1-آیا میتوان بدون اجازه دختر او را به عقد کسی درآورد ؟ و همچنین پدر دختر یا جد پدری میتوانند بدون اجازه دختر او را به عقد کسی درآورند ؟
2-این قضیه که سنی ها میگویند دختر حضرت علی زن عمر بوده تا چه حد درست است ؟ دلیلشان اغلب این است که میگویند در یکی از کتاب های شیعه (فکر کنم اصول کافی یا فروع کافی را میگفتند) آمده است که از امام حسین پرسیدند زن باید مدت عده را در کجا بگزراند امام حسین فرمود در هر کجا بگزراند فرقی ندارد و زمانی که عمر مرد حضرت علی رفت و دخترش را از خانه عمر به خانه خود برد
3-سنی ها دائم میگویند حضرت علی و عمر و ابوبکر و عثمان بسیار دوست بودند و دلایل زیادی می آورند از جمله: ابو بکر بود که پیشنهاد ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا را داد و هزینه ازدواج آنها را نیز عثمان داد( قضیه زره حضرت علی) و اینکه نام فرزندان حضرت علی و حسن و حسین به نام های عمر و ابوبکر و عثمان نامگزاری شده اند.
4-من شنیده ام که جناب سلمان فارسی در زمان عمر حاکم مدائن بوده است . او چرا قبول کرده که از گماشتگان عمر باشد . در ضمن احساس میکنم از این قضیه سنی ها استفاده میکنند برای اثبات دوستی عمر و سایر صحابه.

پرسش 1:
عمر
شرح : 1- آيا مي توان بدون اجازه دختر او را به عقد کسي درآورد ؟ و همچنين پدر دختر يا جد پدري مي توانند بدون اجازه دختر او را به عقد کسي درآورند ؟ 2
پاسخ :
پاسخ:

دختري را که بالغ شده و مصلحت خود را تشخيص مي دهد، بدون اجازه او مي توان به عقد کسي در آورد. در اين صورت، اگر دختر عقد را قبول کرد، عقدِ خوانده‌شده صحيح است و اگر دختر عقد را قبول نکند، عقد باطل است و در دختر باکره علاوه بر رضايت خود دختر، اجازه پدر دختر هم شرط است. (1)

پي نوشت:
1. آيت الله مکارم شيرازي، توضيح المسائل، م 2034.

پرسش 2:
-اين قضيه که سني ها ميگويند دختر حضرت علي زن عمر بوده تا چه حد درست است ؟ دليلشان اغلب اين است که ميگويند در يکي از کتاب هاي شيعه (فکر کنم اصول کافي يا فروع کافي را ميگفتند) آمده است که از امام حسين پرسيدند زن بايد مدت عده را در کجا بگزراند امام حسين فرمود در هر کجا بگزراند فرقي ندارد و زماني که عمر مرد حضرت علي رفت و دخترش را از خانه عمر به خانه خود برد 3
پاسخ:

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
اهل سنت نوعا اين مطلب را در کتاب هاي خود اورده اند ولي علماي ومورخان شيعه در اين باره اختلاف نظر دارند .
شيخ مفيد، از بزرگان شيعه و از مورخان و فقها و متکلمان برجسته، اين ازدواج را نمي‌پذيرد و معتقد است که اين گزارش توسط زبير بن بکار(1) نقل شده که مورد وثوق نيست. افزون بر اين، او از دشمنان علي(ع) به حساب مي‌آيد و در مطالبي که به بني هاشم نسبت مي‌دهد، قابل اعتماد نيست. متن روايت به صورت‌هاي مختلف و گاهي متضاد نقل شده که به آن اشاره مي‌شود:
أ) علي(ع) متولي عقد ازدواج بود.
ب) عباس، عموي علي، متولي ازدواج شد.
پ) بعد از اينکه بني هاشم مورد تهديد قرار گرفتند، اين ازدواج انجام شد.
ت) اين ازدواج از روي اختيار و بدون تهديد انجام شد.
ث) فرزندي به نام زيد، از اين وصلت به وجود آمد.
ج) زيد، زنده ماند و صاحب نسل شد.
ح) زيد و مادرش (ام‌کلثوم) در زمان عمر کشته شدند، به گونه‌اي که معلوم نشد کدام يک زودتر درگذشتند.
خ) ام کلثوم بعد از عمر، زنده بود.
د) عمر، مهريه او را چهل هزار درهم قرار داد.
ذ) عمر، مهريه را چهار هزار درهم قرار داد.
ر) عمر، مهريه را پانصد درهم معيّن کرد.
مرحوم شيخ مفيد چنين نتيجه‌گيري مي‌کند که وجود اين همه اختلاف، موجب بطلان گزارش مي‌گردد.
وي مي‌فرمايد: اگر اين روايت صحيح باشد (و چنين ازدواجي محقق گرديده باشد) باز با مذهب شيعه منافاتي ندارد.(2)
سيد مرتضى، شاگرد برجسته شيخ مفيد معتقد است اين ازدواج از روي اختيار نبود. سپس وي رواياتي را که دلالت بر اضطرار دارد، يادآور مي‌شود و در پايان مي‌فرمايد: حليت و حرمت هر کاري بستگي دارد به اينکه دليلي از دين و شريعت بر آن وجود داشته باشد . کار اميرالمؤمنين، از نظر ما حجت و دليل شرعي است.(3)
از مطالب مرحوم سيد مرتضى استفاده مي‌شود که وي وقوع اين ازدواج را پذيرفته، ولي دليل آن را اضطرار و تهديدهايي مي‌داند که متوجه بني‌هاشم شده بود.
علامه مجلسي بر اين عقيده است که انکار اين واقعه از سوي شيخ مفيد شگفت‌انگيز است. مجلسي بر اين باور است که شايد منظور شيخ مفيد اين بوده که اين موضوع از طريق اهل سنت قابل اثبات نيست،(4) چون رواياتي که از طريق آنان وارد شده، بسيار متفاوت و متضاد است! آن گاه مرحوم مجلسي مي‌گويد: بهترين و اساسي‌ترين پاسخ به اين پرسش آن است که گفته شود اين کار به جهت تقيه و اضطرار انجام شد!
سپس مي‌فرمايد: دور از ذهن نيست که چنين بوده، چون خيلي از کارهاي حرام، در حال ضرورت و ناچاري، حکم آن تغيير مي‌کند و گاهي مبدّل به وجوب مي‌شود.(5)
دکتر سيد جعفر شهيدي، نويسنده و پژوهشگر معاصر، مي‌نويسد: ام‌کلثوم دومين دختر علي(ع) که مادرش حضرت زهرا(س) بود، در سال هشتم هجري متولد شد . در سال هفدهم با عمر ازدواج کرد . چون عمر کشته شد، با عون فرزند جعفر و پس از مرگ او با برادرش محمد بن جعفر بن ابي طالب ازدواج کرد.
ام‌کلثوم از عمر پسري به نام زيد آورد.(6)
نويسنده اعيان الشيعه سيد محسن امين بر اين باور است که حضرت علي(ع) دو دختر به نام ام کلثوم داشته، مادر يکي از آنان حضرت فاطمه(س) و مادر دومي، زن ديگري بود. آن که با عمر ازدواج کرد، مادرش فاطمه(س) نبود و پيش از واقعه کربلا، در مدينه درگذشت.
آن ام‌کلثوم که در کربلا حضور داشت و در کوفه خطبه خواند، مادرش حضرت زهرا(س) مي‌باشد.(7)
آقاي سامي الغريري (که الفصول المهمه ابن صباغ مالکي را تحقيق کرده) بر اين عقيده است که ام کلثوم همسر عمر، دختر خليفة اوّل (ابو بکر) بود، که قلم به دستان مزدور چنين وانمود کردند که دختر علي(ع) است.(8)
در فروع کافي، بحث طلاق، در مورد عِدّة زني که شوهرش از دنيا رفته، دو روايت يکي توسط معاويه ابن عمار(9) و ديگري توسط سليمان بن خالد،(10) از امام صادق(ع) نقل شده که محتواي هر دو اين است: چون عمر درگذشت، حضرت علي(ع) نزد ام‌کلثوم رفت و او را به خانه خود برد.
از اين دو روايت استفاده مي‌شود که ام‌کلثوم، دختر علي(ع) بود، اما اين که مادرش چه کسي بود در روايت به آن اشاره نشده است.
مرحوم مجلسي روايت اوّل را موثق و روايت دوم را صحيح مي‌شمارد.
با اين ديدگاه‌هاي بسيار متفاوت و اينکه برخي در گذشت ام کلثوم را پيش از شهادت امام مجتبي (ع) ذکر کرده اند ، اظهار نظر قطعي، در اين باره بسيار مشکل است، ولي مسلّم است اگر اين ازدواج انجام شده باشد، با ميل و رغبت انجام نگرفته، اما چه ضرورت‌هايي مي‌توانست آن را توجيه نمايد، با قاطعيت نمي‌توانيم اظهار نظر کنيم. ولي اگر اين کار انجام شده باشد مصلحت مهمي در آن بوده که امام اين وصلت پذيرفته ، هرچند ما از آن آگاه نباشيم
حضرت فاطمه (س) داراي چهار فرزند ( حسن ،حسين ،زينب وام کلثوم ) بود.
پي‌نوشت‌ها:
1. ابو عبدالله، زبير بن ابي بکر بن عبدالله بن مصعب، در زمان معتصم عباسي از سوي وي عهده‌دار قضاوت در مکه بود. در سال 256 درگذشت. تاريخ بغداد، ج 8، ص 467.
2. مصنفات المفيد، ج 7 (المسائل السرويه) ص 86 ـ 90؛ محمدباقر مجلسي، مرآة العقول، ج 20، ص 43 تهران ،دار الکتب الاسلاميه ،1366 چاپ اول.
3. مرآة العقول، ج 20، ص 44.
4. همان .
5. همان.ص 45.
6. زندگاني حضرت فاطمه(س)، ص 263 ـ 264.
7. سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 2، ص 12.بيروت ،دارالتعارف للمطبوعات ،1418 ،چاپ پنجم ،تحقيق سيد حسن امين .
8. علي بن محمد، ابن صباغ مالکي، الفصول المهمه في معرفة الأئمة، ج 1، پاورقي، ص 647، تحقيق سامي الغريري، انتشارات دار الحديث.
9. فروع کافي، ج 6، ص 115، ح 1، تهران ،دار الکتب الاسلاميه ،1388 ، چاپ دوم .تحقيق علي اکبر غفاري .
10. همان، ح 2.

پرسش 3:
سني ها دائم مي گويند حضرت علي و عمر و ابوبکر و عثمان بسيار دوست بودند و دلايل زيادي مي آورند از جمله: ابوبکر بود که پيشنهاد ازدواج حضرت علي و حضرت زهرا را داد و هزينه ازدواج آنها را نيز عثمان داد( قضيه زره حضرت علي) و اينکه نام فرزندان حضرت علي و حسن و حسين به نام هاي عمر و ابوبکر و عثمان نامگزاري شده اند.
پاسخ:

آنچه بيان نموديد مبني بر دوستي خلفا با امام علي البته در زمان حيات رسول خدا امري نيست كه استبعاد گردد؛ زيرا در زمان رسول خدا همگي در كنار رسول الله قرار داشتند و زمينه اختلاف وجود نداشته تا اختلافي با يك ديگر داشته باشند.
منشا اختلافات را از سقيفه بايد پي جو بود! از آن ماجرا به بعد اختلافات آغاز شد. در زمان ازدواج امام علي - كه رسول خدا زنده بودند - اختلافي با خلفا نداشته تا از روابط آن زمان، عدم اختلام امام علي با خلفا را در طول زندگيشان استفاده كنيم .
البته نسبت به نام گذاري هاي اهل بيت به نام هايي مانند نام خلفا بايد دانست:
وجود ذکر نام ها ي خلفا در ميان فرزندان يا شيعيان علي و فرزندان شان (ع) به تنهايي نمي تواند دليل منطقي و عقلاني بر تأييد باشد، در حالي که دلايل متعدد عقلي و نقلي نيز بر عدم تأييد آن ها وجود دارد. ممکن است اين نام گذاري در راستاي همان هدف سکوت امام (ع) براي حفظ وحدت اسلامي باشد، يا موارد ديگري که در ذيل مي آيد، اما هر چه باشد، صرف نام گذاري دليل بر تأييد ان هم از هر جهت، منطقاً نا پذيرفتني است.
ضمن آن که ما نام معاويه و يزيد را نيز در ميان شيعيان و برخي از منتسبين به ائمه بسيار داريم.
به نمونه هاي زير توجه فرماييد
تسميه به نام معاويه:
ـ معاوية بن عبدالله بن جعفربن ابيطالب از بني هاشم؛
ـ معاوية بن عمار و معاوية بن وهب از شيعيان و اصحاب امام باقر(ع)؛
ـ معاوية بن سعيد، معاوية بن سلمه، معاوية بن سواده، معاوية بن صالح،، همگي از شيعيان و اصحاب امام صادق(ع)؛
ـ معاوية الجعفري از شيعيان و اصحاب امام موسي کاظم(ع)؛
ـ معاوية بن حکيم و معاوية بن يحيي از اصحاب امام رضا (ع) و ....
نام گذاري به يزيد:
ـ يزيد بن معاوية بن عبدالله بن جعفر (مادرش فاطمه بنت حسين بن حسن بن علي(ع))؛
ـ يزيد بن احنف، يزيدبن جبله، يزيد بن طعمه، يزيد بن قيس، يزيد بن نويره، يزيد بن هاني از شيعيان و اصحاب حضرت علي (ع)؛
ـ يزيد بن لهيط، يزيد بن حصين، يزيد بن زياد از شيعيان و اصحاب امام حسين (ع) و هر سه از شهداي کربلا؛
ـ يزيدبن حاتم از شيعيان و اصحاب امام زين العابدين (ع)؛
ملاحظه مي کنيد که اين اسامي حتي در ميان شيعيان همچون بسياري اسامي ديگر رايج و متداول بوده است. آيا به استناد اين نام گذاري ها مي توان نتيجه گرفت روابط «معاوية بن ابي سفيان» با «اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع)» و بني هاشم و شيعيان آنها بسيار حسنه بوده است و آن گاه کدام انسان مي تواند از اين نام ها مثلاً نتيجه بگيرد «يزيدبن معاويه» هيچ ظلم و جنايتي در حق خاندان پيامبر(ص)مرتکب نشده و در قتل سيدالشهدا حضرت امام حسين (ع) نقشي نداشته است؟!
اما اگر به معناي تأييد نيست، پس دليل آن چيست، به خصوص نام هاي عمر و ابوبکر و عثمان در ميان فرزندان امام علي (ع) ؟
در پاسخ مي توان گفت:نام هاي مذکور از نام هاي معروف و شناخته شده عربي است. اين نام ها به نام افراد خاصي علم و مشخص نشده بود تا اگر کسي در آن دوره نام فرزندش را به يکي از آنها انتخاب کند ،حتماً نشانه تعلق و علاقه اي به آن شخص باشد.
نام گذاري در هر اجتماعي، به فرهنگ و سنت آن اجتماع وابسته است. عرب‏ها براي خود يک سري نام‏هاي متداول داشته‏اند که مربوط به فرهنگ آن جامعه است، که از جمله آن: ابوبکر، عثمان، عمر، معاويه، عمر، يزيد و ... مي‏باشد.
اين اسامي در فرهنگ زمان امامان پيشين مطلوب و مرسوم بود و امروز هم در بسياري از کشورها و مناطق عرب نشين، اين اسم‏ها مورد پسند مردم است و مردم فرزندانشان را بدين نام­ها نامگذاري مي‏کنند. امامان ‏(ع) نيز طبق فرهنگ و سنت متداول زمان خويش براي فرزندان‏شان اسامي مي‏ناميدند.
نه‏ نامگذاري اسامي: ابوبکر، عمر، عثمان و معاويه، دليل بر خوبي و تأييد خليفه اول ، دوم و سوم و معاوية بن ابي سفيان است. و نه اين اسم‏ها را بر فرزندان خود نگذاشتن دليل بر بدي و نشانه عدم تأييد، چرا که نام گذاري در هر اجتماعي، به فرهنگ و سنت آن اجتماع بستگي دارد.
بديهي و مسلم است که:
در عرف اجتماعي آن زمان اين نام گذاري ها به هيچ وجه بيانگر کيفيت روابط صاحبان اين اسامي با يک ديگر نبوده است.
البته به مرور زمان برخي از مسايل پش آمد که برخي از شخصيت‌ها مانند: عمر و ابوبکر زير سوال رفتند. حوادثي: مانند غصب خلافت و اهانت به فاطمه زهرا و حادثه عاشورا که فضاي بد بيني نسبت به خلفا و بني اميه در ميان شيعيان به وجود آمد.
بعد از حادثه کربلا و ستم‏هاي‏ خلفا و بني اميه، فاصله فرهنگي بين شيعه و سني بسيار بيشتر گرديد و رفته رفته در فرهنگ شيعه يک سري اسم‏ها رواج يافت و يک سري اسم‏ها از رونق افتاد. شيعيان از قرن دوم به بعد کوشيدند با نام گذاري فرزندان خويش به نام‏هاي پيامبر و اهل بيت و صحابه باوفايشان، به نوعي در پي زنده کردن ارزش‏ها برآيند. اين فرهنگ برگرفته از رهنمودهاي امامان‏ (ع) مي‏باشد. برعکس آناني که چهره‏هاي بارز دشمني با پيامبر و اهل بيت بودند، همانند ابوسفيان، معاويه، يزيد نام‏هايشان در اسم گذاري‏هاي شيعيان از رونق افتاد و کم کم متروک شدند. اين سخن مربوط به قرن‏هاي بعدي است.

پرسش 4:
من شنيده ام که جناب سلمان فارسي در زمان عمر حاکم مدائن بوده است . او چرا قبول کرده که از گماشتگان عمر باشد. در ضمن احساس مي کنم از اين قضيه سني ها استفاده مي کنند براي اثبات دوستي عمر و ساير صحابه.
پاسخ:

همان طور که علي (ع) براي حفظ و تقويت و عظمت اسلام با ابوبکر و عمر همکاري مي کرد و در مسائل مهم - که از آن حضرت راهنمائي مي خواستند - به آنان مشورت مي داد که با ارشادهاي ان حضرت معضلات مهم مرتفع مي شد. سلمان نيز که تربيت شده رسول خدا (ص) و از نظر تقوا و فهم و درايت و اخلاص از افرارد کم نظير و از دوستداران واقعي علي (ع) به حساب مي آمد، براي عظمت و تقويت اسلام، حاکميت بر مدائن را پذيرفت تا بتواند در ان منطقه حساس که آشنائي زيادي با اسلام و سيره رسول خدا نداشتند، اسلام را معرفي نمايد و روش رسول خدا (ص) را به مردم ارائه نمايد.
سلمان خود، در نامه اي به عمر به علت پذيرفتن اين مسوليت اشاره مي کند. بعد از رفتن سلمان به مدائن، عمر ضمن نامه اي به سلمان از برخي کارهاي او انتقاد مي کند و وي را به جهت برخي موضوعات مورد سرزنش قرار مي دهد، سلمان در پاسخ اين نامه مطالب مهمي را ياد آور مي شود از جمله :
......و امّا اين كه گفتى كه من زنبيل‏بافى را شغل خود ساخته و مدام نان جو تناول مى‏كنم، اين دو كار، عملى نيست كه فرد مؤمن كسى را بر آن سرزنش و توبيخ نمايد. و به خدا سوگند اى عمر كه زنبيل‏بافى و خوردن نان جو ..... از غصب حقّ مؤمن و ادّعاى باطل در نزد خداوند عزّ و جلّ با فضيلت‏تر و محبوب‏تر و به تقوا نزديك تر مى‏باشد، و من خود ديدم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هر گاه نان جو مى‏يافت آن را تناول فرموده و ضمن اظهار فرح و شادى از آن آزرده نبود.
و امّا اينكه گفتى: تو با اين اعمالت موجب ضعف سلطنت خداوند و سستى آن شدى، من نفس خود را خوار نمودم تا اهل مدائن مرا أمير ندانند، بلكه مرا مثل پل فرا گرفته و بر بالاى آن تردّد نمايند، و هر گونه بار و ثقل كه دارند بر من حمل فرمايند، گويا زعم تو آن است كه اين گونه اعمال موجب وهن و ذلّت حضرت الوهيّت و سبب خفّت سلطانيّت ربّ العزّة است.
پس بدان كه تذلّل در طاعت و بندگى خداوند نزد من محبوب‏تر است از تعزّز در معصيت او، و تو خود مى‏دانى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پيوسته با مردم الفت داشته و بديشان نزديك مى‏شد، و مردم نيز به نبوّت و سلطانيّت او چنان نزديك مى‏شدند كه گويى حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله يكى از آن مردمان است. و غذاى آن حضرت غذاى درشت و غليظ بود و لباس خشن و پلاس مى‏پوشيد و همه مردمان در نزد او اعمّ از قرشى و هاشمى و عربى و سفيد و سياه، همه و همه در دين مساوى و برابر بودند. و من شهادت مى‏دهم كه خود شنيدم كه آن حضرت مى‏فرمود: «هر كه پس از من ولايت هفت نفر از مسلمانان را بر عهده گيرد و راه عدل پيشه نسازد، خدا را چنان ملاقات كند كه از او غضبان باشد»، بنا بر اين اميدوارم از حضرت حقّ كه از امارت مدائن سالم بيرون آيم،.....
اى عمر! بدان كه من عهده‏دار ولايت اهل مدائن نشدم مگر اين كه به همان شيوه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اقامه حدود الهى را از روى ارشاد و دليل نمايم و به طريق آن حضرت در ميان ايشان رفتار نمايم.
و اين را بدان كه اگر خداوند تبارك و تعالى خير و خوبى اين امّت يا اراده و ارشاد و هدايت اين طائفه را داشته باشد، بى‏شكّ اعلم و افضل اين جماعت را والى ايشان گرداند، و اگر اين امّت از حضرت حقّ ترسان بوده و تابع رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و عالم به حقّ مى‏بودند، هرگز تو را أمير المؤمنين نام نمى‏نهادند!! «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِي هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا»؛ و به طولانى شدن عفو و بخشش الهى مغرور مشو! زيرا كه عقوبت خداوند نيز در زمان خود خواهد رسيد.
و بدان كه عواقب عمل ناحقّ و ستم و كردار ناپسند و ظلم تو در دنيا و آخرت به تو خواهد رسيد، و در آينده از كردار ما تقدّم و ما تأخّر خود بازپرسى شوى، والحمد لله وحده. (1)
پي نوشت:
1. احمد بن على طبرسى‏. الإحتجاج على أهل اللجاج‏، ترجمه، بهراد جعفرى‏، ناشر: اسلاميه‏، ج‏1، ص: 276 - 278.