با سلام.من دختری 16 ساله هستم.یکسال است حدودا که یه پسری را میشناسم.قبلا خونشون دقیقا روبروی ما بود.من و دوستانم میومدیم تو حیاط خودمون که با هم حرف بزنیم و... و اوهم هرروز میومد.بعد از چند مدت و سر یه جریان طولانی شماره خودم رو به او دادم چون میخواستم سر یه رفتار بدی که داشتم ازش معذرت بخوام.اونم گفت ناراحت نیست.ناگفته نماند اون میدونست که من دوسش دارم.ولی فک نکنم اون به اندازه الان منو دوس داشت.پسر خوبیه نسبت به بقیه پسرا.مودبه و با معرفت و با احساس و مهربون. خلاصه رابطمون شروع شد در حد اس ام اس و گاهی اوقات تلفنی.که من موضوع رو با خواهرم در میون گذاشتم.(درضمن بهتره اینم بگم که من جز اولین دوست دخترش بودم فک کنم و درباره خودمم بگم که اولین رابطم بوده و قبل از اون با هیچکس نبودم. )خلاصه خواهرم گفت ولش کنم ولی من شماره اونو دادم به خواهرم که خودش تلفنی با اون حرف بزنه و قرار شد یه روز با اون و خواهرم بریم بیرون و رو در رو با هم حرف بزنیم که البته تقریبا همش خواهرم حرف زد اونم ساکت بود و حرف نمیزد.اونجا خواهرم گفت که من تاحالا با پسری نبودم و دوس ندارم با کسی دوس باشم چون من رابطه ای که اینده نداشته باشه رو نمی پسندم.پس قرار شد مثل دو دوست عادی باشیم که نشد و تقریبا دوست پسر دوست دختر شدیم ولی با اینحال من همش وانمود میکردم که فقط دوستشم و همینو بس.خلاصه خیلی دوران خوبی بود پسر بی ادبی نبود دو سه بار درباره بوسه صحبت کرد که منم اول گفتم دوس دارم ولی بعد ازینکه احساس کردم اشتباه کردم بهش گفتم دیگه درباره اینا نگو و به جز اوندفعه که با خواهرم رفتم باهاش بیرون دیگه نرفتم همون یه بار بود اونم با حضور خواهرم. خلاصه هرروز بیشتر از هم خوشمون میومد.تا اینکه من با مشاور خودم صحبت کردم و اون گفت این عشقا زودگذرن البته من خودمم اینو میدونستم لذا نزدیک چندبار باهم بهم زدیم یعنی من ولش کردم و دوباره به هم برگشتیم تا اینکه احساس کردم مثل اینکه عشقش داره بیشتر میشه و الکی نیست خوب اونا مستجر بودن گفتم حتما وقتی برن دیگه فراموشم میکنه ولی نکرد که نکرد ولی بااینحال بعد ازینکه ازونجا رفتنو من باهاش تموم کردم (اونم بخاطر اینده خودمون)دیگه بهم اس ام اس ندادیم و کاملا قطع رابطه کردیم.تا اینکه شب قدر بود من رفتم مسجد وقتی برگشتم دیدم اس داده کدوم مسجد رفتی؟ منم از خدا خواسته بهش گفتمو و شب قدر دوم اونم اومده بود همون مسجد بااینکه خونشون ازون مسجد خیلی دور بود.(درضمن اینم باید بگم که من خیلی ارایش نمیکنمو هدبند میزنم و مثل دخترای دیگه نیست تیپم.)اینم گذشت و ماه رمضون تموم شد که من رفتم با خواهرمو مادرم بیرون و در این فکر که دیگه قطعا فراموشم کرده چون خبری ازش نبود ولی همینکه رفتم بیرون دیدم با ماشین اومده تو خیابون ما.انگار داشت دنبال یه چیزی میگشت و وقتی منو دید ماشینو سروته کرد و اومد سمت من.من وقتی این حرکتشو دیدم خیلی تعجب کردم و کم کم شک کردم که نکنه واقعا احساسی بهم داره و الکی نبوده.اینم گذشت و دوباره چند روز بعد با خواهرم رفتیم بیرون و باز اونم بود نزدیکای خونمون و وقتی منو دید ایندفعه افتاد دنبالمون و وقتی دید من دیدمش دیگه نیومد.(درضمن اون پسر تقریبا مغروری بود و اگه واقعا کسیو دوس داشت پنهان میکرد)خلاصه اینم تموم شد و گذشت بعد حدودا سه هفته دوباره اون اس داد و گفت که خیلی دلش برام تنگ شده و... ولی من باز بهش گفتم نمیخوام با کسی باشم و...خلاصه ازون اصرار از من انکار.تا همین الان هر چند هفته یکبار اس میده و اصرار میکنه و هردفعه من میرم بیرون معمولا هستش نزدیکای خونمون.خودش میگه من هروز میام نزدیکای خونتون که تورو ببینم.حالا میگید من چه کنم؟اخه من فقط 16 سالمه.ازدواج که نمیتونم بکنم.اونم 17 سالشه.ولی من واقعا احساس میکنم اون داره عذاب میکشه منم کم عذاب نکشیدم ولی فک کنم اون بیشتر سختی کشیده باشه.حالا به نظرتون من چه کنم؟ اگه زودگذر بود تا الان دوام نمیوورد.ممنون میشم اگه کمکم کنید

با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
برخي خويشتنداري هاي شما را ارج مي نهيم. خوشبختانه شما نسبت به سنتان پخته تر عمل مي كنيد.
اما به عنوان كارشناس ارشد روان شناسي به شما خاطر نشان مي سازم كه عشق تنها يك پوشش مبدل بر روي دو سه اختلال عمده روانپزشكي يعني اضطراب وسواس فكري و افسردگي مي باشد. متأسفانه كمتر اختلال رواني است كه به خودي خود درمان پذيرد و اين پسر متاسفانه از اين سه بي نصيب نيست. اختلالات رواني زودگذر و ديرگذر ندارد و فقط تغيير ظاهر مي دهند. يعني اين امكان وجود دارد كه اين پسر بعد از مدتي از شما دلزده گردد (به ويژه بعد وصال) ولي با پا برجا ماندن اختلالات بسترساز عشق به سوي دختر ديگر كشيده شود/
عشق همچون سرطان به صورت مخفي رشد مي كند و به تدريج تمام سلول هاي بدن را در مي نوردد. عشق مرضي اين پسر باعث شده ايشان خود را خوار و خفيف و ضايع نمايد و از عزت نفس چيزي برايش باقي نماند. از مرضي بودن اين عشق همين بس كه ايشان هزاران ساعت عمر خود را به خاطر يك دختر كاملاً معمولي تلف ساخته و ساعت ها آواره كوچه و خيابان شده است.
اگر اين مريضي نيست پس مريضي چيست؟ اگر شما خيال مي كنيد اين رفتارها يعني دوست داشتن، بدانيد كه اشتباه مي كنيد. چرا كه ايشان در حقيقت كاري به شما به عنوان يك موجود خارجي ندارد، بلكه سال ها درگير تصوير ذهني شما مي باشد.
اگر سري به دادگاه ها خانواده شهرتان بزنيد زوجين خواهان طلاق بسياري خواهيد يافت كه يك روزي مثل شما و ايشان عشق مرضي را جدي نگرفته اند و آن را دست مايه ازدواج خود قرار داده اند.
ازدواج شما با ايشان كاملاً منتفي مي باشد. چرا كه اين پسر هيچ بهره اي از ملاك سلامت روان ندارد. پسري كه از سلامت روان كم بهره است نمي توان شوهر قابل اتكايي براي شما يا هر دختر ديگري قلمداد گردد.
بهتر است از هر گونه تجديد رابطه با ايشان به شدت حذر نماييد چرا كه زياد نمي توان با بيمار رواني نزديك شد (تي به بهانه دلسوزي) چه رسد با او ازدواج كرد.
تنها چاره ايشان براي برون رفت از اين باتلاق عاطفي همانا درمان تخصصي اختلالات رواني بسترساز عشق مي باشد.
اين مهم فقط از طريق مراجعه هر چه سريعتر ايشان به روان شناس باليني و روانپزشك ميسر است. اين مساله تا حد زيادي از عهده شما بيرون است و اين پدر و مادر ايشان مي باشند كه بايد فكري به حال عذاب كشيدن ايشان نمايند. همان طور كه شما عاقلانه رفتار كرديد و قضيه را با خواهرتان درميان گذاشتيد اين پسر هم بايد كمي عقلانيت را چاشني زندگي خود نمايند و با در ميان گذاشتن اين مساله با والدين خود، آن ها را به كمك فراخواند. هوشيار باشيد و بدانيد كه دختري كه دست خورده عاطفي مي گردد تا پايان عمر نمي تواند مزه واقعي ازدواج موفق با يك پسر سالم را بچشد.
موفق باشید.