می دانیم که علت وجود همه ی موجودات خداست و می گوییم آیا خدا علت دارد و سپس می گوییم خیر .
از طرفی می گوییم که نمی توان ذات خدا را توصیف کرد.

از طرفی می دانیم که طبق نظریه فیزیکدانان ، جهان از یک ماده ی اولیه بوده که بر اثر انفجار موجب ایجاد جهان شده است.

پس باید خدا این ماده اولیه را آفریده باشد.

سوالی که پیش می آید این است که ما ذات خدا را توصیف نمی کنیم و نمی گوییم از کجا آمده است ، پس چرا این ویژگی را برای ماده ی اولیه نگیریم؟ یعنی بگوییم که علت همه چیز به ماده ی اولیه سازنده ی جهان بر می گردد و برای آفرینش آن علتی را قرار ندهیم و بگییم که از اول بوده است.

پرسش 1:
خدا کيست؟ شرح مي دانيم که علت وجود همه ي موجودات خداست و مي گوييم آيا خدا علت دارد و سپس مي گوييم خير . از طرفي مي گوييم که نمي توان ذات خدا را توصيف کرد.

پاسخ:
$$ پرسشگر گرامي با سلام سپاس از ارتباط تان با اين مرکز
اين سؤال از يک فرض اشتباه ناشي شده است و آن اين که تصور مي‌شود که هر موجودي نياز به علت دارد، در حالي که مطلب صحيح اين است که: هر پديده اي به علت نياز دارد، يعني چيزي که نبوده و وجود يافته است، وجودش نياز به علت دارد. پس هر موجودي نياز به آفريدگار ندارد تا بگوييم خدا هم يکي از موجودات است، پس آفريدگار او کيست؟، بلکه هر آفريده‏اي آفريدگار مي‌خواهد و خدا آفريده شده نيست تا به حکم اين قانون آفريدگار بخواهد. کاملاً روشن است که اگر موجودي فرض شود که هميشه بوده و هيچ گاه معدوم نبوده تا به وجود آيد، نياز به آفريننده و علت نيز نخواهد داشت. وسؤال ازکجا آمده هم، در موردش بي معني است .
پاسخ سؤال را به بيان ساده‏تر مي‌توان بيان کرد:
اگر کسي سؤالات زير را از شما بپرسد، چه پاسخي به آن مي‌دهيد:
رطوبت هر چيز از آب است، رطوبت آب از چيست و از کجا است؟
چربي همه غذاها از روغن است، چربي روغن از چه و از کجا است؟
شوري همه چيز از نمک است، شوري نمک از چيست؟
وقتي به اتاق کار خود يا منزل مسکوني خود نگاه مي‌کنيد و مي‌بينيد روشن است، از خود مي‌پرسيد آيا روشنايي از خود اتاق است؟ فوراً به خود پاسخ منفي مي‌دهيد، زيرا اگر روشني اتاق از خود مي‌جوشيد، نبايد هيچ وقت تاريک بشود، در حالي که پاره‏اي از اوقات تاريک و گاهي روشن است. پس روشني آن از جاي ديگر است. به اين نتيجه مي‌رسيم که روشني اتاق و خانه ما در اثر ذرات يا امواج نور است که به آن تابيده است. آن گاه از خود سؤال مي‌کنيم: روشني خود نور از کجا است؟ پاسخ اين است که روشني نور از خود آن است.
نيز به سؤال‏هاي قبلي پاسخ مي‌دهيم که رطوبت آب، چربي روغن و شوري نمک از چيز ديگري نيست.
اين خاصيت طبيعي و ذاتي آن‏ها است. آب ذاتاً مرطوب است. روغن ذاتاً چرب است و نمک ذاتاً شور است. نيز نور ذاتاً روشن است. در هيچ نقطه جهان نمي‌توانيم نوري پيدا کنيم که تاريک باشد و چيز ديگر آن را روشن کرده باشد. ذرات نور هر جا باشند، روشن اند و روشني جزء ذات آن‏ها است.
روشنايي ذرات نور از چيز ديگر و عاريتي نيست. ممکن است ذرات نور از بين برود، ولي ممکن نيست موجود باشند، ولي تاريک! بنابراين اگر کسي بگويد روشنايي هر محوطه‏اي از جهان، معلول نور است، پس روشنايي خود نور از کجا است، فوراً مي‌گوييم روشنايي نور جزء ذات آن است.
هم چنين هنگامي که سؤال شود هستي هر موجودي از خدا است، پس هستي خدا از کيست، پاسخ مي‌دهيم هستي خدا ذاتي او و از خود او است و از جاي ديگر نيست، مانند اين که بپرسيم اصل وجود و هستي از چه چيزي به وجود آمده ؟ مبدأ اصل وجود چيست ؟ معلوم است که اصل وجود و هستي از چيزي به وجود نمي‌آيد، چون هر چيز ديگر غير از وجود، عدم و نيستي است و وجود و هستي از عدم و نيستي به وجود نمي‌آيد.
به عبارت ديگر وجود حق تعالي، اصل و حقيقت وجود است . همان گونه که بي معنا است که سؤال کنيم، اصل و حقيقت وجود چگونه به وجود آمده يا مبدأ آن چيست ؟
بي معنا است که بگوييم که خدا چگونه و از كجا به وجود آمده ؟ چون فرض چنين سؤالي اين است که خدا نبوده و بعد به وجود آمده است و حالا در مورد كيفيت اين ايجاد سؤال مي‌کنيم. اما وقتي که وجود خداوند ازلي و ابدي و مساوي با حقيقت و اصل وجود و هستي باشد، فرض اين که خدا زماني نبوده ، نيز اشتباه است، پس ديگر نوبت به سؤال از چگونگي و از کجا به وجود آمدن اصلا نمي‌رسد.
در مورد مثال‌هاي زده شده نيز بايد توجه داشت که منظور از ذاتي بودن رطوبت براي آب، شوري براي نمک، چربي براي روغن و... هرگز اين طور نيست که مثلاً رطوبت آب چون ذاتي آن است، پس آفريدگاري ندارد، بلکه منظور اين است که آفريدگار جهان، آب را طبعاً و ذاتاً مرطوب آفريده است، به طوري که هرگز نمي‌توان رطوبت را از آب جدا کرد. همان گونه که وجود و هستي را نمي‌توان از خداوند جدا فرض کرد.
اين مثال‏ها براي نزديک کردن مطلب به ذهن زده مي‌شود؛ وگرنه بين اين مثال‏ها و موضوع مورد بحث، تفاوت زيادي است، زيرا وقتي مي‌گوييم وجود همه چيز از خدا است و وجود خدا از او است، يعني خدا آفريده کسي نيست و وجود و هستي، ذاتي او است.
اما وقتي مي‌گوييم روشنايي همه چيز از نور است و روشنايي نور از خود او است، معنايش اين نيست که نور آفريدگاري ندارد، بلکه معنايش اين است که آفريدگار جهان نور را اين طور آفريده است که روشنايي جزء ذات او باشد و روشنائي از نور جدا نيست، همان گونه که وجود و هستي از خداوند جدا نيست.
در نتيجه روشن است که طبق براهين اثبات خدا ،خدايي را در عالم ثابت مي دانيم که نبودن به صورت مطلق براي او محال است . نمي توان زماني را فرض کرد که او نبوده ، در نتيجه از كجا بودن و ناشي از چه بودن و تصور خالق و علت براي او بي معناست . پس خداوند خداوند به وجود نيامده تا گفته شود چگونه به وجود آمده و همچنين خلق نشده تا خالقي داشته باشد . در رسيدن به اين نتيجه هم درك كامل و توشيف كافياز حقيقت خداوند تاثيري ندارد و چه ما خدا را كاملا بشناسيم و چه نشناسيم اين حقيقت در مورد او صادق است .
براي توضيح بيشتر مي توانيد به كتاب: «پاسخ به پرسش هاي مذهبي» نوشته آية الله مكارم شيرازي و آية الله سبحاني ، چاپ انتشارات نسل جوان ، بخش اول، مراجعه نماييد .

پرسش 2:
از طرفي مي دانيم که طبق نظريه فيزيکدانان ، جهان از يک ماده ي اوليه بوده که بر اثر انفجار موجب ايجاد جهان شده است.
پس بايد خدا اين ماده اوليه را آفريده باشد.
سوالي که پيش مي آيد اين است که ما ذات خدا را توصيف نمي کنيم و نمي گوييم از کجا آمده است ، پس چرا اين ويژگي را براي ماده ي اوليه نگيريم؟ يعني بگوييم که علت همه چيز به ماده ي اوليه سازنده ي جهان بر مي گردد و براي آفرينش آن علتي را قرار ندهيم و بگييم که از اول بوده است.
پاسخ:
@@@@
به نظر مي رسد منظور شما دقيقا اين امر است كه چرا نتوانيم ماده اوليه را واجب الوجود بدانيم ؟
اصل وجود ماده اوليه و اين كه اين ماده ذره اوليه تشكيل دهنده همه كائنات بوده ،يك تئوري علمي است كه البته از شهرت بالايي برخوردار است و تقريبا نظريه مبتني بر آن يا همان نظريه «بيگ بنگ» مشهورترين نظريه در خصوص پيدايش عالم محسوب مي شود . اين امر تنها در خصوص عالم ماده صادق است ،نه مجموعه عالم ماوراء ماده كه در زمره معلول هاي خداوند محسوب مي شوند و ماهيتي مادي ندارند ، پس بحث در مورد ماده اوليه تنها محدود در همين عالم ماده است كه در نگاه معرفتي ما بخش كوچكي از عالم است .
اما در هر حال بر فرض صحت اين فرضيه علمي و در فرض محددو دانستن عالم در همين عالم ماده آيا مي توان آن را واجب الوجود دانست ؟
به خودي خود هيچ منعي وجود ندارد که موجودي واجب الوجود باشد. چه بسا همين ماده تاريک واجب الوجود باشد ؛ اما بايد دانست كه از موجود ناشناخته اي به نام واجب الوجود بحث نمي کنيم و معيار خدا يا واجب الوجود بودن غير قابل توصيف بودن آن نيست، بلکه معتقديم موجودي شناخته شده با ويژگي هاي خاص در عالم ما وجود دارد که نام آن را واجب الوجود گذاشته ايم ، در نتيجه تطبيق اين موجود بر موجودات شناخته شده عالم تنها در صورتي صحيح است که خصوصيات آن ها منطبق باشد .
اگر دقت کنيد سوال شما قبل از هر چيز بيانگر پذيرش اصل ضرورت وجود واجب الوجود است ، يعني پذيرفته ايد که در عالم نياز به خدا است اما مي پرسيد چه اشکالي دارد خدا همان ماده اوليه باشد ؛ همين نکته دقيق کليد حل مشکل است که مي توان با تامل در آن به پاسخ درست مساله رسيد ؛ آنچه مسلم است، ضرورت وجود خدا در عالم حقيقتي است که در يک سير مشخص فکري به آن رسيده ايم که نمي توان آن را با شناخت خارجي يا عدم شناخت خارجي واجب الوجود رد يا اثبات کرد .
در تفکر فلسفي پس از پذيرش اصل وجود و هستي در عالم و بر اساس اصل عقلي عليت ، به دنبال علت اين وجودها مسيري عقلي را طي مي کنيم که در انتها به وجودي مي رسد که هيچ نيستي در حريم وجودي آن راه ندارد و وجود مطلق است . همچنين داراي ويژگي هاي متعدد ديگر است که قرار گرفتنش در قله موجودات عالم وعلت العللي را صحيح نشان مي دهد ؛ در نتيجه اگر فرض کرديم موجود الف يا ب مي تواند واجب الوجود باشد ،در درجه اول بايد ببينيم که ويژگي هاي اين موجودات با شرايط و پارامترهاي واجب الوجود و خدا همخواني دارد؟
ماده يا انرژي که در عالم مي بينيم و مي شناسيم ، داراي صفات و ويژگي هاي واجب الوجود نيست . در نتيجه ممکن نيست که واجب الوجود باشد . ما به حکم عقل و استدلالات عقلي به اين نتيجه رسيديم که لازم است در عالم موجودي برتر و داراي ويژگي هايي باشد و نام آن موجود ناديده را واجب الوجود گذاشتيم ، مطمئن هستيم که چنين موجودي در عالم وجود دارد ، اما از طرفي مي بينيم که ماده يا انرژي هيچ يک از ويژگي هاي مورد نظر را ندارد ، پس نمي تواند واجب الوجود باشد . در نتيجه حتما ممکن الوجود است .
شناخت ما از ماده نشان مي دهد که ماده اوليه هرچه باشد ، باز به دلايل گوناگون داراي وجودي ممکن است، چون داراي نقص ، نياز ، تغيير ، محدوديت ، جزء، ترکيب و ديگر خصوصيات ممکنات است.هر ممکني هم در هر شکل و شمايلي که باشد ، چه به درستي توصيف شود و چه نشود، به دليل عقل ، نيازمند علتي است که وجود او را رقم زده باشد و نيازمندي با واجب الوجود بودن همخواني ندارد.
به علاوه نبايد فراموش كرد كه ماده اوليه هرچه که باشد ،علت مادي جهان را تشکيل مي دهد , نه علت فاعلي آن را و خودشان نيز محتاج به علت فاعلي است، در حالي که واجب الوجود علت تامه عالم است که همه علت ها را درون خود دارد ؛ پس به صرف هسته اوليه عالم بودن يا مبهم بودن منشا و ريشه اصلي شان باز نمي توان آن را در زمره علت آفرينش بودن و يا خدايي تصور نمود زيرا خدايي تنها عنواني ساده نيست بلكه صفات و لوازمي ذاتي در درون آن وجود دارد كه ماده اوليه از همه آن ها بي بهره است .