انسان شناسي

ویژگی‌های راهگشای زندگی مؤمن در برابر سختی‌های بزرگ زمانه
ایمان، جنگ را آزمونی الهی می‌بیند که در آن مؤمن با امید، توکل، صبر، مقاومت و بهره‌گیری از همه توانایی‌ها برای دفاع، در پی رضایت خدا و رستگاری است.

پرسش:

 در برابر سختی‌های بزرگِ زمانه به‌ویژه جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در اسفند ۱۴۰۴، چه ویژگی‌هایی از نگاه ایمانی می‌تواند راهگشای زندگی مؤمن باشد؟ انسان باایمان چگونه باید به این جنگ بنگرد و واکنش او چه باید باشد؟

پاسخ:

انسان مؤمن در برابر سختی‌های بزرگ زمانه مانند جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، به سلاحی مجهز است که دیگران از آن بی‌بهره‌اند: «ایمان». ایمان فقط باوری قلبی نیست، بلکه نقشۀ راه کاملی است که نگاه انسان به حوادث، واکنش او و سرانجامش را شکل می‌دهد. قرآن کریم که کتاب هدایت برای تمام اعصار است، با بیان سنت‌های الهی و داستان‌های عبرت‌آموز، به ما می‌آموزد که چگونه در کوران حوادث، مؤمنانه زندگی کنیم و سربلند بیرون آییم. در این نوشتار بر اساس هشت اصل کلیدی، این راه‌ورسم را بررسی می‌کنیم.

نکتۀ اول: جنگ به‌مثابۀ امتحان الهی

نخستین و بنیادی‌ترین گام در مواجهه با هر سختی، تغییر زاویۀ دید است. بر اساس نگرش ایمانی، هیچ رویدادی در این عالم، بی‌هدف و تصادفی نیست. تمام فراز‌و‌نشیب‌ها به‌ویژه مصایب بزرگ، میدان آزمون الهی برای سنجش عیار واقعی انسان‌هاست. خداوند در قرآن به‌صراحت این سنت را بیان می‌کند: «شما را با بدی‌ها و خوبی‌ها آزمایش می‌کنیم» (1). هدف این آزمون، فقط ایجاد رنج نیست، بلکه آشکار‌کردن بهترین عمل و زیباترین واکنش از سوی بندگان است: «آن کسی که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام‌یک از شما بهتر عمل می‌کنید» (۲).

امتحان حضرت ابراهیم علیه السلام با ذبح فرزندش اسماعیل علیه السلام را می‌توان از بزرگ‌ترین آزمون‌های تاریخ دانست. این فرمان در ظاهرخود نوعی «شر» و مصیبتی تحمل‌ناپذیر بود؛ اما در باطن، آزمونی برای سنجش تسلیم محض ابراهیم علیه السلام در برابر پروردگار بود. واکنش حضرت، او را به مقامی رساند که الگوی تمام موحدان تاریخ شد. در مواجهه با جنگ نیز، نگاه اول مؤمن این است که این صحنه، میدان آزمونی برای نمایش بهترین عمل ماست.

نکتۀ دوم: بهترین واکنش، کسب رضایت خدا

وقتی دانستیم که در امتحان قرار داریم، پرسش بعدی این است که بهترین واکنش چیست؟ پاسخ در هدف غایی خلقت نهفته است: رسیدن به مقام قرب و رضایت الهی. انسان‌ها در سختی‌ها، واکنش‌های متفاوتی نشان می‌دهند: برخی جزع‌وفزع می‌کنند، برخی تسلیم دشمن می‌شوند و برخی به دنبال منافع شخصی می‌روند؛ اما انسان مؤمن تنها به یک چیز می‌اندیشد: انجام کاری که خدا از او راضی باشد. هدف نهایی انسان مؤمن، رسیدن به آرامش و جایگاهی است که خداوند او را این‌گونه خطاب کند: «تو ای نفس مطمئن، به ‌سوی پروردگارت بازگرد؛ درحالی‌که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است» (3). رضایت دوطرفه در کوران سختی‌ها به دست می‌آید. در داستان اصحاب اخدود (4)، مؤمنان در برابر حاکمی ستمگر قرار گرفتند که آنها را میان دست‌کشیدن از ایمان و سوختن در آتش مخیر کرده بود؛ واکنش آنها می‌توانست ترس و انکار ایمان برای حفظ جان باشد؛ اما آنها «احسن عملاً» را انتخاب کردند: شهادت برای کسب رضایت خدا. این داستان به ما می‌آموزد که در برابر فشار دشمن، معیار اصلی برای هر تصمیم و واکنشی، کسب رضایت پروردگار است؛ حتی اگر به قیمت از‌دست‌دادن جان و مال باشد.

نکتۀ سوم: صبر، کلید پیروزی و بشارت الهی

هیچ امتحانی بدون صبر به سرانجام نیکو نمی‌رسد. صبر در نگاه دینی به معنای انفعال و دست‌گذاشتن روی دست نیست، بلکه به معنای پایداری، استقامت و حفظ روحیه با وجود تلاش و اقدام است. خداوند به‌صراحت پیروزی و بشارت را برای صابران تضمین کرده است: «به‌یقین همه شما را با اموری همچون ترس، گرسنگی و کاهش در مال‌ها و جان‌ها و میوه‌ها آزمایش می‌کنیم و بشارت‌ ده به صابران» (5). حضرت ایوب علیه السلام الگوی بی‌بدیل این فضیلت است که تمام دارایی، فرزندان و سلامتی خود را در امتحانی دشوار از دست داد؛ اما هرگز از رحمت خدا ناامید نشد و زبان به شکایت نگشود. او با پایداری و استقامت، این دوران سخت را گذراند و در‌نهایت، خداوند همه چیز را به شکلی بهتر به او بازگرداند (6). در شرایط جنگی که با ترس، کمبود و از‌دست‌دادن عزیزان همراه است، داشتن صبر ایوب‌وار یعنی حفظ امید، استقامت در مسیر حق و عدم تزلزل در ایمان.

نکتۀ چهارم: پیروی از رهبری الهی، شرط نجات

در طوفان حوادث، کشتی جامعه نیاز به ناخدایی بصیر دارد. یکی از مهم‌ترین سنت‌های الهی، قراردادن رهبران و پیشوایان برای هدایت مردم است. سرپیچی از رهبری در شرایط بحرانی، سبب تفرقه و شکست می‌شود و اعتماد و اطاعت از رهبری در شرایط بحرانی، راه را برای نصرت الهی هموار می‌کند؛ حتی اگر فرمان او خوشایند یا همسو با تشخیص اولیه ما نباشد. اما ایمان به هدایت الهی او، کلید عبور از بحران است. این همان ایمانی بود که در کلام حضرت موسی علیه‌ السلام در کنار رود نیل و در مواجهه با سپاه فرعون موج می‌زد: «بی‌تردید پروردگارم با من است و به‌زودی مرا هدایت خواهد کرد» (7). وقتی بنی‌اسرائیل به رهبری حضرت موسی علیه ‌السلام از دست فرعونیان گریختند، به رود نیل رسیدند. دشمن پشت سر و رود پیش‌رو بود؛ یارانش فریاد زدند که ما در دام افتادیم (8)؛ لحظه‌ای که منطق انسانی حکم به تسلیم یا نابودی می‌داد. اما موسی علیه ‌السلام با اطمینان به وعده الهی، فرمان «دل به دریا‌زدن» را صادر کرد. نتیجه این اعتماد مطلق به رهبر الهی، شکافته‌شدن دریا و نجاتی معجزه‌آسا بود. این داستان به ما می‌آموزد که در بحبوحۀ جنگ و زمانی که همه راه‌ها بسته به نظر می‌رسد، باید با اعتماد به پیشوای زمانه و داشتن وحدت کلمه، فرامین او را اجرا کرد.

نکتۀ پنجم: مقاومت، تلاش مستمر و بهره‌گیری از اسباب

ایمان به خدا و اعتماد به رهبری هرگز به معنای نفی تلاش و استفاده از ابزار و امکانات مادی نیست. مؤمن ضمن توکل بر خدا، موظف است با تمام توان و با استفاده از علم‌ و فناوری برای دفاع از خود آماده شود. خداوند متعال در قرآن از مؤمنان می‌خواهد هر آنچه در توان دارند را برای مقابله با دشمن آماده کنند: «و در برابر آنان آنچه در قدرت و توان دارید، از نیرو [و نفرات و سازوبرگ جنگی] و اسبان ورزیده [برای جنگ] آماده کنید» (9).

داستان ذوالقرنین در قرآن نمونه بارز این رویکرد است. وقتی مردم از او برای مقابله با قوم یأجوج ‌و مأجوج یاری خواستند، او به دعا و انتظار معجزه بسنده نکرد، بلکه فرمود: «آنچه پروردگارم مرا در آن تمکّن و قدرت داده [از مزد شما] بهتر است؛ پس شما مرا با نیرویی یاری دهید [تا] میان شما و آنان سدّی سخت و استوار قرار دهم» (10). او از مردم خواست قطعات بزرگ آهن بیاورند و با استفاده از دانش مهندسی و تلاش جمعی، سدی نفوذناپذیر ساخت. این داستان نشان می‌دهد که مؤمن در برابر جنگ و تهدید، باید فعالانه به میدان بیاید و از تمام ظرفیت‌های علمی و صنعتی برای ساختن دفاعی مستحکم بهره ببرد.

نکتۀ ششم: امید به امداد غیبی

مؤمن با اینکه از تمام اسباب مادی بهره می‌برد، قلبش متصل به منبع لایزال قدرت الهی است. او می‌داند که نتیجۀ نهایی را اراده خداوند رقم می‌زند و در سخت‌ترین شرایط، نباید امید خود را به نصرت و امداد غیبی از دست بدهد. خداوند بارها در قرآن وعده داده است که اگر مؤمنان وظیفه خود را انجام دهند، او آنها را با نیروهایی یاری خواهد کرد که نمی‌بینند: «و بی‌تردید خدا در [جنگِ] بدر شما را یاری داد، درحالی‌که [از نظر سازوبرگ جنگی و شمار نفرات در برابر دشمن] ناتوان بودید ...» (11). سپاه اسلام در جنگ بدر یک‌سوم سپاه کفر بود و از نظر تجهیزات نظامی به ‌هیچ‌وجه مقایسه‌پذیر نبود؛ به همین دلیل تمام محاسبات مادی، حکم به شکست قطعی مسلمانان می‌داد؛ اما مؤمنان با توکل بر خدا و اطاعت از پیامبر صلی‌الله علیه و‌آله به میدان رفتند و خداوند با فرستادن فرشتگان و ایجاد ترس در دل دشمنان، پیروزی بزرگی را برایشان رقم زد. این واقعه تاریخی به ما یادآوری می‌کند که هرگز نباید از عظمت ظاهری دشمن مانند ناوهای هواپیمابر و تجهیزات پیشرفته ترسید؛ زیرا قدرت حقیقی از آنِ خداست و او قادر است از راه‌هایی که به محاسبه درنمی‌آید، مؤمنان را یاری کند.

نکتۀ هفتم: واگذاری نتیجه به خداوند (توکل)

تاج این بنای ایمانی، توکل است. توکل به معنای نادیده‌گرفتن اسباب نیست، بلکه نقطه اوج بهره‌گیری از آنهاست. پس از آنکه مؤمن نیت خود را خالص کرد، صبر ورزید، از رهبری اطاعت نمود، با تمام توان به میدان آمد و قلبش را به امداد غیبی امیدوار نگه داشت، به این مرحله آرامش‌بخش می‌رسد. او می‌داند که وظیفه‌اش تنها تلاش و انجام تکلیف است، نه تضمین نتیجه. اینجاست که سنت الهی معنا می‌یابد: «و هر کسی بر خدا توکّل کند، خدا امر او را کفایت می‌کند ...» (12). همان‌طور که حضرت نوح علیه ‌السلام پس از ۹۵۰ سال دعوت خستگی‌ناپذیر و تحمل تمسخرها، با دقت تمام کشتی را ساخت که اوج به‌کارگیری اسباب مادی بود؛ اما در‌نهایت، نتیجه و سرنوشت خود و اندک مؤمنان را به امواج سپرد و به خدا واگذار کرد (13). او به امر الهی، اسباب نجات را فراهم آورد و تقدیر نهایی را به مسبب‌الاسباب سپرد. این نگاه، بار سنگین و خردکننده «نگرانی برای نتیجه» را از دوش مؤمن برمی‌دارد. بنابراین نه از فتح مغرور می‌شود و نه از شکست ظاهری ناامید می‌گردد؛ زیرا می‌داند پیروزی واقعی، انجام ‌وظیفه است و پاداش او نزد پروردگار محفوظ است. این همان آرامش عمیقی است که او را در شرایط سخت جنگی، استوار و مصمم نگه می‌دارد.

نکتۀ هشتم: سنت الهی در غلبۀ اسباب کوچک

اصل راهبردی و تکمیلی در این نگاه ایمانی، درک سنت الهی در غلبه اسباب ظاهراً کوچک بر عوامل بزرگ و قدرتمند است. قرآن این قاعده شگفت‌انگیز را در داستان‌های متعددی به تصویر می‌کشد. در نبرد سپاهیان طالوت، حضرت داوود علیه ‌السلام بود که با ابزاری ساده همچون فلاخن و سنگی کوچک، جالوت قهرمان شکست‌ناپذیر دشمن را از پای درآورد. قرآن نیز برای تأکید بر منشأ اصلی قدرت، می‌فرماید: «آن‌گاه به خواست خدا، آنها سپاه دشمن را به هزیمت واداشتند و داوود، جالوت را کشت ...» (14). نمونه اعجاب‌انگیزتر آن، داستان اصحاب فیل است. سپاه عظیم ابرهه با فیل‌های جنگی که نماد قدرت مطلق و تجهیزات برتر زمانه خود بودند، در برابر پرندگان کوچکی به نام ابابیل که سنگ‌ریزه‌هایی حمل می‌کردند، به‌کلی نابود شد (15).

در مواجهه با قدرت‌های جهانی نیز مؤمن نباید تحت تأثیر گنبد آهنین، جنگنده‌های نسل پنجم یا هیبت تکنولوژیک دشمن قرار گیرد. او با تکیه بر این سنت‌های الهی درمی‌یابد که همین خداوند، ذهن مهندسان و رزمندگان را برای طراحی پهپادهای اقتصادی و شیوه‌های جدید پرتاب رهنمون کرده است تا بر پیچیده‌ترین سامانه‌های دفاعی دشمن برتری یابند و ضربه‌های مهلکی بر آنان وارد آورند. این باور، خلاقیت مؤمن را در عرصه نبرد شکوفا می‌کند و او را از محدودیت‌های محاسبات مادی و عددی رها می‌بخشد.

نتیجه:

نگاه ایمانی چارچوبی منسجم و قدرتمند برای مواجهه با حوادث مختلف مثل جنگ ارائه می‌دهد. بر اساس این نگرش، مؤمن جنگ تحمیلی را میدان آزمون الهی برای نمایش «احسن عمل» و کسب رضایت پروردگار می‌بیند. واکنش او ترکیبی است از صبر و مقاومت فعال، وحدت کلمه ذیل رهبری الهی و بهره‌گیری از تمام اسباب مادی و علمی برای دفاع مستحکم در برابر متجاوز. با این‌ حال، قلب او به امداد غیبی امیدوار است و با توکل، نتیجه را به خداوند وامی‌گذارد و از اضطراب رها می‌شود. این نگاه با اتکا به سنت الهی در غلبه اسباب کوچک بر قدرت‌های بزرگ، مؤمن را از هراس تجهیزات دشمن می‌رهاند و به او آرامش و بصیرتی می‌بخشد که پیروزی حقیقی را در انجام تکلیف الهی می‌داند، نه صرفاً نتیجه ظاهری نبرد.

پی‌نوشت‌ها:

1. «وَنَبۡلُوکُم بِٱلشَّرِّ وَٱلۡخَیۡرِ فِتۡنَة ...» (انبیاء: 35).

2. «ٱلَّذِی خَلَقَ ٱلۡمَوۡتَ وَٱلۡحَیَوٰةَ لِیَبۡلُوَکُمۡ أَیُّکُمۡ أَحۡسَنُ عَمَلاً ...» (ملک: 2).

3. «یَأَیَّتُهَا ٱلنَّفۡسُ ٱلۡمُطۡمَئِنَّةُ*ٱرۡجِعِی إِلَىٰ رَبِّکِ رَاضِیَة مَّرۡضِیَّة» (فجر: 27 – 28).

4. «قُتِلَ أَصۡحَٰبُ ٱلۡأُخۡدُودِ * ٱلنَّارِ ذَاتِ ٱلۡوَقُودِ * إِذۡ هُمۡ عَلَیۡهَا قُعُود ...» (بروج: 4 – 8).

5. «وَلَنَبۡلُوَنَّکُم بِشَیۡءٍ مِّنَ ٱلۡخَوۡفِ وَٱلۡجُوعِ وَنَقۡصٍ مِّنَ ٱلۡأَمۡوَٰلِ وَٱلۡأَنفُسِ وَٱلثَّمَرَٰتِۗ وَبَشِّرِ ٱلصَّابِرِینَ» (بقره: 155).

6. «وَأَیُّوبَ إِذۡ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ ٱلضُّرُّ وَأَنتَ أَرۡحَمُ ٱلرَّاحِمِینَ ...» (انبیاء: 83 – 85).

7. «إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهۡدِینِ» (شعرا: 62).

8. « فَلَمَّا تَرَاءَى الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ» (شعرا: 61).

9. «وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ ٱلۡخَیۡلِ ...» (انفال: 60).

10. «قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیۡرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجۡعَلۡ بَیۡنَکُمۡ وَبَیۡنَهُمۡ رَدۡمًا» (کهف: 95).

11. «وَلَقَدۡ نَصَرَکُمُ ٱللَّهُ بِبَدۡرٍ وَأَنتُمۡ أَذِلَّةٌ ...» (آل‌عمران: 123).

12. «وَمَن یَتَوَکَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُ ...» (طلاق: 3).

13. «إِذۡ قَالَ لِقَوۡمِهِ یَٰقَوۡمِ إِن کَانَ کَبُرَ عَلَیۡکُم مَّقَامِی وَتَذۡکِیرِی بِـَایَٰتِ ٱللَّهِ فَعَلَى ٱللَّهِ تَوَکَّلۡتُ ...» (یونس: 71).

14. «فَهَزَمُوهُم بِإِذۡنِ ٱللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ ...» (بقره: 251).

15. «...وَأَرۡسَلَ عَلَیۡهِمۡ طَیۡرًا أَبَابِیلَ * تَرۡمِیهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّیلٍ * فَجَعَلَهُمۡ کَعَصۡفٍ مَّأۡکُولِۭ» (فیل: 1 ـ 5).

نقش دعا بر سرنوشت یک ساله
تقدیر، نه سرنوشتی محتوم، بلکه نظامی پویا از علت‌ومعلول است که از طریق اختیار، دعا و اعمال انسان شکل گرفته و تغییر می‌یابد.

پرسش:

آیا عجیب نیست که با گریه و دعا در یک‌شب، بتوان سرنوشت یک سال را رقم زد؟

پاسخ:

شب‌های قدر، با جایگاه ویژه‌ای که در متون دینی دارد، نقطه تلاقی مفاهیمی چون تقدیر الهی، اختیار انسان و دعا به‌شمار می‌آید. ازاین‌رو، فهم درست نسبت به این مفاهیم، نیازمند نگاهی عمیق‌تر و تحلیلی‌تر است. شگفتیِ پیوند میان یک‌شب و سرنوشتی به گستره یک سال، بیش از آنکه ناشی از ناسازگاری عقل و دین باشد، ریشه در برداشت‌های ساده‌انگارانه از معنای «تقدیر،» سازوکار تحقق آن و نقش واقعی دعا و تضرع در نظام حکیمانه الهی دارد. تبیین این نسبت، می‌تواند افق روشن‌تری از حقیقت شب قدر و کارکرد دعا در حیات انسانی ارائه دهد.

 در ادامه در قالب نکاتی توضیحات بیشتر بیان می‌شود.

 

نکاتی در باب تقدیر و دعا

نکته اول: تقدیر؛ تابع علل و اسباب و ذاتاً تغییرپذیر

در معارف قرآنی و تفسیری، تقدیر به معنای اندازه‌گذاری و تعیین حدود پدیده‌ها بر اساس سلسله‌ای از علل و اسباب است، نه تحمیل سرنوشتی گسسته از واقعیت‌های عینی عالم. شب قدر ازآن‌رو «قدر» نامیده شده که در آن، هر پدیده با لحاظ همه عوامل مؤثرش سنجیده می‌شود. (1) در این نظام، هیچ حادثه‌ای بدون پیوند با علل خود رقم نمی‌خورد و در حوزه انسانی، مهم‌ترین علت، اراده و اختیار انسان است. ازاین‌رو، تقدیر نه امری ایستا و بسته، بلکه فرآیندی پویا و وابسته به علل است(2) و دعا و گریه در شب قدر نیز خود یکی از همین علل واقعی و مؤثر به‌شمار می‌آید، نه عاملی بیرون از نظام علیت.

نکته دوم: علل تغییر تقدیر؛ از گذشته تا شب قدر و پس‌ازآن

تمایز میان «تقدیر» و «قضا» در اینجا نقش کلیدی دارد. تقدیر، مرحله اندازه‌گذاری است و قضا، مرحله قطعیت و تحقق نهایی پس از تکمیل همه علل. (3) بسیاری از مقدرات شب قدر از سنخ تقدیرهای مشروط‌اند، نه قضای حتمی. این بدان معناست که آنچه اقتضای اعمال گذشته انسان بوده، می‌تواند در شب قدر، به‌واسطه دعا، توبه، صدقه و تضرع، دگرگون شود. روایات تصریح دارند که دعا حتی می‌تواند قضای محکم را نیز تغییر دهد. (4) همچنین ممکن است تقدیری که بر اساس گذشته و اعمال شب قدر شکل گرفته، در ادامه مسیر زندگی و براثر کنش‌های بعدی انسان دستخوش تغییر گردد. بدین‌سان، تقدیر حاصل ‌کنش مستمر علل پیشین، اعمال شب قدر و رفتارهای بعدی است، نه تصمیمی یک‌باره و غیرقابل‌بازگشت.

نکته سوم: تقدیر؛ تعیین میدان آزمون، نه پاسخ انسان

حتی با فرض ثبت مقدرات، کار انسان پایان نمی‌یابد. آنچه در شب قدر نوشته می‌شود، «زمینه‌های امتحان» است، نه «نتیجه امتحان». بسترها، فرصت‌ها، چالش‌ها و رویدادهایی که انسان در طول سال با آن مواجه می‌شود، تعیین می‌گردد، اما واکنش او در برابر این رویدادها، کاملاً اختیاری است. امام باقر علیه‌السلام در تفسیر آیه «فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ» (5) می‌فرمایند: «در شب قدر، همه امور سال آینده تقدیر می‌شود؛ از خیر و شر و طاعت و معصیت تا روزی و اجل.» (6) این روایت نشان می‌دهد که آنچه مقدر می‌شود، موقعیت‌هاست، نه پاسخ انسان به آن‌ها. دعا در شب قدر می‌تواند نوع و شدت این موقعیت‌ها را تغییر دهد؛ مثلاً بلایی سخت به آزمایشی سبک‌تر تبدیل شود. (7) اما سعادت یا شقاوت نهایی، درگرو نحوه مواجهه انسان با همین موقعیت‌هاست.

نتیجه:

شب قدر، نه صحنه تحمیل جبر، بلکه عرصه تلاقی رحمت الهی، نظام علت‌ومعلولی و اختیار انسان است. تقدیر در این شب، اندازه‌گذاری پویا و مشروط امور است، نه اعلام سرنوشتی بسته. دعا و اشک، عللی حقیقی در این نظام‌اند که می‌توانند مسیر مقدرات را تغییر دهند، بی‌آنکه اختیار انسان را سلب کنند. آنچه رقم می‌خورد، میدان آزمون است و آنچه آینده انسان را می‌سازد، واکنش آگاهانه او در این میدان. ازاین‌رو، پیوند شب قدر با سرنوشت یک‌ساله نه عجیب است و نه جبرآمیز؛ بلکه جلوه‌ای از نظام حکیمانه‌ای است که به انسان اجازه می‌دهد با بندگی، دعا و انتخاب، در ساخت آینده خویش نقش‌آفرین باشد.

پی‌نوشت‌ها:

1. ر.ک: طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374 ش، ج 20، ص 561-563.

2. سوره رعد، آیه 39: «یَمْحُو اللَّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ.» در کتاب‌های تفسیری، از این آیه استفاده شده که حوادث عالم در دو لوح جداگانه نوشته می‌شود که یکی از آن‌ها لوح مَحْفوظ و دیگری لوح محو و اثبات است. نوشته‌های موجود در لوح محو و اثبات قابل‌تغییر، اما وقایع نوشته شده در لوح محفوظ قابل‌تغییر نیست؛ چون نوشته‌های موجود در لوح محو و اثبات به‌منزله علت‌های ناقص (علت غیرقطعی) و وقایع نوشته‌شده در لوح محفوظ به‌منزله علت تامه (علت قطعی) است. ر.ک: طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374 ش، ج 7، ص 9 و ج 11، ص 514.

3- ر.ک: طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر موسوی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1374 ش، ج ۱۳، ص 97-99.

4- ر.ک: «الدُّعَاءُ یَرُدُّ الْقَضَاءَ بَعْدَ مَا أُبْرِمَ إِبْرَاماً...»؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 2، ص 470.

5- سوره دخان، آیه 4: «فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ.»

6- «یُقَدَّرُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ کُلُّ شَیْءٍ یَکُونُ فِی تِلْکَ السَّنَهِ إِلَى مِثْلِهَا مِنْ قَابِلٍ خَیْرٍ وَ شَرٍّ وَ طَاعَهٍ وَ مَعْصِیَهٍ وَ مَوْلُودٍ وَ أَجَلٍ أَوْ رِزْق...»‏؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تصحیح علی‌اکبر غفاری، محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 4، ص 158.

7- «الْمُؤْمِنُ مِنْ دُعَائِهِ عَلَى ثَلَاثٍ إِمَّا أَنْ یُدَّخَرَ لَهُ وَ إِمَّا أَنْ یُعَجَّلَ لَهُ وَ إِمَّا أَنْ یُدْفَعَ عَنْهُ بَلَاءٌ یُرِیدُ أَنْ یُصِیبَه»؛ ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، تحف‌العقول، تصحیح علی‌اکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین، 1363 ق، ص 280.

ارتباط وضعیت اقتصادی انسان و ایمان
فقر و ثروت در نگاه دینی نه نشانه بی‌ایمانی‌اند و نه ایمان را از بین می‌برند، بلکه هر دو وسیله‌ای برای آزمون الهی و سنجش ایمان انسان‌اند.

پرسش:

آیا درست است که میان وضعیت اقتصادی انسان و ایمان او ارتباط است؟ به‌طور مثال، آیا تعبیرهایی مانند «پولدارها دین و ایمان ندارند» یا «از هر دری فقر آمد، ایمان از در دیگر بیرون می‌رود» واقعیت دارد؟

پاسخ:

بررسی رابطه میان وضعیت اقتصادی انسان و میزان ایمان او، از دیرباز ذهن اندیشه‌مندان و عموم مردم را به‌خود مشغول کرده است. در این زمینه، گاه در میان مردم، باورهای غلط و جزمی‌ای شکل گرفته که به شکل ضرب‌المثل‌هایی همچون «پولدارها دین و ایمان ندارند» یا «از هر دری فقر آمد، ایمان از در دیگر بیرون می‌رود» بیان می‌شود. این عبارات حاکی از آن هستند که ثروت یا فقر در تقابل با ایمان هستند و با آمدن یکی از آن‌ها، ایمان نابود می‌شود؛ درحالی‌که واقعیت از منظر آموزه‌های قرآنی و روایی، بسیار ظریف‌تر و دقیق‌تر از این قضاوت‌های سطحی است. در ادامه، با تکیه‌بر آیات نورانی قرآن کریم و روایات معصومین علیهم‌السلام، دیدگاه صحیح و متعادل درباره رابطه ایمان با فقر و ثروت، در قالب چند نکته تبیین می‌شود.

 

نکته اول: فقر و ایمان

عبارت‌هایی مثل «از هر دری فقر آمد، ایمان از در دیگر بیرون می‌رود» اگرچه در میان مردم مشهور است، اما نه پشتوانه‌ روایی معتبری دارد و نه با مجموعه‌ معارف دینی سازگار است.

به نظر می‌رسد این‌گونه تعابیر، ناشی از برداشتِ افراطی و غیردقیق از برخی روایات باشد. یکی از احادیثی که معمولاً منشأ چنین برداشت‌هایی قرار می‌گیرد، سخن پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است که فرمودند:

«فقر در آستانه آن است که به کفر بینجامد.» (1)

نکته‌ کلیدی در این حدیث، واژه‌ «کاد» است؛ این واژه در زبان عربی به معنای «نزدیک شدن» و «در آستانه قرار گرفتن» است، نه تحقق قطعی؛ بنابراین، مقصود پیامبر این نیست که فقر مساوی با کفر است یا هر فقیری الزاماً بی‌ایمان می‌شود، بلکه هشدار می‌دهند که فقر می‌تواند انسان را در تنگنای روانی و اخلاقی قرار دهد؛ فشاری که گاه صبر را می‌فرساید و انسان را به لغزش‌هایی چون دزدی، خیانت یا هم‌سویی با ستمگران می‌کشاند. این تحلیل روشن می‌سازد که فقر، زمینه‌ساز انحراف است، نه سلب‌کننده‌ اختیار. انسان همچنان مختار است، هرچند در شرایطی دشوارتر تصمیم می‌گیرد.

از سوی دیگر، قرآن کریم به‌روشنی نشان می‌دهد که فقر نه‌تنها ملازم با بی‌ایمانی نیست، بلکه در تاریخ ادیان، بسیاری از مؤمنان راستین از طبقات ضعیف جامعه بوده‌اند.

برای نمونه، یکی از اعتراض‌های همیشگی مخالفان انبیا همین بوده است که چرا پیروان آنان از فرودستان‌اند. قرآن این اعتراض را چنین نقل می‌کند:

«گفتند: آیا ما به تو ایمان بیاوریم درحالی‌که افراد پست و بی‌ارزش از تو پیروی کرده‌اند؟!» (2)

در آیه‌ای دیگر، خداوند توجه ویژه‌ای به مؤمنان نیازمند نشان می‌دهد و جامعه را به‌ احترام و حمایت از آنان فرامی‌خواند؛ مؤمنانی که فقرشان پنهان است و عزت‌نفس، آنان را از اظهار نیاز بازمی‌دارد:

«[این صدقات‌] براى آن [دسته از] نیازمندانى است که درراه خدا فرومانده‌اند و نمى‌توانند [براى تأمین هزینه زندگى‌] در زمین سفر کنند. از شدّت خویشتن‌دارى، فرد بى‌اطلاع، آنان را توانگر مى‌پندارد. آن‌ها را از سیمایشان مى‌شناسى. با اصرار، [چیزى‌] از مردم نمى‌خواهند و هر مالى [به آنان‌] انفاق کنید، قطعاً خدا از آن آگاه است.» (3)

افزون بر این، قرآن در توصیف زندگی پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز به دوره‌ای از فقر، نیاز و سختی‌های معیشتی ایشان اشاره می‌کند:

«مگر نه تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟ ... و تو را تنگدست یافت و بى‌نیاز گردانید؟» (4)

نمونه‌های تاریخی نیز گواهی روشن بر این حقیقت‌ است: بلال حبشی، برده‌ای فقیر و بی‌پناه، با وجود شکنجه‌های طاقت‌فرسا بر ایمان خود استوار ماند؛ عمار یاسر و پدر و مادرش، در اوج فشار و آزار، از ایمان دست نکشیدند و به الگویی از استقامت بدل شدند. این نمونه‌ها نشان می‌دهد که اگرچه شرایطی مانند فقر یا ثروت می‌توانند بر انتخاب‌های انسان اثر بگذارند، اما هرگز جبرآفرین نیستند و اختیار انسان را از میان نمی‌برند.

درنتیجه، در منطق دینی، فقر نه علت پیدایش ایمان است و نه علت زوال آن؛ بلکه میدانی دشوارتر برای ایمان‌ورزی است، میدانی که برخی در آن می‌لغزند و برخی دیگر، ایمان خود را خالص‌تر و ریشه‌دارتر می‌کنند.

 

نکته دوم: ثروت و ایمان

همان‌گونه که فقر می‌تواند ایمان انسان را در معرض آسیب قرار دهد، ثروت و رفاه نیز می‌تواند آزمونی دشوار و گاه خطرناک برای ایمان باشد. در آموزه‌های دینی، ثروت به‌خودی‌خود امری منفی تلقی نشده است، اما دل‌بستگی افراطی به آن، احساس بی‌نیازی و غفلت از خداوند، از مهم‌ترین تهدیدهای ایمانی به شمار آمده‌اند. قرآن کریم بارها هشدار می‌دهد که وفور نعمت، اگر با شکر، تقوا و مسئولیت‌پذیری همراه نباشد، می‌تواند انسان را به طغیان بکشاند:

«حقاً که انسان همین‌که خود را بى‌نیاز پندارد، سرکشى مى‌کند.» (5)

از همین رو، در تاریخ انبیا مشاهده می‌شود که بخش قابل توجهی از مخالفان پیامبران، از میان ثروتمندان، اشراف و صاحبان قدرت برخاسته‌اند. قرآن از این گروه با تعابیری چون «مترفین» یاد می‌کند؛ کسانی که غرق در ناز و نعمت بودند و همین رفاه، آنان را نسبت به دعوت الهی بی‌اعتنا و حتی معاند کرده بود. (6)

مخالفت فرعونیان، اشراف قریش و ثروتمندان متکبر امت‌های پیشین، نمونه‌هایی روشن از این واقعیت‌ است که ثروت، اگر به ابزار برتری‌جویی و خودبزرگ‌بینی بدل شود، می‌تواند ایمان را به‌شدت تهدید کند.

بااین‌حال، همانند فقر، میان ثروت و بی‌ایمانی نیز رابطه‌ای ضروری و قطعی وجود ندارد. قرآن در کنار هشدارها، به‌صراحت از مؤمنانی یاد می‌کند که در عین برخورداری از مال، قدرت و موقعیت اجتماعی، اهل ایمان، تقوا و بندگی بوده‌اند:

«مردانى که نه تجارت و نه دادوستدی، آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و دادن زکات، به خود مشغول نمى‌دارد و از روزى که دل‌ها و دیده‌ها در آن زیرورو مى‌شود مى‌هراسند.» (7)

ثروت در این نگاه، نه نشانه قرب الهی است و نه دلیل سقوط معنوی؛ بلکه ابزاری است که می‌تواند در خدمت ایمان قرار گیرد یا علیه آن عمل کند. آنچه تعیین‌کننده است، «نحوه مواجهه انسان با ثروت» است، نه اصلِ داشتن یا نداشتن آن.

بر این اساس، ثروت نیز مانند فقر، عرصه‌ای برای امتحان الهی است. (8) برخی در این میدان، گرفتار غرور، اسراف و غفلت می‌شوند و ایمان خود را می‌بازند و برخی دیگر، با شکرگزاری، انفاق و احساس مسئولیت، ایمان خویش را عمیق‌تر می‌کنند.

نتیجه:

بر اساس آنچه گذشت، روشن می‌شود که قضاوت‌های کلی و ضرب‌المثلی درباره نسبت فقر و ایمان یا ثروت و بی‌ایمانی، با منطق دقیق قرآن و روایات سازگار نیست. دین، فقر را نه منشأ ایمان می‌داند و نه علت حتمی زوال آن؛ همان‌گونه که ثروت را نه نشانه قرب الهی می‌شمارد و نه عامل قطعی فساد. هر دو وضعیت، صحنه‌هایی متفاوت از امتحان الهی هستند که در آن‌ها اختیار و جهت‌گیری انسان نقش تعیین‌کننده دارد. تاریخ ادیان نشان می‌دهد که مؤمنان راستین هم در میان فقرا حضور داشته‌اند و هم در میان ثروتمندان؛ همان‌گونه که لغزش و انکار نیز در هر دو گروه دیده می‌شود. ازاین‌رو، معیار سنجش ایمان نه وضعیت اقتصادی، بلکه نحوه مواجهه انسان با آن، میزان صبر، شکر، تقوا و مسئولیت‌پذیری اوست.

پی‌نوشت‌ها:

1. «کادَ الفَقرُ أن یَکونَ کُفراً؛» مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403 ق، ج 73، ص 246.

2. سوره شعراء، آیه 111: «قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَاتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ.»

3. سوره بقره، آیه 273: «لِلْفُقَرَاءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ لَا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْبًا فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیمَاهُمْ لَا یَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا ۗ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ.»

4. سوره ضحی، آیات 6 و 8: «أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَى ... وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَى.»

5. سوره علق، آیات 6-7: «کَلَّا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَیَطْغَی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَى.»

6. سوره سبا، آیه 34: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَهٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ.»

7. سوره نور، آیه 37: «رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلَا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاهِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاهِ ۙ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ.»

8. سوره انبیاء، آیه 35: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ ۗ وَنَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَهً ۖ وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ.»

رزق و روزی واقعاً در دستان کیست؟

پرسش:

رزق و روزی واقعاً در دستان کیست؟ از نگاه توحید، همه‌چیز به دست خداست؛ اما در زندگی روزمره، انگار این انسان‌ها هستند که روزی یکدیگر را تعیین می‌کنند: کارگر به کارفرما وابسته است، کارمند به دولت و فرزند به والدین. پس حقیقت ماجرا چیست؟ نگاه درست و عمیق به این موضوع کدام است؟

پاسخ:

«رزق» در اصل به معنای بخشش و بهره‌ای است که به انسان می‌رسد (1) و تنها به خوراک و پوشاک محدود نیست؛ بلکه هر آنچه انسان از آن سود می‌برد ــ مانند علم، عزت، آبرو و هدایت ــ نیز از انواع رزق به شمار می‌آید. (2) از نگاه دینی، خداوند نه‌تنها آفریننده‌ی جهان، بلکه روزی‌دهنده‌ی حقیقی همه موجودات است. قرآن بارها بر این حقیقت تأکید دارد: «بی‌تردید، خداوند روزی‌دهنده‌ی تواناست» (3) و «آیا جز خدا آفریننده‌ای هست که از آسمان و زمین به شما روزی دهد؟» (4) بااین‌حال، در آیات دیگری، انسان‌ها نیز در جایگاه روزی‌دهنده معرفی شده‌اند؛ مانند پدری که موظف است در دوران شیردهی، هزینه و خوراک مادر را تأمین کند. (5) این دو نوع نسبت دادن رزق، در ظاهر متفاوت، اما در حقیقت هماهنگ‌اند. (6)

 در ادامه در قالب نکاتی توضیحات بیشتر بیان می‌شود.

نکته اول: نگاه توحیدی

در نگاه توحیدی، خداوند نه‌تنها آفریننده‌ی جهان، بلکه تدبیرکننده‌ی همه‌ی امور آن است. برخی در طول تاریخ گمان کرده‌اند که خدا جهان را آفرید و سپس اداره‌ی آن را به نیروهایی مانند فرشتگان، اجرام آسمانی یا موجودات دیگر سپرد؛ اما قرآن کریم این اندیشه را با صراحت رد می‌کند و می‌فرماید: «اوست که کار [جهان] را تدبیر می‌کند.» (7) بنابراین، همه‌ی جریان‌های هستی ــ از حرکت ستارگان تا روزی‌رسانی به بندگان ــ زیر نظر اراده‌ی الهی انجام می‌شود. رازقیت نیز بخشی از همین ربوبیت و تدبیر الهی است. اگر کسی گمان کند که دیگری به‌طور مستقل روزی می‌دهد، در حقیقت برای خدا در مقام ربوبیت شریک قائل شده است. درنتیجه، ایمان به توحید ربوبی یعنی باور به این‌که تنها خداوند رازق حقیقی و مدبر مطلق هستی است.

نکته دوم: نظام طولی علل

در بینش توحیدی، هیچ موجودی در جهان به‌طور مستقل کاری انجام نمی‌دهد؛ همان‌گونه که هستی هر موجود وابسته به خداست، تأثیر و عمل او نیز تنها به اذن و اراده‌ی الهی تحقق می‌یابد. این اصل را «توحید افعالی» می‌نامند. همه‌ی علل و اسباب، حلقه‌هایی از زنجیره‌ای طولی‌اند که سرانجام به خداوند، علت‌العلل هستی، متصل می‌شوند. پدر، کارفرما یا دولت، هرچند در ظاهر روزی‌دهنده‌اند، اما در حقیقت، واسطه‌هایی در مسیر رزق الهی‌اند. پس رزق‌رسانی انسان‌ها نه در عرض اراده‌ی خدا، بلکه در طول آن قرار دارد. همان‌طور که ماه نور خورشید را بازمی‌تاباند، انسان نیز پرتوی از فیض رزاقیت الهی را منتقل می‌کند. بدین معنا، خدا رازق بالذات است و دیگران رازق بالغیر؛ یعنی آنچه از دست بندگان می‌رسد، جلوه‌ای از رزق خداست که از مجرای آنان به دیگران می‌رسد. (8)

نتیجه:

در این دیدگاه، تنها روزی‌رسان حقیقی «خداوند» است، اما سنت او بر این قرار گرفته که رزق انسان از راه اسباب طبیعی و تلاش‌های فردی و اجتماعی فراهم شود. درک درست این حقیقت، دو نتیجه ارزشمند به همراه دارد: نخست آن‌که آرامش و اطمینان در دل انسان پدید می‌آورد؛ زیرا می‌داند روزی‌اش در دست خداست و هیچ‌کس به‌طور مستقل نمی‌تواند آن را کم یا زیاد کند. این باور، توکل را تقویت کرده و وابستگی به غیر خدا را می‌زداید. دوم آن‌که این نگاه، انسان را از تلاش بازنمی‌دارد؛ بلکه او را به کوشش، مسئولیت‌پذیری و کمک به دیگران فرامی‌خواند، چراکه خدا خواسته است روزی از مسیر همین تلاش‌ها جریان یابد؛ بنابراین، کسی که برای خانواده یا جامعه خود کار می‌کند، در حقیقت واسطه‌ای برای رساندن رحمت الهی است. نگرش توحیدی، جمع میان توکل و تلاش است؛ دیدگاهی که هم اسباب طبیعی را می‌بیند و هم سرچشمه‌ی اصلی آن را خداوند می‌داند. (9)

پی‌نوشت‌ها:

1. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات الفاظ القرآن، بیروت، دارالقلم، 1412 ق، ص 351.

2. جوادی آملی، عبدالله، تسنیم، تحقیق علی اسلامی و عبدالکریم عابدینی، قم، اسراء، 1389 ش، ج 13، ص 600؛ ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1414 ق، ج 10، ص 115.

3. سوره ذاریات، آیه 58: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّهِ الْمَتِینُ».

4. سوره فاطر، آیه 3: «هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ...».

5. سوره نساء، آیه 5: «وَارْزُقُوهُمْ فِیهَا وَاکْسُوهُمْ...».

6. جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن کریم - توحید در قرآن، قم، اسراء، 1383 ش، ص 430-432.

7. سوره رعد، آیه 2: «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ...».

8. سبحانی، جعفر، مبانی توحید از نظر قرآن، قم، توحید، 1361 ش، ص 146-247.

9. برای مطالعه بیشتر، رک: صلواتی، اعظم و دیگران، بررسی مبانی توحید در رازقیت، فصلنامه پژوهش دینی، بهار و تابستان 1401 ش، شماره 44، ص 239-254.

خداوند هیچ نیازی به عبادت بندگان خود نداردو این انسان است که وجودش عین وابستگی به خدا است. اگر همه انسان ها هم پشت به خورشید خانه بسازند ضرری به خورشید نمی رسد.
چرایی لزوم تبعیت از دستورات الهی

پرسش:
به فرض اینکه واقعاً خدا هست و مالک و خالق من و جهان است؛ چرا باید به خواست او تسلیم شوم و هر چه او گفت را بپذیرم؟ آیا به خاطر این است که او خالق و مالک است و من مکلف به شکرگزاری و تسلیم در برابر صاحبم هستم؛ یا به خاطر سود خودمان در حرف‌شنوی از خدا است؟ به کدام دلیل باید تسلیم او شوم؟
 

پاسخ:
عبودیت، به معنای تسلیم، اظهار تذلل و خضوع در مقابل خداست. «عبادت خدا» دو نوع است:
1. عبادت عام: یعنی اطاعت از دستورات خدا در همه شئون زندگى.
2. عبادت خاص: به معنى تذلل همراه با تقدیس و خضوع، مانند نماز و امثال آن. قرآن کریم هدف از آفرینش انسان را عبادت خدا بیان کرده(1) و توضیح می‌دهد که خدا نیاز به عبادت شما ندارد، بلکه این شمایید که نیازمند به عبادت خدا هستید. ازاین‌رو در ادامه همین آیه می‌فرماید: «هرگز از آن‌ها روزى نمى‏خواهم و نمى‏خواهم مرا اطعام کنند. خداوند روزى‏دهنده و صاحب قوّت و قدرت است».(2) 
در ادامه در قالب نکاتی به توضیح بیشتر درباره فلسفه عبادت می‌پردازیم.

نکته اول:
تصور برخی از نوع رابطه خدا با انسان، همانند رابطه ساعت‌ساز با ساعت است. به این صورت که همان‌گونه که ساعت‌ساز ساعت را می‌سازد و بعد از آن، ساعت به کار خود ادامه می‌دهد و دیگر نیازی به ساعت‌ساز ندارد، خدا نیز انسان را آفریده و انسان دیگر نیازی به خدا ندارد و خودش مستقلاً می‌تواند به زندگی خود ادامه دهد. در حالی که این تصور کاملاً باطل است. بلکه رابطه خدا با انسان و همه مخلوقات خود، همانند رابطه خورشید با نور خود است. همان‌طور که وجود نور در هرلحظه وابسته به خورشید است و اگر ارتباط اشعه‌های نور با خورشید که منبع نور است، قطع شود همان لحظه نابود می‌شود، به همین صورت وجود همه مخلوقات ازجمله انسان‌ها نیز وابسته به خداست و اگر کمتر از لحظه‌ای توجه خدا از بنده خود قطع شود، دیگر بنده‌ای وجود نخواهد داشت.
«به‌محض التفاتی زنده دارد آفرینش را        اگر نازی کند از هم فروریزند قالب‌ها» (3)
 بنابراین ما انسان‌ها نه‌تنها در تأمین نیازهای مادی و معنوی خود نیازمند به خدا هستیم، بلکه در اصل وجود و حیات خود نیز عین وابستگی به خدا هستیم. ازاین‌رو امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند: «مَنْ عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»؛ کسى که خود را بشناسد قطعاً خدایش را خواهد شناخت». (4) بنابراین اقتضای فطرت انسانی این است که در مقابل کسی که همه هستی انسان عین وابستگی و نیاز به اوست خضوع و خشوع نموده و شکرگزار نعمات مولای خود باشد.

نکته دوم:
آدمی از خودآگاهی و خوددوستی برخوردار است و به همین جهت، به خودش و اموری که جزء وجود خودش هست، محبت و علاقه دارد و همچنین، نسبت به کمالات اختیاری که می‌توانند با کوشش و تلاش، بخشی از وجود آدمی بشوند نیز علاقه دارد. (5) 
تعیین اینکه چه چیزی برای انسان کمال است و از طریق رفتارهای اختیاری، به دست می‌آید، نیازمند توجه به این دو مطلب است: 
اولاً باید به این نکته توجه داشت که انسان از دو بُعد روح و بدن برخوردار است که درواقع، روح حقیقت انسان است و بدن ابزاری برای استکمال و انجام کارهایی که روح تصمیم گرفته محقق شوند. (6) با این بیان مشخص می‌شود که اوصاف حقیقی انسان، اوصاف روح او هستند و کمال و نقص حقیقی انسان را باید در همین اوصاف جستجو کرد. مثلاً تقویت عضلانی بااینکه کمالی برای بدن است اما کمال روح و حقیقت انسان نیست. علم، لذت، دوستی، آرامش و غیره، از اوصاف روح انسان هستند و تقویت و کسب آن‌ها، به کمالات روح و حقیقت انسان می‌افزاید. (7) 
ثانیاً برخی از کمالات و اوصاف روح، گاهی سبب نقص در آدمی یا جلوگیری از دستیابی به کمالات دیگر می‌شوند. (8) مثلاً لذت ناشی از خوردن، از کمالات روح است، اما گاهی همین لذت طلبی سبب می‌شود که مثلاً در کسب لذتی که نیم ساعت طول می‌کشد، در خوردنی‌ها زیاده‌روی کرده و بیمار شده و برای چند روز به درد و رنج مبتلا شویم.
با توجه به این دو مطلب، مشخص می‌شود که انسان برای شناخت کمالات اختیاری و کسب آن‌ها به شکل متوازن و متعادل، هم نیازمند معیاری برای تشخیص کمال حقیقی است و هم نیازمند یک برنامه جامع برای رشد متوازن و کسب کمالات اختیاری به‌صورت متعادل. اینجاست که تقرب به خدا به‌عنوان معیار مطرح می‌شود و دین به‌عنوان برنامه جامع. 
توضیح مطلب اینکه، چون خداوند کامل مطلق است و هیچ کمالی در او نیست که نقصی به دنبال داشته باشد و همگی به‌صورت متعادل و متوازن در خداوند جمع شده‌اند، با شناخت خدا پی می‌بریم که چه چیزی کمال حقیقی است و نقصی به دنبال ندارد. از این طریق، کمال حقیقی را می‌شناسیم و با کسب آن، به خداوند تشابه بیشتری می‌یابیم. منظور از تقرب به خدا، مشابهت جُستن به برخی از کمالاتی است که ما انسان‌ها می‌توانیم به شکل محدود از آن‌ها برخوردار شویم. (9) همچنین، ازآنجایی که شناخت ما از خود و خداوند، محدود است، ازاین‌رو، بخش عظیمی از دانایی و برنامه زندگی برای رسیدن به کمال اختیاری را از طریق دین می‌آموزیم. دین برنامه جامعی است که خداوند آن را تنظیم کرده تا انسان‌ها از طریق آن، کمالات اختیاری را بشناسند و به آن دست یابند. (10) با توجه به اینکه اطاعت از دین الهی همان عبادت است، روشن می‌شود که فلسفه عبادت و اطاعت از دین، تعالی یافتن و رشد و دستیابی به کمالات بیشتر است.

نکته سوم:
این مطلب درآیات قرآن نیز منعکس‌شده که دستوراتی که خداوند به‌عنوان اوامر و نواهی در قالب دین به مردم می‌دهد، از نوع دستورات یک پادشاه جبّار نیست که بخواهد قدرت خود را به رخ دیگران بکشد، بلکه از نوع دستورات طبیب است که اگر شخص به آن دستورالعمل‌ها عمل کند هیچ نفعی به طبیب نمی‌رسد و اگر هم عمل نکند هیچ زیانی به طبیب نمی‌رسد، بلکه تمام سود و زیان اطاعت یا سرپیچی از دستورات طبیب نصیب خود شخص می‌شود نه طبیب؛ بنابراین اگر همه مردم دنیا مؤمن و تسلیم امر خدا گردند هیچ سودی برای خدا ندارد و اگر همه مردم کافر شوند نیز هیچ ضرری به خدا نمی‌رسد. مثل‌اینکه اگر همه مردم خانه‌های خود  را رو به خورشید بسازند یا پشت به خورشید هیچ فرقی به حال خورشید ندارد، بلکه این مردم هستند که از این کار سود یا زیان می‌کنند. ازاین‌رو خداوند درآیات متعدد قرآن تذکر می‌دهد که خداوند هیچ نیازی به بندگان و عبادت آنان ندارد بلکه این بندگان هستند که سرتاسر وجودشان نیاز به خداست: «اى مردم شما نیازمند خدایید و خدا بی‌نیاز ستوده است». (11)
 به‌عنوان مثال به دنبال دستور به انجام حج می‌فرماید: «هر که کفر ورزد (و از انجام حج سرپیچی کند) یقیناً خداوند از جهانیان بی‌نیاز است». (12) یا درباره امر به نماز می‌فرماید: «و کسان خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شکیبا باش ما از تو جویاى روزى نیستیم ما به تو روزى می‌دهیم و فرجام [نیک] براى پرهیزگارى است». (13) همچنین با توبیخ کسانی که خیال می‌کنند با قبول اسلام، منّتی بر خدا و پیامبر او دارند می‌فرماید: «از اینکه اسلام آورده‌اند بر تو منت می‌نهند بگو بر من از اسلام‏ آوردنتان منت مگذارید بلکه [این] خداست که با هدایت‏ کردن شما به ایمان بر شما منت می‌گذارد اگر راست‌گو باشید». (14)

نتیجه:
خداوند هیچ نیازی به عبادت بندگان خود ندارد. ولی از یک‌سو، از آنجا که وجود انسان عین وابستگی به خداست و خداوند منشأ تمام نعمت‌هایی است که به انسان می‌رسد، فطرت انسانی اقتضای خضوع و شکرگزاری در مقابل ولی‌نعمت خود را دارد. از سوی دیگر روحیه بی‌نهایت طلبی انسان تنها در سایه اتصال وجودی به خدای متعال و از راه عبادت، حاصل می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:
1. سوره ذاریات، آیه 56: ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ﴾.
2. سوره ذاریات، آیات 57 و 58: ﴿ ما أُریدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ ما أُریدُ أَنْ یُطْعِمُونِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّهِ الْمَتینُ﴾.
3. نظیری نیشابوری، دیوان اشعار، غزلیات، غزل شماره 8.
4. تمیمى آمدى، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و درر الکلم، محقق / مصحح: سید مهدى رجائى، قم‏، دارالکتاب الإسلامی‏، 1410 ق‏‏، ص 588، حکمت 301؛ ری‌شهری، محمد، میزان الحکمه، قم، دارالحدیث، 1416 ق، ج 6، ص 154.
5. مصباح یزدی، مجتبی، بنیاد اخلاق، قم، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1387 ش، ص 218.
6. برای بررسی ادله اثبات روح، رک: فیاضی، غلامرضا، علم النفس فلسفی، قم، انتشارات موسسه آمورشی و پژوهشی امام خمینی، 1390 ش، ص 203-225.
7. مصباح یزدی، بنیاد اخلاق، ص 220.
8. همان، ص 221.
9. همان، ص 238-239.
10. همان، ص 240.
11. سوره فاطر، آیه 15: ﴿ یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ﴾.
12. سوره آل‌عمران، آیه 97: ﴿ وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ ﴾.
13. سوره طه، آیه 132: ﴿ وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاهِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْهَا لَا نَسْأَلُکَ رِزْقًا نَحْنُ نَرْزُقُکَ وَالْعَاقِبَهُ لِلتَّقْوَى ﴾.
14. سوره حجرات، آیه 17: ﴿ یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لَا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلَامَکُمْ بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلْإِیمَانِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ ﴾.

 

در روایات، برای تبیین ارتباط محسوسات مثل بدن با امور نامحسوس مثل روح، لاجرم از تمثیلاتی استفاده می کنند که هریک از آن ها بعدی از ابعاد این رابطه را بیان می کند.
رابطه روح با بدن

پرسش:
یکی از مشکلات باور به روح و نفس انسان، توضیح رابطه آن با بدن است. آیا می‌توان با مثال‌های قابل‌قبول این مطلب را شرح داد؟
 

پاسخ:
«تمثیل» به معنای مثل آوردن، تشبیه کردن چیزی به چیزی یا تصویر کردن آن است. (1) تمثیل، یکی از تأثیرگذارترین روش‌ها در انتقال معانی عمیق و تبیین امور معقول و فراحسی به‌حساب می‌آید؛ خصوصاً در تبیین معارف اسلامی (2) و مفاهیم نامحسوس، کاربرد شایانی داشته و فهم مطالب عمیق را برای مخاطبان آسان می‌کند.
رابطه روح و بدن، ازجمله موضوعاتی است که از طریق تمثیل می‌توان آن را تبیین کرد و به فهم درست از آن نزدیک شد. معصومان علیهم-السلام نیز به تمثیل‌های موجود در این زمینه توجه داشتند و برخی را پذیرفته و برخی را رد نموده‌اند. برای نمونه آنجایی که زندیقی، رابطه روح و بدن را به نور و چراغ تشبیه و تمثیل می‌کند، از جانب امام صادق علیه‌السلام مورد مخالفت قرار می‌گیرد؛ چراکه نور بعد از خاموشی چراغ از بین می‌رود و باقی نمی‌ماند در حالی که روح پس از جدایی از بدن، به زندگی خود ادامه می‌دهد. (3)
اما با این حال، در روایات از تمثیل‌های متنوع برای تبیین رابطه روح و بدن استفاده شده است که در ادامه در قالب نکاتی به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود.

نکته اول: چند تمثیل درباره روح و بدن
در این فراز، به ذکر چند تمثیل درباره رابطه روح و بدن می‌پردازیم که معصومان علیهم‌السلام از آن‌ها استفاده کرده‌اند و در روایات ذکرشده‌اند.

معنی و لفظ
رابطه روح و بدن را می‌توان مانند رابطه معنی و لفظ دانست؛ چنانکه در روایتی از امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام به این تمثیل اشاره شده است (4) در حالی که معنا نه جزء لفظ و نه خارج از لفظ است، قوام لفظ به معنای آن بوده و بدون معنا، لفظ بدون کارکرد و مهمل می‌شود. روح نیز قوام بدن بوده و درحالی که روح نه جزء بدن و نه خارج از بدن است، بدن بدون روح جسد و مرده‌ای بیش نیست.

باد و مشک
در برخی روایات، رابطه روح و بدن، به ورود هوا در مشک تمثیل و تشبیه شده است. (5) همان‌طوری که ورود و خروج هوا به مشک، بر وزن آن چندان نمی‌افزاید و نمی‌کاهد و جای مشخصی ندارد، ورود و خروج روح بر بدن نیز همین‌گونه است و جای مشخصی ندارد.

گوهر در صندوق
از منظر برخی روایات، رابطه روح با بدن، مانند رابطه گوهری است که در درون صندوق قرار داشته و هنگامی‌که گوهر خارج گردد، دیگر به صندوق اعتنا نمی‌شود. (6) با خروج روح، بدن دیگر به کار گرفته نمی‌شود و روح در مسیر خود سیر می‌کند.

پارچه نازکِ محیط به بدن
طبق روایات، همان‌طوری که نفس با بدن آمیخته نمی‌شود، پوشش و پارچه نازک با بدن نیز چنین است. (7) نفس و بدن نسبت به همدیگر، مانند پارچه و پوششی هستند که نه با بدن ترکیب می‌شود و نه حلول و تداخلی با همدیگر پیدا می‌کنند؛ بلکه در عین اینکه پوشش، احاطه بر بدن دارد و همه آن را فرامی‌گیرد، ولی جزء و یا قسمتی از آن محسوب نمی‌گردد.

علم و عمل
یکی دیگر از تمثیل‌ها، تمثیل علم و عمل است که در روایات به آن اشاره شده است. (8) علم امری غیرمادی، معنوی و عمل امری عینی و مادی است. نفس نیز امری غیرمادی و بدن امری مادی و عینی است. همان‌طور که علم و عمل همراه یکدیگرند، نفس و بدن نیز اقتران و ملازم با یکدیگرند. همان‌گونه که علم بدون عمل سودی ندارد و عمل بدون علم نیز فایده ندارد، نفس و بدن نیز چنین هستند. نفس بدون بدن مفید و منشأ اثر نیست و کمالات آن شکوفا نمی‌شود و نیز بدن بدون نفس، موجود مرده و فاقد حرکت است که وجود آن فاقد اثر است. (9)

نکته دوم: تحلیل تمثیل‌ها
تشبیهات و تمثیل‌ها اگرچه ما را به فهم درست از موضوع نزدیک‌تر می‌سازند، اما گاهی ممکن است به سبب غفلت از وجه شباهت، ما را از فهم درست، دورتر نمایند. یافتن وجه شباهت و تطابق آن با موضوع، از اهمیت خاصی برخوردار است. هرکدام از تمثیل‌های یادشده نیز به وجه شباهت خاصی نظر داشتند. بااینکه وجه شباهت در هر یک از آن‌ها متفاوت بوده است اما همه یا اکثریت آن‌ها در وجوهی نیز مشترک بوده‌اند؛ مثلاً:
ـ وجود ثنویت و دوگانگی بین روح و بدن؛ به این صورت که انسان فقط روح و یا فقط بدن نیست؛ بلکه ترکیب ویژه و خاصی از آن دو است.
ـ در این تمثیل‌ها، نفس و روح انسان، مدبّر و مقوّم بدن دانسته شده و قوام بدن به نفس است.
ـ در بسیاری از آن‌ها نفس و روح انسان، به‌عنوان موجودی فرا محسوس و فرا مادی تعبیر می‌شود که با یک موجود محسوس و مادی که همان بدن است، ارتباط دارد.
ـ هرکدام از نفس و بدن، هویت مخصوص خود را داشته، بدون اینکه باهم امتزاج و یا ترکیب یابند.

نتیجه:
تمثیل و تشبیه، یکی از بهترین راه‌ها برای توضیح و تبیین  امور نامحسوس مثل رابطه روح و بدن است. به همین جهت، در روایات و منابع دینی، تمثیل‌های زیادی در این زمینه وارد شده است: معنی و لفظ، باد و مشک، گوهر و صندوق، پارچه نازکِ محیط به بدن، علم و عمل. بااینکه هر یک از این تمثیل‌ها، به بُعدی از ابعاد رابطه نفس و بدن اشاره دارند؛ ولی دلالت‌های مشترکی نیز میان آن‌ها وجود دارد؛ مانند دوگانگی نفس و بدن، قوام داشتن بدن به نفس، معرفی نفس به‌عنوان موجودی نامحسوس و هویت مخصوص برای هرکدام از نفس و بدن بدون ترکیب و امتزاج.

پی‌نوشت‌ها:
1. دهخدا، علی‌اکبر، لغتنامه دهخدا، تهران، روزنه،1373 ش، ذیل واژه تمثیل.
2. چنانکه قرآن نیز از تمثیل استفاده کرده است. مثلاً:  سوره حشر، آیه 21:  ﴿ ... وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ﴾.
3. «قَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ السِّرَاجِ إِذَا انْطَفَى أَیْنَ یَذْهَبُ نُورُهُ قَالَ علیه¬السلام یَذْهَبُ فَلَا یَعُود...»؛ طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج علی اهل¬اللجاج، محقق محمدباقر خرسان، مشهد: نشر مرتضی، 1403 ق، ج 2، ص 349.
4. «الروح فی الجسد کالمعنی فی اللفظ»؛ قمی، عباس، سفینه¬البحار، قم؛ اسوه، 1414 ق، ج 3، ص 416.
5. «قَالَ الرُّوحُ بِمَنْزِلَهِ الرِّیحِ فِی الزِّق...»؛ طبرسی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج 2، ص 350.
6. «مَثَلُ رُوحِ الْمُؤْمِنِ وَ بَدَنِهِ کَجَوْهَرَهٍ فِی صُنْدُوق ...»؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1403 ق، ج 58، ص 40.
7. «إِنَّ الْأَرْوَاحَ لَا تُمَازِجُ الْبَدَنَ وَ لَا تُدَاخِلُهُ إِنَّمَا هُوَ کَالْکِلَلِ لِلْبَدَنِ مُحِیطَهٌ بِهِ»؛ صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، محقق محسن کوچه‌باغی، قم، مکتبه آیه الله المرعشی النجفی، 1404 ق، ج 1، ص 463.
8. «الْعِلْمُ وَ الْعَمَلُ قَرِینَانِ کَاقْتِرَانِ الرُّوحِ وَ الْجَسَدِ وَ لَا یُنْتَفَعُ بِأَحَدِهِمَا إِلَّا مَعَ الْآخَر...»؛ ورام بن أبی فراس، مسعود بن عیسی، مجموعه ورّام، قم، مکتبه فقیه، 1410 ق، ج 1، ص 82.
9. برای مطالعه بیشتر، رک: شه گلی، احمد، تمثیل‌های رابطه نفس با بدن در فلسفه و دین: تحلیل و تطبیق، فصلنامه الهیات تطبیقی، پاییز و زمستان 1400 ش، شماره 26. 
 

مشکلاتی که در زندگی انسان بوجود می آیند دلایل گوناگونی دارند. اینگونه نیست که همه آن ها نتیجه عملکرد شخص و به معنی مجازات انسان باشد بلکه دلایل متعددی دارد.
مصیبت بزرگ و بازتاب عمل

پرسش:
طبق آیه 30 سوره شوری، هر مصیبتی به شما می رسد بازتاب عمل بد شما است. از این منظر، آیا شهادت امام حسین نیز مصیبت و بازتاب عمل بد ایشان بود؟ مگر ایشان معصوم نیست؟
 

پاسخ:
تردیدی نیست که شهادت امام حسین علیه السلام و یاران ایشان، مصیبت عظیم و بزرگ بر شیعیان و مسلمانان و سماواتیان است؛ چنانکه در فرازی از زیارت عاشورا آمده است:   «ای ابا عبد اللّه، هرآینه عزایت بزرگ و سنگین شد، و مصیبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام بس بزرگ گشت، و سنگین و بزرگ شد مصیبتت در آسمان‌ها بر همه اهل آسمان...».(1) از سوی دیگر، در آیه 30 سوره مبارکه شوری بیان شده است که «و هر مصيبتى به شما رسد به خاطر اعمالى است كه انجام داده‌‏ايد، و خداوند بسيارى را نيز عفو مى‏‌كند.»(2)

در ادامه در قالب چند نکته به بررسی رابطه این آیه و مصیبت وارد شده بر امام حسین علیه السلام می پردازیم.

نکته اول:
مصائب و مشکلات و شروری که به زندگی انسان وارد می شود، متنوعند و به گونه های مختلفی تقسیم می شوند. برخی از آنها مجازات و كفاره گناهانی است که آدمی مرتکب شده است. این مصائب، بازتاب اعمال بد انسان است که بخشی از آن در دنیا و بخشی نیز در آخرت، گریبانگیر او خواهد شد. آیه 30 سوره مبارکه شوری درصدد اشاره به این حقیقت است و به همین جهت به این نکته توجه می دهد که بسیاری از کارهای بد شما، با اینکه کفاره و مجازات دنیوی یا اخروی به دنبال دارد، اما خداوند آنها را بخشیده و مانع از نزول بلا و مصیبت می شود.(3)

نکته دوم:
برخی از مصیبت ها نیز بازتاب اعمال بد ما نیستند و با این حال، به فرد يا جامعه وارد می شوند. بخشی از آنها برآمده از تزاحمات طبیعی هستند (مثلا زلزله یا خشکسالی) و برخی نیز ناشی از ظلم ظالمان و بدرفتاری دیگران (مثلا جنگ و غارت). هر چه هست، کسی که به او مصیبت و شرّ وارد شده، در این زمینه تقصیری نداشته و با این حال، شرّ و مصیبت به او وارد شده است. بسیاری از مصائبی که به انبیاء و امامان و مومنان وارد شده است، از این دسته هستند و نباید آنها را نتیجه اعمال بد آنها دانست.(4)
از منظر قرآنی روشن است که ابتلاء به مشکلات یکی از سنت های خدا به منظور پرورش انسان‌ها و بروز عیار بندگی است که شامل همه مردم(5) از جمله انبیاء و اوصیای الهی(6) می شود: «قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوه‌ها، آزمايش مى‏كنيم؛ و بشارت ده به استقامت‏كنندگان».(7)
بنا بر آنچه در روایات آمده، ابتلائات و مشکلات برای هر کسی متناسب با جایگاهی که دارد، کارکرد خاصی پیدا می کند: «بلاها برای ظالم تأدیب و برای مؤمنان امتحان و برای پیامبران درجه و برای اولیا کرامت و مقام است.»(8) این گونه از مصائب، در علم الهی ثبت و ضبط شده و حتی پیامبران یا امامان نیز گاهی از آن مطلع می شوند.(9)  در آیات 22 و 23 سوره مبارکه حدید، به این گونه مصائب اشاره شده است: «هيچ مصيبتى(ناخواسته) در زمين و نه در وجود شما روى نمى‏دهد مگر اينكه همه آنها قبل از آنكه زمين را بيافرينيم در لوح محفوظ ثبت است ... اين بخاطر آن است كه براى آنچه از دست داده‏ايد تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد».(10)
بنابراین، بسیاری از مصائب - از جمله مصائبی که به انبياء، امامان، صالحان و مومنان وارد می شود - بازتاب اعمال بد انسان نیست و مصداق آیه 30 سوره مبارکه شوری به حساب نمی آید و می توان آنها را امتحان و زمینه ای برای تعالی به حساب آورد.(11)
در تایید این مطلب، می توان به بیان امام سجاد علیه السلام در نقد یزیدِ ملعون اشاره داشت. یزید وقتی خاندان امام حسین علیه السلام را دید، آیه 30 سوره شوری را خواند و شهادت امام حسین علیه السلام را مصداق آن دانست تا اینطور وانمود کند که لابدّ ایشان گناهی مرتکب شده که این چنین مصیبت بر او وارد شده است. امام سجاد علیه السلام در نقد این ملعون، فورا آیات 22 و 23 سوره حدید را قرائت کرده و فرمودند که مصائب وارد شده بر ما، مصداق این آیات است نه آیه 30 سوره شوری.(12)

نتیجه:
بنابراین، گاهی یک آیه، عام و مطلق است و آیات دیگر، بیانگر قیودش. از این رو، با جمع بندی آیات و عرضه آنها به یکدیگر و ملاحظه روایاتی که مرتبط با آن آیات بیان شده است، می توان به این دیدگاه درست رسید که مصائب دارای اقسام متنوعی است که برخی از آنها (نه همه آنها) ناشی از بدرفتاری و گناهان انسان است. مصیبت وارد شده بر امام حسین علیه السلام  - و همچنین مصائب وارد شده بر سایر انبیاء و امامان علیهم السلام و مومنان و صالحان-  مصداق این قسم از مصائب نیست و دارای علل طبیعی و انسانی دیگری است که شرحش گذشت. 

پی نوشت:
1. «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِیبَةُ بِكَ (بِكُمْ) عَلَینَا وَ عَلَی جَمِیعِ أَهْلِ الْإِسْلاَمِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِیبَتُكَ فِی السَّمَاوَاتِ عَلَی جَمِیعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ ...»؛ طوسی، محمد بن حسن، مصباح المتهجد، ج۲، ص۷۷۳-۷۷۶.
2 . سوره شوری، آیه 30: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ».
3. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج23، ص362-363.
4. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج23، ص362-363.
5 . سوره عنکبوت، آیه 2: « أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ».
6 . سوره بقره، آیه 124: « وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً».
7 . سوره بقره، آیه 155: « وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ».
8. «إِنَّ الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ لِلْمُؤْمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِیاءِ دَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِیاءِ کرَامَةٌ»؛ مجلسى، محمدباقر، بحار الأنوار، ج 78، ص 198.
9. روایات مربوط به علم غیبیِ امام علی و امام حسین علیهماالسلام به شهادتشان، تواتر معنوی دارند و تردیدی در آنها نیست. علم غیبیِ سایر امامان به زمان و چگونگی شهادتشان نیز دارای روایات معتبری است که متواتر نیستند اما از اعتبار کافی برخوردارند.(ربانی گلپایگانی، علی و محسن ربانی زاده، «علم امام به شهادت و شبهه ناسازگاری آن با عصمت»، ص104)
10. سوره حدید، آیات 22-23: « ما أَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا في‏ أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ في‏ كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها ... لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ».
11. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج23، ص362-363؛ همچنین، رک: همان، ج20، ص441.
12. « قال الصادق عليه السلام لما أدخل علي بن الحسين عليه السلام على يزيد لعنه الله نظر إليه ثم قال له يا علي بن الحسين ... »؛ مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج45، ص168.

پیدایش انسان، به اختیار خود وی نیست. ویژگی‌های ذاتی و طبیعی او نیز در اختیارش نیست ولی تغییر بینش و یا تغییر شرایط زندگی، در خوب یا بد زندگی کردن وی مؤثر است.
انسان و جبر زندگی در دنیا

پرسش:

ما انسان‌ها یک‌باره آفریده شدیم و آفریده شدن را انتخاب نکردیم چراکه قبل از آفرینش اصلاً نبودیم تا بود و نبود را انتخاب کنیم؛ اما مسئله این است که چرا پس از آفرینش، بود و نبود را نمی‌توانیم انتخاب کنیم؟ حتی اگر کسی خودکشی کند، کاملاً نمی‌میرد، بلکه وارد سرای دیگر می‌شود و تا ابد در جهنم می‌ماند! چرا هیچ حقی نسبت به بود و نبود خودمان نداریم و مجبور به زندگی هستیم؟

پاسخ:

مسئله ضرورت حضور انسان در پهنه هستی و عدم امکان برای فنای مطلق وی، یک مسئله پیچیده و فلسفی است که مورد بحث دانشمندان و اندیشمندان و پاسخ آن بسته به اعتقادات و باورهای پذیرفته شده، صورت‌های مختلفی به خود می‌گیرد.
از منظر صرفاً بیولوژیکی، موجودات زنده حاصل فرایند تولید مثل و انتقال مواد ژنتیکی از نسلی به نسل دیگر هستند و حضور ایشان در عالم وجود، بسته به چینش عواملی چون اراده والد، شرایط طبیعی و مواردی از این دست تعریف می‌شود. در نتیجه با نگاه ماتریالیستی و دهری، هر زمان که انسان اراده فنای خود را داشته باشد، با انسداد عوامل حیاتی، می‌تواند این کار را انجام دهد؛ اما در نگاه الهیاتی که غالباً انسان را مرکب از دو بخش روح و جسم می‌دانند، با خاموش شدن علائم حیاتی، تنها زندگی جسمانی بشر متوقف شده و این امر هیچ‌گاه به معنای اعدام مطلق روح او در پهنه هستی نیست. حال سؤال اینجاست که چرا انسان مجبور به حیات است و امکان فنای مطلق و عدم را ندارد.

با این مقدمه به سراغ پرسش یاد شده رفته و پاسخ آن را در قالب چند نکته تقدیم می‌کنیم.

نکته اول
در یک نگاه دینی که بر مبنای حاکمیت و تدبیر خداوند بر همه جهان هستی شکل گرفته است، برای خلقت هر موجودی از ناحیه الهی، هدفی معین در نظر گرفته و استعدادهای رسیدن به آن هدف در وجود وی به ودیعه نهاده شده است. در حقیقت هر موجودی در عالم، نوعی منحصر به فرد است که از حضور او در هستی، کمال خاصی حاصل می‌شود که جز با خلقت او این کمال محقق نمی‌شد و همین امر به خلقتش ضرورت داده است. در این میان انسان نیز مؤلفه‌ای کوچک اما قابل‌توجه از ابر محاسبات الهی بوده و برای او بالاترین نوع کمال، یعنی «کمال پویا» در نظر گرفته شده است؛ کمالی که نهایت نداشته و سیر تکامل در آن متوقف نمی‌شود و هرقدر انسان بخواهد و بکوشد، کامل‌تر می‌شود تا جایی که به مقام ﴿قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی﴾؛ می‌رسد. (1)
همان‌گونه که اصل آفرینش به انتخاب انسان نیست، نوع استعدادها و هدفی که برای وی در هستی از ناحیه خداوند قرار داده شده است، نیز به اختیار او نبوده و او به حکم انسان بودن، مسیری متفاوت از انواع دیگر موجودات پیش رو دارد و چون هدف از خلقت او، صیرورت و شدن و رسیدن به کمالاتِ بی‌نهایت است، بودنِ ابدی او نیز در ابر محاسبات الهی ضرورت یافته و انسان امکان فنای مطلق را نمی‌یابد.
در نتیجه، در پیدایش و بقا و جاودانگی انسان، نوعی جبر در میان است که از آن با عنوان «جبر الهی» یاد می‌شود. جبری که حاصل تدبیر و حکمت خداوند در نقشه کاملی است که برای همه موجودات در نظر گرفته است و در آیات قرآن نیز بازتاب یافته است؛ آیاتی که به خلود و جاودانگی در بهشت یا جهنم اشاره دارند و نیکوکاران را ساکنان ابدی بهشت می‌دانند و گروهی از بدکاران را ساکنان ابدی جهنم. (2)
از این منظر، همان‌طور که بودن انسان و هدفی که پیش روی او است، در حیطه اختیار و انتخابش نیست، جاودانگی او نیز در حیطه انتخاب و اختیارش نیست و این‌ها همگی ناشی از طرح حکیمانه و خیرخواهانه خدا است که موجودی بیافریند که کمالش پویا باشد و می‌تواند بهترین گردد؛ موجودی که «حبّ ذات» و «میل به جاودانگی» دارد و خود و هر آنچه مربوط به خود است را دوست می‌دارد و هیچ‌گاه خواستار نیستی و عدم نیست، بلکه همواره میل به هستی و بقاء و جاودانگی دارد و اگر گاهی چنین افکاری -مثلاً «ای‌کاش نبودم» یا «ای‌کاش از صحنه هستی محو می‌شدم» و غیره- به ذهنش خطور می‌کند، بابت ناگوار بودن شرایط زیستی او است که با تغییر آن شرایط یا تغییر بینش او به زندگی -مثلاً توجه به گذرا بودن دنیا و آماده شدن برای زندگی بهتر در سرای دیگر- فوراً این افکار را پس می‌زند و به آن‌ها توجهی نمی‌کند.

نکته دوم
افزون بر شواهد دینی، فیلسوفان مسلمان نیز به شیوه عقلی، بقا و جاودانگی نفس را اثبات کرده و استدلال‌های متنوعی در این زمینه بیان کرده‌اند. به باور آن‌ها، اگر حقیقت انسان، جوهر مجرد و روحانی و ممتاز از بدن است، با مرگ طبیعی و ترک بدن نیز نمی‌میرد و حتماً باقی و جاودانه خواهد ماند و نیستی و فنا نمی‌یابد. در ادامه، به چندی از این استدلال‌ها اشاره می‌شود: (3)

استدلال اول
نفس چون بسیط است و نه مانند صورت، حال در ماده است و نه مانند عرض، حال در موضوع، قابل فساد نیست و از بین نمی‌رود. بساطت نفس به‌ واسطه تجرد از ماده است. نفس به دلیل تجرد از ماده، دارای قوه فساد به عنوان یک جزء نیست. افزون بر این، به دلیل تجرد از ماده، هیچ نوع حلولى در ماده ندارد؛ پس بر نفس به واسطه تجرد هیچ یک از فرض‌های فساد صدق نمی‌کند. (4)

استدلال دوم 
اگر فساد و زوال نفس سبب داشته باشد، آن سبب یا فساد بدن است یا خود نفس یا ضد نفس یا علت ایجادکننده نفس. فساد بدن نمی‌تواند سبب فساد نفس باشد؛ زیرا نفس مجرد است و قائم به بدن نیست. نفس نمی‌تواند خود سبب فساد خود باشد؛ زیرا در این صورت هرگز موجود نمی‌شد. ضد نفس هم نمی‌تواند سبب فساد نفس باشد؛ زیرا نفس جوهر است و جوهر ضد ندارد. علت ایجادی نفس، یعنى عقل فعال نمی‌تواند علت فساد آن باشد؛ زیرا عقل فعال علت وجود آن است؛ نه سبب نابودی آن؛ پس نفس فاسد نمی‌شود و جاودانه است. (5)

استدلال سوم
نفس ممکن الوجود است و هر ممکن‌الوجودی علتى دارد و تا زمانى که علت وجود داشته باشد، از میان رفتن معلول آن محال است؛ پس از میان رفتن نفس به سبب از میان رفتن علت تامه یا جزئى از اجزای علت تامه نفس است که همان علل اربعه‌اند. علت فاعلى نفس جوهر عقلى مجرد است که از میان رفتن آن محال است. همچنین محال است که از میان رفتن نفس به سبب از میان رفتن علت مادی آن باشد؛ زیرا نفس مادی نیست؛ بلکه مجرد است. از میان رفتن نفس به سبب از میان رفتن علت صوری آن نیز محال است؛ زیرا صورت نفس خودش است. علت غایى نفس همان علت فاعلى آن، یعنى جوهر عقلى مجرد است. در این استدلال نیز اگر نفس مجرد نبود، از میان رفتن علت مادی آن سبب از میان رفتن آن می‌شد؛ پس به واسطه تجرد، علت مادی ندارد تا با از میان رفتن آن از بین برود. (6)

نتیجه
از مجموع آنچه بیان شد روشن می‌شود که انسان حقیقتی مجرد از بدن و ماده است و به همین سبب، به فنا و نیستی دچار نمی‌شود و حتی با مرگ طبیعی و مفارقت از بدن نیز باقی می‌ماند. همان‌طور که پیدایش انسان و هدفی که در پیش رو دارد، به اختیار و انتخاب آدمی نیست، ویژگی‌های ذاتی و طبیعی او نیز در گستره انتخاب و اختیارش نیست؛ و جاودانگی و فناناپذیری روح، ازجمله ویژگی‌های گریزناپذیر انسان است که راهی به رهایی از آن نیست. پیدایش و بقای انسان، موهبتی الهی است که با «حبّ ذات» همراه است و اگر گاهی کسی به خودکشی، فکر یا اقدام می‌کند و خواستار نیستی و عدم می‌شود، بابت شرایط خاص زندگی او است که با تغییر آن شرایط یا تغییر بینش او به زندگی، او نیز توجهی به این افکار نخواهد کرد و خواستار زندگی و بقا و رشد و کامل‌تر شدن خواهد بود و در این راستا، از هیچ کوششی دریغ نخواهد ورزید.

پی‌نوشت‌ها:
1. سوره نجم، آیه 9.
2. سوره بقره، آیات 81-82: ﴿ بَلى‏ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ؛ و الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمْ فیها خالِدُونَ ﴾.
3. برای مطالعه بیشتر، رک: ذاکری، مهدی، بررسی سازگاری نظریه تجرد نفس با آموزه‌های قرآنی مربوط به زندگی اخروی، مجله نقد و نظر، پاییز 1399 ش، شماره 99، ص 36-40.
4. ابن‌سینا، حسین بن عبدالله، الاشارات والتنبیهات، قم، نشر البلاغه، 1375 ش، ص 128؛ سهروردی، شهاب‌الدین، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1372 ش، ج 1، ص 80؛ صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، المبدأ والمعاد، تهران، انجمن حکمت و فلسفه ایران، 1354 ش، ص 315-316.
5. ابن‌سینا، حسین بن عبدالله، المبدأ والمعاد، تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى، 1363 ش، ص 105؛ سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، 1372 ش، ج 1، ص 79-80؛ فیاضی، غلامرضا، علم النفس فلسفی، محقق و تدوین: محمدتقى یوسفى، قم، انتشارات مؤسسه امام خمینى، 1389 ش، ص 548.
6. صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الحکمه المتعالیه فی الأسفار العقلیه الاربعه، بیروت، دار احیاء التراث، 1981 م، ج 8، ص 385-387.
 

علاقه به فلسفه، شرط لازم براي مطالعه فلسفه است، اما کافي نيست. بايد ابتدا مهارت فلسفيدن و تفکر انتقادي را آموخت.

پرسش: 
سوال يه دانش آموز 12 ساله عاشق فلسفه که کتاب دنياي صوفي که نظريات افلاطون هست رو چند بار خونده اينه که از کجا بدانيم الان خوابيم يا بيدار؟؟شايد خوابيم فکر مي کنيم بيداريم و شايد بيداريم فکر ميکنيم خوابيم
 

پاسخ: 
ابتدا لازم است به اين نکته اشاره کنيم که علاقه به فلسفه، شرط لازم براي مطالعه فلسفه است، اما کافي نيست. بايد ابتدا مهارت فلسفيدن و تفکر انتقادي را آموخت و سپس به بررسي ديدگاه هاي مختلف فلسفي و مطالعه تاريخ فلسفه پرداخت. کسي که شناختي از منطق و تفکر انتقادي و انواع مغالطات ندارد، نمي تواند درک درستي از فلسفه داشته باشد و در مواجهه  با آراي مختلف فلسفي، حيران و سردرگم مي شود و به شکاکيت گرفتار مي شود؛ در حالي که تقريبا هيچ فيلسوفي از شکاکيت مطلق دفاع نمي کند و حتي هيوم که معروف به فيلسوف شکاک است و فلسفه خودش را فلسفه شکاکانه ناميده، در کتاب «پژوهشي در باب فهم آدمي» تصريح مي کند که شکاک مطلق، يک مفهوم بدون مصداق است و هيچ کسي را نمي شناسد که از شکاکيت مطلق دفاع کند.
بنابراين، براي مطالعه فلسفه، بايد مهارت فلسفيدن را ابتدا آموخت و سپس با آراي فلسفي روبرو شد و با تفکر انتقادي آنها را مورد نقد و بررسي قرار داد و نقاط قوت آنها را حفظ و نقاط ضعف آنها را نقد کرد و کنار زد.
اگر بخواهيم براي تقريب به ذهن، مثالي بزنيم، بايد به نوجوان يا جواني اشاره کنيم که عاشق رانندگي است. آيا عشق او به رانندگي، کافي است تا او پشت فرمان ماشين بنشيند و گاز بدهد و ماشينراني کند؟! پاسخ روشن است: نه. ابتدا او بايد  تحت مراقبت مربي کاردان، آموزش ببيند و مهارت رانندگي بياموزد و بعد از موفقيت در امتحان نهايي، ماشينراني کرده و گاز بدهد و در خيابان رانندگي کند.
مطالعه تاريخ فلسفه نيز به همين شکل است. ابتدا بايد مهارت فلسفيدن را بياموزيد و سپس با آراي مختلف فلسفي روبرو شويد؛ وگرنه با مسائلي روبرو مي شويد که قادر به حل آنها نيستيد. 
حالا که چندبار کتاب دنياي صوفي را خوانده ايد، پيشنهاد مي کنم از پيگيري کتاب هاي فلسفي پيچيده ديگر پرهيز کنيد و در اين مرحله، هر سوال آزاردهنده اي که در ذهن داريد را با ما در ميان بگذاريد تا در گفتگو با يکديگر، فلسفيدن را با هم تمرين کنيم و راهي براي حل مسائل فلسفي بيابيم.
اما درباره پرسشي که مطرح فرموديد، گفتني است:
يکي از ادله شکاکان براي انکار جهان واقعي، استناد به امکان خواب است؛ يعني طرح اين احتمال که ما خوابيده ايم. توضيح مطلب اين که: در خواب خيلي از وقايع و حوادث را تجربه مي کنيم در حاليکه آنها واقعي نيستند و وقتي بيدار مي شويم متوجه مي شويم آنها تصورات ما بوده اند نه اشيايي خارج از ذهن ما. از اين رو، اين احتمال پيش کشيده مي شود که شايد الان که بيداريم نيز خواب باشيم و اينطور وانمود شده که بيداريم. در اين صورت آنچه واقعي مي دانيم نيز تصورات ذهني ما است و آنها را اشتباهي واقعي به حساب مي آوريم.
براي نقد اين اشکال، بايد به چند نکته اشاره کرد:
يکي اين که دقيقا اين اشکال به دنبال تخريب چه چيزي است: آيا مي خواهد اصل واقعيت را زير سوال ببرد يا واقعيت خارج از ذهن را؟ 
اگر منظور شکاک، فرض اول باشد، در اين صورت پاسخ مي دهيم: حتي اگر هميشه خواب باشيم، باز هم واقعيت به کلي انکار نمي شود چرا که من و تصورات رويايي، همگي واقعي هستند و منشا لذت و رنج ما در خواب مي باشند. 
اما اگر منظور شکاک، فرض دوم باشد، در اين صورت پاسخ مي دهيم: الفاظي همانند خواب، چون جهانشمول نيستند و فقط بر برخي از مصاديق صادقند، معنادار مي باشند؛ يعني خواب چون در برابر بيداري است، معنادار است. اما اگر گفته شود که همه چيز خواب است، در اين صورت، بيداري بدون مصداق است و هيچ درکي از آن نداريم تا وانگهي گفته شود که از خواب درکي داريم.  به ديگر سخن، «خواب» يعني «نه بيداري». اگر همه چيز خواب باشد، در اين صورت، بيداري هيچ مصداقي ندارد و چون معنا، امري منتزع از مصاديق است، پس لفظ خواب که بدون مصداق است، معنا نيز ندارد. بنابراين، خواب که مرادف با «نه بيداري» است نيز بي معنا مي گردد. به همين جهت، بايد پذيرفت که نمي توان همه امور را خواب دانست. اين که برخي امور در خواب هستند، نشان مي دهد که برخي امور نيز در بيداري رخ مي دهند.
بگذريم از اين که استدلال مذکور، اثبات نمي کند که ما در حال حاضر، در خواب به سر مي بريم، بلکه مي خواهد اين احتمال را پيش بکشد که ما خوابيم. در اين صورت، با دو گزينه روبرو هستيم: اينکه حالا که بيداريم، در خواب به سر مي بريم و آنچه واقعي مي دانيم چيزي جز تصورات ما نيست(احتمال اول)، يا اينکه حالا که بيداريم، حقيقتا بيداريم و آنچه درک مي کنيم، خارج از تصورات ما است(احتمال دوم). وقتي اين دو احتمال را در نظر مي گيريم، بي درنگ احتمال دوم را برجسته تر مي يابيم. در اين صورت، اگرچه احتمال اول همچنان در گوشه ذهن ما باقي است اما در طول زندگي آن را ناديده مي گيريم و بي اهميت مي شماريم. از اين رو، در شکاکيت فرو نمي افتيم و از اعتقاد به جهان خارج دفاع مي کنيم. 
اميدوارم نکات ذکر شده براي شما راهگشا و مفيد باشد. 
مطلب آخر اينکه در حوزه معرفت شناسي، کتاب هاي متعددي نگاشته شده است اما يکي از کتاب هاي مفيد و مختصر، کتابي به قلم دکتر معلمي است: 
معلمي، حسن، نگاهي به معرفت شناسي در فلسفه غرب، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي. 
اگرچه اين کتاب نيز فلسفي و پيچيده است، اما حالا که با آراي فلاسفه غرب آشنا شده ايد، خالي از لطف نيست به اين کتاب مراجعه کنيد تا متوجه شويد که بسياري از آراي فيلسوفان غرب، خالي از اشکال نيست.
 

اگر اين­چنين باشد تکليف فطرت چه ميشود؟!
بعد از توضيح معناي عام و خاص فطرت، روشن می‌شود که گرايش به آزادي، از امور فطري به معناي عام و خاص است. اما گرايش به لذت از امور فطري به معناي عام است اما ...

آيا طبع اوليه بشر طالب اين است که آزادي مطلق داشته باشد؟

اگر اين­چنين باشد تکليف فطرت چه ميشود؟!

آيا طبع اوليه مخالف فطرت است؟

چگونه است که انسان خواهان لذت است و اين عمومي است اما ما ميگوييم فطريات هم عمومي و ثابت و جاودانند!

خب آن تمايلات هم عمومي هستن!

حتي مؤمن هم به ذهنش شايد خطور کند که فلان لذت را به دست آورد اما عواملي مانعش می‌شوند!

به نام خدا با سلام و آرزوي قبولي عبادات و تشکر از ارتباط شما با مرکز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني.

پرسش شما از چند بخش تشکیل‌شده است. براي پاسخگويي به آن‌ها نکاتي را تقديم می‌کنیم:

1. مقدمتا درباره فطرت بايد به اين نکته اشاره کرد که فطرت داراي دو معناي عام و خاص است.

2. فطرت در معناي عام همان معناي عرفي و لغوي است. در لغت عربي، فطرت به معناي جدا شدن از طول و يا به معناي ايجاد و ابداع است. وقتي هم گفته می‌شود که «فطر الله الخلق» نيز همين معنا موردنظر است چراکه خلق به‌منزله آن است که از خداوند ظهور يافته است و خداوند آن را ايجاد کرده است. در لغت فارسي نيز فطرت را به اين معاني توضيح داده‌اند: آفرينش، ضمير، جبلت، سرشت، ابداع و اختراع صفتي که هر موجود در آغاز خلقتش دارد. ازاین‌رو، واژه «فطري» در موردي به کار می‌رود كه چيزي مقتضاي «فطرت» يعني نوع آفرينشِ موجودي باشد. ازاين‌رو امور فطري داراي چند ويژگي هستند: يكي آنكه نيازي به تعليم و تعلّم ندارند، ديگري آنكه قابل‌تغییر و تبديل نيستند. ويژگي سومي را نيز مي‌توان بر آن‌ها افزود و آن اينكه فطرياتِ هر نوعي از موجودات، در همه افراد آن نوع يافت مي‌شود، هر‌چند قابل ضعف و شدت باشند. در اين کاربرد، فطرت شامل طبيعت و غريزه نيز می‌شود و محدود به انسان نيست.(1)

3. اما فطرت به معناي خاص که در مورد انسان به کار می‌رود، در مقابل طبيعت و غريزه است. اموري كه در مورد انسان به ‌نام «فطري» ناميده مي‌شود، به دودسته كلي قابل‌تقسیم است: يكي شناخت‌هايي كه لازمه وجود انسان است، و ديگري ميل‌ها و گرايش‌هايي كه مقتضاي آفرينش وي مي‌باشد. گاهي گفته مي‌شود خداشناسي امري فطري است كه از قسم اول از امور فطري محسوب مي‌گردد بدين معنا که شناخت خداوند را لازمه وجود انسان می‌دانند؛ و گاهي گفته مي‌شود خداجويي و خداپرستي مقتضاي فطرت او است، كه از قبيل قسم دوم به‌ شمار می‌رود بدين معنا که گرايش به شناخت خداوند و پرستش او لازمه وجود انسان است. به باور برخي از محققان، فطرت به معناي خاص، داراي نوعي قداست است و در برابر امور طبيعي است؛ يعني ناظر به اموري است که زمينه تعالي انسان به‌سوی خدا است.(2) از اين منظر، در مورد تفاوت غريزه و طبيعت و فطرت (به معناي خاص) چنين گفته‌شده است که اگرچه اين امور داراي وجوه اشتراک (تغييرناپذيري و عموميت و ...) هستند اما اختلافاتي نيز باهم دارند: طبيعت به معناي چيزي است که در موجودات بی‌جان منشأ اثر است؛ مثلاً طبيعت آتش سوزاننده است. غريزه به معناي چيزي است که در حيوانات منشأ هدايت آن‌ها در زندگي آن‌ها است و منشأ اثر است؛ مثلاً حيوانات به‌حکم غريزه از خطر گريزانند يا به‌حکم غريزه براي تأمین غذا تلاش می‌کنند يا به‌حکم غريزه براي خودشان آشيانه می‌سازند.  اما فطرت در مورد انسان به کار می‌رود و خودآگاهي بيشتري دارد و فراتر از نيازهاي مادي انسان است و بُعد معنوي و روحاني و قدسي نيز دارد؛ مثل خداجويي و حقیقت‌طلبی.(3)

4. بعد از توضيح معناي عام و خاص فطرت، روشن می‌شود که گرايش به آزادي، از امور فطري به معناي عام و خاص است. اما گرايش به لذت از امور فطري به معناي عام است اما به معناي خاص نيست. اين دو، فطري به معناي عام هستند چراکه نحوه خلقت انسان هستند و هر انساني این‌گونه سرشته شده است که ميل به آزادي و لذت دارد. اما گرايش به آزادي(نه آزادي مطلق و ولنگاري)، فطري به معناي خاص است چراکه مخصوص انسان است و ناشي از بُعد روحاني انسان است، ولي ميل به لذت ناشي از بُعد مادي و بدني انسان است و با ساير حيوانات نيز مشترک است.

5. بنابراين، ميل به لذت نيز در تمامي انسان‌ها وجود دارد و این‌طور نيست که مؤمنان به سمت لذت گرايش نداشته باشند. اما آيا ميل به لذت، در تقابل با فطرت است؟ براي پاسخ به اين پرسش بايد به اين نکته توجه کرد که از منظر اسلامي اساساً ميل به لذت امري مذموم و ناپسند و در تقابل با ابعاد روحي و معنوي نيست. در دين اسلام، ميل به لذت سرکوب نمی‌شود بلکه به‌واسطه قوانيني مديريت و مهار می‌شود(چنانچه که آزادی‌خواهی محکوم نمی‌شود، بلکه در مسير درستي قرار می‌گیرد تا به آزادي حقيقي که همان آزادي معنوي و رهايي از بند شهوات است منتهي گردد). خداوند هیچ‌گاه از مؤمنان چنين نخواسته که رهبانيت پيشه کنند و تمامي لذت‌های فطري و عمومي را طرد کنند بلکه از آن‌ها خواسته تا اين لذت‌های فطري و عمومي را در سايه هدایت‌های فطري و معنوي تدبير کنند و از لذت محوري و آزادي مطلق (ولنگاري) دوري گزينند. درواقع، دين اسلام، دين تعادل است و از انسان مؤمن می‌خواهد تا قواي شهواني و غضبي و اميال جنسي و نيازهاي معنوي و روحاني خودش را در يک برنامه متعادل، تأمین نمايد و يکي را به خاطر ديگري سرکوب نکند. از منظر اسلامي، ميل جنسي بايد در قالب ازدواج صورت بگيرد نه زنا و ولنگاري؛ ميل به ثروت بايد از طريق کسب مشروع باشد نه ربا. اين برنامه مدوّن به انسان مؤمن کمک می‌کند تا تمامي ابعاد روحي و معنوي و فطري و طبيعي خودش را هماهنگ باهم دنبال کند و يکي را به خاطر ديگري سرکوب و مطرود نسازد. کسي که شريعت الهي را پاس بدارد و به آن پايبند بماند و حريم فطرت الهي را حفظ کند، نه‌فقط ميل به لذت را سرکوب نمی‌کند بلکه باتدبیر درست، نيازهاي جنسي خودش را تأمین می‌کند بی‌آنکه اسير شهوات گردد و زندگي خودش را فداي بُعدي محدود از ابعاد متنوعش نمايد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. نگارش، حميد، مقاله «خداشناسي فطرت دل يا عقل»، فصلنامه پيام، شماره 83.

2.همان.

3. محمدرضايي، محمد و ديگران، برهان فطرت بر اثبات خدا، قبسات، سال پانزدهم، 1389.

صفحه‌ها