سلام
آیایا مسلک وطریق حسین منصور حلاج و خود ایشان مورد تایید مذهب تشیع است؟
ظاهرا دستوری از حسین بن روح نوبختی(رحمه الله علیه) در رد ایشان رسیده ؟و ایا حلاج معاصر ایشان بوده اند؟نظر مراجع شیعه نسبت به حلاج چیست ؟

پرسشگر گرامی با سلام سپاس از ارتباط تان با این مرکز
حلاّج، ابوعبدالله حسین بن منصور، عارف و صوفی مشهور اسلام، در حدود 244ق در بیضا نزدیک استخر فارس به دنیا آمد. در کودکی به همراه پدر به شهر واسط رفت . در شانزده سالگی به حلقه شاگردی نخستین پیر و مرشد خویش، سهل بن عبدالله تستری (م 283ق) درآمد. دو سال در خدمت سهل بود . پس از تبعید او به بصره حلاج نیز با وی به بصره رفت. حلاج در حدود 262ق از بصره به بغداد رفت . در آن جا مدت هیجده ماه محضر عمرو مکی (م 297ق) را درک کرد و هم در این شهر بود که با ام‌الحسین دختر ابویعقوب أقطع (یکی از اهل تصوف) ازدواج کرد. از او صاحب سه پسر و یک دختر شد. ازدواج حلاج با دختر ابویعقوب اقطع به مذاق استاد وی ـ عمرو مکی ـ خوش نیامد. از این رو حلاج ناگزیر او را ترک گفت و به شاگردی ابوالقاسم جنید بغدادی درآمد.
حلاج پس از آن که چند سالی را در بغداد گذرانید، بار دیگر به شوشتر رفت . از همین جا بود که سفرهای تبلیغی خود را آغاز کرد. حلاج به سال 270ق در بیست و شش سالگی نخستین حج خویش را به جای آورد . سالی در آن جا به ریاضت و عبادت و روزه‌داری پرداخت . چون از مکه به اهواز بازگشت ،به ارشاد مردم پرداخت . خود به عنوان اعتراض به رفتار ناپسند عمرو مکّی و تبلیغات سوء او علیه وی، خرقه از تن درآورد و به سفر پرداخت . به خراسان، طالقان، بصره، واسط، شوشتر و بغداد سفر کرد. دومین سفر خود را به قصد زیارت کعبه از بغداد همراه با چهار صد مرید آغاز کرد . پس از بازگشت به قصد ارشاد به هندوستان، ترکستان، گرجستان، افغانستان، کشمیر و چین سفر کرد . بت‌پرستان آن دیار را به آیین اسلام راهنمایی نمود.
حلاّج در حدود 294ق سومین حجّ خود را که دو سال طول کشید، به جای آورد . پس از بازگشت به بغداد بار دیگر به تبلیغ خلق پرداخت. با پیش آمدن غائله خلع مقتدر خلیفه عباسی و بیعت گروهی از سران حکومت با پسر معتزّ، بغداد گرفتار شورش و خونریزی شد. عده‌ای بر این عقیده شدند که شورش و آشوب به اشارت حلاج و تدبیر وی بوده است، بنابر این حلاج از بغداد به شوش گریخت و مدتی در آن جا پنهان شد، ولی به سبب خیانت یکی از شاگردانش، نهان گاه او را کشف کردند . او را دستگیر نمودند و سوار بر شتری به بغداد بردند. در سال 302ق نخستین محاکمه حلاّج در بغداد صورت پذیرفت که به شکنجه و هشت سال زندانی وی در زندان های بغداد انجامید. پس از آزادی به جهات تقرّبی که نزد مادر خلیفه یافت، اندک اندک به کاخ خلیفه راه یافت امّا سعایت کنان خلیفه را از خطر حلاج بیمناک ساختند. از این رو حامد بن عباس وزیر از متقدر خواست که حلاج را دوباره محاکمه کنند. در 309ق دومین محاکمه حلاج به مدت هفت ماه در حضور حامد وزیر به طول انجامید . سرانجام به تحریک شریک وزیر و هواداران وی، گواهان بسیاری، بر بطلان گفتار و عقاید حلاج گواهی دادند . بدین ترتیب در روز سه‌شنبه 24 ذی‌القعده 309ق حلاج را برای اعدام حاضر آوردند. ابتدا جلاد هزار ضربه تازیانه به او زد، آن گاه دست و پایش را بریدند و پیکره نیمه جانش را بر صلیب آویختند . فردای همان روز به فرمان خلیفه سر از تنش جدا ساختند . جسدش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله سپردند.(1)
در برخی از نقل‌ها آمده که حلاّج ادعای نیابت و سفیری از طرف امام زمان(ع) نیز نمود که توسط برخی از عالمان شیعه مانند علی بن بابویه (پدر شیخ صدوق) و ابوالحسن نوبختی (بزرگ خاندان بنی‌نوبخت) مطرود گشت.(2)
آنچه در باره مناظرات حلاج با نوبختي نقل شده، ابوسهل بن اسماعيل بن على نوبختى است، نه حسين بن روح نوبختي
نقل اصل ماجرا :
مرحوم مجلسي به نفل از شيخ طوسي چنين نقل مي كند: چون خداوند خواست اعمال «حلّاج» را آشكار سازد و او را رسوا و خوار گرداند، اين طور پيشامد كرد كه «حلّاج» خيال كرد ابو سهل بن اسماعيل بن على نوبختى رضى اللَّه عنه هم از كسانى است كه فريب او را مي خورد و نيرنگ او در وى مؤثر واقع مى‏شود؛ فرستاد نزد وى و او را به اطاعت خود دعوت نمود.
او با كمال نادانى چنين پنداشته بود كه ابوسهل هم در اين خصوص مانند ساير افراد ضعيف الايمان است، و فريفته وى مى‏شود، از اين رو پيوسته او را به سوى خود دعوت مي كرد و با آرامى نيرنگ هاى خود را براى جلب وى به رخ او مي كشيد، زيرا موقعيت علم و ادب ابوسهل در ميان مردم مشهور بود. حلاج در نامه‏هاى خود به ابو سهل مي نوشت:
من وكيل صاحب الزمان عليه السّلام هستم. او نخست با اين مطلب مي خواست ابوسهل را به سوى خود بكشاند، سپس ادعاى خود را بالا برد و نوشت كه: من مأمورم به تو بنويسم كه هر گونه نصرت و يارى خواسته باشى، برايت آشكار سازم تا دلت قوت گيرد و در نيابت من ترديد نكنى! ابوسهل هم به وى پيغام داد كه من در مقابل آن همه معجزات و كرامات كه (به ادعاى تو) از تو به ظهور رسيده، فقط موضوع مختصرى را پيشنهاد كرده، از تو مي خواهم! و آن اين است كه من مردى زن دوست هستم، و مايل به معاشرت با آن ها مي باشم. چندين كنيز دارم كه پيرى مرا از نزديكى با ايشان دور كرده است . ناچارم هر جمعه محاسن خود را حنا بگيرم و متحمل رنج زياد شوم تا موهاى سفيدم را بپوشانم و گر نه كنيزان خواهند دانست كه من پير شده‏ام و به من رغبت نشان نخواهند داد و نزديكى ما به دورى مي گرايد و وصال به جدائى مي كشد.
از اين رو از تو مي خواهم كارى كنى كه مرا از حنا بستن بى‏نياز نمائى و زحمت آن را از من برطرف سازى و موى ريشم را سياه گردانى. اگر چنين كنى ،هر چه بگوئى،‏اطاعت مي كنم و گفته تو را مي پذيرم و به طريقه تو مي گروم. زيرا كه اين معنى موجب بصيرت من مى‏شود و از كمك به تو دريغ نخواهم داشت!
چون حلاج سخن او را شنيد و نتيجه دسيسه‏ها و جواب خود را بدين گونه شنيد ،دانست در نامه‏هاى خود كه پر از ادعا و اظهار كرامات و معجزات بوده، خطا كرده و طريقه خود را به نادانى به رخ او كشيده است. بدين لحاظ خوددارى كرد و جواب ابوسهل را نداد و ديگر كسى نزد وى نفرستاد.
ابوسهل هم اين ماجرا را اتفاقى خوش و باعث تفريح و خنده قرار داده بود و نزد همه كس بازگو مي كرد، و حلاج را ريشخند مي نمود. بدين گونه نزد بزرگ و كوچك شهرت يافت و همين باعث شد كه كار حلاج برملا گردد، و مردم از دور وى پراكنده شوند. (3)
درباره منصور حلاج نظرهای متفاوتی بیان شده است. گروهی او را برحقّ دانسته و گروهی بر بطلان عقاید او قلم فرسایی نموده­اند. از این رو نمی­توان درباره حق ونا حق بودن او اظهار نظر نمود. بیش­ترین اختلافات درباره وی مربوط به مبانی عرفانی او می باشد.
البته اختلاف نظر در باره عرفان و عرفا به منصور حلاج ختم نمی شود؛ اگر چه شاید بارزترین اختلاف نظر دربارة حق یا باطل بودن مذهب حلاج مطرح شده ، اما عرفان از روزی که به عنوان راه و رسم خاصی شناخته شد، پیوسته در میان متفکران اسلامی مورد رد و قبول واقع شده است. عدّه­ای چنان شیفته آن شده­اند که تنها راه نجاتش دانسته­، گروهی دیگر آن­ را بزرگ­ترین عامل تحریف و انحراف به شمار آورده­اند.
پی‌نوشت‌ها:
1. دایرة المعارف تشیع، واژه حلاج، ص 481 ـ‌482.
2. مصادقة الاخوان، شیخ صدوق، ترجمه خراسانى كاظمى‏،ناشر: كرمانى‏، قم‏، 1402 ق‏،نوبت چاپ: اول ،ص 15؛ حیات علی بن بابویه، ص 46.
3. مهدى موعود، ترجمه جلد سيزدهم بحار،على دوانى‏، دار الكتب الاسلاميه‏، تهران‏، 1378 ش‏،نوبت چاپ: بيست و هشتم،‏ ص 702.