ما برای جوابگویی به بعضی سوالات اطلاعات کمی داریم در این سایت
http://good-life.ir/viewtopic.php?f=31&t=3990&p=13310262#p13310262
بچه ها شبهاتی بیان کردن که من قادر به جوابگویی نیستم نیاز دارم این متن رو جواب بدید
با سلام{نمیدونم چرا به همچین ادمایی سلام میکنم}
اولا منظورت از تمام کتاب های اسمانی چیه؟؟؟؟؟؟اگر منظورت تورات و انجیل هست،توی تورات به ظهور مسیح اشاره میکنه که عیسی با تمام نشانه های اون ظهور میکنه و هرچیزی که توی تورات نوشته کاملا با عیسی جور در میاداز جمله به صلیب کشیدنش{مثل قران نیست که هزار نفر از علمای اسلامی باید تفسیرش کنن}در انجیل هم که معناش در یونانی به معناهای نجات و شرح زندگی هست،به شرح زندگی عیسی و سخنانش میپردازه و عیسی میگه که وقتی من از پیش شما رفتم،روح القدس که در من حظور داره،پیش تک تک شما میاد و در درون همه ی شما قرار میگیره و بعد از عروج عیسی به اسمان،روح القدس فورا حضور خودشو،نشون میده و برنابانا رو که بجای یهودای اسخریوطی هست،رو به عنوان یکی از حواریون اصلی تعمید میده چیزی که تا قبل از این عیسی این کار رو انجام میداد.توی انجیل همش صحبت از دوستی ،مهر ،صداقت ،پاکی و....میشه و یکی از حرف های معروف عیسی در زمانی که یهودیان، زیر فشار حکومت روم بودند اینه که:اگر سربازی تو را مجبور کرد نیم قدم با او بروی ، یک قدم با او همراه شو.فکر کنم همین یه جمله برای تفاوت بین انجیل و قران کفایت کنه.بعدشم،اگر ثابت کردم که علی توی جنگ ها شرکت میکرده و یکی از اعضاء اصلی حکومت 2 خلیفه ی اول هستش،اونوقت چیکار میکنی
در زمان انتخاب ابوبکر بعنوان جانشین محمد، علی، عباس و دو پسرش فضل و قثم و دو برده آزاد شده پیامبر زید و شغران[۴۶] به همراه طلحه و زبیر و جمعی از صحابه محمد، مشغول خاکسپرای محمد بودند.[۵] هرچند عباس عموی محمد و آنچنان که گفته میشود ابوسفیان از علی خواستند تا جامعه اسلامی را در کنترل خاندان بنی هاشم بگیرد او هیچ تلاشی در این زمینه نکرد.[۵] اما بنا بر نقل منابع تاریخی علی بعدا در نامه به معاویه می نگارد علت رد این پیشنهاد بیم پراکندگی امت بوده است.[۴۷] علاوه بر آن طبری در تاریخ خود نقل کرده است که گروهی از مخالفان ابوبکر از جمله زبیر در خانه فاطمه گرد آمدند و عمر با تهدید به آتش زدن خانه آنها را بیرون کشاند. علی بعدا مکرر می گفت که اگر چهل یاور داشت قیام می کرد.[۴۸] هنگامی که این افراد که از اولین مخالفان ابوبکر بودند بتدریج ابوبکر را به رسمیت شناختند، علی تا شش ماه از بیعت با ابوبکر سرباز زد.[۵]
در مورد جانشینی علی، مورخان و دانشوران تاریخ اسلام عموما یا دیدگاه اهل سنت را پذیرفتهاند و یا اینکه حقیقت موضوع را غیر قابل کشف دانسته و از آن رد شدهاند. یکی از مورخینی که از این سنت رایج جدا شدهاست ویلفرد مادلونگ میباشد.[۴۹] ویلفرد مادلونگ در دانشنامه اسلام اصلی ترین ادعاهای شیعه را دیدگاه خود شخص علی میداند زیرا به عقیده او علی خود را شایسته ترین فرد برای خلافت در مقایسه با دیگر صحابه میدانست و کل جامعه مسلمانان را بدلیل روی گرداندن از خودش ملامت میکرد، اما در عین حال رفتار ابوبکر و عمر در مسند خلافت را میستود و تخریب شخصیت آنها را نکوهش میکرد.[۵۰] مادلونگ معتقد است که از آنجایی که در رسوم اعراب آن زمان، خصوصا رسوم قریش، جانشینی موروثی معمول بوده و قرآن بر اهمیت پیوند خونی میان پیامبران و خصوصا اهل بیت تاکید ورزیدهاست و اینکه انصار از خلیفه شدن علی حمایت میکردند، ابوبکر میدانست که تشکیل یک شورا برای انتخاب خلیفه به انتخاب علی میانجامد و به همین دلیل به شکل حساب شدهای جریانهای سیاسی را برای خلیفه شدن خودش هدایت کرد.[۵۱] از طرف دیگر لارا وسیا وگلییری در دانشنامه اسلام اینکه علی واقعا امید داشت تا جانشین پیامبر شود را مورد تردید میداند زیرا اعراب بعنوان قاعده رئیس خود را از میان ریش سفیدان انتخاب میکردند و علی در آن زمان تنها کمی بیش از سی سال سن داشت و اعتبار لازم برای جانشینی محمد را طبق سنن اعراب نداشت. وگلییری معتقد است که شیعه بوسیله ساختن احادیث یا تفسیر مطابق اعتقادات خود برای بعضی کلماتی که گفته میشود توسط محمد بکار رفتهاست به این موضوع اصرار دارند که پیامبر قصد داشتهاست تا علی را بعنوان جانشین خود انتخاب کند در حالی که جای شک نیست که در هنگام بیماری محمد سخنی در مورد جانشین خود بیان ننمودهاست.[۵]
اگر به خود کتاب طبری جلد پنجم برگ 2116 مراجعه کرده باشی نوشته: سخن از غزای طبرستان به وسیله سعیدبن عاص:سعید بن عاص به سال سی ام از کوفه به منظور غزا آهنگ خراسان کرد حذیفه بن یمان وکسانی از یاران (پیغمبر خدا) وسلم یساوی بودند.(حسن وحسین وعبدالله) بن عباس وبدالله بن عمر و عمربن عاص وعبدالله بن زبیر نیز باوی بودند.
ک حدیث دست اول داریم از علی که در پاسخ به عربی که میپرسد که ((من نمیدانم از میان شما و معاویه حق با کیست؟ پس من برای جهاد چه کنم؟ در حالی که اشتیاق به جهاد دارم؟)) علی به سادگی پاسخ میدهد: ((شما میتوانید جنگ میان من و معاویه را رها کنید و برای ادای فریضهی جهاد در حدود قلمرو اسلامی برای گسترش قلمرو بجنگید!)) تصوير این سخن کاملا امپریالیستی است
دوم آنکه توقف مرزهای اسلامی در آغاز خلافت علی نه به دلیل انسان دوستی علی یا دشمنیش با امپریالیسم عربی بود بلکه به دلیل این بود که علی نخستین بار جنگهای داخلی در جهان اسلام را پدید آورد - نبردی که هنوز هم ادامه دارد.... تصوير
در واقع توقف گسترش قلمرو اسلام در زمان علی تنها به دلیل بیکفایتی و روحیهی ابدهآلیستی و رمانتیک وی بود و نه به دلیل آنکه برای کشورهای دیگر قائل به مرز باشد... تصوير
در کتاب تاریخ طبری تاریخ ابن اسفندیار و تاریخ واقفی میتونید تمام حرفا رو به صورت مکتوب ببینید
بن مایه اول : فتوح البلدان –بلاذری :
فتوح البلدان - البلاذری - ج 2 - ص 411
جرجان وطبرستان ونواحیها 834 - قالوا : ولى عثمان بن عفان رحمه الله سعید بن العاصی بن سعید ابن العاصی بن أمیة الکوفة فی سنة تسع وعشرین . فکتب مرزبان طوس إلیه وإلى عبد الله بن عامر بن کریز بن ربیعة بن حبیب بن عبد شمس ، وهو على البصرة ، یدعوهما إلى خراسان ، على أن یملکه علیها أیهما غلب وظفر . فخرج ابن عامر یریدها ، وخرج سعید . فسبقه ابن عامر ، فغزا سعید طبرستان ، ومعه فی غزاته فیما یقال الحسن والحسین أبناء علی بن أبی طالب علیهم السلام .
گرگان-جرجان- و طبرستان:گفته اندکه عثمان بن عفان(خلیفه سوم) سعید بن العاصی بن امیه را در سال 29 (هجری) والی کوفه قرار داد. پس مرزبان توس بدو و عبد الله بن عامر بن کریز بن ربیعة بن حبیب بن عبد شمس ، والی بصره ، نامه ای نگاشت و آنان را بسوی خراسان دعوت نمود.....
پس سعید و عامر هر دو اهنگ خراسان نمودند اما عامربرو پیشی گرفت پس سعید آهنگ طبرستان نمود در حالیکه گفته میشود حسن و حسین فرزندان علی بن ابیطالب در شمار همراهان وی بوده اند.
تاریخ الطبری - الطبری - ج 3 - ص 323 – 325
‹ صفحة 323 ›
حدثنی عمر بن شبة قال حدثنی علی بن محمد عن علی بن مجاهد عن حنش بن مالک قال غزا سعید بن العاص من الکوفة سنة ثلاثین یرید خراسان ومعه حذیفة ابن الیمان وناس من أصحاب رسول الله صلى الله علیه وسلم ومعهالحسن والحسینوعبد الله بن عباس وعبد الله بن عمر وعبد الله بن عمرو بن العاص وعبد الله بن الزبیر وخرج عبد الله بن عامر من البصرة یرید خراسان فسبق سعیدا ونزل ....
حنش بن مالک گوید : سعید بن عاص به سال سی ام از کوفهبه منظور غزا آهنگ خراسان کرد . حذیفه بن یمان و کسانی از یاران پیمبر خدا ( ص ) باوی بودند ؛حسن و حسینو عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمرو عمرو بن عاص و عبدالله بن زبیر نیز با وی بودند...
‹ صفحة 325 ›
وحدثنی عمر بن شبة قال حدثنا علی بن محمد قال أخبرنی علی بن مجاهد عن حنش بن مالک التغلبی قال غزا سعید سنة ثلاثین فأتى جرجان وطبرستان معه عبد الله بن العباس وعبد الله ابن عمر وابن الزبیر وعبد الله بن عمرو بن العاصفحدثنی علج کان یخدمهم قال کنت آتیهم بالسفرة فإذا أکلوا أمرونی فنفضتها وعلقتها فإذا أمسوا أعطونی باقیه قال وهلک مع سعید بن العاص محمد بن الحکم بن أبی عقیل الثقفی جد یوسف ابن عمر فقال یوسف لقحذم یا قحذم أتدری أین مات محمد بن الحکم قال نعم استشهد مع سعید بن العاص بطبرستان قال لا مات بها وهو مع سعید ثم قفل سعید إلى الکوفة ....
فکر کنم اینا کافی باشه پروتی.من دیگه نمیخوام توی بحثی شرکت کنم که خواننده هاش،این طرز فکر رو دارم.واقعا دوباره میگم من برای شما و امامان به ظاهر معصومتون متاسفم.و کسی که نیاز داره گوشاشو پاک کنه شما هستین نه من وگرنه خیلی ساده متوجه حرفم میشدید............اه ای خدا به راستی که من زارزارگریه ی تو را میشنوم.اه اه
پرسش 1:
سوال من در مورد حضرت عليه... شرح ما براي جوابگويي به بعضي سوالات اطلاعات کمي داريم در اين سايت
http://good-life.ir/viewtopic.php?f=31&t=3990&p=13310262#p13310262
بچه ها شبهاتي بيان کردن که من قادر به جوابگويي نيستم نياز دارم اين متن رو جواب بديد
با سلام{نمي دونم چرا به همچين ادمايي سلام مي کنم}
1 . اولا منظورت از تمام کتاب هاي اسماني چيه؟؟؟؟؟؟اگر منظورت تورات و انجيل هست،توي تورات به ظهور مسيح اشاره ميکنه که عيسي با تمام نشانه هاي اون ظهور ميکنه و هرچيزي که توي تورات نوشته کاملا با عيسي جور در مياداز جمله به صليب کشيدنش{مثل قران نيست که هزار نفر از علماي اسلامي بايد تفسيرش کنن}در انجيل هم که معناش در يوناني به معناهاي نجات و شرح زندگي هست،به شرح زندگي عيسي و سخنانش ميپردازه و عيسي ميگه که وقتي من از پيش شما رفتم،روح القدس که در من حظور داره،پيش تک تک شما مياد و در درون همه ي شما قرار ميگيره و بعد از عروج عيسي به اسمان،روح القدس فورا حضور خودشو،نشون ميده و برنابانا رو که بجاي يهوداي اسخريوطي هست،رو به عنوان يکي از حواريون اصلي تعميد ميده چيزي که تا قبل از اين عيسي اين کار رو انجام ميداد.توي انجيل همش صحبت از دوستي ،مهر ،صداقت ،پاکي و....ميشه و يکي از حرف هاي معروف عيسي در زماني که يهوديان، زير فشار حکومت روم بودند اينه که:اگر سربازي تو را مجبور کرد نيم قدم با او بروي ، يک قدم با او همراه شو.فکر کنم همين يه جمله براي تفاوت بين انجيل و قران کفايت کنه.بعدشم،اگر ثابت کردم که علي توي جنگ ها شرکت ميکرده و يکي از اعضاء اصلي حکومت خليفه ي اول هستش،اونوقت چيکار مي کني؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
اين يک متن ناتمام است. منظور و مقصود از آن کاملا روشن نيست تا جواب گفته شود. اگر نويسنده از مسيحيان است و مي خواهد مسيحيت را حق و مقدم بر اسلام جلوه دهد و بگويد در تورات به صراحت به ظهور مسيح وعده داده شده و جرياناتي که براي ايشان اتفاق مي افتد، آمده، پس مسيحيت حق است؛ از صحت همه ادعاهايش اطمينان نداريم، ولي طبيعي است که هر پيامبري، پيامبر پس از خود را وعده داده، اوصاف او را برشمرده، تا پيروانش به هنگام ظهور او، وي را بشناسندو ايمان آورند.
اين سيره همه پيامبران است. هر پيامبري به پيامبر بعد از خود وعده و بشارت داده و اوصاف او را بر شمرده است.
از مسيحيان مي پرسيم :آيا مسيح خود را پيامبر خاتم خوانده که بعد از او پيامبري نمي آيد و همه بايد به او ايمان بياورند و پيامبري و دين او يک دين جاويد است؟ اگر چنين است ، ادله خود را ارائه دهند تا بررسي و اثبات يا رد شود.
فکر نمي کنم هيچ مسيحي ادعا داشته باشد که حضرت مسيح پيامبر خاتم است. اگر قبول دارند که پيامبر خاتم نيست، پس حتما به پيامبر بعد از خود بشارت داده و اوصاف ايشان را بر شمرده است. لطف کنند به عنوان يک مسيحي منتظر پيامبر موعود مسيح ، بشارات مسيح و معرفي مسيح از پيامبر موعود را ارائه دهند.
اين که بشارت هاي حضرت موسي در تورات بر حضرت مسيح منطبق است، ادعاي مسيحيان و مسلمانان است. ما چون حضرت مسيح را مصداق بشارت ها و معرفي ها و وصف ها شناخته ايم، به او ايمان آورده ايم اما يهوديان بر عکس ما معتقدند که حضرت عيسي يک دروغگو بوده که ادعاي نبوت کرده، از اين رو به او ايمان نياورده اند ؛ همچنان که ما مسلمانان و مسيحيان مسلمان شده در طول تاريخ ، حضرت محمد را مصداق بشارت ها و معرفي هاي حضرت مسيح دانسته و به او ايمان آورده ايم، ولي مسيحي هاي مانده بر مسيحيت ، اين را قبول ندارند و حضرت محمد را مدعي نبوت مي دانند که ادعايش از حقيقت عاري است.
پس اين که بگويد حضرت مسيح به وضوح در تورات معرفي شده ،ولي حضرت محمد به وضوح در انجيل معرفي نشده ، قابل قبول نيست ،زيرا مطابق عقيده خودش حرف مي زند . معرفي هاي حضرت مسيح را کتمان مي کند يا توجيه مي نمايد؛ همان حرف و کاري که يهوريان نسبت به حضرت مسيح مي کنند.
وقتي حضرت مسيح آخرين و خاتم پيامبران نيست، پس قطعا بعد از ايشان کسي به عنوان پيامبر مبعوث مي شود. ما موظفيم در باره کساني که بعد از ايشان ادعاي نبوت کرده اند، از جمله حضرت محمد بررسي کنيم. اگر او را صادق يافتيم و علائم و نشانه هاي نبوت را که بي شمارند، در او ديديم، ايمان بياوريم يا به باطل بودن ادعايش يقين يابيم.
حضرت محمد تنها کسي است که بعد از حضرت مسيح به عنوان خاتم پيامبران ، ظهور کرده ؛ضمن تاييد همه پيامبران گذشته، ديني در راستاي دين آن ها يعني مبتني بر توحيد و معاد آورده؛ براي اثبات نبوت خود معجزه ها ارائه داده که مهم ترين معجزه اش قرآن در دسترس ما است . با بررسي محتواي آن مي توان به حقانيت پيامبر پي برد.
متن وحياني پيامبران گذشته از جمله حضرت موسي و حضرت مسيح وجود خارجي ندارد تا با عمل بدان ، نجات يابيم. آنچه به اين دو بزرگوار منسوب است، به اعتراف دانشمندان و محققان خود اين دو دين ، بعد از آن دو بزرگوار نوشته شده ؛ از نظر محتوايي و تاريخي هيچ دليل و تضميني بر وحيانيت و حقانيت آن نيست، ولي قرآن تنها کتابي است که وحيانيت آن از حيث تاريخي و محتوايي قطعي است .
پرسش 2:
توي انجيل همش صحبت از دوستي ،مهر ،صداقت ،پاکي و....ميشه و يکي از حرف هاي معروف عيسي در زماني که يهوديان، زير فشار حکومت روم بودند اينه که:اگر سربازي تو را مجبور کرد نيم قدم با او بروي ، يک قدم با او همراه شو.فکر کنم همين يه جمله براي تفاوت بين انجيل و قرآن کفايت کنه.بعدشم،اگر ثابت کردم که علي توي جنگ ها شرکت مي کرده و يکي از اعضاء اصلي حکومت 2 خليفه ي اول هستش،اونوقت چيکار مي کني.
پاسخ:
اولا قرآن هم بر محور محبت و دوستي است. همه سوره هاي قرآن با "بسم الله الرحمن الرحيم" که حاکي از دو اسم "رحمان و رحيم" است ، شروع مي شود. اصل خلقت براي رحمت معرفي شده:
إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُم؛ (1)
مگر كسى را كه پروردگارت رحم كند! و براى همين (پذيرش رحمت) آن ها را آفريد.
پيامبر اسلام اين گونه معرفي گرديده :
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ ؛(2)
تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم.
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيم؛ (3)
به يقين، رسولى از خود شما به سوي تان آمد كه رنج هاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است.
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفا؛ (4)
گويى مىخواهى به خاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاك كنى که چرا به اين گفتار ايمان نمي آورند!
و ...
ثانيا هر چيز به جاي خويش نيکو است. هيچ ديني خالي از دعوت به جنگ با ظالمان و مستکبران و مهاجمان و سرکوب آن ها نيست. نبود دعوت به دفاع و سرکوب ظالمان و ستمگران ، نقص دين است. اگر مسيحيت امروز اين گونه معرفي مي شود، نقصي است و نشانه اي از تحريف مسيحيت حقيقي.
از ابتداي ظهور اسلام تا به امروز مخالفان اسلام به ويژه يهود و مسيحيان سعي داشته اند اسلام را دين شمشير و زور بنامند و معرفي کنند و به آيات جهاد مثال آورده اند. خوشبختانه هم قرآن و هم تاريخ اسلام و هم عاقلان، اين برچسب ناچسب را انکار مي کند.
عاقلان مي گويند هر کس منطق و برهان و استدلال براي حرف و دعوتش داشته و دعوتش مطابق با فطرت و خواست طبيعي انسان ها باشد، لزومي نمي بيند براي ترويج دعوتش به زور و شمشير و تحميل و سرکوب متوسل شود. توسل به زور و سرنيزه و تحميل، روش کساني است که دعوت شان مطابق مباني فطري و استدلالي نيست و براي انسان ها جاذبه اي ندارد.
اسلام ديني است مبتني بر برهان و منطق و استدلال عقلي. مطابق با خواست طبيعي انسان ها و منادي آزادي و مساوات و کرامت انساني مي باشد. اين مفاهيم آن قدر جاذبه دارد که براي دعوت به آن ها نه تنها شمشير لازم نيست، بلکه مخالفان براي جلوگيري از اقبال عموم به اين دين، به شمشير متوسل مي شوند.
نمرود و فرعون و مشرکان قريش هستند که وقتي اقبال عمومي مردم به ابراهيم و موسي و پيامبر اسلام را
مي بينند، براي جلوگيري از اقبال عمومي به شمشير و سرنيزه و سرکوب متوسل مي شوند. ابراهيم و موسي و محمد صلوات الله عليهم اجمعين با دست خالي و مجهز به برهان و کتاب و کلام و منطق به دعوت مردم بر مي خيزند. عموم مردم به سرعت جذب دعوت منطقي، برهاني و فطري آنان مي شوند . مستکبران احساس خطر مي کنند . براي جلوگيري از فراگيري اين دعوت نجاتبخش از يوغ بندگي مستکبران و ظالمان، دست به شمشير مي برند. با چماق و سرنيزه بر سر مظلومان حق طلب مي زنند تا آنان را از اجابت دعوت حيات بخش پيامبران منصرف کنند . اين جاست که پيامبران به مظلومان مؤمن، اذن دفاع مي دهند.
اولين آيه اي که در باب جهاد نازل شده، آيه زير است که بعد از ساليان مظلوميت و مقهوريت در مکه و در ابتداي هجرت به مدينه و براي دفع هجوم مشرکان نازل شده است:
اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير؛(5)
به کساني که مظلومانه مورد قتل و ستم قرار گرفتند، اجازه دفاع داده شد و خدا بر ياري آنان توانا است.
مسلمانان در مکه مورد سرکوب شديد بودند. فقط به خاطر اين که دعوت رسول خدا را اجابت کرده و از شرک و بت پرستي و اطاعت طاغوت رخ برتافته بودند. هر روز جمعي از آنان سر و دست و پاي شکسته و خوني به محضر رسول خدا رسيده و اجازه مقابله و دفاع مي طلبيدند . بعد از هجرت به مدينه با نزول اين آيه، براي اولين بار اجازه دفاع داده شد.
مسلمانان از مکه فرار کرده، زن و فرزند و خانه و کاشانه خود را رها کرده، مشرکان بر بازماندگان آن ها ظلم روا داشته ، اموال آنان را غارت کرده، علاوه بر آن، زنده بودن آنان در غربت را هم نمي پذيرند. براي ريشه کن کردن اسلام و مسلمانان، لشکر کشي کرده اند. اسلام به مسلمانان اجازه مي دهد از خود دفاع کنند و مهاجمان را بکشند. آيا اين عاقلانه و عادلانه است يا ظالمانه؟!
همه آيات قتال در باره مشرکان و کافران و اهل کتابي است که براي نابود کردن اسلام و مسلمانان نقشه ريخته و لشکر کشيده اند يا جمعي از محرومان و مستضعفان ايمان آورده اند، ولي ظالمان و کافران به آنان اجازه برگزاري مناسک ديني را نمي دهند . مي خواهند آنان را به کفر و شرک سابق بازگردانند يا اجازه دعوت منطقي و برهاني به مبلغان اسلام نمي دهند . محرومان و مستضعفان را در بندگي و بردگي و جهل و بي خبري نگه داشته و مانع رسيدن دين حياتبخش و آزادي دهنده، به آن ها هستند. در چنين مواردي اسلام مسلمانان را اجازه داده دست به شمشير ببرند . در مقابل هجوم دشمن از خود دفاع کنند يا به نجات مستضعفان در بند جهل و ظلم و کفر بپردازند و اين اجازه اي کاملا انساني و منطقي است.
اگر کساني غير از اين مدعي هستند، آيات و رواياتي که به غير اين دلالت دارد، نشان دهند.
جهاد و جنگ اسلام فقط دفاعي و آزادي بخش است. جنگ ابتدايي براي تحميل دين در اسلام جايز نيست. خدا اگر ايمان تحميلي را مي خواست، مي توانست کاري کند که همه از ترس ايمان بياورند، ولي نه خودش انسان ها را به اجبار و از سر ترس، به اسلام آوردن وارد کرده و نه به بندگانش چنين اجازه اي داده است. خدا فقط ايمان اختياري انسان ها را مي خواهد. پيامبران و پيروان پيامبران موظف به بيان و تبليغ دين خدا هستند. اگر مستکبران مانع تبليغ شدند يا خواستند دينداران و جامعه اسلامي را از بين ببرند يا گروهي ديندار را در چنبره ظلم خود گرفته و از پايبندي به دين و مناسک آن مانع شدند، دينداران موظفند براي رفع موانع و ظلم و هجوم، دست به شمشير برده و از کيان خود و آزادي دينداران دفاع کنند.
آياتي که در مورد قتال وارد شده، همه محدوده را مشخص کرده و به قتال با متجاوزان ستم پيشه و دفاع از کيان دين و جامعه ديني و دينداران تصريح دارد.
در آيات 89-91 نساء سخن از مشرکان و منافقاني است که ابتدا ايمان آوردند اما از هجرت روي برتافتند و حاضر نشدند از خانه و کاشانه خود بگذرند و با مؤمنان به مدينه مهاجرت کنند، بلکه به کفر برگشتند و در زمره کافران ماندند. همين افراد در جنگ بدر هم عليه مسلمانان شرکت کردند. جمعي از آنان در نبرد با مسلمانان کشته شدند. بعضي از مومنان را جنگ با مشرکان سخت بود ،در حالي که خدا آنان را به واسطه گناهان شان گمراه کرده بود، آنان بيجا در باره آنان اميد هدايت داشته و از جنگ با آن ها کراهت داشتند. خدا اين مؤمنان را توبيخ مي کند که خدا آنان را به واسطه ظلم و ستم هايي که کرده اند، گمراه کرده، نبايد در مورد کسي که خدا گمراهش کرده و به جرگه دشمنان خدا و رسول و مؤمنان پيوسته و همراه با آنان براي نابود کردن شما اقدام نموده، ترديد و اميد بي جا داشته و از نبرد با آنان شانه خالي کنيد.
بعد يکي از اوصاف زشت شان که آنان را شايسته مرگ مي گرداند، يادآور شده:
ودوا لو تکفرون کما کفروا فتکونون سواء ؛
دوست دارند شما هم به شرک سابق برگرديد و مانند آنان شويد.
آنان را به بريدن از مشرکان محارب و هجرت از دار حرب به دار ايمان (سرزمين مکه دار حرب و لانه جنگجويان عليه اسلام و سرزمين مدينه کاشانه مؤمنان بود)دعوت کنيد. اگر اجابت نکردند و در زمره مشرکان محارب ماندند، با آنان قطع رابطه دوستي کنيد. هر کجا آنان را که به نابودي شما کمر همت بسته اند يافتيد، بکشيد؛ بعد دو گروه را استثنا کرده و مؤمنان را اجازه جنگ و کشتن آن ها نمي دهد:
1.گروهي از مشرکان که با کساني هم پيمان هستند که با مسلمانان هم پيمان مي باشند.
2.گروهي از مشرکان که دوست ندارند با شما درگير شوند و با قوم مشرک خود هم نمي خواهند يا توان ندارند درگير گردند.پس اينان را اگر از قتال با شما کناره گرفتند و به شما پيشنهاد صلح دادند، حق جنگ با آنان را نداريد.
با توجه با استثناها معلوم مي شود فقط مسلمانان بايد با مشرکاني بجنگند و آنان را بکشند که علَم دشمني برداشته و در صدد نابودي اسلام و مسلمانان برآمده اند. اما مشرکاني که نمي خواهند با مسلمانان بجنگند، بلکه مي خواهند در صلح زندگي کنند و علم دشمني بر نداشته اند، بايد در امان باشند.
آيه بعد از اين هم صريح تر مي فرمايد:
ستجدون آخرين يريدون ان يامنوکم و يامنوا قومهم کل ما ردوا الي الفتنه ارکسوا فيها فان لم يعتزلوکم و يلقوا اليکم السلم و يکفوا ايديهم فخذوهم و اقتلوهم حيث ثقفتموهم و اولئکم جعلنا لکم عليهم سلطانا مبينا؛
گروهي ديگر هستند که مي خواهند شما و قوم شان در امنيت باشيد. البته اين قوم يک نفاق دروني دارند. هرگاه راه شرک و فتنه و ستم بر مؤمنان باز شود، بدان رو مي کنند. بر عکس گروه قبل که واقعا دنبال صلح بودند.با اين گروه اگر از جنگ با شما کناره نگرفتند و به شما صلح را پيشنهاد ندادند و دست از کشتار شما بر نداشتند، بجنگيد. هر جا يافتيد، بکشيد که ما براي شما عليه اينان تسلط کامل قرار داده ايم.
اين آيه به صراحت اعلام مي کند مشرکان هستند که وضعيت جنگ يا صلح را معين مي کنند. اگر آنان از دشمني و قتال دست بکشند و اعلام صلح نمايند و بر اعلام خود پايبند باشند، مؤمنان حق قتال با آنان را ندارند. اگر بر قتال و جنگ با مؤمنان اصرار داشته باشند، خداوند به مؤمنان اجازه دفاع و جنگ و کشتار آنان را داده تا ريشه فتنه عليه جامعه اسلامي کنده شود. اين آيه شبيه آيه ديگري است که مي فرمايد:
و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علي الله؛(6)
اگر به صلح متمايل شدند، تو هم با توکل بر خدا تمايل نشان بده و پيشنهاد صلح را بپذير.
در آيات سوره توبه هم سخن از مشرکان پيمان شکني است که پيمان صلح با مسلمانان را نقض کرده و به مؤمنان شبيخون زده و آنان را مظلومانه کشته اند. خداوند به پيامبرش اعلام مي کند: به اين مشرکان اعلام بي زاري کن و به آنان چهار ماه مهلت بده تا ايمان بياورند. بعد از چهارماه ديگر هيچ امنيتي ندارند. حق داريد هر جا مشرکان محارب متجاوز پيمان شکن را يافتيد، بکشيد.
در همان آيات ملاک حلال بودن خون آنان را بيان مي کند و مي فرمايد:
کيف و ان يظهروا عليکم لا يرقبوا في مؤمن الّا و لا ذمه...و ان نکثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا في دينکم فقاتلوا ائمه الکفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون الا تقاتلون قوما نکثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدءوکم اول مره؛
چگونه خون آنان حلال نباشد، حال آن که آنان در باره مؤمنان هيچ حق خويشاوندي و پيماني را رعايت نمي کنند ...و اگر بعد از عهد، پيمان شکستند و دين شما را به طعنه و تمسخر گرفتند، پس پيشوايان کفر را بکشيد، زيرا آنان را پيمان و عهد نيست. شايد دست از پيمان شکني بردارند. چرا با قومي که پيمان شکستند و تصميم بر اخراج پيامبر از وطنش گرفتند و ابتداي بر دشمني و جنگ با شما کردند، نمي جنگيد؟
سيره پيامبر نشان دهنده آن است که ايشان بر هيچ قوم و قبيله اي بدون سابقه دعوت و دشمني و پيمان شکني و... حمله نکرده، بلکه براي دفع حمله دشمن جنگيده يا پيشگيري کرده ،دشمناني را که در صدد حمله بوده و تهيه ديده اند، پيش از اقدام غافلگير نموده است.
کساني که ادعا دارند اسلام دين شمشير است، آيه اي ارائه دهند که به مسلمانان اجازه حمله به کافران و مشرکان مسالمت جو را داده باشد يا نمونه اي از جنگ ها توسط پيامبر يا امير مؤمنان ارائه دهند.
اما جنگ هاي زمان خلفا گر چه با تمام جزئيات مورد تاييد ما نيست، ولي آن ها هم دفاعي بودند، نه هجومي و متجاوزانه ؛ به همين خاطر امام علي و فرزندانش گر چه در جنگ ها حضور مستقيم نداشتند ( آنچه نويسنده براي اثبات حضور آن ها آورده، دو خبر ضعيف است )، ولي کمک و راهنمايي مي کردند.
دفاعي بودن جنگ ها هم طبيعي است. ايران و روم دو ابرقدرت آن زمان جهان بودند که در سال ششم هجري قيصر روم و کسراي ايران از جانب پيامبر به اسلام دعوت شدند.
اين که يک عرب به قول آن ها ملخ خور جرأت کند به کسري و قيصر نامه بنويسد و نام خود را بر نام آنان مقدم بدارد و آنان را به اسلام دعوت يا به عذاب آخرت تهديد کند ، براي متکبران پذيرفتني نبود . خسرو پرويز که کسراي ايران و متکبرتر بود، با دريافت نامه، آن را پاره کرد. به حاکم دست نشانده خود در يمن نامه داد تا سر پيامبر را براي او بفرستد. خسرو به مدت کمي بعد از اين جريان، به دست پسرش کشته شد . دو حکومت قدرتمند روم و ايران حاضر به پذيرفتن اسلامي که عرب هاي پابرهنه مبلغ آن بودند ، نشدند. در صدد نابود کردن اعراب مسلمان بر آمدند. جنگ موته و تبوک اقدامي در اين راستا از جانب حکومت روم بود که موفقيتي نداشت. ايرانيان بعد از پيامبر با اعراب درگير شدند. به دعوت عرب هاي مسلمان وقعي ننهادند. با تکيه بر شوکت سپاه خود ، با آنان در گير شدند . به عللي که همه اش ريشه در ظلم و نامقبولي حکومت ساساني داشت، از سپاه کم و دست خالي عرب شکست خوردند.
پي نوشت ها:
1. هود (11) آيه 119.
2. انبياء (21) آيه 107.
3. توبه (9) آيه 128.
4. کهف (18) آيه 6.
5.حج(22)آيه 39.
6. انفال(8)آيه 61.
7. توبه (9) آيه 8-12.
پرسش 3:
در زمان انتخاب ابوبکر بعنوان جانشين محمد، علي، عباس و دو پسرش فضل و قثم و دو برده آزاد شده پيامبر زيد و شغران[??] به همراه طلحه و زبير و جمعي از صحابه محمد، مشغول خاکسپراي محمد بودند.[?] هرچند عباس عموي محمد و آنچنان که گفته ميشود ابوسفيان از علي خواستند تا جامعه اسلامي را در کنترل خاندان بني هاشم بگيرد او هيچ تلاشي در اين زمينه نکرد.
پاسخ:
از عجايب تاريخ اين است كه ابوسفيان با آن سابقه و كينه ديرينهاش با اسلام و رسول اكرم(ص) پس از ماجراي سقيفه به حمايت از علي(ع) برخاست
با مطالعه اصل روايت و ملاحضه اين قضيه پاسخ روشن مي گردد
زمانى كه خبر رسيد ابوبكر (از تيره بسيار ضعيف قريش يعنى بنى تيم ) جانشين پيامبر شده ،براى ابوسفيان كه تازه مسلمان شده بود ،غير قابل تحمل بود و فورا صدا زد: دو مرد ذليل كجايند؟
پرسيدند: منظورت چه كسانى است؟ گفت: علي و عباس. ابوسفيان هنگامى كه با علي و عباس روبرو شد گفت: چرا نشسته ايد، بنى تيم كيستند كه رهبرى را به دست گيرند؟ ابوسفيان ادامه داد:
والله لاملان المدينة خيلا و رجالا؛قسم به خدا !مدينه را پر از پياده نظام و سواره نظام مىكنم و حكومت را با زور از آنان براى شما مىگيرم.
ابوسفيان به علي گفت: چه شده است که خلافت در دست کوچک ترين قبيله قريش قرار گرفته؟ اگر بخواهى، مدينه را پر از سواره و پياده مىکنم؛ علي گفت: اى ابوسفيان! مدتى طولانى است که با اسلام و اهل آن دشمنى داري؛ اما نتوانستهاى به آن ضربه بزني؛ ما ابوبکر را براى خلافت سزاوار يافتيم.
... هنگامى كه ابوبکر خليفه شد، ابوسفيان گفت: ما با ابوفصيل چه ارتباطى داريم که خلافت ايشان را قبول کنيم؟ حق با فرزندان عبد مناف است؛ به وى گفته شد: ابوبکر فرزند تو را والى قرار داده است! گفت: حق فاميلى را ادا کرده است!
مردم براى بيعت با ابوبکر گرد آمدند، ابوسفيان گفت: آشوبى مىبينم که آن را فقط خون آرام مىکند. اى فرزندان
عبد مناف! ابوبکر در کدام يک از کارهاى شما جايگاهى داشته است؟
سپس به علي گفت: اى علي! دست خود را بگشا تا با تو بيعت کنم؛ علي قبول نکرد. ابوسفيان شعر ملتمس را خواند که:
در بيابان کسى زندگى نمىکند مگر دو قبيله ذليل حى و وتد.اين يکى نيزه خود را در بيابان سر و ته گذاشته ( قصد جنگ ندارد) و آن ديگرى ناله مىزند؛ ولى کسى به او کمک نمىکند.
علي او را منع کرد و گفت: تو از اين کارها جز فتنه چيز ديگرى نمىخواهي. مدتى است طولانى که با اسلام به بدى رفتار کردهاى! ما احتياج به خير خواهى تو نداريم.
علي ضمن آن كه به سخنان ابوسفيان گوش مىداد، به او نهيب زد و اخطار كرد و فرمود: اگر كوچك ترين حركتى بر ضد ابوبكر انجام دهى ، نخستين كسى خواهم بود كه در مقابل تو مىايستم. ما ابوبكر را اهل مىدانيم. ابوسفيان ناراحت شده ، الفاظ بدى گفت و رفت. (1).
بخش پايانى اين روايت با مضمونى که ذکر شد، در کتب شيعه موجود نيست؛ بلکه اين مضمون در کتب اهل سنت است.
اصل روايت در کتب شيعه چنين است:
قسم به خداوند! اگر بخواهيد مدينه را پر از سواره و پياده مىکنم.
امير مؤمنان به وى فرمود: اى ابوسفيان! بازگرد؛ قسم به خدا ! در آنچه مىگويى ،خدا را نمىخواهى! هميشه براى اسلام و مسلمانان نقشه كشيدهاي؛ ما الان مشغول (غسل و کفن و دفن) رسول خدا هستيم. بر دوش هر کسى بارى است که خود کسب کرده و سرپرست آنچه جمع آورى کرده همو است.
يعنى ابوبکر خود بار گناهش را بر دوش خواهد کشيد که به جاى غسل و کفن رسول خدا، مشغول طرح ريزى براى خلافت شده است!(2)
چرا امير مؤمنان از کمک ابوسفيان و قريش هوادار او استفاده نکرد؟
پاسخ واضح است. چون هدف نابودي اسلام بود که علي هرگز به چنين امري راضي نبود.
پي نوشت ها:
1. ابي جعفر -محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري،تحقيق : مراجعة و تصحيح و ضبط : نخبة من العلماء الأجلاء،بيروت ، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، ج2،ص449.
2. الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي ، الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، دار المفيد للطباعة و النشر و التوزيع ، بيروت، 1414هـ - 1993 م. ج 1، ص 190.
پرسش 4:
اما بنا بر نقل منابع تاريخي علي بعدا در نامه به معاويه مي نگارد علت رد اين پيشنهاد بيم پراکندگي امت بوده است.[??]
پاسخ:
با توجه به پاسخ گذشته ، دليل مخالفت،حفظ اسلام و امت اسلامي از پراكندگي است، چرا كه در همان روزهاي سقيفه يك نفر از بستگان علي (ع)اشعاري در مدح او سرود كه تحريك كننده اختلافات قبيلگي بود. امام قاصدي نزد او فرستاد كه او را از خواندن اشعار خويش باز دارد و فرمود:
سلامه الدين احب الينا من غيره؛
سلامت اسلام از گزند اختلاف ،براي ما از هر چيز خوش تر است.(1)
پي نوشت:
1.علامة المجلسي ، بحار الأنوار، بيروت ،دار إحياء التراث العربي ، 1403 - 1983 م، ج28،ص353.
پرسش 5:
علاوه بر آن طبري در تاريخ خود نقل کرده است که گروهي از مخالفان ابوبکر از جمله زبير در خانه فاطمه گرد آمدند و عمر با تهديد به آتش زدن خانه آنها را بيرون کشاند. علي بعدا مکرر مي گفت که اگر چهل ياور داشت قيام مي کرد.[??]
پاسخ:
پس از اين كه هدف ابو سفيان از درخواست بيعت با علي روشن شد ، امام پس از اتمام غسل و كفن و دفن پيامبر براي احقاق حق خويش گام برداشت .
امام علي- طبق گفته «ابن قتيبه دينوري» -شب ها حضرت فاطمه را سوار برچهارپايي ميکرد و در مجالس انصار ميگردانيد . فاطمه(س) از آن ها ميخواست از امام علي پشتيباني کنند. آنان در پاسخ مي گفتند: بيعت ما با ابوبکر انجام شده و کار از کار گذشته است. نمي توانيم نقض بيعت کنيم. اگر شوهر تو قبل از ابوبکر به سوي ما ميآمد، ما به او مراجعه کرده و رهبري او رامي پذيرفتيم .(1)
همچنين حضرت براي اثبات حقانيت خود بارها با استدلال ها و احتجاج هاي متين خود، از خليفه و هواداران او انتقاد و به آن ها اعتراض مي کرد، ولي مرور ايام و سير حوادث نشان داد اعتراض ها سودي ندارد و خليفه وهوادارانش براي حفظ قدرت پافشاري زيادي دارند. شرايط قيام مسلحانه براي امام فراهم نبود و اين به معناي ترس نبود که امام شجاع ترين انسان بود.بارها فرمود :
به مرگ و شهادت در راه خدا آن قدر علاقه دارم که کودک به پستان مادر .
قدرت نداشتن،به معناي ضعف و ترس حضرت نيست، بلکه مقصود اين است به خاطر مصالحي، در موضوع حق حاکميت بر مسلمانان که بزرگ ترين حق حضرت علي(ع) و حق مردم مسلمان بود، سکوت کرد .
اين مسئله را در پاسخ حضرت علي به فاطمه (س) در موضوع ظلم به زهرا(س) مي يابيم. حضرت فاطمه(س) بعد از بيان خطبه در مسجد نبي خطاب به علي(ع) عرض نمود:
آيا مانند کودکي که در جنين است،پرده پوشيده و در خانه نشسته اي، مانند کسي که به او تهمت زده شده است؟! شاه پرهاي بازها را در هم مي شکستي، اما اکنون از پر و بال هاي مرغان ناتوان فرو مانده اي! اينک فرزند
ابي قحافه... آشکارا با من دشمني مي ورزد و به سختي در سخن من ميتازد؟! (2)
علي(ع) در جواب فرمود: "... غم و اندوه تان را فرو نشان اي دختر برگزيده عالميان و يادگار پيامبر آخر الزمان!در دينم هرگز سستي نورزيدم و از حدّ توانم دور نشده ام... آن چه را که براي تان (در آخرت) مهيا و آماده شده، برتر از آن است که از دست شما گرفتند. بنابراين مسأله را به خدا واگذاريد.(3 )
امام بر سر دو راهي سرنوشت قرار گرفت : يا مي بايست به کمک خاندان رسالت وعلاقه مندان خود قيام کند و با توسل به زور و قهر و غلبه ، حکومت را قبضه کند، يا وضع موجود را تحمل کرده و در حد امکان به حل مشکلات مسلمانان و انجام وظايف خويش بپردازد؛
از آن جا که هدف در رهبري الهي، مقام و قدرت و موقعيت نيست ، اگر رهبري اسلامي بر سر دو راهي قرار گيرد و ناگزير باشد از ميان مقام و هدف يکي را برگزيند، بايد از مقام دست برداشته و هدف را مقدم بدارد.
امام علي با رو به رو شدن با چنين وضعي ، راه دوم را انتخاب کرد. حضرت در ارزيابي اوضاع و احوال جامعه اسلامي و خطراتي که آن را تهديد مي کرد، به اين نتيجه رسيد که اگر در گرفتن حکومت اصرار بورزد و به زور و قدرت متوسل شود، وضعي پيش خواهد آمد که تمام زحمات رسول خدا و خون هاي پاکي که در راه بارور کردن نهال اسلام ريخته شده، هدر برود. خود مي فرمايد:
« رداي خلافت را از تن بيرون کردم و از آن کناره گيري نمودم، در حالي که در اين فکر فرو رفته بودم که آيا با دست تنها و نداشتن نيرو، به پاخيزم و يا در اين محيط پر خفقاني که به وجودآوردهاند، صبر کنم ؟ عاقبت ديدم صبر به عقل و خِرَد نزديک تر است. صبر کردم، ولي حالم شبيه کسي بود که خار در چشم و استخوان در گلو دارد.» (4)
خطرهايي که در صورت قيام حضرت جامعه اسلامي را تهديد مي کرد، زياد بود که به چند تا اشاره مي کنيم :
1. امام اکثر دوستان فدايي و صميمي خود را از دست مي داد. از طرفي بسياري از صحابه که به حکومت امام راضي نبودند، کشته ميشدند. با پيش آمدن چنين وضعي، قدرت مسلمانان به ضعف ميگراييد و با يک حمله دشمنان ، سقوط مي کرد.
2.بسياري از قبايل و گروه ها در سال هاي آخر عمر پيامبر مسلمان شده و هنوز نور ايمان در دل آنان نفوذ نکرده بود؛ وقتي با خبر شدند پيامبر رحلت کرده، گروهي پرچم ارتداد را بلند کرده و عملاً با حکومت اسلامي در مدينه به مخالفت برخاستند.
روشن است ، قيام امام براي خلافت در چنين وضعي به صلاح اسلام و مسلمانان نبود.
3 .علاوه بر خطر مرتدان، خطر بزرگ عده اي بود که ادعاي نبوت کردند، مانند مسيلمه کذّاب و سجاح ، که هر کدام با جمع کردن نيروهاي زياد قصد حمله به مدينه ، مرکز حکومت اسلامي را داشتند.
4.خطر احتمالي حمله روميان مسيحي به سرزمين هاي اسلامي ، در صورت دو دستگي مسلمانان.حضرت نيز بارها علل سکوت خود را حفظ وحدت اسلامي , حفظ دين و مصالح عمومي بيان نمود.
پي نوشت:
1.ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه , ج 1،ص 16، بيروت، دارالکتب العلميه، چاپ اول. مطلب را اين گونه بيان مي کند: فلمّا سمعت اصواتهم نادت بأعلي صوتها, يا ابتاه يا رسول اللّه ماذا لقينا بعدک من ابن الخطاب و ابن ابي قحافه .
2. عزالدين حسيني زنجاني، شرح خطبه حضرت زهرا(س)، ج 2، ص 332، مؤسسه بوستان كتاب، چاپ دهم، 1387. ج 2، ص 333، 334
3.همان.
4.نهج البلاغه صبحي صالح ، خطبه3.
پرسش 6:
6 -هنگامي که اين افراد که از اولين مخالفان ابوبکر بودند بتدريج ابوبکر را به رسميت شناختند، علي تا شش ماه از بيعت با ابوبکر سرباز زد.[?]
پاسخ:
##
در خصوص بيعت امام علي (ع) با ابابکر، اختلاف نظر وجود دارد. اختلاف در زمينه بيعت و عدم بيعت امام با ابوبکر و تاريخ و چگونگي بيعت حضرت مي باشد.
برخي از علماي اماميه مي گويند : نظر محققان شيعه و عقيده حق اين است كه امير مؤمنان علي بن ابي طالب - عليه السلام - هرگز با ابوبكر بيعت نكرد. آنها اتفاق نظر دارند كه بيعت علي - عليه السلام - با ابوبكر از همان روز سقيفه به تأخير افتاد. سپس در خصوص بيعت ايشان بعد از اين زمان، اختلاف كردهاند. كه [به نظر شيخ مفيد] امير مو?منان - عليهالسلام - با ابوبكر بيعت نكرده است. (1)
برخى معتقدند که حضرت در همان ابتداى کار و قبل از وفات فاطمه زهرا(س) بيعت نمود. عده کثيرى بر اين باورند که علي(ع) بعد از رحلت جانگداز فاطمه(س) بيعت کرد. صاحب اعيان الشيعه مى گويد: بعضى از روايات دلالت دارد که علي(ع) همان روزى که ايشان را به مسجد بردند، بيعت کرد؛ ولي بيش تر روايات دلالت دارند که حضرت پس از وفات فاطمه(س)با ابوبکر بيعت کرد. (2)
در برخي کتاب هاي اهل سنت آمده که امام پس از رحلت حضرت زهرا با ابابکر بيعت نمود. (3) در مجموع، دلالت بيش تر روايات و نتيجه تحقيق علما بر اين است که حضرت پس از رحلت فاطمه زهرا بيعت نمود. البته بيعت بر اساس آن نبوده که حضرت حکومت ابابکر را مشروع مي دانست؛ بلکه بيعت حضرت جهت مصالح و حفظ دين بود. برخي باور دارند که بيعت امام با خلفا، اجباري بوده (4)يا مصلحت در آن بوده است؛ چنان که هنگام جنگ با مرتدان، عثمان نزد امام آمد و گفت:
تا وقتى تو بيعت نکنى، کسى به جنگ اين افراد نخواهد رفت.
امام باز هم خوددارى کرد؛ ولى سرانجام پذيرفت و مسلمانان خوشحال شدند. (5)
پي نوشت ها:
1. الشريف المرتضى، الفصول المختارة، چاپ دوم، 1414 - 1993، دار المفيد للطباعة و النشر و التوزيع، بيروت، ص 56 به بعد.
2. اعيان الشيعه، ج 2، ص 171، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1418.
3. تاريخ الطبرى، ج 2، ص 448، قاهره، مطبعة الاستقامة، 1358.
4. بلاذرى، انساب الاشراف، ج 2، ص 270، مکتبة البحوث و الدراسات في دارالفکر، 1420.
5. على محمد ميرجليلى، امام على و زمامداران، ص 79، وثوق، قم، به نقل از انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 270 .
پرسش 7:
در مورد جانشيني علي، مورخان و دانشوران تاريخ اسلام عموما يا ديدگاه اهل سنت را پذيرفتهاند و يا اينکه حقيقت موضوع را غير قابل کشف دانسته و از آن رد شدهاند. يکي از مورخيني که از اين سنت رايج جدا شدهاست ويلفرد مادلونگ ميباشد.[??] ويلفرد مادلونگ در دانشنامه اسلام اصلي ترين ادعاهاي شيعه را ديدگاه خود شخص علي ميداند زيرا به عقيده او علي خود را شايسته ترين فرد براي خلافت در مقايسه با ديگر صحابه ميدانست و کل جامعه مسلمانان را بدليل روي گرداندن از خودش ملامت ميکرد، اما در عين حال رفتار ابوبکر و عمر در مسند خلافت را ميستود و تخريب شخصيت آنها را نکوهش مي کرد.[??]
پاسخ:
چنين رفتاري از مورخان اهل سنت يا كساني كه تنها به داده هاي مورخان اهل سنت رجوع مي كنند ، دور از انتظار نيست.نسبت به قضاوت در اين گونه موارد بايد به داده ها ،تحليل ها و دلايل هر دو گروه مراجعه نمود، نه آن كه يكسو نگري كرده و به تحليل و قضاوت نشست .متاسفانه روش ويلفرد مادلونگ اين گونه است كه دليل شيعه مبني بر حقانيت خلافت علي را تنها ادعاي علي عليه السلام مي داند. اگر به ديگاه شيعه و دلايل آنان با مراجعه به متون موجود توجه مي نمود، چنين سخن سخيفي از خود به جاي نمي گذاشت.
ادعاي امام علي مبني بر خلافت نيز بر اساس آن دلايل مي باشد.
در اين زمينه دو دسته دليل ارائه مي شود:
1ـ دلايل قرآني مسئله،آيه ولايت:
«إنّما وليّکم الله و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزکاة و هم راکعون؛(1)
ولي شما تنها خدا و پيامبر اوست و کساني که ايمان آوردهاند، همان کساني که نماز برپا ميدارند و در حال رکوع زکات ميدهند».
بسياري از مفسران و محدثان چه از شيعه و اهل سنت نقل کردهاند که اين آيه در شأن عليّ(ع) نازل شده، گرچه واژه ولي معناي گوناگون دارد، ولي يکي از معروفترين معاني آن سرپرستي و صاحب اختيار، يار و ناصر و دوست است. از سياق آيه و شواهدي ديگر به روشني به دست ميآيد که مراد از ولايت در آيه سرپرستي است. بنابر اين هدف آيه اين است که تنها خدا و پيامبر و کسي که در حال رکوع صدقه ميدهد (يعني علي) بر مؤمنان ولايت دارند، بدين معنا که صاحب اختيار و سرپرست امور آناناند و حق تصرّف در شئون ايشان را دارند.
دليل ديگر قرآني آيه تبليغ :
«يا أيّها الرسول بلّغ ما أُنزل إليک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمک من الناس إنّ الله لا يهدي القوم الکافرين؛(2) اي پيامبر !آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، ابلاغ کن . اگر نکني ،پيامش را نرساندهاي و خدا تو را از گزند مردم نگاه ميدارد .آري، خدا گروه کافران را هدايت نميکند».
با توجه به شواهد روايي و ساير مسايل معلوم ميشود که آية تبليغ در صدد بيان آن است که حکمي بر پيامبر نازل شده بود که در صورت ابلاغ آن، رسول خدا در معرض اين اتهام قرار ميگرفت که به دنبال منافع شخصي خود است و تبليغ اسلام را بر پايه منافع خود انجام ميدهد . پيامبر از ترس ايراد اين اتهام و افکندن آتش ترديد در الهي بودن رسالتش، ابلاغ آن را به تأخير ميانداخت. با توجه به شأن نزول آيه، اين حکم چيزي جز امامت و خلافت علي نبوده است. ترس پيامبر نيز از آن بود که با اعلام اين امر، به رعايت روابط نسبي و فاميلي و ترجيح آن بر مصالح امت متهم شود.
همچنين بيش از دهها آيه در قرآن وجود دارند که از فضايل علي(ع) و برتري او بر ديگر اصحاب پيامبر حکايت ميکنند. اين آيات در مجموع برتري معنوي علي(ع) را بر ديگر مدعيان خلافت پيامبر ثابت ميکند . با توجه به لزوم برتر بودن امام بر ديگران، آيات مزبور دليل قاطع ديگري بر امامت علي(ع) و خلافت بلافصل او به شمار ميآيند.(3)
2ـ دلايل روايي مسئله فراوان است . همانگونه که آيات، متضمن نص خداوند بر ولايت علي(ع)اند، روايات نيز بيانگر نص پيامبرند. به روشني اين حقيقت را آشکار ميسازند که پيامبر در زمان حيات خود بارها و به تعابير گوناگون بر وصايت و جانشيني علي(ع) تأکيد ورزيد، به گونهاي که هيچ شک و ترديدي براي کسي که از سر انصاف جوياي حقيقت باشد،باقي نمانده است، معرفي علي(ع) از سوي پيامبر رأي شخصي حضرت نبود، بلکه ابلاغ رسالتي است که خداوند بر عهدة ايشان نهاد. در اين جا به چند روايت ميپردازيم:
در حديث وزارت آمده که در روز آغاز دعوت، پيامبر از قومش پرسيد: کداميک از شما مرا در اين امر ياري ميدهد تا برادر و وصي و خليفه من در ميان شما باشد؟
علي(ع) عرض کرد: من تو را ياري ميکنم. پيامبر فرمود: اين شخص برادر و وصي و خليفه من در ميان شما است، پس سخنان او را گوش داريد و از او پيروي کنيد.(4)
در حديث منزلت که شيعه و سني نقل کرده ،آمده است که رسول خدا خطاب به علي(ع) فرمود:
«أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي؛(5) تو براي من به منزلة هارون براي موسى هستي جز آن که پس از من پيامبري نيست».
در حديث غدير که در منابع شيعي و سني آمده،گزارش شده که پيامبر دست علي(ع) را گرفت و پس از آن همگان او را شناختند فرمود:
«اي مردم !چه کسي بر مؤمنان از خود آنان اولى و سزاوارتر است؟» جواب دادند: خدا و پيامبرش بهتر ميدانند. پيامبر فرمود: « خداوند مولاي من و من مولاي مؤمنانام و بر آنان از خودشان اولىتر هستم». بعد سه بار فرمود: «فمن کنتُ مولاه فعليٌّ مولاه، پس هر کس من مولاي اويم، علي نيز مولاي اوست».
در اين هنگام مردم گروه گروه به علي(ع) تبريک گفتند، از جمله عمر خطاب به علي گفت:« بخٍ بخٍ لک يا ابن ابي طالب أصبحت مولاي و مولى کلّ مؤمن و مؤمنة؛ گوارا باد بر تو اي پسر ابي طالب، مولاي من و مولاي هر مرد و زن مؤمني گشتي».(6)
با اندک تأملي در واقعة غدير و سخنان پيامبر(ص) آشکار ميشود که هرچند پيش از آن رسول خدا در مناسبتهاي گوناگون خلافت و امامت علي(ع) را براي مردم اعلام کرده بود، اما اعلام رسمي و عمومي اين امر در روز غدير انجام پذيرفت، به گونهاي که حجت بر همگان تمام شود و عذر و بهانهاي براي انکار اين امر باقي نماند.(7) براي آگاهي بيش تر به کتاب ،رهبري امام علي (ع) در قرآن و سنت ،ترجمه ،المراجعات ،از محمد جعفر امامي ،مراجعه نمائيد.
پينوشتها:
1. مائده (5) آيه 55.
2. همان، آيه 67.
3. آموزش کلام اسلامي، نشر مؤسسه فرهنگي طه، قم 1378ش، ج 2، ص 160.
4. علامه اميني، الغدير، بيروت، نشر دارالکتاب الاسلامي، 1366ش ،ج 2، ص 278 ـ 289؛تفسير جامع البيان،طبري،ج19،ص75،ذيل آيه 214 سوره شعرا.
5. آموزش کلام اسلامي، ج 2، ص 163 ؛
الحاكم النيسابوري،المستدرك، تحقيق يوسف عبد الرحمن المرعشلي،ج 2،ص337،
6. الغدير، ج 2، ص 34، ص 42.
7. آموزش کلام اسلامي، ج 2، ص 167.
پرسش 8:
مادلونگ معتقد است که از آنجايي که در رسوم اعراب آن زمان، خصوصا رسوم قريش، جانشيني موروثي معمول بوده و قرآن بر اهميت پيوند خوني ميان پيامبران و خصوصا اهل بيت تاکيد ورزيدهاست و اينکه انصار از خليفه شدن علي حمايت ميکردند، ابوبکر ميدانست که تشکيل يک شورا براي انتخاب خليفه به انتخاب علي ميانجامد و به همين دليل به شکل حساب شدهاي جريانهاي سياسي را براي خليفه شدن خودش هدايت کرد.[??]
پاسخ:
متاسفانه همه دنياگرايان و عرب جاهلي براي فرماندهي ، حکومت و رياست قبيله معيارهاي غلطي داشتند، از جمله کسي که مي خواست رئيس شود،بايد مال فراوان داشته و مسن باشد و ... اين سخن بني اسرائيل است. وقتي از پيامبرشان شنيدند که طالوت (جواني مؤمن و بدون مال و موقعيت اجتماعي ) به حکومت و فرماندهي منصوب شده است گفتند:
أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمال؛(1)
چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايستهتريم، و او ثروت زيادى ندارد؟
اين سخن عرب جاهلي در انکار نبوت رسول الله است که :
وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيمٍ؛ (2)
چرا قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندى) از اين دو شهر (مكه و طائف) نازل نشده است؟!
از نظر آن ها نبوت بايد به کسي برسد که مال و موقعيت اجتماعي داشته باشد. به رغم ميل و فکر آن ها نبوت رسول خدا مورد قبول توده مردم قرار گرفت . آن ها با همه کارشکني ها و جنگ ها براي سرکوب پيامبر و مسلمانان بالاخره مجبور به پذيرفتن نبوت گرديدند. طبيعي بود که تحقق آن ملاک ها را در جانشين ايشان انتظار بکشند. جانشيني علي جوان و بدون مال و مکنت و بدون جايگاه قبيله اي و اجتماعي بلند و ... را نپذيرند حتي اگر ده ها آيه از قرآن و صدها سخن از پيامبر در اين باره باشد و صلاحيت هاي علي براي تصدي اين مقام از روز روشن تر باشد.
با وجودي که پيامبر از روز اول دعوت خويشاوندان تا آخر عمر به کرات و بارها بر فضايل بي نظير علي توجه داد و ايشان را به عنوان جانشين خود معرفي کرد و بالاخره در غدير خم رسما ايشان را به عنوان جانشين و وليّ امت بعد از خودش معرفي کرد و مردم با او بيعت کردند ، بعد از پيامبر ، طرفداران عقيده جاهلي( که حاکم را مسن و ثروت دار و متشخص و ... مي خواستند )با چشم پوشيدن از همه آيات قرآن و سخنان پيامبر، مدعي شدند پيامبر کسي را به جانشيني نگمارده و نه همه مسلمانان،بلکه همان تعداد محدود بايد براي جامعه تعيين تکليف کنند و جانشين و حاکم معين گردانند.
پي نوشت ها:
1. بقره (2) آيه 247.
2. زخرف (43) آيه 31.
پرسش 9:
از طرف ديگر لارا وسيا وگلييري در دانشنامه اسلام اينکه علي واقعا اميد داشت تا جانشين پيامبر شود را مورد ترديد ميداند. زيرا اعراب بعنوان قاعده رئيس خود را از ميان ريش سفيدان انتخاب ميکردند و علي در آن زمان تنها کمي بيش از سي سال سن داشت و اعتبار لازم براي جانشيني محمد را طبق سنن اعراب نداشت.
پاسخ:
اين كلام از سوي برخي از همپيمانان ابوبكر ايراد شد.
ابوعبيده جراح، هم پيمان ديگر ابوبكر و عمر در غصب حق مولاى متقيان على عليه السلام است. وي چنين استدلال آورد: اى پسر عمو ! براى خلافت جوان هستى امّا از اين ها سنى گذشته است. نسبت به امور و مسائل تجربه و شناخت دارند. كسى را قوى تر از ابوبكر در امر (خلافت) نمى يابم. در اين امر تسليم ابوبكر شو. اگر زندگى تو طولانى شود، آن گاه تو بدين امر شايسته ترى از جهت فضيلت و سابقه ات در دين، دانش، دانايى، خويشاوندى و دامادى تو با رسول خدا.
سپس حضرت على عليه السلام دليل شايستگى اهل بيت را براي خلافت بيان فرمود:
ما اهل خانه پيامبر هستيم، در بين ما كتاب خدا قرائت مى شود. در دين خدا فقيه هستيم. به سنن رسول خدا عالِم و آگاهيم . با قدرت تمام قادر هستيم خلافت را به دوش بكشيم. بدي ها را از امت دور سازيم . بيت المال را بر مبناى عدالت بين آنان تقسيم كنيم. به خدا سوگند!هرگز از هواى نفس پيروى نمى كنيم و از راه خدا منحرف نمى شويم. پس فاصله شما از حق روزافزون خواهد شد.(1)
امام اشاره مهمى دارد به اينکه منافقان با برنامه ريزى کامل به سوى اهداف خود پيش مى روند. براى حلّ هر مشکلى از مشکلات خود چاره اى انديشيده و براى نابود کردن مخالفان برنامه ريزى نموده اند، مى فرمايد: «آن ها در برابر هر حقى باطلى آماده ساخته اند. در برابر هر دليل محکمى، شبهه اى و براى هر زنده اى قاتلى. براى هر درى کليدى، و براى هر شبى چراغى تهيه کرده اند.(2)
امام از اين حقيقت پرده بر مى دارد که منافقان، همه مسائل مثبت جامعه را زير نظر مى گيرند. براى تخريب آن برنامه ريزى مى کنند . براى بن بست هايى که بر سر راه دارند، راه حل هايى در نظر مى گيرند تا بتوانند درهاى بسته را بگشايند و موانع را از سر راه بردارند!
پي نوشت ها:
1. ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه ,تحقيق طه محمد الزيني، مؤسسة الحلبي و شركاه للنشر و التوزيع،ج1، ص 19- 18.
2.نهج البلاغه، خطبه 194.
پرسش 10:
وگلييري معتقد است که شيعه بوسيله ساختن احاديث يا تفسير مطابق اعتقادات خود براي بعضي کلماتي که گفته ميشود توسط محمد بکار رفتهاست به اين موضوع اصرار دارند که پيامبر قصد داشتهاست تا علي را بعنوان جانشين خود انتخاب کند در حالي که جاي شک نيست که در هنگام بيماري محمد سخني در مورد جانشين خود بيان ننمودهاست.[?]
پاسخ:
ساختگي بودن احاديث هنگامي است كه موارد ادعا شده تنها در كتب روايي و تاريخي شيعه باشد. حال آن كه تمامي دلايلي كه شيعه براي امامت و جانشيني اقامه مي كند،معمولا از متون روايي و تاريخي اهل سنت و تفسير آيات است که به آن ها اشاره شد .
پرسش 11:
((شما ميتوانيد جنگ ميان من و معاويه را رها کنيد و براي اداي فريضهي جهاد در حدود قلمرو اسلامي براي گسترش قلمرو بجنگيد!)) تصوير اين سخن کاملا امپرياليستي است.
توقف مرزهاي اسلامي در آغاز خلافت علي نه به دليل انسان دوستي علي يا دشمنيش با امپرياليسم عربي بود. بلکه به دليل اين بود که علي نخستين بار جنگهاي داخلي در جهان اسلام را پديد آورد؛ در واقع توقف گسترش قلمرو اسلام در زمان علي تنها به دليل بيکفايتي و روحيهي ابدهآليستي و رمانتيک وي بود و نه به دليل آنکه براي کشورهاي ديگر قائل به مرز باشد.
پاسخ:
کلامي که نقل کرده ايد، سخن امام خطاب به يکي از کساني است که از شرکت در جنگ ها با امام کراهت داشت. بعضي افراد بودند که توان تشخيص شان ضعيف بود. وقتي مي ديدند که امام با برخي از مسلمانان درگير شده اند ، جنگ در رکاب امام عليه آنان براي شان سنگين و مشکل بود. امام اينان را به مرزها و دفاع از کشور اسلامي در برابر مهاجمان کافر و مشرک فرستاد تا با خيال راحت با مهاجمان مشرک و کافر بجنگند. حالا نمي دانيم کجاي اين سخن و اقدام امپرياليستي است؟ آيا اگر امام آنان را به همراهي مجبور مي کرد و بر اين کراهت تنبيه مي نمود، اقدامش صحيح تر بود؟ آيا دفاع از مرزهاي کشور و مردم در برابر مهاجمان امپرياليستي بود؟ نبايد از مرزهاي کشور دفاع کرد ؟ دفاع از مرزهاي هر کشور وظيفه اوليه هر حاکمي است .
نوشته ايد: "در واقع توقف گسترش قلمرو اسلام در زمان علي تنها به دليل بيکفايتي و روحيه ايدهآليستي و رمانتيک وي بود و نه به دليل آن که براي کشورهاي ديگر قائل به مرز باشد."
اين چه استدلالي است. از طرفي اقدام او را در وادار نکردن سربازان به همراهي، امپرياليستي مي شماريد، در حالي اگر آنان را به جنگيدن وادار مي کرد ، به طور طبيعي امپرياليست تر بود !
از طرف ديگر اقدام نکردنش به جنگ را ناشي از بي کفايتي و روحيه ايده آليستي و رمانتيک وي مي دانيد.
اما اين که ايشان را بي کفايت بدانند، چيز عجيبي نيست، زيرا همان به ظاهر مسلمانان کوفه و غير کوفه ايشان را ترسو و بي کفايت مي دانستند . معاويه حيله گر و مکار که از هر راهي براي رسيدن به هدف خود اقدام مي کرد و هيچ چارچوب شرعي و عقلي و انساني را رعايت نمي نمود ،باکفايت و زيرک و سياستمدار مي شمردند. هنگامى كه در صفّين مقابل معاويه صف كشيد، از وقوع درگيرى كراهت داشت و مدتى طولانى صبر كرد شايد توافقى اصولى حاصل شود به طورى كه بعضى اصحاب اعتراض هاى نابجا كردند و حرف ها زدند. امام(ع) در جواب آنان فرمود:
اما اينكه مى گوييد آيا مصالحه در جنگ از ترس مرگ است؟ به خدا سوگند! باك ندارم كه خود به سوى مرگ روم يا مرگ به سوى من آيد اما اگر تصور مى كنيد در مبارزه با شاميان ترديد دارم، به خدا سوگند! براى هيچ روزى جنگ را به تأخير نينداختم مگر بدين اميد كه شايد گروهى از آن ها به من ملحق شوند و به وسيله من هدايت گردند و در لابه لاى تاريكي ها، پرتوى از نور من ببينند و هدايت شدن شان براى من محبوب تر از كشتن آنان در حال گمراهى است، گرچه آنان خود به جرم گناهان شان گرفتار مى شوند.(1)
پي نوشت :
1. خطب الامام علي (نهج البلاغه خطبه55) ، تحقيق محمد عبده ،چ اول ، قم ، دار الذخائر ، 1370 ش، ج1 ، ص 104.






