با عرض سلام
در مورد برخی شبهات وهابیت سوالاتی داشتم.
1-ایا تشیع غیر از داشتن محبت نسبت به اهل بیت و پیروی از انها در زندگی و فقه است؟ (بدون اعتقاد به مسائلی چون رجعت و شفاعت)
2-ایا باور نداشتن کرامات ائمه کفر است (در برخی از انها بیش از حد اغراق شده)
3- ایا مسئله رجعت از عقاید عبدالله بن سبا است که وارد شیعه شده؟
4-در مورد شرک بودن توسل به ائمه و زیارت قبور انها چه پاسخی می توان داد ایا این شریک قرار دادن برای خدا نیست (به عنوان مثال اذکاری چون یا علی و یا حسین به جای یا الله)
5- ایا داشتن اعتقاد به شفاعت اهل بیت در تناقض با ایات قران نیست که شفاعت تنها نزد خدا است؟
6- معصومیت امامان ما از چه طریق هایی اثبات می شود؟

پرسش 1:
شيعه
شرح : با عرض سلام در مورد برخي شبهات وهابيت سوالاتي داشتم. 1-آيا تشيع غير از داشتن محبت نسبت به اهل بيت و پيروي از آنها در زندگي و فقه است؟ (بدون اعتقاد به مسائلي چون رجعت و شفاعت)
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
در ابتدا بايد گفت: گرچه پيروي از فقه اهل بيت از مختصات شيعه و وجه تمايز آن ها با ساير فرق اسلامي است؛ ولي محبت اهل بيت را ساير مذاهب اسلامي نيز باور دارند؛ چون در قرآن به آن تصريح شده است. در اين باره در منابع برادران اهل سنت مطالب بسياري آمده (1) و همچنين اصل مسله شفاعت نيز در قرآن آمده و اهل سنت نيز آن را قبول دارند. (2) اما مسئله رجعت گرچه جزء ضروريات مذهب شيعه نيست، به گونه ايي که عدم اعتقاد به آن سبب خروج از مذهب تلقي شود ، ولي روايات بسياري بر وقوع آن دلات دارد. (3)
با توجه به اين نکته ها به طور کلي در باره مشخصه باورهاي شيعي بايد گفت:
اصول اعتقادي که از ديد شيعه اعتقاد و التزام عملي به آن لازم است، طبق نظر مشهور علماي شيعه، پنج‌تا است: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد. البته برخي معتقدند که اصول دين سه ‌تا است: توحيد، ‌نبوت و معاد. اما دو تاي ديگر آن، يعني عدل و امامت، جزء اصول مذهب است؛ چون برگشت عدل به توحيد، و برگشت امامت به نبوت است. بيش تر علماي شيعه بر آن اند که اصول دين پنج‌ تا است. (4)
لازم به ذکر است که اصول دين و مذهب، به مجموع عقايد و اعتقاداتي گفته مي‌شود که از نظر آموزه‌هاي ديني، باور و ايمان و التزام علمي و عملي بدان‌ها نشانه پذيرش دين اسلام و يا مذهب شيعه است. اگر کسي بدان اصول زير بنايي اعتقاد نداشته باشد، مسلمان و يا شيعه محسوب نمي‌شود .
مثلاً کسي که به نبوت اعتقاد ندارد، مسلمان محسوب نمي‌شود. کسي که به امامت اعتقاد نداشته باشد، شيعه به حساب نمي‌آيد؛ هر چند مسلمان محسوب مي‌گردد و احکام اسلام بر او جاري مي‌شود.
شايان توجه است که در اصول دين، اصل اساسي شيعه مسئله امامت است. شيعيان بر اين باورند که امامت يکي از اصول اعتقادات اسلامي است، زيرا امام ادامه دهنده برخي از شئون و مسئوليت‌هاي نبوت است و همان گونه که نبوت از اصول اعتقادي است، امامت نيز از اصول اعتقادات است. هم‌چنين امامت منصبي الهي است که فرد شايسته آن يعني امام از سوي خدا نصب مي‌گردد و مردم نقشي در گماردن و انتخاب او ندارند.
بنا بر اين امامت و مفهوم آن اساسي ترين اصل اعتقادي است؛ و از نظر شيعه جزء اصول دين است، يکي از ضروري ترين عقايد شيعي که شيعه را از ساير گروه ها و مذاهب متمايز مي کند، اعتقاد به عصمت اهل بيت (ع) و اعتبار سنت آنان در احکام و مسائل ديني است که بر اساس آن برخي از مسائل اعتقادي و بسياري از احکام و مسائل فروع مذهب اماميه شکل گرفته است.
بر اساس اعتقاد شيعه، پيامبر (ص)، حضرت زهرا (س)، امام علي (ع)، امام حسن (ع)، امام حسين (ع) و نه امام از فرزندان امام حسين (ع) تا حضرت مهدي (عج) از موهبت عصمت بهره مندند. آنان الگوهاي شايسته و انسان هاي کاملي هستند. از گفتار و کردار آنان مي بايست اسلام را شناخت. اسلام را مي بايست از دريچه سنت آنان نگريست. تفسير صحيح از اسلام و احکام و قواعد و اعتقادات اسلام، از طريق آنان درست است. هر تفسيري که آنان ارائه نمودند، درست است و بايد آن را پذيرفت.
بر اين اساس شيعه به مرجعيت ديني امامان خود در همه فروعات نظير: نماز - روزه - زکات - خمس - حج - جهاد - امر به معروف - نهي از منکر - تولي (يعني دوستي با دوستان خدا) - تبرّي ( دشمني با دشمنان خدا ) معتقد است. (5)
لازم به ذکر است عالمان اهل سنت بر پايه تصويري که از ماهيت امامت و رابطه آن با امت دارند، ‌امامت را از فروع دين و در زمرة مسائل فقهي و احکام عملي به شمار مي‌آورند.
در طرف مقابل، دانشمندان شيعه بر اين باورند که امامت يکي از اصول اعتقادات اسلامي است، زيرا منصبي الهي است که فرد شايسته آن (يعني امام) از سوي خدا منصوب مي‌گردد و مردم در گماردن و انتخاب او نقشي ندارند.
عقيده شيعه در مورد امامت اين است که مقامي است الهي. دنباله و ادامه دهنده امامت پيامبر است. پيامبر غير از اين که پيامبر بود, امام نيز بود; يعني رهبري ديني که مجري احکام الهي (قرآن ) باشد. امام يعني کسي که ادامه دهنده امامت پيامبر (ص) باشد. همان طور که امامت پيامبر از جانب خدا بود, ادامه آن هم بايد از جانب خداباشد; بنا بر اين تعيين امام از جانب خدا است.
به عقيده شيعه امام بايد داراي مقام عصمت باشد. شيعيان عقيده دارند علي (ع) و يازده نفر از فرزندانش از طرف خدا و لسان پيامبر مشخص شده و اينان انسان هاي پاک و مطهّري هستند که از نسل انبيا و پاکان روزگار بودند.
بنا بر اين اصل اساسي در تشيع امامت است؛ هر کسي آن را به صورتي که اشاره شد، باور داشته باشد، شيعه محسوب مي شود. و ساير باورها از لازمه اعتقادات شيعي است و نه اساس آن.
پي‌نوشت ها‌:
1. ر،ک فيروز ابادي، فضايل الخمسه من الصحاح السته، نشر دارالکتب الاسلاميه، 1366 ش، ج2،ص75 .
2. عبدالوهاب شعراني، اليواقيت و الجواهر، نشر دارالاحيا التراث العربي، بيروت، بي تا، ج2، ص611.
3. ر،ک علامه محمد باقر مجلسي (ره)، بحارالانوار، نشر دار الاحيا التراث العربي، بيروت ، 1403 ق، ج 53، ص 122.
4. سيد حيدر آملي، اسرار الشريعه، نشر علمي فرهنگي تهران، 1370ش. ص 30،
5. محمد تقي مصباح يزدي، آموزش عقايد نشر بين الملل تهران 1381 ش.، ج 1 و 2، ص 31 - 32.

پرسش 2:
آيا باور نداشتن کرامات ائمه کفر است (در برخي از آنها بيش از حد اغراق شده) ؟
پاسخ:

در ابتدا بايد گفت: در منابع روايي اين حديث از امير مؤمنان(ع) و نيز از امام صادق(ع) نقل شده :
«نزّلونا عن الربوبية، ثمّ قولوا في فضلنا ما استطعتم، فانّ البحر لا ينزف وسرّ الغيب لا يعرف و کلمة الله لا توصف؛ (1) از مقام ربوبيت پايين‌تر هرچه مي‌توانيد در فضايل و شرح ابعاد وجود ما سخن بگوييد، زيرا دريا از کشيدن آب تمام نمي‌گردد. سرّ غيب به طور کامل شناخته نمي‌شود. توصيف کلمة الله نهايت‌پذير نيست».
بر اساس اين حديث معلوم مي شود در کرامات ائمه هر اندازه گفته شود باز هم جا دارد و اغراق نيست. ولي اگر کسي نه از باب عناد، بلکه از باب اين که اين گونه حقايق برايش ثابت نشده به آنها باور نداشته باشد محذوري ندارد. چه اينکه انکار آن موجب کفر (کفر به مفهوم کلامي يعني خروج از دين ) نمي شود؛ گرچه ترديد در اين گونه حقايق سبب حق پوشي از واقعيات ها خواهد شد! چون ائمه (ع) مقام شان بسي برتر از اين گونه مسايل است که نوعا گفته مي شود.

پي‌نوشت‌ها:
1. فيض کاشاني، کلمات المکنونه، نشر فراهاني، تهران 1360 ش، ص 124.

پرسش 3:
آيا مسئله رجعت از عقايد عبدالله بن سبا است که وارد شيعه شده؟
پاسخ:

يکي از تهمت هايى که مغرضان به تشيع زده‏اند اين است که: ‏«مذهب تشيع مولود افکار ابن سباى يهودى‏است‏»؛ کسى که بنا به قولى، تمام گناه عالميان ‏را به پاى او مى‏نويسند؛ بدون آن که در اصل ‏وجود او تحقيق و بررسى کنند. در دو قرن‏ اخير، بر خلاف کتب گذشته، کمتر کتابى‏ درباره تاريخ اسلام به نگارش در آمده که ‏درباره اين داستان قلم فرسايى نکرده‏ باشد.
براستى عبدالله بن سبا کيست که‏ بزرگ ترين مورخان اسلامى مانند ابن شهاب‏ زهرى، عروة بن زبير، ابان بن عثمان، ابوبکر بن خرم، موسى بن عقبه و واقدى ‏هيچ اشاره‏اى به او نکرده‏اند؛ حتى امويان و جاعلان حديث دربار معاويه نيز نامى از او نبرده‏اند؛ ولى ناگهان در نيمه نخست‏ قرن دوم هجرى، سيف بن عمر که به‏ حيله‏گرى، دروغپردازى و چاپلوسى نزد حکام عباسى مشهور بوده، او را مطرح‏ ساخت؟!
اين در حالى است که مستشرقان و پژوهشگران غرب، اين موضوع را جز افسانه‏اى نپنداشته‏اند. مثلا برنارد لويس درباره او چنين گفته است: «...تحقيقات تازه روشن کرده که اين‏ داستان ساختگى بوده و بر حوادث‏ واقعى پيشى گرفته است؛ زيرا صورت‏نمايشنامه‏اى از گذشته را دارد که ‏نويسندگان قرن دوم هجرى آن را از تار و پود خيال بافته و احوال و افکار زمان ‏خود را در آن به نمايش در آورده‏اند». (1)
«ولها وزن‏» و «فريد ليندر»؛ بعد از بررسى مصادر اسلامى ترجيح داده‏اند توطئه و دعوت منسوب به ابن سبا را از ساخته‏هاى متاخران بدانند. (2)
براي مطالعه بيشتر در اين زمينه، کتاب عبدالله بن سباء و ديگر افسانه هاي تاريخي نوشته مرحوم علامه سيد مرتضي عسگري تحت عنوان عربي (عبدالله بن سباء و اساطير اخري) را توصيه مي کنم. خوشبختانه اين کتاب به فارسي هم ترجمه شده و ترجمه سه جلدي آن در يک مجلد توسط انتشارات مجمع علمي اسلامي منتشر شده است.
علامه محقق سيد مرتضي عسگري (رحمه الله) در اين کتاب پس از تتبع فراوان، با دلايل متقن و استوار و غيرقابل انکار اثبات کرده اند که شخصي به نام عبدالله بن سبا در تاريخ وجود خارجي نداشته و چنين کسي از مادر زاده نشده است. و اين شخصيت ساخته و پرداخته ذهن فرد دروغ پردازي به نام سيف بن عمرو است.
اما در مورد اصل رجعت؛ "‌رجعت" از عقايد معروف شيعه است و تفسيرش چنين است: بعد از ظهور‌ حضرت مهدي (‌عج) و در آستانه رستاخير، گروهي از مؤمنان خالص و کفار و طاغيان بسيار شرور به جهان ‌باز مي‌گردند. گروه اوّل مدارجي از کمال را طي مي‌کنند. گروه دوم کيفرهاي شديدي مي‌بينند.
مرحوم سيد‌ مرتضي از علماي بزرگ شيعه مي‌فرمايد:
‌خداوند بعد از ظهور حضرت مهدي عليه السلام گروهي از کساني را که قبلاً از دنيا رفته‌اند، به جهان ‌باز مي‌گرداند، تا در ثواب و افتخارات ياري او و مشاهده حکومت حق بر سراسر جهان شرکت جويند. نيز ‌گروهي از دشمنان سرسخت را باز مي‌گرداند تا از آن‌ها انتقام گيرد.
‌بعد مي‌فرمايد: دليل بر اثبات اين عقيده اجماع اماميه است، زيرا احدي از آن‌ها با اين عقيده مخالفت ‌نکرده است. (1)
‌البته از کلمات بعضي از قدماي علماي شيعه و هم چنين از سخنان مرحوم طبرسي در مجمع البيان‌ بر مي‌آيد که اقليت بسيار کوچکي از شيعه با اين عقيده مخالف بودند. رجعت را به معني بازگشت دولت و ‌حکومت اهل بيت(ع) تفسير مي‌کردند، نه بازگشت اشخاص و زنده شدن مردگان، ولي مخالفت آن‌ها طوري‌است که لطمه‌اي به اجماع نمي‌زند. (2)
اما در مورد اثبات رجعت؛ اولا احياي گروهي از مردگان در دنيا محال نيست، همان گونه که زنده کردن جميع انسان‌ها در‌ قيامت کاملاً ممکن است. عقل چنين امري را محال نمي‌بيند و قدرت خدا چنان وسيع و گسترده است که ‌همه اين امور در برابر آن سهل و آسان است.
در قرآن مجيد، وقوع رجعت اجمالاً در پنج مورد از امت‌هاي پيشين ‌آمده است از جمله اين آيات:
1 ـ آيه 243 سوره بقره که در آن سخن از جمعيتي است که از ترس مرگ از‌ خانه‌هاي خود بيرون رفتند. خداوند فرمان مرگ به آن‌ها داد و سپس آن‌ها را زنده کرد:
"فقال لهم الله موتوا ثم‌ احياهم". (3)
2 ـ نيز به آيه 261 سوره بقره استدلال شده که در آن سخن از پيامبري است که از کنار يک آبادي عبور‌ کرد، در حالي که ديوارهاي آن فرو ريخته بود. اجساد و استخوان‌هاي اهل آن در هر طرف پراکنده شده بود. از‌ خود پرسيد: چگونه خداوند اين ها را پس از مرگ زنده مي‌کند؟ خدا او را يک صد سال ميراند و سپس زنده کرد و ‌به او گفت: چقدر درنگ کردي؟ عرض کرد: يک روز يا قسمتي از آن، فرمود: نه، بلکه يکصد سال بر تو گذشت.
اين‌ پيامبر عُزير باشد يا پيامبر ديگري تفاوت نمي‌کند، مهم صراحت قرآن در زندگي پس از مرگ در دنيا است. (4)
3 ـ در آيه 55 و 56 سوره بقره در باره بني‌اسرائيل مي‌خوانيم که گروهي از آن‌ها بعد از تقاضاي مشاهده‌ خداوند گرفتار صاعقه مرگباري شدند و مردند، سپس خداوند آن‌ها را به زندگي برگرداند تا شکر نعمت او را به‌ جا آورند: "‌ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون". (5)
4 ـ در آيه 110 سوره مائده ضمن برشمردن معجزات حضرت عيسي (ع) مي‌خوانيم: " ‌و اذا تخرج الموتي باذني؛ مردگان را با فرمان من زنده مي‌کردي".
اين تعبير نشان مي‌دهد که مسيح(ع) از معجزه خود (‌زنده کردن) استفاده کرد، بلکه تعبير الموتي دليل بر تکرار آن است و اين خود يک نوع رجعت براي ‌بعضي محسوب مي‌شود. (6)
5 ـ در سوره بقره آيه 73 در مورد کشته‌اي که در بني‌اسرائيل براي پيدا کردن قاتلش نزاع و جدال برخاسته ‌بود، مي‌فرمايد: "‌دستور داده شد گاوي را با ويژگي هايي سر ببرند. بخشي از آن را بر بدن مرده زنند تا به دنيا ‌بازگردد ‌و قاتل خود را معرفي کند و نزاع خاتمه يابد؛ "‌فقلنا اضربوه ببعضها کذلک يحيي الله الموتي و يريکم آياته لعلکم‌تعقلون". (7)
‌امام صادق (ع) در حديثي مي‌فرمايد: « ‌ان الرجعهْْ ليست بعامهْْ، و هي خاصهْْ، لا يرجع الاّ من محض الايمان محضاً، او محض ‌الشرک محضاً ؛ ‌رجعت عمومي نيست. بلکه جنبه خصوصي دارد. تنها گروهي بازگشت مي‌کنند که ايمان خالص يا‌ شرک خالص دارند». (8)
‌رجعت از معتقدات شيعه است و بوي قيامت از آن استشمام مي‌شود. با شواهد قرآن که ذکر شد، تحقق ‌آن مشکل نيست. مهدي موعود (‌عج) انتقام خون‌هاي به ناحق ريخته را از ستمگران و دشمنان ائمه خواهد گرفت. (9)
نتيجه اين که رجعت از عقايد مورد اتفاق شيعه بوده و از سوي ائمه عليهم السلام وارد شيعه شده است نه از طرف فرد مجعولي به نام عبدالله بن سبأ. علاوه بر اين که چنين امري منع عقلي ندارد و ذاتا ممکن بوده و در امت هاي قبل هم نمونه هايي از آن وجود داشته و در قران نيز ذکر آن آمده است.

پي نوشت ها:
1. معروف الحسنى، هاشم: تصوف و تشيع، صادق عارف - سيد محمد (مترجم)، انتشارات ‏آستان قدس رضوى، 1369، چاپ اول، ص‏31-32 .
2. همان، ص 32 .
3. مكارم شيرازي، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1374ه.ش، ج 15، ص 556.
4. همان، ص 557.
5. بقره (2) آيه56 و 57.
6. علامه طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، سيدمحمد باقر موسوي همداني، جامعه مدرسين، قم، 1374ه.ش، ج6 ، ص319.
7. بقره (2) آيه 73.
8. مجلسي، بحارالانوار، موسسه الوفاء، بيروت، 1404ه.ق، ج 53، ص 122.
9. همان، ص 39.

پرسش 4:
در مورد شرک بودن توسل به ائمه و زيارت قبور انها چه پاسخي مي توان داد ايا اين شريک قرار دادن براي خدا نيست (به عنوان مثال اذکاري چون يا علي و يا حسين به جاي يا الله) 5
پاسخ:
@@با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز.
طلب شفاعت و توسل نسبت به بندگان خدا و تقاضاى وساطت از آن ها براي آمرزش گناهان و رفع حوائج نه تنها هيچ اشکالي ندارد ، بلكه اين مسئله به وضوح در آيات قرآن مورد پذيرش و تأييد واقع شده است و معنا ندارد که عملي که مورد تاييد قرآن است نوعي شرک تلقي شود ؛
در آيه 97 سوره يوسف از زبان برادرانش خطاب به پدر مى‏خوانيم :
اى پدر ! براى ما استغفار کن که ما خطا کار بوديم .
يعقوب نيز اين تقاضا را نه تنها انکار نکرد. بلکه به آن ها قول مساعد داد و فرمود : « سوف استغفر لکم ربى ؛ به زودى براى شما از درگاه خداوند تقاضاى آمرزش مى‏کنم .»
بنابراين واسطه قرار گرفتن انسان هاي برگزيده الهي و متوسل شدن به آن ها در آيات قرآن به روشني به کار رفته ، پس اصل اين عمل قابل قبول است . بين حضرت يعقوب و ديگر انبياء و اوليا هم تفاوتي در اين امر نيست .
چنان كه خداوند متعال در جاي ديگر دستور داده کساني که مي‌خواهند گناهان‌شان آمرزيده شود ، اگر به در خانه پيامبر بروند و علاوه بر آن که خود طلب مغفرت مي‌کند، از آن بزرگوار بخواهند که از خدا براي طلب مغفرت نمايد ،به نتيجه خواهند رسيد :
«و لو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توّاباً رحيماً؛(1)
اگر ايشان هنگامي که با ارتکاب گناه به خود ستم کردند، نزد تو مي‌آمدند و از خدا آمرزش مي‌خواستند و پيامبر هم براي ايشان طلب مغفرت مي‌کرد ، خدا را توبه‌پذير مهربان مي‌يافتند».
پس ماهيت اين عمل به هيچ وجه نمي تواند شرك آلود باشد ، بلكه عين توحيد و در راستاي دستورات الهي است و ذره اي آلوده به شرك نيست .
توسل به اولياى الهى و حاجت خواستن از آنان، به اين معنى نيست که ما آنان را مستقل در انجام امور و شئون عالم هستى مى‏دانيم، بلکه در واقع از آنان مى‏خواهيم به خاطر منزلت و قربى که در درگاه خداوند به سبب عبوديت و بندگى خدا دارند ، از او بخواهند حاجت و خواسته ما را برآورده کند؛ يعنى حاجت‏ دهنده را خداوند مى‏دانيم. براى حاجت خواستن از خدا، بندگانى را که نزد خداوند عزيزند ، واسطه قرار مى‏دهيم که حاجت ما را از خدا بخواهند . اين نحوه توسل امرى است که هم از پيامبر اکرم و هم از اصحاب ايشان ديده شده است. (2)
اما آنچه امروز وهابيون به خاطر آن شيعيان را مورد اتهام شرک قرار مي دهند ، آن است که چون امروز اين بزرگواران زنده نيستند و مرده اند ، هيچ صدايي نمي شوند و هيچ دعوتي را اجابت نمي کنند ، توسل به آنان هم نادرست است ؛منشا اين اعتراض ، حرف ابن تيميه و بن باز است که گفته‏اند: صدا زدن و خواندن اموات شرک و کفر است: و دعاء الاموات... من الشرک باللَّه و الکفر به. (3)
در حالي که اين ادعا طبق آيات قرآن که شهيدان را زنده مي داند ، صحيح نيست . حتي اگر اين ادعا هم صحيح باشد، بايد پرسيد: بر فرض اين افراد از دنيا رفته اند و هيچ قدرت و تاثير گذاري ندارند ، با اين وضعيت بايد توسل ما بي نتيجه و بلا تاثير باشد، نه نماد شرك ، زيرا ممكن نيست توسل به فردي در زمان حياتش صحيح و قابل قبول باشد. اما بعد از وفاتش توسل به او تبديل به عملي مشركانه و غير توحيدي گردد .
پس اگر ماهيت اين عمل و توسل به بندگان صالح خداوند شرك باشد ، متوسل شدن مردم به پيامبر و طلب استغفار گفتن ايشان براي خود يا درخواست فرزندان يعقوب از ايشان و پذيرفتن اين امر كاري شرك آلود محسوب مي شود، كه به يقين اين گونه نبوده، بلكه مورد تاييد و تاكيد قرآن است .
دقت در ماهيت اين نوع توسلات هم به خوبي نشان مي دهد که اين نوع درخواست و کمک خواستن نمي تواند نوعي شرک محشوب گردد والا کمترين ياري خواستن و استمداد هاي ما از يکديگر هم بايد نوعي شرک باشد ؛ در حالي که حقيقت شرک مشرکان شريک دانستن موجودي در کنار خداوند به عنوان خالق يا رب يا موجود قابل پرستش بود که هيچ يک از اين رفتارها در توسلات و زيارت هاي ما مورد توجه نيست .
بنابراين اگر بنا باشد گفتن يا رسول‏اللَّه ، يا علي، يا حسن و يا حسين شرک باشد،و صدا زدن موجب شرک و کفر بشود ،بايد گفته شود همه درخواست هاي ما از يکديگر و صدا زدن فرزندان يعقوب « يا ابانا » و مانند آن رفتارهاي مشرکانه است ؟!
پس مطلق صدا زدن وخواندن شرک نيست ؛ اصولا اگر به قرآن کريم مراجعه کنيم مي بينيم مقصود از خواندن مشرکانه دعوت خاصى است که مى تواند با لفظ پرستش ملازم باشد ; زيرا مجموع اين آيات در مورد بت پرستانى وارد شده است که بت هاى خود را خدايان کوچک مى پنداشتند .
خضوع بت پرستان و دعا و استغاثه آنان در برابر بت هايى بود که آنهارا به عناوين مـالکان حق شفاعت و مغفرت و ... توصيف مى کردند و آنها را متصرف مستقل در امور مربوط به دنيا و آخرت مى شناختند . در اين شرايط , هر نوع دعوت و درخواستى از اين موجودات , عبادت و پرستش خواهد بود . روشـن تـريـن گـواه بر اين که دعوت و خواندن آنان با اعتقاد به الوهيت بوده , آيه زير است :
«فما اغنت عنهم آلهتهم التى يدعون من دون اللّه من شيئى؛ (4)- خدايانى که جز خداى بزرگ , آنان را فرا خواندند ( مى پرستيدند ) , آنان را بى نياز نساخت .» بـنـابراين , آيات مورد بحث , ارتباط به توسلات و زيارت ما ندارد . کار ما درخواست بنده اى از بنده ديگر است که نه او را اله و رب مى داند و نه مالک و متصرف تام الاختيار در امور مربوط به دنيا و آخرت , بلکه او را بنده عزيز و گرامى خدا مى شناسد که او را به مقام رسالت و امامت برگزيده و وعـده داده که دعاى او را درباره بندگان خود بپذيرد .
بله ،اگر صدا زدن به قصد اين باشد که آن فرد را صاحب اختيار و مستقل در تاثير بدانيم ،موجب شرک است. اگر کسى به راستى حاجت خود را از غير خدا بخواهد و او را صاحب اختيار و مستقل در انجام آن بشمرد ،مشرک است ، همان گونه که واژه «مع» درآ يه شريفه « فلا تدعوا مع الله (5) »به اين معنى گواهى مى‏دهد که نبايد کسى را هم رديف خدا و مبدأ تاثير مستقل دانست .اين مطلب از مسلمات شيعه است.

پي‌نوشت‌ها:
1. نساء (4) آيه 64.
2. آيين وهابيت، جعفر سبحانى، ص 153-162 ،نشر دفتر انتشارات اسلامي، قم،1376 ش.
3. رساله، زيارة القبور و الاستنجاد بالمقبور، تأليف ابن تيميه، ص 12، چاپ دار الرئاسة، بي تا . تحفة الاخوان، تأليف عبداللَّه بن باز، ص 18 ، ناشر وزارة الشئون الإسلامية و الأوقاف ، عربستان 1423هـ.ق.
4.هود (11)آيه آيه 101
5 . سوره جن، آيه 18

پرسش 5:
آيا داشتن اعتقاد به شفاعت اهل بيت در تناقض با آيات قرآن نيست که شفاعت تنها نزد خدا است؟
پاسخ:

در ابتدا بايد اشاره شود که: بر اساس برخي آيات، شفاعت از آن خداوند دانسته شده و از ديگران نفي گرديده از آن جمله اين آيه است که فرمود :
«ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ ؛ (1) هيچ سرپرست ( و ياور) و شفاعت كننده‏اى براى شما جز او نيست آيا متذكّر نمى‏شويد؟!». و يا در جاي ديگر فرمود: "قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً ؛ (2) بگو اي پيامبر که شفاعت همه از آن خدا وند است". ولي قران کريم در آيات ديگر وجود شفيعان و دادرساني را ثابت مي کند که با اجازه خدا دادرسي و شفاعت مي کنند؛ مثلا فرمود:
«ما مِنْ شَفيعٍ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِه ؛ (3) هيچ شفاعت كننده‏اى، جز با اذن او نيست».
بنا بر اين بدون اذن و اراده خدا براي هيچ کس اعم از مؤمن و کافر شفاعت مستقلي نيست؛ ولي به اذن خدا هست. اما شفيعاني که به اذن و اجازه خدا براي کساني که خدا راضي است، شفاعت مي کنند:
ْ«عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضى‏ وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ؛ (4) آن ها بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن بر او پيشى نمى‏گيرند و (پيوسته) به فرمان او عمل مى‏كنند. او اعمال امروز و آينده و اعمال گذشته آن ها را مى‏داند و آن ها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمى‏كنند و از ترس او بيمناكند».
و حتي از دقت در آياتي که وجود شفيع براي کفار را نفي کرده نيز بدست مي آيد که شفيع گاهي خود خدا است و گاهي به اذن او ديگران شفيع مي شوند؛ ولي کفار از هر دو نوع شفيع محروم اند! زيرا از کافران و ظالمان نه خدا شفاعت مي کند و نه شفيعاني که به اذن خدا شفاعت مي نمايند؛ لذا فرمود:
«و انْذِرْ بِهِ الَّذينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى‏ رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ؛ (5) و به وسيله آن (قرآن)، كسانى را كه از روز حشر و رستاخيز مى‏ترسند، بيم ده! (روزى كه در آن) ياور و سرپرست و شفاعت ‏كننده‏اى جز او [خدا] ندارند؛ شايد پرهيزگارى پيشه كنند!».
و براي کافران ستمگر شفاعتي در کار نيست:
«وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمينَ ما لِلظَّالِمينَ مِنْ حَميمٍ وَ لا شَفيعٍ يُطاع‏؛ (6) و آن ها را از روز نزديك بترسان، هنگامى كه از شدّت وحشت دل ها به گلوگاه مى‏رسد و تمامى وجود آن ها مملوّ از اندوه مى‏گردد، براى ستمكاران دوستى وجود ندارد، و نه شفاعت كننده‏اى كه شفاعتش پذيرفته شود».
«وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها أُولئِكَ الَّذينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميمٍ وَ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ ؛ (7) و رها كن كسانى را كه آيين (فطرى) خود را به بازى و سرگرمى گرفتند، و زندگى دنيا، آن ها را مغرور ساخته، و با اين (قرآن)، به آن ها يادآورى نما، تا گرفتار (عواقب شوم) اعمال خود نشوند! (و در قيامت) جز خدا، نه ياورى دارند، و نه شفاعت‏كننده‏اى! و (چنين كسى) هر گونه عوضى بپردازد، از او پذيرفته نخواهد شد؛ آن ها كسانى هستند كه گرفتار اعمالى شده‏اند كه خود انجام داده‏اند. نوشابه‏اى از آب سوزان براى آن هاست و عذاب دردناكى به خاطر اين كه كفر مى‏ورزيدند (و آيات الهى را انكار) مى‏كردند».
پس شفيع يا خود خداست يا بندگان برگزيده و گرامي خدا که به اذن و اجازه او براي کساني که او مي پسندد، شفاعت مي کنند و شفيع ديگري غير از خدا که مستقل در شفاعت و در عرض شفاعت خدا باشد، وجود ندارد.
ما با توجه به آيات و روايات و برهان عقل، پيامبر و اهل بيت او - که افضل برگزيدگان و بندگان خدا هستند - را از شفيعاني مي دانيم که خدا به آنان اجازه شفاعت داده و به شفاعت آنان راضي است و ما را به توسل و شفاعت طلبي از آن ها - که بندگان برگزيده و محبوب اويند- دعوت کرده است.
درخواست شفاعت زماني شرک و با برخي آيات قراني که در پرسش اشاره شده منافات دارد که شفيعان را مستقل از خداوند و در عرض پروردگار و مستقل در تصرف و نفوذ بدانيم، در حالي که در شفاعت صحيح، شفيع، واسطه فيض الهي و مجراي رحمت خداوند محسوب مي شود و خود بدون اذن خداوند، هيچ اقدامي نمي تواند بکند، چنان که کار ساير واسطه هاي فيض الهي درباره خلق، رزق، توفي، ... نيز چنين است.
همچنين درخواست شفاعت نه تنها شرک و کفر نبوده و ناپسند نيست، بلکه مستحب نيز مي باشد؛ زيرا درخواست شفاعت از اولياء الله و پيامبر (ص) به معناي درخواست دعا از آنان است و درخواست دعا از اوليا به خصوص پيامبر امري مستحب است. يکي از دلايل اين آيه است که مي فرمايد:
«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما ؛ (8) هرگاه آنان که به خويش ستم کرده بودند ، به حضور تو مي آمدند و از خداوند طلب آمرزش مي کردند و پيامبر نيز درباره آنان درخواست آمرزش مي کرد، خدا را توبه پذير و رحيم مي يافتند».
اين آيه و نمونه هاي مشابه به علاوه سيره مسلمانان در طول تاريخ به خوبي نشان مي دهد که طلب شفاعت از اولياي دين مانند انبيا و ائمه نه تنها کاري نادرست نبوده، بلکه يکي از راهکارهاي رسيدن به رحمت و مغفرت الهي محسوب مي گردد که مورد تشويق اولياي دين نيز بوده است.
آرى، کسانى که در دنيا از اولياى خدا و علماى ربّانى پيروى کرده باشند، در آن روز هم مى‏توانند از آنان بهره گيرند و مشمول شفاعت آن بزرگواران باشند، يعنى بايد بذر شفاعت را در دنيا کاشت تا در آخرت برداشت کرد.
شفاعت در روز رستاخيز بي حساب و بي قيد و شرط نيست؛ بلکه برنامه دقيقي دارد، هم در مورد شفاعت شونده و هم در مورد نوع جرمي که فرد گنهکار مرتکب گرديده ؛ تا استحقاق و شايستگي در افراد براي شفاعت کردن و شفاعت شدن وجود نداشته باشد، شفاعت معنا نخواهد داشت. از اين رو طبق آيات قرآن کريم شفاعت شامل حال افرادي مي‌گردد که راه حق را با تلاش و کوشش پيموده اند، ولي ممکن است در اين مسير گرفتار لغزش هايي شده باشند که موجب يأس و نااميدي در آنان گردد. در نتيجه از ادامه راه حق باز مانند.
در منطق قرآن و اسلام، شفاعت به عنوان نيرويي محرک، انسان ها را ترغيب مي‌کند تا از ادامه راه حق مأيوس نگردند. به مؤمن گنه کار نويد مي‌دهد که اگر لغزشي از شما سر زد، شفيعاني هستند که به اجازه خداوند رحمان شما را شفاعت کنند. بنا بر اين اعتقاد به شفاعت اهل بيت هر گز با آيات قران در تنا قض نيست؛ بلکه کاملا هماهنگ است و اساسا دليل اين اعتقاد آموزه هاي وحياني است.

پي نوشت ها:
1. سجده (32) آيه 4.
2. زمر (39) آيه 44.
3. يونس (10) آيه 3.
4. انبياء (21) آيه 26-28.
5. انعام (6) آيه 51.
6. غافر (40) آيه 18.
7. انعام (6) آيه 70.
8. سوره نساء(4) آيه 64.
پرسش 6:
معصوميت امامان ما از چه طريق هايي اثبات مي شود؟

پاسخ:
@@پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
در زمينه عصمت امامان(عليهم السلام) هم دله عقلي وجود دارد و هم ادله نقلي ، در واقع از آنجا که شيعه معتقد است منصب امامت همچون نبوت از سوي خدا تعيين مي شود و امام را ادامه نبي مي داند، دلايل عقلي عصمت انبيا مي تواند عصمت ايشان را نيز به اثبات برساند.
در واقع اگر مفهوم عصمت و دلايل و پي‌آمد هاي آن به خوبي روشن شود، معلوم خواهد شد که عصمت به مفهوم جامع آن اعم از گناه عمدي و غير عمدي و خطا و سهو عمدي و غير عمدي براي امام مثل پيامبر لازم است، گرچه درباره عصمت از سهو و خطا جاي سخن بسيار است ولي کسي که از عصمت برخوردار است، هيچ گاه در انجام تکاليف شرعي خود دچار خطا، نسيان يا شک نمي‌شود.
اگر در مسئله داوري و قضاوت کند، حکم او همواره درست است و امکان ندارد از روي اشتباه حکم نادرستي صادر کند. در محاسبات، ارزيابي‌ها و داوري‌ها خود همواره بر صواب و از هر خطايي مبراست.
روي اين اساس تمام انديشمندان شيعه در اين رأي همداستان‌اند که يکي از شرايط احراز منصب امامت، عصمت است. امام هم از انجام خطا و هم از ارتکاب گناه و معصيت پيراسته مي‌باشد.
به نظر مي‌رسد تأمل در استدلال (که بر لزوم نصب امام از جانب خدا است) براي اثبات ضرورت عصمت امام کافي است، زيرا انجام شايسته وظايفي که بر عهده امام است، بدون عصمت از خطا و گناه ممکن نيست. اگر تفسير امام از قرآن مصون از خطا (اعم از عمدي و غير عمدي) نباشد، کلام او براي مردم حجت نبوده و فصل الخطاب اختلافات تفسيري به شمار نخواهد آمد، هم‌چنين با بيان احکام ديني توسط امامي که مصون از خطا نيست، حجت را بر مردم تمام نمي‌کند و آنان نمي‌توانند در حالي که احتمال خطا را در سخنان او مي‌دهند، بر آن اعتماد کنند و آن را راهنماي عمل به وظايف ديني خود قرار دهند.
اگر بپذيريم پس از پيامبر وظيفه حفظ شريعت و دفاع از کيان اسلام و استمرار هدايت مردم به عهده امام است، ‌انجام اين امر به صورت کامل و شايسته بدون برخورداري از عصمت امکان ندارد.
بنابر اين معلوم مي‌شود همان طور که امام در مسايل علمي و معرفتي از ساير مردم برتر است، در اين مسئله به خواست خدا مثل انبيا از لغزش‌هايي گوناگون عمدي وغير عمدي معصوم است.
متکلمان شيعه در اثبات لزوم عصمت امام به ادلة گوناگون عقلي و نقلي توسل جسته‌اند که در ذيل فقط به يک دليل اکتفا مي‌کنيم.(1)
اگر امام معصوم نباشد، تسلسل لازم مي‌آيد و حال آن که تسلسل ممتنع است.
سبب نياز امت به امام آن است که مردم علم و آگاهي کامل نداشته، دچار خطا و اشتباه و گناه مي‌شوند؛ زيرا اگر معصوم باشند، ديگر نيازي به امام نخواهند داشت. حال اگر فرض کنيم که امام جايزالخطا و غير معصوم باشد، لازم مي‌آيد که او نيز به امام ديگري نياز باشد. اگر سلسله نيازها به امام معصوم، ختم نشود، تسلسل لازم مي‌آيد. از آن جا که تسلسل باطل است، وجود امام معصومي (که با وجود او نياز امت برطرف مي‌گردد) لازم مي‌شود.(2)
شيعه معتقد است منصب امامت همچون نبوت از سوى خدا تعيين مى شود و امام را ادامه نبى مى داند. دلايلي وحياني که عصمت انبيا را مى تواند اثبات کند، عصمت امام را نيز به اثبات مي رساند؛ ازجمله آياتى که عصمت امامان را اثبات مى کند:
«أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أُولى الأمر منکم .. .» است (3) که خداوند اطاعت از اولى الامر را در آن لازم شمرده, آن را در کنار اطاعت رسول خدا قرار داده است ; در واقع بيان ضرورت اطاعت از اولي الامر به طور مطلق و بدون هيچ قيد و شرطي همانند اطاعت از خدا و رسول و اين که هرگز ميان اطاعت ايشان و خدا منافاتى وجود نخواهد داشت ، تنها در فرضي قابل قبول است که ايشان داراي عصمت باشند و اطاعت از همه افعال و رفتارها و گفتارهاي ايشان به خطا و انحراف منتهي نشود و اين يعني همان عصمت اين افراد .(4) از طرف ديگر روايات اسلامى، اهل بيت معصوم را اولى الامر دانسته اند .(5)
از ديگر آياتي که مقام عصمت را براي ائمه اثبات مي کند،آيه امامت است :« و اذ ابتلى ابراهيم ربه بکلمات فاتمهن قال اني جاعلک للناس اماما قال و من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين؛(6)
به ياد آوريد هنگامى را که پروردگار ابراهيم، او را با وسايل گوناگونى آزمود. او آزمايش خود را کامل کرد (و از عهده آن ها بر آمد) خدا به او فرمود : تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهيم گفت: از خاندان من نيز امامانى قرار ده ،خداوند فرمود: پيمان من - يعنى امامت - هرگز به ستمکاران نمى‏رسد.»
طبق آيه فوق خداوند منصب هاى الهى را به کسانى اختصاص داده است که آلوده به «ظلم‏» نيستند; زيرا وقتى که حضرت ابراهيم عليه السلام منصب امامت را براى فرزندانش از خداوند درخواست کرده بود، جواب آمد: پيمان من به ستمگران نمى‏رسد.
سخن در معنى و مفهوم «ظالم‏» است; بايد ديد منظور از ظالم چه کسى است که عهد خدا به او نمى‏رسد. هر گناهى ظلم به نفس است‏ .خواه ظلم به معنى کفر باشد : «ان الشرک لظلم عظيم‏» يا به معنى گسترده، هر فسق و گناهى; که باز ظلم به نفس است; زيرا هر گنهکارى در عرف قرآن «ظالم‏» است اما آيا ظالم فقط کسى است که در هنگام تقاضاى منصب الهى موصوف به صفت ظلم است ‏يا براى رسيدن به عهد الهى بايد هيچ گاه ظالم نباشد؟
بسيار بعيد به نظر مى‏رسد، بلکه محال است که ابراهيم عليه السلام چنين تقاضايى را براى آن دسته از ذريه‏اش که ظالم بودند، داشته است. بنابراين، منظور از «ظالم‏» کسى است که در گذشته و يا حال حتى براى يک لحظه از عمر خود موصوف به اين صفت‏ باشد . خداوند با بيان آن، حقيقت را براى ابراهيم عليه السلام روشن مى‏کند که مقام امامت و رسالت مقامى والاست . تنها کسانى شايسته اين منصب هستند که در تمام عمر از هرگونه شرک و کفر و گناه پاک و معصوم باشند .
با اين استدلال، غيرمعصوم، ظالم و ستمکار است . هيچ ستمکارى براى امامت‏ شايسته نيست. در نتيجه هيچ غير معصومى صلاحيت و قابليت امامت را نخواهد داشت.
و آيه پاخري که در اين مقام ذکر مي شود آيه تطهير است : «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا (7) خدا فقط مي خواهد پليدي را از شما اهل بيت ببرد و شما را از هر عيب پاک گرداند » .
در اين آيه آمده که اراده تکويني خدا که تخلف ناپذير است بر آن تعلق گرفته است که اهل بيت از هر گونه ناپاکي و آلودگي ظاهري و معنوي پاکيزه بوده ، در هر دو بعد عقل نظري و عملي از مصونيت الهي و عصمت برخوردار باشند، بنابراين از اين آيه به آساني معلوم مي‌شود که گناه و اشتباه در ساحت قدس اهل بيت هرگز راه ندارد . آن ها از عصمت کامل الهي برخوردار هستند. (8)

پي نوشت ها:
1. آموزش کلام اسلامي، ج 2، ص 144، محمد سعيدي مهر،نشر طه، قم، 1373 ش.
2. علامة حلي، کشف المراد، ص 390 ـ 391؛ نشر جامعه مدرسين، قم، بي تا.
3. نساء (4) آيه 59
4. الميزان ، ج 4 ، ص 309 ـ 401 ،نشر دارالکتب الاسلاميه ،تهران، بي تا.
5. تفسير عياشى ، ج 1 ، ص 249 و 250 ، انتشارات علميه اسلاميه، قم، بي تا.
6. بقره (2) آيه 124.
7. احزاب (33) آيه 33.
8. پرسش‌هايي درباره عصمت، نشر مرکز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه، 1388 ش ،ص 62.