چرا تفکر حس گرایی و تجربه گرایی تفکر ناقصی است ؟ با علت؟
توضیحی کامل در مورد علم حصولی و حضوری را تعریف نمایید؟
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
پاسخ در دو محور بیان می شود
الف) در باره فراز اول پرسش در ابتدا باید اشاره شود که یکی از مهمترین تفاوت ها در تفکر و جهان بینی مادی، با تفکر و جهان بینی الهی این است که تفکر مادی حقیقت و واقعیت را در عالم، مساوی با حسی و تجربی بودن میدانند. چیزی که محسوس نباشد، از قلمرو واقعیات بیرون میدانند، در حالی که معیار حقیقت در جهان بینی الهی اعم از حس و عقل است. چیزی که معقول باشد، داخل در قلمرو واقعیات قلمداد می شود، گر چه محسوس نباشد.
عواملی که منجر به اتخاذ این نظریه از طرف مادیون گشته، می توان به دو گروه عوامل علمی و غیر علمی تقسیم کرد. البته در افراد گوناگون متفاوت است.
در اکثر موارد دلایل غیر علمی، عامل اصلی این گرایش است؛ اما پاره ای از این عوامل :
از نقطه نظر علمی شاید عمده ترین عاملی که باعث شد عامل شناخت از نظر مادیون، حس باشد و عقل را جزو ابزارهای شناخت قلمداد نکنند، انتخاب منطق عمل به جای منطق تعقلی که به منطق ارسطوئی معروف می باشد، است.
در این منطق معیار شناخت، شناخت های نظری عمل است، نه شناخت های بدیهی، ولی در منطق تعقلی معیار شناخت های نظری، شناخت های بدیهی است، به این معنا که در منطق تعقلی تمام شناخت های نظری که نیاز به دلیل دارند، به شناخت های بدیهی می رسند که دیگر برای اثبات حقانیت آن ها نیازی به شناخت دیگری نیست، مثل اینکه هر جزئی کوچک تر از کل است و یا اجتماع نقیضین محال است و یا دو شیء مساوی با یک شیء با یک دیگر مساویند. (1)
بنا بر این برای هر شناخت نظری میتوانیم دلیلی بیاوریم که در آخر به شناختی برسیم که دلیل بردار نیست، ولی در منطق عمل چنین شناختهای خود معیار و بدیهی نداریم و معیار شناخت عمل است، یعنی اگر برای اثبات یک مطلب نیاز به یک مطلب دیگر داشته باشیم و برای شناخت دوم نیاز به شناخت سوم و . . . در آخر کار آنچه که معیار صحت و یا عدم صحت شناختها میشود، عمل است ؛ یعنی تجربه و حس. اگر به تجربه در آید و نتیجه بدهد، صادق است و گر نه کاذب است.
علت این مساله هم تفکری بود که در حدود چهار قرن پیش توسط برخی اندیشمندان غرب به خصوص فرانسیس بیکن به وجود آمد و آن این که معیار بودن علم برای علم، بی فائده و بی معنا است و این همان نظریه علم برای علم است. در نظر اینها علم برای علم بی معناست. ارزش علم این است که در خدمت قدرت باشد و به عمل در آید ؛ یعنی علم را وارد مقوله قدرت کردند. می گفتند اینکه علم ما آیا درست است یا غلط، مهم نیست؛ مهم این است که آیا به کارمان در زندگی می آید؟ اگر به کار مان بیاید، علم صحیحی است، هر چند که خرافه و باطل باشد.
اگر به کارمان نیاید و نیرو قدرتی برای بهبود زندگی ندهد، بی معنی و باطل است، هر چند که حقیقت داشته باشد. این مساله باعث شد که متفکرین غربی منطق تعقلی را که شناخت های بدیهی و خود معیار را معیار تشخیص درستی و یا نادرستی علوم نظری دیگر می دانست، کنار گذاشته و منطق عمل را که پایه تمام شناخت های بشر را عمل می دانست و می گفت که اگر علمی در عمل نتیجه دهد، علم صحیح است و اگر ندهد، نیست، هر چند که در حقیقت هم صحیح باشد، جایگزین آن کردند.
این منطق حدود سه قرن بر منطق تعقلی سیطره پیدا کرد. در دنیای غرب همین نظریه پذیرفته شد، ولی در چند دهه اخیر از طرف اندیشمندان غربی اشکالات متعددی بر این منطق گرفته شده که درست بودن این منطق را به صورت کامل مورد تردید قرار داد. هر چند که از ابتدا منطق دانان مسلمان این اشکالات را در نظر داشتند. برای همین این منطق را در همه زمینه ها درست نمی دانستند و مردود می دانستند.
یکی دیگر از عوامل روی آوردن مادیین به شناخت حسی، اشتباهاتی بود که در استدلالات عقلی رخ می دهد. اشتباهاتی که باعث اختلاف علوم مختلف و دانشمندان یک علم بر سر یک موضوع می شد، برخی از اندیشمندان را دچار این اشتباه کرد که بگوئیم عقل و استدلال عقلی بی اعتبار است و نمی توان به واسطه آن به حقیقت دست پیدا کرد، چرا که اشتباهات فراوانی دارد.
این دلیل هم دچار اشکالات فراوانی است؛ چرا که اگر عقل و استدلال های عقلانی دچار اشتباه شود، اشتباه در امور حسی و استدلال هائی که مبتنی بر حس هستند، پیش می آید. اگر ملاک ما در دست کشیدن از شناخت عقلی اشتباهات آن است، باید از شناخت حسی هم دست بکشیم که اشتباهات آن اگر از اشتباهات عقل ظنی زیادتر نباشد، کم نیست.
اما همه گیرتر و مهمتر از این دست عوامل، عوامل غیر علمی هستند که بشر را در مسیر فراموشی حقایق غیرمادی سوق داد که متنوع و متفاوت بوده، برخی مختص به پارهای از جوامع بوده و برخی در بین همه جوامع شیوع داشته و دارند.
از عوامل غیر علمی این گرایش می توان به برخی از امور از جمله عقائد غلط کلیسا در قرون وسطا و حتی پس از آن اشاره کرد، که روی این عقائد غلط اصرار می ورزیدند و به کسی حق و اجازه سؤال و تحقیق در این موارد را نمی دادند. دنیای تحریف شده مسیحی که سیطره خود را در غرب و اروپا گسترده بود، دارای عقائد خرافی بوده و هست که از مومنان به این دین فقط ایمان می خواست و راه هر تحقیق و پژوهش را روی دانشمندان در این امور میبست. این امر باعث شد که برخی به جای رد این افکار غلط، معیار و منبع شناختی را که کلیسا و مسیحیت عقائد خود را برگرفته از آن می دانست ( به غلط )، طرد کنند.
در دنیای کنونی هر چند همه این عوامل به نوعی در ایجاد این انحراف فکری و عملی دخیل بوده؛ اما همه این عوامل علمی و غیر علمی به نوعی بهانه و دستاویزی برای بشر امروز قرار گرفته تا به واسطه آن، سئوالات عمیق درونی و دغدغه های فکری خود را فرو نشانده، بر خلاف سرکوب های وجدان و عقل، به مفاهیم بلند و کلیدی مانند جهان دیگر، رابطه انسان با خدا، حقیقت ادیان، راهکارهای سعادتمندی در جهان دیگر و . . . نپرداخته، به آن ها مشغول نباشد. (2)
گرایش به مادیات و امور حسی و جذابیتهای لذات مادی و غریزی یکی از قویترین و عمومیترین قوایی است که درون انسان وجود دارد. و به خودی خود مانعی در برابر کنترل و مهار آن وجود ندارد. تمایلات تنها با برخی محدودیتها و قانون مداریهای عقلی قابل کنترل و تعدیل است. وقتی فرد یا جامعه بتواند این سئوالات و دغدغه های عقلی را به نوعی به کنار بگذارد و بر آن ها سرپوش گذاشته، همه را در هالهای از ابهام و غیر قابل درک بودن به هم ببندد، دیگر سدی در برابر تمایلات شدید مادی خود که تنها بر محور حسیات و لذات حسی دور میزند، نمیبیند و عملا گرایش معنوی و فرامادی را به فراموشی می سپارد.
در منظر تفکر الهی هیچ میل و علاقهای در انسان بدون حکمت و مصلحت نیست. میل و علاقة انسان به لذات حسی و دنیا و زرق و برقهای آن نیز ـ به قول شهید مطهری ـ از کانالهای ارتباطی میان انسان و جهان است. بدون اینها انسان نمیتواند راه تکامل خویش را بپیماید. (3)
ب) درباره شناخت جای بحث فراوان است، ولی اجازه دهید بحث را با این آموزه قرآن کریم که بیان جامع در این ارتباط است ،آغاز نمایيم؛ خداوند متعال در قرآن می فرماید:
«و الله أخرجکم من بطون أُمّهاتکم لا تعلمون شیئاً و جعل لکم السمع و الأبصار و الأفئده؛ (4) خدا شما را از شکم مادرانتان در حالی که چیزی نمیدانستید، بیرون آورد و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، باشد که سپاسگزاری کنید».
از این آیه به دست میآید که ابزار و راه های شناخت، حواس پنجگانه و دل آدمی است؛ حواس پنجگانه روشن است که مراد همان ادراکاتی است که از طریق چشم و گوش و مانند آن به دست می آید؛ حال باید دید که مراد از دل که یکی از راه های شناخت محسوب شده، چیست و آیا شناخت عقلی با شناخت قلبی متفاوت است؟
گرچه قلب، همانند عقل، معانی مجرد را ادراک میکند؛ لکن قلب در ادراک این معانی با ادراک عقل در دو چیز تفاوت دارد:
تفاوت اول این که:
آنچه را عقل از دور به صورت مفهوم کلی ادراک میکند، قلب از نزدیک به عنوان موجود شخصی خارجی که دارای سعة وجودی است ،مشاهده مینماید.
تفاوت دوم که نتیجة تفاوت اول است ،این که:
عقل به دلیل انحصار در حصار ادراک مفهوم از ادراک بسیاری از حقایق عاجز است؛ اما قلب به دلیل ادراک شهودی بر بسیاری از اسرار کلی و بلکه جزئی عالم نیز آگاه میشود. (5)
گفتنی است که :
علم یا بدون واسطه به ذات معلوم تعلق می گيرد و وجود واقعی و عینی معلوم برای عالم و شخص درک کننده منکشف می گردد و یا وجود خارجی آن، مورد شهود و آگاهی عالم، قرار نمیگیرد؛ بلکه شخصی از راه چیزی که نمایانگر معلوم باشد و اصطلاحا صورت یا مفهوم ذهنی نامیده میشود، از آن آگاه میگردد.
قسم اول را علم حضوری و قسم دوم را علم حصولی مینامند که شامل همه علوم طبیعی، تجربی، عقلی و مانند آن میشود. (6)
علمی که از راه تهذیب نفس به دست میآید، برتر و کاملتر از علم حصولی ای است که از طریق تجربه و یا استدلال عقلی و مانند آن حاصل میشود، از این رو گفته شده: در علم حضوری، شهود متن واقع و حضور در ساحت عین هستی، بدون وساطت هیچ گونه مفهومی و ماهیتی است؛ مانند شهود روح و حضور شئون علمی و عملی نفس برای خودش که در آن هیچ حایلی بین عالم و معلوم عینی وجود ندارد.
بنا بر این رابطه علوم حسی و حصولی با علم حضوری در واقع رابطه عین واقع و مفهوم است . در علوم حسی از فراسوی حجاب مفاهیم و ماهیات حقایق درک و شناخته میشود ، آن هم به صورت ناقص، ولی در معرفت حضوری بدون حجاب مفاهیم حقیقت و متن واقع حقایق برای انسان کشف میگردد.
گرچه علم حضوری، نسبت به علم حصولی کاملتر و برتر است، ولی این علم به نوبه خود مراتب دارد . از نظر شدت و ضعف یکسان نیست. بلکه گاهی برخی از علوم حضوری ، قوت و شدت بیش تری نسبت به علم مشابه خود دارند . اختلاف مراتب علم حضوری گاهی معلول اختلاف مراتب وجود شخصی درک کننده است، یعنی هر اندازه نفس از نظر مرتبه وجودی ضعیفتر باشد، علوم حضوری او ضعیفتر خواهد بود . هر قدر مرتبه وجودی اش کاملتر شود، علم حضوری او کاملتر است.
انسان نسبت به آفریدگار خویش علم حضوری دارد، ولی در اثر ضعف مرتبه وجودی و نیز در اثر توجه به بدن و امور مادی این علم به صورت ناآگاهانه در میآید، اما با تکامل نفس و کاهش توجه به بدن و امور مادی و تقویت توجهات قلبی نسبت به خداوند متعال، همان علم به مراتبی از وضوح و آگاهی میرسد که در دعای عرفه امام حسین (ع) بدان اشاره شده که فرمود:
« ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک؛ (7) آیا برای غیر تو ظهوری است که از آن تو نباشد؟»؛ چنین شخصی ظهور همه چیز را پرتوی از ظهور حق میبیند. گفتنی است که :
شناخت و درک آدمی با علم حضوری که علم او به نفس اوست، آغاز میشود . علوم دیگر حسی و حصولی او به تدریج برایش به وجود میآید، مثلا بچه وقتی به دنیا میآید، اولین چیزی را که میداند، علم او به خودش است . به تدریج سایر علوم را پیدا میکند. ولی در باب علم حصولی و علمی که از راه تزکیه نفس به دست میآید، گویا به عکس است.
به همین خاطر گفته شده: دانش کلام و فراگیری آن به عنوان مقدمه سیر و سلوک عرفانی ضرورت ویژه دارد، از این رو تاکید شده قبل از عرفان و حرکت در مسیر سیر و سلوک باید راه ظاهر را سپری کرد . حکمت و کلام را به دقت فرا گرفت . بدون فراگیری تکمیل علوم عقلی و نقلی ادعای عرفان نمودن عوامفریبی و شیادی است . سالک قبل از آن که عارف شود، باید حکیم و متکلم باشد . (8)
پی نوشت ها :
1. محمد تقی مصباح ، آموزش فلسفه، ج 2، ص 157 ـ 158، نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1368ش.
2. آیت الله جوادی آملی، معرفتشناسی در قرآن، ص 336، نشر مرکز اسراء، قم 1378ش.
3. مرتضی مطهری مجموعه آثار، ج 16، ص 557. نشر صدرا 1378 ش.
4. نحل (16) آیه 78.
5. جوادی آملی ، معرفتشناسی در قرآن، جوادی آملی، ص 299، نشر مرکز اسرا، قم، 1378ش.
6. محمد تقی مصباح ، آموزش فلسفه، ج1، ص 153، نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1376 ش.
7. مفاتیح الجنان، ص 496. نشر دفتر فرهنگ اسلامی تهران 1382 ش.
8. محمد امین صادقی ، زن در آینه عرفان، ص 46 ،نشر بوستان کتاب قم، 1389 ش.






