پرسش:
وقتی قرآن را مطالعه میکنیم، میبینیم که به موجودات و مظاهر خلقت در جغرافیای مکه و شبهجزیره (حیوانات، درختان و ...) اشاره کرده، ولی از موجوداتی که در جغرافیای دیگر مناطق جهان وجود داشته (برف، دایناسورها و ...،) سخنی به میان نیاورده است، آیا این رویه، متأثر از فرهنگ زمانه نیست؟ آیا بااینوجود میتوان گفت: قرآن جامعیت دارد و برای همه مردم در همه اعصار نازل شده است؟
قرآن در شبهجزیره نازل شده و این طبیعی است که رنگوبوی آنجا را به خود بگیرد و مثلاً از مردم بخواهد با نگاه کردن به شتر به وجود خالقی دانا و توانا پی ببرند، یا وقتی میخواهد از میوههای بهشتی یاد کند، میوههایی را نام ببرد که مردم آن مکان و زمان با آنها آشنا هستند و... . حال اگر دین اسلام فقط مختص مردم همان زمان و مکان بود، مشکلی نبود؛ اما سؤال این است که چنین امری چگونه با جاودانگی قرآن و جهانی بودن آن سازگار است؟
قرآن و ارتباط آن با فرهنگ و زبان مخاطبان اولیه
خداوند برای هدایت بشر پیامبرانی را بهسوی آنان فرستاد. هر پیامبری هم باید کار خودش را از میان قوم و قبیلهای آغاز میکرد. آن پیامبر حتی اگر دینش جهانی بود و اختصاصی به افراد آن قوم نداشت، باز چارهای نبود مگر اینکه در گام نخست افراد آن قوم را با خودش همراه کند و کمکم محدوده تبلیغیاش را به اطراف آن قوم و سپس جاهای دورتر گسترش دهد. همراه ساختن آن قوم نیز ممکن نبود مگر اینکه پیامبر به سراغ دردهای اعتقادی و اخلاقی آنان رفته و تا با مجاهدت و گذشت زمان آنها را اصلاح کند؛ پس آموزههای آن پیامبر ناگزیر رنگوبوی باورها و رفتارهای آن قوم را به خود میگرفت. اگر آموزههای پیامبر با زندگی مردمی که تبلیغ خود را از میان آنان شروع کرده، هماهنگ نباشد و مردم نتوانند با آنها ارتباط بگیرند، پیامبر در همان گام نخست شکست میخورد و مشخص است دیگر نوبت به سایر اقوام و مردم سایر مناطق جهان نمیرسید؛ مثلاً پیامبری که دینش جهانی است و میخواهد با ظلم به زنان مقابله کند، وقتی در عربستان مبعوث میشود چارهای ندارد، مگر اینکه این هدف خود را با مقابله با اموری همچون ایلاء، (1) ظهار، (2) محرومیت از ارث (3) و... شروع کند.
چنانکه کتاب الهی هم باز به همین شکل است. چه در گذشته و چه در زمان حال، زبانی که همه مردم دنیا آن را بفهمند، وجود نداشته و همچنان نیز ندارد؛ پس نمیتوان گفت: چرا کتاب الهی به زبانی نازل نشد که همه مردم آن را بفهمند و این یعنی باید به زبانی نازل میشد و آن زبان نیز باز همان زبان قومی بود که پیامبر تبلیغ خود را در میان آن قوم شروع کرده بود؛ (4) چراکه اگر به زبان آنان نبود، افراد آن قوم با آن ارتباط نمیگرفتند (5) و درنتیجه، از آن کتاب استقبال نمیشد و با گذشت زمان فراموش میشد و از بین میرفت. زبان هر قومی تا حد قابلتوجهی منعکسکننده فرهنگ آن قوم است و درنتیجه، کتابی که به زبان آن قوم است، ناگزیر منعکسکننده فرهنگ آن قوم نیز خواهد بود.
مثلاً یکی از وظایف پیامبران، دعوت مردم به خداوند و پرستش بود؛ حال آنان در گام نخست باید وجود خدا را برای مردم ثابت میکردند و یکی از راههای اثبات وجود خدا ارجاع مردم به طبیعت بود تا از این طریق پی به خالق طبیعت ببرند و بعد او را عبادت کنند. مشخص است پیامبر خدا که در عربستان مبعوث شده، در مقام توصیف طبیعت باید به چیزهایی اشاره میکرد که عربها با آنها آشنا بودند و اگر به طبیعت سایر نقاط جهان اشاره میکرد، آنان نهتنها متوجه منظور ایشان نمیشدند، بلکه ممکن بود ایشان را بهدلیل بیان چیزهایی که به باور آنان چشمی ندیده و گوشی نشنیده، به جنون متهم کنند!
اما نکته مهم این است که تأثیر ناگزیر زبان و فرهنگ قوم پیامبر در آموزههای او تنها در حد انعکاس و سایهانداختن است؛ نه تأثیرپذیری از آنها و به خدمت آنها درآمدن. برای نمونه، یکی از آموزههای جهانی هر پیامبری گسترش عدالت و حمایت از مظلوم در برابر ظالم است. (6) پیامبر در گام نخست باید به سراغ مصادیق ظلم رایج در میان قوم خودش میرفت و با آنها مبارزه میکرد. ممکن است آن مصداق ظلم در سایر زمانها و مکانها عیناً وجود نداشته باشد، اما اولاً موارد مشابه آن وجود دارد و ثانیاً برفرض موارد مشابه آن هم وجود نداشته باشد، مهم این است که پیروان آن دین متوجه میشوند ظلم در قالب هر مصداقی بد است و باید با آن مبارزه کرد. برای نمونه، یکی از مصادیق ظلم در زمان نزول قرآن، زندهبهگور کردن دختران بود. (7) پیامبر و قرآن با این پدیده شوم مبارزه و آن را منقرض کردند و امروزه دیگر شاهد چنین واقعهای در هیچکجای جهان نیستیم؛ اما این به معنای این نیست که دیگر آموزههای پیامبر و قرآن در این زمینه کارساز و مفید نیست و فقط برای همان زمان و مکان مناسب بوده؛ چراکه هرچند امروزه زندهبهگور کردن دختران دیگر وجود ندارد، اما مصداق دیگری که شبیه به آن است، یعنی سقطجنین به خاطر جنسیت آن یا از ترس فقر و نداری، همچنان رواج دارد و آن آموزهها ناظر به این مصداق نیز هستند.
برف در قرآن
مطابق برخی از احادیث نبوی مردم در آن زمان با برف آشنا بودند؛ بنابراین، نمیتوان گفت: چون مردم آن زمان و مکان با برف آشنا نبودند، قرآن از آن اسمی نبرده است. (8)
قرآن هرچند اسمی از برف نبرده، اما به گونههای مختلفی به آن اشاره کرده است. توضیح آنکه آب به شکلهای مختلفی از آسمان نازل میشود: مه، نم، باران، برف و تگرگ. برف همان آب است که به شکل جامد از آسمان نازل میشود و منبع بسیار مهمی برای تأمین آب آشامیدنی بهشمار میرود. قرآن بارها به ریزش آب از آسمان اشاره کرده که طبیعتاً شامل برف هم میشود:
«هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ؛ (9)
اوست که از آسمان، آبی برای شما نازل کرد که بخشی از آن نوشیدنی است و از بخشی از آن درخت و گیاه میروید که [دامهایتان] را در آن میچرانید.»
علت اینکه میگوییم: منظور خداوند از نزول آب از آسمان لزوماً باران نیست و شامل برف هم میشود، این است که قرآن برای تعبیر از «باران» از واژگان خاصی همچون «غیث»، «وابل» و «مطر» (10) استفاده میکند:
«وَ هُوَ اَلَّذِی یُنَزِّلُ اَلْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ اَلْوَلِیُّ اَلْحَمِیدُ؛ (11)
و اوست که باران را پسازاینکه [مردم از آمدنش] نومید شدند، نازل میکند و رحمتش را میگستراند و او سرپرست و یار [واقعی] و ستوده است.»
«وَ مَثَلُ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ أَصٰابَهٰا وٰابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهٰا ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْهٰا وٰابِلٌ فَطَلٌّ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ؛ (12)
و مثل کسانی که اموالشان را برای طلب خشنودی خدا و استوار کردن نفوسشان انفاق میکنند، مانند بوستانی است در جایی بلند که بارانی تند به آن برسد، درنتیجه میوهاش را دوچندان بدهد و اگر باران تندی به آن نرسد باران ملایمی میرسد و خدا به آنچه انجام میدهید، بیناست.»
افزون بر این، بَرف یکی از ریزشهای آسمانی است و قرآن بارها بهصورت عام و در قالب برکت یا رزق آسمانی از آن یاد کرده است:
«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ ...؛ (13)
و اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و پرهیزکاری پیشه میکردند، یقیناً [درهایِ] برکاتی از آسمان و زمین را بر آنان میگشودیم ... .»
«قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ ...؛ (14)
بگو: کیست که شما را از آسمان و زمین روزی میدهد؟ ... .»
«هُوَ اَلَّذِی یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ وَ یُنَزِّلُ لَکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ رِزْقاً ...؛ (15)
اوست که نشانههای خود را به شما نشان میدهد و از آسمان برای شما روزی نازل میکند ... .»
برخی نیز احتمال دادهاند واژه «بَرَد» در آیه 43 سوره نور، افزون بر تگرگ شامل برف هم بشود؛ (16) چراکه این واژه یعنی آب منجمد (17) و برف هم نوعی آب منجمد است.
چرایی عدم اشاره به دایناسورها در قرآن
اولاً دایناسورها حدود ۲۴۵ تا ۶۶ میلیون سال پیش بر روی زمین زندگی میکردند و سپس منقرض شدند. در زمان نزول قرآن و حتی تقریباً تا ده قرن بعدازآن مردم در هیچکجای جهان شناختی از آنها نداشتند. سابقه کشف بقایای دایناسورها و شناخت انسان از آنها تنها به چند قرن پیش بازمیگردد. در آن زمان نیز مردم گمان میکردند که استخوانهای یافتشده بقایای جسد اژدها یا غول است؛ ثانیاً قرآن برای هدایت مردم نازل شده و اشاره به دایناسورها درزمانی که مردم هیچ شناختی از آنها نداشتند چه کمکی به هدایت مردم میکرد؟ اگر قرآن از شتر یاد کرده (18) به این دلیل بوده که در جلوی چشم است و میشود از طریق تفکر در آن به وجود خالق آن پی برد؛ ثالثاً اگر قرآن به دایناسورها اشاره میکرد، آیا در این صورت مردم باور کرده یا پیامبر را متهم به دیوانگی میکردند؟ آیا مردم از حضرت نمیخواستند که این ادعایی که قرآن مطرح کرده را ثابت کند و مثلاً دایناسورها را به آنان نشان بدهد؟ آیا پیامبر راهی برای اثبات این موضوع به مردم زمانهاش داشت و میتوانست این موضوع را به آنان ثابت کند؟ آیا همه توان پیامبر خرج این موضوع نمیشد که به مردم زمانه خودش ثابت کند در گذشته موجوداتی غولپیکر وجود داشتهاند؟ آیا در این صورت اصلاً برای پیامبر فرصتی برای بیان مباحث هدایتی باقی میماند؟ بنابراین، بهترین کار همانی است که قرآن انجام داده و بهجای طرح مباحثی که او را از هدف اصلیاش بازمیداشتند، به سراغ اهداف اصلیاش رفته است. (19)
نتیجه:
1. قرآن کتاب زیستشناسی یا جغرافیا نیست که بخواهد فهرست همه موجودات عالم را بدهد. هدف قرآن از اشاره به موجودات و مظاهر خلقت، برانگیختن تفکر، ایجاد تذکر و ساختن پل از محسوس به معقول است و این اهداف تنها با اشاره به موجودات و مظاهری محقق میشوند که جلوی چشم باشند؛
2. اگر قرآن برای عرب قرن هفتم از «حیوانات منقرضشده» مثال میزد نه قابل فهم بود و نه تأثیر تربیتی داشت، بلکه فقط پیام خود را مبهم و بیاثر میکرد؛ پس سکوت قرآن درباره برخی مصادیق، نشانه محدودیت نیست؛ نشانه ارتباطی هوشمندانه است؛
3. «متأثر بودن» با «متناسب سخن گفتن» فرق دارد. متأثر بودن یعنی محتوا برگرفته از فرهنگ است، اما متناسب سخن گفتن یعنی زبان و مثالها متناسب با فرهنگ مخاطب و فهم او انتخاب شده است. قرآن ارزشها و اهداف فراتاریخی را در قالب زبان و مثالهای مخاطبان اولیه خود مطرح کرده است. هرچند قرآن با زبان و مثالهای قابلفهم زمان نزول سخن گفته، اما این به معنای اسیر فرهنگ زمانه بودن نیست. مثلاً وقتی میگوید: «أَفَلَا یَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَت» موضوع اصلی شتر نیست، بلکه تفکر در خلقت و پی بردن به خالق از این طریق است و باید دید بشر در هر زمان و مکانی از طریق چه مصادیقی از خلقت، بهتر و بیشتر متوجه خالق آنها میشود؛
4. اگر منظور از جامعیت، ذکر همه جزئیات عالم باشد، قرآن بدینمعنا جامع نیست، اما اگر مقصود ما از جامعیت، ارائه چارچوبهای کلی و اصلی هدایت باشد، بله قرآن جامع است؛ چراکه نسبت انسان با خدا، طبیعت، خود و دیگران را تبیین کرده و معیار حق و باطل را مشخص میکند.
برای مطالعه بیشتر:
ایازی، سید محمدعلی، «نقد و بررسی نظریه قرآن و تأثر و وابستگی به فرهنگ زمانه»، نامه مفید، پاییز 1376 ش، ش 11، صص 4-20.
پینوشتها:
1. سوره بقره، آیه 226.
2. سوره مجادله، آیه 2.
3. سوره نساء، آیه 7.
4. سوره ابراهیم، آیه 4.
5. سوره فصلت، آیه 44.
6. سوره یونس، آیه 47.
7. سوره تکویر، آیههای 8 و 9؛ سوره اسراء، آیه 31.
8. نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، قاهره، دار الحدیث، چاپ اول، 1412 ق، ج 1، ص 217 و 419؛ ج 2، ص 663؛ ج 4، ص 2078؛ نیشابوری، محمد، المستدرک، بیروت، دار التاصیل، چاپ اول، 1435 ق، ج 8، ص 231.
9. سوره نحل، آیه 10.
10. سوره نساء، آیه 102؛ سوره احقاف، آیه 24.
11. سوره شوری، آیه 28.
12. سوره بقره، آیه 265.
13. سوره اعراف، آیه 96.
14. سوره یونس، آیه 31.
15. سوره غافر، آیه 13.
16. صادقی، احمدعلی و...، «اعجاز علمى قرآن در پدیده ابر»، دو فصلنامه قرآن و علم، سال هفتم، ش 13، پاییز و زمستان 1392 ش، صص 145-165.
17. مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1368 ش، ج1، ص 247: «فالبروده فی الماء أن یبرد الى أن یصل حدّ الانجماد فیقال له البَرَدُ.»
18. سوره غاشیه، آیه 17.
19. برای آگاهی بیشتر درباره این موضوع و آرای مختلفی که در این زمینه وجود دارد ر.ک: ایازی، سید محمدعلی، قرآن و فرهنگ زمانه، قم، انتشارات کتاب مبین، چاپ دوم، 1380 ش.







