سلام وخسته نباشید می خواستم بپرسم که ما برچه اساسی به عمر دشنام می فرستیم واینقدبدگویی راجبه اومیکنیم درصورتی که خودحضرت علی همیشه یارومشاوراوبوده وحتی بنابه منابع معتبردخترخودرانیزبه عقداودر اورده وبجزاون نوشتهی معروف به شقشقه نمی توان سندی پیدا کرد.حتی امام علی درنامه ی خود به معاویه از حقنیته اوسخن می گوید وانتخابشان از سوی مردم راموافق بارای خدا میشماردمگه میشه جانشینی رای خدا باشه و حضرت علی سی سال باکسایی که اینقدر امروزه در مساجدمابهشون ناسزاگفته میشه مداراکنه.کسی که ماادعامیکنیم جیگرگوشه ی پیغمبروبه قتل رسوندهلی بااون مداراکنه؟؟؟؟؟؟
اصلاحضرت علی به کنار یاران پیامبر راچه شد؟به یکدفعه همه ی انهاترسوشدن و منفعت طلب؟کسایی که زندگیشونو برای اسلام دادن واز همه انوالشون گذشتن چه برسرشان امد؟
اصلااین داستان ازکجا امده؟حرف های زیادی هست ولی افسوس......
باتشکر وخسته نباشید

پرسش 1:
اختلاف تاريخي
شرح : بر چه اساسي به عمر دشنام مي فرستيم و اين قد بدگويي راجبه او مي کنيم در صورتي که خود حضرت علي هميشه مشاور او بوده است و حضرت علي سي سال با کسايي که اينقدر امروزه در مساجد ما بهشون ناسزا گفته مي شه مدارا کنه.

پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و تشکر از ارتباط شما با اين مرکز .
کسي نگفته که بايد عمر را لعن کرد . افرادي که چنين ديدگاهايي داشته باشند، معمولا يا جاهل هستند يا ساده و غافل و نا آشنا نسبت به اسلام و مصالح اسلام .
در عصر ما، هر سخن و مطلبي که موجب دشمني و کينه و تفرقه ميان مسلمانان گردد، بايد ازآن پرهيز شود. سعي دشمنان اسلام اين است که با ايجاد تفرقه و دشمني ميان مذاهب مختلف اسلامي، به اسلام ضربه بزنند .قدرت اسلام که منافع آنان را به خطر انداخته ، کاهش دهند . ما مسلمانان بايد بيدار و آگاه باشيم و از طرح مطالب تفرقه افکن پرهيز نمائيم .
امروز ما شيعيان هم بايد به خاطر مصلحت جهان اسلام از توهين و فحش و لعن علني خودداري ورزيم، چون اين کار نه به نفع شيعه است ،نه اسلام. البته بيان حقايق تاريخي و تحليل شرايط و وقايع با رعايت حرمت و ادب يک مطلب است ؛ فحش و لعن و توهين آشکار مطلب ديگر. بايد- ضمن- بيان حقايق تاريخي و تحليل شرايط و وقايع، از لعن اين افراد که در نگاه جمع کثيري از مسلمانان محترم و ارزشمند هستند، خودداري ورزيم . با اين اقدام خود، اثر گذاري تبيين و تحليل هاي مان را فراتر بريم ؛ از ريختن آب به آسياب دشمن و فروزان کردن آتش اختلاف که خشک و تر را با هم مي سوزاند، خودداري ورزيم.
سکوت امام علي (ع) در برابر خلفا :
امام در ابتدا در برابر خلفا سکوت نکرد، بلکه در قالب‌هاي مختلف به دفاع از حق خود پرداخت. امام علي- طبق گفته «ابن قتيبه دينوري» - شب‌ها حضرت فاطمه را سوار بر چار پاياني مي­کرد و در مجالس انصار مي­گردانيد. فاطمه(س) از آن‌ها مي­خواست از امام علي پشتيباني کنند. آنان در پاسخ مي‌گفتند: اي دختر رسول خدا !بيعت ما با ابوبکر انجام شده و کار از کار گذشته است. نمي‌توانيم نقض بيعت کنيم. اگر شوهر تو قبل از ابوبکر به سوي ما مي­آمد، به او مراجعه کرده و رهبري او رامي پذيرفتيم. (1)
حضرت بعد از بررسي‌هاي لازم به اين نتيجه رسيد که قيام حضرت به نفع جامعه اسلامي نيست و سکوت نمود (2) .سکوت حضرت بدان معنا نيست که امام از حق خود دفاع نکرد و خلفا را تأييد مي نمود، بلکه سکوت امام در راستاي حفظ وحدت اسلامي،(3) حفظ دين(4) و فراهم نبودن شرايط قيام بود.(5)
امام بارها به علل سکوت خود تصريح کرد و ياد آور شد که حق وي را غصب نموده اند، اما جهت مصالح عمومي سکوت مي نمايد. در اين جا به برخي سخنان امام علي (ع) اشاره مي شود:
1.امام هنگامي که براي سرکوبي پيمان شکنان (طلحه و زبير) عازم بصره بود، خطبه اي ايراد کرد و فرمود: «هنگامي که خداوند پيامبر خود را قبض روح کرد، ‌قريش با خود کامگي، خود را بر ما مقدم شمرده، ما را - که به رهبري امت از همه شايسته تر بوديم- از حق مان بازداشت، ‌ولي من ديدم که صبر و بردباري بر اين کار، بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و ريخته شدن خون آنان است؛ زيرا مردم، به تازگي اسلام را پذيرفته بودند و دين مانند مشکي مملوّ از شير بود که کف کرده باشد و کوچک ترين سستي و غفلت آن را فاسد مي سازد، و کوچک ترين فرد آن را وارونه مي‌کند» . (6)
2. بسياري از گروه ها و قبايلي که در سال هاي آخر عمر پيامبر ،مسلمان شده و هنوز آموزش هاي لازم اسلامي را نديده بودند، بعد از رحلت رسول خدا (ص) پرچم «ارتداد» بلند نموده و با گرد آوري نيروي نظامي مدينه را به شدت مورد تهديد قرار دادند؛ نخستين کاري که حکومت انجام داد اين بود که گروهي از مسلمانان را براي نبرد با «مرتدان» بسيج کرد. آيا در چنين شرايط ‌صحيح بود که امام پرچم ديگري به دست بگيرد و قيام کند.؟
حضرت در يکي از نامه هاي خود که به مردم مصر نوشته است ،به اين نکته اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: «به خدا سوگند! هرگز فکر نمي کردم و به خاطرم خطور نمي کرد که عرب بعد از پيامبر امر امامت و رهبري را از اهل بيت او بگيرند و (در جاي ديگر قرار دهند) و خلافت را از من دور سازند! ‌تنها چيزي که مرا ناراحت کرد، ‌اجتماع مردم در اطراف فلاني (ابوبکر) بود که با او بيعت کنند. (وقتي که چنين وضعي پيش آمد) دست نگه داشتم تا اين که با چشم خود ديدم گروهي از اسلام بازگشته و مي خواهند دين محمد (ص) را نابود سازند. (در اين جا بود) که ترسيدم اگر اسلام و اهلش را ياري نکنم ،بايد شاهد نابودي و شکاف در اسلام باشم که مصيبت آن براي من از محروم شدن از خلافت و حکومت بر شما بزرگ تر بود،‌چرا که اين بهره دوران چند روزه دنيا است که زايل و تمام مي شود، همان طور که «سراب» تمام مي‌شود و يا ابرها از هم مي پاشند. پس در اين پيش آمدها به پا خاستم تا دين پا برجا و محکم گردد» . (7)
3. علاوه بر خطر مرتدان، ‌مدعيان نبوت و پيامبران دروغين مانند: «مسيلمه کذاب»، «طليحه» و «سجاح» نيز در صحنه ظاهر شده و هر کدام طرفداران و نيروهايي دور خود گرد آوردند. قصد حمله به مدينه را داشتند که با همکاري و اتحاد مسلمانان پس از زحماتي نيروهاي آنان شکست خوردند. خطر حمله احتمالي روميان نيز مي توانست مايه نگراني ديگري براي جبهه مسلمانان باشد.
با در نظر گرفتن نکات مذکور، به خوبي روشن مي‌شود که چرا امام بعد از آن که مکرر حق خود را درخواست نمود و شديداً بر غاصبان حقش اعتراض کرد،‌صبر را بر قيام ترجيح داد . چگونه با صبر و تحمّل و تدبير و دور انديشي، جامعة اسلامي را از خطرهاي بزرگ نجات داد. اگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت و از عواقب وخيم اختلاف و دودستگي نمي ترسيد، ‌هرگز اجازه نمي داد رهبري مسلمانان از دست اوصيا و خلفاي راستين پيامبر خارج شود و به دست ديگران بيفتد. (8).
سکوت معنادار امام به گونه اي براي حضرت سخت بود که از آن به عنوان خار در چشم و استخوان در گلو ياد کرد: " رداي خلافت را از تن بيرون کردم و از آن کناره گيري نمودم، در حالي که در اين فکر فرو رفته بودم که آيا با دست تنها و نداشتن نيرو، به پاخيزم و يا در اين محيط پر خفقاني که به وجود آورده­اند، صبر کنم ؟ عاقبت ديدم صبر به عقل و خِرَد نزديک تر است. صبر کردم، ولي حالم شبيه کسي بود که خار در چشم و استخوان در گلو دارد. " (9)
مشاوره و همکاري امام با خلفا نيز در راستاي مصالح جهان اسلام بود، نه اينکه امام خلفا را تاييد مي نمود و يا در صدد انتقاد از آنان نبود. رويکرد امام الگوي خوبي است که ما از مسايل تفرقه انگيز پرهيز و از اهانت به يگديگراجتناب ورزيم . مطالب تاريخي و علمي را بدون اهانت و خشونت مطرح نمائيم ، همان گونه که امام علي (ع)- ضمن انتقاد از خلفا- از مسايل خشونت آميز پرهيز نمود.

پي نوشت ها:
1. ابومحمد عبداللّه بن مسلم قتيبة دينوري، الامامة و السياسة، ص16، بيروت، لبنان،دارالکتب العلميه.
2. نهج البلاغه فيض الاسلام، تهران، چاب آفتاب، خطبه 3، ص37
3. نهج البلاغه، خطبه 72؛ سيري در نهج البلاغه، شهيد مطهري ،ص 182،ناشر صدرا
4. شرح نهج البلاغة،ابن أبي الحديد،چاپ أول، 1378 - 1959 م، دار إحياء الكتب العربية - عيسى البابي الحلبي و شركاه، ج 17 - 18، ص 107؛ سيري در نهج البلاغه، ص 182.
5. الامامة و السياسة،ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني ،تحقيق : طه محمد الزيني، مؤسسة الحلبي و شركاه للنشر و التوزيع، ص 15.
6. شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 1، ص 308،

7. نهج البلاغه (فيض الاسلام) ،ص 1039 .
8. جعفر سبحاني،‌فروغ ولايت، ‌ص 151 - 173، انتشارات صحيفه ، چاپ اول ، 1368؛ مهدي پيشوايي، سيره پيشوايان، ‌ص 63 - 71.
9. نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه 3، ص37.

پرسش 2:
2. مي خواستم بپرسم که ما برچه اساسي به عمر دشنام مي فرستيم واينقدبدگويي راجبه اوميکنيم درصورتي که بنا بر منابع معتبردخترخودرانيزبه عقداودر اورده است؟

پاسخ:

@@ در خصوص از دواج ام کلثوم با عمر مي توان گفت :
شيخ مفيد اين ازدواج را نمي‌پذيرد و معتقد است که اين گزارش توسط زبير بن بکار(1) نقل شده که مورد وثوق نيست. افزون بر اين، او از دشمنان علي(ع) به حساب مي‌آيد و در مطالبي که به بني هاشم نسبت مي‌دهد، قابل اعتماد نيست. متن روايت به صورت‌هاي مختلف و گاهي متضاد نقل شده که به آن اشاره مي‌شود:
أ) علي(ع) متولي عقد ازدواج بود.
ب) عباس، عموي علي، متولي ازدواج شد.
پ) بعد از اينکه بني هاشم مورد تهديد قرار گرفتند، اين ازدواج انجام شد.
ت) اين ازدواج از روي اختيار و بدون تهديد انجام شد.
ث) فرزندي به نام زيد، از اين وصلت به وجود آمد.
ج) زيد، زنده ماند و صاحب نسل شد.
ح) زيد و مادرش (ام‌کلثوم) در زمان عمر کشته شدند، به گونه‌اي که معلوم نشد کدام يک زودتر درگذشتند.
خ) ام کلثوم بعد از عمر، زنده بود.
د) عمر، مهريه او را چهل هزار درهم قرار داد.
ذ) عمر، مهريه را چهار هزار درهم قرار داد.
ر) عمر، مهريه را پانصد درهم معيّن کرد.
مرحوم شيخ مفيد چنين نتيجه‌گيري مي‌کند که وجود اين همه اختلاف، موجب بطلان گزارش مي‌گردد.
وي مي‌فرمايد: اگر اين روايت صحيح باشد (و چنين ازدواجي محقق گرديده باشد) باز با مذهب شيعه منافاتي ندارد.(2)
سيد مرتضى، شاگرد شيخ مفيد معتقد است اين ازدواج از روي اختيار نبود. سپس وي رواياتي را که دلالت بر اضطرار دارد، يادآور مي‌شود.(3)
از مطالب سيد مرتضى استفاده مي‌شود که وي وقوع اين ازدواج را پذيرفته، ولي دليل آن را اضطرار و تهديدهايي مي‌داند که متوجه بني‌هاشم شده بود.
علامه مجلسي بر اين عقيده است که انکار اين واقعه از سوي شيخ مفيد شگفت‌انگيز است. مجلسي بر اين باور است که شايد منظور شيخ مفيد اين بوده که اين موضوع از طريق اهل سنت قابل اثبات نيست،(4) چون رواياتي که از طريق آنان وارد شده، بسيار متفاوت و متضاد است! آن گاه مرحوم مجلسي مي‌گويد: بهترين و اساسي‌ترين پاسخ به اين پرسش آن است که گفته شود اين کار به جهت تقيه و اضطرار انجام شد! سپس مي‌فرمايد: دور از ذهن نيست که چنين بوده، چون خيلي از کارهاي حرام، در حال ضرورت و ناچاري، حکم آن تغيير مي‌کند و گاهي مبدّل به وجوب مي‌شود.(5)
جعفر شهيدي، مي‌نويسد: ام‌کلثوم دومين دختر علي(ع) که مادرش حضرت زهرا(س) بود، در سال هشتم هجري متولد شد . در سال هفدهم با عمر ازدواج کرد . چون عمر کشته شد، با عون فرزند جعفر و پس از مرگ او با برادرش محمد بن جعفر بن ابي طالب ازدواج کرد. ام‌کلثوم از عمر پسري به نام زيد آورد.(6)
سيد محسن امين بر اين باور است که حضرت علي(ع) دو دختر به نام ام کلثوم داشته، مادر يکي از آنان حضرت فاطمه(س) و مادر دومي، زن ديگري بود. آن که با عمر ازدواج کرد، مادرش فاطمه(س) نبود و پيش از واقعه کربلا، در مدينه درگذشت. آن ام‌کلثوم که در کربلا حضور داشت و در کوفه خطبه خواند، مادرش حضرت زهرا(س) مي‌باشد.(7)

آقاي سامي الغريري بر اين عقيده است که ام کلثوم همسر عمر، دختر خليفة اوّل (ابو بکر) بود، که قلم به دستان مزدور چنين وانمود کردند که دختر علي(ع) است.(8)
در فروع کافي، بحث طلاق، در مورد عِدّة زني که شوهرش از دنيا رفته، دو روايت يکي توسط معاويه ابن عمار(9) و ديگري توسط سليمان بن خالد،(10) از امام صادق(ع) نقل شده که محتواي هر دو اين است: چون عمر درگذشت، حضرت علي(ع) نزد ام‌کلثوم رفت و او را به خانه خود برد. از اين دو روايت استفاده مي‌شود که ام‌کلثوم، دختر علي(ع) بود، اما اين که مادرش چه کسي بود در روايت به آن اشاره نشده است. مرحوم مجلسي روايت اوّل را موثق و روايت دوم را صحيح مي‌شمارد.
از آنچه گذشت مي توان نتيجه گرفت :
1-اصل از دواج اختلافي است
2-اين از دواج اجباري بوده است
3- از دواج بر اساس تقيه بوده است
در چنين صورتي چگونه مي توان گفت که امام علي با عمر موافق بود؟
پي‌نوشت‌ها:
1. ابو عبدالله، زبير بن ابي بکر بن عبدالله بن مصعب، در زمان معتصم عباسي از سوي وي عهده‌دار قضاوت در مکه بود. در سال 256 درگذشت.( تاريخ بغداد، ج 8، ص 467.)
2. مصنفات المفيد، ج 7 (المسائل السرويه) ص 86 ـ 90؛ محمدباقر مجلسي، مرآة العقول، ج 20، ص 43 تهران ،دار الکتب الاسلاميه ،1366 ،چاپ اول.
3. مرآة العقول، ج 20، ص 44.
4. همان .
5. همان.ص 45.
6. جعفر شهيدي، زندگاني حضرت فاطمه(س)، ص 263 ـ 264، تهران ، دفتر نشر فر هنگ اسلامي
7. سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 2، ص 12.بيروت ،دارالتعارف للمطبوعات ،1418 ،چاپ پنجم ،تحقيق سيد حسن امين .
8. علي بن محمد، ابن صباغ مالکي، الفصول المهمه في معرفة الأئمة، ج 1، پاورقي، ص 647، تحقيق سامي الغريري، انتشارات دار الحديث.
9. فروع کافي، ج 6، ص 115، ح 1، تهران ،دار الکتب الاسلاميه ،1388 ، چاپ دوم .تحقيق علي اکبر غفاري .
10. همان، ح 2.

پرسش 3:
مي خواستم بپرسم که ما برچه اساسي به عمر دشنام مي فرستيم درصورتي که خودحضرت علي و بجزاون نوشتهي معروف به شقشقه نمي توان سندي پيدا کرد.حتي امام علي در نامه ي خود به معاويه از حقنيته او سخن مي گويد و انتخابشان از سوي مردم را موافق باراي خدا مي شمارد؟

پاسخ:

نخست متن نامه ذکر مي شود و سپس به تحليل آن مي پردازيم:
«همان افرادي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند ،با من نيز بيعت نمودند؛ در اين صورت براي شخص حاضر در مدينه، حقّ انتخاب امام ديگر و براي فرد غايب از مركز شورا نيز، حقّ ردّ نظرية آنان نيست. عضويت شورا از آن مهاجرين و انصار است. هر گاه آنان بر امامت و پيشوايي فردي اتّفاق نظر پيدا كردند و او را امام ناميدند، اين كار مورد رضايت (خدا) خواهد بود.»(1)
اين نامه به منظور حقانيت خلفا و مطابق شرع و رضايت خدا بودن آن بيان نشده ، هدف امام از اين نامه چيزي جز اسكات و بستن راه هر نوع بهانه‌جويي و غرض‌ورزي، و به اصطلاح قرآن: مجادلة به وجه احسن، نيست. زيرا «معاويه» مدت ها استاندار «عمر»، و پس از وي استاندار «عثمان» در منطقة شام بود و آن ها را خليفه رسول خدا، و خويش را نماينده خلفا مي‌شمرد. چنانچه احترام به خلافت آنان براي اين جهت بود كه از طرف مهاجرين و انصار انتخاب شده بودند، عين همين انتخاب درباره امام، به‌طور واضح و كامل انجام گرفته است و ديگر دليل ندارد يكي را محترم شمرده و ديگري را رد كند.
امام از طريق مجادله كه در قرآن مجيد به آن امر شده است: «وَجادِلهم بِالَّتي هِي أَحسن» (نحل، آيه125 )، مخالفت معاويه با خلافت خويش را، محكوم كرده، سخن خود را چنين آغاز نمود:
كساني كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده، با من نيز بيعت كرده‌اند، در اين صورت چرا خلافت مرا به رسميت نمي‌شناسي؟
حقيقت مجادله جز اين نيست كه آنچه را كه طرف مخالف، مقدّس و محترم مي‌شمارد، پايه استدلال قرار داده و او را با معتقد خودش محكوم ساخت. بنا بر اين، نامه هرگز گواه بر آن نيست كه امام انتخاب خليفه را از طريق شوراي مهاجرين و انصار يك امر صد در صد صحيح مي‌داند.
اگر هدف امام غير اين بود، نبايد نامه خود را با گفتگو از بيعت خلفاي سه‌گانه آغاز كند، بلكه بدون گفتگو از خلافت آن سه نفر، سخن خود را بايد چنين آغاز كند: مهاجرين و انصار با من بيعت كردند، و هر فردي كه آنان با او بيعت نمايند،‌ پيشواي مسلمانان خواهد بود.
اينكه امام د رجمله‌هاي بعدي مي‌فرمايد: «فَإِن اجتَمعوا عَلي رَجل وسَموّه اماماً، كان ذلك (لله) رضا»، آن نيز احتجاج روي عقيدة طرف مخالف است . لفظ «الله» در نسخه‌هاي صحيح نهج البلاغه، موجود نيست و در چاپ هاي مصري در ميان پرانتز قرار دارد ، اشاره به اينكه وجود اين لفظ در نامه امام مورد شك و ترديد است. در حقيقيت امام مي‌فرمايد: هر گاه مسلمانان در قبول پيشوايي فردي اتّفاق نظر پيدا كردند، چنين كاري مورد رضايت است ،يعني مورد رضايت شما و همين كار دربارة من انجام گرفته است. ديگر چرا در بيعت با من مخالفت مي‌ورزيد؟
امامي كه در اين نامه مي‌نويسد: افرادي كه با سه خليفه بيعت كرده اند ...، در خطبه شقيقيه درباره خلافت خلفا مي‌فرمايد:
«به خدا سوگند، فرزند ابي قحافه، لباس خلافت را به سان پيراهن بر تن كرد ،در حالي كه مي‌دانست آسياي خلافت بر محور وجود من مي‌گردد . من براي خلافت مانند قطب وسط آسيا هستم. علوم و معارف از وجود من سرازير مي‌گردد. مرغ انديشه كسي به اوج رفعت من نمي‌رسد. ولي من جامه خلافت را رها نمودم و از آن پهلو تهي كردم و در كار خود انديشه مي‌كردم كه با دست شكسته (بدون سپاه و ياور) براي گرفتن حقّ خود، حمله نمايم يا آن كه بر تاريكي كوري، صبر نمايم، تاريكي كه پيران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پير مي‌سازد و مؤمن را رنج مي‌دهد تا روزي كه بميرد.
سرانجام صبر و بردباري را خردمندانه ديدم . به سان كسي كه خار در چشم و استخوان در گلوي او گير كند ، صبر نمودم. ميراث خود را غارت شده مي‌ديدم تا اينكه روزگار اوّلي (ابوبكر) سپري گرديد، ولي خلافت را به آغوش ديگري انداخت. پس از خود به ديگري سپرد. شگفتا وي در زمان حيات از مردم عزل خويشتن را مي‌خواست ،ولي آن را به ديگري واگذار نمود. اين دو نفر خلافت را ميان خود مانند دو پستان قسمت كردند. او خلافت را در جاي درشت و ناهموار قرار داد.»(2)
امام در يكي از نامه‌هاي خود پرده از مظلوميت و نحوه اخذ بيعت از خود برداشته و در پاسخ نامه معاويه، كه به حضرت نوشته بود كه وي را به سان شتري كه چوب در بيني او مي‌گذارند و مي‌كشند، براي گرفتن بيعت به نفع ابوبكر مي‌كشيدند، مي‌نويسد:
«نوشته بودي كه: مرا مانند شتري كه چوب در بينيش كرده و مي‌كشند براي بيعت كشيدند تا بيعت نمايم. به خدا سوگند! خواسته‌أي نكوهش نمايي، ستايش نمودي. خواسته‌اي رسوا كني، رسوا شدي (زيرا بر مظلوميت من صريحاً اعتراف نمودي). زيرا هرگز بر مسلمان ـ تا در دينش شك و در يقينش خلل نباشد ـ مظلوميت و ستم كشي عار نيست.» (3)
آيا امام با تصريح به مظلوميت خود و اينكه با جبر و زور از وي بيعت گرفته شد، مي‌تواند خلافت خلفا را به رسميت بشناسد و متصديان آن مقام را امام و پيشواي جمعيت بداند؟
پي نوشت ها :
1.فيض الاسلام، نهج البلاغه ، ص 832، نامه 6، تهران ، چاب آفتاب.
2. نهج البلاغه ، خطبه شقشقيه.
3. جعفر سبحاني، فروغ ولايت، ص182- 187، از انتشارات صحيفه ، 1368، قم.