با عرض سلام
میخواستم بپرسم چه باید بکنم تا بتوانم پدرم را که مدتی است فوت شدند را در خواب ببینم؟ ایا ادعیه خاصی وجود دارد؟
پرسش 1:
شرعي
شرح : مدتي است که فردي از نزديکان من دچار شک و شبهات زيادي شده اند مثلا درباره نظريه تناسخ، ايشان نمي دانند که چگونه دين اسلام با اين مسئله برخورد ميکند که البته براي بنده نيز سوال است و مايلم که دين خود را هرچه بيشتر بشناسم.
پاسخ:
اعتقاد به تناسخ مانند هر عقيده جزيي ديگر ،بخشي از منظومه معرفتي هر انسان است که تنها در صورتي معقول و مقبول خواهد بود که با ديگر مباني و مفاهيم اعتقادي فرد همخواني داشته باشد .
نمي توانيم معاد يا تناسخ را به تنهايي و جدا از ديگر تفکرات مان ارزيابي نماييم ، حتي اگر به خودي خود و فارغ از ديگر انديشه هاي مان اين مورد خاص را منطقي و معقول و مقبول بيابيم .
تناسخ در اقوام گوناگون وجود داشته و در طول تاريخ اشکال گوناگوني نيز به خود گرفته است.شايد تفاوت هاي آشکاري بين تفکر تناسخي بوديسم با هندوئيسم و سيکيسم و ساير اديان شرقي وجود داشته باشد ؛ معتقدان به تناسخ همواره به عنوان گروهي مشخص در حوزه عقايد و کلام مطرح بوده و هستند حتي در بين فرقه هاي اسلامي برخي معتقد به اين عقيده برشمرده شده اند .
دانشمندان و مورخان، معتقدند زادگاه اصلي اين عقيده کشور هند و چين بوده ، ريشه آن در اديان باستاني آن ها وجود داشته ، اکنون نيز موجود است. سپس از آن جا به ميان اقوام و ملل ديگر نفوذ نموده است . به گفته شهرستاني نويسنده ملل و نحل اين عقيده در غالب اقوام کم و بيش رخنه کرده است.(1)
اصولا تناسخ در ميان اقوام باستان ،به عنوان راهکاري براي پاسخ دادن به يک حقيقت نيمه مکشوف ،مطرح شده و رشد پيدا کرد و آن حقيقت ، بقاي روح بود . در واقع اين اقوام براي يافتن پاسخي به اين دغدغه ذهني که روح انسان پس از مرگ نابود نشده ، به نوعي ادامه حيات مي دهد ، به تناسخ رسيده ؛ در طول تاريخ سعي شده که اين عقيده شکل منطقي تر و مستدل تري به خود بگيرد ، اما بايد ديد اين عقيده در برابر تفکر معاد تاب تحمل و ياراي مقاومت دارد ؟
البته قبل از ورود کامل در بحث تناسخ نبايد اين حقيقت را فراموش کرد که رويکرد و توجه به تناسخ مي تواند دو رويه کاملا متفاوت را دارا باشد ؛
نخست تناسخ يعني حلول روح موجود درگذشته به موجودي ديگر در عين قبول و پذيرش معاد و جهان آخرت، مثلا يک معتقد به معاد و آخرت ،به تناسخ در دنيا نيز معتقد گردد .
ديگر آن که تناسخ به عنوان اعتقادي در برابر و تقابل با معاد و بقاي روح در جهان ديگر مطرح گردد که ظاهرا عمده گروه هاي تناسخي به همين نظر گرايش دارند .
اتفاقا در مفاهيم ديني ما نيز اين گروه با همين ديدگاه معرفي شده اند ؛ امام صادق عليه السلام راجع به اهل تناسخ فرمود: «اينان پنداشته اند که نه بهشت و نه جهنمي است و نه برانگيختن و زنده شدن است. قيامت در نظر آنان عبارت از اين است که روح از قالبي بيرون رود و در قالب ديگري وارد شود. اگر در قالب اول نيکوکار بوده ،بازگشتن در قالبي برتر و نيکوتر در عالي ترين درجه دنيا خواهد بود . اگر بدکار يا نادان بود، در پيکر بعضي از چهار پايان زحمتکش و بار بر که حيات شان با رنج و زحمت طي ميشود، مستقر ميگردد يا در بدن پرندگان کوچک و بد قيافه اي که شب ها پرواز ميکنند و به گورستانها علاقه و انس دارند ،جاي ميگيرد».(2 )
در هر حال از نظر اديان آسماني اين تفکر جايي نداشته و به کلي مطرود است، مأمون به حضرت رضا عليه السلام عرض کرد : درباره کساني که قائل به تناسخاند، چه ميفرمايي؟ فرمود:« کسي که تناسخ را بپذيرد و به آن عقيده داشته باشد، به خدا کفر آورده ،بهشت و دوزخ را غير واقعي تلقي کرده است». (3)
اما فارغ از اين ديدگاه هاي نقلي بايد ديد اصولا اساس تناسخ در تعاريف گوناگون آن اولا قابل قبول از نظر عقل و معقول مي تواند باشد ؛
ثانيا آيا اعتقاد به اين امر در منظومه معرفتي ما مي تواند جايگاه درستي پيدا کند يا اينکه اعتقاد به آن نوعي تخريب و انهدام ساير مباني اعتقادي است .
تنوع مباني و گرايش ها در تناسخ باعث مي شود که بررسي دقيق اين عقيده ،جوابي بسيار مبسوط و متفاوت را بطلبد اما با نگاهي مختصر به اصول تفکر تناسخي پرداخته، سعي مي کنيم آن را مورد بررسي قرار دهيم .
اولا: فلاسفه بزرگي همانند ملاصدرا تناسخ را داراي تنافي و تضاد با اصول معين فلسفي و عقلي دانسته و آن را نا معقول خوانده اند ؛ مثلا صدر المتألهين تناسخ را با ديدگاه فلسفي خود در مورد نفس انسان و کيفيت ارتباط نفس با بدن در تعارض ديده ميگويد:
«دانستي که نفس در اولين مرحله تکوين، درجه اش درجه طبيعت است. سپس به تناسب حرکت استکمالي ماده، ترقي ميکند تا از مرز نبات و حيوان بگذرد. بنابراين وقتي نفس درمرحلهاي از قوه به فعليت ميرسد، هر چند آن فعليت ناچيز باشد ،محال است دوباره به قوه محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه صورت و ماده، شيء واحدي هستند که داراي دو جهت فعل و قوه ميباشند و با هم مسير حرکت استکمالي را ميپيمايند و در مقابل هر استعداد و قابليت به فعليت مخصوصي نايل ميشوند ، بنابراين محال است روحي که از حد نباتي و حيواني گذشته ،به ماده مني و جنين تعلق بگيرد». (4)
تبيين دقيق اين نظريه مبتني بر بررسي مبادي و مقدمات فلسفي آن و ديدگاه هاي مختلف در مورد نفس و چگونگي ارتباط آن با بدن و امکان ايجاد يک بدن جديد بدون همراهي نفسي جديد در کنار آن است که به صرف مقبول و جالب بودن و پسنديده به نظر آمدن بازگشت روح در بدني جديد ، نمي تواند به آساني ما را متقاعد کند که پس ديدگاه تناسخي ديدگاه معقولي است ؛
البته فعلا امکان بحث مبسوط در خصوص اين مباني فلسفي نيست اما تنها ذکر همين مسئله را در درک اين اشکال به تناسخ لازم مي دانيم که تناسخ يا «نسخ » غير از «مسخ» است ؛ هرچند تفکر تناسخي مي تواند شاخه هاي گوناگوني داشته باشد اما اجمالا در تفکر معتقدان به بازگشت روح به دنيا ،روح دو گروه به جسم ديگر باز نميگردد:
اول :آنان که در مسير سعادت به کمال نهايي رسيدهاند که پس از مرگ به کمال مطلق نايل ميآيند. اينان کمبودي ندارند تا بخواهند دوباره به دنيا باز گردند و کاستي حيات گذشته خويش را با سعي و عمل جبران کنند.
دسته دوم: آنان که در حد اعلاي شقاوت قرار دارند .اينان نيز به دنيا باز نميگردند ،زيرا در ايام زندگي چنان به انحراف گراييده و راه سعادت را به روي خود بستهاند که دچار سقوط ابدي گرديده و نميتوانند با بازگشت به دنيا، گذشته ننگين خويش را جبران نمايند و به سعادت و کمال (گر چه نسبي و محدود) برسند.
گروه هاي متوسط بين تکامل يافتگان سعادتمند و ساقط شدگان شقاوتمند هستند. وقتي از دنيا ميروند، دوباره روح شان به دنيا باز ميگردد . به تناسب خلق و خوي متفاوتي که دارند ،با شکلهاي مختلف و گوناگون به دنيا بازگشت ميکند. از اين رو براي هر شکلي نام مخصوصي گذاشتهاند. اگر به صورت انسان برگردد ،آن را «نسخ » مينامند . اگر به صورت حيوان عود کند، «مسخ » ميگويند . اگر روح انسان در نباتات حلول کند، «فسخ » مينامند .اگر روح آدمي به جماد تعلق گيرد، «رسخ » مينامند.
در واقع پيروان تناسخ کساني هستند که مي گويند روح فرد پس از مرگ به جسم انسان يا موجود ديگري بر مي گردد ،بدون آن که خود، در زندگي جديد ويژگي هاي روح قبلي را داشته باشد و گذشته خويش را به ياد آورد. اگر مثلا در قالب حيواني برگردد ،تنها زجر عادي حيوان بودن و زير دست بودن و بار بردن را مي کشد ؛
در اين صورت، روح موجود در بدن يک گاو هم چنان روح گاو است، نه روح انسان در کالبد گاو ؛ در حالي که در "مسخ" که عذابي براي برخي از امت هاي گذشته بوده، روح انسان همان روح انساني با ادراکات انساني اش بوده اما در قالب و جسم حيوان قرار داده مي شد که خود اين ادراک بزرگ ترين و بالاترين درد و رنج براي آن فرد محسوب مي شد .
در تناسخ مشکل اصلي اين است که روح و حقيقت وجودي يک انسان پس از طي کردن مراحل نقص نباتي و حيواني و رسيدن به درجات کمال انساني ، مجددا عقب گرد کرده ،به مرتبه گذشته برگردد، يعني از فعليت به قوه برگردد و اين حقيقتي است که با مسلمات علوم عقلي و مباني فلسفي در تضاد و چالش است .
دوم : مشکل ديگر تناسخ ،عدم مقبوليت آن و ناتواني از پاسخگويي درست به سوالات پيرامون اين عقيده است . در واقع حتي اگر از نظر عقل و مباني فکري مان بتوانيم اصل تناسخ را ممکن و معقول بدانيم اما نمي توان آن را به عنوان عقيده اي حق پذيرفت .
تناسخ پاسخي ساده به يک مسئله بسيار پيچيده است . هر چه بيش تر در اين مسئله و امور پيرامون آن تفکر کنيد ،به نارسايي اين فرضيه بيش تر پي خواهيد برد .
اما برخي از ابهامات :
نخست: اگر تناسخ نوعي پاسخ به قانون کارما و در حقيقت تجلي رفتارهاي فرد در زندگي قبلي اوست ، عامل تعيين وضعيت فرد در اولين زندگي او چيست ؟ در واقع تفاوت مبنايي بين روح بکر و به اصطلاح تازه خلق شده با روحي که قبلا تجربه زندگي داشته چيست ؟ روح در اولين تجربه زندگي در هر قالبي که باشد، نتيجه کدام عمل يا رفتار را پس مي دهد ؟
از طرف ديگر اگر در هر زمان ارواح جديدي خلق مي شوند ،چه تناسبي بين ارواح و اجسام در عالم وجود دارد ؟ يعني يا بايد پذيرفت که در ابتداي عالم تعدادي روح موجود بوده و همين تعداد روح معين به صورت دوره اي در اجسام مختلف سير مي کنند و همين رويه دامه دارد ، و يا اينکه مي گوييم در همين حين ارواح جديدي هم به برخي اجسام وارد مي شوند که تجربه زندگي گذشته اي را نداشتند ،پس با خلق هر روح جديدي ،يک روح از گذشته معطل شده ،بدون کالبد و جسم مي ماند ؛
البته ممکن است گفته شود در اين ميان ارواحي هم هستند که به کمال مطلق رسيده ،ديگر نيازي به ورود در جسم جديدي ندارند ، حال اين سوال مطرح مي شود که وضعيت اين روح مجرد که قابل نابودي هم نيست ،چه خواهد شد ؟ آيا به جهان ديگر منتقل مي گردد ؟ شما که تناسخ را در برابر بهشت و جهنم و جهان ديگر مي دانيد.
سوال ديگر آن است که فرايند ورود روح در جسم ديگر بدون آن که به سرانجامي ختم شود ،چه منطق و مبنايي را به دنبال دارد ؟ رسيدن تدريجي انسان به کمالات انساني اش؟ هدايت جهان به سوي خير و کمال بيش تر يا تنها نوعي عقوبت و نتيجه گيري از اعمال گذشته ؟ مسلما در تفکر مورد نظر شما فرض آخر مطرح است، چون اگر بنا بر اصلاح انسان و درس گرفتن از اشتباهات گذشته باشد ،ديگر ياد نياوردن گذشته و اشتباهاتي که باعث شد به وضع فلاکت بار فعلي بيفتد، بي معناست ؛ به علاوه اگر اين روند مي توانست اوضاع انسان و عالم را به بهبودي هدايت کند ، چرا روز به روز اوضاع عالم و انسان رو به وخامت مي نهد ؟
مسلما آنچه تناسخ را براي بعضي جذاب تر از ديدگاه معاد کرده ، منطبق بودن بر اساس قانون عليت و نوعي رستاخيز دنيايي بودن آن است ؛ حال آن که اين ديدگاه بسيار ساده و بي معناست . زيرا در بهترين حالت تنها فرد مي داند که هرچه بدبختي و فلاکت در زندگي نصيب او شده ،نتيجه اعمال گذشته خود اوست ، گذشته اي که نه خود به ياد مي آورد و نه از چند و چون آن آگاه است.
با اين بيان فرد يا دچار نوعي نفرت از خود مي شود و يا نوعي دوگانگي شخصيتي بين خود امروزش با خود زندگي قبل و خود زندگي بعدش مي بيند ؛ در نتيجه در بهترين حالت تلاشي براي بهتر زندگي کردن خود ناشناخته اش در زندگي آينده که در هاله اي از ابهام و وهم پيچيده شده نکرده ،بلکه خود آينده اش را نيز محکوم به تحمل سرنوشت خود فعلي و کشيدن جور اشتباهات قبلي اش مي داند .
نکته بسيار منفي در اين عقيده آن است که مهم ترين انگيزه در فرد براي بهتر زيستن و بهتر بودن ، درک شرايط و موقعيتي عالي تر در حيات مبهم بعدي است ؛ در واقع فرد نه تلاش فعلي اش را براي بهبود زندگي کنوني کارگر مي داند و نه نتايج منفي و تبعات زشت رفتارهاي نادرستش را معلول اختيار و عملکرد خود ، بلکه در تفکري جبرآلود همه چيز را نتيجه اعمال خود در حيات قبلي مي پندارد .
فارغ از همه اين مسايل اصولا فلسفه آفرينش عالم و خلقت انسان بر اساس نظريه تناسخ چيست ؟ آيا مي توان فلسفه درست و معقولي براي زندگي مکرر و متفاوت در دنيا و پي در پي رنج کشيدن و يا خوشي ديدن و به نهايتي ختم نشدن و يا با رسيدن به نهايتي به عدم و نيستي و يا جهان آخرت رفتن تصور کرد ؟
تناسخ در برخي تفکرات با معاد و جهان ديگر کاملا قابل جمع است ؛ حال با وجود قرار داده شدن جهاني ديگر در مجموعه نظام هستي که کارکردهاي گوناگوني از جمله تجلي يافتن نتايج اعمال دنيايي افراد در آن دارد ،ديگر چه ضرورت و نيازي به طرح نظريه تناسخ با آن همه اشکال و ابهام وجود دارد ؟
در داستان اديان آسماني از معاد، جايگاه دنيا و خلقت انسان و ضرورت وجود اختلافات و تمايزات و اصل مهم و اساسي آزمايش بشر و تجلي عيني اين اعمال در جهان ديگر و محاسبه اي عادلانه و دقيق به آن و ده ها مساله مرتبط و ضروري ديگر کاملا نهادينه شده ؛ در يک ساختار معين و منظومه معرفتي مشخص قرارداده شده است. پاسخ هر سوال و ابهامي از درون آن به روشني به دست مي آيد ؛ در حالي که در مساله تناسخ در عين ابهام و تنوع نظر در آن، ده ها سوال بي پاسخ و عدم تناسب اين نظريه با ديگر تفکرات مورد تاييد عقل به چشم مي خورد .
براي مطالعه تفصيلي در باب انواع تناسخ و ادله ابطال آن به اين لينك مراجعه فرمائيد:
http://www.andisheqom.com/Files/kalam.php?idVeiw=5758&level=4&subid=5758
پي نوشت ها :
1.ناصر مکارم شيرازي ، ارتباط با ارواح، نشر نسل جوان ، بي تا ، ص 46.
2 .مومنون(23) آيه 100.
3 .طبرسي، احتجاج ، مشهد ،نشر مرتضي ، بي تا ، ج 2، ص 89.
4. ملاصدراي شيرازي ، شواهد الربوبيه به همراه حواشي ملا هادي سبزواري ، قم ، بوستان كتاب ، 1382هـ .ش ، ص 320.
پرسش 2:
سوال ديگر اينکه ايشان ميپرسند آيا پيشگوويي هاي نوستر آداموس صحت دارد يا خير؟ ممنون و سپساگذارم
پاسخ:
در خصوص شخصيت و پيشگويي هايي نوسترآداموس ده ها کتاب نوشته شده و فيلم هاي گوناگوني نيز ساخته شده است ؛ از تحقيقات مختلف در خصوص شخصيت و آثار وي به دست مي آيد که اظهارنظر در مورد او کار بسيار دشواري است زيرا همان طور که برخي افراد او را يک پيشگوي واقعي مي دانند و آثار او را نمونه هاي واقعي از پيشگويي غير قابل انکار حوادث آينده قلمداد مي کنند ، اما محققان و دانشمندان بزرگي هم به شدت با اين ديدگاه مخالف بوده، آن را به کلي رد مي کنند .
تحصيلات نوسترادام در علم طب و ستاره شناسي بود . نه تحصيلاتي در علوم غريبه داشته و نه خود مدعي پيشگويي بود ، حتي در نامه هاي متعددي که به فرزندش و ديگران نوشته، تاکيد مي کند که خود را پيشگو نمي داند ؛ (1) در هر حال همه داوري ما در خصوص اين امر به متون موجود و آثار بازمانده از وي برمي گردد که البته تحقيق و بررسي در مورد آن ها نيز داراي مشکلاتي است .
دليل امر آن است که آنچه به عنوان پيشگويي هاي نوسترآدام اکنون وجود دارد ، نسخه هاي ترجمه و تفسير شده اي است که اعتماد چنداني نمي توان به آنها کرد ؛ در واقع مشکل از آن جا آغاز مي شود که نوستردام آثار خود را در قالب تقويم هاي نجومي و ابيات و اشعار مختلف و با ادبيات بسيار مبهم و با استفاده از لغات و واژگاني مختلف نوشته است ، در نتيجه بعد از وي تلاش بسياري در خصوص تفسير و تحليل اين ابيات و اشعار به کار برده شد و همچنين در برگردان اين اشعار به زبان هايي مانند انگليسي نيز امانتداري لازم به خرج داده نشد .
انتقاد جدي منکران صحت پيشگويي هاي نوسترآدام اين است که بر اساس شواهد و قرائن يقيني، بخشي از آثار وي کپي برداري کامل از آثار نويسندگان و پيشگويان قبلي است . (2) همچنين مترجمان را وادار کرده به نوعي اين اشعار مبهم را منطبق بر اتفاقات مشهور ترجمه و تفسير کنند .
البته برخي هم بر اين باورند که برخي از حوادث و جنگ ها هم توسط کشورهاي سلطه گر و بر اساس اشعار وي رخ داده تا توجيهي براي اين جنايات باشد ؛ در واقع کشتن برخي شخصيت هاي مشهور و تاثيرگذار به نوعي بر اساس فيلم نامه اي که توسط نوسترآدام نوشته شده بود ، انجام شد تا توده جامعه اين اتفاق را واقعه اي يقيني و غير قابل انکار تلقي کرده، از دست هاي پشت پرده انجام اين جنايات بزرگ تا حدي غافل شوند و آن را نوعي تقدير حتمي آسماني بدانند .
در عين حال بسياري هم بر اين باورند که نوسترآدام بدون شک پيشگويي هايي از حوادث آينده داشته که نمي توان آن ها را انکار کرد . بر اين اساس فيلم هاي مستندي مانند : "مردي که آينده را ديد" يا "نوسترآدام2009" و "نوسترآدام 2012" هم ساخته شده که در سطح وسيع تبليغ و ترويج مي شود .
استفاده هاي سياسي و تبليغاتي و در خدمت اهداف و اغراض قدرت هاي سلطه گر از اشعار منتسب به نوسترآدام بسيار بوده و هست . در جمع بندي شخصيتي وي نمي توان از اين اغراض پيدا و پنهان غفلت کرد ؛ اين امر و انتقادات و ترديدهاي جدي که در استناد قطعي ابيات موجود به خود نوسترآدام وجود دارد ، اظهار نظر در اينکه واقعا وي پيشگويي هايي در خصوص حوادث و رويدادهاي آينده انجام داده است ، بسيار دشوار مي کند .
آيا پيشگويي در خصوص حوادث آينده يا اطلاع از غيب ممکن است ؟
اولاً توانايي اطلاع بر برخي از امور غيبي و خبر دادن از آن ها تنها اختصاص به خداوند دارد (3) ، اما طبق آيات قرآن خداوند برخي پيامبران و اولياي خود را از اسرار غيب آگاهي داده است ، (4)
هم چنين افراد ديگري نيزممکن است با تحصيل برخي از مقدمات، بتوانند از امور غيبي خبر دهند؛ برخي از راه تهذيب نفس و صفاي باطن و بعضي نيز از راه رياضتهاي مختلف ديگر و... حيطه آگاهي افراد، يکسان نيست و از جهات مختلف مانند شکل و ماهيت کار و شيوه دسترسي به اطلاعات با يکديگر تفاوت دارد. از نظردسترسي به خبرها براي هر کدام، تفاوت ها و محدوديتهايي وجود دارد.
آنچه که علم غيب پيامبران و امامان معصوم(ع) را از ديگران ممتاز ميکند، گستردگي و مطابقت کامل با واقع درآن است ، چون علوم آنان متصل به وحي است. به اخباري دسترسي دارند که از راههاي ديگر دسترسي به آن امکان ندارد؛ مثلاً خبر از قيامت و بهشت و دوزخ و خبر از عوالم عيني مانند عالم ملائکه و...
اما در هر حال شواهد و قرائن نشان مي دهد غير ازانبيا و امامان ، بعضي تا حدود خاصّي از غيب مطلع مي گردند ؛ حتي در متون ديني هم از پيشگويي هاي کاهنان و منجمان وپيشگويان در مورد ولادت اشخاصي مانند حضرت ابراهيم و عيسي عليهما السلام و... ياد شده است .
در خصوص اين قبيل پيشگويي ها مي توان گفت : اين دسته يا انسان هاي ويژه اي هستند که به صورت ذاتي چنين توانمندي هايي را دارا مي باشند و همان طور که خداوند توانايي هاي ويژه هوشي و جسمي و فکري به برخي افراد داده، به اين افراد هم توانايي ادراک برخي امور آينده را داده است ؛
اين افراد با استفاده از برخي علوم خاص که از گذشته تا حال وجود داشته و به عنوان علوم غريبه ناميده مي شود، پاسخ برخي پرسش ها را در مورد برخي حوادث آينده به دست مي آورند؛ چه بسا افرادي مانند نوستر آداموس از اين دسته باشند که اين امر در مورد شاخه هايي از علم نجوم يا به تعبير اصلي اش «کهانت» که نوستر آدام به آن علاقه مند بوده ،رواج داشته و احتمال داده شده که وي در اين زمينه به توانايي هايي رسيده باشد .
پي نوشت ها :
1. http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A2%D8%AF%...
2. همان
3. انعام (6) آيه 59
4. جن (72) آيه 26- 27 .






