میگویند حضرت آدم روز عاشورا را دید و گریه کرد. حادثه ای که بعدا اتفاق افتاد. یعنی عاشورا باید اتفاق می افتاد. یعنی تاریخ باید به همان سویی پیش میرفت که خدا خواسته بود.یعنی باید شمری میآمد باید یزیدی میبود باید بیشتر از 18000 نفر پیمان میشکستند تا عاشورا اتفاق میافتاد مگر میشود کسی قبل از تولدش مورد لعن یا ستایش باشد. امامان(ع) و پیغمبر(ص) نیز اخباری از آینده میدادند اخباری که باید اتفاق میافتاد.آیا این بایدها جبر نیستند؟

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
دوست عزیز ! تصویری که از حوادث عالم ارائه می دهید، کاملا جبری و بر خلاف معارف دینی ما که مبتنی بر اختیار داشتن انسان ها است ، می باشد . این سوال و مسئله نه تنها در داستان امام حسین (ع) بلکه در تمام موارد قابل طرح است.
به همین خاطر به نظر می رسد لازم باشد به اصل مساله اختیار انسان در کارها و داستان سرنوشت نگاهی مختصر بیندازیم :
در دیدگاه تفکر شیعی هر فردی در طول زندگی مستقل از اراده الهی و خواست و مشیت او به اعمال و افعال گوناگون دست نمی زند، بلکه طبق تقدیرات الهی و اراده خداوند زندگی می کند . در واقع هر فردی طبق تقدیر و در علم الهی دارای نقش خواهد بود؛ یکی نقش مثبت و دیگری نقش منفی، ولی ایفای نقش‌ها بدون اختیار یا متضاد با آن نیست، بلکه علم خدا و تقدیر الهی آن است که هر کسی با انتخاب و اختیار خود ، نقش را ایفا کند، بنا بر این ابتدا باید معنای قضا و قدر الهی روشن شود تا پاسخ روشن گردد.
تقدیر و قضا وقدر الهی یعنی مشیت خدا بر این تعلق گرفته که هر موجود ممکنی طبق محاسبه دقیق از راه علل و اسباب خود به وجود بیاید. مختار بودن انسانی جزء قضا و قدر الهی است، بدین معنی که خداوند خواسته انسان کارهای ارادی را با اختیار خود انجام دهد. پس درست است که بر خلاف تقدیر الهی نمی شود کاری انجام داد، لیکن آزاد و مختار بودن انسان تقدیر الهی است، یعنی انسان نمی تواند مجبور باشد، چون خدا خواسته که مختار باشد. خداوند سرانجام کار هر انسانی را از ازل می داند. آگاه است که هر کس با استفاده از اختیار و آزادیش چه کاری را انجام می دهد.
عنصر آزادی، اراده و اختیاز نیز جزء معلوم خداوند بوده ؛ می‌دانسته بندگان با صفت اختیار و با ارادة خویش چه عملی را انجام می دهند. بنا بر این شمر و افرادی مانند او جنایت خود را با اختیار خویش انجام دادند و می توانستند از کارشان منصرف شوند.
هر انسانی فطرتاً و به حکم وجدان خود کاملاً درک می کند که در کارهای خود از آزادی برخوردار است. قرآن کریم در تأیید داوری فطرت و حکم خود تصریحاً و تلویحاً آزادی انسان را زیر بنای تشریع دانسته و سرنوشت او را در دست خود می‌داند: "و ان لیس للانسان إلا ما سعی؛ بر آدمی جز نتیجه تلاشش چیزی نیست".(1)
نیز می فرماید: "کل نفس بما کسبت رهینة؛ هر انسانی در گرو کار خود می باشد".(2)
چه پیامی رساتر از این که می گوید: "هر کس کار نیکی انجام دهد، به سود خود انجام داده ؛ هر کس کار بد انجام داده است ، بر زیان او می باشد . خدای تو بر بندگان ستم نمی کند".(3)
اعزام پیامبران و تشریع قوانین و کوشش های تربیتی و تأسیس این همه دانشکده های علوم انسانی و برنامه های پرورشی، بر اصل آزادی انسان استوار است. اگر این اصل متزلزل گردد، برای هیچ کدام معنی صحیحی نخواهد بود، و باید تمام کوشش های دانشمندان علوم تربیتی را تلاشی بی ثمر دانست. از نظر منطق قرآن، بشر مختار و آزاد آفریده شده، یعنی به او عقل و فکر و اراده داده شده است.
بشر در کارهای خود مانند یک سنگ نیست که او را از بالا به پایین رها کرده باشند و تحت تأثیر عامل جاذبة زمین به طرف زمین سقوط کند. نیز مانند گیاه نیست که تنها یک راه محدود در جلو او باشد، و همین که در اوضاع معیّنِ رشد و نمو قرار گرفت، خواه ناخواه مواد غذایی را جذب و راه رشد و نمو را طی می کند. نیز مانند حیوان نیست که به حکم غریزه کارهایی را انجام دهد. بشر همیشه خود را در چهار راه هایی می بیند و هیچ گونه اجباری ندارد که فقط یکی از آن‌ها را انتخاب کند. انتخاب یکی از آن‌ها به نظر و فکر و ارادة شخصی او مربوط است؛ یعنی طرز فکر و انتخاب او است که یک راه را معیّن می کند.(4)
عمر سعد با علم به حقانیت امام حسین(ع) حتی یک شب برای فکر در عواقب کار مهلت می خواهد، ولی سرانجام با کمال آزادی راه شقاوت را بر می­گزیند. ولی "حر ریاحی" با این که ابتدا در صف دشمنان امام (ع) بود ،با حُسن اختیار خود شهادت در رکاب امام را انتخاب کرد و به خیل سعادت مندان پیوست.
قرآن می فرماید: "ما راه را به انسان ارائه نمودیم، او سپاسگزار است یا ناسپاس".(5)
آنچه در خصوص آشکار بودن حقيقت نزد خداوند و اوليا از حوادث آينده مي توان تصور كرد ،دو چيز است :
يكي علم خداوند به آينده و ديگري تقديري كه در خصوص آينده داشته است ؛ در خصوص علم خداوند كه علم بندگان صالح او مانند انبيا نيز متاثر از اين امر است ،بايد گفت : علم پيشين هيچ تاثيري در جبري و غير اختياري بودن حوادث نداشته و نخواهد داشت .
به يقين خداوند نسبت به اموری که افراد با اختيار خود انتخاب مي كنند، آگاه است‌، آن هم به دلیل احاطه‌ای که به همه امور در کل عالم دارد. اگر دو اتومبیل با سرعت زیاد به سوی هم در حرکت باشند، هلی‌کوپتری که بالای مسیر این ها حرکت می‌کند، صحنه را می‌بیند . می‌داند که تا چند لحظه دیگر این دو اتومبیل با هم برخورد و تصادف می‌کنند. تصادف این ها زاییده علم شخص ناظر در هلی‌کوپتر نیست‌، بلکه زاییده سرعت زیادی است که راننده‌ها با انتخاب خود برگزیده‌اند . اگر سرعت را انتخاب نمی‌کردند ،تصادف پیش نمی‌آمد.
علم پيشين خداوند همانند آگاهي پيشين پزشکی است که می‏داند فلان بیمار در آینده دچار فلان بیماری خواهد شد یا با توجه به وضع فعلی اش روند بهبودی یا پیشرفت بیماری اش به کجا منتهی می گردد. دانستن این مسایل از طرف پزشک تأثیری در به وجود آمدن یا نیامدن بیماری و روند خاص پیشرفت یا درمان آن ندارد. حال اگر پزشك اين امر را به خانواده بيمار اطلاع دهد، آنان از اين امر متاثر مي شوند مثلا بر باعث و باني بيماري عزيز خود نفرين مي فرستند ؛ اما در عين حال هيچ يك از اين امور تاثيري در نتيجه ندارد .
آیا اگر معلمی از قبل بداند که کدام دانش آموز در امتحان نمره بدی می آورد ، در امتحان او تاثیری خواهد داشت؟ مسلما خیر، زیرا نتایج ضعیف دانش آموز معلول علت های خاص خود مانند کاهلی و تنبلی است که اطلاع قبلی معلم ربطی به آن ها ندارد؛ به همین شکل علم خداوند به حوادث آینده هم ما را مجبور به حرکت به سمت همان اهداف نمی کند.
پس منوط بودن عاقبت فرد به علم الهي به هيچ وجه به معني تاثير علم خداوند بر كيفيت و كميت اعمال فرد نيست . خداوند تنها مي داند كه هر فرد در هر موقعيت زماني و مكاني چه تصميم و انتخابي خواهد داشت. در نتيجه ما در موقعيت خاص انتخاب رفتار پيش رو واقعا اختيار داريم و همان را انتخاب مي كنيم كه خداوند مي داند .
اما در مورد تقدير پيشين خداوند يا سرنوشتي كه خداوند رقم مي زند، تقديرات پيشين هر چند وجود دارد و خداوند مقدراتي را براي نظام عالم در نظر مي گيرد اما مقدرات به معني از پيش رقم خوردن امور و بي اختيار بودن افراد در حوادث و وقايعي كه در طول زندگي با آن مواجه مي شوند نيست .
در حقيقت در مورد سرنوشت، دو تفسیر وجود دارد :
تفسیر نخست :
سرنوشت هر کس از روز نخست، بدون اطلاع و حضور او، از طرف خداوند تعیین شده ، بنا بر این هر کس با سرنوشت معینی از مادر متولد می‌شود که قابل دگرگونی نیست .هر انسانی نصیب و قسمتی دارد که ناچار باید به آن برسد. چه بخواهد و چه نخواهد. کوشش‌ها برای تغییر سرنوشت بیهوده است. بنا بر این تفسیر،‌ بدیهی است که انسان موجودی مجبور و بی اختیار است.
بررسی منابع اسلامی نشان می‌دهد این تفسیر مورد تأیید اسلام نیست . قبول و پذیرش آن، تمام مفاهیم مسلّم اسلامی از قبیل:‌ تکلیف، جهاد، سعی و کوشش و استقامت و غیره را به هم می‌ریزد.
استاد مطهری می‌گوید: « اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهی،‌ انکار اسباب و مسببات و از آن جمله قوه و نیرو و اراده و اختیار بشر است، چنین قضا و قدر و سرنوشتی وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد» . (6)
اما در تفسیر دوم از سرنوشت، در عین حال که دست تقدیر الهی در زندگی انسان را مردود نمی‌داند، نقش انسان را در تعیین سرنوشت زندگی او می‌پذیرد. در این تفسیر، نقش انسان نه تنها مغایر با سرنوشت نیست، بلکه جزئی از همان سرنوشت است . سرنوشت و تقدیر انسان چنین است که او سرنوشت خود را تعیین نماید. در واقع اختیار داشتن انسان جزئی از تقدیرات الهی است.
خداوند برای هر چیزی علت‌ها و اسباب هایی قرار داده که هستی و مشخصات آن بستگی به آن‌ها دارد. این طور نیست که هر چه در جهان پدید می‌آید، بدون رابطه با قبل و بعد و صرفاً اتفاقی و بی حساب باشد. همان گونه که در بارش برف و باران و ... عواملی دخالت دارد . هرگز چنین کاری بی علل و اسباب انجام نمی‌پذیرد، همچنین کارهای بشر از روی تصادف و اتفاق از او سر نمی‌زند، بلکه نخست چیزی را تصور می‌کند، سپس به آن می‌اندیشد . پس از آن که فایده واقعی یا پنداری آن را پذیرفت،‌ در انجام آن می‌کوشد. پس وقوع هر حادثه ای در جهان علت و سببی دارد . این نظامی است تخلف ناپذیر و خداوند چنین مقرّر کرده است.
بدیهی است این مسئله با اصل آزادی و اختیار انسان هم منافات ندارد،‌ زیرا اختیار و آزادی یکی از اسباب و علل است؛ یعنی خداوند خواسته و مقدّر نموده که بشر کارهای خود را به اراده خود انجام دهد. سرنوشت خویش را رقم زند.
انسان فقط یک نوع سرنوشت ندارد، بلکه سرنوشت‌های گوناگونی در پیش دارد که ممکن است هر کدام از آن‌ها جانشین دیگری گردد، مثلاً اگر کسی بیمار شود و معالجه و نجات پیدا کند، به موجب سرنوشت و قضا و قدر است. نیز اگر معالجه نکند و رنجور بماند و یا بمیرد، به موجب سرنوشت و قضا و قدر است.
امیرالمؤمنین (ع) از کنار دیوار شکسته و کجی برخاست. پرسیدند: از قضای الهی فرار می‌کنی؟ فرمود: از قضای الهی به قدر او پناه می‌برم. (7) یعنی درست است که تا قانون علیت که منتهی به فرمان خداست، نباشد، دیوار شکسته سقوط نخواهد کرد، اما همان خداوند به من عقلی داده که آن خود ، یک حلقه از سلسله قانون علیت است و یک عامل بازدارنده در برابر این گونه حوادث. البته دیوار عقل و شعور ندارد و بدون اعلام قبلی و طبق علت های خاص خود سقوط می‌کند. اما می‌توانم به قدر الهی پناه ببرم؛ یعنی با عقل خود چنان محل نشستن را اندازه گیری کنم که اگر دیوار سقوط کند روی من نیفتد.

پی‌نوشت‌ها:
1. نجم (53) آیه‌ 39.
2. مدثر (74) آیه38. ‌
3. فصلت (41) آیه 46.
4. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 1، ص 385 (انسان و سرنوشت)انتشارات صدرا ، تهران ، 1374ش .
5. دهر (76) آیه‌ 3.
6. مجموعه آثار، ج 1، ص 396 .
7. همان ج1، ص 384 ؛
شيخ صدوق، التوحيد ،ص 369، انتشارات جامعه مدرسين قم، 1398 ه ق .