نظامى به امر شاه,تر و خشك را به آتـش كشیـده و یكـى از بزرگتـرین ضربه هاى ایـن جنایتكار به اسلام, به مسلسل بستـن بـارگـاه قـدس حضـرت علـى بـن مـوسـى الـرضـا صلـوات الله علیه است. این بارگـاه مقـدس در زمـان رضـاخــان به مسلسل بسته شـد و قتل عام مسجـد گـوهـرشـاد به وجـود آمـد و در زمـان محمـدرضـاخـان آن جنایت تجـدیـد[ شـد] و دژخیمـان شـاه در صحـن و حـریـم آن حضرت ریخته و كشتار كردنـد ... بـر تمام طبقات لازم است بـا هـر وسیلهء ممكـن به سقـوط ایـن دستگـاه جبـار قیـــام كننـد. اطـاعت[ از] ایـن دستگـاه, اطـاعت[ از] طـاغوت و حــرام است ...))

26/10/1357
فرار خفت بار شاه
محمـدرضـاشـاه به همـراه همسـرش بـا خـوارى و ذلت از ایــــران فـرار كـرد و پـس از چنـد روز اقـامت در مصـر به مـراكـش رفت و میهمـان شاه حسـن, پـادشـاه آن كشـور شـد. محمـدرضـا كه در ایـن روزهـا سخت افسـرده و خسته به نظر مـى رسیـد, بــــراى عزیمت به كشـورهاى اروپـایـى تلاش مـى كـرد, اما تلاشهاى او بـى حاصل بـود و كشـورهاى فرانسه, اسپانیا, انگلیس و سـویـس در مورد عدم تضمیـن امنیت او به وى خبر داده بـودند. در واقع دوران سرگردانى و خفت او آغاز شده بود.

12/11/1357
پرواز انقلاب
امـام خمینـى پـس از چهارده سـال تبعیـد و دورى از وطـــــن در میان استقبال بى سابقهء مردم ایران وارد كشـور شد. استقبال چنان عظیـم و غیر قابل انكار بـود كه خبرگزاریهاى غربـى نیز مستقبلان را چهار تا شـش میلیـون نفر تخمیـن زدند. پرواز فـوق به عنـوان ((پرواز انقلاب)) معروف شد.

امام خمینـى طـى بیاناتـى در فـرودگاه تهران فـرمـود: ((مـن از عواطف طبقـات مختلف ملت تشكـر مـى كنـم. عواطف ملت ایــــران به دوش مـن بـار گـرانـى است كه نمـى تـوانـم جبـران كنـم)).

ایشـان همچنیـن در اولیـن سخنـرانـى در میـان انبـــوه مستقبلان در بهشت زهرا فرمـود: ((مـن وقتى چشمـم به بعض از اینها كه اولاد خـودشان را از دست داده انـد مـى افتـد, سنگینـى اى در دوشـم پیدا مى شود كه نمى تـوانـم تاب بیاورم. محمدرضا پهلوى فرار كرد و همه چیز ما را به باد داد. مملكت ما را خـراب كرد و قبـرستانهاى ما را آباد)). در همیـن نطق تاریخـى بـود كه ایشان با صـداى بلنـد فرمود: ((من دولت تعیین مى كنم. من توى دهـن دولت مى زنم ... مـن به پشتیبـانـى ایـن ملت دولت تعییـن مـى كنــم)).

امام خمینـى قبل از تـرك دهكـدهء نـوفل لـوشـاتـو طـى پیامـى از مهمان نوازى مردم و دولت فرانسه بـویژه اهالى نوفل لـوشاتـو تشكر كرده بود.

16/11/1357
تعیین دولت موقت
امـام خمینـى پـس از چهار روز اقـامت در ایـران, مهنـــدس مهدى بـازرگان را به پیشنهاد شـوراى انقلاب به عنـوان نخست وزیـر دولت موقت انقلاب منصوب نمود.

ایشـان در طلیعهء فـرمـان خـود تعییـن نخست وزیـر را حق شـــرعى و قانـونـى ناشـى از آراى اكثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران كه طـى اجتماعات عظیـم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسـر ایران نسبت به رهبـرى جنبـش ابـراز شـده است, عنـوان كـرد.

حضـرت امـام در حكـم خـویـش, هـوشیـارانه تـإكیـد كـرده بـود: ((...جناب عالـى را بدون در نظر گرفتـن روابط حزبـى و بستگـى به گـروهـى خـاص مـإمـور تشكیل دولت مـوقت مـى نمـایـم ... مقتضـى است كه اعضاى دولت مـوقت را هر چه زودتـر با تـوجه به شـرایطـى كه مشخص نمـوده ام, تعییـن و معرفـى نمـاییـد)).

لازم بــه یـادآورى اســت امـام خمــینـى در پیـــام 67/12/3 به روحـانیت بـا تـواضع خاص نـوشت: ((مـن امـروز بعد از ده سال از پیـروزى انقلاب اسلامـى همچـون گذشته اعتـراف مـى كنـــــم كه بعض تصمیمـات اول انقلاب در سپـردن پستها و امـور مهمه كشـــــور به گـروهـى كــه عقیـدهء خـالص و واقعــى بــه اســلام نـاب محمـدى نداشته اند, اشتباهى بـوده است كه تلخى آثار آن براحتـى از بیـن نمـى رود. گرچه در آن مـوقع هـم مـن شخصـا مایل به روى كار آمدن آنان نبودم, ولـى با صلاحـدید و تإییـد دوستان قبـول نمـودم)).

از بهار بهمن تا سوگ خرداد
22/11/1357
انفجار نور
ملت مسلمان ایران با اتكا به خـداونـد و با رهبرى امام خمینـى, نظام دو هزار و پانصـد ساله شاهنشاهـى را سـرنگـون كـرد و ثمره سـالها مبـارزه و جهاد و شهادت به بـار نشست و حكـومت ((جمهورى اسلامى)) براى اولیـن بار در ایران برپا شد. وقایع انقلاب اسلامـى به قـدرى سریع بـود كه حتـى مقامات آمریكایـى در آخـریـن روزها نمـى دانستنـد انقلاب پیروز شـده است و اتاق عملیات كاخ سفیـد از طرف برژینسكى, تلفنى از ویلیام سـولیوان آخریـن سفیر آمریكا در تهران مى پرسید: آیا هنوز امكان كـودتا وجـود دارد؟! امام خمینى در پیامـى پـس از پیروزى انقلاب خطاب به مـردم فـرمـود: ((تـوجه داشته باشید كه انقلاب ما از نظر پیروزى بر دشمـن هنوز به پایان نـرسیـده است. دشمـن از انـواع وسایل و دسـایـس بهره منـد است و تـوطئه ها در كمیـن است. تنها هـوشیارى و انضباط انقلابى و اطاعت از فرمانهاى رهبرى و دولت مـوقت اسلامى است كه تـوطئه ها را نقـش بر آب مى سازد)).

ایشـان همچنیـن در یكـى از بیـانـات خـود از انقلاب, تعبیــر به ((انفجار نور)) نمودند.

30/11/1357
هشدار به ضد انقلاب
پـس از گذشت یك هفته از پیروزى انقلاب اسلامـى, عوامل ضـد انقلاب, اقـدام به تـوطئه علیه نظام نمـودنـد كه امام خمینـى بـا صـدور اعلامیه اى, به ضـد انقلاب اخطـار كرد:

((در ایـن موقع حساس كه اشرار, با نامهاى فریبنده, مشغول توطئه بر ضـد انقلاب اسلامـى هستند و خطر بازگشت اجانب با دست ایشان بر سر چپاول كشـور مى رود, لازم است نیروهاى انتظامـى ملـى فـورا به مراكز حفاظتـى خـود برگردنـد و با نیروى انتظامـى همكارى بـراى حفاظت شهر و مراكز حساس مربـوط به شهر نمایند. اینان كه دست به خرابـى و اعمال ضد اسلامى و انسانى زده اند و كـوشـش دارند مراكز حساس را به نفع بیگانگان به دست بیاورند, باید بـدانند كه قدرت آنان, بیـش از قدرت شیطانى شاه و پشتیبان آنان نیست و در صورتى كه به ملت نپیوندند و به طـور معقـول عمل نكنند, تكلیف را براى ملت شجاع ایران و تهران معلوم خواهم كرد ... مـن حتى الامكان میل دارم تمام اقشار با هـم با صدق و صفا رفتار نمایند, ولـى اجازه هرج و مرج نخواهم داد)).

5/12/1357
دستـور به محـاكمه متهمـان و زنـدانیـان
امام خمینى طـى حكمى آیت الله خلخالى را مسـوول محاكمه متهمان و زندانیان نمودند. متـن حكـم چنیـن بود: ((به جناب عالى مإموریت داده مـى شـود تا در دادگاهى كه براى محاكمه متهمیـن و زندانیان تشكیل مى شود, حضور به هـم رسانده و پس از تمامیت مقدمات محاكمه بـا مـوازیـن شـرعیه حكـم شـرعى صـادر كنیـد)).

10/12/1357
عزیمت به قم
امام خمینى پـس از حدود یك ماه اقامت در تهران, به شهرستان قـم عزیمت كردند و تا زمان ابتلا به بیمارى قلبى ـ دوم بهمـن 1358 ـ قریب یازده ماه در آن شهر اقامت داشتنـد. مراجعت حضـرت امام به قم پـس از سالها دورى, با استقبال بسیار گستـرده مردم قـم و در اوج شـادى و شـادمـانـى آنـان انجـام شـد.

19/12/1357
عدم پذیرش توصیه
امام خمینـى با صـدور نامه اى به نخست وزیر وقت تـوصیه نمـود هیچ كـدام از منسـوبان و نزدیكان ایشان حق دخالت در عزل و نصبها را نـدارنـد. متـن نـامه ایشـان چنیـن بــــود: ((لازم است به جمیع وزارتخانه ها و ادارات دولتى اخطار نمایید كسانى كه از منسوبیـن و یا اقرباى اینجانب هستند و براى تـوصیه اشخاص و یا نصب و عزل اشخاص به مراكز مـربـوطه مـراجعه مـى كننـد, به هیچ وجه به آنان تـرتیب اثر ندهنـد. منسـوبین و نزدیكان مطلقا حق دخالت در ایـن گونه امور را ندارند)).

5/1/1358
محكـومیت صلح ننگیـن مصـر و اسـرائیل
به دنبال صلح ننگیـن مصر و اسرائیل, امام خمینى پیامـى خطاب به ملل مسلمـانـان جهان صـادر كـردنـد. در ایـن پیـام آمــده است: ((اینجـانب بیـش از پـانزده سـال است كه خطـر اسـرائیل غاصب را گـوشزد كرده ام و به دول و ملل عرب ایـن حقیقت را اعلام نموده ام. اكنـون با طرح استعمارى صلح سادات و اسرائیل ایـن خطر بیشتـر و نزدیكتر و جدىتر شده است. مصر با قبول ایـن صلح وابستگى خود را به دولت استعمارگـر آمـریكا آشكارتـر نمـود. از دوست شاه سـابق ایران بیش از ایـن نمى توان انتظار داشت. ایران خود را همگام با برادران مسلمان كشورهاى عربى دانسته و خود را در تصمیـم گیریهاى آنان شـریك مـى دانـد. ایـران صلح سادات و اسـرائیل را خیانت به اسلام و مسلمیـن و برادران عرب مى داند و مـوضعهاى سیاسى آنان را تإیید مـى كنـد)). ایشان در تایخ 1358/2/10 فرمان قطع رابطه با مصر را صادر نمود و خطاب به وزیر امـور خارجه وقت مرقـوم داشت: ((با در نظر گرفتـن پیمان خائنانه مصر و اسرائیل و اطاعت بى چون و چـراى دولت مصـر از آمـریكـا و صهیـونیست, دولت مـوقت جمهورى اسلامـى ایـران قطع روابط دیپلمـاتیك خـود را بـا دولت مصـــــر بنماید)).

12/1/1359
رإى به نظام جمهورى اسلامـى ایـران
مـردم مسلمـان ایـران پـس از گذشت پنجـاه روز از پیـروزى انقلاب اسلامى, در یكـى از آزادتریـن انتخابات تاریخ و با بیـش از 98/2 درصـد به استقـرار نظام جمهورى اسلامـى رإى مثبت دادنـد. امـام خمینى در بزرگداشت این روز فرمود: ((صبحگاه دوازده فروردیـن كه روز نخستین حكومت الله است, از بزرگتریـن اعیاد مذهبى و ملى ما است. ملت باید ایـن روز را عید بگیرند و زنده نگه دارنـد. روزى كه كنگـره هاى قصـر 2500 سـال حكـومت طـاغوتـى فـرو ریخت و سلطه شیطانـى براى همیشه رخت بربست و حكومت مستضعفیـن كه حكـومت خدا است, به جاى آن نشست)).

9/2/1358
آیین نامه اجرایى شوراها
امام خمینى دستـور تهیه آییـن نامه اجرایى شـوراهاى شهر و روستا را به شـوراى انقلاب صادر نمـود. متـن فرمان ایشان به ایـن شـرح است: ((در جهت استقرار حكـومت مردمى در ایران و حاكمیت مردم بر سـرنـوشت خـویـش كه از ضـرورتهاى نظام جمهورى اسلامــى است, لازم مـى دانـم بـى درنگ به تهیه آییـن نامه اجرایى شـوراها براى اداره امور محل شهر و روستا در سراسر ایران اقدام و پـس از تصـویب به دولت ابلاغ نماییـد, تا دولت بلافاصله به مـرحله اجـرا درآورد)). لازم به یـادآورى است بعدا مـوادى از قـانـون اساسـى به مسـإله شوراها اختصاص یافت.

26/2/1358
زن, مربى جامعه
امـام خمینـى به مناسبت اعلام سـالـروز ولادت حضـرت فـاطمه(س) به عنـوان روز زن پیامى صادر كردند. ایشان در بخشـى از پیام خـود, ضمـن بیان مقام والاى حضرت فاطمه زهرا(س) یادآور شـدنـد: ((تمام ابعادى كه براى زن متصـور است و بـراى یك انسان متصـور است, در فاطمه زهرا ـ سلام الله علیها ـ جلـوه كـرده و بـوده است, یك زن معمـولى نبـوده است. یك زن روحانى, یك زن ملكـوتى, یك انسان به تمام معنـا انسـان, تمام نسخه انسـانیت, تمـام حقیقت زن, تمـام حقیقت انسـان. او زن معمـولى نیست.

ایـن موجود ملكوتى است كه در عالم به صورت انسان ظاهر شده است, بلكه مـوجـود الهى جبـروتـى, در صـورت یك زن ظاهـر شـده است)). ایشان در قسمت دیگـرى از پیـام خـود به مسـوولیت و شـإن زنـان پرداخته و نوشته اند:

((زن مربـى جامعه است. از دامـن زن انسانها پیدا مى شـود. مرحله اول مـرد و زن صحیح, از دامـن زن است. مـربـى انسـانها زن است. سعادت و شقاوت كشـورها بسته به وجـود زن است. زن با تربیت صحیح خودش انسان درست مـى كنـد و با تـربیت صحیح خـودش كشـور را آباد مى كند. مبدإ همه سعادتها از دامـن زن بلند مى شود ... زن مبدإ همه خیرات است)).

4/3/1358
تسـریع در تـدویـن پیـش نـویـس قـانـون اسـاسـى
امام خمینـى طـى حكمـى به مهندس مهدى بازرگان دستـور تـدویـن و تكمیل هرچه سریعتر قانـون اساسـى را صادر كردنـد. در قسمتـى از این حكـم آمـده است: ((طرح تـدویـن قانـون اساسـى را كه شـوراى طرحهاى انقلاب مشغول تـدویـن و تكمیل آن هستنـد, با سـرعت تكمیل [كرد]. و به تصویب شـوراى انقلاب رسانده و هرچه زودتر در اختیار افكار عمـومى بگذارید, تا همه صاحب نظران و تمامـى اقشار ملت در مدت محدودى كه تعییـن مـى نمایید, پیشنهادها و نظرات خـود را در باره آن ابزار نمایید ... و مجلـس متشكل از نماینـدگان مردم با تـوجه به پیشنهادهاى مفیدى كه رسیده است, مـواد قانون اساسى را به صورت نهایى بررسى و تنظیـم نمایند و سعى شـود كه در آن كلیه حقـوق و آزادیها و فرصتهاى رشـد و تعالـى و استقلال ایـن ملت بر مبناى موازین اسلامى كه ضامـن حقوق همه افراد است و اكثریت قریب به اتفاق مردم ایران بـدان رإى مثبت داده است, پیـش بینـى گردد ...)). پـس از گذشت كمتـر از یك سال از پیروزى انقلاب اسلامـى, و تلاش سه ماهه اعضاى مجلـس خبـرگان, قانـون اساسـى جمهورى اسلامـى ایـران در تـاریخ 1358/8/28 تصـویب شـد.

29/3/1358
گفتگو با مراجع تقلید
در آستانه تشكیل مجلـس خبرگان, امام خمینى با چند تـن از مراجع تقلید در منزل آیت الله العظمـى گلپایگانـى تشكیل جلسه دادنـد و در باره مسـایل جـارى كشـور در محیطـى همـراه بـا صفا و صمیمیت مذاكـراتى را انجام دادنـد. تشكیل چنیـن جلساتـى تا هنگامـى كه امـام خمینـى در قـم سـاكـن بـودنـد, بـرگزار مـى شـد.

16/5/1358
اعلام روز قدس
امام خمینـى با انتشـار پیامـى به منظور حمـایت از مبـارزه ملت مسلمان و مظلـوم فلسطیـن, آخـریـن جمعه ماه مبـارك رمضان را به عنـوان روز قـدس اعلام كردند. در بخشـى از پیام ایشان آمده است: ((مـن در طـى سالیان دراز, خطر اسرائیل غاصب را گـوشزد مسلمیـن نمودم ... مـن از عموم مسلمانان جهان و دولتهاى اسلامى مى خواهـم كه بـراى كـوتـاه كـردن دست ایـن غاصب و پشتیبـانان آن, به هـم بپیـوندند و جمیع مسلمان جهان را دعوت مـى كنـم آخریـن جمعه ماه مبارك رمضان را كه از ایام قـدر است و مـى تـواند تعییـن كننـده سرنوشت مردم فلسطیـن نیز باشد, به عنـوان روز قدس انتخاب و طـى مـراسمـى همبستگـى بیـن المللـى مسلمانان را در حمـایت از حقـوق قـانـونـى مـردم مسلمـان اعلام نمـایند)).

ایـن اقدام امام خمینى با استقبال گسترده ملتهاى مسلمان روبه رو شـد. ایـن روز به عنـوان یكـى از بزرگتریـن تجمعات و اعتـراضات عمـومى نسبت به اشغالگران صهیـونیست به شمار مى رود و نقـش مهمى در تقـویت روحیه مـردم رنجـدیـده و مظلـوم فلسطیـــــــن دارد.

26/5/1358
اقدام انقلابى
به دنبال جنایات و اعمال وحشیانه گروهـى ضد انقلاب در كردستان و مسامحه برخى مسـوولان در برخـورد با تـوطئه گران, امام طى سخنانى در جمع گروهى از مردم, خـواستار سركـوب تـوطئه گران شد و فرمود: ((ایـن توطئه گرها در صف كفار واقع هستنـد. ایـن تـوطئه گـرها در كـردستان و غیـر آن در صف كفار هستنـد. با آنها بایـد بـا شـدت رفتار كـرد. دولت با شدت رفتار كند. ژانـدارمـرى با شـدت رفتار كند. ارتـش با شدت رفتار كند. اگر با شـدت رفتار نكننـد, ما با آنها با شدت رفتار مـى كنیـم. مسامحه حـدودى دارد ... ما باز تا چندى مهلت مـى دهیـم به این قشرهاى فاسـد و ایـن اعلام آخر است و اگر چنانچه در كار خـودشان تعدیل نكنند و به ملت بـرنگـردنـد و دست از تـوطئه برندارند, خدا مى داند انقلابى عمل مى كنـم. مىآیـم تهران و روسایى كه مسامحه مى كنند, با آنها انقلابـى عمل مى كنـم. عذرها را كنار بگذارید. بروید فاسـدها را سركـوب كنید. بـرویـد تـوطئه گـرهـا را سـركـوب كنیـد. مسـامحه نكنید)).

13/8/1358
فتح لانه جاسوسى
در سالروز تبعید امام به تركیه, گروهى از دانشجـویان مسلمان كه خـود را پیرو خط امام معرفـى كردنـد, سفارت آمریكا در تهران را از جمله در اعتراض به ملاقات بازرگان با برژینسكـى اشغال كرده و جاسـوسان آمریكایـى را بازداشت كـردنـد. اسناد به دست آمـده از سفارت, نشانگـر اسـرار جاسـوسیها و دخالتهاى بـى شمار آمریكا در ایران و كشـورهاى مختلف جهان مـى باشد. به دنبال ایـن امر, دولت موقت مهنـدس بازرگان, استعفا نمود كه مـورد مـوافقت امام قـرار گرفت. امام خمینى ضمـن حمایت از حركت انقلابى دانشجـویان, آن را انقلابـى بزرگتـر از انقلاب اول نـامیـد.

15/11/1358
مقام, رفتنى است
امام خمینى در مراسـم تنفیذ حكـم ریاست جمهورى بنـى صدر, اولیـن رئیـس جمهور ایـران كه در بیمارستان قلب تهران انجام شـد, ضمـن تذكرات و نصایح ارزشمنـدى خطاب به ایشان فرمـود: ((مـن یك كلمه به آقاى بنـى صـدر تذكـر مـى دهـم. ایـن یك تذكـر بـراى همه است. حب الدنیا رإس كل خطیئه. هر مقامى كه براى بشر حاصل مى شـود, چه مقامهاى معنـوى و چه مقامهاى مادى, روزى گرفته خـواهد شـد و آن روز هـم نامعلوم است. تـوجه داشته باشند همه كسانى كه براى بشر خدمت مـى كنند, كسانـى كه داراى مقام هستند, داراى پستـى هستند, كه مقام آنها را مغرور نكنـد. ایـن مقام رفتنـى است و انسان در حضـور خداى تبارك و تعالـى ماندنـى است ...)). متإسفانه نصایح سـودمند امام خمینى در بنـى صـدر مـوثر واقع نشـد و وى در تاریخ 1360/3/31 تـوسط مجلـس شوراى اسلامى به دلیل عدم كفایت سیاسى از ریاست جمهورى عزل شـد. وى به همـراه سـركـرده منافقـان به نحـو مفتضحانه اى از كشور گریخت.

19/1/1359
استقبال از قطع رابطه با آمریكا
به دنبال قطع رابطه ایران و آمریكا, امام با انتشار پیامى ضمـن استقبال از ایـن امر فرمـود: ((ملت شریف ایران! خبـر قطع رابطه بیـن ایران و آمریكا را دریافت كردم. اگر كارتر در عمر خـود یك كار كرده باشد كه بتوان گفت به خیر و صلاح مظلوم است, همیـن قطع رابطه است. رابطه بیـن یك ملت به پا خاسته براى رهایى از چنگال چپاولگران بیـن المللـى با یك چپاولگر عالمخـوار, همیشه به ضـرر ملت مظلـوم و به نفع چپاولگر است. ما ایـن قطع رابطه را به فال نیك مى گیریـم; چـون كه ایـن قطع رابطه دلیلـى بر قطع امید دولت آمـریكا از ایـران است. ملت رزمنـده ایـران ایـن طلیعه پیـروزى نهایى را كه ابرقدرت سفاكـى را وادار به قطع رابطه یعنـى خاتمه دادن به چپـاولگـریها كـرده, اگـر جشـن بگیـــــرد, حق دارد)).

5/2/1359
رسـوایـى آمـریكـا در طبـس و عكـس العمل امام
به دنبال دخالت نظامـى آمریكا در ایران از طریق طبـس, به منظور آزادسازى جاسـوسان آمـریكایـى و شكست مفتضحانه آنان بـا امـداد الهى, حضرت امام پیامـى خطاب به ملت ایران صادر كرد و در بخشـى از پیام خـود مـرقـوم داشت: ((اشتباه كارتـر در آن است كه گمان مى كند با دست زدن به ایـن مانورهاى احمقانه مى تـواند ملت ایران را كه بـراى آزادى و انسانیت است, منصرف كنـد. كارتر باز احساس نكرده با چه ملتـى روبه رو است و با چه مكتبـى بازى مـى كند. ملت ما ملت خـون و مكتب ما جهاد است ... كارتر باید بـدانـد كه اگر ایـن گروه به مركز جاسـوسـى آمریكا در تهران حمله كرده بـودند, اكنـون از هیچ یك از آنها و از پنجاه نفر جاسـوس محبـوس در لانه جـاسـوسـى خبـرى نبـود و همه رهسپـار جهنـم بـودند)).

21/2/1360
عدم پذیرش منافقین
به دنبال ارسال نامه اى از سـوى سازمان منافقیـن به حضرت امام و تقاضاى ملاقات اعضا و هـواداران آنها با امام, ایشان در بخشى از بیانات خـود با اشاره به خدمات ارائه شده در مدت دو سال پـس از انقلاب و قضاوتهاى غیر منصفانه سازمان فـوق فرمود: ((ما به آنها كرارا گفته ایم و حالا هـم مى گوییم كه ما مادامى كه شما ـ تفنگها را در مقابل ملت كشیده ایـد, یعنـى در مقابل اسلام با اسلحه قیام كرده اید, نمى توانیم صحبت كنیم و نمى توانیـم مجلسى با هـم داشته باشیم. شما اسلحه ها را زمیـن بگذارید و به دامـن اسلام برگردید. اسلام شما را مـى پذیرد و اسلام هـوادار همه شماها است. فقط گفتـن به اینكه ما حاضریـم و در آن نوشته اى كه نوشته اید, باز ناشى گرى كردید و ما را تهدید به قیام مسلحانه كردید, ما چطـور با كسانى كه قیام مسلحانه بر ضد اسلام مى خواهند بكنند, مى تـوانیـم تفاهـم كنیم ...)).

24/9/1361
فرمان هشت ماده اى
امام خمینى در مـورد اسلامى شدن قـوانیـن و عملكردها, فرمان هشت ماده اى مهمـى را خطاب به قـوه قضاییه و تمام ارگانهاى اجـرایـى صادر كردنـد. ایشان در این فرمان ضمـن تـوصیه به تهیه قـوانیـن شرعى و تصـویب و ابلاغ آنها با دقت لازم و سرعت و قوانیـن مربـوط به مسـایل قضـایـى و رسیـدگـى به صلاحیت قضـات و دادستـــانها و دادگاهها بـا سـرعت و دقت و نیز صـدور حكـم از سـوى قضات واجـد شرایط, با استقلال و قدرت و بدون ملاحظه از مقامـى, تصریح كردند: احـدى حق نـدارد بـا مـردم رفتـار غیـر اسلامـى داشته بـاشـــد.

در ایـن پیام تإكید شده بود: احضار و یا توقیف افراد بدون حكم قاضـى كه از روى مـوازیـن شرعى باشد ـ هرچند به مدت كـم ـ و یا تصرف در اموال مردم یا توقیف و مصادره آن بدون حكم حاكـم شرع ـ آن هـم پس از بررسى دقیق و ثبوت حكـم از نظر شرعى ـ و نیز ورود به خانه یا مغازه و یا محل كار افراد بـدون اذن صاحب آن ممنـوع مى باشد.

ایشان در پایان متذكـر شـدنـد: ((بایـد همه بـدانیـم كه پـس از استقـرار حـاكمیت اسلام و ثبـات و قـدرت نظام جمهورى اسلامـى بـا تإیید و عنایات خداوند قادر كریم و توجه حضرت خاتـم الاوصیإ و بقیه الله ـ ارواحنا لمقـدمه الفـدإ ـ و پشتیبانـى بـى نظیر ملت متعهد ارجمنـد از نظام و حكـومت, قابل قبـول و تحمل نیست كه به اسـم انقلاب و انقلابـى بـودن خداى نخـواسته به كسـى ظلـم شـود و كارهایى خلاف مقدرات الهى و اخلاق كریمه اسلامى از اشخاص بـى تـوجه به معنویات صادر شود)).

ایشان همچنیـن هیإتى را به عنوان اعضاى ستاد پیگیرى فرمان فوق تعییـن نمـودنـد, تـا متخلف یـا متخلفـان را پـس از تشخیص, عزل نمایند.

15/10/1361
انحلال هیإتهاى گزینش
به دنبال روند نامطلـوبى كه در طرح سـوالات سخیف و غیر مرتبط با اسلام از سوى هیإتهاى گزینـش پیـش آمده بود, امام طى فرمانى به ستاد پیگیرى تخلفات ادارى, تمامى هیإتهاى گزینـش را منحل اعلام كردند و خواستار تعییـن هیإتهایى متشكل از افراد صالح و متعهد و عاقل و صاحب اخلاق كریمه و فاضل و متـوجه به مسایل روز شـده و مـرقـوم داشتنـد: ((اخیـرا چنـد كتاب به عنـوان سـوالات دینـى و ایدئولـوژى اسلامـى را ملاحظه نمـودم و بسیار متإسف شدم از آنچه در این كتابها و جزواتـى از ایـن قبیل به اسـم اسلام, ایـن دیـن انسان ساز الهى, بـراى گزینـش عمـومـى مطـرح شـده است و آنها را میزان رد و قبـولى افراد قرار داده اند. ایـن نوشته ها كه مشحـون از سوالات غیر مربوط به اسلام و دیانت و احیانا مستهجـن و اسفآور است, از آنجا كه به اسـم اسلام منتشـر شـده است, از كتب و جزوات انحرافـى است كه براى حیثیت اسلام و جمهورى اسلامـى مضر است و به وزیـر ارشاد تـوصیه نمـودم كه امثـال ایـن كتب را در اسـرع وقت جمعآورى و فـروش و خـریـد و نشـر آنها را ممنـوع شــــرعى اعلام نماینـد)). ایشان همچنین در ایـن فرمان دستـورى مبنـى بـر تهیه كتابچه هاى مختصرى شامل بعضـى از مسایل شـرعى مورد نیاز عمـوم و مسایل اعتقادى لازم, و نیز احتـراز از تجسـس از احـوال شخصـى در غیـر مفسـدان و غیـر گـروههاى خـرابكـار صـادر نمـودند.

26/11/1361
وصیتنامه سیاسى الهى
امـام خمینـى وصیتنـامه سیـاسـى ـ الهى خـود را نـوشتنــــــد. ایشان در ابتـداى وصیتنامه خـود با ذكر تذكراتـى در باره حـدیث شریف ((ثقلیـن)) و حوادث اسفبارى كه بر كتاب خدا و عترت پیامبر پـس از شهادت حضرت علـى(ع) آغاز شـد, راههاى حفظ و بقاى اسلام و حكـومت اسلامى را متذكـر مى شـوند و در بخشـى از آن مـى نـویسنـد: ((اینجـانب به همه نسلهاى حاضـر و آینـده وصیت مـى كنـم كه اگـر بخـواهیـد اسلام و حكـومت الله بـرقـرار بـاشـد و دست استعمار و استثمارگران خارج و داخل از كشورتان قطع شود, ایـن انگیزه الهى را كه خداوند تعالى در قرآن كریـم بر آن سفارش فرمـوده است, از دست نـدهیـد و در مقابل ایـن انگیزه كه رمز پیـروزى و بقـاى آن است, فـرامـوشـى هـدف و تفـرقه و اختلاف است)). امـام خمینـى در ادامه, تذكرات و نصایح ارزشمنـد و مفیـدى را بـراى همه مسـوولان نظام و مردم مسلمان ایران بیان مـى فرماینـد كه تحقق و جامه عمل پـوشـانـدن به آنها, رمز حفظ حكـومت اسلامـى از جمیع تـوطئه ها و دسـایـس دشمنـان داخلـى و خـارجـى خـواهـد بود.

6/1/1365
سكته قلبى
امام خمینى به دنبال سكته قلبـى, دچار مرگ ناگهانـى شدند. پزشك معالج بلافاصله شروع به ماساژ قلبـى و تنفـس دهان به دهان مى كند و بـا استفاده از اكسیژن و وصل كـردن سـرم به داخل رگ مـوفق به حیات مجدد قلب و تنفـس مـى شـود. بـدیـن وسیله امام حیات دوباره یافته و به مـركز درمانـى مجـاور محل اقامت منتقل شـدنـد و تحت مراقبتهاى پزشكى قرار گرفتند و دوران نقاهت را در بخـش سى سى یـو سپرى كردنـد. ایشان یك روز پـس از ایـن حادثه كه حالشان بهبـود نسبى یافت, مسـوولان طراز اول كشور را به حضور پذیرفتند و خطمشى آینده را چنیـن بیان كردند: ((از هیچ قدرتى غیر از خدا نترسید. محكـم و استـوار در مقابل قدرتهاى بزرگ بایستیـد. اگر قـدرتهاى بزرگ احساس كننـد ضعیف هستید و احساس ضعف داریـد, بر شما بیشتر خـواهنـد تـاخت. پیـروزى بـا شمـا و ملت است)).

17/11/1366
تشكیل مجمع تشخیص مصلحت نظام
با تـوجه به فوریتهایى كه در مسایل مهم كشـور پیـش مىآمد و نیز به دنبال كسب تكلیف مسـوولان در باره شیوه اعمال حق حاكـم اسلامى در مورد احكام حكـومتى در مواردى كه میان مجلـس شـوراى اسلامى و شوراى نگهبان توافقى حاصل نمى شود, امام مجمعى را به ایـن منظور تشكیل دادند. ایشان در بخشـى از پیام خـود مـى نـویسند: ((حضرات آقایان تـوجه داشته باشنـد كه مصلحت نظام, امـور مهمه اى است كه گـاهـى غفلت از آن مـوجب شكست اسلام عزیز مـى گـردد. امـروز جهان اسلام, نظام جمهورى اسلامـى ایـران را تابلـوى تمام نماى حل معضلات خـویـش مـى داننـد. مصلحت نظام و مـردم از امــور مهمه اى است كه مقاومت در مقابل آن ممكـن است كه اسلام و پابرهنگان زمیـن را در زمان دور و نزدیك زیر سـوال برد و اسلام آمـریكایـى مستكبـران و متكبـریـن را با پشتـوانه هاى میلیاردها دلار تـوسط ایادى داخل و خارج آنان پیروز گردانـد)). ایـن مجمع بعدا در بازنگـرى قانـون اساسى, در این قانون جاى گرفت.

29/4/1367
پذیرش قطعنامه
قطعنامه 598 شوراى امنیت مبنى بر پایان جنگ تـوسط امام پذیرفته شد. ایشان ضمـن تعبیر نوشیدن ((جام زهر)) در پذیرش قطعنامه, در بخشى از پیام مهم خود فرمودند: ((اما در مورد قبـول قطعنامه كه حقیقتا مسإله بسیار تلخ و ناگوارى براى همه و خصـوصا براى مـن بود, این است كه مـن تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مـواضع اعلام شده در جنگ بـودم و مصلحت نظام و كشـور و انقلاب را در اجراى آن مـى دیدم, ولى به واسطه حـوادث و عواملـى كه از ذكر آن فعلا خوددارى مى كنـم و به امید خداوند در آینده روشـن خـواهد شد و با تـوجه به نظر تمامى كارشناسان سیاسـى و نظامى سطح بالاى كشـور كه مـن به تعهد و دلسـوزى و صـداقت آنان اعتماد دارم, با قبول قطعنامه و آتـش بـس موافقت نمودم و در مقطع كنونى آن را به مصلحت انقلاب و نظام مى دانـم و خدا مى داند كه اگر نبود انگیزه اى كه همه مـا و عزت و اعتبـار مـا بـایـد در مسیــر مصلحت اسلام و مسلمین قربانى شـود, هرگز راضـى به ایـن عمل نمـى بـودم و شهادت برایـم گـواراتر بـود. اما چاره چیست كه همه بایـد به رضایت حق تعالـى گـردن نهیـم و مسلـم ملت قهرمان و دلاور ایران نیز چنیـن بوده و خواهد بود)).

17/6/1367
تشكیل مـوسسه تنظیـم و نشـر آثـار امـام خمینى
موسسه تنظیـم و نشر آثار امام خمینى, بر اساس مسوولیتى كه حضرت امام به فـرزنـد گرامیشان حجت الاسلام و المسلمیـن حاج سیـد احمـد خمینى واگذار نمودند, فعالیت رسمى خود را آغاز كرد. وجـود اغلاط و اشتبـاهات آشكار در آثار منتشـره امام و انتساب مطالب نادرست به حضـرت امـام و یـا نقل نـاصحیح وقـایع و رخـدادهـاى نهضت در روزنامه ها و آثار منتشره, انگیزه تقدیـم نامه اى از سـوى مرحـوم حاج احمـدآقا به حضـرت امام گردیـد. در ایـن نامه با استناد به نمـونه هایـى از اشكـالات و اغلاط یاد شـده, از محضـر امام خمینـى درخـواست تعییـن فرد و یا نهادى به منظور نظارت بر انتشار آثار ایشان شـد. حضـرت امام در پاسخ به ایـن نامه مرقـوم فرمـودنـد: ((فـرزنـد عزیزم احمـد! حفظه الله تعالـى! از آنجـا كه شمـا را بحمدالله تعالـى در مسایل سیاسـى و اجتماعى صاحب نظر مى دانـم و در تمامى فرازها و نشیبها در كنار مـن بوده اى و هستى, لهذا شما را براى تنظیـم و تدویـن كلیه مسایل مربـوط به خود ـ كه بسا در رسانه هاى گـروهـى اختلافات و اشتبـاهاتـى رخ داده است ـ انتخـاب مـى نمایـم و از خداوند متعال كه حاضر و ناظر است, تـوفیقات شما را خـواستارم. امیـد است با صرف وقت و دقت نظر, ایـن امر را به پایان برسانى)).

11/7/1367
ترسیم سیاستها و خطمشى بازسازى
پـس از بـرقرارى صلح نسبـى, امام با انتشار پیامـى در نه بنـد, سیاستها و خطمشى بازسازى كشـور را براى مسـوولان ترسیـم نمودند. مطالعه دقیق ایـن دستـور عمل براى دریافت عمق دوراندیشى امام و در عیـن حـال, اصالت ارزشها از نگاه ایشان كافـى است. ایشان در بخشى از پیام خـود ضمـن تإكید بر سیاست ((نه شرقى و نه غربى)) مرقـوم داشتند: ((جمهورى اسلامى ایران نباید تحت هیچ شرایطـى از اصول و آرمانهاى مقدس و الهى خـود دست بردارد. ان شإالله مردم سلحشور ایران كینه و خشـم انقلابى و مقدس خویش را در سینه ها نگه داشته و شعله هاى ستـم سـوزان را علیه شوروى جنایتكار و آمریكاى جهانخوار و اذناب آنان به كار خـواهند گرفت, تا به لطف خـداوند بزرگ پرچـم اسلام ناب محمدى(ص) بر بام همه عالـم قـد برافرازد و مستضعفـان و پـابـرهنگان و صـالحـان, وارثـان زمیـن گـردنـد)).

10/8/1367
نگارش منشور برادرى
امام خمینـى در پاسخ به نامه حجت الاسلام انصارى ـ از اعضاى دفتـر امام ـ كه خـواستار تبییـن نظرات معظم له در بـاره اختلاف نظرهاى موجود میان جناحهاى فكرى وفادار به انقلاب شده بـود, مطالب مهمى مرقـوم فرمـودند كه در واقع منشـور برادرى جناحهاى فكرى وفادار به انقلاب مـى بـاشـد. ایشان ضمـن تـوصیه همه جناحها به بـرخـورد برادرانه و دوستانه و تإلیف قلـوب و تلاش جهت زدودن كـدورتها و نزدیك ساختـن مـواضع مـى فرماینـد: ((البته یك چیز مهم دیگر هـم ممكـن است مـوجب اختلاف گردد كه همه باید از شر آن به خـدا پناه ببـریـم كه آن حب نفـس است, كه این دیگر ایـن جریان و آن جریان نمى شناسد ...)).

8/10/1367
چارچوب فعالیت مجمع تشخیص مصلحت
چارچـوب فعالیت مجمع تشخیص مصلحت نظام از سـوى امام تعییـن شد. ایشان در پیام خود با تـوجه به پایان جنگ و عدم فوریت مسایل به منظور طـرح مستقیـم آنها در مجمع, مســوولیت مجمع را رفع اختلاف بیـن مجلس و شوراى نگهبان دانسته و خطاب به اعضاى شوراى نگهبان فرمـود: ((تذكرى پدرانه به اعضاى عزیز شـوراى نگهبان مى دهـم كه خودشان قبل از ایـن گیرها مصلحت نظام را در نظر بگیرند, چرا كه یكـى از مسایل بسیار مهم در دنیاى پرآشـوب كنـونـى نقـش زمان و مكان در اجتهاد و نـوع تصمیـم گیـریها است. حكـومت, فلسفه عملـى برخـورد یا شرك و كفر و معضلات داخلى و خارجى را تعییـن مى كند و ایـن بحثهاى طلبگـى مـدارس كه در چارچـوب تئوریها است, نه تنها قابل حل نیست كه ما را به بـن بستهایـى مـى كشاند كه منجر به نقض ظاهرى قانون اساسى مى گردد)).

11/10/1367
پیام به گورباچوف
امام خمینـى با انتشار پیام مهمـى به گـورباچف, ضمـن پیـش بینـى فروپاشى قطب ماركسیستى جهان نوشتند: ((از ایـن پـس كمونیسـم را بـایـد در مـوزه هـاى تـاریخ سیـاسـى جهان جستجـو كرد)).

ایشان در ایـن نامه بـا ارائه تحلیلهاى محكـم و قـوى از تحـولات شـوروى, از آن به ((صداى شكستـن استخـوانهاى كمـونیسـم)) تعبیر كردند.

امام خمینى ضمـن طرح مسایل عمیق فلسفـى و عرفانى و با اشاره به ناكامـى كمـونیستها در سیاستهاى مذهب ستیز, خـواستار آن شدند كه گـورباچـوف به جاى امید بستـن به ماده پرستـى غرب, به خـداوند و مذهب روى آورد. امـام تصـریح كـردنـد: ((مشكل اصلـى كشـور شمـا مسـإله مالكیت و اقتصـاد و آزادى نیست; مشكل شمـا عدم اعتقـاد واقعى به خدا است. همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بـن بست كشیده و یا خواهد كشید)).

25/10/1367
تإكید بر تدوین تاریخ انقلاب
امام خمینى طـى نامه اى خطاب به حجت الاسلام سیدحمیـد روحانـى ضمـن تقدیر از تلاش وى در تدوین تاریخ انقلاب, خواستار استمرار تدویـن دقیق تاریخ انقلاب شد.

ایشان در بخشى از نامه خـود با تـوجه به ضرورت ثبت تاریخ انقلاب به صورت واقعى مرقوم داشتند: ((از شما مى خواهـم هرچه مى تـوانید سعى و تلاش نمایید تا هـدف قیام مـردم را مشخص نماییـد, چـرا كه همیشه مـورخیـن اهـداف انقلابها را در مسلخ اغراض خـود و یــــا اربابانشان ذبح مـى كننـد. امروز هـم چـون همیشه تاریخ انقلابها, عده اى به نـوشتـن تاریخ پرافتخار انقلاب اسلامى مشغولند كه سر در آخـور غرب و شرق دارند ... اگر شما مى تـوانستید تاریخ را مستند به صدا و فیلـم حاوى مطالب گوناگون انقلاب از زبان توده هاى مردم رنجدیده كنید, كارى خـوب و شایسته در تاریخ ایران نمـوده اید)).

9 /11/1367
حساسیت نسبت به مقدسات
به دنبـال پخـش بـرنامه اى به عنـوان الگـوى زن مسلمان از صـداى جمهورى اسلامى كه در آن به بعضى از مقدسات اهانت شده بـود, امام نامه اى خطاب به مدیر عامل صدا و سیما فرستاد. متـن نامه به این شرح است:

((بـا كمال تـإسف روز گذشته از صـداى جمهورى اسلامـى مطلبـى در مورد الگوى زن پخـش گردیده است كه انسان شرم دارد بازگو نماید. فردى كه ایـن مطلب را پخـش كرده است, تعزیر و اخـراج مـى گردد و دست اندركاران آن تعزیر خـواهند شد. در صـورتى كه ثابت شـود قصد توهین در كار بـوده است, بلاشك فرد توهیـن كننده محكوم به اعدام است. اگر بار دیگر از ایـن گـونه قضایا تكرار گردد, موجب تنبیه و تـوبیخ و مجازات شدید و جدى مسوولیـن بالاى صدا و سیما خـواهد شـد. البته در تمامـى زمینه هـا قـوه قضـاییه اقـدام نمـایـد)).

25/11/1367
حكم اعدام نویسنده آیات شیطانى
به دنبال انتشار كتاب موهـن ((آیات شیطانى)) تـوسط سلمان رشدى, امام حكـم ارتداد و اعدام وى و ناشران مطلع از محتـواى كفرآمیز این كتاب را صادر كردند.

تدویـن و انتشار وسیع كتاب مبتذل ((آیات شیطانى)) و حمایت رسمى دولتهاى غربى از آن, سرآغازى بر فصل جدید تهاجـم فرهنگى و حمله به مقدسات اسلامى بـود كه اگر مسلمانان جهان در مقابل تـوهینهاى ایـن كتاب از خود حساسیت نشان نمى دادند, خاكریز اول براحتى فتح شده بـود و پـس از آن مبانى دینى و مقدسات و ارزشهاى معنـوى با انواع شیوه ها مورد هجوم قرار مى گرفت. متـن این پیام مهم به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

به اطلاع مسلمانان غیـور سراسـر جهان مـى رسانـم مـولف كتاب آیات شیطانى كه علیه اسلام و پیامبر و قرآن تنظیـم و چاپ و منتشر شده است, همچنیـن نـاشـریـن مطلع از محتـواى آن محكــــوم به اعدام مى باشند. از مسلمانان غیور مى خـواهـم تا در هر نقطه كه آنان را یافتند سریعا آنها را اعدام نمایند تا دیگر كسـى جرإت نكند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر كـس در ایـن راه كشته شود شهید است, ان شإالله. ضمنا اگر كسى دسترسـى به مـولف كتاب دارد ولى خـود قدرت اعدام آن را ندارد او را به مردم معرفـى نماید تا به جزاى اعمـالـش بـرسـد. والسلام علیكـم و رحمه الله و بـركــاته.

روح الله الموسوى الخمینى

3/12/1367
ترسیم منشور روحانیت
امام خمینى پیام مهمى را خطاب به مراجع, روحانیـون و علما صادر كردند. در ایـن پیام كه به ((منشـور روحانیت)) شهرت یافت, امام ضمـن تجلیل از شهداى حـوزه و روحـانیت در طــول نهضت و انقلاب و دفـاع مقـدس و ذكـر خـدمـات علمـا و فقها در طـول تـاریخ, خطـر تحجرگرایان و مقـدس نمایان در حـوزه هاى علمیه را متذكر شـدنـد و فرمـودند: ((طلاب عزیز لحظه اى از فكر ایـن مارهاى خـوش خط و خال كوتاهى نكنند. اینها مروج اسلام آمریكایى اند و دشمـن رسـول الله. آیا در مقابل ایـن افعیها نبـایـد اتحاد طلاب عزیز حفظ شـود؟)).

ایشـان در ادامه بـا تـوجه به تحلیلهاى غلط و قضـاوتهاى غیـــر منصفانه در باره روند ده ساله انقلاب و جنگ تحمیلـى, ضمـن معذرت خواستـن از خانواده هاى شهدا مى نویسند: ((از خداوند مى خواهم مرا در كنار شهداى جنگ تحمیلـى بپذیرد. ما در جنگ براى یك لحظه هـم نادم و پیشمـان از عملكـرد خـود نیستیـم. راستـى مگـر فـرامـوش كـرده ایم كه ما بـراى اداى تكلیف جنگیـده ایـم و نتیجه, فـرع آن بوده است)).

امـام خمینـى در بخشهاى دیگـرى از ایـن پیام مهم و تـاریخـى در اواخـر عمر خـود ضمـن تإكیـد بـر حفظ اصـول در گذشته و آینـده انقلاب, تـوصیه هاى ارزشمندى را به مردم و علما بیان مـى فرمایند.

8/1/1368
اعلان استعفاى قائم مقام رهبرى
امام خمینـى مـوافقت خـود را بـا استعفاى قائم مقام رهبـرى اعلام كرد. ایشان در پاسخ به درخـواست كتبـى استعفاى قائم مقام رهبرى, مرقـوم داشتنـد: ((همان طـور كه نـوشته ایـد رهبـرى نظام جمهورى اسلامى كار مشكل و مسوولیت سنگیـن و خطیرى است كه تحملى بیـش از طاقت شما مى خواهد و به همیـن جهت هم شما و هـم مـن از ابتدا با انتخاب شما مخالف بـودیـم و در ایـن زمینه هـر دو مثل هـم فكـر مـى كردیـم, ولـى خبرگان به ایـن نتیجه رسیده بـودنـد و مـن هـم نمى خـواستـم در محدوده قانـونى آنها دخالت كنـم)). امام امت در بخش دیگرى از پاسخ خود آورده اند: ((به شما نصیحت مى كنـم كه بیت خـود را از افراد ناصالح پاك نماییـد و از رفت و آمـد مخالفیـن نظام كه به اسـم علاقه به اسلام و جمهورى اسلامـى خـود را جـــــا مى زنند, جدا جلوگیرى كنید)).

4/2/1368
دستور بازنگرى قانون اساسى
امام خمینى به منظور اصلاح و تكمیل اركان تشكیلات نظام اسلامى طـى نامه اى به رئیـس جمهور وقت ـ حضرت آیت الله خامنه اى ـ هیإتى از شخصیتهاى صاحب نظر و كارشناسان را مسـوول بررسى و تدویـن اصلاحات لازم در قانون اساسى بر اساس هشت محـور تعیین شده در ایـن نامه, نمودند.

اصلاح مواد مربـوط به شرایط رهبرى, تمركز در قوه مجریه و قضاییه و صـدا و سیمـا و وظایف مجمع تشخیص مصلحت نظام بود.

مـواد اصلاح شده قانـون اساسى در تاریخ دوازدهـم آذر 1368 ـ بعد از رحلت امام ـ به نظرخـواهى عمومى گذاشته شد و با اكثریت مطلق آرا به تإیید ملت ایران رسید.

13/3/1368
دل آرام و قلب مطمئن در ملكـوت اعلى
روح بلند بنیانگذار جمهورى اسلامى, امام خمینى در سـن 87 سالگـى و پس از تحمل چندیـن عمل سخت و طولانى در ساعت 22 و 20 دقیقه به ملكوت اعلى پرواز كرد و به دیدار حق تعالى شتافت و هجرتـش داغى التیام ناپذیر بـر قلبهاى مسلمانان ایـران و جهان بـر جاى نهاد.

ایشان در پایان وصیتنامه سیاسـى الهى خـود نـوشته اند: ((با دلى آرام و قلبـى مطمئن و روحـى شاد و ضمیرى امیدوار به فضل خدا از خدمت خـواهران و برادران مرخص و به سوى جایگاه ابدى سفر مى كنـم و به دعاى خیر شما احتیاج مبـرم دارم و از خـداى رحمـن و رحیـم مى خـواهـم كه عذرم را در كوتاهى خدمت و قصور و تقصیر بپذیرند و بـا قـدرت و تصمیـم و اراده به پیـش بـروند)).

بدن مطهر ایشان پـس از تشییع حدود نه میلیـون نفر از عاشقان آن حضرت, در روز شانزدهـم خرداد در بهشت زهرا و در جـوار حق آرمید و میلیـونها ارادتمند را در فراق خـود تنها گذاشت. پـس از رحلت امام, مجلس خبرگان در روز چهاردهـم خرداد 1368 با تشكیل جلسه و قرائت وصیتنامه امام خمینـى براى اولیـن بار و بحث و تبادل نظر براى جانشیـن ایشان, فرزند صالح او حضرت آیت الله خامنه اى را به عنـوان رهبر انقلاب اسلامى و پیشـواى جمهورى اسلامـى ایران انتخاب كـرد. وسلام علیه یـوم ولـد و یـوم مـات و یـوم یبعث حیا.

منابع:
1ـ نهضت امـام خمینـى, سیـد حمیـد روحـانـى.
2ـ كـوثر ـ مجموعه سخنرانیهاى امام خمینى, مـوسسه تنظیـم و نشر آثار امام خمینى.
3ـ صحیفه نور.
4ـ حدیث بیدارى, حمید انصارى.
5ـ مهاجـر قبیله ایمـان, حمیـد انصـارى.
6ـ زنـدگینـامه سیـاسـى امـام خمینـى, محمـدحسـن رجبى.
7ـ هفت هزار روز, غلامـرضـا كـربـاسچـــى.
8ـ شهیدى دیگر از روحانیت.
9ـ خمیـن در انقلاب, محمـدجـواد مـرادىنیـا.
10ـ خـاطـرات آیت الله پسنـدیـده, محمـدجـواد مـرادىنیا.
11ـ روزنامه جمهورى اسلامى.

حجة‌الاسلام سید محمد اکبریان، مدیر واحد پاسخ به سؤالات پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی با بیان این مطلب افزود: واحد پاسخ به سؤالات در سال 85 یکی از فعال‌ترین سال‌های پاسخگویی خود را تجربه کرد.
در این سال علاوه بر افزایش نامه‌های کتبی، پاسخگویی اینترنتی در بخش‌های ایمیل، آن‌لاین، وبلاگ نیز فعالیت چشمگیری داشت. از تعداد سی‌هزار پاسخ داده شده، هشت هزار پاسخ کتبی و بقیه پاسخ‌های اینترنتی در بخش‌های فوق‌الذکر می‌باشد.
وی با بیان این که فعال‌سازی و منسجم‌سازی پاسخگویی اینترنتی در سال 85 موجب رشد چهارصد درصدی فرایند پاسخگویی شد، اظهار امیدواری کرد در سال جاری با کمک و مساعدت بیش‌تر پژوهشگاه، روند پاسخگویی شتاب بیش‌تری گرفته و حجم پاسخ‌های این مرکز به چند برابر آمار فعلی برسد.
ایشان همچنین به بخش پاسخگویی زنده (آن لاین ) اشاره کرد که به تازگی فعالیت خود را آغاز کرده و با استقبال خوب کاربران مواجه شده است .

نویسنده: شهید مرتضى مطهرى

من بر خلاف بسیارى از افراد،از تشکیکات و ایجاد شبهه‏هایى که در مسایل اسلامى مى‏شود- با همه علاقه و اعتقادى که به این دین دارم- به هیچ وجه ناراحت نمى‏شوم،بلکه در ته دلم خوشحال مى‏شوم زیرا معتقدم و در عمر خود به تجربه مشاهده کرده‏ام که این آیین مقدس آسمانى در هر جبهه از جبهه‏ها که بیشتر مورد حمله و تعرض واقع شده،با نیرومندى و سرافرازى و جلوه و رونق بیشترى آشکار شده است.
خاصیت‏حقیقت همین است که شک و تشکیک به روشن شدن آن کمک مى‏کند. شک مقدمه یقین،و تردید پلکان تحقیق است.در رساله زنده بیدار از رساله میزان العمل غزالى نقل مى‏کند که:
«...گفتار ما را فایده این بس باشد که تو را در عقاید کهنه و موروثى به شک مى‏افکند زیرا شک پایه تحقیق است و کسى که شک نمى‏کند درست تامل نمى‏کند. و هر که درست ننگرد، خوب نمى‏بیند و چنین کسى در کورى و حیرانى بسر مى‏برد.»
بگذارید بگویند و بنویسند و سمینار بدهند و ایراد بگیرند،تا آنکه بدون آنکه خود بخواهند وسیله روشن شدن حقایق اسلامى گردند.
یکى از قوانین درخشان اسلام از دیدگاه مذهب جعفرى-که مذهب رسمى کشور ماست-این است که ازدواج به دو نحو مى‏تواند صورت بگیرد:دائم و موقت.
ازدواج موقت و دائم در پاره‏اى از آثار با هم یکى هستند و در قسمتى اختلاف دارند. آنچه در درجه اول ایندو را از هم متمایز مى‏کند،یکى این است که زن و مرد تصمیم مى‏گیرند به طور موقت‏با هم ازدواج کنند و پس از پایان مدت اگر مایل بودند تمدید کنند تمدید مى‏کنند و اگر مایل نبودند از هم جدا مى‏شوند.
دیگر اینکه از لحاظ شرایط،آزادى بیشترى دارند که به طور دلخواه به هر نحو که بخواهند پیمان مى‏بندند.مثلا در ازدواج دائم خواه ناخواه مرد باید عهده‏دار مخارج روزانه و لباس و مسکن و احتیاجات دیگر زن از قبیل دارو و طبیب بشود،ولى در ازدواج موقت‏بستگى دارد به قرارداد آزادى که میان طرفین منعقد مى‏گردد;ممکن است مرد نخواهد یا نتواند متحمل این مخارج بشود یا زن نخواهد از پول مرد استفاده کند.
در ازدواج دائم،زن خواه ناخواه باید مرد را به عنوان رئیس خانواده بپذیرد و امر او را در حدود مصالح خانواده اطاعت کند،اما در ازدواج موقت‏بسته به قراردادى است که میان آنها منعقد مى‏گردد.
در ازدواج دائم،زن و شوهر خواه ناخواه از یکدیگر ارث مى‏برند،اما در ازدواج موقت چنین نیست.
پس تفاوت اصلى و جوهرى ازدواج موقت‏با ازدواج دائم در این است که ازدواج موقت از لحاظ حدود و قیود«آزاد»است،یعنى وابسته به اراده و قرارداد طرفین است;حتى موقت‏بودن آن نیز در حقیقت نوعى آزادى به طرفین مى‏بخشد و زمان را در اختیار آنها قرار مى‏دهد.
در ازدواج دائم،هیچ کدام از زوجین بدون جلب رضایت دیگرى حق ندارند از بچه‏دار شدن و تولید نسل جلوگیرى کنند،ولى در ازدواج موقت جلب رضایت طرف دیگر ضرورت ندارد. در حقیقت،این نیز نوعى آزادى دیگر است که به زوجین داده شده است.
اثرى که از این ازدواج تولید مى‏شود یعنى فرزندى که به وجود مى‏آید،با فرزند ناشى از ازدواج دائم هیچ گونه تفاوتى ندارد.
مهر،هم در ازدواج دائم لازم است و هم در ازدواج موقت،با این تفاوت که در ازدواج موقت عدم ذکر مهر موجب بطلان عقد است و در ازدواج دائم عقد باطل نیست، مهر المثل تعیین مى‏شود.
همان طورى که در عقد دائم،مادر و دختر زوجه بر زوج،و پدر و پسر زوج بر زوجه حرام و محرم مى‏گردند،در عقد منقطع نیز چنین است،و همان طورى که خواستگارى کردن زوجه دائم بر دیگران حرام است‏خواستگارى زوجه موقت نیز بر دیگران حرام است.همان طورى که زناى با زوجه دائم غیر،موجب حرمت ابدى مى‏شود زناى با زوجه موقت نیز موجب حرمت ابدى مى‏شود.همان طورى که زوجه دائم بعد از طلاق باید مدتى عده نگه دارد زوجه موقت نیز بعد از تمام شدن مدت یا بخشیدن آن باید عده نگه دارد با این تفاوت که عده زن دائم سه نوبت عادت ماهانه است و عده زن غیر دائم دو نوبت‏یا چهل و پنج روز.در ازدواج دائم جمع میان دو خواهر جایز نیست،در ازدواج موقت نیز روا نیست.
این است آن چیزى که به نام ازدواج موقت‏یا نکاح منقطع در فقه شیعه آمده است و قانون مدنى ما نیز عین آن را بیان کرده است.
بدیهى است که ما طرفدار این قانون با این خصوصیات هستیم.و اما اینکه مردم ما به نام این قانون سوء استفاده‏هایى کرده و مى‏کنند،ربطى به قانون ندارد.لغو این قانون جلوى آن سوء استفاده‏ها را نمى‏گیرد بلکه شکل آنها را عوض مى‏کند بعلاوه صدها مفاسدى که از خود لغو قانون برمى‏خیزد.
ما نباید آنجا که انسانها را باید اصلاح و آگاه کنیم،به دلیل عدم عرضه و لیاقت در اصلاح انسانها مرتبا به جان مواد قانونى بیفتیم،انسانها را تبرئه کنیم و قوانین را مسؤول بدانیم.
اکنون ببینیم با بودن ازدواج دائم چه ضرورتى هست که قانونى به نام قانون ازدواج موقت‏بوده باشد.آیا ازدواج موقت-به قول نویسندگان‏«زن روز»-با حیثیت انسانى زن و با روح اعلامیه حقوق بشر منافات دارد؟آیا ازدواج موقت اگر هم لازم بوده است،در دوران کهن لازم بوده است اما زندگى و شرایط و اقتضاى زمان حاضر با آن موافقت ندارد؟
ما این مطلب را تحت دو عنوان بررسى مى‏کنیم:
الف.زندگى امروز و ازدواج موقت.
ب.مفاسد و معایب ازدواج موقت.
زندگى امروز و ازدواج موقت
چنانکه قبلا دانستیم ازدواج دائم مسؤولیت و تکلیف بیشترى براى زوجین تولید مى‏کند.به همین دلیل پسر یا دخترى را نمى‏توان یافت که از اول بلوغ طبیعى که تحت فشار غریزه قرار مى‏گیرد آماده ازدواج دائم باشد.خاصیت عصر جدید این است که فاصله بلوغ طبیعى را با بلوغ اجتماعى و قدرت تشکیل عائله زیادتر کرده است.اگر در دوران ساده قدیم یک پسر بچه در سنین اوایل بلوغ طبیعى از عهده شغلى که تا آخر عمر به عهده او گذاشته مى‏شد برمى‏آمد،در دوران جدید ابدا امکان پذیر نیست.یک پسر موفق در دوران تحصیل که دبستان و دبیرستان و دانشگاه را بدون تاخیر و رد شدن در امتحان آخر سال و یا در کنکور دانشگاه گذرانده باشد،در 25 سالگى فارغ التحصیل مى‏گردد و از این به بعد مى‏تواند درآمدى داشته باشد.قطعا سه چهار سال هم طول مى‏کشد تا بتواند سر و سامان مختصرى براى خود تهیه کند و آماده ازدواج دائم گردد.همچنین است‏یک دختر موفق که دوران تحصیل را مى‏خواهد طى کند.

جوان امروز و دوره بلوغ و بحران جنسى
شما اگر امروز یک پسر محصل هجده ساله را که شور جنسى او به اوج خود رسیده است تکلیف به ازدواج بکنید،به شما مى‏خندند.همچنین است‏یک دختر محصل شانزده ساله.عملا ممکن نیست این طبقه در این سن زیر بار ازدواج دائم بروند و مسؤولیت‏یک زندگى را-که وظایف زیادى براى آنها نسبت‏به یکدیگر و نسبت‏به فرزندان آینده‏شان ایجاد مى‏کند-بپذیرند.

کدامیک؟رهبانیت موقت‏یا کمونیسم جنسى یا ازدواج موقت؟
از شما مى‏پرسم:آیا با این حال،با طبیعت و غریزه چه رفتارى بکنیم؟آیا بیعت‏حاضر است‏به خاطر اینکه وضع زندگى ما در دنیاى امروز اجازه نمى‏دهد که در سنین شانزده سالگى و هجده سالگى ازدواج کنیم دوران بلوغ را به تاخیر بیندازد و تا ما فارغ التحصیل نشده‏ایم غریزه جنسى از سر ما دست‏بردارد؟
آیا جوانان حاضرند یک دوره‏«رهبانیت موقت‏»را طى کنند و خود را سخت تحت فشار و ریاضت قرار دهند تا زمانى که امکانات ازدواج دائم پیدا شود؟فرضا جوانى حاضر گردد رهبانیت موقت را بپذیرد،آیا طبیعت‏حاضر است از ایجاد عوارض روانى سهمگین و خطرناکى که در اثر ممانعت از اعمال غریزه جنسى پیدا مى‏شود و روانکاوى امروز از روى آنها پرده برداشته است صرف نظر کند؟
دو راه بیشتر باقى نمى‏ماند:یا اینکه جوانان را به حال خود رها کنیم و به روى خود نیاوریم;به یک پسر اجازه دهیم از صدها دختر کام برگیرد،و به یک دختر اجازه دهیم با دهها پسر رابطه نامشروع داشته باشد و چندین بار سقط جنین کند،یعنى عملا کمونیسم جنسى را بپذیریم;و چون به پسر و دختر«متساویا»اجازه داده‏ایم،روح اعلامیه حقوق بشر را از خود شاد کرده‏ایم،زیرا روح اعلامیه حقوق بشر از نظر بسیارى از کوته‏فکران این است که زن و مرد اگر بناست‏به جهنم دره هم سقوط کنند دوش به دوش یکدیگر و بازو به بازوى هم و بالاخره‏«متساویا»سقوط کنند.
آیا اینچنین پسران و دخترانى با چنین روابط فراوان و بیحدى در دوران تحصیل، پس از ازدواج دائم مرد زندگى و زن خانواده خواهند بود؟
راه دوم ازدواج موقت و آزاد است.ازدواج موقت در درجه اول زن را محدود مى‏کند که در آن واحد زوجه دو نفر نباشد.بدیهى است که محدود شدن زن مستلزم محدود شدن مرد نیز خواه ناخواه هست.وقتى که هر زنى به مرد معینى اختصاص پیدا کند قهرا هر مردى هم به زن معینى اختصاص پیدا مى‏کند،مگر آنکه از یک طرف عدد بیشترى باشند.بدین ترتیب پسر و دختر دوران تحصیل خود را مى‏گذرانند بدون آنکه رهبانیت موقت و عوارض آن را تحمل کرده باشند و بدون آنکه در ورطه کمونیسم جنسى افتاده باشند.

ازدواج آزمایشى
این ضرورت اختصاص به ایام تحصیل ندارد،در شرایط دیگر نیز پیش مى‏آید. اصولا ممکن است زن و مردى که خیال دارند با هم به طور دائم ازدواج کنند و نتوانسته‏اند نسبت‏به یکدیگر اطمینان کامل پیدا کنند،به عنوان ازدواج آزمایشى براى مدت موقتى با هم ازدواج کنند;اگر اطمینان کامل به یکدیگر پیدا کردند ادامه مى‏دهند و اگر نه از هم جدا مى‏شوند.
من از شما مى‏پرسم:اینکه اروپاییان وجود یک عده از زنان بدکار را در محل معین از هر شهرى تحت نظر و مراقبت دولت لازم و ضرورى مى‏دانند براى چیست؟ آیا جز این است که وجود مردان مجردى را که قادر به ازدواج دائم نیستند خطر بزرگى براى خانواده‏ها به حساب مى‏آورند؟

راسل و نظریه ازدواج موقت
برتراند راسل فیلسوف معروف انگلیسى در کتاب زناشویى و اخلاق مى‏گوید:
«...در واقع اگر درست‏بیندیشیم پى مى‏بریم که فواحش معصومیت کانون خانوادگى و پاکى زنان و دختران ما را حفظ مى‏کنند.هنگامى که این عقیده را لکى در بحبوحه عصر ویکتوریا ابراز کرد،اخلاقیون سخت آزرده شدند بى آنکه خود علت آن را بدانند،اما هرگز نتوانستند خطاى عقیده لکى را به ثبوت رسانند.زبان حال اخلاقیون مزبور با تمام منطقشان این است که‏«اگر مردم از تعلیمات ما پیروى مى‏کردند دیگر فحشاء وجود نمى‏داشت‏»اما ایشان به خوبى مى‏دانند که کسى توجه به حرفشان نمى‏کند».
این است فرمول فرنگى چاره جویى خطر مردان و زنانى که قادر به ازدواج دائم نیستند و آن بود فرمولى که اسلام پیشنهاد کرده است.آیا اگر این فرمول فرنگى به کار بسته شود و گروهى زن بدبخت‏به ایفاى این وظیفه اجتماعى!اختصاص داده شوند، آن وقت زن به مقام واقعى و حیثیت انسانى خود رسیده است و روح اعلامیه حقوق بشر شاد شده است؟
برتراند راسل رسما در کتاب خود فصلى تحت عنوان ازدواج تجربى باز کرده است. وى مى‏گوید:
«قاضى لیندزى که سالیان متمادى مامور دادگاه دنور بوده و در این مقام فرصت مشاهده حقایق زیادى داشته پیشنهاد مى‏کند که ترتیبى به نام‏«ازدواج رفاقتى‏»
داده شود.متاسفانه پست رسمى خود را(در امریکا)از دست داد،زیرا مشاهده شد که او بیش از ایجاد حس گناهکارى در فکر سعادت جوانان است.براى عزل او کاتولیکها و فرقه ضد سیاه پوستان از بذل مساعى خوددارى نکردند.
پیشنهاد ازدواج رفاقتى را یک محافظه‏کار خردمند کرده است و منظور از آن ایجاد ثباتى در روابط جنسى است.لیندزى متوجه شده که اشکال اساسى در ازدواج فقدان پول است.ضرورت پول فقط از لحاظ اطفال احتمالى نیست،بلکه از این لحاظ است که تامین معیشت از جانب زن برازنده نیست.و به این ترتیب نتیجه مى‏گیرد که جوانان باید مبادرت به ازدواج رفاقتى کنند که از سه لحاظ با ازدواج عادى متفاوت است:اولا منظور از ازدواج تولید نسل نخواهد بود.ثانیا مادام که زن جوان فرزندى نیاورده و حامله نشده طلاق با رضایت طرفین میسر خواهد بود. ثالثا زن در صورت طلاق مستحق کمک خرجى براى خوراک خواهد بود...من هیچ تردیدى در مؤثر بودن پیشنهادات لیندزى ندارم و اگر قانون آن را مى‏پذیرفت تاثیر زیادى در بهبود اخلاق مى‏کرد.»
آنچه لیندزى و راسل آن را«ازدواج رفاقتى‏»مى‏نامند گر چه با ازدواج موقت اسلامى اندک فرقى دارد اما حکایت مى‏کند که متفکرانى مانند لیندزى و راسل به این نکته پى‏برده‏اند که تنها ازدواج دائم و عادى وافى به همه احتیاجات اجتماع نیست.
مشخصات قانون ازدواج موقت و ضرورت وجود آن و عدم کفایت ازدواج دائم به تنهایى براى رفع احتیاجات بشرى بالاخص در عصر حاضر،مورد بررسى قرار گرفت.اکنون مى‏خواهیم به اصطلاح آن طرف سکه را مطالعه کنیم،ببینیم ازدواج موقت چه زیانهایى ممکن است در بر داشته باشد.مقدمتا مى‏خواهم مطلبى را تذکر دهم:
در میان تمام موضوعات و مسائل و زمینه‏هاى اظهار نظر که براى بشر وجود داشته و دارد،هیچ موضوع و زمینه‏اى به اندازه بحث در تاریخ علوم و عقاید و سنن و رسوم و آداب بشرى گنگ و پیچیده نیست و به همین جهت در هیچ موضوعى بشر به اندازه این موضوعات یاوه نبافته است و اتفاقا در هیچ موضوعى هم به اندازه این موضوعات شهوت اظهار نظر نداشته است.
از باب مثال اگر کسى اطلاعاتى در فلسفه و عرفان و تصوف و کلام اسلامى داشته باشد و آنگاه پاره‏اى از نوشته‏هاى امروز را-که غالبا اقتباس از خارجیها و یا عین گفته‏هاى آنهاست-خوانده باشد،مى‏فهمد که من چه مى‏گویم.مثل این است که مستشرقین و اتباع و اذنابشان براى اظهار نظر در این گونه مسائل همه چیز را لازم مى‏دانند مگر اینکه خود آن مسائل را عمیقا بفهمند و بشناسند.
مثلا در اطراف مساله‏اى که در عرفان اسلامى به نام‏«وحدت وجود»معروف است چه حرفها که زده نشده است!فقط جاى یک چیز خالى است و آن اینکه وحدت وجود چیست و قهرمانان آن در عرفان اسلامى از قبیل محیى الدین عربى و صدر المتالهین شیرازى چه تصورى از وحدت وجود داشته‏اند؟
من وقتى که برخى اظهار نظرهاى مندرج در چند شماره مجله زن روز را درباره نکاح منقطع خواندم بى‏اختیار به یاد مساله وحدت وجود افتادم;دیدم همه حرفها به میان آمده است جز همان چیزى که روح این قانون را تشکیل مى‏دهد و منظور قانونگذار بوده است.
البته این قانون چون یک‏«میراث شرقى‏»است این اندازه مورد بى‏مهرى است و اگر یک‏«تحفه غربى‏»بود این طور نبود.قطعا اگر این قانون از مغرب زمین آمده بود امروز کنفرانسها و سمینارها داده مى‏شود که منحصر کردن ازدواج به ازدواج دائم با شرایط نیمه دوم قرن بیستم تطبیق نمى‏کند،نسل امروز زیر بار اینهمه قیود ازدواج دائم نمى‏رود،نسل امروز مى‏خواهد آزاد باشد و آزاد زندگى کند و جز زیر بار ازدواج آزاد که همه قیود و حدودش را شخصا انتخاب و اختیار کرده باشد نمى‏رود...
و به همین دلیل اکنون که این زمزمه از غرب بلند شده و کسانى امثال برتراند راسل مساله‏اى تحت عنوان‏«ازدواج رفاقتى‏»پیشنهاد مى‏کنند،پیش بینى مى‏شود که بیش از آن اندازه که اسلام خواسته استقبال شود و ازدواج دائم را پشت‏سر بگذارد و ما در آینده مجبور بشویم از ازدواج دائم دفاع و تبلیغ کنیم.

معایب و مفاسدى که براى نکاح منقطع ذکر شده از این قرار است:
1.پایه ازدواج باید بر دوام باشد.زوجین از اول که پیمان زناشویى مى‏بندند باید خود را براى همیشه متعلق به یکدیگر بدانند و تصور جدایى در مخیله آنها خطور نکند. علیهذا ازدواج موقت نمى‏تواند پیمان استوارى میان زوجین باشد.
اینکه پایه ازدواج باید بر دوام باشد،بسیار مطلب درستى است ولى این ایراد وقتى وارد است که بخواهیم ازدواج موقت را جانشین ازدواج دائم کنیم و ازدواج دائم را منسوخ نماییم.
بدون شک هنگامى که طرفین قادر به ازدواج دائم هستند و اطمینان کامل نسبت‏به یکدیگر پیدا کرده‏اند و تصمیم دارند براى همیشه متعلق به یکدیگر باشند پیمان ازدواج دائم مى‏بندند.
ازدواج موقت از آن جهت تشریع شده است که ازدواج دائم به تنهایى قادر نبوده است که در همه شرایط و احوال رفع احتیاجات بشر را بکند و انحصار به ازدواج دائم مستلزم این بوده است که افراد یا به رهبانیت موقت مکلف گردند و یا در ورطه کمونیسم جنسى غرق شوند.بدیهى است که هیچ پسر یا دخترى آنجا که برایش زمینه یک زناشویى دائم و همیشگى فراهم است‏خود را با یک امر موقتى سرگرم نمى‏کند.
2.ازدواج موقت از طرف زنان و دختران ایرانى-که شیعه مذهب مى‏باشنداستقبال نشده است و آن را نوعى تحقیر براى خود دانسته‏اند.پس افکار عمومى خود مردم شیعه نیز آن را طرد مى‏کند.
جواب این است که اولا منفوریت متعه در میان زنان مولود سوء استفاده‏هایى است که مردان هوسران در این زمینه کرده‏اند و قانون باید جلو آنها را بگیرد و ما درباره این سوء استفاده‏ها بحث‏خواهیم کرد.ثانیا انتظار اینکه ازدواج موقت‏به اندازه ازدواج دائم استقبال شود-در صورتى که فلسفه ازدواج موقت عدم آمادگى یا عدم امکان طرفین یا یک طرف براى ازدواج دائم است-انتظار بیجا و غلطى است.
3.نکاح منقطع بر خلاف حیثیت و احترام زن است،زیرا نوعى کرایه دادن آدم و جواز شرعى آدم فروشى است;خلاف حیثیت انسانى زن است که در مقابل وجهى که از مردى مى‏گیرد وجود خود را در اختیار او قرار دهد.
این ایراد از همه عجیب‏تر است.اولا ازدواج موقت‏با مشخصاتى که در مقاله پیش گفتیم،چه ربطى به اجاره و کرایه دارد و آیا محدودیت مدت ازدواج موجب مى‏شود که از صورت ازدواج خارج و شکل اجاره و کرایه به خود بگیرد؟آیا چون حتما باید مهر معین و قطعى داشته باشد کرایه و اجاره است؟که اگر بدون مهر بود و مرد چیزى نثار زن نکرد،زن حیثیت انسانى خود را باز یافته است؟ما درباره مساله مهر جداگانه بحث‏خواهیم کرد.
از قضا فقها تصریح کرده‏اند و قانون مدنى نیز بر همان اساس مواد خود را تنظیم کرده است که ازدواج موقت و ازدواج دائم از لحاظ ماهیت قرارداد هیچ گونه تفاوتى با هم ندارند و نباید داشته باشند;هر دو ازدواجند و هر دو باید با الفاظ مخصوص ازدواج صورت بگیرند و اگر نکاح منقطع را با صیغه‏هاى مخصوص اجاره و کرایه بخوانند باطل است.
ثانیا از کى و چه تاریخى کرایه آدم منسوخ شده است؟تمام خیاطها و باربرها، تمام پزشکها و کارشناسها،تمام کارمندان دولت از نخست وزیر گرفته تا کارمند دون رتبه،تمام کارگران کارخانه‏ها آدمهاى کرایه‏اى هستند.
ثالثا زنى که به اختیار و اراده خود با مرد بخصوصى عقد ازدواج موقت مى‏بندد آدم کرایه‏اى نیست و کارى بر خلاف حیثیت و شرافت انسانى نکرده است.اگر مى‏خواهید زن کرایه‏اى را بشناسید،اگر مى‏خواهید بردگى زن را ببینید،به اروپا و امریکا سفر کنید و سرى به کمپانیهاى فیلمبردارى بزنید تا ببینید زن کرایه‏اى یعنى چه. ببینید چگونه کمپانیهاى مزبور،حرکات زن،ژستهاى زن،اطوار زنانه زن،هنرهاى جنسى زن را به معرض فروش مى‏گذارند.بلیطهایى که شما براى سینماها و تئاترها مى‏خرید،در حقیقت اجاره بهاى زنهاى کرایه‏اى را مى‏پردازید.ببینید در آنجا زن بدبخت‏براى اینکه پولى بگیرد تن به چه کارهایى مى‏دهد.مدتها تحت نظر متخصصان کار آزموده و شریف!باید رموز تحریکات جنسى را بیاموزد،بدن و روح و شخصیت‏خود را در اختیار یک مؤسسه پول درآورى قرار دهد براى اینکه مشتریان بیشترى براى آن مؤسسه پیدا کند.
سرى به کاباره‏ها و هتلها بزنید،ببینید زن چه شرافتى به دست آورده است و براى اینکه مزد ناچیزى بگیرد و جیب فلان پولدار را پرتر کند چگونه باید همه حیثیت و شرافت‏خود را در اختیار مهمانان قرار دهد.
زن کرایه‏اى آن مانکنها هستند که اجیر و مزدور فروشندگیهاى بزرگ مى‏شوند و شرف و عزت خود را وسیله پیشرفت و توسعه حرص و آز آنها قرار مى‏دهند.
زن کرایه‏اى آن زنى است که براى جلب مشترى براى یک مؤسسه اقتصادى،با هزاران اطوار-که اغلب آنها تصنعى و به خاطر انجام وظیفه مزدورى است-روى صفحه تلویزیون ظاهر مى‏شود و به نفع یک کالاى تجارتى تبلیغ مى‏کند.
کیست که نداند امروز در مغرب زمین،زیبایى زن،جاذبه جنسى زن،آواز زن، هنر و ابتکار زن،روح و بدن زن و بالاخره شخصیت زن وسیله حقیر و ناچیزى در دمت‏سرمایه‏دارى اروپا و امریکاست؟و متاسفانه شما-دانسته یا ندانسته-زن شریف و نجیب ایرانى را به سوى اینچنین اسارتى مى‏کشانید.من نمى‏دانم چرا اگر زنى با شرایط آزاد با یک مرد به طور موقت ازدواج کند زن کرایه‏اى محسوب مى‏شود،اما اگر زنى در یک عروسى یا شب نشینى در مقابل چشمان حریص هزار مرد و براى ارضاء تمایلات جنسى آنها حنجره خود را پاره کند و هزار و یک نوع معلق بزند تا مزد معینى دریافت دارد زن کرایه‏اى محسوب نمى‏شود.
آیا اسلام که جلو مردان را از این گونه بهره‏بردارى‏ها از زن گرفته است و خود زن را به این اسارت آگاه و او را از تن دادن به آن و ارتزاق از آن منع کرده است،مقام زن را پایین آورده است‏یا اروپاى نیمه دوم قرن بیستم؟
اگر روزى زن به درستى آگاه و بیدار شود و دامهایى که مرد قرن بیستم در سر راه او گذاشته و مخفى کرده بشناسد،علیه تمام این فریبها قیام خواهد کرد و آن وقت تصدیق خواهد کرد یگانه پناهگاه و حامى جدى و راستگوى او قرآن است،و البته چنین روزى دور نیست.
مجله زن روز در شماره‏87 صفحه 8 رپرتاژى از زنى به نام مرضیه و مردى به نام رضا تحت عنوان‏«زن کرایه‏اى‏»تهیه کرده است و بدبختى زن بیچاره‏اى را شرح داده است.
این داستان طبق اظهارات رضا از خواستگارى زن آغاز شده،یعنى براى اولین بار از فرمول‏«چهل پیشنهاد»پیروى شده است و زن به خواستگارى مرد رفته است. بدیهى است داستانى که از خواستگارى زن از مرد آغاز گردد،پایانى بهتر از آن نمى‏تواند داشته باشد.
اما طبق اظهارات مرضیه مردى هوسران و قسى القلب،زنى را به عنوان اینکه مى‏خواهد او را زوجه دائم خود قرار دهد و از او و فرزندان او حمایت و سرپرستى کند اغفال کرده و بدون آنکه زن بدبخت‏خواسته باشد،او را به نام اینکه صیغه کرده است مورد کامجویى و سپس بى‏اعتنایى قرار داده است.
اگر این اظهارات صحیح باشد،عقدى است‏باطل.مردى قسى،زنى بى خبر و بى اطلاع از قانون شرعى و عرفى را مورد تجاوز قرار داده و باید مجازات شود.
قبل از اینکه امثال رضاها مجازات شوند،باید تربیت‏شوند و قبل از آن که رضاها مجازات یا تربیت‏شوند باید مرضیه‏ها آگاهانیده شوند.
جنایتى که از قساوت مردى و بى‏خبرى و غفلت زنى سرچشمه گرفته است،چه ربطى به قانون دارد که مجله زن روز قیافه حق به جانب به رضا مى‏دهد و بعد نیز تیغ خود را متوجه قانون مى‏کند؟آیا اگر قانون ازدواج موقت نمى‏بود،رضاى قسى القلب مرضیه غافل و بى‏خبر را آرام مى‏گذاشت؟
چرا از زیر بار تربیت و آگاهانیدن زن و مرد شانه خالى مى‏کنید،حقوق و وظایف شرعى زن و مرد را کتمان مى‏کنید و زنان بیچاره را اغفال کرده یگانه قانون حامى و راستگوى زن را دشمن او معرفى مى‏کنید و با دست‏خود او مى‏خواهید یگانه پناهگاه او را بکوبید؟

نکاح منقطع و تعدد زوجات
4.نکاح منقطع چون به هر حال نوعى اجازه تعدد زوجات است و تعدد زوجات محکوم است، پس نکاح منقطع محکوم است.
راجع به اینکه نکاح منقطع براى چه گونه افرادى تشریع شده،در دنباله همین مبحث و راجع به خود تعدد زوجات به یارى خدا جداگانه و مفصل بحث‏خواهیم کرد.
سرنوشت فرزندان در ازدواج موقت
5.نکاح منقطع از نظر اینکه دوام ندارد،آشیانه نامناسبى براى کودکانى است که بعدا به وجود مى‏آیند.لازمه نکاح منقطع این است که فرزندان آینده،بى سرپرست و از حمایت پدرى مهربان و مادرى دلگرم به خانه و آشیانه محروم بمانند.
این ایراد ایرادى است که مجله زن روز بسیار روى آن تکیه کرده است،ولى با توضیحاتى که دادیم گمان نمى‏کنم جاى بحث و ایرادى باشد.
در مقاله پیش گفتیم که یکى از تفاوتهاى ازدواج موقت و ازدواج دائم مربوط به تولید نسل است.در ازدواج دائم هیچ یک از زوجین بدون جلب رضایت دیگرى نمى‏تواند از زیر بار تناسل شانه خالى کند،بر خلاف ازدواج موقت که هر دو طرف آزادند.در ازدواج موقت،زن نباید مانع استمتاع مرد بشود ولى مى‏تواند بدون آنکه لطمه‏اى به استمتاع مرد وارد آید مانع حاملگى خود بشود و این موضوع با وسایل ضد آبستنى امروز کاملا حل شده است.
علیهذا اگر زوجین در ازدواج موقت مایل باشند تولید فرزند کنند و مسؤولیت نگهدارى و تربیت فرزند آتیه را بپذیرند،تولید فرزند مى‏کنند.بدیهى است که از نظر عاطفه طبیعى فرقى میان فرزند زوجه دائم با زوجه موقت نیست و اگر فرضا پدر یا مادر از وظیفه خود امتناع کند قانون آنها را مکلف و مجبور مى‏کند،همان گونه که در صورت وقوع طلاق قانون باید دخالت کند و مانع ضایع شدن حقوق فرزندان گردد،و اگر مایل نباشند که تولید فرزند نمایند و هدفشان از ازدواج موقت فقط تسکین غریزه است از به وجود آمدن فرزند جلوگیرى مى‏کنند.
همچنانکه مى‏دانیم کلیسا جلوگیرى از آبستنى را امر نامشروع مى‏داند ولى از نظر اسلام اگر زوجین از اول مانع پیدایش فرزند بشوند مانعى ندارد اما اگر نطفه منعقد شد و هسته اولى تکوین فرزند به وجود آمد،اسلام به هیچ وجه اجازه معدوم کردن آن را نمى‏دهد.
اینکه فقهاى شیعه مى‏گویند هدف ازدواج دائم تولید نسل است و هدف ازدواج موقت استمتاع و تسکین غریزه است،همین منظور را بیان مى‏کنند.

انتقادات
نویسنده‏«چهل پیشنهاد»در شماره‏87 مجله زن روز نکاح منقطع را مورد نقد قرار داده است.
اولا مى‏گوید:
«موضوع قانون نکاح یا ازدواج منقطع طورى ناراحت کننده است که حتى نویسندگان قانون ازدواج نتوانسته‏اند در خصوص آن شرح و تفصیل بدهند.مثل اینکه از کار خودشان ناراضى بوده‏اند که فقط براى حفظ ظاهر،به موجب مواد 1075،1076،1077 الفاظ و عباراتى سرهم بندى کرده گذشته‏اند.
تنظیم کنندگان مواد قانونى مربوط به نکاح منقطع(متعه)طورى از کار خودشان ناراضى بوده‏اند که اساسا عقد مزبور را تعریف نکرده‏اند و تشریفات و شرایط آن را توضیح نداده‏اند...»
سپس آقاى نویسنده خودشان این نقص قانون مدنى را جبران مى‏کنند و نکاح منقطع را تعریف مى‏کنند و مى‏گویند:
«نکاح مزبور عبارت است از اینکه زن مجرد در برابر اخذ اجرت و دستمزد معین و مشخص در مدت و زمانى معلوم و معین و لو چند ساعت و یا چند دقیقه خودش را براى قضاى شهوت و تمتع و اجراى اعمال جنسى در اختیار مرد مى‏گذارد.»
آنگاه مى‏گویند:
«براى ایجاب و قبول عقد نکاح مزبور در کتب فقه شیعه الفاظ عربى مخصوص ذکر شده است که قانون مدنى به آنها اشاره و توجه نکرده و مثل اینکه از نظر قانونگذار به هر لفظى که دلالت‏بر مقصود بالا(یعنى مفهوم اجاره و دستمزد گرفتن)نماید و لو غیر عربى هم باشد واقع مى‏شود».
از نظر آقاى نویسنده:
الف.قانون مدنى نکاح منقطع را تعریف نکرده و شرایط آن را توضیح نداده است.
ب.ماهیت نکاح منقطع این است که زن خود را در مقابل دستمزد معینى به مردى اجاره مى‏دهد.
ج.از نظر قانون مدنى هر لفظى که دلالت‏بر مفهوم مورد اجاره واقع شدن زن بکند،براى ایجاب و قبول نکاح منقطع کافى است.
من از آقاى نویسنده دعوت مى‏کنم یک بار دیگر قانون مدنى را مطالعه کنند و با دقت مطالعه کنند و همچنین از خوانندگان مجله زن روز خواهش مى‏کنم هر طور هست‏یک نسخه از قانون مدنى تهیه و در قسمتهاى ذیل دقت کنند.
در قانون مدنى،فصل ششم از«کتاب نکاح‏»مخصوص نکاح منقطع است و سه جمله ساده هم بیش نیست:
اول اینکه نکاح وقتى منقطع است که براى مدت معینى واقع شده باشد.دوم اینکه مدت نکاح منقطع باید کاملا معین شود.سوم اینکه احکام مربوط به مهر و ارث در نکاح منقطع همان است که در فصلهاى مربوط به مهر و ارث گفته شده است.
نویسنده محترم‏«چهل پیشنهاد»خیال کرده است که آنچه از اول کتاب نکاح در پنج فصل گفته شده است همه مربوط به نکاح دائم است و تنها این سه ماده به نکاح منقطع مربوط است،غافل از اینکه تمام مواد آن پنج فصل،جز آنجا که تصریح شده است مانند ماده‏1069 و یا آنچه مربوط به طلاق است،مشترک است میان نکاح دائم و منقطع.مثلا ماده 1062 که مى‏گوید:«نکاح واقع مى‏شود به ایجاب و قبول به الفاظى که صریحا دلالت‏بر قصد ازدواج نماید»مخصوص نکاح دائم نیست،به هر دو نکاح مربوط است.شرایطى که براى عاقد یا عقد یا زوجین ذکر کره است نیز مربوط به هر دو نکاح است.اگر قانون مدنى نکاح منقطع را تعریف نکرده است،براى این است که نیازى به تعریف نداشته است همچنانکه نکاح دائم را نیز تعریف نکرده است و مستغنى از تعریف دانسته است.قانون مدنى هر لفظ صریحى که دلالت‏بر ازدواج و وقوع زوجیت‏بکند براى عقد کافى دانسته است، خواه در نکاح دائم خواه در نکاح منقطع. ولى اگر لفظى مفهوم دیگرى غیر از زوجیت داشته باشد از قبیل معاوضه و داد و ستد و اجاره و کرایه،براى صحت عقد نکاح(چه دائم و چه منقطع)کافى نیست.
من به موجب این نوشته متعهد مى‏شوم که اگر عده‏اى از قضات فاضل و کارشناسان واقعى قانون-که خوشبختانه در دادگسترى زیادند-تشخیص دادند که ایراد وارده بر قانون مدنى که در بالا شرح داده شد وارد است،من از هم اکنون از انتقاد سایر نوشته‏هاى‏«زن روز»خوددارى مى‏کنم.
ازدواج موقت و مساله حرمسرا
یکى از سوژه‏هایى که مغرب زمین علیه مشرق زمین در دست دارد و به رخ او مى‏کشد و برایش فیلمها و نمایشنامه‏ها تهیه کرده و مى‏کند،مساله تشکیل حرمسراست که متاسفانه در تاریخ مشرق زمین نمونه‏هاى زیادى مى‏توان از آن یافت.
زندگى برخى از خلفا و سلاطین مشرق زمین،نمونه کاملى از این ماجرا به شمار مى‏رود و حرمسرا سازى مظهر اتم و اکمل هوسرانى و هوا پرستى یک مرد شرقى قلمداد مى‏گردد.
مى‏گویند مجاز شمردن ازدواج موقت مساوى است‏با مجاز دانستن تشکیل حرمسرا که نقطه ضعف و مایه سرافکندگى مشرق زمین در برابر مغرب زمین است، بلکه مساوى است‏با مجاز شمردن هوسرانى و هواپرستى که به هر شکل و هر صورت باشد منافى اخلاق و پیشرفت و عامل سقوط و تباهى است.
عین این مطلب درباره تعدد زوجات گفته شده است.جواز تعدد زوجات را به عنوان جواز تشکیل حرمسرا تفسیر کرده‏اند.
ما درباره تعدد زوجات جداگانه بحث‏خواهیم کرد و اکنون بحث‏خود را اختصاص مى‏دهیم به ازدواج موقت.
این مساله را از دو جهت‏باید بررسى کرد:یکى از این نظر که عامل تشکیل حرمسرا از جنبه اجتماعى چه بوده است؟آیا قانون ازدواج موقت در تشکیل حرمسراهاى مشرق زمین تاثیرى داشته است‏یا نه؟
دوم اینکه آیا منظور از تشریع قانون ازدواج موقت این بوده است که ضمنا وسیله هوسرانى و حرمسراسازى براى عده‏اى از مردان فراهم گردد یا نه؟

علل اجتماعى حرمسراسازى
اما بخش اول.پیدایش حرمسرا معلول دست‏به دست دادن دو عامل است:
اولین عامل حرمسراسازى تقوا و عفاف زن است;یعنى شرایط اخلاقى و اجتماعى محیط باید طورى باشد که به زنان اجازه ندهد در حالى که با مرد بخصوصى رابطه جنسى دارند با مردان دیگر نیز ارتباط داشته باشند.در این شرایط مرد هوسران عیاش متمکن چاره خود را منحصر مى‏بیند که گروهى از زنان را نزد خود گرد آورده حرمسرایى تشکیل دهد.
بدیهى است که اگر شرایط اخلاقى و اجتماعى،عفاف و تقوا را بر زن لازم نشمارد و زن رایگان و آسان خود را در اختیار هر مردى قرار دهد و مردان بتوانند هر لحظه با هر زنى هوسرانى کنند و وسیله هوسرانى همه جا و هر وقت و در هر شرایطى فراهم باشد، هرگز این گونه مردان زحمت تشکیل حرمسراهایى عریض و طویل با هزینه هنگفت و تشکیلات وسیع به خود نمى‏دهند.
عامل دیگر،نبودن عدالت اجتماعى است.هنگامى که عدالت اجتماعى برقرار نباشد، یکى غرق دریا دریا نعمت و دیگرى گرفتار کشتى کشتى فقر و افلاس و بیچارگى باشد، گروه زیادى از مردان از تشکیل عائله و داشتن همسر محروم مى‏مانند و عدد زنان مجرد افزایش مى‏یابد و زمینه براى حرمسراسازى فراهم مى‏گردد.
اگر عدالت اجتماعى برقرار و وسیله تشکیل عائله و انتخاب همسر براى همه فراهم باشد،قهرا هر زنى به مرد معینى اختصاص پیدا مى‏کند و زمینه عیاشى و هوسرانى و حرمسراسازى منتفى مى‏گردد.
مگر عده زنان چقدر از مردان زیادتر است که با وجود اینکه همه مردان بالغ از داشتن همسر برخوردار باشند،باز هم براى هر مردى و لا اقل براى هر مرد متمکن و پولدارى امکان تشکیل حرمسرا باقى بماند؟
عادت تاریخ این است که سرگذشت‏حرمسراهاى دربارهاى خلفا و سلاطین را نشان دهد، عیشها و عشرتهاى آنها را مو به مو شرح دهد اما از توضیح و تشریح محرومیتها و ناکامیها و حسرتها و آرزو به گور رفتن‏هاى آنان که در پاى قصر آنها جان داده‏اند و شرایط اجتماعى به آنها اجازه انتخاب همسر نمى‏داده است‏سکوت نماید. ده‏ها و صدها زنانى که در حرمسراها بسر مى‏برده‏اند،در واقع حق طبیعى یک عده محروم و بیچاره بوده‏اند که تا آخر عمر مجرد زیسته‏اند.
مسلما اگر این دو عامل معدوم گردد;یعنى عفاف و تقوا براى زن امر لازم شمرده شود و کامیابى جنسى جز در کادر ازدواج(اعم از دائم یا موقت)ناممکن گردد و از طرف دیگر ناهمواریهاى اقتصادى،اجتماعى از میان برود و براى همه افراد بالغ امکان استفاده از طبیعى‏ترین حق بشرى یعنى حق تاهل فراهم گردد،تشکیل حرمسرا امرى محال و ممتنع خواهد بود.
یک نگاه مختصر به تاریخ نشان مى‏دهد که قانون ازدواج موقت کوچکترین تاثیرى در تشکیل حرمسرا نداشته است.خلفاى عباسى و سلاطین عثمانى که بیش از همه به این عنوان شهرت دارند،هیچ کدام پیرو مذهب شیعه نبوده‏اند که از قانون ازدواج موقت استفاده کرده باشند.
سلاطین شیعه مذهب با آنکه مى‏توانسته‏اند این قانون را بهانه کار قرار دهند، هرگز به پایه خلفاى عباسى و سلاطین عثمانى نرسیده‏اند.این خود مى‏رساند که این ماجرا معلول اوضاع خاص اجتماعى دیگر است.

آیا تشریع ازدواج موقت‏براى تامین هوسرانى است؟
اما بخش دوم.در هر چیزى اگر بشود تردید کرد،در این جهت نمى‏توان تردید کرد که ادیان آسمانى عموما بر ضد هوسرانى و هوا پرستى قیام کرده‏اند،تا آنجا که در میان پیروان غالب ادیان ترک هوسرانى و هوا پرستى به صورت تحمل ریاضتهاى شاقه درآمده است.
یکى از اصول واضح و مسلم اسلام مبارزه با هوا پرستى است.قرآن کریم هواپرستى را در ردیف بت پرستى قرار داده است.در اسلام آدم‏«ذواق‏»یعنى کسى که هدفش این است که زنان گوناگون را مورد کامجویى و«چشش‏»قرار دهد،ملعون و مبغوض خداوند معرفى شده است.ما آنجا که راجع به طلاق بحث مى‏کنیم مدارک اسلامى این مطلب را نقل خواهیم کرد.
امتیاز اسلام از برخى شرایع دیگر به این است که ریاضت و رهبانیت را مردود مى‏شمارد،نه اینکه هواپرستى را جایز و مباح مى‏داند.از نظر اسلام تمام غرایز(اعم از جنسى و غیره)باید در حدود اقتضاء و احتیاج طبیعت اشباع و ارضاء گردد.اما اسلام اجازه نمى‏دهد که انسان آتش غرایز را دامن بزند و آنها را به شکل یک عطش پایان ناپذیر روحى درآورد.از این رو اگر چیزى رنگ هوا پرستى یا ظلم و بى‏عدالتى به خود بگیرد،کافى است که بدانیم مطابق منظور اسلام نیست.
جاى تردید نیست که هدف مقنن قانون ازدواج موقت این نبوده است که وسیله عیاشى و حرمسراسازى براى مردم هوا پرست و وسیله بدبختى و دربدرى براى یک زن و یک عده کودک فراهم سازد.
تشویق و ترغیب فراوانى که از طرف ائمه دین به امر ازدواج موقت‏شده است، فلسفه خاصى دارد که عن قریب توضیح خواهم داد.

حرمسرا در دنیاى امروز
اکنون ببینیم دنیاى امروز با تشکیل حرمسرا چه کرده است.دنیاى امروز رسم حرمسرا را منسوخ کرده است.دنیاى امروز حرمسرادارى را کارى ناپسند مى‏داند و عامل وجود آن را از میان برده است.اما کدام عامل؟آیا عامل ناهمواریهاى اجتماعى را از میان برده است و در نتیجه همه جوانان رو به ازدواج آورده‏اند و از این راه زمینه حرمسراسازى را از میان برده است؟
خیر،کار دیگرى کرده است;با عامل اول یعنى عفاف و تقواى زن مبارزه کرده و بزرگترین خدمت را از این راه به جنس مرد انجام داده است.تقوا و عفاف زن به همان نسبت که به زن ارزش مى‏دهد و او را عزیز و گرانبها مى‏کند،براى مرد مانع شمرده مى‏شود.
دنیاى امروز کارى کرده است که مرد عیاش این قرن نیازى به تشکیل حرمسرا با آنهمه خرج و زحمت ندارد.براى مرد این قرن از برکت تمدن غرب همه جا حرمسراست. مرد این قرن براى خود لازم نمى‏داند که به اندازه هارون الرشید و فضل بن یحیى برمکى پول و قدرت داشته باشد تا به اندازه آنها جنس زن را در نوعهاى مختلف و رنگهاى مختلف مورد بهره‏بردارى قرار دهد.
براى مرد این قرن،داشتن یک اتومبیل سوارى و ماهى دو سه هزار تومان در آمد کافى است تا آنچنان وسیله عیاشى و بهره بردارى از جنس زن را فراهم کند که هارون الرشید هم در خواب ندیده است.هتلها و رستورانها و کافه‏ها از پیشتر آمادگى خود را به جاى حرمسرا براى مرد این قرن اعلام کرده‏اند.
جوانى مانند عادل کوتوالى در این قرن با کمال صراحت ادعا مى‏کند که در آن واحد بیست و دو معشوقه در شکلها و قیافه‏هاى مختلف داشته است.چه از این بهتر براى مرد این قرن!مرد این قرن از برکت تمدن غربى چیزى از حرمسرادارى جز مخارج هنگفت و زحمت و دردسر از دست نداده است.
اگر قهرمان‏«هزار و یک شب‏»سر از خاک بردارد و امکانات وسیع عیش و عشرت و ارزانى و رایگانى زن امروز را ببیند،به هیچ وجه حاضر به تشکیل حرمسرا با آنهمه خرج و زحمت نخواهد شد،و از مردم مغرب زمین که او را از زحمت‏حرمسرادارى معاف کرده‏اند تشکر خواهد کرد و بى‏درنگ اعلام خواهد کرد تعدد زوجات و ازدواج موقت ملغى،زیرا اینها براى مردان در برابر زنان تکلیف و مسؤولیت ایجاد مى‏کند.
اگر بپرسید برنده این بازى دیروز و امروز معلوم شد،پس بازنده کیست؟ متاسفانه باید بگویم آن که هم دیروز و هم امروز بازى را باخته است،آن موجود خوش باور و ساده‏دلى است که به نام جنس زن معروف است.

منع خلیفه از ازدواج موقت
ازدواج موقت از مختصات فقه جعفرى است;سایر رشته‏هاى فقهى اسلامى آن را مجاز نمى‏شمارند.من به هیچ وجه مایل نیستم وارد نزاع اسلام بر انداز شیعه و سنى بشوم. در اینجا فقط اشاره مختصرى به تاریخچه این مساله مى‏کنم.
مسلمانان اتفاق و اجماع دارند که در صدر اسلام ازدواج موقت مجاز بوده است و رسول اکرم در برخى از سفرها که مسلمانان از همسران خود دور مى‏افتادند و در ناراحتى بسر مى‏بردند،به آنها اجازه ازدواج موقت مى‏داده است.و همچنین مورد اتفاق مسلمانان است که خلیفه دوم در زمان خلافت‏خود نکاح منقطع را تحریم کرد. خلیفه دوم در عبارت معروف و مشهور خود چنین گفت:«دو چیز در زمان پیغمبر روا بود، من امروز آنها را ممنوع اعلام مى‏کنم و مرتکب آنها را مجازات مى‏نمایم:متعه زنها و متعه حج‏».
گروهى از اهل تسنن عقیده دارند که نکاح منقطع را پیغمبر اکرم خودش در اواخر عمر ممنوع کرده بود و منع خلیفه در واقع اعلام ممنوعیت آن از طرف پیغمبر اکرم بوده است.ولى چنانکه مى‏دانیم عبارتى که از خود خلیفه رسیده است،خلاف این مطلب را بیان مى‏کند.
توجیه صحیح این مطلب همان است که علامه کاشف الغطاء بیان کرده‏اند.خلیفه از آن جهت‏به خود حق داد این موضوع را قدغن کند که تصور مى‏کرد این مساله داخل در حوزه اختیارات ولى امر مسلمین است;هر حاکم و ولى امرى مى‏تواند از اختیارات خود به حسب مقتضاى عصر و زمان در این گونه امور استفاده کند.
به عبارت دیگر،نهى خلیفه نهى سیاسى بود نه نهى شرعى و قانونى.طبق آنچه از تاریخ استفاده مى‏شود،خلیفه در دوره زعامت،نگرانى خود را از پراکنده شدن صحابه در اقطار کشور تازه وسعت‏یافته اسلامى و اختلاط با ملل تازه مسلمان پنهان نمى‏کرد; تا زنده بود مانع پراکنده شدن آنها از مدینه بود;به طریق اولى از امتزاج خونى آنها با تازه مسلمانان قبل از آن که تربیت اسلامى عمیقا در آنها اثر کند ناراضى بود و آن را خطرى براى نسل آینده به شمار مى‏آورد،و بدیهى است که این علت امر موقتى بیش نبود.و علت اینکه مسلمین آنوقت زیر بار این تحریم خلیفه رفتند این بود که فرمان خلیفه را به عنوان یک مصلحت‏سیاسى و موقتى تلقى کردند نه به عنوان یک قانون دائم،و الا ممکن نبود خلیفه وقت‏بگوید پیغمبر چنان دستور داده است و من چنین دستور مى‏دهم و مردم هم سخن او را بپذیرند.
ولى بعدها در اثر جریانات بخصوصى‏«سیره‏»خلفاى پیشین،بالاخص دو خلیفه اول،یک برنامه ثابت تلقى شد و کار تعصب به آنجا کشید که شکل یک قانون اصلى به خود گرفت. لهذا ایرادى که در اینجا بر برادران اهل سنت ما وارد است‏بیش از آن است که بر خود خلیفه وارد است.خلیفه به عنوان یک نهى سیاسى و موقت-نظیر تحریم تنباکو در قرن ما-نکاح منقطع را تحریم کرد،دیگران نمى‏بایست‏به آن شکل ابدیت‏بدهند.
بدیهى است که نظریه علامه کاشف الغطاء ناظر بدین نیست که آیا دخالت‏خلیفه از اصل صحیح بود یا نبود،و هم ناظر بدین نیست که آیا مساله ازدواج موقت جزء مسائلى است که ولى شرعى مسلمین مى‏تواند و لو براى مدت موقت قدغن کند یا نه، بلکه صرفا ناظر بدین جهت است که آنچه در آغاز صورت گرفت‏با این نام و این عنوان بود و به همین جهت مواجه با عکس العمل مخالف از طرف عموم مسلمین نگردید.
به هر حال نفوذ و شخصیت‏خلیفه و تعصب مردم در پیروى از سیرت و روش کشوردارى او سبب شد که این قانون در محاق نسیان و فراموشى قرار گیرد و این سنت که مکمل ازدواج دائم است و تعطیل آن ناراحتیها به وجود مى‏آورد،براى همیشه متروک بماند.
اینجا بود که ائمه اطهار-که پاسداران دین مبین هستند-به خاطر اینکه این سنت اسلامى متروک و فراموش نشود آن را ترغیب و تشویق فراوان کردند.امام جعفر صادق علیه السلام مى‏فرمود:یکى از موضوعاتى که من هرگز در بیان آن تقیه نخواهم کرد موضوع متعه است.
و اینجا بود که یک مصلحت و حکمت ثانوى با حکمت اولى تشریع نکاح منقطع توام شد و آن کوشش در احیاء یک‏«سنت متروکه‏»است.به نظر این بنده آنجا که ائمه اطهار مردان زندار را از این کار منع کرده‏اند به اعتبار حکمت اولى این قانون است، خواسته‏اند بگویند این قانون براى مردانى که احتیاجى ندارند وضع نشده است، همچنانکه امام کاظم علیه السلام به على بن یقطین فرمود:
«تو را با نکاح متعه چه کار و حال آنکه خداوند تو را از آن بى‏نیاز کرده است.»
و به دیگرى فرمود:
«این کار براى کسى رواست که خداوند او را با داشتن همسرى از این کار بى‏نیاز نکرده است.و اما کسى که داراى همسر است،فقط هنگامى مى‏تواند دست‏به این کار بزند که دسترسى به همسر خود نداشته باشد.»
و اما آنجا که عموم افراد را ترغیب و تشویق کرده‏اند،به خاطر حکمت ثانوى آن یعنى‏«احیاء سنت متروکه‏»بوده است زیرا تنها ترغیب و تشویق نیازمندان براى احیاء این سنت متروکه کافى نبوده است.
این مطلب را به طور وضوح از اخبار و روایات شیعه مى‏توان استفاده کرد.
به هر حال آنچه مسلم است این است که هرگز منظور و مقصود قانونگذار اول از وضع و تشریع این قانون و منظور ائمه اطهار از ترغیب و تشویق به آن این نبوده است که وسیله هوسرانى و هوا پرستى و حرمسرا سازى براى حیوان صفتان و یا وسیله بیچارگى براى عده‏اى زنان اغفال شده و فرزندان بى‏سرپرست فراهم کنند.

حدیثى از على علیه السلام
آقاى مهدوى نویسنده‏«چهل پیشنهاد»در شماره‏87 مجله زن روز مى‏نویسد:
«در کتاب الاحوال الشخصیه تالیف شیخ محمد ابو زهره از امیر المؤمنین نقل شده است: لا اعلم احدا تمتع و هو محصن الا رجمته بالحجارة.»
آقاى مهدوى این عبارت را اینچنین ترجمه کرده‏اند:
«هر گاه بدانم شخص نا اهلى متعه کرده است،حد زناى محصن را بر او جارى ساخته و سنگسارش خواهم کرد.»
اولا اگر بناست ما در مقابل گفتار امیر المؤمنین علیه السلام تسلیم باشیم، چرا اینهمه روایاتى که از آن حضرت در کتب شیعه و غیر شیعه در باب متعه روایت‏شده کنار بگذاریم و به این یک روایت که ناقل آن یکى از علماى اهل تسنن است و سند معلومى ندارد بچسبیم؟
از سخنان بسیار پر ارزش امیر المؤمنین این است که:
«اگر عمر سبقت نمى‏جست و متعه را تحریم نمى‏کرد،احدى جز افرادى که سرشتشان منحرف است زنا نمى‏کرد».
یعنى اگر متعه تحریم نشده بود،هیچ کس از نظر غریزه اجبار به زنا پیدا نمى‏کرد;تنها کسانى مرتکب این عمل مى‏شدند که همواره عمل خلاف قانون را بر عمل قانونى ترجیح مى‏دهند.
ثانیا معنى عبارت بالا این است:«هر گاه بدانم شخص زندارى متعه کرده است،او را سنگسار مى‏کنم‏».من نمى‏دانم چرا آقاى مهدوى کلمه‏«محصن‏»را که به معنى مرد زندار است‏«نا اهل‏»ترجمه کرده‏اند.
علیهذا مقصود روایت این است که افراد زندار حق ندارند نکاح منقطع کنند.و اگر مقصود این بود که هیچ کس حق ندارد متعه بگیرد،قید«و هو محصن‏»لغو بود.
پس این روایت،اگر اصلى داشته باشد،آن نظر را تایید مى‏کند که مى‏گوید: «قانون متعه براى مردمان نیازمند به زن یعنى افراد مجرد یا افرادى که همسرانشان نزدشان نیستند تشریع شده است‏».پس این روایت دلیل بر جواز ازدواج موقت است نه دلیل بر حرمت آن.

مجوعه آثار ج‏19 ص 59

غنا در لغت از کلمه ی غنی به معنای ثروتمند و پربار می آید وقتی ما از غنا در چیزی مانند موسیقی صحبت می کنیم منظور رسیدن به حالتی است که آن صوت یا موسیقی ما را چنان از خود بی خود کرده که دیگر اختیارمان در دست خودمان نیست بطوری که اگر موسیقی شاد باشد بی اختیار به رقص و پایکوبی بلند می شویم و اگر اندوهگین باشد بی اختیار از شدت ناراحتی خودزنی کرده و شیون های عجیب در حد عربده! و حتی فراتر از آن! سر می دهیم.

ارث زن از دیدگاه اسلام

نویسنده: شهید مرتضى مطهرى

اعراب گاهى زن میت را جزء اموال و دارایى او به حساب مى‏آوردند و به صورت سهم الارث او را تصاحب مى‏کردند.اگر میت پسرى از زن دیگر مى‏داشت،آن پسر مى‏توانست‏به علامت تصاحب،جامه‏اى بر روى آن زن بیندازد و او را از آن خویش بشمارد.بسته به میل او بود که آن زن را به عقد نکاح خود درآورد و یا او را به زنى به شخص دیگرى بدهد و از مهر او استفاده کند.این رسم نیز منحصر به اعراب نبوده است و قرآن آن را منسوخ کرد.

در قوانین قدیم هندى و ژاپنى و رومى و یونانى و ایرانى تبعیضهاى ناروا در مساله ارث،زیاد وجود داشته است و اگر بخواهیم به نقل آنچه مطلعین گفته‏اند بپردازیم چندین مقاله خواهد شد.

ارث زن در ایران ساسانى
مرحوم سعید نفیسى در تاریخ اجتماعى ایران از زمان ساسانیان تا انقراض امویان صفحه 42 مى‏نویسد:

«در زمینه تشکیل خانواده نکته جالب دیگر که در تمدن ساسانى دیده مى‏شود این است که چون پسرى به سن رشد و بلوغ مى‏رسید،پدر یکى از زنان متعدد خود را به عقد زناشویى وى درمى‏آورده است.نکته دیگر این است که زن در تمدن ساسانى شخصیت‏حقوقى نداشته است و پدر و شوهر اختیارات بسیار وسیعى در دارایى وى داشته‏اند.هنگامى که دخترى به پانزده سالگى مى‏رسید و رشد کامل کرده بود، پدر یا رئیس خانواده مکلف بود او را به شوى بدهد.اما سن زناشویى پسر را بیست‏سالگى دانسته‏اند و در زناشویى رضایت پدر شرط بود.دخترى که به شوى مى‏رفت دیگر از پدر یا کفیل خود ارث نمى‏برد و در انتخاب شوهر هیچ گونه حقى براى او قائل نبودند.اما اگر در سن بلوغ،پدر در زناشویى وى کوتاهى مى‏کرد حق داشت‏به ازدواج نامشروع اقدام بکند و در این صورت از پدر ارث نمى‏برد.

شماره زنانى که مردى مى‏توانست‏بگیرد نامحدود بود و گاهى در اسناد یونانى دیده شده است که مردى چند صد زن در خانه داشته است.اصول زناشویى در دوره ساسانى-چنانکه در کتابهاى دینى زردشتى آمده-بسیار پیچیده و درهم بوده و پنج قسم زناشویى رواج داشته است:

1.زنى که به رضاى پدر و مادر،شوهر مى‏رفت فرزندانى مى‏زاد که در این جهان و آن جهان از او بودند و او را«پادشاه زن‏»مى‏گفتند.

2.زنى که یگانه فرزند پدر و مادرش بود،او را«اوگ زن‏»یعنى زن یگانه مى‏گفتند و نخستین فرزندى که مى‏زاد به پدر و مادرش داده مى‏شد تا جانشین فرزندى بشود که از خانه آنها رفته است و شوهر کرده و پس از آن این زن را هم‏«پادشاه زن‏» مى‏گفتند.

3.اگر مردى در سن بلوغ بى‏زن مى‏مرد،خانواده‏اش زن بیگانه‏اى را جهیز مى‏داد و او را به کابین مرد بیگانه‏اى درمى‏آورد و آن زن را«سذر زن‏»یعنى زن خوانده مى‏گفتند و هر چه فرزند او مى‏زاد،نیمى به آن مرد مرده تعلق مى‏گرفت و در آن جهان فرزند او مى‏شد و نیمى دیگر از آن شوهر زنده بود.

4.زن بیوه‏اى که دوباره شوهر کرده بود«چغر زن‏»مى‏گفتند که به معنى چاکر زن یعنى زن خادمه باشد،و اگر از شوى اول خود فرزند نداشت او را«سذر زن‏» مى‏دانستند...

5.زنى که بى‏رضاى پدر و مادرش به شوهر مى‏رفت،در میان زنان پست‏ترین پایه را داشت و او را«خودسراى زن‏»یعنى زن خودسر مى‏گفتند و از پدر و مادر خود ارث نمى‏برد مگر پس از آن که پسرش به سن بلوغ برسد و او را به عنوان‏«اوگ زن‏» به عقد درآورد.»

در قوانین اسلام هیچ یک از ناهمواریهاى گذشته در مورد ارث وجود ندارد.چیزى که در قوانین اسلامى مورد اعتراض مدعیان تساوى حقوق است این است که سهم الارث زن در اسلام معادل نصف سهم الارث مرد است.از نظر اسلام پسر دو برابر دختر و برادر دو برابر خواهر و شوهر دو برابر زن ارث مى‏برد.تنها در مورد پدر و مادر است که اگر میت فرزندانى داشته باشد و پدر و مادرش نیز زنده باشد،هر یک از پدر و مادر یک ششم از مال میت را به ارث مى‏برند.

علت اینکه اسلام سهم الارث زن را نصف سهم الارث مرد قرار داد وضع خاصى است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازى و برخى قوانین جزایى دارد;یعنى وضع خاص ارثى زن معلول وضع خاصى است که زن از لحاظ مهر و نفقه و غیره دارد.

اسلام به موجب دلایلى که در مقالات پیش گفتیم مهر و نفقه را امورى لازم و مؤثر در استحکام زناشویى و تامین آسایش خانوادگى و ایجاد وحدت میان زن و شوهر مى‏شناسد.از نظر اسلام الغاء مهر و نفقه و خصوصا نفقه موجب تزلزل اساس خانوادگى و کشیده شدن زن به سوى فحشاء است.و چون مهر و نفقه را لازم مى‏داند و به این سبب قهرا از بودجه زندگى زن کاسته شده است و تحمیلى از این نظر بر مرد شده است،اسلام مى‏خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود.لهذا براى مرد دو برابر زن سهم الارث قرار داده است.پس مهر و نفقه است که سهم الارث زن را تنزل داده است.

ایراد غرب پرستان
برخى از غرب پرستان وقتى که در این مساله داد سخن مى‏دهند و نقص سهم الارث زن را یک وسیله تبلیغ و هیاهو علیه اسلام قرار مى‏دهند،موضوع مهر و نفقه را پیش مى‏کشند. مى‏گویند چه لزومى دارد که ما سهم زن را در ارث از سهم مرد کمتر قرار دهیم و آنگاه این کمبود را به وسیله مهر و نفقه جبران کنیم؟چرا چپ اندر قیچى کار کنیم و لقمه را از پشت گردن به دهان ببریم؟از اول سهم الارث زن را معادل سهم الارث مرد قرار مى‏دهیم تا مجبور نشویم با مهر و نفقه آن را جبران کنیم.

اولا این دایگان مهربانتر از مادر،علت را به جاى معلول و معلول را به جاى علت گرفته‏اند.اینها خیال کرده‏اند مهر و نفقه معلول وضع خاص ارثى زن است،غافل از اینکه وضع خاص ارثى زن معلول مهر و نفقه است.ثانیا گمان کرده‏اند آنچه در اینجا وجود دارد صرفا جنبه مالى و اقتصادى است.بدیهى است اگر تنها جنبه مالى و اقتصادى مطرح بود دلیلى نداشت که مهر و نفقه‏اى در کار باشد و یا سهم الارث زن و مرد تفاوت داشته باشد.چنانکه در مقاله پیش گفتیم اسلام جهات زیادى را که بعضى طبیعى و بعضى روانى است در نظر گرفته است.از یکى طرف احتیاجات و گرفتاریهاى زیاد زن از لحاظ تولید نسل در صورتى که مرد طبعا از همه آنها آزاد است،از طرف دیگر قدرت کمتر او از مرد در تولید و تحصیل ثروت،و از جانب سوم استهلاک ثروت بیشتر او از مرد،بعلاوه ملاحظات روانى و روحى خاص زن و مرد و به عبارت دیگر روانشناسى زن و مرد و اینکه مرد همواره باید به صورت خرج کننده براى زن باشد و بالاخره ملاحظات دقیق روانى و اجتماعى که سبب استحکام علقه خانوادگى مى‏شود،اسلام همه اینها را در نظر گرفته و مهر و نفقه را از این جهات لازم دانسته است.این امور ضرورى و لازم به طور غیر مستقیم سبب شده که بر بودجه مرد تحمیل وارد شود.از این رو اسلام دستور داده که به خاطر جبران تحمیلى که بر مرد شده است، مرد دو برابر زن سهم الارث ببرد.پس تنها جنبه مالى و اقتصادى در میان نیست که گفته شود چه لزومى دارد در یک جا سهم زن کسر شود و در جاى دیگر جبران گردد.

ایراد زنادقه صدر اسلام بر مساله ارث
گفتیم از نظر اسلام مهر و نفقه علت است و وضع ارثى زن معلول.این مطلبى نیست که تازه ابراز شده باشد،از صدر اسلام مطرح بوده است.

ابن ابى العوجاء مردى است که در قرن دوم مى‏زیسته و به خدا و مذهب اعتقاد نداشته است.این مرد از آزادى آن عصر استفاده مى‏کرد و عقاید الحادى خود را همه جا ابراز مى‏داشت.حتى گاهى در مسجد الحرام یا مسجد النبى مى‏آمد و با علماى عصر راجع به توحید و معاد و اصول اسلام به بحث مى‏پرداخت.یکى از اعتراضات او به اسلام همین بود،مى‏گفت:«ما بال المراة المسکینة الضعیفة تاخذ سهما و یاخذ الرجل سهمین؟»یعنى چرا زن بیچاره که از مرد ناتوانتر است‏باید یک سهم ببرد و مرد که تواناتر است دو سهم ببرد؟این خلاف عدالت و انصاف است.امام صادق فرمود:این براى این است که اسلام سربازى را از عهده زن برداشته و بعلاوه مهر و نفقه را به نفع او بر مرد لازم شمرده است و در بعضى جنایات اشتباهى که خویشاوندان جانى باید دیه بپردازند،زن از پرداخت دیه و شرکت‏با دیگران معاف است.از این رو سهم زن در ارث از مرد کمتر شده است.امام صادق صریحا وضع خاص ارثى زن را معلول مهر و نفقه و معافیت از سربازى و دیه شمرد.

نظیر این پرسشها از سایر ائمه دین شده است و همه آنها به همین نحو پاسخ گفته‏اند.

کتاب: مجموعه آثار ج 19 ص 235

جعفر انوارى

تاریخ اسلام فرازهاى مختلف و گوناگونى دارد که برخى از آنها مورد قبول و تسالم همگان بوده و چندان جاى بحث و گفتگو در آنها نیست. ولى برخى دیگر این چنین نبوده و آثاراختلاف نظر در آنها کاملا مشهود است. این‏گونه مباحث گرچه نیاز بیشترى به تحقیق و تحلیل تاریخ دارند، اما چه بسا نتایج‏بهتر و اساسى‏ترى را نیز در بر داشته باشند. مساله تاریخى فدک در شمار مباحث تاریخى قرار دارد، که در این مقاله ابعاد مختلف آن مورد تحلیل و بررسى قرار خواهد گرفت. ضرورت طرح این موضوع ممکن است‏بعضى چنین تصور کنند که پس از گذشت چهارده قرن از این موضوع، چه ضرورتى ایجاب مى‏کند که این مساله اختلافى مطرح شود؟ و اصولا طرح این‏گونه موضوعات چه سودى را در بر خواهد داشت؟
ولى در اینجا از این نکته نباید غافل شد که، بحث پیرامون «فدک‏» علاوه بر روشن کردن یک بحث مهم تاریخى، از جنبه عقیدتى نیز مى‏تواند راهگشا باشد، چه اینکه: اولا: فضیلت‏بزرگى براى ایشان ثابت مى‏گردد زیرا عنایت‏خداوند نسبت‏به حضرتش با فرمان و ات ذاالقربى حقه. و نزدیک بودن به پیامبر(ص) با عنوان ذاالقربى مورد توجه و عنایت قرار گرفته‏است. ثانیا: یک سند زنده تاریخى براى اثبات حقانیت مکتب تشیع قرار گیرد. گرچه برخى از کوته‏اندیشان به بهانه حفظ وحدت میان مسلمانان با طرح این‏گونه مسائل مخالفت مى‏ورزند; اما از این نکته غافلند که طرح این مسائل در چارچوب استدلال، با استفاده از مدارک معتبر اهل سنت و به دور از هر گونه تعبیر تند و نابجا، نه تنها خدشه‏اى به مساله وحدت وارد نمى‏سازد و هیچ‏گونه تنشى میان گروههاى مختلف مسلمان ایجاد نمى‏کند، بلکه در روشن شدن حقیقت و پاسدارى از مرزهاى عقیده و مکتب نقش مؤثرى ایفا خواهد کرد و روزنه تحقیق بیشتر را بروى محققان و پژوهشگران منصف خواهد گشود.

موقعیت فدک
فدک، یکى از دهکده‏هاى آباد نزدیک خیبر بود. وقتى در سال هفتم هجرى قلعه‏هاى خیبر به دست مسلمانان فتح گردید و قدرت مرکزى یهود در هم شکسته شد، ساکنان فدک از در صلح و تسلیم نیمى از سرزمین خود را به پیامبر(ص) واگذار کردند. با توجه به آیه‏6 سوره حشر «مساله فى‏ء» این سرزمین از آن رسول گرامى گردید و آن حضرت مجاز بود که آنجا را براى خود برداشته یا به یکى از مصارفى که در آیه‏7 سوره حشر آمده برساند. زمینهاى خیبر که با جنگ و قدرت نظامى فتح شده بود (که در اصطلاح فقهى مفتوحة عنوة نامیده مى‏شود) مى‏بایست در میان مسلمانان تقسیم گردد ولى زمینهاى فدک از آنجا که بدون جنگ بدست آمده بود، جز انفال و فى‏ء بشمار مى‏رفت و اختیار این‏گونه زمینها با پیامبر(ص) بود. قرآن در این باره مى‏فرماید: «و ما افاء الله على رسوله منهم فما اوجفتم علیه من خیل و لا رکاب ...» آنچه را که خداوند به رسولش از آنها (یهود) باز گرداند، چیزى است که شما براى تحصیل آن نه اسبى تاختید و نه شترى ... این آیه شریفه خود دلیل بر این است که در مواردى که براى به دست آوردن غنیمت هیچگونه جنگى رخ نداده باشد; هر چه بدست آید بطور کامل در اختیار پیامبر قرار خواهد گرفت. طبق روایتى که در کتاب صحیح مسلم (از کتب بسیار معتبر اهل سنت) نقل شده عمر بن‏خطاب این چنین اظهار داشت: «کانت اموال بنى النضیر مما افاء الله على رسوله مما لم یوجف علیه المسلمون بخیل و لا رکاب فکانت للنبى خاصة ...» اموال بنى‏نضیر چون بدون جنگ بدست آمده جزء فى‏ء بشمار مى‏رود و مخصوص پیامبر مى‏باشد. پیامبر هم طبق ماموریت الهى «و ات ذاالقربى حقه‏» - حق نزدیکان را ادا کن - این زمین را به حضرت زهرا(س) بخشید. جلال‏الدین سیوطى از مفسران اهل سنت در تفسیر این آیه از ابى‏سعید خدرى و ابن‏عباس نقل مى‏کند که پیامبر اسلام طبق دستور خداوند فدک را به حضرت زهرا واگذار فرمود.«عن ابى‏سعید الخدرى - رضى الله عنه - قال لما نزلت هذه الایة ... و ات ذاالقربى حقه ... دعا رسول الله فاطمة فاعطاها فدک. و عن ابن‏عباس - رضى الله عنه - قال: لما نزلت و ات ذاالقربى حقه اقطع رسول الله فاطمة فدکا...» تنها ایرادى که از سوى برخى مفسران اهل سنت متوجه استدلال به این آیه شده این است که: این سوره یکى از سوره‏هاى مکى است (نزول آن در مکه بوده) با اینکه موضوع فدک مربوط به مدینه مى‏باشد. پاسخ این ایراد - طبق بیان مرحوم علامه طباطبایى‏«ره‏» - این است که: مفاد این آیه و آیات قبل از آن شباهت زیادى به آیات نازل شده در مدینه دارد بنابر این نمى‏توان براى اثبات مکى بودن آنها به یک روایت‏یا اجماع منقول استناد جست. ابو عبدالله زنجانى مى‏گوید سوره اسرا مکى است جز آیات‏26 و 32و33و57 و از آیه‏73 تا انتهاى آیه 80. بعضى از مفسران توجیه دیگرى براى این ایراد بیان کرده‏اند به این صورت که: مفهوم آیه یک مفهوم جامعى است که هم در مکه ى‏بایست‏به آن عمل شود و هم در مدینه .. تنها چیزى که در اینجا باقى مى‏ماند جمله «لما نزلت هذه الآیة‏» در روایت ابوسعید خدرى است که ظاهرش این است که: اعطاى فدک بعد از نزول آیه بوده است. ولى اگر لما را در اینجا به معنى علت‏بگیریم نه به معنى زمان خاص، این مشکل نیز حل مى‏شود و مفهوم روایت این خواهد بود که پیامبر(ص) به خاطر این دستور الهى فدک را به فاطمه(س) عطا کرد، به علاوه گاه آیاتى از قرآن دو بار نازل شده‏است. اصولا نزول سوره‏اى در مکه یا مدینه دلیل بر آن نیست که تمام آیات آن سوره مکى یا مدنى باشد چون در اکثر سور قرآنى آیاتى مورد استثناء قرار گرفته است. پیامبر اکرم فدک را به حضرت زهرا واگذار فرمود ولى پس از رحلت آن حضرت این سرزمین توسط ابوبکر مورد مصادره قرار گرفت و حضرت فاطمه رسما خواستار استرداد آن شد. بلاذرى از مورخان اهل سنت مى‏گوید: «قالت فاطمه لا بى‏بکر ان رسول الله جعل لى فدک فاعطنى ایاها...» توجیه مصادره فدک ابوبکر براى توجیه کار خود این حدیث را از پیامبر اکرم(ص) نقل کرد که: ما پیامبران از خود ارثى به یادگار نمى‏گذاریم و آنچه از ما بماند صدقه است. (نحن معاشر الانبیاء لانورث ما ترکناه صدقه) قبل از نقد و بررسى این حدیث، توجه به این نکته ضرورى است که غیر از فدک املاک دیگرى از پیامبر(ص) به ارث رسیده بود که مورد مصادره قرار گرفته است. آیت‏الله حسن‏زاده آملى در این‏باره مى‏گوید: بدون شک فدک ملک خالص پیامبر(ص) بوده است‏به چند دلیل: الف: آیه‏6 سوره حشر. ب: اعتراف خود ابوبکر: زیرا که به حدیث عدم ارث تمسک کرد. اگر آنجا را ملک پیامبر(ص) نمى‏دانست دلیلى نداشت که این حدیث را پیش بکشد. ج: ابوبکر از حضرت زهرا(س) شاهد و گواه طلب کرد و این خود دلیل دیگرى است که آنجا را ملک پیامبر مى‏دانسته زیرا هبه (یا ارث) فقط در صورت مالک بودن امکان‏پذیر است. «لا هبة الا فى ملک‏».. . و با توجه به اینکه ملک خالص پیامبر بوده پس مساله هبه در کار است نه ارث زیرا ارث اختصاصى به حضرت زهرا(س) نداشته است.
نتیجه اینکه حضرت زهرا دو نوع ادعاداشت: جلال‏الدین سیوطى از مفسران اهل سنت در تفسیر این آیه از ابى‏سعید خدرى و ابن‏عباس نقل مى‏کند که پیامبر اسلام(ص) طبق دستور خداوند فدک را به حضرت زهرا(س) واگذار فرمود.
1- فدک به عنوان هبه و بخشش
2- ارث از اموال و املاک پیامبر(ص) غیر از فدک.
و بعید است‏بگوییم حضرت در مرتبه اول ادعاى نحله وهبه داشته و سپس ادعاى ارث نموده باشد ... در نقل گفتار بلاذرى نیز این چنین بیان شد که حضرت زهرا(س) از ابوبکر خواستار استرداد فدک شد و هیچ‏گونه سخنى از ارث به میان نیاورد.
نقد و بررسى حدیث
از جهات مختلفى مى‏توان این حدیث را مورد نقد و بررسى قرار داد.
اول: این حدیث‏با متن قرآن ناسازگار است. قرآن مى‏فرماید: «و ورث سلیمان داود ...» حضرت زهرا(س) در احتجاج خود در مقابل ابوبکر این نکته را مورد توجه قرار مى‏داد: «یابن ابى‏قحافه افى کتاب الله ان ترث اباک و لا ارث ابى لقد جئت‏شیئا فریا افعلى عمد ترکتم کتاب الله و نبذتموه وراء ظهورکم اذ یقول و ورث سلیمان داود ...» آیا در کتاب خدا این چنین آمده است که تو از پدرت ارث ببرى ولى من از پدرم ارث نبرم؟ این چیز عجیبى است!! آیا کتاب خدا را فراموش کرده پشت‏سر افکنده‏اید آنجا که مى‏فرماید: سلیمان از داود ارث برد. دفاع از حدیث برخى از عالمان اهل سنت در صدد دفاع از این حدیث‏بر آمده، مصداق ارث را در آیه شریفه غیر از مال و ثروت دانسته و آن را منحصر در نبوت کرده‏اند. ولى این گفتار قابل قبول نیست زیرا: اولا: لفظ ارث - طبق بیان مرحوم سید مرتصى(ره) - در لغت و شریعت در موردى به کار مى‏رود که قابل نقل و انتقال باشد و به کار رفتن آن در غیر این مورد نیاز به قرینه و شاهد دارد و نبوت هم با ارث قابل انتقال نیست; بلکه یک منصب الهى است که از طرف خداوند به افرادى عطا مى‏شود. ثانیا: طبق آیه شریفه «ففهمنا ها سلیمان و کلا اتینا حکما و علما» (انبیاء،79) - «ما (حکم واقعى) آن را به سلیمان فهماندیم. و به هر یک از آنان (داود و سلیمان) داورى و علم فراوانى دادیم.» حضرت سلیمان علیه السلام در زمان حضرت داود(ع) داراى مقام نبوت بود; نه اینکه آن را به ارث برده باشد. فخر رازى مى‏گوید: «راه این تفهیم همان وحى بود» آلوسى بغدادى مى‏گوید «هر اجتهادى بر پایه گمان استوار است و در اینجا از لفط «حکما و علما» بدست مى‏آید که اجتهادى در کار نبود ...»
دوم: تنها راوى این حدیث‏خود ابوبکر است و دیگران این حدیث را از قول او نقل مى‏کنند. سیوطى این حدیث را در شمار احادیثى مى‏آورد که; راوى آن احادیث فقط شخص ابوبکر بوده است. ابن ابى‏الحدید مى‏گوید: فقهاء در بحث اینکه خبر صحابى واحد مورد پذیرش است‏به این موضوع استناد جسته‏اند.
سوم: این حدیث‏با روایت دیگر که مى‏گوید: ابوبکر تصمیم گرفت فدک را به حضرت فاطمه(س) بازگرداند ولى عمر مانع این کار شد منافات دارد. حلبى در سیره خود نقل مى‏کند که: «و فى کلام سبط ابن‏الجوزى انه [ابوبکر] - رض - کتب لها [فاطمه(س)] بفدک و دخل علیه عمر (رض) فقال ما هذا فقال کتاب کتبته لفاطمة بمیراثها من ابیها فقال مما ذا تنفق على المسلمین و قد حاربتک العرب کما ترى ثم اخذ عمر الکتاب فشقه‏» وقتى ابوبکر تصمیم گرفت نامه فدک را به حضرت زهرا(س) تسلیم کند عمر در اعتراض به این کار اظهار داشت که مادر حنگ به این منبع اقتصادى نیازمندیم سپس نامه را گرفته و پاره کرد. چگونه ممکن است چنین حدیثى از پیامبر(ص) وجود داشته باشد; ابوبکر به خود جرات دهد که با آن مخالفت ورزد؟ و چگونه عمر در اعتراض خود موضوع نیاز اقتصادى را مطرح مى‏کند و هیچ سخنى از این حدیث‏به میان نمى‏آورد؟
چهارم: اگر این حدیث صحیح بود; مى‏بایست‏خلیفه منازل همسران پیامبر(ص) را نیز مصادره مى‏کرد. در حالى که مى‏بینیم در این میان تنها فدک مورد مصادره قرار مى‏گیرد.
پنجم: اگر فدک صدقه بود بایستى همچون مصارف دیگر صدقات تقسیم گردد اما مى‏بینیم که عمر هنگام قضاوت میان حضرت على(ع) و عباس در مورد ارث فدک آن را به آنان واگذار مى‏کند و اظهار مى‏دارد: شما نسبت‏به کار خود آگاهترید و من این را تسلیم شما مى‏کنم. حموى چنین نقل مى‏کند:«انتما اعرف بشانکما اما انا فقد سلمتها الیکما»
ششم: اگر فدک صدقه بود چرا عثمان آن را مروان بخشید؟
هفتم: با فرض صحت این حدیث دفن ابوبکر و عمر در منزل عایشه مورد ایراد قرار مى‏گیرد.

انگیزه‏هاى مصادره فدک
الف: انگیزه‏اجتماعى: فدک به عنوان یک امتیاز بزرگ براى حضرت فاطمه(س) و فرزندانش بشمار مى‏رفت. چه اینکه خداوند به جهت قرابت آن حضرت با پیامبر(ص) و فضیلتى که در آن حضرت وجود داشت، فرمان واگذارى فدک را به آن حضرت صادر فرمود و قهرا با سلب مالکیت‏حضرت نسبت‏به فدک این امتیاز الهى نیز سلب خواهد شد.
ب: انگیزه اقتصادى: داشتن مال و بهره‏مندى از امکانات مادى یکى از مهمترین پشتوانه‏هاى حکومتهاست و کمبود آن تاثیر زیادى در ضعف حکومت‏خواهد داشت. از این‏رو موضوع محاصره اقتصادى براى مبارزه با یک کشور یا جمعیت‏به عنوان یک حربه مطرح است. نمونه آن را در محاصره اقتصادى پیامبر و یاران در شعب ابى‏طالب و محاصره اقتصادى ابرقدرتها در مورد کشورهاى جهان سوم شاهد هستیم.
ج: انگیزه سیاسى: اگر آنها حاضر مى‏شدند ادعاى حضرت زهرا(س) را در مورد فدک بپذیرند راهى باز مى‏شد که اصل موضوع خلافت نیز مطرح گردد. ابن ابى‏الحدید مى‏گوید: از استادم على بن‏فارقى که در بغداد داراى کرسى تدریس بود پرسیدم آیا فاطمه(س) در گفتار خود نسبت‏به فدک راستگو بود؟ وى در پاسخ گفت: آرى. گفتم: پس چرا ابوبکر فدک را به او واگذار نکرد؟ وى با تبسم کلام لطیفى بر زبان خود جارى ساخت: که اگر این سخن فاطمه(س) مورد تصدیق قرار مى‏گرفت فردا به سراغش مى‏آمد و ادعاى خلافت‏حضرت على(ع) را مطرح مى‏نمود و خلیفه دیگر عذرى براى رد این ادعا نداشت.

نقد و بررسى مصادره فدک
از جهات گوناگونى مى‏توان این مصادره را مورد نقد و بررسى قرار داد از جمله:
1- اگر واقعا حضرت زهرا(س) در فدک حقى نداشت، با عنایتى که پیامبر اسلام(ص) نسبت‏به آن حضرت داشتند مى‏بایست این مطلب را به ایشان خاطرنشان مى‏ساختند تا مبادا دخت‏بزرگوارشان ندانسته مایه اختلاف میان مسلمانان گردد. چه اینکه حضرت فاطمه با در اختیار داشتن فدک مستقیما مورد این حکم قرار داشت. چگونه ابوبکر از این حکم مطلع شده ولى حضرت زهرا و همسران پیامبر که عثمان را مامور مطالبه میراث خود کردند از این حکم بى‏خبر باشند؟ حضرت زهرا(س) رسما از خلیفه خواستار استرداد میراث خود مى‏شد و چون با پاسخ منفى خلیفه مواجه شد غضبناک شده و تا آخر عمر با او سخن نگفت. در کتب صحاح اهل سنت این چنین نقل شده: «عن عائشه ان فاطمه(س) بنت النبى صلى الله علیه و آله ارسلت الى ابى‏بکر تساله میراثها... فقال ابوبکر ان رسول‏الله صلى الله علیه و آله قال: لا نورث ... فابى ابوبکر ان یدفع الى فاطمة منها شیئا فوجدت فاطمة على ابى‏بکر فى ذلک فهجرته فلم تکلمه حتى توفیت‏». پیامبر اکرم طبق نقل همین کتب صحاح حضرت فاطمه را پاره تن خود معرفى و غضب او را غضب خود مى‏داند. «فاطمة بضعة منى فمن اغضبها اغضبنى‏».
2- خلیفه از حضرت زهرا(س) مطالبه شاهد و بینه مى‏کند، در حالى که فدک در اختیار و تصرف آن حضرت بود و خود این حیازت و تصرف یکى از نشانه‏هاى مالکیت است. حضرت على(ع) در نهج‏البلاغه مى‏فرماید: «بلى کانت فى ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها قوم آخرین و نعم الحکم الله و ما اصنع بفدک و غیر فدک‏» آرى از میان آنچه آسمان بر آن سایه افکنده تنها فدک در اختیار ما بود که آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزیدند و گروه دیگرى آن را سخاوتمندانه رها کردند و بهترین حاکم خداوند است. پیامبر اکرم(ص) فدک را به حضرت زهرا(س) واگذار فرمود ولى پس از رحلت آن حضرت این سرزمین توسط ابوبکر مورد مصادره قرار گرفت و حضرت فاطمه(س) رسما خواستار استرداد آن شد.
3- افرادى پس از رحلت پیامبر اسلام(ص) ادعاى طلب از آن حضرت داشته یا اینکه آن حضرت به آنان وعده‏اى داده است. خلیفه بدون مطالبه هیچ شاهد و گواه به این‏گونه ادعاها ترتیب اثر مى‏داد. حال سؤال این است که چرا نسبت‏به مساله فدک و سایر اموال براى آوردن شاهد پافشارى به عمل آمده است. بخارى در صحیح نقل مى‏کند که ابوبکر اعلام داشت هر کسى طلبى از من یا قبل از من پیامبر(ص) دارد اعلام کند. جابر اظهار داشت: پیامبر به من وعده پرداخت مبلغى پول داده بود که ابوبکر سه بار دستش را به سوى جابر گشود و در هر بار پانصد (درهم) به او داد.
4- یکى از افرادى که به نفع حضرت زهرا(س) شهادت داد حضرت على(ع) بود. ولى شهادت آن حضرت به بهانه اینکه همسر حضرت زهرا است و در این مورد نفعى خواهد داشت مورد پذیرش قرار نگرفت. در نقد این برخورد علاوه بر مساله عصمت‏حضرت على(ع)، باید به روایتى که در فضیلت و حقانیت آن حضرت در کتب اهل سنت نقل شده توجه داشت. حاکم نیشابورى نقل مى‏کند که پیامبر(ص) فرمود: «رحم الله علیا اللهم ادر الحق معه حیث دار». آیا با وجود این قبیل روایات باز مى‏توان شهادت آن حضرت را نادیده گرفت؟
5- با توجه به نزول آیه تطهیر در حق حضرت زهرا و سایر اهل بیت پیامبر و اثبات عصمت ایشان با دلیل قرآنى دیگر مطالبه شاهد و بینه موردى‏نداشته است. در سنن ترمذى (یکى از کتب صحیح اهل سنت) نقل شده که بعد از نزول آیه تطهیر (سوره احزاب، آیه‏33) پیامبر اکرم(ص) در جمع حضرت على(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و فاطمه زهرا(س) عرضه داشت: «اللهم هؤلاء اهل بیتى فاذهب عنهم الرجس‏» مسلم نیشابورى نیز این روایت را نقل کرده است. روایات فراوانى در این مورد در کتب مختلف اهل سنت همانند شواهد التنزیل و اسباب النزول نقل شده است. طبرى در تفسیر این آیه شریفه روایت فراوانى در مورد اینکه منظور از اهل بیت همان حضرت زهرا و همسر و فرزندانش مى‏باشد نقل مى‏کند. آنچه در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد این است که چگونه با وجود این روایات در اثبات عصمت و عظمت اهل‏بیت از آنان طلب شاهد شود؟ یا شهادت آنان مورد پذیرش قرار نمى‏گیرد؟ فضل بن‏روزبهان در توجیه این رفتار خلیفه اظهار مى‏دارد که: «مساله عصمت اهل بیت ارتباطى به مساله شهادت و قضاوت ندارد. بلکه قاضى بایستى طبق وظیفه خود عمل کند. مرحوم مظفر(ره) در نقد این گفتار مى‏گوید اصولا طلب شاهد از کسى که مالى را در اختیار دارد (ذوالید) اشتباه است; گذشته از اینکه بینه به عنوان یک راه ظنى است که براى رفع خصومت و اختلاف قرار داده شده ولى علم مقدم بر آن مى‏باشد. (گرچه حضرت زهرا(س) طبق نظر خلیفه نتوانست‏بینه اقامه نماید، اما گفتار آن حضرت مى‏تواند وسیله‏اى براى پیدایش علم به موضوع باشد).» کوتاه سخن اینکه مى‏توان از جریان فدک به عنوان یک سند تاریخى در اثبات موضوع امامت و ولایت‏بهره‏جست.

این تارنگاری است برای معرفی مبانی مقدس دین اسلام و مذهب شیعه ی دوازده امامی و پاسخی به شبهات و اتهاماتی که برخی به طرق مختلف به آن وارد می کنند خوشحال می شوم اگر در این راه مرا یاری کنید.

این تارنگاری است برای معرفی مبانی مقدس دین اسلام و مذهب شیعه ی دوازده امامی و پاسخی به شبهات و اتهاماتی که برخی به طرق مختلف به آن وارد می کنند خوشحال می شوم اگر در این راه مرا یاری کنید.

سعید داودی

از مواردی که میان زن و مرد در تکالیف و حقوق تفاوت وجود دارد، و در محور خانواده می‌باشد، تفاوت آن دو، در مسئلة نشوز است. مراد از نشوز سرکشی و طغیان و سرپیچی کردن هر یک از زن و مرد از تکالیف ویژة خود است.
در صورت تحقق نشوز، تکالیف هر یک از زن و شوهر در برابر دیگری براساس آیات قرآن متفاوت است. اگر زن ناشزه باشد، حقی که شوهر در برابر او دارد، با صورت نشوز مرد و نحوة برخورد زن با او فرق دارد.
این تفاوت‌ها را با توجه به آیات قرآن مورد بررسی قرار می‌دهیم و آنگاه به علت این تفاوت‌ها می‌پردازیم.

نشوز زن و احکام آن
در آیة 34 سورة نساء، نشوز زن مطرح شده است. قرآن کریم می‌فرماید:
«الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من أموالهم فالصالحات قانتات حافظات للغیب بما حفظ الله و اللاتی تخاقون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع واضربوهن فإن أطعنکم فلا تبغوا علیهن سبیلا ان الله کان علیاً کبیراً».
«مردان سرپرست و نگهبان زنانند، بخاطر برتری‌هایی که خداوند (از نظر نظام اجتماع) برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است،‌و به خاطر انفاق‌هایی که از اموالشان (در مورد زنان) می‌کنند. و زنان صالح، زنانی هستند که متواضع‌اند و در غیاب (همسر خود)، اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقی که خدا برای آنان قرار داده، حفظ می‌کنند، و (اما) آن دسته از زنان را که از سرکشی و مخالفتشان بیم دارید، پند و اندرز دهید؛ و (اگر مؤثر نشد) در بستر از آنها دوری نمایید؛ و اگر (هیچ راهی جز شدت عمل، برای وادار کردن آنها به انجام وظایفشان نبود)، آنها را تنبیه کنید. و اگر از شما پیروی کردند، راهی برای تعدی بر آنها نجویید. (بدانید) خداوند، بلند مرتبه و بزرگ است (و قدرت او، بالاترین قدرت‌هاست».

تفسیر واژه‌ها
بخشی از از این واژه‌ها، در نخستین تفاوت حقوقی میان زن و مرد (تفاوت زن و مرد در سرپرستی و مدیریت) مورد تفسیر قرار گرفت و اکنون برخی دیگر از این واژه‌ها را تفسیر می‌کنیم.
1- قانتات
این واژه هر چند پیش از این تفسیر شد، ولی به سبب ارتباط با این بحث، به طور فشرده معنایش مورد اشاره قرار می‌گیرد.
«قانتات» از ریشه «قنوت» به گفتة «مفردات» به معنای اطاعت خاضعانه است.
با توجه به سخن دیگر ارباب لغت، قنوت به معنای «اطاعت توأم با خضوع، ادب و فروتنی است».(1)
2- نشوز
«نشوز» از ماده «نشز» در اصل به معنای زمین مرتفع و بلند است و در این جا، به معنای بغض و سرکشی زن نسبت به مرد می‌باشد. گویا زن، خویشتن را از مطیع بودن برای مرد، بالا می‌کشد و خود را در دسترس او قرار نمی‌دهد.(2)
آیه در یک نگاه
این آیه – همانگوه که در بحث‌های سابق گذشت – به ارتباطات درون خانوادگی می‌پردازد و از او روابط زن و شوهر سخن می‌گوید.
قرآن مجید مردان را سرپرست و نگهبانان زنان خویش قرار داده است و وجه قوامیت را نیز ذکر کرده است.
در ادامه، به چند ویژگی زن خوب می‌پردازد و می‌فرماید: زنان شایسته و خوب کسانی هستند که متواضعانه در اطاعت شوهرند و حفظ الغیب شوهر می‌کنند. یعنی در غیاب شوهر نسبت به اموال و آبروی وی دچار خیانت نمی‌شوند.
آنگاه دربارة شیوة برخورد با زنان ناشزه و نافرمان سخن می‌گوید و در برابر آنان سه عمل را – به نحو ترتیب- ذکر می‌کند. نخست باید آنها را اندارز داد و با سخنان مهرآمیز و هشدار دهنده با وظایفشان آشنا ساخت.
در مرحلة بعدی اگر موعظه تأثیر نداشت، دوری گزیدن از آنها در بستر را پیشنهاد می‌کند و در صورت ادامة سرکشی، مرد اجازه دارد با تنبیه بدنی زن را به وظایفش آشنا سازد.
از آنجا که هدف از انجام این مراحل، انتقام و ستمگری بر زنان نیست، لذا قرآن کریم در ادامه می‌افزاید: اگر در این میان، زنان از نافرمانی دست کشیدند و به اطاعت شما تن دادند حق هیچ گونه ستمی را دربارة‌آنان ندارید و بدانید که خداوند بلند مرتبه و بزرگ است و اجازة ستمگری را به شما نمی‌دهد.
شأن نزول این آیه پیش از این در تفسیر «الرجال قوامون» گذشت و در بحث ابهام‌زدایی نیز بار دیگر تکرار می‌گردد.
نکته‌ها:
در این بخش، نکته‌هایی ذکر می‌شود که پیش از این، به آنها پرداخته نشده و با بحث نشوز مرتبط است.
1- ویژگی‌های زنان شایسته
زنان شایسته دارای چنین ویژگی‌هایی هستند:
الف‌ - در امور زناشویی همواره در برابر شوهر مطیع و فروتن‌اند.
تعبیر به «قانتات» که از ریشة «قنوت» به معنای «اطاعت توأم با خضوع و ادب و فروتنی» است، بر این نکته تأکید دارد که زن شایسته، باید همواره در آنچه با زندگی مشترک مرتبط است،‌ فرمان بردار شوهر و نسبت به او متواضع باشد. و از نافرمانی و یا اطاعت غیر متواضعانه بپرهیزد. البته این فروتنی مربوط به مسائل زناشویی و در محدودة روابط زوجین است،‌که زن باید از انجام هر چیزی که منافی زناشویی است،‌اجتناب ورزد. ولی در غیر این محدوده، مثل حفظ حقوق فردی و اجتماعی و دفاع از آن، مستقل است.
ب- زن شایسته، پاسدار و نگهبان حقوق شوهر در غیاب است.
تعبیر به «حافظات للغیب بما حفظ الله» گویای این مطلب است که زنان، حقوقی را که خدا برای مردان قرار داده، و مراعات آن را برعهدة آنان قرار داده است، حفظ می‌کنند. مرحوم علامه طباطبایی می‌نویسد:
«ما در «بما حفظ الله» مصدریه است و «باء» برای وسیله بکار می‌رود. در نتیجه معنا چنین می‌شود که: زنان شایسته، مطیع شوهران خویشند و آن حقوقی را که خداوند برای مردان قرار داده است و حفظ آن را برعهدة زنان گذاشته، حفظ می‌کنند؛ اموری مانند سرپرستی، وجوب اطاعت زنان از آنان، و مراقبت و نگهداری از امور پنهانی خانواده».(3)
به هر حال، زنان شایسته، نه تنها در حضور شوهر، بلکه در غیاب او «حفظ الغیب» می‌کنند. و مرتکب خیانت در اموال و گوهر عفت خویش و حفظ شخصیت شوهر نمی‌شوند. و همه را به درستی نگهبانی و نگهداری می‌کنند و این گونه زنان شایسته، قابل تقدیر و تحسین‌اند و مردان دربرابر آنان، نهایت حق‌شناسی را انجام می‌دهند.
2- سرتافتن از خواستة شوهر- در قلمرو زندگی زناشویی- نکوهیده است.
در برابر زنان شایسته، که از آنها با وصف «قانتات» (متواضع و مطیع) یاد کرده است، تعبیر به «واللاتی تخافون نشوزهن» (آنان که از نافرمانی ایشان می‌ترسید) در حقیقت نکوهش زنانی است که در برابر شوهر، حال قنوت و تواضع و اطاعت و فروتنی ندارند.
زنان شایسته و مورد ستایش، فروتن و متواضع‌اند و خود را در دسترس شوهر قرار می‌دهند؛ ولی زنان ناشایست، نافرمان و سرکشند و خود را از اطاعت شوهر دور می‌دارند.
3- به مجرد ترس از نشوز زن، باید به پیش‌گیری و یا درمان آن پرداخت.
تعبیر قرآن به «تخافون نشوزهن» و راه‌های علاجی که پس از آن ذکر می‌کند، گویای این حقیقت است که مرد به مجرد آشکار شدن علائم نشوز و نافرمانی زن، شایسته است به درمان آن روی آورد. البته در این مرحله به تعبیر «المیزان»: از نخستین راه علاج باید استفاده شود که همان موعظه و پند و اندرز است.(3)
4- راه‌ای مقابله با نشوز زن
مرد با توجه به حق مدیریت و سرپرستی بر زن و پرداخت مهر و نفقه باید در محدودة امور زناشویی به زن دسترسی داشته باشد و زن باید فروتنانه خود را در اختیار شوهر قرار دهد. بنابراین، اگر زن از انجام این وظیفة مهم سرباز زد، مرد می‌تواند به نحور تدریجی که هر کدام بر دیگری ترتب دارد و از ضعف رو به شدت می‌نهد، با زن «ناشزه» برخورد کند.
قرآن کریم سه راه حل را ارائه می‌دهد:
الف- موعظه و اندرز به زن؛ که هم راه پیش‌گیری از تحقق نشوز به هنگام ترس از آن و آشکار شدن علائم نشوز در زن می‌باشد و هم در صورت تحقق نشوز، اولین قدم در راه درمان آن است.
گفتگو و اندرز و توجه دادن زن، به آثار زیانبار نافرمانی او – چه دنیوی و چه اخروی- و باز گفتن احکام الهی و دستورات نبوی در این زمینه، می‌تواند تأثیرگذار باشد.
ب- در صورت عدم تأثیر شیوة اوّل و ادامة نشوز زن، مرحله دوری گزینی از زن فرا می‌رسد. در این مرحله، مرد به عنوان قهر و هجر از زن، در بستر از وی کناره می‌گیرد؛ مثلاً به هنگام خواب، پشت به زن کرده، عدم رضایت خود را از رفتار وی آشکار می‌سازد؛ به آن امید که همین واکنش خفیف سبب تنبیه و توجه زن گردد.
در اختیار داشتن قلب مرد و جلب توجه عاطفی او، مهمترین خواسته یک زن است. او در آغوش مرد بودن را – بیش از ارضای تمایلات جنسی – دلیلی بر نفوذش در قلب مرد می‌داند. از این رو، بسترگریزی مرد بسیار از زنان را متنبّه می‌سازد.
ج- در صورتی که موعظه و هجر سودی نبخشید، مرد می‌تواند زن را تنبیه بدنی کند.
تعبیر به «واضربوهن» صریح در اذن قرآن جهت تنبیه زنان ناشزه توسط شوهران است. البته همانطور که در روایات و کلمات فقها آمده است، باید این تنبیه خفیف و ملایم باشد که به کبودی و شکستگی و یا خونی شدن اندام نرسد(4).
این واکنش، در واقع نشانگر نهایت نارضایتی شوهر از نافرمانی همسر است و اگر زنی به زندگی زناشویی علاقمند باشد و به ادامة زندگی در کنار شوهر دلبسته باشد، متنبه می‌شود و به خواست شوهر تن می‌دهد.
5- هدف از اعمال راه‌های سه گانه، فقط بازگشت زن به اطاعت است.
مرد هرگز حق ندارد به بهانة اعمال این امور، بر زن تعدی کند. هدف از انجام این امور اطاعت پذیری زن است. بنابراین، وقتی زن از نافرمانی و نشوز دست کشید، در هر یک از این مراحل سه گانه که باشد، مرد حق تعدی و ستم و انتقال به مراحل شدیدتر را ندارد.
از این رو، قرآن کریم به صراحت فرمود: «اگر آنان تحت فرمان شما درآمدند راهی برای تعدی بر آنان مجویید». بدین معنا که برای انتقام از آنچه زن انجام داده است و به آزار و ستم بر او نپردازید و از ادامة تنبیه او دست بردارید.
6- ضرورت کنترل قدرت و ستم‌گری مردان با گوشزد کردن قدرت الهی
هر چند قدرت لازمة مدیریت است؛ ولی گاه طغیان آور خواهد بود. بنابراین، مردان که حق اعمال قدرت و مدیریت را دارند و اجازة برخورد با نافرمانی زنان به آنان داده شده، در معرض سوء‌استفاده از این حق قرار دارند. از این رو، قرآن کریم پس از نهی مردان از ستم‌گری در حق زنان، در پایان با یادآوری این جمله که: «خداوند بلند مرتبه، مسلط و بزرگ است». به تنبیه و توجه مردان می‌پردازد و قدرت فائقة الهی و سلطة عظیم خداوند را به آنان گوشزد می‌کند.
پس از بیان نکته‌های این آیه، به سراغ نشوز مردان و احکام آن می‌رویم تا در پایان با جمع‌بندی و ابهام‌زدایی به فهم مجموعة این آیات و راز و رمز تفاوت احکام زن و مرد در نشوز بپردازیم.

نشوز مرد و احکام آن
دربارة نشوز مرد و نحوة برخورد با آن، در سورة نساء، آیة 128 آمده است: «و ان امرأة خافت من بعلها نشوزاً أو إعراضاً فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحاً و الصلح خیر و أحضرت الأنفس الشح و إن تحسنوا و تتقوا فإن الله کان بما تعملون خبیراً»؛ «و اگر زنی از طغیان و سرکشی یا اعراض شوهر بیم داشته باشد، مانعی ندارد با هم صلح کنند و صلح بهتر است؛ اگر چه مردم ( طبق غریزة حب ذات، در این گونه موارد) بخل می‌ورزند و اگر نیکی کنید و پرهیزگاری پیشه سازید( و به خاطر صلح گذشت نمایید) خداوند به آنچه می‌دهید آگاه است( و پاداش شایسته به شما خواهد داد)».

آیه در یک نگاه
این آیه در بیان حکم نشوز مردی است، که پاره‌ای از حقوق زوجیّت را مراعات نمی‌کند. اگر زن در همسرش علائم سرکشی در انجام وظایف زوجیّت و یا اعراض و روی‌گردانی از او را مشاهده کرد، می‌تواند برای حفظ حریم زوجیّت و بقای پیوند زناشویی از در صلح و سازش با شوهر درآید و با گذشت از بخشی از حقوقش به ادامة زندگی کمک کند. در ادامة آیه، برای جلوگیری از سوء‌استفاده مردان، آنها را به احسان و تقوا سفارش می‌کند.
برخلاف حالت نشوز زن، که به مرد اختیار داده شد، تا تنبیه بدنی زن پیش برود، در این جا زن در صورت نشوز شوهر، چنین حقّی ندارد. او می‌تواند با صلح و مدارا به زندگی ادامه دهد (و یا به حاکم شرع و دادگاه صالح مراجعه کند تا آنان مرد را به انجام وظایفش وادار سازند).
در شأن نزول این آیه آمده است:
«رافع بن خدیج دو همسر داشت که یکی مسن و دیگری جوان بود. ولی بر اثر پاره‌ای اختلافات، همسر مسن خود را را طلاق داد و هنوز مدت عده سپری نشده بود، که به وی گفت: اگر مایلی حاضرم با تو آشتی کنم؛ ولی به آن شرط که اگر همسر دیگرم را بر تو مقدّم داشتم، صبر کنی و اگر نمی‌پذیری صبر کن تا عده تمام شود و از هم جدا گردیم. زن پیشنهاد اوّل را پذیرفت و با چشم پوشی از برخی حقوق خویش، تن به آشتی داد. این آیه در همین زمینه نازل شد(1)».
نکته‌ها:
1- ترس از نشوز، یا اعراض مرد، برای اقدام زن به صلح کافی است.
برای صلح و گذشت زن، لازم نیست که نشوز و اعراض از مرد تحقق یابد و مدتی از آن سپری شود. بلکه همین که نشانه‌های بی‌رغبتی را در مرد مشاهده کرد، برای حفظ کانون خانوادگی می‌تواند به صلح و گذشت روی آورد. از این رو در تعبیر آیه، کلمة «خافت من بعلها...» به کار رفته است.
2- در اختلافات زناشویی مناسب است در مرحلة اوّل خود زن و مرد بدون دخالت دیگران صلح کنند.
شاید حکمت این نکته و نکته گذشته این باشد که پیش از انتشار خبر نشوز، یا اعراض مرد و آشکار شدن علائم آن، مشکل آنان توسط خودشان حل شود و با صلح و گذشت به بقای زندگی کمک کنند.
3- گذشت زن از حقوق خود گناهی ندارد.
از تعبیر «فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحا» به دست می‌آید که چون گذشت زن از بخشی از حقوقش براساس رضایت بوده است، گناهی ندارد و مشکلی ایجاد نمی‌کند.
در تفسیر نمونه آمده است:
«ضمناً از آیه با توجه به شأن نزول، دو مسألة فقهی استفاده می‌شود. نخست آن که: احکامی مانند تقسیم ایام هفته درمیان دو همسر، جنبة حق دارد نه حکم؛ و لذا زن می‌تواند با اختیار خود از این حق به طور کلی یا به طور جزئی صرف‌نظر کند. دیگر این که: عوض صلح لازم نیست که مال بوده باشد، بلکه می‌تواند «اسقاط حقّی» عوض صلح واقع شود».(5)
4- حقوق زن برعهدة همسر خویش قابل گذشت و تغییر است.
زن می‌تواند برای مصلحت بالاتری که همان بقای زندگی زناشویی باشد، از حقوق خویش چشم‌پوشی کند و از آنها صرف‌نظر نماید.
5- گذشت، یا عدم گذشت زن از حقوق خویش در زناشویی، به اختیار اوست.
مرد نمی‌تواند زن را به گذشت از حقوق خویش، مجبور کند. بلکه آیة‌شریفه به زن توصیه می‌کند که در مواردی برای جلوگیری از فروپاشی زندگی زناشویی، به میل خود، از حقوق خویشتن چشم پوشی نماید. این در واقع برای اهمیت بقای زناشویی و حفظ نظام خانوادگی است، که زن برای دوری از تشنج و یا فروپاشی زندگی، به صلح و گذشت تن درمی‌دهد. قرآن کریم با جملة «والصلح خیر» به این امر ترغیب می‌کند.
6- رمز فروپاشی بسیاری از خانواده‌ها،‌تنگ چشمی‌ها و بخل و حرصی است که آنان را احاطه کرده است.
تعبیر قرآن به «واحضرت الانفس الشح» «انسان‌ها در امواج بخل قرار دارند».
از این حقیقت حکایت می‌کند که در مسائل خانوادگی – همانند دیگر ارتباطات اجتماعی- بخل و عدم گذشت افراد و اینکه هر کسی سعی می‌کند، تمام حقوق خود را بی‌کم و کاست دریافت کند، سرچشمة بسیاری از کشمکش‌هاست.
یقیناً با کمی اغماض از برخی حقوق، می‌توان به سود بیشتر، که همان الفت و انس خانوادگی است،‌دست یافت. دربرابر، پافشاری، تنگ نظری،‌چه بسا زیان‌های بزرگی – مانند طلاق و جدایی- را به بار می‌آورد.
7- ترغیب مردان به «احسان» و «تقوا» در زندگی زناشویی.
هر چند زن می‌تواند برای حفظ کانون خانواده، از حقوق خویش صرف نظر کند و مرد نیز می‌تواند این امر را بپذیرد، لیکن اگر شوهر، رفتاری جوانمردانه و برپایة احسان و تقوا داشته باشد؛ به خشنودی خداوند نزدیک است و از پاداش الهی بهره‌مند می‌شود.
قرآن کریم با تعبیر «و ان تحسنوا و تتقوا فإن الله کان بما تعملون خبیراً» «اگر نیکی کنید و پرهیزگاری پیشه سازید؛ خداوند به آنچه انجام می¬دهید، آگاه است (و پاداش شایسته به شما خواهد داد)»، مردان را به این امر پسندیده برمی‌انگیزد.

ابهام‌زدایی
همانگونه که از آیات محل بحث استفاده می‌شود، برخورد زن و مرد در برابر نشوز یکدیگر، متفاوت است. قرآن کریم در صورت نشوز زن، به مرد اجازه داده است، نخست وی را موعظه کند، آنگاه در بستر از وی دوری گزیند و در صورت لزوم وی را – با شرایطی – تنبه کند. اما در صورت نشوز مرد و اعراض او، و بی‌رغبتی مرد به همسرش، چنین مجوزی را برای زن صادر نکرده است. پیرامون این تفاوت و نکاتی دربارة اجازة قرآن به تنبیه زن در صورت نشوز و حد و مرز آن تحت عنوان چند پرسش و پاسخ، سخن خواهیم گفت.

پرسش اوّل
نشوز چگونه تحقق می‌یابد؟ و هر یک از زن و مرد با انجام چه اعمال و برخوردی، به آنها ناشز و نافرمان گفته می‌شود. در «جامع المدارک» آمده است: «نشوز همان سرکشی هر یک از زن و مرد از فرمان دیگری است، در آن اموری که اطاعت در آن موارد بر آنان واجب است. پس هر گاه از زن نشانه‌های نافرمانی آشکار شد، شوهر او را موعظه می‌کند، اگر مؤثر نشد، در بستر از وی دوری می‌کند؛ بدین صورت که در بستر به زن پشت می‌کند و اگر اثر نکرد، به گونه‌ای ملایم و خفیف که امید فرمانبرداری زن برود، وی را می‌زند...».(6)
در «تحریرالوسیله» نیز آمده است:
«نشوز در زن بدین صورت است که زن اطاعت شوهر – در ارتباط با تمکین جنسی – خارج شود و همچنین امور نفرت‌آوری که با کامیابی جنسی از زن منافات دارد را از خود دور نکند. حتی اگر به تمیزی و نظافت خود اهمیت ندهد و با خواست شوهر از آرایش و زینت خویش خودداری کند نیز، نشوز تحقق می‌یابد و همچنین اگر بدون اجازة شوهر از منزل خارج شود و مانند این امور. ولی در اموری که بر زن اطاعتش از مرد واجب نیست، اگر فرمان نبرد، نشوز تحقق نمی‌یابد. بنابراین، اگر زن از انجام کارهای منزل و نیازهایی که مربوط به استمتاع مرد نیست سرباز زند، مثل: جارو کردن، خیاطی، پخت غذا و حتی آوردن آب و آماده‌سازی بستر خواب، ناشزه نمی‌باشد».(7)
نشوز از طرف مرد بدین صورت است که:
«مرد در حق زن تعدی و ستم روا دارد و حقوق واجبش را ادا نکند. وقتی که نشوز مرد نمایان شد، بدین گونه که مرد حق هم خوابی و قََسَم را مراعات نکند و نفقه زن را نپردازد؛ زن حق مطالبة این امور را دارد؛ و مرد را موعظه می‌کند و اگر اثر نکرد، به حاکم مراجعه می‌کند، تا حاکم، مرد را به ادای حقوق زن وادارد؛ ولی خود زن حق ندارد از مرد دوری گزیند و هجر را انتخاب کند و یا مرد را بزند...».(8)

پرسش دوم
مراتب برخورد با نشوز زن چه اندازه است. و چگونه می‌توان در برخورد با نشوز زن اقدام کرد و مراتب و مراحل حل مشکل نشوز زن چگونه است؟ پاسخ آن است که همانگونه که از آیة 34 سورة‌نساء استفاده شد، در صورتی که زن ناشزه شد، بدین معنا که از تمکین جنسی و یا مقدمات آن سرباز زد و یا بدون اذن شوهر، هرگاه که خواست از منزل خارج شد، مرد می‌تواند به تدریج، نخست او را موعظه کند و با یادآوری وظیفة زن و توجه دادن وی به آیات و روایات و حق شوهر بر همسرش زن را به تمکین ترغیب نماید. در صورتی که قدم اوّل درمان تأثیر نداشت، با هجر و قهر و کناره‌گیری از او، نارضایتی خویش را از عملکرد زن اعلام دارد. و در صورت عدم تأثیر این شیوه، می‌تواند او را تنبیه بدنی کند و بزند. فقها در بیان مراحل سه گانه سخنان مشابهی دارند.
در جامع المدارک آمده است:
«این امور سه گانه که همان موعظه و هجر و ضرب باشد، به هر حال سبب اذیت و ناخشنودی زن می‌گردد. بنابراین، باید به کمترین مرتبه آن اکتفا کرد. دربارة هجر و دوری کردن از زن بسیاری از اصحاب گفته‌اند بدین صورت است که در بستر به زن پشت کند، همانگونه که در فقه منسوب به امام رضا(ع) نیز آمده است. شیخ طوسی در «مبسوط» این حکم را به روایت اصحاب ما (محدثان شیعه) نسبت داده است. در مجمع البیان نیز از امام باقر(ع) این روایت نقل شده است. در «مبسوط» و «سرائر» آمده است که مرد از بستر زن دوری گزیند. مرحوم شیخ مفید گفته است که مرد مخیّر است از بستر زن دوری گزیند( و در بستری جداگانه بخوابد) و یا در همان بستر زن، به وی پشت کند».
خود صاحب مدارک هم نظر شیخ مفید را می‌پسندد و می‌گوید:
«هر یک از این دو عمل (بستر گریزی و یا پشت کردن در بستر به زن) در عرف بر او صدق هجر می‌کند؛ اما در ضرب، در صورت حصول غرض باید به ادنی مرتبة ضرب اکتفا کند. به هر حال، شوهر باید هدف اصلاحی داشته باشد و به قصد تشفی و انتقام گرفتن، با زن برخورد نکند».(9)
مرحوم صاحب جواهر نیز می‌گوید:
«ضرب زن نباید موجب خونی شدن، کبودی و شکستگی بدن شود».(10)
مرحوم امام خمینی در «تحریرالوسیله» می‌نویسد:
«اگر نشانه‌های نشوز و طغیان در زن نمایان شد، بدین نحو که زن با تندخویی و کلمات خشن با مرد سخن بگوید و عبوسانه و با ترشرویی و مرد نگاه کند، در حالی که پیش از این چنین نبود، مرد به موعظه و پند و اندرز می‌پردازد؛ اگر موعظه مرد را نپذیرفت و هم چنان به رفتار خویش ادامه داد، نشوز محقق می‌شود، چرا که در اموری که مربوط به استمتاع مرد است، نافرمانی کرده است. در این صورت مرد می‌تواند در بستر به وی پشت کند و یا از بسترش کناره‌گیری و در بستر کنار زن نباشد.
اگر با این عمل نیز، زن به وظیفه‌اش بازنگشت و برنافرمانی‌اش اصرار ورزید، مرد می‌تواند او را بزند. البته به همان مقداری که امید بازگشت او باشد، اکتفا می‌کند و اگر آن تنبیه مختصر اثر نکرد، به تدریج به مراحل بالاتر و تنبیه شدیدتر منتقل می‌شود؛ ولی تا آن جا که بدن زن خونی نشود و سبب کبودی بدنش و حتی موجب سرخی نگردد. و همة اینها باید به نیت اصلاح باشد، نه انتقام گیری از زن. و اگر با زدن زن جنایت و صدمه‌ای بر او وارد شد، باید غرامتش را بپردازد».(11)
در روایتی از امام باقر(ع) نقل شده است که در تفسیر «واهجروهن فی المضاجع» فرمود: «پشت خویش را در بستر به زن کند». و در تفسیر «واضربوهن» فرمود: «با چوب مسواک (خفیف) وی را بزنید».(12)

پرسش سوم:
پرسش دیگری که در این مطرح است این است که چگونه قرآن کریم به مرد اجازة زدن را داده است. تنبیه بدنی زن توسط شوهر و با حقوق انسانی و کرامت انسانی زن منافات دارد. قرآن چگونه کرامت انسانی او را نادیده گرفته و اجازه داده است، مرد شخصیت زن را پایمال کند. زدن، کاری غیر اخلاقی است و در دنیایی که حتی حیوانات از حقوقی برخوردارند و زدن و تنبیه بدنی امری مردود است، آیا می‌توان به مرد اجازه داد یک انسان را که همان زن و همسرش باشد، بزند و اصلاً می‌تواند روی او دست بلند کند؟ آیا این ترویج خشونت نیست؟

پاسخ به اشکال را به طور مشروح بیان می‌کنیم:
1- می‌دانیم ازدواج یک پیمان است. پیمانی که با پذیرش آن زن و مرد زندگی مشترک خویش را آغاز می‌کنند و مانند هر قرارداد و پیمان دیگر، باید زن و مرد نسبت به تعهداتی که نسبت به دیگری متقبل می‌شود، در طول زندگی پای‌بند باشد.
در پیمان ازدواج، این تعهد از طرف زن وجود دارد که هرگاه مرد طالب باشد – در صورت نبود ممنوعیت عرفی و شرعی – نیاز جنسی وی را برآورده سازد و مقدمات و اسباب استمتاع و کامیابی شوهر را فراهم نماید و اموری که منافی این امر است را ترک کند. در برابر، مرد متعهد می‌شود که مهر زن را به هر گونه و اندازه‌‌ای که توافق شده است، بپردازد. به هم خوابگی با زن – در حد متعارف – برای همیشة زندگی یایبند باشد. در زمینة آمیزش به گونه‌ای عمل نکند که زن در بلاتکلیفی قرار گرفته، نه شوهر دار به شمار آید و نه بی‌شوهر. مسکن و هزینة زندگی زن را به صورت متعارف تأمین نماید و مسئولیت فرزندان را چه از نظر هزینه و چه سایر امور عهده‌دار باشد.
البته عمل به این تعهدات دو جانبه، مشروط به توان شرعی و عرفی و نیز در شرایط عادی است. بنابراین، به هنگام عجز، اضطرار و عذر شرعی و عرفی، زوجین ملزم به رعایت موارد مذکور نبوده و مؤاخذه نمی‌شوند. نشوز چه از سوی مرد و چه از سوی زن، سرپیچی از تعهدات یاد شده، بدون توافق با شریک زندگی است.
2- نکتة دیگر آن است که میان «نشوز» و «شقاق» فرق است. شقاق به معنای اختلاف و منازعه زن و مرد است. تفاوتش با نشوز آن است که: «در شقاق، زوجین هر دو از وظایف خویش سرباز می‌زنند(13)». نه مرد به تعهدات ازدواج پایبند است و نه زن. و جو خصومت و دشمنی میان آن دو حکم فرماست. ولی در نشوز، اختلاف و نزاعی در کار نیست؛ فضای حاکم بر زندگی طبیعی است؛ ولی یکی از طرفین غیر متعهدانه از پذیرش مسئولیت خود، شانه خالی می‌کند.
در نشوز زن، مرد وظازف خویش را انجام می‌دهد؛ ولی زن در نتیجة یک برتری‌طلبی و استکبار، به وظیفه‌اش عمل نمی‌کند. زندگی مشترک تبدیل به بهره‌کشی یک جانبه می‌شود؛ زن در رتبة‌مالک درآمده و مرد در حکم برده. بلکه به یک معنا از بردگی نیز بدتر است؛ چرا که مرد به تعهدات خویش عمل می‌کند، مسکن و پوشاک و خوراک و هزینه زندگی زن را می‌پردازد؛ ولی زن به تعهدش عمل نمی‌کند. در این صورت، زن دسترنج و حاصل کار مرد را تصاحب می‌کند، ولی خود را در تصاحب شوهر قرار نمی‌دهد. همانطور که اگر مرد بخواهد فقط از زن بهره‌جویی می‌کند، ولی نه مهر او را بپردازد و نه هزینة زندگی وی را تأمین کند، نوعی برده‌کشی است. بلکه زن در این صورت مجانی‌تر از کنیز است! چرا که برای خریدن کنیز متاعی پرداخت می‌شود؛ ولی مرد در این فرض، زن آزاد و همسر قانونی‌اش را به مفت به چنگ آورده و اکنون حاضر به انجام هیچ تعهدی نیست.
3- اگر مرد به تعهدات زندگی عمل کرد، ولی زن خود را در دسترس شوهر قرار نداد و از انجام وظایف خویش طفره رفت و ناشزه شد، باید چه کرد؟ خوب است انگیزه‌های زن را از نشوز مورد توجه قرار دهیم، تا پاسخ این سؤال نیز روشن شود.

انگیزه‌های زن از نشوز را می‌توان در موارد ذیل خلاصه کرد:
الف- تحت فشار قرار دادن شوهر، برای ارضای خواسته‌های تجمل گرایانه و افزون خواهی‌های سودجویانه. زن برای گرفتن امتیازات اقتصادی و تأمین شیک‌پوشی و ولخرجی‌هایش، مرد را تحت فشار قرار می‌دهد و از او کناره می‌گیرد.
ب- میل به معاشرت با این و آن، ولگردی و تفریحات افراطی.
ج- قدرت‌طلبی و میل به فرمانبروایی بر خانه شوهر و فرزندان و تصمیم‌گیری در همة‌امور؛ و در واقع خدشه دار کردن قوامیت مرد.
د- عصیان در برابر نشوز و عصیان و سرکشی مرد و بی‌مسئولیتی او در برابر انجام وظایف مدیریتی خویش. (این قسم مربوط به نشوز مرد است که نحوة برخورد با آن را مشروحتر بیان می‌کنیم).
ه‌- امتناع از تمکین، بخاطر جلب محبت و ابراز عشق و وفاداری از سوی مرد به عبارتی: امتناع زن از سر ناز باشد، به انگیزة اظهار عشق و نیاز شوهر.
و- نشوز زن بدلیل خستگی جستمی و روانی و یا افسردگی‌های مقطعی و فشارهای ناشی از کار و یا از بروز حوادث اندوهبار باشد.
ز- امتناع از تمکین به خاطر عدم ارضای جنسی در آمیزش و لذت‌بخش نبودن هم خوابگی با مرد.
و اموری دیگر...

قدم اوّل
قرآن کریم دستور می‌دهد با ظهور و بروز علائم نشوز و بی‌میلی و کم‌رغبتی زن، مرد باید در پی درمان برآید و همچنانکه مفسران و فقها گفته‌اند (و پیش از این، سخن آنان نقل شد)، قدم اوّل همان موعظه و پند و اندرز است. موعظه و پند که بدور از هر خشونتی صورت گیرد و با کفتاری زیبا و ملاطفت‌آمیز باشد، تأثیر مثبتی در زن خواهد گذاشت.
وعظ و اندرز که با انگیزة ارشاد و راهنمایی و توجه دادن دیگری به وظایف خویش است، اگر صادقانه و خیرخواهانه باشد و با گفتار لیّن و محبّت‌آمیز باشد، در زن – که موجودی عاطفی و تأثیرپذیر است- مفید واقع می‌شود.
مرد باید در این گفتگو‌ها و موعظه‌ها، انگیزة نشوز زن را دریابد، تا هماهنگ با آن خواسته، کلماتی مؤثر و مفید به کار برد.
اگر انگیزة زن، جلب محبت مرد و برانگیختن نیاز مرد به او باشد، به یقین کلمات محبت‌آمیز و ابراز عشق و وفاداری و نجوای عاشقانه و مهر‌آمیز، اثرش را خواهد گذاشت و زن با رسیدن به مقصودش، نشوز و نافرمانی را کنار می‌گذارد.
و اگر انگیزة او توجه دادن مرد به لذت متقابل و کامیابی طرفینی است و از عدم ارضای جنسی او ناشی شود، باز هم در این گفتگوها و کنکاش‌ها، مرد بدان پی می‌برد و راه و رسم صحیح تماس جنسی و کامیاب کردن زن را می‌آموزد و موانع نشوز زن را برطرف می‌سازد.
همچنین در صورتی که عدم تمکین زن بر اثر بیماری‌های جسمی و یا روحی باشد؛ مرد وظیفه‌شناس، با پی جویی علل و عوامل این بیماری‌ها، در پی درمانش برخواهد آمد و به وظیفة خویش – که همان رسیدگی به زن و تأمین سلامتی اوست- عمل خواهد کرد و همة این امور، در مواعظ خیرخواهانه و گفتگو‌های دوستانه – اگر به نحو صحیح انجام شود- محقق می‌گردد. سر زندگی زن، به زندگی حیاتی تازه می‌بخشد و چراغ بی‌فروغ زناشویی، فروغی دوباره می‌گیرد.
ولی اگر تمرد و نشوز زن، برای بدست گرفتن عنان زندگی و مدیریت و سرپرستی بر مرد و یا به منظور سرکیسه کردن مرد و تأمین نیازهای افراطی در مخارج زندگی باشد و همچنین برای فرار از قید و بند زوجیت و میل به ولگردی و معاشرت با این و آن، در این صورت موعظه شکل دیگری خواهد گرفت.
همراه با آشنا کردن زن به وظایف طبیعی و شرعی خود، هشدارها، وعیدها،‌امر و نهی‌ها نیز چاشنی این موعظه خواهد بود. پی‌آمدهای زیانبار دنیوی و آثار سوء نشوز زن بر پیوند زناشویی به وی گوشزد می‌شود و عواقب اخروی و کیفرهای الهی نیز مورد توجه قرار می‌گیرد. برای زن زندگی، این هشدارها و یادآوری‌ها آموزنده‌ است و سبب تنبّه و بیداری و بازگشت به زندگی مسالمت‌آمیز و پرعاطفه و رجوع به خانه محبت و صمیمیت خواهد شد.

قدم دوم
در صورتی که زن به نشوز و سرکشی ادامه دهد و موعظه و اندرز، وی را از ادامة مسیرش باز ندارد،‌آنگاه نوبت «هجر» می‌رسد.
این مرحله که نارضایتی عملی شوهر و تنبیه رفتاری زن است، مربوط به زنانی است که جفاکارانه از تمکین جنسی خودداری می‌کنند. مرد در این مرحله برخی از تهدیدات و هشدارهای قدم اوّل را در مرحلة عمل به نمایش می‌گذارد که همان « هجر» و دوری گزینی از همسر است.
ممکن است سؤال شود، مردی که طالب وصال و داعی تماس است، چرا از همسرش دوری گزیند و چگونه می‌تواند در بستر از وی جدا باشد (پشت به او بخوابد و یا بستری جدا برای خویش بیندازد) و این عمل مرد، چه تأثیری در تنبیه زن می‌تواند داشته باشد؟
پاسخ این سؤال با توجه به روانشناسی زن روشن می‌شود. همانگونه که بارها در بحث‌های گذشته تصریح شد، زن طالب قلب و وجود مرد است. او می‌خواهد در درون مرد نفوذ کند و همة قلب و میل وی را در اختیار داشته باشد.
مرد تن و جسم زن را می‌خواهد و زن دل و قلب او را. از این رو، بستر گریزی مرد و روی ترش کردن و پشت به وی خوابیدن، معمولاً زن را بسیار آزار می‌دهد.
وقتی مرد در بستر به وی پشت کند و یا در بستری جدای از زن بخوابد، زن احساس می‌کند که دل و قلب مرد به وی پشت کرده است و مردی که برای ارضای جنسی، بسیار نیازمند اوست، اکنون از او دل‌آزرده شده است و در جادة دل کندن از وی سِیر می‌کند.
این احساس به زن دست می‌دهد که این بستر‌گریزی مرد، اگر ادامه یابد و یا همیشگی گردد و با نفرت و انزجار مرد، کار به مراحلی دشوارتر و تزلزل پیوند زناشویی و حتی سبب قطع آن شود، چه خواهد شد؟
این دلشوره،‌ در زنی که زندگی مسالمت‌آمیز را می‌طلبد و فرض بر آن است که او شوهری وظیفه‌شناس نیز دارد، تا حد زیادی موجب تنبه و بیداری می‌گردد.
اگر نشوز او از سرخستگی روحی و دل‌آزردگی‌های زندگی باشد، باز هم مدتی هجر و دوری مرد از وی، عطش وصال را در زن زیاد می‌کند و شرایط روحی مساعدتری را در زن ایجاد می‌کند؛ چرا که در آغوش شوهر محبوب و وظیفه‌شناس بودن، تا حد زیادی از آلام و رنج‌های او می‌کاهد. به¬ویژه که در ایام هجران، زن می‌فهمد چه تکیه گاه مطمئن روحی و مرهم شفابخشی را از دست داده که قدرتش را نمی‌دانسته. او می‌فهمد با کمک شوهری مهربان، بهتر می‌تواند آلام روحی و افسردگی خویش را تسکین دهد.

آخرین قدم
با اصرار بر «نشوز» و نافرمانی که پس از طی مراحل گذشته همچنان ادامه یابد، نشان از باج خواهی زن و سرکشی و تمرد قلدرمآبانه وی دارد. این جاست که نوبت به ضرب می‌رسد.
ولی این ضرب مشروط بر آن است که:
اولا- ایراد ضرب از سوی شوهر باید به انگیزة اصلاح و پایان دادن به بحران خانوادگی و خالی از هر نوع انتقام‌جویی و تشفی دل و خالی کردن عقده باشد.(14)
ثانیاً- ضربی خفیف و بدون منجر شدن به کبودی و شکستگی و خونی شدن باشد.(15) به اعتقاد برخی از فقها حتی موجب سرخی نیز نشود.(16)
ثالثاً- در تنبیه بدنی، در ابتدا باید به مرحلة خفیف‌تر اکتفا کند و اگر به همان ضرب مختصر، زن از نشوز دست برداشت، مرد نیز از ادامة تنبیه دست می‌کشد و اگر مفید نبود، به تدریج به مراحل بالاتر و شدیدتر منتقل می‌شود ولی باز هم مقید است که به خونی شدن و کبودی و حتی سرخی بدن نیانجامد.(17)
رابعاً- اگر از سر اتفاق و ناخواسته، ضرب سبب جراحت و جنایتی بر زن گردد،‌ مرد ملزم به پرداخت غرامت به وی خواهد بود.(18)
حال اگر پس از تنبیه بدنی، زن از نشوز دست کشید، مرد موظف است، گذشته را فراموش کند و از هر نوع آزار و ستمی به وی دست بردارد: «فان اطعنکم فلا تبغوا علیهن سبیلا».
باید توجه داشته باشیم که ضرب در واقع برای درمان است نه انتقام و در جایی است که گریزی از آن نباشد وگرنه در حالت عادی، چنین رویکردی برای مرد جایز نیست.
رسول خدا(ص) فرمود: «چگونه یکی از شما مردان همسرش را می‌زند، آنگاه دست به گردنش نیز (برای لذت جویی) می‌اندازد».(19)
همچنین در روایت دیگری فرمود: «هر کس همسرش را سیلی بزند، خداوند به مالک دوزخ فرمان می‌دهد که هفتاد سیلی از آتش دوزخ بر وی بنوازد».(20)
اگر ماجرا ادامه یافت و به مرحلة «شقاق» رسید، از سوی مرد و زن داوری برای حل اختلاف تعیین می‌شود؛ آنان با بررسی همه جانبة‌امور و اندرزهای مشفقانه آنان را به زندگی مسالمت‌آمیز و ادامة پیوند زناشویی ترغیب می‌کنند و اگر ادامة زندگی را به مصلحت ندانستند، رأی به جدایی می‌دهند.

اکنون جای دو پرسش متفاوت مطرح است:
1- چرا مرد بتواند زن را بزند و او را تنبیه بدنی کند. اصولاً زدن، منافی با کرامت انسانی زن است.
2- زدن زن با شرایط یاد شده، چه تأثیری در او می‌گذارد. زدنی خفیف و بدون خونی شدن و کبودی و حتی سرخی. آیا این دستور لغو و بی اثر نیست؟ به نظر می‌رسد با توضیحاتی که درگذشته دربارة انگیزه‌های نشوز زن بیان شد، پاسخ این سؤالات داده می‌شود و اگر منصفانه به دستورهای سه‌گانة قرآن در نشوز زن نگاه کنیم، به یقین به کارآیی و متنانت احکام الهی معترف خواهیم شد.
زیرا اگر انگیزه‌های نشوز زن از سر ناز، یا جلب توجه مرد و یا واکنشی در برابر بی‌مسئولیتی مرد باشد و همچنین اگر خستگی‌های روحی و عدم ارضای جنسی انگیزة او باشد، با قدم اوّل (وعظ) و قدم دوم (هجر) این امور مرتفع می‌گردد و زن از نشوز خویش دست می‌کشد. ولی اگر انگیزة او برای سلطة بر مرد، میل به معاشرت با این و آن و تفریحات افراطی و یا امتیاز خواهی مالی و به چنگ آوردن پول برای تجمل گرایی افراطی باشد، تنبیه بدنی زن، و واکنشی شدیدتر از «هجر» تا حد زیادی زن را با وظایف خویش آشنا می‌کند.
مرد در برابر رفتار قلدرمآبانة زن و بهره کشی اقتصادی او و میل به فرمانروایی وی نیازمند به واکنش است. به چه دلیل مرد باید وظایفش را عمل کند و با کار و تلاش، حاصل دسترنج خود را در اختیار زن قرار بدهد، هزینة زندگی و مهر او را بپردازد و آنگاه زن از سر خودخواهی و افزون‌طلبی، بتواند از تمکین جنسی – که در هر ازدواجی، زن به انجام آن متعهد است – سرباز زند و با این حربه بخواهد بر مرد و خانه و زندگی حکمرانی کند.
یقیناً تنبیه بدنی زن که از قوامیت مرد ناشی می‌شود، تا حد زیادی زن را از ادامة سرکشی و ماجراجویی باز می‌دارد.
زن از مرد خصلت‌های مردانه و شجاعت و جسارت را می‌پسندد و زبونی و ترس مرد – هر چند بخشی از خواسته‌های زن را برآورده کند و ممکن است سبب دستیابی زن به موقعیت‌های ممتاز در خانواده شود – زن را از داشتن مردی با شخصیت مردانه، شجاع و پرجرأت محروم می‌کند و این کمبودی است که زن همیشه از آن رنج خواهد برد.
کافی است به اطراف خویش نگاه کنیم و به زندگی آشنایان و خویشان دقیق شویم، تا به روشنی دریابیم که مرد با شخصیت، جسور، شجاع و مدافع حقوق خویشتن – البته در حدّ اعتدال و آنگونه که شرع می‌پسندد- همیشه مایة افتخار زن و سربلندی اوست. زن به چنین مردی دلبسته است و هم آغوشی با او را لذت بخش می‌داند. به عکس، مرد ترسو، زن ذلیل و کم‌جرأت برای زن جاذبه‌ای ندارد. شاید زن بتواند با سلطه و فرمانروایی بر او نیازهای جسمی و هزینه‌های تجمّل‌گرایی و شیک‌پوشی‌هایش را تأمین کند، ولی مطمئن باشید هم‌آغوشی با چنین مردی برای زن، شیرین و پرجاذبه نخواهد بود. وای بسا که زن حتی با داشتن شوهری با این خصلت‌های زنانه، میل به مردان با شخصیت و شجاع پیدا کند و احیاناً ارتباطات نامشروع را در پی داشته باشد.
همانگونه که اگر شوهر خشن، تندخو، نامهربان و بد زبان باشد و الفبای الفت و مهر و عشق را نداند و همیشه بخواهد از سر قهر و غلبه و خشونت و ستم گری با زن رفتار کند، ممکن است زن تشنة محبت، روزی به دام چرب زبانان و مهرورزان دچار گردد.
نکتة‌جالب آن است که زنی که مردی زن ذلیل، ناتوان و ترسو دارد که بی‌چون و چرا گوش به فرمان اوست و در برابر نشوز و نافرمانی‌اش مقاومت نمی‌کند، هرگز حاضر نیست پسرانش در برابر همسران خود این گونه باشند و از پسرانش توقع شجاعت و دلیری دارد.
همچنین اگر این زن، دچار یک بیماری گردد که یقین به مرگ پیدا کند، دلش نمی‌خواهد شوهرش پس از مرگش ازدواج کند و فرزندانش را به دست نامادری بسپارد. (هرچند نیازمند به یک نامادری باشند.) چرا که مطمئن است این مرد، با این ضعف، حاضر است برای جلب رضایت همسرش، فرزندانش را قربانی کند و حق آنان را تضییع سازد.
برعکس، مردی منطقی، شجاع و دارای شخصیتی محکم، جای هیچ نگرانی ندارد. او یقین دارد که شوهرش پس از وی اگر گرفتار زنی برتری جو و امتیاز طلب شود، حاضر به باج دهی نیست و فرزندانش را تحت حمایت خویش نگه می‌دارد و از رسیدگی به حال آنان غافل نمی‌ماند.
این نکته‌های دقیق و ظریف است که ما را بیشتر با حکمت دستورهای قرآنی آشنا می‌کند. خدایی که زن و مرد را آفرید و از احساسات و نیازها و تفاوت‌های آنان آگاه است. برای پایداری زندگی و پیوند زناشویی چنین احکامی را فرمان داد و با واقع‌نگری و بدون افراط و تفریط به زن و مرد- همانگونه که متناسب با ساختار وجودی هر یک از آنان است – نگاه کرد. بار دیگر برخی از نظریات دانشمندان و روانشناسان را مرور کنیم:
«زن از مرد شجاعت و دلیری می‌خواهد و مرد از زن زیبایی و دلبری. زن حمایت مرد را گرانبها‌ترین چیزها برای خود می‌شمارد...».(21)
ویل دورانت می‌نویسد:
«... این خوشی دیرین در لذت بردن از قدرت و مردانگی، گاهی بر احساسات اقتصادی زن غالب می‌شود؛ و چنانکه گاهی ترجیح می‌دهد، با دیوانه‌ای شجاع ازدواج کند. زن به مردی که فرماندهی بلد است، با خوشحالی تسلیم می‌شود. اگر این روزها فرمانبرداری زن کمتر شده است، برای آن است که مردان در قدرت و اخلاق ضعیف‌تر شده‌اند».(22)

پرسش چهارم:
در صورتی که مرد به سرکشی و طغیان روی آورد و نشوز و اعراض از سوی او باشد، چه باید کرد؟ قرآن کریم و فقه اسلامی در این باره چه می‌گویند؟ آیا زن نیز اجازه زدن مرد را برای رفع نشوز او دارد؟
در پاسخ، نخست نظر برخی از فقها را ذکر می‌کنیم و آنگاه به تحلیل این نظر می‌پردازیم.
مرحوم «صاحب جواهر» در این باره می‌گوید:
«نشوز از جانب مرد بدین صورت است که مرد، حقوق واجب زن، از قبیل قسم و نفقه و مانند آن را نپردازد. در این صورت، زن حق مطالبة این حقوق را دارد و مرد را موعظه می‌کند و اگر مرد نصایح مشفقانه زن را پذیرفت که مشکل برطرف می‌شود و اگر به سرکشی خود ادامه داد، زن به حاکم مراجعه می‌کند و از مرد شکایت می‌نماید. آنگاه بر حاکم لازم است که مرد را ملزم به پرداخت حقوق زن نماید. اما خود زن (فقط حق موعظه دارد، ولی) نمی‌تواند از شوهر قهر کند و «هجر» نماید و همچنین حق زدن شوهر را نیز ندارد. این نظریه را بسیاری از فقها تصریح کرده‌اند. و این مسئله را از مسلمات فقه دانسته‌اند.
حتی اگر زن امید آن را داشته باشد که با «هجر» و «ضرب» مرد را به ادای حقش بازگرداند، باز هم، چنین حقی را ندارد. زیرا «هجر» و «ضرب» متوقف بر اذن شرعی است که چنین اذنی در شرع به زن داده نشده است.
حال اگر حاکم، نشوز مرد را فهمید، چه با آگاهی خویش و یا اقرار مرد و یا گواهی شهودی که بر اوضاع زن و مرد مطلعند؛ در این صورت، حاکم مرد را از این کار حرام نهی می‌کند و او را به انجام آنچه که بر او واجب است، فرمان می‌دهد. اگر این امر و نهی مؤثر واقع نشد، آنگونه که خود تشخیص می‌دهد، وی را تعزیز می‌کند و همچنین حاکم حق دارد در صورت امتناع مرد از پرداخت نفقه زن، از مال مرد بردارد و هزینة زندگی زن را بپردازد. حتی اگر پرداخت نفقه، متوقف بر فروش زمینی باشد، می‌تواند آن را بفروشد.
ولی اگر مرد حقوق واجب زن را می‌پردازد و کار حرامی دربارة زن انجام نمی‌دهد، اما مصاحبت و زندگی با زن را ناخوش دارد و می‌خواهد زن را طلاق دهد، در این صورت زن می‌تواند برای جلب رضایت شوهر، از برخی از حقوقش، مثل قسم و نفقه دست بکشد و شوهر نیز می‌تواند آن را بپذیرد. در این مسئله نیز مخالفی را ندیده‌ام؛ بلکه هر دو قسم اجماع (محصل و منقول) بر این حکم وجود دارد. علاوه بر آنکه با اصل و کتاب و سنت نیز هماهنگ است».(23)
مرحوم امام خمینی نیز در «تحریرالوسیله» همین مراتب را دربارة برخورد با نشوز مرد مطرح می‌کنند.(24)
بنابراین، در صورت نشوز مرد، زن حق مطالبة حقوق خویش را دارد و در این مسیر با موعظة مرد، و پند و اندرز وی و گفتگویی صمیمانه، مرد را با انجام وظایفش ترغیب می‌کند و اگر به سرکشی خود ادامه داد، زن با مراجعه به حاکم شرع و دستگاه قضایی، مرد را به وظایفش آشنا می‌کند. حاکم نیز مرد را ملزم به پذیرش حقوق زن و انجام تکالیفش می‌نماید و در این مسیر، می‌تواند تا تعزیز – به هر شکلی که تشخیص داد- پیش رود و حتی می‌تواند برخی از دارایی‌های مرد را برای تأدیة حقوق زن بفروشد.
نشوز مرد، گاه در عدم مراعات حق قسم و هم خوابی با زن است و گاه نپرداختن هزینة زندگی او و یا هر دو با هم است.

نشوز مرد ممکن است به دلایل ذیل باشد:
1- واکنشی در برابر نشوز زن باشد. که در این حالت با آگاهی زن از این واکنش – در صورت میل به ادامة زندگی – دست از نشوز برمی‌دارد و مرد نیز طبیعتاً با خوش‌رویی از آن استقبال خواهد کرد و اگر طرفین به نشوز و نافرمانی و سرکشی ادامه دهند، تحت مقولة «شقاق» قرار می‌گیرد که به صورت مختصر حکم آن بیان شد.
2- گاه می‌تواند «نشوز» مرد ناشی از مشکلات کاری و یا به سبب فقر باشد؛ مرد به خاطر مسافرت‌های شغلی که مدت طولانی بر او می‌گذرد، نمی‌تواند حق قسم را مراعات کند.
به عبارتی: نشوز مرد امری اجباری و ناخواسته باشد، نه از روی عمد و آزار همسر؛ در این صورت مطالبة زن متوقف بر صرفه‌جویی در هزینه‌های زندگی و فراهم کردن بستر لازم جهت حضور مرد در محل زندگی مشترک است و در غیر این صورت، مرد به سبب تهیة هزینه‌های زندگی و امرار معاش مجبور به مسافرت است و زن نیز باید در این مسیر با وی همکاری داشته باشد. به¬ ویژه اگر قبل از ازدواج از شرایط شغلی شوهر خویش آگاه بوده است و همچنین اگر نپرداختن هزینة زندگی منتفی نیست و به هر حال، او بدهکار نفقة زن خویش است. در این صورت، زن می‌تواند با فقر و نداری مرد بسازد، تا گشایشی در زندگی آنان رخ دهد و از برخی حقوق خویش نیز بگذرد – که همین سازگاری، با روح زناشویی و پیمان‌های مشترک زندگی هماهنگ است – و اگر بنا بر ماندن در کنار شوهر را ندارد و همچنان بر دریافت کامل نفقه، اصرار دارد، می‌تواند به دادگاه مراجعه کند و برای جدایی اقدام نماید.(25)
3- اگر نشوز مرد، فقط از سر قلدری و تخلف از وظایف قانونی و شرعی خویش باشد؛ هدفش ستم بر زن و بهره کشی بیشتر از اوست. مرد می‌خواهد با عدم رعایت حق «قسم» و نپرداختن نفقه، زن را تحت فشار قرار دهد، تا مثلاً زن مهر خویش را ببخشد و یا از سرمایة‌خویش برای مرد هزینه کند و یا اموال او را به تملک درآورد. در این صورت، زن حق دارد به حاکم مراجعه کند و حاکم نیز با امر و نهی و در ادامه با تعزیر، مرد را با وظایفش آشنا می‌سازد و حتی می‌تواند اموال مرد را برای تأمین هزینة زندگی زن بفروشد و حق زن را از آن بپردازد.(26)
اما چرا زن نمی‌تواند به «هجر» و «ضرب» روی آورد و خود شخصاً مرد را تأدیب نماید؟
مسئلة «هجر» یعنی قهر کردن از شوهر که طبعاً عدم تمکین را نیز در پی دارد، اگر به خاطر عدم رعایت حق قسم باشد، فقها معتقدند زن مجاز به چنین کاری نیست. زیرا اذن شرعی برای چنین کاری توسط زن وجود ندارد.(27) و زن در این صورت فقط به حاکم شرع مراجعه می‌کند، تا حاکم شرع مرد را مجبور به ادای وظیفه خویش نماید(28).
البته ترک حق قسم توسط شوهر اگر با ترک آمیزش هم همراه باشد، هجر زن کمکی به وی نخواهد کرد و به یاغی¬گری مرد کمک خواهد نمود.
اما اگر هجر زن و عدم تمکین به خاطر آن باشد که مرد مهر او را نمی‌پردازد، در این جا دو صورت دارد: صورت اوّل آن است که پس از عقد و قبل از نخستین تمکین، زن طلب مهر کند و تا مرد مهرش را نپردازد، از تمکین خودداری کند؛ صاحب جواهر می‌گوید: زن چنین حقی را دارد و این مورد اتفاق فقهاست.(29)
صورت دوم آن است که پس از ازدواج و تمکین بخواهد برای دریافت مهر – در ادامة زناشویی – از تمکین خودداری کند. آیا زن چنین حقی را دارد؟ این مسئله مورد اختلاف است و مشهور معتقدند زن چنین حقی را ندارد. البته می‌تواند به حاکم شرع مراجعه کند، تا حقش را استیفا نماید.
دلیلی که «شرایع» و «جواهر» برای این قول مشهور آورده‌اند آن است که: استمتاع مرد از همسرش حقی است که با عقد لازم شده است و فقط صورتی که هنوز آمیزش نشده باشد، به اجماع خارج شده است،‌که آنجا می‌تواند تا عدم دریافت مهر، از تمکین خودداری کند؛ ولی غیر از این مورد، بر اطلاقش باقی است و چون خود زن رضایت به استمتاع داده، اکنون نمی‌تواند امتناع ورزد و دلیلی بر بازگشت آن حق امتناع نداریم.(30)
ولی از شیخ مفید و شیخ طوسی(در مبسوط) نقل شده است که در ادامه نیز، زن حق دارد، در صورت امتناع مرد از پرداخت مهر، از تمکین خودداری کند.
از جمله دلیلی که برای این فتوا ذکر شده است، مسئله عسر و حرج و ضرر و ظلم است.(31) یعنی حکم به وجوب تمکین زن در برابر مردی که مهرش را نمی‌پردازد، ستم و ضرر و زیان به زن است و پذیرش آن مایة عسر و حرج بر زن می‌شود که در اسلام منتفی است.
مرحوم آیت‌الله سید عبدالاعلی سبزواری نیز معتقد است، زن می‌تواند از تمکین امتناع کند، تا مهرش را بگیرد، چرا که ادلة «تقاص» شامل این جا نیز می‌شود. زیرا «تقاص» برای هر صاحب حقی جهت استیفای حقش جایز است و این جا نیز زن می‌تواند به عنوان «تقاص» از تمکین خودداری کند و می‌دانیم که تمکین حکم تکلیفی محض نیست، بلکه نکاح برزخی میان معاوضه و غیر آن است. لذا «تقاص» در این امور جاری است.(32)
ولی اگر عدم تمکین زن، به خاطر آن باشد که مرد نفقة او را نمی‌پردازد؛ غالباً فقها معتقدند زن چنین حقی را ندارد. ولی به هر حال، نفقه دینی برعهده مرد است که زن به حاکم شرع مراجعه می‌کند و هر مقدار که از مرد طلب دارد، حاکم شرع برای وی استیفا می‌کند.(33)
و اگر ممکن بود، خودش نیز می‌تواند به اندازة نفقه‌اش از مال شوهر بردارد.(34‌)

سخن ما
به نظر ما در صورتی که مرد، در عین توانایی،‌از پرداخت مهر و یا دادن نفقه امتناع ورزد، زن حق دارد که از تمکین خودداری کند؛ هر چند می‌تواند به حاکم شرع نیز مراجعه کند و از آن طریق به حقش برسد. ولی اگر به حاکم شرع مراجعه نکرد و یا برای رسیدن به حقش مدت طولانی را باید صبر کند حق امتناع از تمکین را دارد و در این میان تفاوتی میان قبل از آمیزش و پس از آن نیست، به چند دلیل:
اولا: نکاح چیزی شبیه به معاوضه است و مرد زمانی بر زن قوام است و در دایرة زناشویی بر او سرپرستی و مدیریت دارد، که به وظیفة خویش عمل کند و مهر و نفقه زن را که وظیفه اوست،‌بپردازد. به عبارتی: «و بما انفقوا من أموالهم» که مراد از آن مهر و نفقه است، زمانی وظیفة فرمانبرداری را برعهدة زن قرار می‌دهد که مرد به وظیفه‌اش عمل کند؛ ولی وقتی که مرد به این وظیفه عمل نکند، هیچ رهبری و قوامتی بر زن ندارد.
در این مسئله تفاوتی میان مهر و نفقه نیست. زیرا از مسلمات فقه اسلامی است که نفقة زن برعهدة شوهر است. وقتی مرد با توانایی، نفقة زن را نمی‌پردازد، تمکینی را از زن طلبکار نیست.
ثانیا: مسئله «تقاص» است که در کلمات «مهذب الأحکام» بدان اشاره شده است. چرا که وقتی یک طرف معاوضه از پرداخت عوض خودداری کند، طرف دیگر به عنوان «تقاص» می‌تواند مقابله به مثل نماید.
ثالثاً: همانگونه که در استدلال برای کلام شیخ مفید و شیخ در مبسوط ذکر شد، ادلة نفی و عسر و حرج و ضرر و ظلم در این جا حاکم است.
این ستمی است در حق زن که مردی بی‌مبالات و بی‌مسئولیت، نه مهر زن را بپردازد و نه نفقه وی را تأمین کند، ولی حق داشته باشد زن را استثمار جنسی نماید. هر چند وقت از وی کام بگیرد، ولی خرجی او را نپردازد و مهرش را ندهد.
هر چند زن می‌تواند به حاکم شرع مراجعه کند و حقش را بگیرد، ولی تا باز پس گرفتن حقش چه ضرر و زیان‌ها و چه مشکلاتی را باید تحمل کند.
مخصوصاً امروزه با اطالة دادرسی که گاه ماهها و یا حتی چند سال طول می‌کشد، تا زن به حقش برسد، چرا بر زن واجب باشد، خود را در اختیار مرد بی‌مسئولیت قرار دهد و از او بچه دار شود و روزگاری را به دشواری بگذراند، بدان امید که پس از چند سال حقش را بستاند. ان هم اگر مرد در این مدت مفلس شود و یا فراری گردد، زن سالها مورد بهره‌برداری جنسی قرار گرفته، ولی حقی از او احیا نشده است. چرا که فقها معتقدند اگر مرد توان پرداخت نفقه را ندارد، امام میان آنها جدایی می‌اندازد.(35)
فقهایی که می‌گویند زن حق امتناع از تمکین را ندارد؛ لابد عدم تمکین را بر زن حرام می‌دانند و معتقدند خشم خدا نصیب زن می‌شود و به خاطر عدم تمکین، نماز و روزه‌اش قبول نیست و در نتیجه، ناشزه نیز می‌گردد و لابد، مرد وظیفه‌شناس، حتی می‌تواند احکام نشوز را بر زن بار کند و تا زدن وی پیش برود! آیا واقعاً می‌تواند چنین حکمی را درباره زن صادر کرد؟
در نتیجه، ما معتقدیم – لااقل- در زمان ما که تا رسیدن زن به حق خویش زمانی طولانی می‌گذرد، زن حق دارد در صورت امتناع مرد از پرداخت مهر و نفقه – اگر برای وی ممکن باشد- «هجر» کند و نسبت به او تمکین ننماید، تا جوانی و طراوت و سرزندگی خویش را، به پای مرد هوسباز و وظیفه‌نشناس نریزد.
و اما «ضرب» مرد توسط زن، در صورت نشوز مرد؛ گمان نمی‌کنم احدی از محققان و اندیشمندان و به طور مسلم نواندیشان، چنین عملی را توصیه کنند.
آنان که از خشونت مردان سخن می‌گویند و تنبیه بدنی زن را – در صورت نشوز- توسط مرد محکوم می‌کنند، یقیناً با خشونت زنان نیز مخالفند. اما چرا اسلام و قرآن کریم چنین مجوزی را برای زن صادر نکرده است و فقها نیز به عدم جواز آن تصریح دارند، به نظر می‌رسد دلایل آن بسیار روشن باشد. زیرا:
1- معمولاً توانایی جسمی زنان از مردان کمتر است و زنان توان تنبیه بدنی مردان را ندارند. از این رو، چنین اقدامی از سوی زن، یقیناً با واکنش‌های تندی از سوی مرد همراه خواهد بود و زن بدون رسیدن به مقصود خویش، از داشتن روابطی سالم در ادامة زندگی زناشویی محروم خواهد ماند.
2- مرد سرپرست و مدیر خانه است؛ هر مدیری ممکن است دچار اشتباه و یا غرور و خودخواهی شود؛ در چنین مواردی توصیه به زیردستان برای کتک کاری و تنبیه بدنی مدیر، هرگز کاری عاقلانه و خوش فرجامی نخواهد بود.
در روابط خانوادگی که – ویژگی خاصی دارد- و زن و مرد می‌خواهند سالها زیست مشترکی داشته باشند و فرزندانی مفید، صالح و شایسته تحویل اجتماع دهند، کتک خوردن مرد، که مدیر و سرپرست خانواده است،‌پی‌آمدهای سوء‌ تربیتی برای فرزندان دارد و سبب جرأت و بی‌پروایی آنان می‌شود و از تحت کنترل پدر خارج می‌گردند و به بزهکاری و ناهنجاری‌ها دچار خواهند شد.
بنابراین، بهتر است با مدیر متخلف برابر قانون و چهارچوب قانون بر خورد شود و با ارجاع پرونده به دادگاه و الزام وی از سوی قاضی، به غائله خاتمه داد.
با این عمل، هم زن بهتر و آسانتر به حق خویش می‌رسد و هم از عوارض جانبی و پیامدهای سوء اقدام مستقیم خویش در امان می‌ماند.
مرد قانون‌شکن، قلدر و خودخواه نیز با تعزیر قاضی بهتر به وظایف خویش آشنا می‌گردد و می‌داند تکرار وظیفه‌نشناسی کار او را در دادگاه سخت‌تر خواهد کرد و با سوء سابقه‌ای که دارد، جرم او سنگین¬تر و در نتیجه کیفرش شدیدتر خواهد بود.
اگر مرد هدفش از نشوز و اعراض از زن، بی‌علاقگی وی به همسرش و بی‌رغبتی به اوست و در واقع در پی آن است که همسرش را طلاق دهد؛ در این صورت زن می‌تواند از برخی حقوق خویش و یا از همة حقوق خود بگذرد و از شوهرش بخواهد برای طلاق وی اقدام نکند.
صلح و مدارا از سوی زن و گذشت از برخی حقوق خویش جهت فرو نپاشیدن آشیانة زندگی و بودن در کنار فرزندان و مراقبت از آنان، کاری ارزشمند و ستایش برانگیز است.
او می‌تواند از حق «قسم» بگذرد و یا در صورت امکان از مرد نفقه نخواهد، در عوض در کنار او و فرزندانش به سر برد. این کار به خاطر آن است که نمی‌خواهد نام زن «مطلقه» بر او نهاده شود. البته این که آیا مرد بتواند پس از یک عمر بهره‌کشی، همسرش را به راحتی رها کند و بدون در نظر گرفتن حقوقش از او جدا شود، آیا چنین کاری جایز است یا نه؟ در مبحث طلاق آن را پی‌گیری خواهیم کرد. ولی همانگونه که برخی از فقها گفته‌اند: اگر به سبب ترس از کتک کاری، ناسزاگویی مرد و مانند آن، زن مالی را به شوهرش ببخشد و یا از برخی حقوق خویش دست بکشد، تا در عوض مرد از آزار او دست بردارد، تصرف مرد در چنین مالی حرام است.(36)

در پایان بحث ذکر این نکته ضروری است که شالودة زندگی زناشویی باید بر عشق و عاطفه و وفاداری استوار باشد. اخلاق، نقش اساسی در زندگی زناشویی دارد و صرف عمل به قوانین و بدون گذشت و محبت و مدارا، روابط زوجین را به دو شریک تجاری که هر یک از دیگری می‌ترسد و با گرفتن چک و سفته و ضمانت‌های کتبی و مانند آن مراقب یکدیگرند، تبدیل خواهد کرد. از این رو در آیة 128 سوره نساء آن گاه که از نشوز مرد و توصیه زن به گذشت و صلح سخن می‌گوید در پایان می‌فرماید: «و ان تحسنوا و تتقوا فان الله کان بما تعملون خبیرا» و اگر نیکی کنید و پرهیزگاری پیشه سازید، خداوند به آنچه انجام می‌دهید آگاه است (و پاداش شایسته به شما خواهد داد)».
این خطاب بیش از همه، متوجه مردان است که از موقعیت خویش در خانواده سوء‌استفاده نکنند و با احسان و نیکوکاری در حق زنان و پروای الهی در تصمیم‌گیری‌ها، از پاداش الهی بهره‌مند شوند.

پی‌نوشت‌ها:
1. به تفسیر لغت در بحث «مدیریت و سرپرستی زنان با مردان است» مراجعه شود.
2. مفردات راغب، واژة «نشز».
3. المیزان،‌جلد4، صفحة 345.
4. المیزان، جلد4، صفحه 345.
5. جواهر الکلام،‌جلد31، صفحه 202 و تحریرالوسیله،‌جلد2، صفحه 273.
6. مجمع البیان، جلد3، صفحه 205 و تفسیر نمونه،‌جلد4، صفحه 149.
7. تفسیر نمونه، جلد4، صفحه 150.
8. جامع المدارک،‌جلد4، صفحه 433.
9. تحریرالوسیله، جلد2، صفحه 273.
10. تحریرالوسیله،‌جلد2، صفحه 273 و جواهر الکلام،‌جلد31،‌صفحه 207.
11. جامع المدارک، جلد4، صفحه 437.
12. جواهر الکلام، جلد31، صفحه 202.
13.تحریرالوسیله، ج2، ص273.
14. تفسیر نورالثقلین، جلد1، صفحه 478.
15.جواهرالکلام، جلد31، صفحه 200.
16.جامع المدارک، جلد4، صفحه437.
17. جواهر الکلامع جلد31، صفحه 202.
18. تحریرالوسیله، ج2، صفحه 273.
19. همان.
20.همان.
21. المیزان، جلد4، صفحه 350.
22. مستدرک الوسائل، جلد14، صفحه 250، حدیث 16619.
23.جواهرالکلام، جلد31، صفحه 207.
24. تحریرالوسیله، جلد2، صفحه 274.
25. در روایتی از امام صادق(ع) آمده است: «اگر مردی می‌تواند به مقداری که زن بتواند با آن زندگی کند، نفقه‌اش را بپردازد و پوشاک او را تأمین کند( به زندگی خویش ادامه می‌دهند) وگرنه، میان آن دو جدایی می‌اندازند».(وسائل الشیعه، جلد15، صفحه 223، حدیث1).
در روایتی دیگری امام باقر(ع) فرمود: «کسی که همسری دارد، ولی پوشاک و خوراکش را نتواند فراهم سازد بر امام لازم است که میان آنان جدایی بیندازد».(همان، حدیث2).
26. مهذب الأحکام، جلد25، صفحه 225.
27. جواهر الکلام، جلد31، صفحه 207.
28. جواهر الکلام، جلد31، صفحه 207.
29.همان، صفحه 41.
30. همان، صفحه 44.
31. جواهر الکلام، جلد31، صفحه 44.
32. مهذب الأحکام،‌جلد25، صفحه 175-176.
33. همان، صفحه 305.
34. همان، صفحه 307.
35. مهذب الأحکام، جلد25، صفحه 305.
36. آیت الله سید عبدالاعلی سبزواری، مهذب الأحکام، جلد25، صفحه 225.

منبع : کتاب زنان و 3 پرسش اساسی ، نوشته سعید داودی ، ص 417 - 466

صفحه‌ها