سلام
1-خدا در قرآن دلیل رنگین پوست بودن افراد را اینگونه بیان می كند كه همدیگر را بشناسند یا شناخته شوند و... لطفا كمی در باره این معنی توضیح دهید خوب قانع نشدم .
2-در احادیث مختلفی در باره اعمال مختلفی از معصومین مثلا ثواب فلان اعمال را اگر میدانستید هرگز ان را ترك نمی كردید ولی بیانش نكردند شاید عدهای عمل می كردند مثلا ثواب سجده كه گفته می شد اگر میدانستید سر از آن برنمی داشتید یا ثواب صف اول كه اگر می دانستید برای صف جلو ایستادن كار به قرعه كشی می افتاد .....چرا امامان بیانش نكردند
3-تفاوت ورد و اذكاري كه بعضي از افراد براي سلوگ يا حل مشكلات دنيايي بكار ميبرند مانند علوم غريبه با اذكاري كه به ما توصيه شده بگوييم در چيست؟ چرا يكي ايراد دارد و ديگري سفارش شده؟
پرسش 1:
اذكار و ....
شرح : سلام 1-خدا در قرآن دليل رنگين پوست بودن افراد را اينگونه بيان مي كند كه همديگر را بشناسند يا شناخته شوند و... لطفا كمي در باره اين معني توضيح دهيد خوب قانع نشدم .
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
آيه فوق در سوره حجرات است. مي فرمايد :
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ؛ (1)
اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، و تيرهها و قبيلهها قرار داديم، تا يكديگر را بشناسيد، ولى گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست، خداوند دانا و خبير است.
تقوى بزرگ ترين ارزش انسانى
در آيه مورد بحث مخاطب كل جامعه انسانى است و مهم ترين اصلى را كه ضامن نظم و ثبات است، بيان مىكند، و ميزان واقعى ارزش هاى انسانى را در برابر ارزش هاى كاذب و دروغين مشخص مىسازد.
مىفرمايد:" اى مردم! ما شما را از يك مرد و زنى آفريديم. شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد"
منظور از آفرينش مردم از يك مرد و زن ، بازگشت نسب انسان ها به" آدم" و" حوا" است، بنا بر اين چون همه از ريشه واحدى هستند ،معنى ندارد كه از نظر نسب و قبيله بر يكديگر افتخار كنند. اگر خداوند براى هرقوم و قبيله اي ويژگي هايى مانند سفيدي ، سياهي ، زردي و سرخي ،آفريده ،براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است، چرا كه
تفاوت ها سبب شناسايى است. بدون شناسايى افراد، نظم در جامعه انسانى حكمفرما نمىشود. اگر همه يكسان و شبيه يكديگر و همانند بودند، هرج و مرج عظيمى سراسر جامعه انسانى را فرا مىگرفت.
در اين كه کلمه" شعوب"جمع شعب" به معنى" گروه عظيمى از مردم است و" قبائل" جمع" قبيله" چه تفاوتى است؟ مفسران احتمالات مختلفى دادهاند.
جمعى گفتهاند دايره شعوب گستردهتر از دايره قبائل است، همان طور كه" شعب" امروز بر يك" ملت" اطلاق مىشود.
بعضى" شعوب" را اشاره به" طوائف عجم" و" قبائل" را اشاره به" طوائف عرب" مىدانند:
بعضى ديگر" شعوب" را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافيايى، و" قبائل" را ناظر به نسب و به نژاد و خون شمردهاند.
به هر حال قرآن بعد از آن كه بزرگ ترين مايه مباهات و مفاخره عصر جاهلى يعنى نسب و قبيله را از كار مىاندازد، به سراغ معيار واقعى ارزشى رفته و مىفرمايد: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ؛ گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شما است.
به اين ترتيب قلم سرخ بر تمام امتيازات ظاهرى و مادى كشيده، اصالت و واقعيت را به تقوا و پرهيزكارى و خدا ترسى مىدهد، و مىگويد :براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس او هيچ امتيازى جز تقوا مؤثر نيست. (2).
از آن جا كه تقوا يك صفت روحانى و باطنى است كه قبل از هر چيز بايد در قلب و جان انسان مستقر شود، و ممكن است مدعيان بسيار داشته باشد و متصفان كم، در آخر آيه مىافزايد:" خداوند دانا و آگاه است".
هر انسانى فطرتا خواهان اين است كه موجود با ارزش و پر افتخارى باشد، به همين دليل با تمام وجودش براى كسب ارزش ها تلاش مىكند.
شناخت معيار ارزش با تفاوت فرهنگ ها كاملا متفاوت است. گاه ارزش هاى كاذب جاى ارزش هاى راستين را مىگيرد.
گروهى ارزش واقعى خويش را در انتساب به" قبيله معروف و معتبرى" مىدانند. براى تجليل مقام قبيله و طائفه خود دائما دست و پا مىكنند، تا از طريق بزرگ كردن آن خود را به وسيله انتساب به آن بزرگ كنند.
مخصوصا در ميان اقوام جاهلى افتخار به نسب ها و قبائل رايج ترين افتخار موهوم بود، تا آن جا كه هر قبيلهاى خود را" قبيله برتر و هر نژادى خود را نژاد والاتر مىشمرد، كه متاسفانه هنوز رسوبات و بقاياى آن در اعماق روح بسيارى از افراد و اقوام وجود دارد.
عجيب است كه قرآن در محيطى ظهور كرد كه ارزش" قبيله" از همه ارزش ها مهم تر محسوب مىشد، اما اين بت ساختگى در هم شكست. انسان را از اسارت" خون" و" قبيله" و" رنگ" و" نژاد" و" مال" و" مقام" و" ثروت" آزاد ساخت. او را براى يافتن خويش به درون جانش و صفات والايش رهبرى كرد! جالب اينكه در شان نزول هايى كه براى اين آيه ذكر شده ، نكاتى ديده مىشود كه از عمق اين دستور اسلامى حكايت مىكند، از جمله اينكه:
بعد از فتح مكه پيغمبر اكرم دستور داد اذان بگويند،" بلال" بر پشت بام كعبه رفت، اذان گفت،" عتاب بن اسيد" كه از آزاد شدگان بود گفت :شكر مىكنم خدا را كه پدرم از دنيا رفت و چنين روزى را نديد!
" حارث بن هشام" نيز گفت: آيا رسول اللَّه غير از اين" كلاغ سياه"! كسى را پيدا نكرد؟!
آيه فوق نازل شد و معيار ارزش واقعى را بيان كرد (3).
روزى پيامبر (ص) در مكه براى مردم خطبه خواند و فرمود:
يا ايها الناس ان اللَّه قد اذهب عنكم عيبة الجاهلية، و تعاظمها بابائها، فالناس رجلان: رجل بر تقى كريم على اللَّه، و فاجر شقى هين على اللَّه، و الناس بنو آدم، و خلق اللَّه آدم من تراب؛
" اى مردم! خداوند از شما ننگ جاهليت و تفاخر به پدران و نياكان را زدود، مردم دو گروه بيش نيستند: نيكوكار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا، يا بدكار و شقاوتمند و پست در پيشگاه حق، همه مردم فرزند آدمند، خداوند آدم را از خاك آفريده، چنان كه مىگويد: اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم. شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا شناخته شويد. از همه گرامي تر نزد خداوند كسى است كه از همه پرهيزگارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است" (4).
در كتاب" آداب النفوس" طبرى آمده كه پيامبر در اثناي ايام تشريق (روزهاى 11 و 12 و 13 ذى الحجه) در سرزمين منى در حالى كه بر شترى سوار بود، رو به سوى مردم كرد و فرمود:
يا ايها الناس! الا ان ربكم واحد و ان اباكم واحد، الا لا فضل لعربى على عجمى، و لا لعجمى على عربى، و لا لاسود على احمر، و لا لاحمر على اسود، الا بالتقوى الا هل بلغت؟ قالوا نعم! قال ليبلغ الشاهد الغائب؛
اى مردم! بدانيد خداى شما يكى است و پدرتان يكى، نه عرب بر عجم برترى دارد و نه عجم بر عرب، نه سياهپوست بر گندمگون و نه گندمگون بر سياهپوست مگر به تقوا، آيا من دستور الهى را ابلاغ كردم؟ همه گفتند:
آرى! فرمود: اين سخن را حاضران به غائبان برسانند!
نيز در حديث ديگرى در جملههايى كوتاه و پر معنى از حضرت آمده است:
ان اللَّه لا ينظر الى احسابكم، و لا الى انسابكم، و لا الى اجسامكم، و لا الى اموالكم، و لكن ينظر الى قلوبكم، فمن كان له قلب صالح تحنن اللَّه عليه، و انما انتم بنو آدم و احبكم اليه اتقاكم؛
خداوند به وضع خانوادگى و نسب شما نگاه نمىكند. به اجسام و اموال تان نيز نمي نگرد، ولى نگاه به دل هاى شما مىكند. كسى كه قلب صالحى دارد، خدا به او لطف و محبت مىكند. همگى فرزندان آدميد.محبوب ترين شما نزد خدا با تقواترين شما است (5).
عجيب است كه با اين تعليمات وسيع و پربار هنوز در ميان مسلمانان كسانى روى " نژاد" و" خون" و" زبان" تكيه مىكنند. حتى وحدت آن را بر اخوت اسلامي و دينى مقدم مىشمرند. عصبيت جاهليت را بار ديگر زنده كردهاند. با اينكه از اين راه ضربههاى سختى بر آنان وارد شده ،گويى نمىخواهند بيدار شوند و به حكم اسلام باز گردند!
اسلام با" عصبيت جاهليت" در هر شكل و صورت مبارزه كرده است، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبيله زير پرچم واحدى جمعآورى كند، نه پرچم قوميت و نژاد، چرا كه اسلام هرگز ديدگاه هاى تنگ و محدود را نمىپذيرد. همه را موهوم و بى اساس مىشمرد .
پي نوشت ها:
1.حجرات،(49)، آيه 13.
2- ناصر مکارم، تفسير نمونه، تهران ، دارالکتاب، 1361، ج22، ص 197.
3. حقي ،روح البيان ،بيروت ،دارالفکر، جلد 9 ،صفحه 90 ؛در تفسير" قرطبى" نيز همين شان نزول ها آمده است، جلد 9 ،صفحه 6160.
4. تفسير قرطبى، جلد 9 ،صفحه 6161.
5. تفسير نمونه، ج22، ص 201.
پرسش 2:
در احاديث مختلفي در باره اعمال مختلفي از معصومين مثلا ثواب فلان اعمال را اگر ميدانستيد هرگز ان را ترك نمي كرديد. ولي بيانش نكردند شايد عدهاي عمل مي كردند مثلا ثواب سجده كه گفته مي شد اگر ميدانستيد سر از آن برنمي داشتيد يا ثواب صف اول كه اگر مي دانستيد براي صف جلو ايستادن كار به قرعه كشي مي افتاد .....چرا امامان بيانش نكردند ؟
پاسخ:
چند دليل را مي توان بيان کرد:
1- در بسياري از موارد، مساله اگر به صورت کنايه مطرح شود و تصريح به آن نشود، تاثيرش بيش تر خواهد بود . علماي بيان گفته اند و معروف است : الکنايه ابلغ من التصريح .
2- زيبايي دين داري در رعايت مسايل ديني و انجام وظايفي است که خدا به عهده ما گذاشته است و آن اين که ما تعبدا و از باب عشق و حُبّ به محبوب عالم هستي عمل کنيم . در اين صورت نيازي به بيان ثواب آن ها نيست و بنده اصلا دنبال ثواب نمي چرخد:
امام صادق(ع) فرمود:« العبادة ثلاثة قوم عبدوا الله خوفا، فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا الله تبارك و تعالى طلب الثواب، فتلك عبادة الأجراء، و قوم عبدوا الله عز و جل حبا، فتلك عبادة الأحرار، و هي أفضل العبادة ؛ (1 )
عبادت سه جور است، مردمى هستند كه خدا را از ترس عبادت مىكنند. عبادت آنان عبادت بردگان ناتوان است. منشاش زبونى بردگى است، مردمى ديگر خدا را به طلب ثوابش عبادت مىكنند. عبادت آنان عبادت اجيران است . منشا آن علاقه به اجرت است. مردمى ديگر خدا را به خاطر محبتى كه به او دارند عبادت مىكنند. عبادت آنان عبادت آزادگان، و بهترين عبادت است».
3- ذکر بيان ثواب در بعضي موارد به مرور زمان ملال آور و خسته کننده است حتي شايد به مقدار آن معترض گردند.
4. در برخي موارد هم در رواياتي ديگر ثواب را ذكر مي كردند .
پي نوشت:
1. طباطبايى ،الميزان فى تفسير القرآن، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه ،قم، 1417 ق، نوبت پنجم، ج1، ص37.
پرسش 3:
تفاوت ورد و اذكاري كه بعضي از افراد براي سلوگ يا حل مشكلات دنيايي بكار ميبرند مانند علوم غريبه با اذكاري كه به ما توصيه شده بگوييم در چيست؟ چرا يكي ايراد دارد و ديگري سفا
پاسخ:
منظور از ذکر جمله اي است که بر حمد و سپاس يا تسبيح و تمجيد خدا دلالت دارد . گفتن آن جمله به زبان و با دل و تحقق بخشيدن به آن در وجود خود ، ارزشمند است . طبق روايات ، پيامبر و امامان ما را به گفتن آن ذکر به صورت و تعداد خاص يا بدون تعداد و صورت خاص دعوت کرده و سفارش نموده اند مثل ذکر هاي :
بسم الله الرحمن الرحيم
لا اله الّا الله
الله اکبر
الحمد لله
سبحان الله
لا حول و لا قوّه الّا بالله
اللهم صل علي محمد و آل محمد
و ...
اين اذکار که بر گرفته از آيات قرآن يا سخن معصومين است ، براي اعتراف به عبوديت و تسبيح و تحميد خدا و عبادت است که در هر حال و هر جا و به هر اندازه که بتوانيم ، سفارش شده است.
گاهي منظور از ورد همين ذکر است ، ولي غالبا منظور اقتباسي از همين ذکرها يا غير آن مي باشد که معمولا از طرف مدعيان عرفان و علوم غريبه و رياضت به شاگردان خود آموزش داده مي شود تا به شکل و تعداد خاص گفته شود و نتايج خاصي از آن در نظر دارند.
اين اوراد که غالبا از قرآن و روايات گرفته نشده ، چون به شکل و تعداد خاص سفارش مي شود و اين شکل و تعداد مستند به روايت معصوم نيست ، اعتبار ندارد . رهروان را به غير پيامبر و امامان سوق مي دهد . باعث انحراف
مي شود. مگر موارد خاصي كه از طرف علماي مورد تاييد، آن هم براي شاگردان خاص خود ،نه همه مردم تجويز مي شود.
بايد در اين مسائل به غير دستورهاي مستند به روايات معتبر سر نسپاريم . گول افراد مدعي را نخوريم. مربي واقعي انسان ها فقط پيامبر و امامان و رهروان راستين آن ها يعني عالمان رباني هستند . سر سپردن به غير اينان ، آدم را به پرتگاه سوق داده و هلاک مي سازد.






