عرض سلام و خسته نباشید. لطفاً همان کارشناسی که به سؤال دوّم من در مورد عدم اختلاف پاسخ دادند، به این پرسش پاسخ بدهند.

از توضیحات شما کمال سپاسگذاری را دارم، و حالا میتوانم بگویم که به خوبی منظور قرآن و اینکه سایر کتب چنین خاصیتی ندارند، را فهمیده ام. حالا فقط مشکل بر سر مصادیق خواهد بود.

چنانکه فرمودید، لازمه ی اختلاف، تناقض نیست؛ پس اختلافات جزئی اگر وجود داشته باشند، که بتوان آنها را توجیه کرد و در نتیجه تناقض نباشند، نیز میتوانند کلام خدا بودن کتاب را به نقد بکشند. در قرآن ظاهراً برخی موارد از این اختلافات وجود دارند. من چند موردی که به ذهنم رسید به خدمت شما عرض میکنم، و خوشحال میشوم که توضیح بفرمایید که چگونه ثابت میکنیم که اینها مصداق اختلاف نیستند:

1.در قرآن ناسخ و منسوخ وجود دارد، البته توجیه میشود که احکام جدید با ایجاد شرایط مناسب مطرح میشدند، و این تناقض با اینکه خدا فکرش را تغییر نمیدهد را از بین میبرد، ولی برای عدم اختلاف وجود یک توجیه کفایت نمی کند، ما از کجا می توانیم مطمئن باشیم، ناسخ و منسوخ به راستی حاصل تکامل فکری آورنده(که در حال تحقیق در خدا یا انسان بودنش هستیم)، نیستند؟

2.قرآن در یک جا میفرماید هر کس از هر دینی مسیحی، یهودی، صابئی و مؤمنین، که ایمان بیاورد و عمل نیکو انجام بدهد ترسی بر او نیست(بقره:62) ولی در جای دیگر میفرماید که هر کس غیر از اسلام دینی را برگزیند، از او پذیرفته نمی شود، و در آخرت از زیانکاران است(آل عمران:85). آیا اینجا تغییر نگرش نویسنده را که در حال تحقیق در مورد کیستی او هستیم، آشکار نمی کند؟

3.قرآن در آیة الکرسی میفرماید لااکراه فی الدین(بقره:256) و البته این در مورد اهل کتاب تا به آخر اجرا میشود، ولی با وجود اینکه شرک کفار را یک دین میخواند(کافرون:6)، در سوره توبه میفرماید که با کافرانی که عهد شکستند در هر جایی یافتیدشان بجنگید و آنهایی هم که عهد را نشکستند تا آخر دوران عهدشان امانشان بدهید(توبه: 3و4) با نزول این آیات است که رسول اکرم، تمامی خانه های کفر را نابود می سازد، و کفار بین مرگ و دست بر داشتن از شرک، مخیر می شوند، و خب این یعنی اکراه در دین. آیا باز این مسئله نشانگر یک تکامل در ذهن آورنده، نیست؟

4.آخر اینکه آیات و سوره های مکی با آیات و سوره های مدنی تفاوتهایی دارند. آیات مکی آهنگینتر از آیات مدنی هستند، و سوره های مکی کوتاهتر از سوره های مدنی می باشند. آیا این نشانگر نوعی دگرگونی در گوینده نیست؟

فکر کنم اگر پاسخ این سؤالات را بگیرم، به طور کلّی سؤالم در این مورد حل خواهد شد.

با تشکر
به امید ظهور

پرسش 1:
سؤال در مورد عدم اختلاف در قرآن(3)
شرح : عرض سلام و خسته نباشيد. لطفاً همان کارشناسي که به سؤال دوّم من در مورد عدم اختلاف پاسخ دادند، به اين پرسش پاسخ بدهند. از توضيحات شما کمال سپاسگذاري را دارم، و حالا ميتوانم بگويم که به خوبي منظور قرآن و اينکه ساير کتب چنين خاصيتي ندارند، را فهميده ام. حالا فقط مشکل بر سر مصاديق خواهد بود. چنانکه فرموديد، لازمه ي اختلاف، تناقض نيست؛ پس اختلافات جزئي اگر وجود داشته باشند، که بتوان آنها را توجيه کرد و در نتيجه تناقض نباشند، نيز ميتوانند کلام خدا بودن کتاب را به نقد بکشند. در قرآن ظاهراً برخي موارد از اين اختلافات وجود دارند. من چند موردي که به ذهنم رسيد به خدمت شما عرض مي کنم، و خوشحال مي شوم که توضيح بفرماييد که چگونه ثابت مي کنيم که اينها مصداق اختلاف نيستند: 1.در قرآن ناسخ و منسوخ وجود دارد، البته توجيه مي شود که احکام جديد با ايجاد شرايط مناسب مطرح مي شدند، و اين تناقض با اينکه خدا فکرش را تغيير نمي دهد را از بين مي برد، ولي براي عدم اختلاف وجود يک توجيه کفايت نمي کند، ما از کجا مي توانيم مطمئن باشيم، ناسخ و منسوخ به راستي حاصل تکامل فکري آورنده(که در حال تحقيق در خدا يا انسان بودنش هستيم)، نيستند؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
خيلي وقت ها مفهوم و مضمون دو سخن يا دو آيه در نگاه اول با هم ناسازگاري دارد، ولي با کمي تأمل ناسازگاري رفع شده و به وجه معقول و پذيرفتني قابل جمع مي نمايد. چنين اختلاف و منافات ابتدايي در کلام هر گوينده اي ممکن است براي شنونده پيش آيد . طبيعي است چون شنونده از قصد گوينده و نشانه هايي که در کلام وي خواهد آمد، آگاهي ندارد و بعد که تأمل مي کند و نشانه ها و قراين گوينده بر مقصودش را مي بيند، تنافي ظاهري بين دو کلام رفع شده و آن ها را در يک راستا مي بيند.اما گاهي اختلاف به نحوي است که به هيچ وجه با هم سازگار نشده و نمي توان آن دو را به نحو معقولي جمع کرد . قرينه اي بر جمع معقول وجود ندارد . چاره اي جز آن نيست که بگوييم کلام اول يا دوم گوينده صحيح نبوده و باطل است. اختلاف، اختلاف حق و باطل مي باشد که رفع شدني نيست.
نسخ به معناي واقعي اش نشان دهنده چنين اختلافي است. معناي لغوي و حقيقي نسخ يعني با روشن شدن بطلان راي و نظر قبلي ، حکم و نظر دهنده، آن را باطل و راي و حکم جديد جايگزين کند. اين معناي حقيقي نسخ است. نسخ به اين معنا در قرآن وجود ندارد زيرا لازمه آن، ضعف و جهل قانون گذار (خداوند) است که با علم بي پايان خداوند منافات داشته و از ساحت مقدّس پروردگار به دور است.
اما نسخ در چند معناي ديگر به کار رفته که مستلزم عيب و نقص بر خدا نيستند:
1-حکم از آغاز محدود به زمان خاصي بوده که خداوند به آن آگاه است؛ اما مردمان نسبت به آن جاهل بوده و گمان داشته‏اند که حکم دائمي است. نسخ در اين جا در حقيقت اعلام اين است که گمان شما خطا بوده و خدا از اول حکم موقت داده بود، ولي آن را دائمي مي دانستيد.
2-اصولا احکام خداوند براي پياده و اجرا شدن توسط بندگان است تا در سايه انجام آن، به کمال برسند . کسب نور و هدايت و تقوا کنند .شايسته ورود به بهشت گردند اما گاهي احکام ، امتحاني است؛ يعني هدف، آزمايش و امتحان افراد و يا اتمام حجت است. بعد از برآورده شدن هدف، دليلي براي تداوم حکم نيست و نسخ مي گردد. چنين نسخي بر خلاف حکمت نبوده و عدم آگاهي معنا نمي‏دهد، مثلا آيه نجوا در سوره مجادله (آيه 12) که مضمون آن ، وجوب پرداخت صدقه براي نجواي با پيامبر و هدف از آن آزمايش مردم بود تا به سبب اين آيه فضيلت اميرالمؤمنين ثابت گردد.
در اين جا وقتي آيه اول نازل شد ، مردم گمان شان اين بود که حکمي دائمي است، در حالي که خدا از اول اين حکم را وضع کرده بود تا عملا نشان دهد از بين مسلمانان فقط امام علي است که قدر مصاحبت با پيامبر را مي داند . وقتي اين مطلب روشن شد ، ديگر وجهي براي تداوم آن نبود و با آيه بعد نسخ گرديد. بنا بر اين در اين جا هم نسخ به معناي لغوي آن نيست.
3- نيازهاي انسان گاه با تغيير زمان و وضع محيط دگرگون مي‌شود. گاه نيازها ثابت و پايدار است. اين مسئله با توجه به قانون تکامل انسان و جوامع روشن‏تر مي‌گردد که در روند تکامل و پيشرفت انسان‏ها، در مرحله اي برنامه‏اي مفيد و سازنده است و در مرحله بعد همان برنامه زيانبار و غير لازم.
در مورد احکام خداوند هم همين طور است. برخي احکام در زمان و مکان خاصي کارآيي و مصلحت داشته و بعد از آن به خاطر تغيير اوضاع بي اثر مي‌شود. البته نبايد فراموش کرد که معارف دين فرا زماني و فرا مکاني است . بسياري از احکام هم دائمي و فرا زماني است. تغيير هماره در مسائل کوچک‏تر و دست دوم است.
بنا بر اين نسخ به معناي حقيقي و لغوي در قرآن اصلا وجود ندارد ،ولي به معناهايي که ذکر شد و از جمله به معناي تخصيص و تقييد هم در قرآن وجود دارد.
نسخي که در قرآن است، نشان دهنده حکمت و مصلحت بيني گوينده است، نه تکامل فکري و نظري او.
مانند يك پزشكي كه از اول مي داند كه دارو براي مدت موقتي براي بيمار تجويز مي كند اما مريض متوجه اين مساله نيست. بعد از مدتي دارو را عوض مي كند.

پرسش 2:
قرآن در يک جا ميفرمايد هر کس از هر ديني مسيحي، يهودي، صابئي و مؤمنين، که ايمان بياورد و عمل نيکو انجام بدهد ترسي بر او نيست(بقره:62) ولي در جاي ديگر ميفرمايد که هر کس غير از اسلام ديني را برگزيند، از او پذيرفته نمي شود، و در آخرت از زيانکاران است(آل عمران:85). آيا اينجا تغيير نگرش نويسنده را که در حال تحقيق در مورد کيستي او هستيم، آشکار نمي کند؟

پاسخ:

اهل کتاب از نگاه قرآن دو دسته اند : مؤمن و کافر .
اهل کتاب مؤمن اين گونه معرفي شده اند:
إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ؛(1)
کساني که( به رسول خدا و دين او) ايمان آوردند. مومنان به خدا و قيامت و نيکوکاران اهل کتاب از يهود و نصارا و صابئان اجرشان نزد خدا محفوظ است. ترس و وحشتي آنان را نيست.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ؛ (2)
كسانى كه ايمان آورده و كسانى كه يهودى و صائبى و مسيحى اند. هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان آورد و كار نيكو كند، پس نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين خواهند شد.
لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللّه‏ِ آنَاءَ اللّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ يُؤْمِنُونَ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَأُولئِكَ مِنَالصَّالِحِينَ؛ (3)
(همه اهل كتاب) يكسان نيستند. از ميان اهل كتاب گروهى درست كردارند كه آيات الهى را در دل شب مى‏خوانند و سر به سجده مى‏نهند. به خدا و روز قيامت ايمان دارند . به كار پسنديده فرمان مى‏دهند. از كار ناپسند باز مى‏دارند. در كارهاى نيك شتاب مى‏كنند و آنان از شايستگانند.
وَإِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَمَن يُؤْمِنُ بِاللّه‏ِ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ خَاشِعِينَ للّه‏ِِ لاَ يَشْتَرُونَ؛ (4)
البته از ميان اهل كتاب كسانى هستند كه به خدا و بدان چه به سوى شما نازل شده و به آنچه به سوى خودشان فرود آمده ايمان دارند، در حالى كه در برابر خدا خاشع اند.آيات خدا را به بهاى ناچيز نمى‏فروشند. اينان نزد پروردگارشان پاداش خود را خواهند گرفت.
در مورد اهل کتاب کافر مي فرمايد :
آنان کساني اند که آيات حق را کتمان کرده و باطل را در لباس حق جلوه مي دهند (5). خير و خوبي مؤمنان را
نمي خواهند (6). سد راه حق شده و آن را کج مي خواهند. (7)
اگر در اين توصيف ها دقت کني، مي بيني که گروه اول، مسلمان واقعي هستند، يعني تسليم دين حق و معتقد به توحيد و نبوت و معاد و خاضع در برابر پيامبران مي باشند. اهل تلاوت آيات خدا، صداقت ، امانتداري، نماز، امر به معرف و نهي از منکرند. گر چه ممکن است هنوز اسلام را نشناخته باشند، اما به محض شنيدن آيات نازل بر پيامبر ، اشک از گونه هاي شان جاري مي شود . همراستايي آن با دين خود را احساس کرده و به او ايمان مي آورند:
وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ وَمَا لَنَا لاَ نُؤْمِنُ بِاللّه‏ِ وَمَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقِّ وَنَطْمَعُ أَن يُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ؛ (8)
چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده، بشنوند، مى‏بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته‏اند، اشك از چشم هاي شان سرازير مى‏شود. مى‏گويند: پروردگارا ما ايمان آورده‏ايم؛ پس ما را در زمره گواهان بنويس، و چرا به خدا و آنچه از حق به ما رسيده، ايمان نياوريم و حال آن كه طمع و اميد داريم پروردگارمان ما را با گروه شايستگان (به بهشت) در آورد.
چنين کساني موحد و مسلمان واقعي و اهل نجات مي باشند . بين چنين متديناني هيچ اختلاف و دوئيتي نيست، زيرا به محض شناخت يکديگر با هم همراه مي شوند . خود را مؤمن به يک دين و آيين مي يابند . اين همان حقيقت " ان الدين عند الله الاسلام" است،يعني دين حق يکي بيش نيست و آن اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد و پيامبران و عمل صالح و امر به معروف و نهي از منکر و ... است که اهل کتاب مؤمن هم، متدين به آن هستند. در مقابل کفر هم "ملت واحده" است که استکبار و گردن کشي در برابر حق و کتمان و انکار آن است. اهل کتابي که اهل انکار و کتمان و جعل و تحريف هستند، به پيامبران و از جمله به پيامبر دين خود مؤمن نيستند، بلکه دنبال هواها و هوس هاي خويش و دين خودساخته خويش هستند و به هيچ حقي گردن نمي نهند.
پس آيات مورد نظر يک حقيقت را بيان مي کند و تغيير نگرشي در گوينده حاصل نشده است.
پي نوشت ها:
1. بقره (2) آيه 62 .
2. مائده (5) آيه 69.
3. آل عمران (3) آيه 113-114.
4. همان ، آيه 199.
5. آل عمران(3) آيه 70 ـ 71.
6.بقره ، آيه 105.
7. توبه (9) آيه 34.
8. همان ،آيه 82-84.

پرسش 3:
قرآن در آية الکرسي مي فرمايد لااکراه في الدين(بقره:256) و البته اين در مورد اهل کتاب تا به آخر اجرا مي شود، ولي با وجود اينکه شرک کفار را يک دين مي خواند(کافرون:6)، در سوره توبه مي فرمايد که با کافراني که عهد شکستند در هر جايي يافتيدشان بجنگيد و آنهايي هم که عهد را نشکستند تا آخر دوران عهدشان امانشان بدهيد(توبه: 3و4) با نزول اين آيات است که رسول اکرم، تمامي خانه هاي کفر را نابود مي سازد، و کفار بين مرگ و دست بر داشتن از شرک، مخير مي شوند، و خب اين يعني اکراه در دين. آيا باز اين مسئله نشانگر يک تکامل در ذهن آورنده، نيست؟
پاسخ:

از ابتداي ظهور اسلام تا به امروز مخالفان اسلام به ويژه يهود و مسيحيان سعي داشته اند اسلام را دين شمشير و زور و تحميل بنامند و معرفي کنند و به آيات جهاد مثال آورده اند. خوشبختانه هم قرآن و هم تاريخ اسلام و هم عاقلان اين برچسب ناچسب را انکار مي کند.
عاقلان مي گويند هر کس منطق و برهان و استدلال براي حرف و دعوتش داشته باشد و دعوتش مطابق با فطرت و خواست طبيعي انسان ها باشد، لزومي نمي بيند براي ترويج دعوتش به زور و شمشير و تحميل و سرکوب متوسل شود. توسل به زور و سرنيزه و تحميل، روش کساني است که دعوت شان مطابق مباني فطري و استدلالي نيست و براي انسان ها جاذبه اي ندارد.
اسلام ديني است مبتني بر برهان و منطق و استدلال عقلي و مطابق با خواست طبيعي انسان ها و منادي آزادي و مساوات و کرامت انساني مي باشد. اين مفاهيم آن قدر جاذبه دارد که براي دعوت به آن ها نه تنها شمشير لازم نيست،بلکه مخالفان براي جلوگيري از اقبال عموم به اين دين، به شمشير متوسل مي شوند.
نمرود و فرعون و مشرکان قريش هستند که وقتي اقبال عمومي مردم به ابراهيم و موسي و پيامبر اسلام را مي بينند، براي جلوگيري از اقبال عمومي به شمشير و سرنيزه و سرکوب متوسل مي شوند. ابراهيم و موسي و محمد صلوات الله عليهم اجمعين با دست خالي و مجهز به برهان و کتاب و کلام و منطق به دعوت مردم بر مي خيزند . عموم مردم به سرعت جذب دعوت منطقي، برهاني و فطري آنان مي شوند . مستکبران احساس خطر مي کنند. براي جلوگيري از فراگيري اين دعوت نجاتبخش از يوغ بندگي مستکبران و ظالمان، دست به شمشير مي برند. با چماق و سرنيزه بر سر مظلومان حق طلب مي زنند تا آنان را از اجابت دعوت حيات بخش پيامبران منصرف کنند. اين جاست که پيامبران به مظلومان مؤمن اذن دفاع مي دهند.
اولين آيه اي که در باب جهاد نازل شده، آيه زير است که بعد از ساليان مظلوميت و مقهوريت در مکه و در ابتداي هجرت به مدينه و براي دفع هجوم مشرکان نازل شده است:
اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير؛(1)
به کساني که مظلومانه مورد قتل و ستم قرار گرفتند، اجازه دفاع داده شد و خدا بر ياري آنان توانا است.
مسلمانان در مکه مورد سرکوب شديد بودند. فقط به خاطر اين که دعوت رسول خدا را اجابت کرده و از شرک و بت پرستي و اطاعت طاغوت رخ برتافته بودند. هر روز جمعي از آنان سر و دست و پاي شکسته و خوني به محضر رسول خدا رسيده و اجازه مقابله و دفاع مي طلبيدند. پيامبر آنان را به صبر و تحمل دعوت مي کرد.
مسلمانان از مکه فرار کرده و زن و فرزند و خانه و کاشانه خود را رها کرده و مشرکان بر بازماندگان آن ها ظلم روا داشته و اموال آنان را غارت کرده ؛ علاوه بر آن، زنده بودن آنان در غربت را هم نمي پذيرند . براي ريشه کن کردن اسلام و مسلمانان لشکر کشي کرده اند . اين جا بود که اسلام به مسلمانان اجازه مي دهد از خود دفاع کنند و مهاجمان را بکشند. آيا اين عاقلانه و عادلانه است يا ظالمانه؟!
همه آيات قتال در باره مشرکان و کافران و اهل کتابي است که براي نابود کردن اسلام و مسلمانان نقشه ريخته و لشکر کشيده اند .
جمعي از محرومان و مستضعفان ايمان آورده اند، ولي ظالمان و کافران به آنان اجازه برگزاري مناسک ديني را
نمي دهند و مي خواهند آنان را به کفر و شرک سابق بازگردانند . اجازه دعوت منطقي و برهاني به مبلغان اسلام
نمي دهند . محرومان و مستضعفان را در بندگي و بردگي و جهل و بي خبري نگه داشته و مانع رسيدن دين حياتبخش و آزادي دهنده به آن ها هستند. در چنين مواردي اسلام مسلمانان را اجازه داده دست به شمشير ببرند. در مقابل هجوم دشمن از خود دفاع کنند يا به نجات مستضعفان در بند جهل و ظلم و کفر بپردازند . اين اجازه اي کاملا انساني و منطقي است.
جنگ ابتدايي براي تحميل دين به مشرکان ، اهل کتاب و غير مسلمانان در اسلام جايز نيست . خدا اگر ايمان تحميلي را مي خواست، مي توانست کاري کند که همه از ترس ايمان بياورند، ولي نه انسان ها را به اجبار و از سر ترس به اسلام وارد کرده و نه به بندگانش چنين اجازه اي داده است. خدا فقط ايمان اختياري انسان ها را مي خواهد . پيامبران و پيروان پيامبران موظف به بيان و تبليغ دين خدا هستند . اگر مستکبران مانع تبليغ شدند يا خواستند دينداران و جامعه اسلامي را از بين ببرند يا گروهي ديندار را در چنبره ظلم خود گرفته و از پايبندي به دين و مناسک آن ها مانع شدند،دينداران موظفند براي رفع اين موانع و ظلم و هجوم، دست به شمشير برده و از کيان خود و آزادي دينداران دفاع کنند.
آياتي که در مورد قتال وارد شده، همه همين محدوده را مشخص کرده و به قتال با متجاوزان ستم پيشه و دفاع از کيان دين و جامعه ديني و دينداران تصريح دارد. (2)
در آيات قتال ، ضمن دعوت به قتال با مشرکان ، دو گروه را استثنا کرده و مؤمنان را اجازه جنگ و کشتن آن ها نمي دهد:
1.گروهي از مشرکان که با کساني هم پيمان هستند که با مسلمانان هم پيمان مي باشند ( الا الذين يصلون الي قوم بينکم و بينهم ميثاق) .
2.گروهي از مشرکان که دوست ندارند با شما درگير شوند. با قوم مشرک خود هم نمي خواهند يا توان ندارند درگير گردند.پس اينان را اگر از قتال با شما کناره گرفتند و به شما پيشنهاد صلح دادند، حق جنگ با آنان را نداريد( او جاءوکم حصرت صدورهم ان يقاتلوکم او يقاتلوا قومهم فان اعتزلوکم فلم يقتلوکم و القوا اليکم السلم فما جعل الله لکم عليهم سبيلا). (3)
با توجه با استثناها معلوم مي شود فقط مسلمانان بايد با مشرکاني بجنگند و آنان را بکشند که علَم دشمني برداشته و در صدد نابودي اسلام و مسلمانان برآمده اند. اما مشرکاني که نمي خواهند با مسلمانان بجنگند، بلکه مي خواهند در صلح زندگي کنند و پرچم دشمني بر نداشته اند، بايد در امان باشند.
آيه بعد از اين هم صريح تر مي فرمايد:
ستجدون آخرين يريدون ان يامنوکم و يامنوا قومهم کل ما ردوا الي الفتنه ارکسوا فيها فان لم يعتزلوکم و يلقوا اليکم السلم و يکفوا ايديهم فخذوهم و اقتلوهم حيث ثقفتموهم و اولئکم جعلنا لکم عليهم سلطانا مبينا ؛(4)
گروهي ديگر هستند که مي خواهند شما و قوم شان در امنيت باشيد. البته اين قوم يک نفاق دروني دارند و هرگاه راه شرک و فتنه و ستم بر مؤمنان باز شود، بدان رو مي کنند ( بر عکس گروه قبل که واقعا دنبال صلح بودند).با اين گروه اگر از جنگ با شما کناره نگرفتند و به شما صلح را پيشنهاد ندادند و دست از کشتار شما بر نداشتند، بجنگيد. هر جا يافتيد، بکشيد که ما براي شما عليه اينان تسلط کامل قرار داده ايم.
اين آيه به صراحت اعلام مي کند مشرکان هستند که وضعيت جنگ يا صلح را معين مي کنند. اگر آنان از دشمني و قتال دست بکشند و اعلام صلح نمايند و بر اعلام خود پايبند باشند، مؤمنان حق قتال با آنان را ندارند، ولي اگر بر قتال و جنگ با مؤمنان اصرار داشته باشند، خداوند به مؤمنان اجازه دفاع و جنگ و کشتار آنان را داده تا ريشه فتنه عليه جامعه اسلامي کنده شود . اين آيه شبيه آيه ديگري است که مي فرمايد:
و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علي الله؛(5)
اگر به صلح متمايل شدند، تو هم با توکل بر خدا تمايل نشان بده و پيشنهاد صلح را بپذير.
در آيات سوره توبه هم سخن از مشرکان پيمان شکني است که پيمان صلح با مسلمانان را نقض کرده و به مؤمنان شبيخون زده و آنان را مظلومانه کشته اند. خداوند به پيامبرش اعلام مي کند به اين مشرکان اعلام بيزاري کن و به آنان چهار ماه مهلت بده تا ايمان بياورند . بعد از چهارماه ديگر هيچ امنيتي ندارند. حق داريد هر جا مشرکان محارب متجاوز پيمان شکن را يافتيد، بکشيد.
در همان آيات ملاک حلال بودن خون آنان را بيان مي کند و مي فرمايد:
کيف و ان يظهروا عليکم لا يرقبوا في مؤمن الّا و لا ذمه...و ان نکثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا في دينکم فقاتلوا ائمه الکفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون الا تقاتلون قوما نکثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدءوکم اول مره؛ (6)
چگونه خون آنان حلال نباشد، حال آن که آنان در باره مؤمنان هيچ حق خويشاوندي و پيماني را رعايت نمي کنند ...و اگربعد از عهد، پيمان شکستند و دين شما را به طعنه و تمسخر گرفتند، پس آن پيشوايان کفر را بکشيد ،زيرا آنان را پيمان و عهد نيست. شايد دست از پيمان شکني بردارند.چرا با قومي که پيمان شکستند و تصميم بر اخراج پيامبر از وطنش گرفتند .ابتداي بر دشمني و جنگ با شما کردند، نمي جنگيد؟
سيره پيامبر هم نشان دهنده آن است که ايشان بر هيچ قوم و قبيله اي بدون سابقه دعوت و دشمني و پيمان شکني و... حمله نکرد، بلکه براي دفع حمله دشمن جنگيده يا پيشگيري کرده ؛دشمناني را که در صدد حمله بوده و تهيه ديده اند، قبل از اقدام غافلگير نموده است.
کساني که ادعا دارند اسلام دين شمشير و تحميل دين است ، آيه اي ارائه دهند که به مسلمانان اجازه حمله به کافران و مشرکان مسالمت جو را داده باشد يا نمونه اي از اين جنگ ها توسط پيامبر يا امير مؤمنان ارائه دهند.
پي نوشت ها:
1.حج(22)آيه 39.
2. نساء (4) آيه 90.
3. همان.
4. همان ، آيه 91.
5. انفال(8)آيه 61.
6. توبه (9) آيه 8 - 13 .

پرسش 4:
آخر اينکه آيات و سوره هاي مکي با آيات و سوره هاي مدني تفاوتهايي دارند. آيات مکي آهنگينتر از آيات مدني هستند، و سوره هاي مکي کوتاهتر از سوره هاي مدني مي باشند. آيا اين نشانگر نوعي دگرگوني در گوينده نيست؟ فکر کنم اگر پاسخ اين سؤالات را بگيرم، به طور کلّي سؤالم در اين مورد حل خواهد شد. با تشکر به اميد ظهور؟
پاسخ:

رعايت اقتضاهاي زماني و مکاني در آيات وحي، نشانه دگرگوني نويسنده نيست، بلکه نشانه تدبير و حکمت نويسنده و تغيير در شرايط نزول مي باشد.
در مکه مخاطبان وحي مشرکان بودند که منکر توحيد و معاد بودند . خدا با آيات کوتاه و با نثر مسجع که تاثيرگذاري بيش تري داشت، آنان را به توحيد و معاد فراخواند. در مدينه مخاطب مؤمناني بودند که بايد تعليم هاي معرفتي و عملي
مي يافتند. از اين رو آيات و سوره هاي مفصل در بيان معارف و احکام نازل شد. پس اين رعايت اقتضاي زمان و مکان است، نه تغيير و تحول گوينده.