منافقان

بررسی مفهوم تخذیل در جنگ و نمونه‌های آن در جنگ‌های صدر اسلام
تخذیل یعنی تضعیف روحیه و ارادۀ مؤمنان برای انجام حق یا جهاد، مانند کاری که عبدالله بن اُبی در جنگ اُحد با جدا کردن سیصد نفر از سپاه مسلمانان انجام داد.

پرسش:

 تخذیل در جنگ چیست؟ نمونه‌هایی از تخذیل در جنگ‌های صدر اسلام را بیان کنید؟

پاسخ:

از اساسی‌ترین عوامل پیروزی در میدان‌های نبرد و شرایط بحرانی اجتماعی، حفظ انگیزه و روحیۀ جمعی است. هر سخن، رفتار یا تصمیمی که موجب سستی ارادۀ مردم و عقب‌نشینی از وظیفۀ حق‌طلبی شود، در منطق دینی و قرآنی مردود شمرده می‌شود. اصطلاح تخذیل در ادبیات اسلامی به همین معنا اشاره دارد و نقش ویران‌کنندۀ آن در جنگ‌ها به‌ویژه در صدر اسلام بارها مورد توجه قرآن کریم و سیرۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله قرار گرفته است.

تعریف

«تخذیل» در لغت از ریشۀ «خَذَلَ» به معنای رهاکردن، یاری‌نکردن، سست‌کردن دلِ دیگران برای انجام جهاد یا هرگونه کار خیری است (1). در اصطلاح نیز عبارت است از هر کار یا سخنی که سبب سستی، دلسردی یا بازداشتن مردم از حرکت در مسیر جهاد یا دفاع از سرزمین‌های اسلامی شود (2).

تخذیل گاه در قالب سخنان ناامید‌کننده رخ می‌دهد و گاه در رفتار عملی مانند سرپیچی از فرماندهی یا ترک میدان نبرد ظاهر می‌شود که نتیجۀ آن سستی، بی‌اعتمادی یا احساس نامیدی و دلسردی در بین نیروهای مؤمن می‌شود. شیخ طوسی در تبیین معنای تخذیل می‌فرماید: «تخذیل بدین‌گونه است که شخصی به دیگران بگوید بهتر است برگردیم، ما قدرت مقاومت در برابر دشمن را نداریم یا بگوید که بعضی از اینها مقاومت و پایداری ندارند؛ بدین طریق روحیه مسلمانان را تضعیف کند و آمادگی آنها را خدشه‌دار سازد. اگر یکی از این‌گونه افراد به جهاد آید و جنگ هم بکند، سهمی (از غنایم جنگی و بیت‌‌المال) ندارد؛ زیرا او از مجاهدان نیست، بلکه از عاصیان به شمار می‌رود» (3).

نمونه‌های تاریخی تخذیل در صدر اسلام

1. جنگ احد

هنگامی که سپاه اسلام به فرمان پیامبر صلی الله علیه وآله برای دفاع از مدینه به احد رفت، عبدالله بن اُبی ـ سرکردۀ منافقان ـ پس از اینکه نظر او مبنی بر اینکه جنگ در داخل شهر صورت بگیرد، پذیرفته نشد، با حدود سیصد نفر از همراهانش راه خود را جدا کرد و بازگشت. او استدلال کرد که چون نظرش در مورد دفاع از مدینه پذیرفته نشده است، رفتن به جنگ بی‌فایده است. این رفتار عملی، تخذیل آشکار بود؛ زیرا ترک او موجب تزلزل روحی در میان مسلمانان شد (4). قرآن در آیۀ 168 «آل‌عمران» به این حادثه اشاره کرده است: «الَّذِینَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ: [منافقان] آنها هستند که به برادران خود گفتند [در‌حالی‌که از حمایت آنها دست کشیده بودند] اگر آنها از ما پیروی می‌کردند کشته نمی‌شدند، بگو [مگر شما می‌توانید مرگ افراد را پیش‌بینی کنید] پس مرگ را از خودتان دور سازید؛ اگر راست می‌گویید».

2. جنگ خندق (احزاب)

در جنگ احزاب وقتی مدینه در محاصرۀ دشمنان قرار گرفته بود، مسلمانان متوجه شدند بنى‌قریظه با آنها پیمان‏شکنى کردند و با مشرکان هم‌پیمان شدند. در این هنگام برخی از مسلمانان احساس شکست کردند؛ اما پیامبر صلی الله علیه وآله به آنها مژدۀ پیروزی و دستیابی به گنج‌هاى خسرو و قیصر را وعده دادند؛ اما منافقان با گفتارهایی ناامیدانه میان مسلمانان ایجاد دلسردی می‌کردند و می‌گفتند: «ما وعدنا الله و رسوله إلا غروراً» (5)؛ یعنی وعدۀ خدا و رسولش چیزی جز فریب نبود (6). این سخنان که به قصد بی‌اعتمادی به وعدۀ الهی گفته می‌شد، مصداق در قالب سخن ناامیدکننده بود.

3. جنگ تبوک

در جنگ تبوک نیز عده‌ای از منافقان با بهانه‌هایی مردم را از شرکت در جهاد باز می‌داشتند. از جمله جد بن قیس گفت: «من بیم دارم گرفتار فتنۀ زنان رومی شوم» (7)؛ این بهانه‌جویی‌ها می‌توانست خطری برای دلسرد‌کردن دیگران از همراهی با پیامبر صلی الله علیه وآله به حساب آید. خداوند در سورۀ «توبه» این رفتار را محکوم کرد و فرمود: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی أَلا فِی الْفِتْنَهِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَهٌ بِالْکافِرِینَ» (8).

4. تقسیم غنایم در جنگ حنین

پس از جنگ حنین وقتی پیامبر صلی الله علیه وآله غنایم بیشتری را به قریش اختصاص داد، بر جمعى از مسلمانان به‌ویژه برخى از انصار بسیار گران آمد. آنان که به مصالح عالى عطایاى پیامبر صلی الله علیه وآله واقف نبودند، تصور مى‌کردند که تعصب خانوادگى، پیامبر صلی الله علیه وآله را واداشته که خمس غنیمت را میان خویشاوندان خود تقسیم کند. حتى مردى رو به پیامبر کرد و گفت: من امروز کارهاى شما را به‌دقت بررسى کردم و دیدم ‌در تقسیم غنایم راه عدالت را پیش نگرفتید. پیامبر صلی الله علیه وآله از سخن گستاخانه این مرد ناراحت شد و آثار خشم در چهره‌اش آشکار گشت و گفت: «واى بر تو، اگر عدالت و انصاف پیش من نباشد، پس پیش کى خواهد بود؟» (9) این قبیل سخنان می‌توانست نوعی ایجاد نارضایتی و شکاف در جبهۀ ایمان به وجود آورد و به نوعی تخذیل اقتصادی یا سیاسی به شمار آید. خداوند در آیۀ ۵۸ سورۀ «توبه» آنان را این‌گونه نکوهش می‌کند: «از تقسیم صدقات ناراضی‌اند؛ اگر چیزی بگیرند، خوشحال‌اند و اگر محروم شوند، خشمگین».

نتیجه:

تخذیل در تاریخ صدر اسلام نه‌تنها یک رفتار فردی، بلکه پدیده‌ای اجتماعی بود که با هدف تضعیف جبهۀ حق و ایجاد تردید در دل مؤمنان شکل می‌گرفت. قرآن کریم و سیرۀ پیامبر صلی الله علیه وآله نشان می‌دهد که مبارزه با تخذیل، همان‌ اندازه اهمیت دارد که مقابله با دشمن آشکار در میدان نبرد. در تاریخ صدر اسلام، همراهی‌نکردن منافقان در جنگ احد، ایجاد حس ناامیدی در جنگ خندق، بهانه‌جویی برای فرار از جنگ‌ها و اعتراض به رفتارهای پیامبر صلی ‌الله علیه وآله را می‌توان از مصادیق تخذیل به شمار آورد.

پی‌نوشت‌ها:

1. محمد بن مکرم ابن‌منظور؛ لسان العرب؛ چ 3، بیروت: دارصادر، 1414 ق، ج ‏11، ص 202.

2. ر.ک: عبدالحی کتانى؛ نظام الحکومة النبویه؛ چ 2، بیروت: دارالأرقم، ج ‏1، ص 293.

3. محمد بن حسن طوسی؛ المبسوط فی فقه الإمامیه؛ تهران: المکتبه المرتضویه لإحیاء الآثار الجعفریه، ۱۳۸۷ ق، ج ۲، ص ۷.

4. محمد بن سعد؛ الطبقات الکبرى؛ چ 2، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1418 ق‏، ج ‏2، ص 30.

5. احزاب: 21.

6. عزالدین ابن‌اثیر؛ الکامل فی التاریخ؛ بیروت: دارصادر، 1385 ق‏، ج ‏2، ص 179.

7. تقی‌الدین مقریزی؛ إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفده و المتاع؛ بیروت: دارالکتب العلمیه، 1420 ق‏، ج ‏14، ص 344.

8. توبه: 49.

9. ابومحمد عبدالملک ابن‌هشام؛ السیرة النبویه؛ بیروت: دارالمعرفه، [بی‌تا]، ج ‏2، ص 496.

با توجه به آيه ننيجه مي گيريم كه ظلمتي كه فرد بعد از خاموش شدن آتشش در آن باقي مانده جاي بدي از نظر خدا بوده و فرد منافق نيز خواسته از آن جاي بد بيرون بيايد...

آيه (هاي) مورد سوال: مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي استَوْقَدَ نَاراً فَلَمَّا أَضاءَت مَا حَوْلَهُ ذَهَب اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في ظلُمَتٍ لا يُبْصِرُونَ‏(17) حكايت آنها چون سرگذشت كسي است كه آتشي بيفروخت تا پيش پايش روشن شود همينكه اطرافش را روشن كرد خدا نورشان بگرفت و در ظلمت‏هائي رهاشان كرد كه ديدن نتوانند ( 17) .
سوال: با توجه به آيه ننيجه مي گيريم كه ظلمتي كه فرد بعد از خاموش شدن آتشش در آن باقي مانده جاي بدي از نظر خدا بوده و فرد منافق نيز خواسته از آن جاي بد بيرون بيايد، اينكار كه قابل تحسين است! فرد مي خواسته كاري را بكند كه پيغمبر در پي آن بوده است، گرفتن جلوي او چه منطقي دارد؟

خداي متعال با توجه به شناخت كاملي كه نسبت به همه موجودات از جمله انسان ها دارد، خوب مي داند كه در دل افراد چه مي گذرد و افراد منافق نيز با دل هاي پر از نفاقشان از علم و آگاهي خداي متعال به دور نيستند.
در تفاسير نوشته شده است:
1. در زندگي انسان بيراهه ‏ها فراوان است، اما خط مستقيم كه به سر منزل مقصود به پيش مي‏رود يكي بيش نيست، ولي خطوط انحرافي بي نهايت است، و از آن گذشته پرده ‏هاي ظلمت و طوفان هاي وحشتناك و حوادث گوناگون در طول اين راه فراوان خواهد بود، چراغ پرفروغي كه از اين حوادث مصون باشد لازم است كه اين پرده‏هاي ظلمت را بشكافد و در برابر طوفان ها مقاومت كند، و آن چيزي جز چراغ عقل و ايمان و خورشيد وحي نيست.
مختصر شعله‏اي كه انسان، موقتا مي‏افروزد چه كاري در اين راه طولاني و پر از طوفان از آن ساخته است؟!" منافقان" با انتخاب راه نفاق چنين مي‏پنداشتند كه مي‏توانند در همه حال موقعيت خويش را حفظ كنند و از هر خطر احتمالي مصون بمانند، از منافعي كه به دو طرف مي‏رسد، استفاده كرده، و هر دسته غالب شوند آنها را از خود بدانند اگر مؤمنان پيروز شوند در صف مؤمنان، و اگر غلبه با كافران باشد با آنها باشند.
آنها خود را افرادي زيرك و باهوش مي‏پنداشته‏ اند و در پرتو روشنايي اين شعله ضعيف و ناپايدار، مي‏خواستند راه زندگي خود را ادامه دهند و به نوايي برسند.
اما قرآن پرده از روي كار آنها برداشت، و دروغ شان را آشكار كرد، چنان كه مي‏خوانيم: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ؛ (1) هنگامي كه منافقان به سراغ تو مي‏آيند مي‏گويند ما گواهي مي‏دهيم كه تو فرستاده خدايي، خدا مي‏داند كه تو رسول او هستي، ولي خدا گواهي مي‏دهد كه منافقان در اظهاراتشان دروغ مي‏ گويند». (2)
اين وضع منافق است و كار آنان به جايي رسيده است كه خداي متعال به كفار هم هشدار مي دهد كه منافقين انسان هاي غير قابل اعتمادي هستند و به وعده هايي كه به شما مي دهند هم عمل نخواهند كرد.
«أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ- لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ؛‏ (3) منافقان به برادران كافر خود از اهل كتاب وعده مي‏دهند كه اگر شما را از مدينه بيرون كنند، ما نيز با شما خارج خواهيم شد و به حرف هيچ كس در باره شما گوش نخواهيم داد، و اگر با شما بجنگند شما را ياري مي‏كنيم، و لكن خداوند گواهي مي‏دهد كه منافقان دروغ مي‏گويند، اگر آنها را بيرون كنند همراه آنها خارج نخواهند شد، و اگر با آنها جنگ نمايند ياري شان نخواهند كرد، و اگر به آنها كمك كنند (درگير و دار جنگ) پا به فرار خواهند گذاشت (و استقامت به خرج نخواهند داد)».
قابل توجه اينكه:
قرآن در اينجا از جمله" استوقد نارا" استفاده كرده است، يعني آنها براي رسيدن به" نور"" نار" استفاده مي‏كنند، آتشي كه هم دود و هم خاكستر و هم سوزش دارد، در حالي كه مؤمنان از نور خالص و چراغ روشن و پر فروغ ايمان بهره مي‏گيرند.
منافقان گرچه تظاهر به نور ايمان دارند، اما باطن شان، نار است، و اگر هم نوري باشد ضعيف است و كوتاه مدت.......
اين تشبيه در حقيقت، يك واقعيت را در زمينه نفاق روشن مي‏ كند، و آن اينكه نفاق و دورويي براي مدت طولاني نمي‏تواند مؤثر واقع شود ممكن است منافقان براي مدت كوتاهي از مزاياي اسلام و مصونيت هاي مؤمنان برخوردار شوند و از رفاقت پنهاني با كفار نيز بهره گيرند، ولي اين امر هم چون شعله ضعيف و كم ‏دوامي كه در يك بيابان تاريك و ظلماني در معرض وزش طوفان ها است ديري نمي‏پايد، و سرانجام چهره واقعي آنها آشكار مي‏گردد، و به جاي كسب موفقيت و محبوبيت، منفور و مطرود خواهند شد و همانند كسي كه در بيابان راه را گم كرده و چراغ را از دست داده سرگردان مي‏مانند. (4)                     
2. منافق براي رسيدن به نور، از نار (آتش) استفاده مي‏كند كه خاكستر و دود و سوزش نيز دارد. نور اسلام عالم‏گير است، ولي نوري كه منافقان در سايه‏ي آن تظاهر به اسلام مي‏كنند، در شعاعي كمتر و روشنايي آن ناپايدار است. اسلام نور و كفر تاريكي است. كسي كه از يك نور بهره‏مند نشود، در ظلمات متعدّد باقي مي‏ماند. (5)
3. منافق مثل كسي مي ماند كه در ظلمتي كور قرار گرفته، به طوري كه خير را از شر، و راه را از چاه و نافع را از مضرّ، تشخيص نمي دهد، و براي بر طرف شدن آن ظلمت، دست به اسباب روشني مي‏زند، يا آتشي روشن كند، كه با آن اطراف خود را به بيند، يا وسيله‏اي ديگر و چون آتش روشن مي كند و پيرامونش روشن مي شود خدا به وسيله‏اي از وسائل كه دارد يا باد، يا باران، يا امثال آن، آتشش را خاموش كند، و دو باره به همان ظلمت گرفتار شود، و بلكه اين بار ميان دو ظلمت قرار گيرد، يكي ظلمت تاريكي، و يكي هم ظلمت حيرت، و بي اثر شدن اسباب. (6)
در هر حال،مقصود از بيان اين آيات اين است كه اظهار ايمان در پرتو نفاق به اين مي ماند كه شخصي در دل تاريك شب و در بياباني آتشي مي افروزد تا راه خود را بيابد و دستاويزي براي ديگران داشته باشد، ولي نمي داند كه اين آتش نفاق با وزش تند بادي خاموش مي شود.
پس اظهار ايمان منافقانه دردي را از تو (منافق) دوا نمي كند و چون آتشي مي ماند در دل تاريك شب و در بيابان كه بخواهي با آن راه بنمايي كه آن آتش اندك را خداي متعال به وزش بادي، خاموش مي كند و اين يك تمثيل زيبا مي باشد از اين كه در دل منافق چه مي گذرد.
جالب توجه اين كه با توجه به ادامه آيه شريفه كه مي فرمايد"صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ " آنها كر، گنگ و كورند، بنا بر اين از راه خطا باز نمي‏گردند! اين موضوع ثابت مي شود كه آنان در مسير هدايت نيستند و براي عوام فريبي و يا نجات از مهلكه هاي پيش رو، دست به هر كاري مي زنند.
نتيجه:
1. منافق راه خطا را خود برگزيده و بر پيمودن آن اصرار مي كند.
2. به جاي آن كه در مسير نور حركت كند، در مسير جهل و ناداني سير مي كند.
3. به جاي استفاده از نور، نار و آتش به دست مي گيرد،
4. منافق با اين كار خود قصد عوام فريبي دارد نه هدايت خود و يا ديگران
5. فرد منافق با اين كار خود نخواسته از ظلمت بيرون بيايد و نفاقش موجب شده كه بيشتر در ظلمت فرو رود،
6. پس لازم است براي دور كردن ديگران از مكر منافق، آتشي كه براي روشني خود بر گزيده به ارداه الهي خاموش شود تا طعم گمراهي كه خود عامل آن بوده را بهتر بچشد.

پي نوشت ها:
1. سوره منافقون آيه 1 و 2.
2. مكارم شيرازي ناصر، تفسير نمونه،تهران، انتشارات دار الكتب الاسلاميه،سال 1374 هجري شمسي، چاپ اول، ج‏1، ص 109
3. سوره حشر آيه 11و12.
4. تفسير نمونه پيشين، ج‏1، ص 111.
5. قرائتي محسن، تفسير نور، تهران، انتشارات مركز فرهنگي درس هايي از قرآن، سال 1383 هجري شمسي، چاپ يازدهم، ج‏1، ص 63.
6. طباطبايي محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه موسوي همداني محمد باقر، قم، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم،سال 1374 هجري شمسي، چاپ پنجم، ج‏1، ص 88.

 

 

مطلب ارسالی شما بعد تایید مدیریت در سایت نمایش داده خواهد شد.