حضرت محمد(ص)

آیا میتوان گفت عبدالمطلب مشرك بوده است؟
در منابع تاريخي نام ابولَهَب‌بن عبدالمطّلب، عبدالعُزّي بن عبدالمطّلب بن هاشم، مكني به ابا عتبه آمده است. اما اين مطلب نمي تواند دليل بر مشرك بودن پدر وي يعني...

با توجه به اينكه يكي از فرزندان عبدالمطلب عبدالعزي نام داشت، آیا میتوان گفت عبدالمطلب مشرك بوده است؟

  در منابع تاريخي نام ابولَهَببن عبدالمطّلب، عبدالعُزّي بن عبدالمطّلب بن هاشم، مكني به ابا عتبه آمده است. اما اين مطلب نمي تواند دليل بر مشرك بودن پدر وي يعني عبدالمطلب باشد، زيرا درهيچ يك از منابع تاريخي تصريح نشده است كه عبدالمطلب پسرش را عبدالعزي ناميده باشد و بنابر قول دهخدا اين كنيه را مسلمانان به او داده اند.(1) براي تبيين اين مطلب توضيح مختصري درباره فرهنگ نامگذاري بيان ميكنيم:

مسئله نامگذاري:

1. مسئله نامگذاري در گذشته و بلكه هم اكنون نيز غالبا به دست مادران و يا مادر بزرگان و يا بزرگ قبيله و يا ديگران انجام مي شده و در بسياري از موارد پدران چندان دخالتي نداشته اند، و يا زياد ديده شده كه پدر و مادر براي فرزند نامي انتخاب كرده اند، اما وي به نام ديگري شهرت يافته است.(2)

2. گاهي عوامل بيروني موجب مشهور شدن نامي براي شخصي مي شود.

مانند آنكه كسي در اثر مداومت بر كار، صنعت و يا رفتاري جامعه نامي بر او مي گذارند نفتي، زغالي، خفاش شب و غيره... مثلا در اينكه چرا ابولهب خوانده شده، بر پايه روايتي، خداوند او را به اين كنيه خوانده؛ چون عاقبت او با آتش است. گويا در ميان مردم زمان خويش، بيشتر به كنيه "اباعتبه" خطاب ميشده است.(3)

در مورد نام عبدالعزي براي وي نيز اين احتمال مي رود كه به جهت خدمت گذاري وي به بت عزي اين نام را مردم بر او نهاده باشند. در بعضي از منابع آمده است: وقتي "افلح بننضر شيباني"، متولّي عزّي(بتي در جاهليت)، در بستر مرگ درباره آينده آن ابراز نگراني كرد، ابولهب به او دلداري داد و متعهد شد كه آن را رها نكند. بدين طريق، مدتي سدانت عزّي را برعهده گرفت. در اين هنگام به هركس ميرسيد، ميگفت: اگر عزّي پيروز شود، من با خدمتي كه به او كردهام در امانم و اگر محمّد بر آن پيروز شود كه نميشود، برادر زادهام است!.(4)

پي نوشت ها:

1. دهخدا، لغت نامه دهخدا، واژه ابولهب، ج 2، ص 789، بي جا، بي تا.

2. بن كثير، البداية و النهاية، بيروت، دار الفكر، 1407- 1986، ج2، ص254؛ طبري، تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم، بيروت: دار التراث، چاپ دوم، 1387/1967، ج2، ص248. تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري(م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران: اساطير، چ پنجم، 1375ش، ج3، ص807.

3. بلاذري، انساب الأشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلي، بيروت: ج‏1، ص230، (چاپ‏ زكار، ج‏1، ص 265)

4. واقدي، المغازي، تحقيق مارسدن جونس، بيروت: مؤسسة الأعلمي، چاپ دوم، 1409/1989 ج‏3، ص874.

علت وقوع جنگ موته
در اوايل سال هشتم هجري كه امنيت نسبي در بيشتر نقاط سرزمين حجاز حاكم شده بود، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به فكر تبليغ اسلام در نواحي مرزي شام افتاد و ...

علت وقوع جنگ موته چه بود؟

در اوايل سال هشتم هجري كه امنيت نسبي در بيشتر نقاط سرزمين حجاز حاكم شده بود، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به فكر تبليغ اسلام در نواحي مرزي شام افتاد و بر همين اساس، حارث عمير ازدي را با نامهاي به سوي فرمانرواي شام فرستاد ولي شرحبيل كه فرماندار سرزمينهاي مرزي بود، حارث را در دهكده موته دستگير و شهيد كرد؛ همزمان با اين حادثه، گروه 15 نفرهاي كه از سوي پيامبر براي تبليغ به سرزمين ذات الطلوع رفته بودند نيز مورد تهاجم قرار گرفتند و جز يك نفر كه مجروح شد و به مدينه برگشت، همگي آنها به شهادت رسيدند.

به دنبال اين حوادث، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمان جهاد صادر كرد و سه هزار نيروي مسلح جهت شركت در جنگ، اعلام آمادگي كردند.

سه هزار مرد جنگي آماده حركت به موته شدند و پيغمبر اسلام پرچم جنگ را بسته و سركردگي آنها را چنان كه در روايات شيعه آمده است به جعفر بن ابي طالب واگذار كرد و فرمود اگر براي جعفر اتفاقي افتاد، زيد بن حارثه امير لشكر باشد و اگر او هم كشته شد عبدالله بن رواحه و طبق روايات اهل سنت فرماندهي لشكر را به «زيد بن حارثه» واگذار كرد و فرمود: اگر زيد كشته شد فرماندهي لشكر با جعفر بن ابي طالب باشد و اگر او نيز كشته شد عبدالله بن رواحه فرمانده سپاه باشد!

در برخي از تواريخ آمده كه به دنبال آن فرمود: اگر او نيز كشته شد مسلمانان با نظر خويش فرماندهي از ميان خود انتخاب كنند.

مردي از يهود به نام نعمان كه اين ماجرا را شنيد گفت: اي ابالقاسم اگر تو براستي پيغمبر خدا باشي اينان را كه نام بردي همگي كشته خواهند شد، زيرا انبياء بني اسرائيل هرگاه لشكري را به جايي مي فرستادند و اين گونه فرمانده جنگ تعيين مي كردند اگر صد نفر را نيز به دنبال يكديگر نام مي بردند همگي در آن جنگ كشته مي شدند و به دنبال آن پيش زيد بن حارثه رفت و بدو گفت: با پيغمبر و خاندانت وداع كن كه اگر او براستي پيغمبر باشد تو ديگر زنده بر نخواهي گشت و زيد بن حارثه گفت: به راستي گواهي مي دهم كه او پيغمبر صادق و فرستاده خداست.

خطبه پيامبر در هنگام حركت سپاه

چون خواستند از مدينه حركت كنند پيغمبر براي آن ها خطبه اي ايراد فرمود كه بااختلاف نقل شده و ما متن يكي از آن ها را در اين جا انتخاب مي كنيم: «اغزوا بسم الله فقاتلوا عدو الله و عدوكم بالشام ستجدون فيها رجالا في الصوامع معتزلين الناس فلا تعرضوا لهم، و ستجدون آخرين للشيطان في رؤسهم مفاحص فاقلعوها بالسيوف، لا تقتلن امرأة و لا صغيرا ضرعا و لا كبيرا فانيا و لا تقطعن نخلا و لا شجرا و لا تهدمن بناءا».

به نام خدا به جنگ برويد و با دشمنان خدا و دشمنان اسلام كار زار كنيد، و البته مرداني را در ديرها خواهيد يافت كه از مردم كناره گرفته(و به عبادت مشغول) اند مبادا متعرض آن ها شويد، ولي مردان ديگري را خواهيد يافت كه شيطان در مشاعر و دماغ آنان جاي گرفته آن سرها را با شمشير بركنيد! مبادا زني يا كودك شيرخواري را به قتل رسانيد و نه پير فرتوتي را بكشيد، و نه نخل خرما يا درختي را قطع كنيد، و مبادا خانه اي را ويران سازيد!

و در حديث است كه چون مردم خواستند با عبدالله بن رواحه ـ يكي از سركردگان لشكر ـ خداحافظي كنند او را ديدند كه گريه مي كند و چون سبب گريه اش را پرسيدند گفت: به خدا من علاقه اي به دنيا ندارم و گريه من براي آن است كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه اين آيه را درباره دوزخ مي خواند كه خداي تعالي فرمود: «و ان منكم الا واردها كان علي ربك حتما مقضيا»[مريم 71): هيچ يك از شما نيست جز آن كه وارد دوزخ مي شود و اين حكم پروردگار تو است! و با اين ترتيب من نمي دانم پس از ورود به دوزخ چگونه از آن بيرون خواهم آمد.

حركت لشكريان به سوي شام و برخورد با روميان

باري لشكر مجهز اسلام به سوي شام حركت كرد و سربازان اسلام با شور و ايمان عجيبي بيابان خشك و سوزان عربستان را به سوي سرزمين حاصل خيز و خوش آب و هواي شام پشت سر مي گذارد و در اين سفر مسيري طولاني تر از تمام سفرهاي جنگي را بايد طي كنند و بيش از صد و پنجاه فرسخ راه بروند و خالد بن وليد نيز كه تازه مسلمان شده بود در اين سفر به طور داوطلب همراه لشكر اسلام برفت.

مسلمانان تا «معان» ـ كه اكنون در جنوب كشور اردن قرار دارد ـ پيش رفتند و در آن جا توقف كردند، در آن هنگام خبر به آن ها رسيد كه هرقل، امپراتور روم، با صد هزار سپاه براي جنگ با مسلمانان به سرزمين «مآب» آمده و صد هزار سپاه ديگر نيز از اعراب «لخم»، «جذام»، «قين» و «بهراء» كه در آن حدود سكونت داشتند به كمك وي آمده و جمعا با دويست هزار لشكر آماده جنگ با مسلمانان شده اند.

اين خبر كه به مسلمانان رسيد به مشورت پرداختند كه چه بكنند؟ آيا بازگردند يا به پيغمبر اسلام جريان را بنويسند و از آن حضرت كسب تكليف كنند و يا با همان سپاه اندك با لشكر روم بجنگند؟

در اين جا نيز نيروي ايمان و شوق شهادت كار خود را كرد و عبدالله بن رواحه كه هم مردي شجاع و دلاور بود و هم شاعري فصيح و زبان آور بود به پا خاسته و سپاه اسلام را مخاطب قرار داده گفت:

اي مردم به خدا سوگند اين كه اكنون آن را خوش نداريد، همان است كه به شوق آن بيرون آمده ايد و اين همان شهادتي است كه طالب آن هستيد! ما كه با دشمن به عدد زياد و كثرت سپاه نمي جنگيم، ما با نيروي اين آييني جنگ مي كنيم كه خدا ما را بدان گرامي داشته، برخيزيد و به راه افتيد كه يكي از دو سرانجام نيك در جلوي ماست: يا فتح و پيروزي، يا شهادت. . . !

اين سخنان پرشور كه از دلي سرشار از ايمان بر مي خاست در دل ديگران نيز اثر كرد و همگي گفتند: به خدا عبدالله راست مي گويد و به دنبال آن همگي برخاسته و به راه افتادند و در «بلقاء» به سپاه روم برخوردند و راه خود را به جانب قريه «مؤته» كه در آن نزديك بود و از نظر موضع گيري جنگي مناسب تر بود كج كردند.

رويارويي سپاه اسلام با روميان

همان گونه كه گفته شد: بنا بر نقل محدثين شيعه نخست جعفر بن ابي طالب پرچم جنگ را به دست گرفته و به عنوان فرمانده نخست به ميدان آمد ولي به گفته مورخين اهل سنت: نخست زيد بن حارثه پرچم اسلام را در ميان لشكر به اهتزاز در آورد و سپس چون صاعقه اي خود را به قلب سپاهيان روم زد و به دنبال او مجاهدان ديگر اسلام هر يك چون شهابي در سپاه بي كران سپاه روم فرو رفتند.

منظره با شكوهي بود: سه هزار نفر مجاهد از جان گذشته براي مرگ پرافتخار و رسيدن به شهادت خود را به قلب دويست هزار سپاه مجهز و جنگ آزموده زده بود و از انبوه نيزه ها و شمشيرها و رگبار تيره ايي كه به سويشان مي آمد هراس نداشتند و دست از جان شسته هر يك خود را به يكي از صفوف منظم دشمن مي زد و هم چون شهابي سوزان تا جايي كه مي توانست پيش مي رفت.

راستي براي سپاه روم اين شهامت و فداكاري باور نكردني بود ولي از نزديك مي ديدند چگونه سربازان با ايمان اسلام در راه پيشرفت آيين و هدف مقدس خود تلاش مي كنند و مختصر خوني را كه در كالبد خود دارند در اين راه نثار مي نمايند!

در اين گير و دار زيد بن حارثه در ميان حلقه نيزه هاي دشمن از پاي در آمد و به گفته اينان به دنبال او جعفر بن ابي طالب به سرعت خود را به پرچم جنگ رسانده آن را به دست گرفت و به دشمن حمله كرد و هم چنان جنگيد تا وقتي كه ديد در ميان حلقه محاصره دشمن قرار گرفته از اسب سرخ رنگ خود پياده شد و براي آن كه آن اسب به دست دشمن نيفتد آن را پي كرد و سپس پياده به جنگ پرداخت.

دشمن كه مي كوشيد هر چه زودتر پرچم جنگ را فرود آورد با شمشير دست راست جعفر را قطع كرد ولي جعفر با مهارت خاصي پرچم را به دست چپ گرفت ولي دست چپش را هم از بدن جدا كردند و او پرچم را به سينه گرفت و با دو بازوي خود نگاه داشت تا وقتي كه شمشير دشمن، او را به زمين افكند و به درجه شهادت نايل آمد و سن آن مجاهد بزرگ و نامي را در آن روز برخي سي و سه سال نوشته اند و برخي ديگر مانند ابن عبدالبر در استيعاب گفته است: در آن روز چهل و يك سال داشت و اين قول صحيح تر به نظر مي رسد، زيرا با توجه به اين كه طبق روايات جعفر بن ابي طالب ده سال از علي عليه السلام بزرگتر بوده در سال هفتم حدود چهل سال از عمر وي گذشته است.

از عبدالله بن عمر نقل شده كه گويد: من در آن جنگ مأمور رساندن آب به زخمي ها بودم و چون جعفر به زمين افتاد خود را به وي رسانيده و آب به او عرضه كردم، جعفر گفت: من نذر كرده ام روزه باشم آب را بگذار تا شام اگر زنده ماندم بدان افطار مي كنم من آب را در سپري ريختم و نزد او گذاردم ولي قبل از غروب جعفر از دنيا رفت.

و همچنين از او نقل شده كه گفته است: در بدن جعفر بن ابي طالب پس از شهادت اثر هفتاد زخم شمشير و نيزه و تير يافتند. در نقل ديگري است كه گفته اند: بيش از نود جراحت در بدن او بود و همگي آن ها در جلوي بدن بود و در پشت سر اثري از زخم ديده نشد.

نگارنده گويد: در روايات زيادي از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: خداوند به جاي دو دست جعفر كه در جنگ مؤته جدا شد دو بال در بهشت به او عنايت مي كند كه با فرشتگان پرواز مي كند و از اين رو به «جعفر طيار» موسوم گرديد. و پس از شهادت اين دو فرمانده دلاور و رشيد عبدالله بن رواحه پيش رفت و پرچم را به دست گرفت و پس از لختي تأمل كه كرد اين رجز را خواند:

يا نفس الا تقتلي تموتي

 

هذا حمام الموت قد صليت

 

و ما تمنيت فقد اعطيت

 

ان تفعلي فعلهما هديت

اي نفس اگر كشته نشوي سرانجام خواهي مرد، اين سرنوشت مرگ است كه پيش آمده! و آن چه آرزوي آن را داشتي ـ يعني شهادت ـ اكنون به تو داده اند و اگر كاري كه آن دو(شهيد) انجام دادند انجام دهي به هدايت و رستگاري رسيده اي.

در اين وقت از اسب خود پياده شد و پسر عموي او استخواني را كه مختصر گوشتي در آن بود به او داده گفت: بخور تا رمقي پيدا كني، عبدالله آن را به دست گرفته و دندان زد، ناگاه صداي شكستن شمشيري به گوشش خورد، بي تابانه بر خود فرياد زد: تو زنده اي؟ استخوان را انداخت و سپس شمشير كشيده چون شعله اي جواله خود را به دشمن زد و پس از شهامت بي نظيري به شهادت رسيد.

پس از شهادت عبدالله مسلمانان خالد بن وليد را ـ كه تازه مسلمان شده بود. به فرماندهي خود انتخاب كردند و او نيز آن روز را تا شب به زد و خوردهاي محتاطانه سپري كرد و چون شب شد عده اي از سپاهيان را به عقب لشكر فرستاد و چون صبح شد آن را با هياهو به نزد لشكريان آمدند به طوري كه دشمن خيال كرد نيروي امدادي از مدينه رسيده از اين رو دست به حمله نزدند.

و لشكر اسلام نيز حمله را متوقف كرد و عملا جنگ متاركه شد و براي سپاه روم با آن شهامتي كه روز قبل از جنگ جويان اسلام ديده بودند همين پيروزي به شمار مي رفت كه لشكر اسلام حمله نكند و از اين رو هر دو لشكر به سوي ديار خود بازگشتند.

ابن هشام و ديگران با مختصر اختلافي نوشته اند: در آن روزي كه مسلمانان در مؤته جنگ مي كردند رسول خدا صلي الله عليه و آله بر فراز منبر بود و ناگهان شروع كرد به خبر دادن از ميدان جنگ و فرمود: اكنون برادران مسلمان شما با دشمنان مشغول جنگ شدند. سپس شروع كرد به خبر دادن از جنگ و گريز مسلمانان ـ مانند كسي كه خود در ميدان جنگ حضور دارد ـ تا آن كه فرمود: زيد بن حارثه پرچم را به دست گرفت و هم چنان جنگيد تا كشته شد، و پس از او جعفر پرچم را به دست گرفت و او نيز جنگ كرد تا به شهادت رسيد. [1]

در اين جا رسول خدا كمي درنگ كرد ـ به طوري كه انصار مدينه رنگ شان تغيير نمود ـ و خيال كردند از عبدالله بن رواحه كه از آن ها بود ـ عملي سر زده كه موجب سرافكندگي آنان شده، ناگاه پيغمبر صلي الله عليه و آله ادامه داد و فرمود: عبدالله بن رواحه پرچم را به دست گرفت و جنگيد تا كشته شد!

و از اسماء بنت عميس ـ همسر جعفر ـ نقل كرده اند كه گفت: در آن روزي كه جعفر در «مؤته» شهيد شد من در خانه نان تهيه كرده بودم و بچه هاي خود را شستشو دادم كه ناگاه پيغمبر را ديدم به خانه ما آمد و فرمود: پسرانم كجا هستند؟ من آن ها را به نزد آن حضرت بردم. پيغمبر نشست و آن بچه ها را در بغل گرفت و دست به سرشان كشيد.

اسماء گويد: عرض كردم، يا رسول الله گويا دست يتيم نوازي به سر ايشان مي كشي در اين وقت اشك از ديدگان آن حضرت جاري شد و فرمود: آري جعفر به شهادت رسيد!

با شنيدن اين گفتار رسول خدا صلي الله عليه و آله صداي من به گريه بلند شد و زنان ديگر نيز اطرافم را گرفته و شروع به گريه كردند، رسول خدا صلي الله عليه و آله برخاسته به خانه رفت و به حضرت فاطمه سلام الله عليها دستور داد غذايي براي خاندان جعفر تهيه كنيد و براي آن ها ببريد و به زنان خود دستور داد به خانه جعفر بروند و در مراسم عزاداري با آن ها شركت جويند.

در برخي از روايات آمده كه اين كار را سه روز تكرار كرد و از اين رو سنت بر اين جاري شد كه پس از آن حضرت نيز اين برنامه را براي افراد مسلماني كه عزادار مي شوند انجام دهند و تا سه روز غذاي گرم تهيه كرده براي ايشان بفرستند.

مراجعت سپاه به مدينه

پس از شهادت سه فرماندهاي كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله تعيين نموده بود، سرگرداني سپاه اسلام شروع شد؛ اما بالاخره با ترفندي كه «ثابت بن اقرم» و «خالد بن وليد» اجرا كردند، مسلمانان پس از يك روز مقاومت و پايداري سخت در برابر سپاه عظيم روم، با سلامت كامل به مدينه بازگشتند.

چنان كه گفته شد: خالد بن وليد سپاه اسلام را برداشته به مدينه آمد و چون خبر آمدن آن ها به شهر رسيد مردم براي ديدار آن ها از مدينه بيرون آمدند و پيغمبر اسلام نيز بر چهار پايي سوار شد و با مسلمانان ديگر به استقبال شان رفت، اما وقتي مردم آن ها را ديدند خاك بر روي آن ها ريخته و ملامت شان مي كردند كه چرا در برابر دشمن استقامت نكرديد و از ميدان جنگ فرار كرديد؟ پيغمبر اسلام جلوي مردم را از اين كار گرفت و گفت: نه! اين ها فراري نيستند بلكه به خواست خدا(از اين پس) حمله افكن ها خواهند بود!

مسلمانان به خانه هاي خود رفتند ولي بيشتر آن ها با چهره هاي گرفته و خشمگين و زبان هاي سرزنش آميز خاندان خود رو به رو مي شدند تا جايي كه برخي حاضر نبودند در را به روي بازگشت گان از جنگ باز كنند و به آن ها مي گفتند: چرا با برادران مسلمان خود پايداري نكرديد تا كشته شويد؟

كار به جايي رسيد كه بسياري از سرشناسان و بزرگان شهر از ترس ملامت مردم جرئت نمي كردند از خانه ها بيرون آيند و حتي براي نماز به مسجد نمي آمدند تا آن كه پيغمبر اسلام به دنبال آنان فرستاد و يك يك را از خانه بيرون آورد و جلوي سرزنش مردم را گرفت و آن ها آرام كرد.

و مطابق نقل ابن هشام در اين جنگ دوازده نفر از مسلمانان ـ از مهاجر و انصار ـ به شهادت رسيدند به نام هاي: جعفر بن ابي طالب، زيد بن حارثه، عبدالله بن رواحه، مسعود بن اسود، وهب بن سعد، عباد بن قيس، حارث بن نعمان، سراقة بن عمرو، ابو كليب و جابر پسران عمرو بن زيد، عمرو و عامر پسران سعد بن حارث.

پانويس

البته اين نقل روي همان عقيده اهل سنت و سيره نويسان آنهاست كه گفته اند: امير اول لشكر زيد بن حارثه بوده است.

منابع

رسولي محلاتي، زندگاني حضرت محمد صلي الله عليه و آله، ص530.

دايرة المعارف ظهور، بازيابي: 20 فروردين 1393.

دانشنامه رشد، بازيابي: 20 فروردين 1393.

سايت دانشنامه اسلامي تحت عنوان جنگ موته http: //wiki. ahlolbait. com

اجمالي از زندگي نامه امّ المؤمنين زينب بنت خزيمه را بيان فرماييد؟
زينب دختر خزيمه بن حارث، از قبيله بني هلال بود كه در جاهليت او را "ام‌ّالمساكين؛ مادر بيچارگان" ميخواندند، زيرا به فقيران و مسكينان نيكي و مهرباني مي كرد ...

اجمالي از زندگي نامه امّ المؤمنين زينب بنت خزيمه را بيان فرماييد؟

  زينب دختر خزيمه بن حارث، از قبيله بني هلال بود كه در جاهليت او را "امّالمساكين؛ مادر بيچارگان" ميخواندند، زيرا به فقيران و مسكينان بسيار نيكي و مهرباني مي كرد.(1)

پيش از آن كه به همسري پيامبر درآيد، چند بار شوهر كرده بود. در كتابهاي تاريخي از سه تن: "عبدالله بن جحش اسدي"، "طفيل بن حارث بن مطلب" و "عبيده بن حارث بن مطلب" به عنوان شوهران او نام برده شده است.(2)

برخي نوشته اند: زينب پيش از آن كه به عقد پيامبر درآيد، همسر عبدالله بن حجش اسدي بود. عبدالله در جنگ اُحد به شهادت رسيد، و او پس از عِدّه وفات به عقد پيامبر درآمد.(3)

بعضي نوشته اند: زينب ام المساكين، اوّل همسر طفيل بن حارث مطلبي بود، بعد طفيل او را طلاق داد و سپس با برادرش ازدواج كرد و همسر عبيده بن حارث مطلبي شد(4). عبيده در جنگ بدر به شهادت رسيد، و پس از گذشت حدود يك سال، پيامبر او را در سي و يكمين ماه از هجرت (در رمضان سال سوم هجري)(5) و بنا به نقلي ديگر در سال چهارم هجري، با پانصد درهم مهريه(6) (بنا به نقلي چهارصد درهم)(7) به عقد خود درآورد.

پس از ازدواج با پيامبر بنا به نقلي دو تا سه ماه(8) يا حدود هشت ماه بعد با پيامبر زندگي كرد.(9) در ربيع الاوّل يا ربيع الثاني سال چهارم هجري چشم از دنيا فروبست. پيامبر بر پيكر او نماز خواند و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(10)

برخي نوشته اند در هنگامي كه به عقد پيامبر درآمد، حدود سي سال داشت.(11)

پي نوشت ها:

1- سيره ابن هشام، ج4، ص 1061؛ المستدرك، ج4، ص33.

2- الاصابه، ج4، ص309 و ج8، ص157.

3- البدايه والنهايه، ج5، ص316.

4- تاريخ طبري، ج2، ص219؛ البدايه والنهايه، ج4، ص103.

5- سيره ابن هشام، ج4، ص 1061؛ عيون الاثر، ج2، ص385.

6- الطبقات الكبري، ج8، ص115؛ البدايه و النهايه، ج4، ص 103؛ تاريخ طبري، ج2، ص219.

7- سيره ابن هشام، ج4، ص1101 و 1102.

8- الاصابه، ج4، ص309 و ج8، ص157.

9- تاريخ مدينه دمشق، ج3، ص206.

10- الطبقات الكبري، ج8، ص115و116.

11- عيون الاثر، ج2، ص385؛ الطبقات الكبري، ج8، ص116.

آیا پیامبر اسلام (ص) درصدد آموختن سواد خواندن و نوشتن برنیامدند؟
اندیشمندان اسلامی در خصوص بی سواد و با سواد بودن پیامبر پس از رسالت اختلاف نظر دارند؛ بعضی باور دارند كه حضرت در دوران رسالت هم می خوانده و هم می نوشته است ...

آیا پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) با توجه به اهمیتی كه برای دانش اندوزی و علم آموزی قائل بودند هیچگاه (حتی بعد از بعثت) درصدد آموختن سواد خواندن و نوشتن برنیامدند؟ چرا؟

در خصوص بحث بی سواد یا با سواد بودن پیامبر (ص) باید در دو مرحله بحث شود:

1- پیش از بعثت:

 پیامبر قبل از بعثت سواد خواندن و نوشتن را نداشت . آیات (1) و روایات (2) بر این مطلب دلالت دارند. شهید مطهری(ره) می نویسد:

قطعی و مسلّم و مورد اتفاق علمای مسلمان و غیر آن‏ها است كه ایشان قبل از رسالت كوچك‏ترین آشنایی با خواندن و نوشتن نداشته است. (3)

درست است كه خواندن و نوشتن برای هر انسانی كمال محسوب می شود، ولی گاهی وضعی پیش می آید كه نخواندن و نوشتن كمال است. این مطلب در مورد پیامبران مخصوصاً خاتم انبیا كاملاً صدق می كند، چه این كه اگر دانشمندی درس خوانده، و فیلسوفی آگاه و پر مطالعه ادعای نبوت كند و كتابی ارائه دهد، به عنوان كتاب آسمانی، در چنین وضعی ممكن است وسوسه و تردیدهایی پیش بیاید كه این كتاب و مكتب مولود اندیشه‏های او است یا از جایی آموخته است.

 اگر از میان یك قوم عقب افتاده، انسانی كه هرگز استادی را درك نكرده و كتابی نخوانده و ننوشته است، برخیزد و كتابی به عظمت عالم هستی، با محتوای بسیار عالی ارائه دهد، می توان درك نمود تراوش فكر او نیست، بلكه وحی آسمانی و تعلیم الهی است. (4) یكی از معجزات پیامبر همین است كه در حال امّی بودن قرآن را آورده است.

2- پس از بعثت:

اندیشمندان اسلامی در خصوص بی سواد و با سواد بودن پیامبر پس از رسالت اختلاف نظر دارند؛ بعضی باور دارند كه حضرت در دوران رسالت هم می خوانده و هم می نوشته است. برخی مانند سید مرتضی از طرفداران این نظریه هستند. (5) طرفداران این رویكرد با بهره‏گیری از آیات و روایات قائل شده‏اند چگونه ممكن است ساختار وحی - كه همه چیز را به پیامبر می آموخته است - خواندن و نوشتن را نیاموخته باشد؟! (6)

از طرف دیگر برخی عقیده دارند كه پیامبر بعد از رسالت می خواند، ولی نمی‏نوشت. (7)

بعضی هم احتمال داده‏اند حضرت بعد از رسالت نه می خوانده و نه می نوشته است. البته این احتمال ضعیف بوده و فاقد دلیل معتبر می باشد.

 احتمال اوّل و دوّم قابل قبول بوده و شواهد و قرائن آن‏ها را تأیید می كند. شاید بتوان دو نظر را به این گونه جمع كرد كه پیامبر خواندن و نوشتن می دانست، اما چیزی ننوشت.

اگر به چرايي لزوم خواندن و نوشتن دقت نماييد، خواهيد يافت كه علم و دانش ركن اساسي رشد و تكامل انسان است، راه رسيدن به معرفت خدا و حقايق ديني است كه بدون آن انسان از حقيقت انسانيت و نيل به اهداف اساسي خلقت باز مي‏ماند.

علم چراغ راهنما در ظلمت‏ها و اساسي‏ترين ابزار براي رسيدن به هر هدفي است؛ بدون آن نه خواسته‏ها و آمال بشر در اين دنيا تأمين مي‏شود و نه راه سعادت و نيك‏بختي از نگون‏ساري و شوربختي شناخته مي‏شود. لذا در روايت آمده است: در هيچ حركت و اقدامي انسان بي‏نياز از علم نيست.

اما هنگامي كه ملاحضه مي شود تمامي اين كمالاتي كه در پرتو تحصيل علم حاصل مي شود خداوند تمامي آن ها را يكجا به پيامبرش عطا نموده است، ديگر نيازي ديده نمي شود كه پيامبر در پي تحصيل خواندن و نوشتن باشد. زيرا از همان طريقي كه خداوند به او معارف ناب را داده دانش خواندن و نوشتن را هم داده است.

 پیامبر در موقعیت پیش از بعثت هیچ سابقه ای از آموزش خواندن و نوشتن و یا هیچ نمونه انجام این كار را از خود بروز نداد. برای همه مردم جامعه این امر حتمی شد كه آن بزرگوار سواد خواندن و نوشتن ندارد، دلیل آن بود كه با آوردن قرآن به عنوان معجزه ای كلامی و قابل خواندن و نوشتن جای هیچ گونه تردیدی برای افراد منصف و به دور از اغراض باقی نماند كه آن بزرگوار این كلمات و تعابیر را از جایی نخوانده و به اصطلاح كپی نكرده است.

 در فرض قدرت آن بزرگوار بر خواندن و نوشتن كافی بود كه این شبهه مطرح گردد كه این تعابیر و كلمات باقیمانده كتاب های پیامبران پیشین است كه به طریقی نامعلوم یا در سفرهای تجارتی پیامبر به دست او رسیده، این كلمات و آیات را با كمی تغییر و تبدیل و به اصطلاح بومی سازی به عنوان وحیی كه بر خود او نازل می شود، جا زده است.

همین شبهه می توانست زمینه تردید بسیاری را فراهم نماید، در حالی كه با توجه به اطمینان اهل حجاز بر بی سواد بودن حضرت طرح این شبهات مجالی نیافت.

 

پی نوشت‏ها:

1. عنكبوت (29) آیه 48؛ ناصر مكارم  پیام قرآن، نشر دار  الكتب لاسلامیه، تهران،  1378 ش، ، ج 8، ص 61؛ منشور جاوید قم، موسسه امام صادق (ع)، چاپ دوم، 1382ش ، ج 6، ص 40.

2. علامة المجلسي ، بحار الأنوار، بيروت - لبنان،، ناشر : دار إحياء التراث العربي سال چاپ : 1403 - 1983 م ، ج 16، ص 119.

3. مرتضی مطهری، مجموعه آثار،صدرا، ج 3، ص 208.

4. تفسير نمونه‏،مكارم شيرازي ناصر ،ناشر: دار الكتب الإسلامية، تهران‏،سال چاپ: 1374 ش‏، ج 26، ص 306.

5. بحارالانوار، ج 16، ص 135.

6. مرتضی مطهری، همان، ص 212.

7. بحارالانوار، ج 16، ص 133.

آيانسل همه پيامبران از بني اسرائيل مي باشد؟
پیامبران شناخته شده بنی اسرائیل را كه در كتاب ها آمده است، تنها 47 یا 48 نفر گفته اند.در حالی كه تعداد پیامبران را تا 124000 پیامبر شمرده اند؛ البته ...

دقيقا نسل پيامبر اسلام از كيست؟آيانسل همه پيامبران از بني اسرائيل مي باشد؟

پیامبران شناخته شده بنی اسرائیل را  كه در كتاب ها آمده است، تنها 47 یا 48 نفر گفته اند. (1) در حالی كه تعداد پیامبران را تا 124000 پیامبر شمرده اند؛ البته ممكن است بسیاری از آن ها نیز از بنی اسرائیل بودند؛ اما غیر بنی اسرائیل نیز در میان آن ها بوده اند. البته داستان بنی اسرائیل، در قرآن و روایات بیش تر مورد توجه بوده و این توجه فراوان باعث شده كه تصور شود كه تعداد آن ها زیاد بوده است؛ وگرنه دلیلی قاطعی نداریم كه در مقایسه با اعصار و ادیان دیگر، تعدادشان بیش تر بوده است. (2)

برخي پیامبران از نسل حضرت اسحاق(ع)مي باشند. تعدادی دیگر نیز از نسل حضرت اسماعیل(ع) بودهاند؛ مثلاً حضرت یعقوب(ع) از نسل اسحاق بوده (2) و اسرائیل لقب حضرت یعقوب است. از امام صادق (ع) نقل است كه یعقوب و عیص، فرزندان اسحاق پیغمبر توأم متولّد گردیدند و نخست عیص به دنیا آمد، سپس یعقوب، و یعقوب كه همان اسرائیل است كه به معنای عبدالله است؛ زیرا [به زبان عبری] «اسرا» عبد، و «ایل» الله است. (3)

ولی پیامبر اسلام(ص) از نسل حضرت اسماعیل و از تبار حضرت ابراهیم(ع) میباشد. بنابراین، از بني اسرائيل نبودند. بنی اسرائیل همه از نسل يعقوب و اسحاق پیامبر هستند.

بله، جد اعلاي همه آنان حضرت ابراهيم مي باشد.

برای آشنایی بیش تر درباره نسل برخی از پیامبران به كتابهای زیر مراجعه نمایید:

1. منشور جاوید، جعفر سبحانی، ج 11 و 12.

2. قصص قرآنی، بلاغی.

3. تاریخ انبیا، رسول محلاتی.

 

پینوشت ها:

1. عبدالله مبلغی، تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ج 2، ص 657 و 658، انتشارات منطق(سینا)، قم، 1373.

2. جعفر سبحانی، منشور جاوید، ج 12، ص 324، نشر مؤسسه امام صادق، قم، 1376 ش.

3. حسيني دشتي مصطفي، معارف و معاریف، ج 2، ص 172، نشر  دانش، قم، 1376 ش.

زندگاني پيامبر صلي الله عليه واله قبل از بعثت چگونه بود؟
در حديثي آمده است:ما بعث اللّه نبيّا قطّ حتّي يسترعيه الغنم ليعلمه بذلك رعيّة الناس؛ خدا هيچ پيامبري را مبعوث نكرد، مگر اين‏كه او را بر شباني گمارد تا ...

زندگاني پيامبر صلي الله عليه واله قبل از بعثت چگونه بود در حالي كه همسر ثروتمندي داشتند وهنوز موقع استفاده از ثروت حضرت خديجه سلام الله در راه اسلام نشده بود

در حديثي آمده است:ما بعث اللّه نبيّا قطّ حتّي يسترعيه الغنم ليعلمه بذلك رعيّة الناس؛ خدا هيچ پيامبري را مبعوث نكرد، مگر اين‏كه او را بر شباني گمارد تا از اين‏طريق، تربيت مردم را به او بياموزد. منبع ندارد.

داده هاي تاريخي نشان ازآن دارد كه وضع مالي و اقتصادي رسول گرامي(ص) - تازمان از دواج با خديجه(ع) - مرتب نبود، چنانكه ايشان- چند مدت -در دوران كودكي- تحت سرپرستي ابو طالب بود (1) و بعد ها نيز چوپاني نمود. در حديثي آمده است: ما بعث اللّه نبيّا قطّ حتّي يسترعيه الغنم ليعلمه بذلك رعيّة الناس؛ خدا هيچ پيامبري را مبعوث نكرد، مگر اين ‏كه او را بر شباني گمارد تا از اين‏طريق، تربيت مردم را به او بياموزد.(2)

پيامبر اسلام نيز قسمتي از عمر خود را در همين راه گذرانيد. بسياري از سيره نويسان، اين جمله را نقل نموده‏اند كه رسول اكرم (ص) فرمود: "تمام پيامبران پيش از آن‏كه به مقام نبوت برسند، مدتي چوپاني كرده‏اند. عرض كردند: آيا شما نيز شباني نموده‏ايد؟ فرمود: بلي. من مدتي گوسفندان اهل مكّه را، در سرزمين «قراريط» شباني مي‏كردم"(3)، همچنين حضرت با پيشنهاد ابو طالب اقدام به تجارت نمود. ابو طالب به او گفت: «خديجه» دختر «خويلد» كه از بازرگانان قريش است؛ دنبال مرد اميني مي‏گردد كه زمام تجارت او را بر عهده بگيرد و از طرف او در كاروان بازرگاني «قريش» شركت كند و مال التجاره او را در شام به فروش برساند، چه بهتر، اي محمد! خود را به وي معرفي كني. مناعت و بلندي روح پيامبر، مانع از آن بود كه مستقيما بدون هيچ سابقه و درخواستي، پيش «خديجه» برود و چنين پيشنهادي كند. از اين لحاظ به عموي خود چنين گفت: شايد خود خديجه دنبال من بفرستد، زيرا مي‏دانست او در ميان مردم به لقب «امين» معروف است. اتفاقا جريان نيز همين طور شد. وقتي «خديجه» از مذاكره ابو طالب با پيامبر آگاهي پيدا كرد، فورا كسي را دنبال پيامبر فرستاد و گفت: چيزي كه مرا شيفته تو كرده است، همان راست‏گويي، امانت‏داري و اخلاق پسنديده تو است و من حاضرم دو برابر آن‏چه به ديگران مي‏دادم، به تو بدهم و دو غلام خود را همراه تو بفرستم كه در تمام مراحل فرمان‏بردار تو باشند.

رسول خدا، جريان را براي عموي خود بيان كرد. وي در پاسخ چنين گفت: اين پيشامد وسيله‏اي است براي زندگي كه خدا آن را به سوي تو فرستاده است.(4)  

رسول خدا (ص) بعد از دواج با خديجه، از مال ايشان به منظور تحقق اهداف خودبهره گرفت، يكي ازمصداق اين امر اين بود كه ثروت خديجه هم براي زندگي رهبري مسلمانان و هم در ديگر امور مسلمانان مصرف گردد. به عبارت ديگر خديجه با حمايت مالي خود از اسلام، نهايت تلاش خود را به كار برد. او با كمال ميل و رغبت، تمامي ثروت خود را در اختيار پيامبر قرار داد و ايشان آن را براي رفع نيازهاي مسلمانان به كار برد. تأثيرات مثبتي كه ثروت حضرت خديجه (آن هم در اوضاع بحراني) به نفع مسلمانان و در خنثي سازي توطئه دشمنان داشت، بر كسي پوشيده نيست. در همين باره پيامبرفرمود: "ما نفعني مالٌ قط ما نفعني مال خديجه" (5)؛ هيچ ثروتي همانند دارايي خديجه به من (و آيين من) سود نرسانيده است.

درضمن شما مي توانيد، درباره ابعادزندگي رسوا خدا (ص) -بويژه وضع  اقتصادي  حضرت، چه قبل از بعثت وچه بعد از بعثت - به منابع زير مراجعه نماييد:

-جعفر سبحاني، فروغ ابديت

-محمد ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام

- جعفر شهيدي ،تاريخ تحليلي اسلام

- محمد خاتم پيامبران، جمعي از نويسندگان

- سيره نبوي، شهيد مرتضي مطهري

-سيره نبوي، مصطفي دلشاد تهراني

-فروغ ابديت، جعفر سبحاني

پي نوشت ها:

1. ابن هشام (م 218) السيرة النبوية،ترجمه‏ سيد هاشم رسولي‏( زندگاني محمد(ص) پيامبر اسلام)، تهران، انتشارات كتابچي، چ پنجم ، 1375ش، ج1-2، ص115؛ تاريخ يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب ابن واضح يعقوبي (م بعد 292)، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چ ششم، 1371ش، ج1، ص368.

2. علامه مجلسي، بحار الانور، ناشر: اسلاميه، ج11، ص65.

 3. جعفر سبحاني، فروغ ابديت، قم، دفتر تبليغات اسلامي،.137، چاپ ششم، ص 188؛ ابن كثير دمشقي‏ ،البداية و النهاية(وفات: 774)، بيروت‏، ناشر دار الفكر، ج6، 276؛ ابو الفرج حلبي شافعي‏،السيرة الحلبية، بيروت‏، دار الكتب العلمية،1427،چاپ دوم‏، ج1، ص184؛ابن هشام حميري معافري‏،السيرة النبوية، بيروت‏، ناشر دار المعرفة ،ج1، ص184.

4. جعفر سبحاني، همان، 190

5. علامه مجلسي، بحار الأنوار، ناشر اسلاميه، ج 19، ص63.

چرا احمد لقب حضرت محمد (ص)‌شد؟
طبق برخی روایات نام حضرت پیامبر اسلام (ص) در آسمان ها احمد و در زمین محمد می باشد.

چرا احمد لقب حضرت محمد (ص)شد ؟

طبق برخی روایات نام حضرت پیامبر اسلام (ص) در آسمان ها احمد و در زمین محمد می باشد.

در باب نامهای مبارك پیامبر از جنبههای مختلف سخن گفته شده است. برخی ، چهارصد اسم برای پیامبر- با توجه به آیات - شمردهاند(1) كه از آن میان دو اسم مبارك احمد و محمد(ص) است. اسم احمد در قرآن یك بار ذكر شده است، آن جا كه سخن حضرت عیسي(ع) را خطاب به بنی اسرائیل میخوانیم :

«و مبشّراً برسولٍ مِن بعدی اسمه أحمد؛(2) به فرستادهای كه پس از من میآید و نام او احمد است بشارتگرم».

اما اسم مبارك محمد چهار بار در قرآن آمده است، یكی در آن جا كه فرمود:

«و آمَنوا بما ُنزّل علي محمّد؛(3)  به آنچه بر محمد نازل شده گرویدند».

در سه جای دیگر نیز (4) نام مبارك محمد(ص) یاد شده است.  چرا حضرت به اسم احمد و محمد خوانده شده است؟به لحاظ ادبی از سیبویه نقل شده :

احمد بر وزن افعل و الف آن برای تفضیل است كه دلالت بر فضیلت حضرت بر سایر انبیا میكند.

 محمد بر وزن مفعّل و تشدید آن برای مبالغه است كه دلالت میكند بر این كه حضرت از سایر انبیا ستوده تر بوده است. اما به لحاظ روایی، در حدیثی نقل شده كه وقتی از رسول خدا(ص) سبب نامگذاری او را پرسیدند، حضرت در پاسخ فرمود: «أمّا محمّد فإنّی محمود فی الأرض و أمّا أحمد فإنّی محمود فی السماء».(5)

از امام باقر(ع) نقل شده است : به جهت كردار پسندیده پیامبر، خداوند از او در كتابهای انبیای پیشین به احمد یاد كرده است. به جهت آن كه خدا و فرشتگان و تمام انبیا و فرستادگان و همة امتهای انبیا حضرت را ستایش میكنند و بر او درود میفرستند، خداوند او را محمد نامیده است».(6)

امام خمینی در تحلیل سرّ نامگذاری پیامبر اسلام به احمد و محمد(ص) با رویكرد عرفانی به نكتة ژرفی اشاره كرده و گفته است:

محمد نام مُلكی(زمینی) آن حضرت است. به همین سبب حروف اتصال در آن بیشتر به كار رفته،  احمد نام ملكوتی اوست . به این جهت در احاطة حروف انفصال قرار گرفته است . در این كه حرف انفصال، در آخر نام ایشان به كار رفته، اسراری نهفته است.

حروف الفبا (حروف هجا) به لحاظ كتابت به دو قسم حروف انفصال و اتصال تقسیم میشوند. حروف نظیر: د، ذ، ر، ز و مانند آن حروف اتصالاند. حروف انفصال به قبل خود متصل میشوند، ولی به بعد خود اتصال نمییابند. به همین جهت آن ها را حروف انفصال میگویند، اما حروف اتصال از دو طرف (قبل و بعد) قابل اتصال هستند، از این رو آن ها را حروف اتصال خوانند.

وجود حضرت ختمی مرتبت چون مقام شان برزخ بین عالم كثرت و وحدت است، اسم مُلكی(زمینی) او محمد

است . حروف اول و دوم و سوم آن از حروف اتصال و حروف آخر آن از حروف انفصال است. ولی اسم ملكوتی آن احمد است كه حرف اول و آخر آن از حروف انفصال است.

بنابر این سرّ نامگذاری پیامبر(ص) به احمد و محمد از دید عرفانی امام خمینی این است كه اسم محمدی او ناظر به جنبة مُلكی و اسم احمدی او ناظر به جنبة ملكوتی ایشان است.(7)

پینوشتها:

1. مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 195، نشر دار الاضواء، بیروت 1412ق؛ خرم شاهی ، دانش نامه قرآن ، ذیل كلمه "احمد"

2. صف (61) آیه 6.

3. محمد (47) آیه 2.

4. فتح (48) آیه 29؛ احزاب (33) آیه 40؛ آل عمران (3) آیه 144.

5. بحار الانوار، ج 9، ص 294.

6. همان، ج 16، ص 98، حدیث 37.

7. محمد امین صادقی ،پیامبر اعظم در نگاه عرفانی امام خمینی، ص23 25، نشر مؤسسه آثار امام خمینی، 1386ش.

و حضرت محمد (ص) تا پیش از بین رفتن آنها ادعای رسالت نمیكند ؟؟؟
اديان موجود در شبه جزيره در زمان پیامبر دین یهودیت و مسیحیت بود كه تحریف شده و آلوده به شرك بودند. البته خرافات و پیرایه هایی كه عالمان یهود و نصارا بدان ...

آیا این درست است كه در زمان حضرت محمد(ص)قبیله ای به عنوان حنیف زندگی میكردند كه یكتاپرست بوده اند و پس از مدتی از بین میروند و حضرت محمد (ص) تا پیش از بین رفتن آنها ادعای رسالت نمیكند ؟؟؟ لطفا كامل و با دلایل منطقی پاسخ دهید !!!

اديان موجود در شبه جزيره در زمان پیامبر دین یهودیت و مسیحیت  بود كه تحریف شده و آلوده به شرك بودند. البته خرافات و پیرایه هایی كه عالمان یهود و نصارا بدان بسته بودند، چهره آن ادیان را مشوه و زشت كرده بود.

از اين رو پدران پیامبر بر دیانت جدشان حضرت ابراهیم(دين حنيف) بودند و تعالیم حضرت موسی و عیسي را خالی از تحریف  نمي دانستند.

اما افرادي كه بر دين ابراهيم بودند بسيار اندك بودند و اين نكته كه بيان داشتيد:" قبيله اي بر اين دين بوده و تا زماني كه آنان وجود داشتند پيامبر اظهار نبوت نكرد" صحیح نیست.

زيرا امر رسالت امري ادعايي نيست وموضوعی الهی است، از هنگامي كه خداوند محمد(ص) را به نبوت مبعوث ساخت او نبي خدا و مبعوث از سوي او به براي هدايت خلق گشته است.

شايد آنچه موجب اين سخن شده وجود قبيله و  طایفه اي به نام بنی حنیفه باشد، همان كه  محمد حنفیه و مادرش از آن بودند. (1)اما بايد بدانيد كه اين نام به جهت يكتا پرستي آنان نبوده، بلكه آنان مانند ديگر قبايل مشرك بوده اند.

پینوشتها:

1. الشيخ محمد تقي التستري، قاموس الرجال، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1417، چاپ دوم، ج 9، ص 246.

يا پدر و مادر پيامبر اسلام(ص)و حضرت علي(ع)مؤمن بوده اند يا خير؟
آنچه كه ما شيعيان عقيده داريم و اهميت و محوريت دارد ،آن است كه اجداد پيامبر (ص) موحد و تابع دين حق بوده‌اند.(1) و احتمال دارد كه اجداد رسول خدا از دين ابراهيم..

يا پدر و مادر پيامبر اسلام(صلوات الله عليه و آله وسلّم)و حضرت علي(سلام الله عليه)مؤمن بوده اند يا خير؟

  نسبت به دين اجداد پيامبر (ص) به گفتار زير توجه نمائيد.

آنچه كه ما شيعيان عقيده داريم و اهميت و محوريت دارد ،آن است كه اجداد پيامبر (ص) موحد و تابع دين حق بودهاند.(1) و احتمال دارد كه اجداد رسول خدا از دين ابراهيم پيروي مينمودهاند به دو علت و دو احتمال:

يكم. دين يهود و مسيح (ع) دين جهانشمول نبوده و تنها براي بنياسرائيل بوده است. تا بعثت پيامبر هيچگونه حركت و ترويج جهاني براي آن دو گزارش نشده است. (2) حال اينكه دين ابراهيم جهانشمول بوده است.

در قرآن هفتاد بار به صراحت نام آن حضرت ياد شده است. همچنين در قرآن آيات متعدد وجود دارد. مبني بر اينكه حضرت ابراهيم نه نصراني نه يهودي بلكه بر دين حنيف ميباشد. در اين جابه برخي از آيات اشاره مي شود:

1- آيه 67 سوره آل عمران: مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلاَ نَصْرَانِيًّا وَلَكِن كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ؛ ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني، بلكه حق‏گرايي فرمانبردار بود، و از مشركان نبود.

2- آيه 95 سوره آل عمران: قُلْ صَدَقَ اللّهُ فَاتَّبِعُواْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ؛ بگو: «خدا راست گفت. پس، از آيين ابراهيم كه حق‏گرا بود و از مشركان نبود، پيروي كنيد.»

3- آيه 123 سوره نحل: ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ؛ سپس به تو وحي كرديم كه: «از آيين ابراهيم حق‏گراي پيروي كن، [چرا كه‏] او از مشركان نبود.»

4- آيه 78 سوره حج: وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِن قَبْلُ وَفِي هَذَا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاء عَلَي النَّاسِ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَي وَنِعْمَ النَّصِيرُ ؛

در راه خدا چنان كه حق جهاد [در راه‏] اوست جهاد كنيد. اوست كه شما را [براي خود] برگزيده و در دين بر شما سختي قرار نداده است. آيين پدرتان ابراهيم [نيز چنين بوده است‏] او بود كه قبلًا شما را مسلمان ناميد. در اين [قرآن نيز همين مطلب آمده است‏] تا اين پيامبر بر شما گواه باشد و شما بر مردم گواه باشيد. پس نماز را برپا داريد و زكات بدهيد و به پناه خدا رويد. او مولاي شماست .چه نيكو مولايي و چه نيكو ياوري.

از اين آيات دو مطلب استفاده مي شود:

يكي اينكه كه خداوند در اين آيه حضرت ابراهيم را پدر تمام موحدان تاريخ معرفي مينمايد.

دين حضرت ابراهيم جهاني است و از ديگران نيز خواسته شده است كه از دين ابراهيم پيروي نمايند. بر اين اساس پيروي اجداد رسول خدا ازدين ابراهم مشكل ايجاد نمي كند.

دوم: در محيطي كه اجداد رسول خدا زندگي مينمودند، دين حضرت عيسي (ع) به صورت شفاف معرفي نشده بود . جذابيتهاي لازم را نداشت. به اين دليل بود كه برخي مفاهيم آن تحريف شده بود و يا اينكه از اين دين چندان تبليغ نشده بود؛ اين در حالي است كه دين ابراهيم به طور شفاف معرفي و مفاهيم آن دچار تحريف نشده يا كمتر دچار اين مشكل شده بود؛افكار عمومي قريش دين ابراهيم را بيش تر پذيرفته و اين دين از معروفيت و شهرت بيش تري برخوردار بود و آن را دين حق مي دانستند، به اين دليل اجداد پيامبر پيرو دين حضرت ابراهيم بودند .

پي نوشت ها:

1. بحارالانوار، ج85، ص117؛

فروغ ابديت،جعفر سبحاني، ص 79 به بعدمركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، 1370.

2.http://www.tebyan.net/religion_thoughts/articles/theinfallibles/prophet mohammed/2009/ 223/14/87543.html

برگرفته از :http://www.pasokhgoo.ir/node/24019

در باره ايمان  اَبوطالِب به گفتار زير توجه نمائيد.

 اَبوطالِب، عبدمناف (عمران) بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف قرشي (متولد سال دهم بعثت برابر با 620 م)، عمو و حامي پيامبر (ص).

چون محمد (ص) به پيامبري مبعوث شد، ابوطالب با گروش فررندش علي (ع) به اسلام مخالفت نكرد و حتّي او را به همراهي با پيامبر فرمان داد محمد (ص) را نيز از پشتيباني خود مطمئن ساخت (1)، اما خود در پاسخ به دعوت پيامبر كه او را سزاوارترين فرد براي قبول اسلام مي دانست، ظاهراً به سالخوردگي خود و ملامت و كينة قريش اشاره كرد. آنگاه كه پيامبر (ص) دعوت خود را آشكار كرد، كساني از سران قريش نزد ابوطالب آمدند و از وي خواستند يا برادر زاده اش را از اين كار بازدارد، يا حمايت خود را از محمد (ص) برگيرد. ابوطالب گاهي با لحني ملايم با ايشان سخن مي گفت و زماني با محمد (ص) در اين باره به گفت و گو مي نشست (2). پشتيباني آشكار ابوطالب از محمد (ص) بر كافران گران آمد و چون مي پنداشتند كه غمخواري او از محمد (ص) كه در كودكي به «يتيم ابوطالب» شهرت داشت، فقط به خاطر فرزند خواندگي اوست. كفار، عُمارة بن وليد را كه جواني خردمند و خوشرو بود، همراه گرفتند و به قصد مبادله با حضرت محمد (ص) پيش ابوطالب آمدند. ابوطالب سخت برآشفت و آنان را براند. (3)

ابوطالب سرانجام در هشتاد و چند سالگي درگذشت. به اعتقاد شيعه، ابوطالب به محمد (ص) و دين او ايمان آورد، اما مصلحت را در كتمان آن دانست (4)، زيرا اگر ايمانش را آشكار مي كرد، همچون ديگر مسلمانان مكه، ديدگاه او مشخص مي گرديد و نمي توانست به عنوان سرپرست قبيله، حكم و داور مشركان گردد و از مقام شيخوخت خود در حمايت از رسول اكرم و نصرت دين او سود جويد. (5)

درباره اسلام ابوطالب كه از مباحث عقيدتي ـ كلامي بين مذاهب اسلامي است، روايات و اخبار فراوان در دست است و كتابها و رساله ها و مقالات بي شماري تدوين شده است كه از جملة كهن ترين آنها بايد از كتاب ايمان ابي طالب اثر شيخ مفيد (د 413 ق) نام برد. جمهور علما و مفسران

شيعه و عده اي از بزرگان اهل سنّت،به اعتبار روايات اهل بيت (ع)، يا اجتهاد و استنباط خود، عقيده به اسلام ابوطالب دارند و اسناد راويان حديث گروهي از مورخان و مفسران اهل تسنن را كه انكار ايمان ابوطالب كرده اند. ضعيف و يا مرسل مي دانند. (6)

اشعار منسوب به ابوطالب به سبب دربرداشتن حوادث مكه در طلوع اسلام و همچنين به سبب منزلت خاص وي، مورد عنايت ادباي عصر نخستين اسلامي قرار گرفت. بيشتر قصايد منسوب به او در مدح پيامبر و دفاع از اسلام و تأييد مسلمانان و نيز حاوي برخي نكات تاريخي و قومي است.(7)

مثلا در اين شعر چنين آمده است:

امين حبيب في العباد مسوّم   .....

(محمد)درستكار و بندگان، دوستدار او و برتر از همگان است- به حق پروردگاري كه حاكم بر همه چيز است- از نزد پروردگار به او  وحي مي رسد- وهر كس چنين اعتقادي نداشته باشد انگشت ندامت خواهد گزيد.

داستان ديگري كه دليل بر اسلام حضرت ابي طالب است مسئله ي استسقاي ابوطالب است كه در تاريخ آمده است كه اهل مكه زماني به آنان قحطي رسيد و دو سال باران نباريد حضرت عبدالمطلب ابوطالب را امر كرد كه حضرت محمد را كه كودك شيرخواري بود روي دست بلند كرده رو به كعبه به ايستد و خدا را بحق آن كودك خواند ساعتي نگذشت كه ابر آمده و باران شديدي نازل شد و اين داستان دليل است بر اعتقاد ابوطالب به توحيد و شناخت وي درباره ي كودكي كه از مقامي رفيع برخوردار بوده و به رسالت خواهد رسيد.

دليلهاي بسيار ديگري درباره ي اسلام ابي طالب هست كه مي توان آنها را در الغدير جلد هفتم صفحه 340 به بعد مطالعه كرد.

پي نوشت ها:

1. بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، ج 1 ، ص113، به كوشش محمد حميدالله، قاهره، 1959 م؛ابن هشام، السيرة النبويـة، ج1، ص263 ـ 264،بيروت، دار احباء التراث العربي؛ ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، بيروت، 1390 ق.

2. طبري، تاريخ؛ علي، جواد، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 2،ص322 ـ 326، بيروت، 1976 م.

3. ابن سعد، محمد، طبقات الكبري، ج 2، ص322 ـ 326،بيروت، 1957 ـ 1960 م؛ طبري، 2ص326 ـ 327؛ ابن قدامه، 352.

4. راوندي، سعيد بن هبـة الله، الخرائج و الجرائح،ج3،ص1078، قم، 1409ق.

5. ابن ابي الحديد، عبدالحميد بن هبـة الله، شرح نهج البلاغـة، ج 14، ص81 ـ 82، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1959 ـ 1963 م؛ امين، محسن، اعيان الشيعـة،ج8، ص117، بيروت، 1403ق.

6. بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، ج 2، به كوشش محمد باقر محمودي، ج، ص82 ـ 29بيروت، 1394ق، ص 1974 م.

7. دايره المعارف بزرگ اسلامي، ج5، ص618، ناشر مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي،چاپ اول تهران سال1372ش.

مبدا تاريخ اسلام از چه زماني بوده؟
مبدأ تاريخ نزد مسلمانان، هجرت پيامبر بود. اما در زمان خليفه دوم بر اساس آنچه كه پيش از اسلام محرم ابتداي سال قمري بود، ابتداي سال، محرم تعيين شد.

مبدا تاريخ اسلام از چه زماني بوده و توسط چه كسي و كدام ماه را اولين ماه هجرت قرار داده اند ؟

مبدأ تاريخ نزد مسلمانان، هجرت پيامبر بود. اما در زمان خليفه دوم بر اساس آنچه كه پيش از اسلام محرم ابتداي سال قمري بود، ابتداي سال، محرم تعيين شد.

برخي معتقدند كه خليفه دوم عمربن خطاب صحابه را جمع كرد . از آنان خواست كه براي مسلمانان مبدئي براي تاريخ در نظر گرفته شود. پيشنهادهاي گوناگوني داده شد و هيچ كدام پذيرفته نشد. حضرت علي(ع) پيشنهاد كرد كه هجرت را مبدأ تاريخ قرار دهند، عمربن خطاب اين پيشنهاد را پذيرفت و دستور داد از آن پس هجرت را مبدأ تاريخ قرار دهند.

برخي عقيده دارند كه خود حضرت محمد(ص) هجرت را مبدأ تاريخ قرار داد و در نامه‏ها تاريخ را از هجرت محاسبه مي‏كرد . از همان آغاز ورود به مدينه اين كار را  كردند. ولي پس از وفات حضرت، از اهميت آن كاسته شد . پس از آن دوباره به پيشنهاد حضرت علي(ع)، "هجرت" مبدأ تاريخ قرار داده شد.

بنابراين به نظر ميرسد عمر بن خطاب واضع مبدأ "تاريخ هجري"نيست؛ بلكه واضع مبدأ تاريخ  پيامبر است . آن چه در زمان عمر بن خطاب روي داد، اين بود كه مبدأ سال را محرّم قرار دادند؛ در حالي كه پيامبر در ربيع الاول هجرت كرد . مي‏بايست ربيع الاول را مبدأ سال قرار مي‏دادند. محرم اول سال عربها پيش از اسلام بود كه عمر آن را آغاز تاريخ هجري قرارداد . نتيجه اين كار اين شد كه دو ماه بر سال هجري افزوده شود . به سخن ديگر مبدأ سال از ربيع الاول دو ماه جلوتر برده شد.(1)

پينوشت:

1. الصحيح من سيرة النبي الأعظم‏،جعفر مرتضي العاملي‏،10 جلدي،ج 4 ،ص190ناشر: دار الهادي- دار السيرة،مكان نشر: بيروت‏،سال چاپ: 1415،نوبت چاپ: چهارم‏.

صفحه‌ها