با سلام و احترام به جنابعالي:
اولاً انتخاب شق ارسطويي از مفاهيم ذهنيت و عينيت را به عنوان فرض میگیریم، نه يک گزاره جزمي قطعي (چون که بر اساس اصل عدم قطعيت هايزنبرگ ما گزاره جزمي قطعي در فيزيک کووانتوم نداريم، چه برسد به حوزه علوم انساني!!!).
آيا ميتوان پديده و موجودي و شيي و مفهومي ... را درک کرد، بدون اينکه هيچ ويژگي بسيط يا مرکب از جهان عيني نداشته باشد؟ براي مثال مفهوم صندلي در ذهن ما برگرفته از مصداقهاي صندلي در جهان عيني (واقعي) است و مفاهيم ذهني مثل اژدها، ترکيبي از ويژگيهاي عيني موجوداتي مثل سر مار و بال پرنده و بدن تمساح ... است. اگر چنين موجودي هست که درک تجربي ما (انسانها) به آن نميرسد، پس راه شناخت آن کدام است؟
موجودي که نه عيني (مادي) است، چون که معرفت تجربي مبتني بر حواس ما آن را درک نميکند و نه صرفاً ذهني است (ساخته ذهن) که ترکيبي از يک يا چند ويزگي عيني نباشد و در عين حال قابل شناخت باشد. لطفاً مشروح پاسخ دهيد. متشکرم
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
چند نكته در پاسخ به سوال شما قابل بيان است.
1- اصل عدم قطعيت كه شما در سئوال آن را منتسب به هايزنبرگ نموده ايد ، اصلي است نادرست و داراي اشكالات متعدد كه ما تنها به يك مورد از اين اشكالات اشاره مي كنيم.
اين اصل ، اصلي است خود شكن به اين معنا كه حتي تحمل خودش را ندارد و با اين اصل مي توان خود اصل را نقض و باطل كرد. در حقيقت اعتقاد به اين اصل ، عدم اعتقاد به آن را لازم دارد به اين معنا كه اگر ما اصل عدم قطعيت را بپذيريم ، آيا مي توانيم به اين سوال پاسخ دهيم كه : آيه اصل عدم قطعيت خود، قطعيت دارد يا خير؟ اگر بگوئيد قطعيت دارد ، پس قبول كرده ايد كه قضيه اي وجود دارد كه داراي قطعيت است و اطلاق اصل عدم قطعيت با اين پذيرش ، باطل مي شود.
و اگر بگوئيد اصل عدم قطعيت ، قطعيت ندارد، باز اعتراف به بطلان آن كرده ايد و آن را از اصل بودن انداخته ايد. قبول اين اصل يك نوع بازي دو سر باخت است؛ پس نمي توان به آن ملتزم بود.
2- اشكالي كه در سئوال و تبين شما از موجودات وجود دارد ، مساوي گرفتن وجود عيني با وجود مادي است. در حالي كه وجود عيني اعم است از وجود مادي و غير مادي. اين مطلب كه ما وجود عيني غير مادي داريم هم برهان هاي متعدد دارد و هم مثال هاي متعددي از اين نوع موجودات ، در هستي مي توان بيان كرد و در حقيقت مي توان اين گونه بيان كرد كه وجود مادي تنها درصد بسيار كمي از هستي را اشغال مي كند و عوالم غير مادي و مجرد از ماده عوالمي بي انتها و بي حد و حصر مي باشند كه خود در برگيرنده بي نهايت موجود غير مادي هستند.
در يك تقسيم عام ، هستي به سه عالم عقلي ( مجرد تام ) ، مثال ( مجرد غير تام ) و عالم ماده ، تقسيم مي شود.
عالم عقل هيچ اختلاطي با ماده نه در صفت و نه در ذات ندارد و بالكل از ماده عريان است و تنها ارتباط او با ماده مي تواند ارتباط علي و معلولي باشد؛ يعني طبق نظمي كه در عالم هستي وجود دارد، عالم عقل علت عالم مثال و عالم مثال علت عالم ماده مي باشد.
عالم مثال ، عالمي است كه در بردارنده موجودات مثالي است؛ يعني موجوداتي كه ماده ندارند؛ ولي صفات و ويژگي های مادي ، مانند حجم ، شكل ، بعد و ... را دارند. (1) مانند تصورات علمي ما كه در ذهن ما نقش مي بندند. اين گونه از موجودات موجوداتي به همراه ماده نيستند؛ ولي خصوصيات مادي را دارند. ساختمان ده طبقه اي را كه ما در ذهن خود تصور مي كنيم، ماده ساختمان خارجي را ندارد؛ چرا كه در اين صورت ذهن ما گنجايش آن را نخواهد داشت. ولي شكل و حجم و طول و عرض آن را دارا است؛ حتي رنگ آن را نيز دارد.
3- ابزار شناخت ، منحصر در حس و تجربه نيست و علاوه بر حس ابزاري مانند: عقل و قلب نيز براي ما شناخت از پيرامون را حاصل مي كنند. به عنوان مثال ما علم به گذشته داريم در حالي كه آن را حس و تجربه نكرده ايم. اگر گفته شود كه ما اخبار گذشته را شنيده ايم و شنيدن از محسوسات است؛ جواب مي دهيم كه اين خبر مربوط به زمان حاضر است؛ و لي خود گذشته از نوع شنيدن نيست. اينجا ما از محسوس به معقولي عبور كرده ايم ، معقولي كه محسوس نيست و با ابزار حس به دست نيامده است.
همين گونه است علم ما به اين كه اجتماع نقيضين محال است. ما نسبت به اين قضيه علم داريم و يقيني نسبت به آن داريم كه هيچ وقت زائل نمي شود. چرا كه بالفطره مي دانيم ، هيچ گاه بودن و نبودن در يك جا و يك زمان و از يك جهت واحد با هم جمع نمي شود. يعني نمي توان تصور كرد كه نمايشگري كه در مقابل ما است در همين زمان و مكاني كه هست در عين حال نباشد.
اين از احكامي است كه ما آن را با تجربه به دست نياورده ايم و حس در فهم آن دخالتي نداشته است. چرا كه حتي نوزادي كه چند دقيقه است به دنيا آمده است و هنوز هيچ علمي فرا نگرفته است و حتي چشمان خود را هم باز نكرده است به سمت پستان مادر براي خوردن شير پيش مي رود؛ چرا كه مي داند اين ميل او جوابي دارد و نمي شود در عين حالي كه جوابي دارد جوابي نداشته باشد.
اين گونه از قضايا در فطرت عقل انسان قرار دارد و آن ها را ما مي دانيم در حالي كه نه با حس و نه با تجربه به دست آورده باشيم. (2)
4- نيروئي در نفس انسان وجود دارد كه او را از ساير حيوانات متمايز مي كند و آن نيروي تعقل است. تعقل داراي كاركردهاي مختلفي مانند تجريد و تعميم مي باشد كه بسياري از مفاهيم و اموري كه اعتباري هستند و وجود خارجي ندارند يا دارند. ولي به حس و تجربه مستقيم در نمي آيند با اسفاده از اين گونه ابزاري عقلي به دست مي آيند. مفاهيم كلي ( چه مفاهيم اولي و چه معقولات ثاني منطقي و فلسفي ) از اين گونه اند. (3)
مفهومي مانند انسان، نه در خارج موجوديتي دارد كه به چشم بيايد يا لمس شود يا حس و تجربه و آزمايش شود و نه از نوع مفاهيم تركيبي است كه شما اشاره كرده ايد؛ مانند اژدهاي هفت سر. مفهوم كلي انسان مفهومي است كه با عمليات تجريدي و تعميمي عقل ، با استفاده از مصاديق آن ها مانند علي و تقي و نقي و حسن و حسين و ... به دست آمده است.
يعني خصوصيات شخصي آنها زدوده شده و يك مفهوم عامي كه بر همه آن ها قابل صادق مي باشد به دست آمده است.
پس تمام موجودات ذهني منحصر در اين نمي باشند كه مثلا ما تركيبي از چند شكل داشته باشيم و يك شكل جديد درست كنيم مانند اژدهاي هفت سر. بلكه بعضي از مفاهيم اصلا شكل و صورت هم ندارند؛ ولي وجود ذهني دارند.
با اين چند مقدمه عرض مي كنيم كه: مساوي دانستن جهان عيني ( جهان حقيقت ) با ماده ، صحيح نيست و ماده با هستي تساوي ندارد.
در اين بيان كه هر ماده اي موجود است، پس هر موجودي مادي خواهد بود؛ مغالطه اي رخ داده است معروف به مغالطه ايهام انعكاس. چرا كه صادق بودن و راست بودن اين قضيه كه هر شيء مادي موجود است، مستلزم اين نيست كه قضيه « هر موجودي مادي است » نيز صادق باشد. چرا كه ماده و وجود مساوق و مساوي هم نيستند؛ بلكه نسبت بين اين دو نسبت اعم و اخص مطلق است.
مانند اين كه اگر كسي بگويد هر انساني حيوان است. لزوما معناي آن این نيست كه پس هر حيواني نيز انسان است. چرا كه نسبت بين انسان و حيوان عام و خاص مطلق است.
شايد سئوال شود كه از كجا ما چيزي را كه نه مي بينيم و نه حس مي كنيم مي توانيم به آن علم پيدا كنيم ؟ پاسخ اين است كه همانگونه كه در نكته سوم عرض شد ، ابزار شناخت و منابع شناخت ما منحصر در حس و محسوسات نمي باشد؛ بلكه موجودات بسياري را به وسيله ابزار عقل و يا قلب مورد شناسائي قرار مي دهيم در حالي كه نه حس و نه تجربه در آن ها به كار نرفته است.
اثبات عوالم ديگر ، غير از عالم ماده نيز چون ديدني و شنيدني و تجربه كردني نيستند ، از طريق عقل قابل اثبات و از طريق دل و قلب ، قابل شهود مي باشند.
البته اين گونه نيست كه همه موجودات عقلي ( اعم از عيني خارجي يا ماهوي ذهني ) از يك طريق و با يك روش و با يك برهان اثبات شوند و در اثبات همه آن ها ما از يك نوع استدلال استفاده كنيم. بلكه هر كدام شيوه استدلال متفاوت با ديگري ممكن است داشته باشد.
يكي به واسطه تعميم و تجريد؛ ديگري به واسطه رابطه علي و ديگري به واسطه اي ديگر.
مثلا ما براي شناخت عالم عيني غير مادي ، هم مي توانيم از روش از معلول به علت رسيدن ، استفاده كنيم و هم از روش آيه اي (نشانه و اثر) استفاده كنيم ( روشي كه در قرآن نيز بر آن تاكيد شده است) . (4)
در شناخت صفات و ويژگي های آن عالم نيز مي توانيم از همين روش استفاده كنيم.
در شناخت امور اعتباري نيز - كه واقعيتي وراي ذهن ندارند - از روش تجريد و تعميم استفاده مي شود.
تفصيل اين مطالب در حد اين پاسخ نيست و شما را براي تفصيل بيشتر به مطالعه كتاب هائي كه در اين زمينه وجود دارند توصيه مي كنيم.
مانند :
1- مساله شناخت ، شهيد مطهري ( درباب معرفت شناسي و آشنائي با ابزار و منابع معرفت و شناخت )
2- اصول فلسفه و روش رئاليسم ، شهيد مطهري و علامه طباطبائي ( هم مباحث معرفت شناسي و هم مباحث چگونگي اثبات عوالم غير مادي ) اين كتاب مخصوصا در پاسخ به استدلالات ماده گراها نوشته شده است؛ بنا بر اين براي اين موضوع مي تواند مفيد باشد.
3- آموزش فلسفه ، استاد مصباح يزدي.
پي نوشت:
1. ر.ك : علامه طباطبائي ، نهايه الحكمه ، مرحله دوازدهم ، فصل بيستم و بيست و يكم.
2. ر.ك : مرتضي مطهري ، مجموعه آثار ج 13 ، مساله شناخت ، نشر صدرا ، قم ، 1376 هـ.ش ، ص 399- 404.
3- ر.ك: مرتضي مطهري ، مجموعه آثار ج 6 ، نشر صدرا ، قم ، 1377 هـ.ش ، ص 66.
4. ر.ك : مرتضي مطهري ، مجموعه آثار ج 13 ، پيشين ، ص 417.






