من مسلمانم همه را قبو لدارم و لی اخیرا نماز نمی خوانم یک چیز تکراری و اضافی میدانم فکر میکنم خداکه ضرورت ندارد برای ما هم که جواب نمی دهد هرروز تکرار اگر غرض یا خدا باشد بدون ان هم میشود به یاد خدا بود یعنی دلم نمیخوهد عشق به نماز نیست لذت نیست اگرمیتوانید مشوره ....... اصلا درباره همه چیز هم به شک افتادم البته خدارا قبول دارم و اینکه یکتا هست و لی هدف از خلقت چه بوده درست نمیدانم آنچه قرآن میگد میدانم و لی به دلم نمی چسپد او به مانند قدرت مندی است که از مرگ و مریض و گرسنگی ما لذت می برد مانند شاهان قبلی که انسانهارا به جان هم می انداختند شمشیر بدست شان میدادند آنها هم می کشنتد و کشته می شدند من و قتی گرسنه های آ فریقارا می بینم زلزله جاپان و بقیه مصیبت های راکه دامن انسان بیچاره را گرفته است و خداوند هم دارد نگاه میکند میگم آن رحمانیت آن ذات رحیم کجاست مگر ما انسانها کسانی را که دوست داریم مانند زن و فرزند وبرادر ما ..... میتوانیم قبول کنیم این چنین در محرومیت و مظلومیت جلو چشمان مان بمیرند تازه ما که ادعای رحمانیت و رحیمت هم نداریم و لی ذات اقدس باری تعالی در رابط بامخلوقات خودش ککش هم نمیگزد هیمنطور دارد نگاه میکند من سر در نیا وردم البته قرآن راهم با معنی میدانم و لی با هزاران سوال درگیر هستم این کتاب را هم میگویند کلام خدا است و لی متا سفانه سراپا تعارض وتناقض بازما ما بیچاره آدمی زادها امدیم برای پاسخ گوئی این کلام را تفسیر کردیم هزار ویک نوع تعبیر تا بخورد خواننده بدهیم که نه این کلام خدا است قبولش کنید زندگی پیامبر خدا هم چنین سراپا جنجال و دعوا و کشمکش 9 تا زن آخرش بادختر 9ساله .......... اگر جوانی به خواست نفسش پاسخ گفت اورابه عنوان گنهگار دره میزیم شلاق میزنیم کلا درچامعه او را ترور شخصیت میکنیم و لی ارباب دین در قالب دین تمام عمر شهوت میرانیم در احادبث است که حضرت رسول در یکشب با چندین خانم خودش هم بستر میشدند خوب این نشان شهوت است وگرنه شما چطور میتوانید جواب چند زن را در یک شب بدهید بنده را که یکش کشته است ولی من هنوز مسلمان هستم خدارا قبول دارم ولی در مو رد صفاتش در شک بسر می برم اگر بتوایند بنده را رهنمائی بفرمائید خو شحال میسشو م .... حیران

پرسش 1:
نماز
شرح : 1- من مسلمانم همه را قبول دارم ولي اخيرا نماز نمي خوانم يک چيز تکراري و اضافي مي دانم فکر مي کنم خدا که ضرورت ندارد براي ما هم که جواب نمي دهد هر روز تکرار اگر غرض يا خدا باشد بدون آن هم مي شود به ياد خدا بود يعني دلم نمي خواهد عشق به نماز نيست لذت نيست اگر مي توانيد مشوره .......
پاسخ:
@@@@پرسشگر گرامي با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز
به نظر مي رسد در تعبير " همه را قبول دارم " قدري تسامح به خرج داده ايد و تا حدودي در مورد برخي از اصول و مباني ديني دچار ترديد و ابهام هستيد، تا جايي كه در مورد نماز كه يكي از مهم ترين و اساسي ترين ابعاد دروني اسلام است ،دچار اشكالات زيربنايي شده ايد، آن هم تا جايي كه متاسفانه از خواندن آن دست كشيده ايد ؛ عمق مشكل شما از آن جا روشن مي شود كه كم نيستند افرادي كه در مورد دستورات گوناگون اسلام و حتي حقانيت خود اين دين سوالات و ترديدهايي دارند ، اما هيچ گاه به خود اجازه نداده اند كه اين وظيفه احتمالي را رها كرده و .....
به هر حال اميدواريم كه از اين تصميم نادرست دست بكشيد . تا زماني كه نسبت به اين دستور ديني يا همه ابهامات ديگر خود به نتيجه قطعي برسيد ، همانند دارويي كه مي تواند براي شما موثر باشد ، ولي به يقين مضر نيست ، رفتار كنيد و در زمره بي نمازان قرار نگيريد .
چرا بايد نماز را با اين شكل و هيات و ويژگي ها به طور مداوم و مكرر انجام دهيم و چه ضرورتي براي اين امر وجود دارد ؟
علت نماز خواندن ما به شكل و ترتيبي كه مي دانيد، واجب بودن آن است؛ يعني نماز را به جهت اين كه دستور خداوند است، به جا مي آوريم ،نه به هدف به ياد خدا بودن و يا آرامش و ... ؛ پس دليل اصلي انجام اين عمل واجب بودن نماز است، اما چرا نماز واجب است؟
وجوب، يکي از احکام پنج گانه شرعي است که در شريعت و از جانب شارع مقدس که خداوند متعال باشد، براي نظام دادن به ساختار بندگي بندگان تنظيم شده است. در نتيجه، از آن جا که پذيرش شريعت و عمل به آن، در مرتبه اي بعد از پذيرش اصل دين و اثبات نبوت و پذيرش خداوند از راه عقل و برهان است، در مورد شريعت چرايي و چگونگي عقلي معنا ندارد. بهترين پاسخ در مورد چرايي وجوب عبادات و ديگر وظايف، آن است که خداوند فرموده است.
اما اگر منظور از چرايي، يافتن حکمت هاي وجوب عملي مشخص و مرتب و مستمر به نام نماز است، مي توان گفت:
اصولا حکمت هاي عبادتي چون نماز را بايد در فلسفه کلي عبادات و مناسک عبادي جستجو نمود. ما معتقديم که عبوديت و پرستش، يکي از نيازهاي انسان است. تمامي انسان ها از ابتدا تاکنون به شکلي پرستش داشته‌اند. روح انسان، نياز به عبادت و پرستش دارد و هيچ چيزي جاي آن را پر نمي کند؛ امّا سخن در نحوه پرستش است.
در فرهنگ اسلامي تعيين کردن و مشخص نمودن شکل عبادت، با شارع مقدس است . کسي نمي تواند عبادتي اختراع کند. اگر کسي ذكر و دعايي را به عنوان عبادت پديد آورد، از مصاديق روشن بدعت و تشريع است که کار حرامي است؛‌ زيرا امور عبادي را همان گونه که از طرف شارع مقدّس بيان شده است، بايد انجام داد؛ نه کم تر و نه بيش تر. در نتيجه، خداوند نماز را واجب فرموده و مقررات و شرايطي هم براي آن وضع نموده است.
اگر در ماهيت و شکل نماز دقت شود، مي بينيم که نماز بهترين شيوه اظهار بندگي است. مجموعه اجزا و حرکات آن، تجلي تواضع و تسليم در برابر خداوند است. در عين حال، گراميداشت و جايگاه انسان و قدرت و توان او نيز در اين تکليف مورد توجه قرار گرفته است.
به علاوه، نوع چيدمان اوقات نماز به گونه اي است که نه به انسان فشار طاقت فرسايي وارد شود و نه آدمي تا مدت زيادي از انجام آن و توجه به خداوند و حقايق عالم غافل گردد؛ بلکه به طور منظم و مستمر، اين عمل عبادي زيبا و آسان در زندگي تکرار مي گردد.
اما دقت و تأمل در اين شکل و قالب و شروط و قيود اين عمل، به چه دليلي است؟
نماز، نماد تسليم و عبوديت در برابر خداوند است. اگر قرار باشد که هر انساني طبق خواسته خود عمل نمايد و آن را به جا بياورد، نه آن چيزي که خداوند از او خواسته، ديگر بندگي خداوند نمي شود؛ بلکه بندگي خود و عمل طبق خواسته خود است. امير مؤمنان (ع) در روايتي پس از بيان اين که معناي اسلام را تسليم شدن در مقابل پروردگار مي داند که نشان تسليم در عمل آشکار مي شود، مي فرمايد:
مؤمن، بناي دين خود را بر اساس رأي و نظر شخصي نمي گذارد؛ بلکه بر آنچه از پروردگارش رسيده، بنيان مي نهد. (1)
تجربه زندگي انسان ها نشان داده آن جا که دست ها و سليقه هاي انساني در کارهاي مختلف دخالت کرده است، آن را به صورت هاي گوناگون در آورده که گاهي با اصل و حقيقت خود فاصله بسيار دارد. در مورد احکام و تکاليف ديني نيز ما اين مسئله را در اديان ديگر مشاهده مي کنيم که دست بردن انسان ها در احکام و دستورات ديني، آن ها را به چه وضعي در آورده و گاهي آن را به صورت کلي پاک کرده و از بين برده است.
شايد يکي از رموز خواندن نماز به همان صورتي که پيامبر فرمود، حفظ شکل و ساختار عمل بعد از قرن ها است که در نتيجه آن، ماهيت و روح کلي و ساختار اساسي خود دين هم در پرتو آن زنده و پا برجا باقي مي ماند؛ در حالي در اديان ديگر ما چنين عمل معيني را نمي بينيم. به همين دليل، آن روح کلي اديان ديگر و ساختار اصلي به مرور زمان از دست رفته است.
هشام بن حکم از امام صادق (ع) پرسيد: چرا نماز واجب شد، در حالي که هم وقت مي گيرد و هم انسان را به زحمت مي اندازد؟ امام فرمود: «پيامبراني آمدند و مردم را به آيين خود دعوت نمودند. عده اي هم دين آنان را پذيرفتند؛ امّا با مرگ آن پيامبران، نام و دين و ياد آن‌ها از ميان رفت. خداوند اراده فرمود که اسلام و نام پيامبر اسلام(ص) زنده بماند و اين، از طريق نماز امکان پذير است». (2)
يعني علاوه بر آن که نماز عبادت پروردگار است، موجب طراوت مکتب و احياي دين هم هست. در جمع بندي مي توان گفت هم شکل و ساختار ظاهري نماز، زيبا و جذاب و اثربخش است و هم معارف بلند اسلامي در آن وجود دارد، هم تسبيح و تقديس لفظي است و هم تقديس عملي؛ رکوع و سجود و تسبيح و ستايش و دعا و تکبير و سلام و خلاصه همه زيبايي ها در نماز موجود است.
با اين همه، اگر نماز به طور صحيح و کامل با حفظ شرايط و آداب و با توجه به روح اصلي و ماهيت حقيقي اش خوانده شود، هم انسان را منظم، مقيد، اجتماعي و دور از غفلت و دنيازدگي مي کند و هم جلوي بسياري از مفاسد اجتماعي را مي گيرد که حصول همه اين نتايج، در فرض التزام و جديت و استمرار در نماز است؛ نه اختيار و حق انتخاب در انجام آن.
قرآن کريم به صراحت اعلام مي نمايد که نماز، مانعي در برابر انجام فحشا و منکر است (3) و اين يعني حيات پاک و نوراني و سعادتي که براي آينده انسان رقم مي خورد.
پس هر چند نماز داراي بركات و ثمرات بسياري نظير به ياد خدا افتادن و ... است اما اگر در مورد خاصي چنين نتيجه و ثمره اي حاصل نشد يا بدون نماز هم برخي از اين ثمرات براي ما حاصل بود ، نمي توان نماز را به كنار گذاشت و آن را بي فائده دانست زيرا عين مخالفت با دستور خداوند و ضد تسليم و عبوديت كه حقيقت بندگي است مي باشد .
خداوند به نماز ما و شما و بندگي همه بندگان از جن و انس و ملائكه نيازي ندارد ، اما اين عمل نماد بندگي ما در برابر خداوند و تعيين كننده ميزان تسليم ما در برابر دستورات اوست ، حال اگر مي خواهيد عنواني كه به خود داديد ، صادق باشد ( " من مسلمانم" ) از دائره تسليم خارج نشويد . در برابر دستور صريح خداوند به لزوم خواندن نماز خواست و ميل دروني خود را قرار ندهيد و با آن مخالفت ننماييد .

پي­نوشت­ها:
1. علامه مجلسي، بحار الانوار، ج 65، ص 309، نشر اسلاميه، تهران، بي تا.
2. شيخ صدوق‏، علل الشرائع، ج 2، ص 317، انتشارات داورى‏، چاپ اول.
3. عنکبوت (29) آيه 45.

پرسش 2:
اصلا درباره همه چيز هم به شک افتادم البته خدارا قبول دارم و اينکه يکتا هست و لي هدف از خلقت چه بوده درست نمي دانم آنچه قرآن ميگد مي دانم و لي به دلم نمي چسپد؟

پاسخ:

@@
اصولا تصور ما از انجام کارها، معمولا به دست آوردن سود يا رفع يک نياز است؛ زيرا ما انسان ها موجوداتي محدود و ناقص هستيم و همواره اعمال ما به يکي از اين دو امر برمي گردد؛ اما خداوند، هيچ نقصي ندارد تا با افعالش، قصد رفع آن را داشته باشد . خدا فاقد هيچ کمالي نيست تا به کمال رسيدن براي او متصور باشد؛ بلکه خدايي او اقتضاي آفرينش دارد؛ زيرا «آفريدن» به معناي ايجاد کردن است. هر وجودي، خير است و لازمه فياض (بخشنده) بودن خداوند، عطا کردن او است. خداوند در قرآن مي فرمايد:
«و ما کان عطاء ربک محظورا»؛(1) «عطاي پروردگارت منع نشده است».
هر چيزي که اقتضاي وجود و هستي داشته يا امکان وجود داشتن آن باشد، فيض وجود از خدا دريافت مي کند. خداوند بخل در وجود و هستي دادن ندارد تا موجودي که امکان وجود آن است، وجود را دريافت نکند.
جهان هستي با تمام نظم و زيبايي هايش نمادي از لطف، مهرباني، علم، قدرت و حکمت خداست؛ به طوري که بدون آفرينش، صفات جمال و جلال خدا مخفي و پنهان مي ماند.
هر «بود»ي، «نمود»ي دارد. نمي شود خدا فياض باشد، اما فيضي نداشته باشد. همان گونه که نمي تواند نور باشد. اما روشنايي نداشته باشد و رحمت باشد، اما بخشش نداشته باشد. بنابراين، از همين جا مي توان نتيجه گرفت که خلقت جهان و از جمله انسان، نتيجه صفات خداوند است.
خداوند فيض و بخشش دارد و لازمه آن اين است که هر چه امکان وجود دارد، فيض و هستي خداوند را دريافت کند. چون قابليت وجود براي جهان هستي بود، خداوند آن را آفريد. بنابراين، جهان هستي نشان دهنده و نتيجه صفات خداوند است . از اين رو، خلقت جهان هستي با تمامي نظم و زيباييش، جلوه گر جلال و جمال خداست.
خداوند از آن جا که "علم" و "قدرت" و "فضل" و "جود" بي نهايت دارد، جهان و انسان را آفريده است. لازمه اين صفات آن است که اولا، جهان را بيافريند. ثانيا، خلقت او بهترين و کامل‏ترين آفرينش باشد. در مجموعه هستي اگر وجود مخلوقي، زيبايي و کمال آفرينش مجموعه عالم را افزايش دهد، لازم است خدا آن موجود را خلق کند؛ زيرا عدم خلقت آن موجود، ناشي از عدم اطلاع و آگاهي از زيبايي آن است، يا در اثر ضعف و ناتواني از خلقت آن است.
چنانچه خدا با توجه به علم و قدرت بي نهايت، باز آن زيبايي را خلق نکند، ناشي از عدم "فضل" و "جود" و بخشندگي است و خدا از بخل، منزه است. "جود" و رحمت و بخشندگي او بي نهايت است. پس جهاني که خدا خلق مي کند، بايد کامل‏ترين صورت ممکن را داشته باشد. هر چه امکان تحقق دارد، از طرف خداوند فيض وجود دريافت مي کند. هدف نهايي تک تک موجودات و مجموعه عالم هستي، اعم از دنيا و آخرت، همين است.
در حقيقت، غايت و هدف افعال الهي همان خود اوست . خداوند چون خداست، مي‌آفريند. آفرينش، لازمه خدايي اوست؛ زيرا وجود بهتر و ارزشمند تر از عدم است. خداوند اين فيض را از عام دريغ نمي نمايد؛ در عين حال، آفرينش خداوند هم بر اساس صفات حکمت و علم او در نهايت اتقان و استحکام و هدف مندي است . همچنين مسيري معين براي موجودات آن نهاده شده است . سرانجامي دقيق و محاسبه اي کامل در برابر رفتارها و کنش هاي اختياري موجودات مختار، در نظر گرفته شده است.
بر اين اساس، آخرت و معاد هم در همين جهت، ضرورت وجود مي يابد؛ چون به شکوه بيش از پيش اين مجموعه و عادلانه بودن ساختار عالم کمک مي کند. اين امر همخوان با روح جاودانگي طلب انسان است و بستر رسيدن به کمالات وجودي انسان را که برترين مخلوق خداوند است، مهيا مي سازد.
البته اين موضوع از منظر غايت فاعل و هدفي است که علت ايجاد عالم در آفرينش دارد. در کنار اين امر، اين عالم و خود مخلوق خداوند هم به نوعي داراي هدف و مقصدي است که در مسير حرکت خود در نهايت به آن منتهي مي گردد و آن چه در خصوص اهداف خلقت در قرآن بيان شده بيشتر ناظر به همين بخش دوم است .
براي درك حقيقت هدف خداوند تذكر اين نكته ضروري است كه ما دو هدف داريم: يکي هدف فعل و ديگري هدف فاعل. بين اين دو تفاوت وجود دارد. به اين مثال توجه نماييد:
صنعتگري موتوري را مي سازد که قادر به حرکت با سرعت 800 کيلومتر در ساعت است. هدف اين موتور که فعل صنعتگر است، رسيدن به سرعت مورد نظر است. اما هدف اصلي سازنده موتور، نشان دادن توانمندي خود يا رسيدن به شهرت و مانند آن است. با اين توضيح بايد گفت که فارغ از هدف خداوند در خلقت عالم و اقتضاي ذات و صفاتش، اين عالم هم مسير و مقصدي را در پيش دارد که هدف آن به شمار مي رود. اين هدف، تکامل انسان و رسيدن به غايت نهايي ذات انساني اوست.
پس هدف اصلي آفرينش از جانب خداوند همان تجلي و اقتضاء صفات و ذات خداوند بوده و بس ، هرچند خداوند مسيري حكيمانه براي بشر كه مخلوق اغوشت ترسيم نموده است و ظاهرا آن چه شما به عنوان هدف خلقت در نظر قرآن بيان فرموده ايد همين مورد دوم است .
در آيات قرآن آزمايش (2) و عبادت (3) به عنوان علّت آفرينش انسان شناخته شده است. در عين حال، آفرينش بسياري از مظاهر خلقت مانند آنچه در زمين است، براي او تعريف شده است. (4) از اين امر مي توان نتيجه گرفت که غايت حکيمانه اي که خداوند در مسير خلقت عالم در نظر گرفته، تکامل انسان و رسيدن او به درجات والاي وجودي و در نهايت، بهره مندي او از اين کمالات و رشد و پيشرفت آدمي است.

پي نوشت ها :
1. اسراء (17) آيه‏ 20.
2. ملک (67) آيه 2.
3. ذاريات (51) آيه 56.
4. بقره (2) آيه 29.

پرسش 3:
او به مانند قدرت مندي است که از مرگ و مريض و گرسنگي ما لذت مي برد مانند شاهان قبلي که انسانهارا به جان هم مي انداختند شمشير بدست شان مي دادند آنها هم مي کشتند و کشته مي شدند من و قتي گرسنه هاي آفريقا را مي بينم زلزله جاپان و بقيه مصيبت هاي راکه دامن انسان بيچاره را گرفته است و خداوند هم دارد نگاه مي کند مي گم آن رحمانيت آن ذات رحيم کجاست مگر ما انسانها کساني را که دوست داريم مانند زن و فرزند و برادر ما ..... مي توانيم قبول کنيم اين چنين در محروميت و مظلوميت جلو چشمان مان بميرند تازه ما که ادعاي رحمانيت و رحيمت هم نداريم. ولي ذات اقدس باري تعالي در رابط با مخلوقات خودش ککش هم نمي گزد هيمن طور دارد نگاه مي کند من سر در نياوردم ؟

پاسخ:
@@@@
تشبيه خداوند به پادشاهي که از درد و رنج دادن به ديگران لذت مي برد، بسيار دور از واقع است ، چون خداوند هرگز از درد و رنج ديگران لذت نمي برد . به خاطر لذت خود به ديگران ظلم نمي کند ، زيرا مي دانيم خداوند متعال کمال مطلق بوده و هيچ نقصي در ذات او متصور نيست. او عادل است و به احدي ظلم نمي کند ،زيرا سرچشمه ظلم، يا جهل است و يا نياز ، که هيچ يک از اين دو نقص در خدا تصوّر ندارد. از طرف ديگر لذت بردن از رنج ديگران هم در مورد او متصور نيست ، چون لذت جوئي نوعي نقص است . لذت جوئي با رنج و ظلم به ديگران و چنين نقصي حتي از يک انسان سالم و با طينت متوقع نيست تا چه رسد به ذات بي نقص خداوند که از جميع نواقص پيراسته مي باشد. حال وقتي يقين داريم چنين اتفاقات ناپسندي مورد رضايت خداوند عادل و بي نياز نيست ، مي‏يابيم آن چه از فقر و گرسنگي و بيچارگي و ظلم در دنيا مي بينيم، با رضايت خداوند و از ناحيه او نيست، يعني اين گونه نيست که خداوند از روي ظلم و بي مهري و يا نياز عده اي را گرسنه و فقير نگه دارد و عده اي را از روي لذت با زلزله و ساير بلاها نابود کند، بلکه اين اتفاقات عامل ديگري دارند که مربوط به خصوصيت جهان طبيعت و عالم ماده است . با ذکر چند نکته به تحليل اين وقايع و عامل شکل گيري آن ها مي پردازيم:
1- خداوند از ابتداي خلقت عالم هستي را براساس يک نظام هماهنگ علّي ، معلولي و سبب ، مسببي بنا نموده است که در آن هر چيزي تابع علت خود و سبب خود مي باشد. هر امري که در عالم اتفاق مي افتد، تابع علت و سبب خود مي باشد .خداي متعال عالم را بر اين اساس خلق کرده است که هر معلولي که علت وجودي آن محقق شد، به وجود بيايد. اگر هم تمام حوادث عالم را تحت اراده الهي مي دانيم، به همين معناست . اين يک قانون کلي و عمومي است و تخلف بردار نيست. . بر اساس همين قانون اگر هم بخواهيم معلول يک علت را از بين ببريم ،بايد علت آن را از بين برد تا معلول از بين برود و گرنه با خواست و تمنا از علت که نيا و يا بيا ، ولي معلولت را با خودت نياور ، نمي توان از تحقق معلولي جلوگيري کرد.
تمام رخدادهاي عالم مثل زلزله و سونامي و فقر و گرسنگي و... تابع چنين قانوني کلي و عمومي هستند که به اين قانون قانون عليت گفته مي شود. (1)
2-خدا قانون عليت ذکر شده را در عالم برقرار کرده و خود نيز کارها و افعالش را بر اساس آن قرار داده است . خود او نيز از اين قانون تخلف نمي کند. يعني اگر علت يک چيز محقق شد ، خداي متعال جلوي تاثير گذاري آن را نمي گيرد . مانع از اين نمي شود که معلول نيز به وجود بيايد. مگر آن که علت تغيير آن به وجود بيايد.
3- اگر خداي متعال در هر موردي دخالت کند و جلوي تاثير گذاري علت را بگيرد، نظامي را که خود او بر اين اساس خلق کرده است ، از بين خواهد رفت . اين به معني آن است که خدا به دست خود نظامي که خلق کرده، از بين برده و اين نقض غرض است. از آن جائي که نقض غرض از حکيم محال است و خدا هم حکيم است ، نقض غرض نمي کند.(2)
4-يکي از همين قوانين مختار بودن انسان و قدرت انتخاب داشتن اوست. اگر چه خداوند مسير هدايت را به انسان معرفي نموده لکن در نهايت هر آنچه انسان درست يا خطا انتخاب کند، خداوند مانع انسان نمي شود. اگر انساني اراده کند به ديگران ظلم کند ، به رقم اينکه خداوند به ظلم او راضي نيست ،لکن خود مستقيم مانع او نمي شود، اگر چه در همين قوانين طبيعي راهکار رفع چنين ظلمي پيش بيني شده است و آن امر به ديگران براي دفاع از مظلوم و اعطاي قدرت به ديگران جهت جلوگيري از آن از روي اختيار است اما اين به معناي مجبور ساختن ديگران به رفع ظلم نيست . غالب انسان ها تا خودشان مورد ظلم واقع نشوند ، به دفاع از مظلوم قيام نمي کنند.
به هر حال عالم بر اساس قانون علي و معلولي چيده شده است .بنا بر اين هر اتفاقي که مي افتد، به اين معنا است که علت خاص به آن محقق شده . چون معلول هميشه با علت همراه است ، معلول آن علت نيز به وجود آمده است. اگر عده اي نا خواسته فقير مي مانند و يا اگر عده اي در زلزله هلاک مي شوند و... همه تابع علت هاي محقق شده خود هستند که به ناچار اين ها هم که معلول آن علت ها مي باشند، به وجود آمده و محقق شده اند.
البته علت اين گونه معلول ها ممکن است يک چيز نباشد، بلکه مجموعه اي از عوامل هستند که در کنار هم و دست در دست هم يکي از معلول ها را به وجود آورده اند ،
اگر چه درست است که خداي متعال در اين ميان نقش تاثير گذاري را به همه اين عوامل داده است، يعني خدا اگر به اين گونه موارد تاثير ندهد ، عوامل تاثيري نخواهند داشت ، ولي خدا به خاطر مقدمه سوم تاثير را از آن ها نمي گيرد . جلوي تاثير گذاري آن ها را سد نمي کند. مگر در برخي موارد خاص که آن هم البته به خاطر وجود علت ديگر در آن مورد خاص مي باشد.
بر اين اساس مي توان به تحليل علت اين اتفاقات پرداخت:
1. ريشه بعضي از اين فقرها و بيچارگي ها در برخي جوامع ، ستم و تجاوز برخي افراد ظالم نسبت به حقوق ديگران است. خداوند روزي همه انسان ها حتي مردم آفريقا را از مجراي طبيعي آن مقدر کرده و گرسنگي و فقر آن ها به کوتاهي و قصور خداوند در مقام رازقيت بر نمي گردد ، بلکه به ظلم و تجاوز و استثمار برخي ظالمان در طول تاريخ نسبت به ديگر انسان ها بر مي گردد که منابع رشد و تکامل اجتماعي و اقتصادي را از ملت هاي ضعيف گرفته ، مانع رسيدن آن ها به حقوق اوليه انساني خود نظير بهره مندي عادلانه از منابع طبيعي و رسيدن به نعمات خداوندي شدند . همان طور که ممکن است ظالمي حق حيات و زندگي را که اعطاي خداوند به همه انسان هاست، از کسي بگيرد ، ممکن است فرد يا ملت ظالمي حق بهره مندي از نعمات اوليه دنيايي مانند غذاي سالم و مفيد و کافي را از فرد يا ملتي به زور بستاند. اين امر بر اساس قوانين اصلي عالم مانند اختيار انسان ها و اصل علت و معلول رخ مي دهد که تبعات گوناگون دنيايي و آخرتي و محاسبه و جزاي عادلانه خداوند را در پي خواهد داشت .
تفاوت‏ها ظالمانه و غير منطقي است .هيچ گاه اين گونه تفاوت‏ها که بر اساس استعمار و استثمار صورت گرفته ،مورد رضايت خداوند نبوده و از آن‏ها نهي نموده است . براي تأمين برابري و حقوق انسان‏ها و توزيع عادلانه ثروت‏ها، احکام و قوانين بسياري را تشريع نموده است که متأسفانه بسياري از انسان‏ها از اين تکاليف غفلت مي‏کنند و عمل نمي کنند.
2. ريشه برخي از مصيبت ها در عمل سوء و رفتار خطاي خود انسان هاست ، خداوند بر اساس حقايق عالم هستي انجام برخي از اعمال را که علت شکل گيري بسياري از شرور و مصائب هستند ، نهي نموده و حرام کرده است . چه از راه عقل و چه از طريق پيامبران الهي به ما بيان نموده است ،ولي انسان هاي زيادي با بي پروائي و انجام اين گناهان علت شکل گيري آن مصائب را فراهم مي کنند .به تبع محقق شدن علت ، معلول آن نيز محقق مي شود .مصيبت ها هم محقق مي شوند. در اين حالت نمي توان خداوند را مؤاخذه نمود .خداوند متعال در اين زمينه مي فرمايد: «هر مصيبتى به شما رسد ،به خاطر اعمالى است كه انجام داده‏ايد، و بسيارى را نيز خدا عفو مى‏كند»(3) .

3.برخي از اين بلاها اگر چه در نظر ما بد و شوم هستند لکن اصل وجودشان در فرايند نظام طبيعي عالم باعث خيرات و منافع کثيري به مراتب بيش تر از شر آن مي شوند مثل سيل و طوفان و ... اگر چه در نحوه شکل گيري و مکان اين حوادث اعمال و رفتار انسان ها تاثير گذار است، لکن اصل چنين اتفاقاتي معلول و لازمه حرکت و گردش عالم طبيعت و جريان داشتن آن مي باشد ،مثل حرکت پوسته هاي زمين و... البته برخي از اين حوادث طبيعي نيز در اصل معلول عملکرد بد انسان ها در طول تاريخ در عالم طبيعت و دستکاري نمودن آن مي باشد ، مثل آلوده کردن محيط زيست که مي تواند منجر به گرم شدن کره زمين و يا سوراخ شدن لايه اذن و ...شود. پس اين گونه نيست که خداوند راضي به چنين حوادث و بلاهائي باشد، بلکه غالبا خود انسان در شکل گيري آن تاثير گذار بوده است.

پي نوشت ها:
1. شرح نهايه الحکمه ، انتشارات مؤسسه امام خميني ،مرحله هشتم ، بحث علت و معلول.
2. علامه حلي ،کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد ،نشر اسلامي،بي تا، بحث صفات الهي ،ص 380.
3. شوري(42) آيه 30.

پرسش 4:
البته قرآن راهم با معني مي دانم ولي با هزاران سوال درگير هستم اين کتاب را هم مي گويند کلام خدا است. ولي متا سفانه سرا پا تعارض و تناقض بازما ما بيچاره آدمي زادها آمديم براي پاسخ گوئي اين کلام را تفسير کرديم هزار و يک نوع تعبير تا بخورد خواننده بدهيم که نه اين کلام خدا است قبولش کنيد؟

پاسخ:
@@@@
از اين كه با قرآن ارتباط داريد خوشحاليم ؛ طبيعي است كه ذهن انسان حقيقت جو و داراي فكر و انديشه در مقام مطالعه و بررسي هر كتابي درگير برخي سوالات و ابهامات گردد ، اما بايد توجه داشت كه اين امر تبديل به نوعي عادت و سيره ناخواسته نشود . پيش زمينه ذهني انسان درمواجهه با هر متن علمي و ديني انكاري ناخواسته و غير قابل قبول بودن محتوا و مندرجات آن نباشد كه در اين صورت رسيدن به شرايط انصاف و حقيقت جويي مطلوب بسيار سخت خواهد بود .
فرموديد كه در قرآن تناقض و تعارض بسيار مي بينيد ، اي كاش به طور دقيق و مشخص تناقضات و تعارضات را بيان مي فرموديد تا بتوانيم در مورد درستي يا نادرستي ادعاي شما به بررسي بنشينيم ، اما با اين نحوه برخورد به طور طبيعي كلام شما درحد يك ادعا بيش نيست ؛ بر همين اساس ما هم در مقابل ادعا مي كنيم كه قرآن خالي از هر نوع تعارض و تناقض است . روشن است در اين ميان شما كه ادعاي وجود تعارض و تناقض داريد ،موظف به اقامه دليل و برهان بر مدعاي خود هستيد و ما در مقام دفاع .
اما در مورد تفسير قرآن و اشتباهي كه از طرف ما مسلمانان در اين زمينه اتفاق افتاده هم سخن گفته ايد ؛ هرچند بحث در مورد حقيقت و ماهيت تفسير قرآن و لزوم و عدم لزوم آن و اين كه آيا اين امر با هدف پوشاندن ابهامات و اشكالات قرآن بوده يا امور ديگر بسيار است ؛ اما اجازه بدهيد به طور مختصر در اين باره نكاتي را ارئه دهيم :
تفسير در لغت به معني کنار زدن نقاب و پرده از چهره يک فرد يا يک چيز است (1) ، در نتيجه تفسير قرآن نيز به معني آشکار نمودن چهره حقيقي مطالب و مفاهيمي است که در قالب آيات آن بيان شده اما پرسش اين جاست كه اين امر به چه هدفي انجام شده و مگر قرآن داراي ابهام و عدم فهم است که نيازمند تفسير و رفع اين مشکل باشد؟
اولا نيازمندي يک متن به تفسير و تبيين به معني ابهام و اغلاق و نامفهوم بودن آن نيست ، بلکه درک کامل هر متني نيازمند توضيح و تبيين دقيق الفاظ و تعابير به کار برده شده در آن است . اولين کاري که در مواجهه با هر متني براي مخاطب -به خصوص مخاطبي که داراي تفاوت زباني و زماني با مخاطبان اوليه متن است - ضروري است، شناخت دقيق معناي واژگان ، آشنايي با اسلوب و شيوه بيان مقصود و مراد ، همچنين اصطلاحات و تمثيلات و تعابير عرفي مورد استفاده گوينده و مخاطبين اوليه ، حوادث و وقايع تاريخي مرتبط با بيان اين مطالب ، قراين ديگري که ممکن است گوينده در گذشته يا آينده براي فهم بهتر اين جمله به کار برده باشد و اموري از اين دست است .
اين ضروت ها باعث شده که علمي تحت عنوان علم تفسير و درک متن يا همان «هرمنوتيک» قرن ها پيش در جوامع غربي شکل بگيرد . البته در بين انديشمندان اسلامي هم همين مباحث با عمق و وسعتي بيش تر قرن هاست که تحت عنوان علم «اصول فقه» تحليل و بررسي مي شود . هيچ انسان آگاهي تفسير و کشف دقيق منظور نويسنده يک متن را ملازم با ابهام و نامفهومي آن متن نمي داند .
فرض کنيد در گلستان سعدي مي خوانيد که :
« دو برادر يکي خدمت سلطان کردي و ديگري به زور بازو نان خوردي ، باري اين توانگر گفت درويش را که :چرا خدمت نکني تا از مشقت کار کردن برهي ؟ گفت: تو چرا کار نکني تا از مذلت خدمت رهايي يابي ؟...
عمر گرانمايه در اين صرف شد تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
اي شکم خيره به ناني بساز تا نکني پشت به خدمت دو تا (2)
يقينا يک فرد فارسي زبان نکات کلي و هدف اصلي گوينده متن از اين قطعه را درمي يابد اما درک درست و دقيق مقصود شيخ اجل سعدي نيازمندِ دانستن معناي درست "صيف" و "شتا" و دانستن اصطلاح "به ناني ساختن" و "پشت دوتا کردن به خدمت" است .
البته درک همين معاني براي يک غير فارس و خواندن مراد و مفهوم از طريق ترجمه نيازمند دقت و تامل و تبيين بيش تري است. چه بسا اگر قرار باشد عين عبارات ترجمه شود، يقينا براي يک خواننده انگليسي زبان يا مثلا چيني درک معناي درست «به نان ساختن» و «دوتا کردن کمر» فرسنگ ها از معناي اصلي فاصله خواهد گرفت .
اما در عين حال روشن است که در عين نيازمندي همين متن ساده به نوعي تفسير و تبيين نمي توان آن را داراي ابهام و ايهام دانست و مقصود سعدي را عدم انتقال همين مفاهيم به مخاطبان عام دانست ، بلکه ضرورت هاي زماني و مکاني و تغيير تعابير و فرهنگ ها و سنت هاي جاري ضرورت نوعي تبيين و تفسير را نيز به درستي آشکار مي سازد .
ثانيا تفسير و تحليل يك متن حتي در مواردي كه در ظاهر چندان قابل قبول به نظر نمي رسد، لزوما به جهت توجيه و پوشاندن اشكالات و تناقضات آن متن نيست، بلكه مي تواند به جهت حل شبهه و تعارض ظاهري و توهمي باشد، چنان كه اين امر نسبت به همه متون ديگر كهن و اصيل و علمي صورت مي پذيرد . دانشمندان متن شناس و خبره تلاش مي كنند تا ابهامات و اشكلات و تناقضات ظاهري متون نويسندگان بزرگ را بر اساس نظرات خود آن ها و بررسي دقيق جاي جاي كتاب آن ها توضيح داده و اشتباه خواننده را در اين خصوص روشن سازند .
ساختار آيات قرآن به گونه اي است كه به طور طبيعي اين احتمال و توهم تعارض و تناقض در بخشي از آيات آن به ذهن خطور مي كند ؛ به شهادت قرآن آيات اين کتاب نوراني از يک شکل و دسته نيستند ، بلکه از تنوعي مهم در قابليت فهم عمومي برخوردارند . خداوند در ابتداي سوره آل عمران مي فرمايد :
« هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّه‏ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ ؛ (3)
اوست کسى که اين کتاب [قرآن‏] را بر تو فرو فرستاد. پاره‏اى از آن، آيات محکم [صريح و روشن‏] است. آن ها اساس کتابند و [پاره‏اى‏] ديگر متشابهاتند [که تأويل‏پذيرند]. اما کسانى که در دل هاي شان انحراف است، براى فتنه‏جويى و طلب تأويل آن [به دلخواه خود،] از متشابه آن پيروى مى‏کنند، با آنکه تأويلش را جز خدا و ريشه‏داران در دانش کسى نمى‏داند »
در اين آيه به روشني تفاوت سطح آيات قرآن با يکديگر تبيين و تصريح شده که در قرآن آياتي وجود دارد که تاويل(درک بازگشت و مقصد و مقصود) و مراد دقيق آن تنها در اختيار عده خاصي از عالمان ، بلکه ريشه داران در علم و معرفت است .
بر اساس اين آيه در عين حال که برخي از آيات قرآن قابل فهم و تامل و تفکر براي همه افراد و مخاطبان عام است و امکان تدبر و دقت را براي همگان به سادگي پديد مي آورد ، اما در عين حال آيات ديگري هم در قرآن وجود دارد که درک دقيق و کامل معنا و مراد آن ها در حد توان علمي توده عادي ،بلکه انديشمندان متعارف نيست . تنها بخش محدودي از عالمان راستين توان درک حقيقت معناي اين آيا ت را دارند .
البته در خصوص دليل قرار گرفتن اين آيات در قرآن و هدف خداوند از مخلوط نمودن قرآن به اين قبيل آيات نکات دقيق و عميق علمي مطرح است . انديشمندان مطالب گوناگوني در اين باره بيان نموده اند مانند آن که هدف از اين عمل عدم احساس استقلال در فهم قرآن از جانب مردم و احساس بي نيازي آنان از رجوع و استمداد از پيامبر و ائمه عليهم السلام و اموري از اين قبيل بيان شده . اما در هر حال اين حقيقتي روشن است كه درک مراد و مفهوم درست و دقيق بسياري از آيات قرآن نيازمند مراجعه به ديدگاه ها و نظرات انديشمندان و عالمان بزرگي نظير پيامبر و ائمه عليهم السلام است ( يعني همان كاري كه مفسرين انجام مي دهند) . بررسي فردي و شخصي در اين خصوص چه بسا به برداشتي نادرست و توهم تعارض و تناقض منتهي گردد .

پي نوشت ها :
1. رضا مهيار، فرهنگ أبجدي عربي-فارسي ،انتشارات اسلامي چاپ اول ،1410ق ، ماده فسر، ص 63.
2. گلستان سعدي، حکايت سي و ششم.
3. آل عمران (3) آيه 7.

پرسش 5:
زندگي پيامبر خدا هم چنين سراپا جنجال و دعوا و کشمکش 9 تا زن آخرش با دختر 9ساله .......... اگر جواني به خواست نفسش پاسخ گفت اورابه عنوان گنهگار دره ميزيم شلاق ميزنيم کلا در جامعه او را ترور شخصيت مي کنيم. ولي ارباب دين در قالب دين تمام عمر شهوت مي رانيم در احادبث است که حضرت رسول در يک شب با چندين خانم خودش هم بستر مي شدند خوب اين نشان شهوت است وگرنه شما چطور مي توانيد جواب چند زن را در يک شب بدهيد بنده را که يکش کشته است. ولي من هنوز مسلمان هستم خدا را قبول دارم. ولي در مورد صفاتش در شک بسر مي برم اگر بتوايند بنده را رهنمائي بفرمائيد خو شحال مي شو م .... حيران
پاسخ:
@@@@
در اين خصوص هم متاسفانه تنها به ذكر ادعاهايي واهي و غير قابل قبول بسنده كرديد. مطالبي نادرست كه به نظر مي رسد از سايت هاي ضد ديني خوانده ايد ، بدون تحليل و بررسي پذيرفته و مطرح نموده ايد. اميدواريم كه از اين شيوه و مرام در مواجهه با مباحث دقيق علمي و ديني دست بكشيد .
به يقين زندگاني همه پيامبران در مقام تبليغ دين خدا و سختي هايي كه در اين خصوص تحمل نمودند، داراي فراز و فرود هاي بسيار و احيانا جنگ و نزاع با دشمنان بوده است.
اما به معني آن نيست كه زندگاني پيامبر علي رغم همه جنگ ها و درگيري ها به تعبير شما " سراپا جنجال و دعوا و کشمکش" باشد ؛ در اين زمينه پيشنهاد مي كنيم لااقل يك كتاب مختصر فارسي در مورد زندگاني پيامبر اسلام مانند «تاريخ زندگاني پيامبر اسلام» يا «فروغ ابديت» اثر استاد سبحاني را مورد مطالعه قرار دهيد تا نادرستي اين گفتار روشن گردد .
اما اگر منظورتان نزاع و كشمكش درون خانواده باشد، باز ادعاي شما غير مستند و بي دليل است ؛ زيرا پيامبر در حدود 25 سالگي ازدواج نمودند و در 63 سالگي از دنيا رفتند . در طول اين سال هاي طولاني همسران متعددي را به اهداف گوناگون به عقد خود درآوردند . اكثريت اين زنان داراي خصائل و اخلاق نيكو بودند . بهترين زندگي را در كنار حضرت داشتند ، اما در اين ميان چند همسر يا همسراني آن هم در موارد معدود مشكلات و ناراحتي هايي را براي حضرت ايجاد مي نمودند كه شرح برخي از آن ها در قرآن آمده است .
اما همه اين ها دليل نمي شود كه گمان كنيم زندگاني خانوادگي حضرت مملو از نزاع و كشمكش و درگيري بوده است ، بلكه حضرت بهترين رفتار و برخورد را در قبال همسران خود داشتند ، چنان كه خود به اصحاب شان مي فرمودند :
« خَيْرُكُمْ خَيْرُكُمْ لِنِسَائِهِ وَ أَنَا خَيْرُكُمْ لِنِسَائِي ؛ (1) بهترين فرد شما ، كسي است كه براي همسران خود بهترين شوهر باشد و من ( در برخورد با همسران ) بهترين فرد از شما براي همسران خود هستم » .
اما در خصوص ازدواج حضرت با دختر 9 ساله ظاهرا منظورتان ازدواج حضرت با عايشه مورد نظر است كه امروزه بسيار مورد انتقاد و اشكال هاي بي مورد دشمنان اسلام قرار مي گيرد ؛ هرچند بحث بر سر اين موضوع بسيار مبسوط است اما به طور مختصر در مورد اين موضوع نكاتي را عرضه مي داريم :
اصولا در زمان پيامبر در شبه جزيره عرب که فرهنگ چند همسري رواج داشت، اختلاف سن در امر ازدواج اهميتي نداشت. بسيار اتفاق مي­افتاد که مردان با زناني ازدواج نمايند که از نظر سني خيلي کوچک تر باشند. ازدواج مورد بحث ما هم مانند بقيه ازدواج­هاي رايج زمان، متعارف و طبيعي بود و عيب و نقصي تلقي نمي شد. به همين جهت، در هيچ تاريخي بيان نشده که دشمنان حضرت - که به بهانه­اي در صدد عيب جويي از ايشان بودند - از اين حربه به عنوان يک مسئله منفي در زندگي حضرت استفاده نمايند. افزون بر آن، در مورد سن ازدواج عايشه به دروغ کم نشان داده شده تا از اين طريق به اهداف خاصي نائل شوند.
طبق بعضي از روايات اهل سنت، عايشه موقع ازدواج 9 سال سن داشت. اما در متن زير ثابت خواهيم کرد که سنّ عايشه در هنگام ازدواج، سن معمولي بوده و آنچه که بيگانگان در سايت­هاي الحادي خود مطرح مي کنند، افترايي بيش نيست. بيش تر احاديثي که سنّ عايشه را هنگام ازدواج 9 سال گفته اند، يا از طرف هشام بن عروه روايت شده است و يا از سوي راويان عراقي اما اهل مدينه، آن هايي که هشام بن عروه بيش تر از هفتاد سال نخست زندگي خويش را در ميان شان سپري کرده بود، مسئله را روايت نکرده اند.
هشام بن عروه راوي حديث، پس از هفتاد و يک سال زندگي در مدينه، آن شهر را به قصد عراق ترک گفته و قرائت هاي مختلف اين حديث از راويان عراقي روايت شده است.
امام محمد الذهبي متوفاي سال 748 ­ق. در «ميزان الاعتدال» که کتاب ديگري در "علم الرجال" به شمار مي آيد، در باره هشام مي گويد: حافظه هشام در اواخر زندگي­اش ضعيف شده بود.
بخاري در کتاب تفسير خويش، حديثي را از عايشه نقل نموده که در آن مي‌گويد:
هنگام نزول آيه «بل الساعة موعدهم و الساعة ادهي وامر» که جزء سوره "القمر" به حساب مي آيد، من "جاريه" اي بودم و بازي مي‌کردم. (2)
لفظ "جاريه" در زبان عرب، به معناي دوشيزه آمده است. کتاب هاي تفسير و حديث مي گويند: اين آيه، هشت سال قبل از هجرت پيامبر به مدينه نازل شده است. اگر سنّ عايشه را هنگام نزول اين آيه ده ساله فرض کنيم، سن ايشان هنگام ازدواج بايد در حدود بيست باشد.
نزول وحي در سال 610 ميلادي تحقق پذيرفت.
دعوت پيامبر اسلام در سال 613 علني شد.
نامزدي پيامبر و عايشه در سال 620 ميلادي صورت گرفت.
هجرت پيامبر به سوي مدينه در سال 622 ميلادي انجام يافت.
انتقال عايشه به خانه پيامبر در سال 623 و 624 ميلادي صورت گرفت.
طبري مي گويد که ابوبکر داراي چهار فرزند بود که همه آن ها در دوره جاهليت به دنيا آمده بودند. (3)
اگر اين سخن طبري درست باشد که عايشه قبل از بعثت پيامبر به دنيا آمده باشد، پس او به هيچ صورتي نمي تواند هنگام ازدواج، نه ساله باشد.
بر اساس روايت هاي معتبر تاريخي، "اسماء" خواهر بزرگ عايشه ده سال از او بزرگ تر بوده است. (4)
کتاب هاي بسيار معتبر تاريخ گزارش مي­دهند که اسما در سال هفتاد و سوم هجري در صد سالگي بدرود حيات گفت. (5)
اگر اسما در سال هفتاد و سوم هجري صد ساله بود، پس عمر او هنگام هجرت بايد بيست و هفت و يا بيست و هشت باشد.
بر اساس اين روايت تاريخي، اگر عمر اسما در اثناي هجرت بيست و هفت و يا بيست و هشت باشد، عايشه در آن زمان بايد هفده ساله و يا هجده ساله باشد. اگر عايشه در سال اول و يا دوم هجري ازدواج نموده باشد، بايد عمر ايشان در اثناي ازدواج هجده تا بيست باشد.
ابن هشام از اولين نگارندگان سيره پيامبر، معتقد است که عايشه از نخستين پيروان محمد (ص) و از کساني که در سال هاي نخست اسلام، ايمان آورده بودند، مي باشد. (6)
براي پذيرش ديني، بايد کودکي حداقل بتواند راه برود و حرف بزند. پس اگر عايشه در سال اول بعثت پيامبر، سه ساله و يا پنج ساله بوده، پس هنگام ازدواج بايد حداقل شانزده و يا هجده ساله باشد. ابن هشام مي گويد که عايشه بعد از هجده نفر، ايمان آورده است.(7) بر مبناي سخن ابن هشام، سنّ عايشه هنگام ازدواج بايد در حدود شانزده سال باشد. زيرا اين تعداد در همان سال هاي نخستين بعثت به حضرت گرويده بودند .
آنچه ذكر شد ،گوشه هاي كوچكي از شواهد و قرائن متعددي است كه نشان مي دهد گزارش 9 ساله بودن عايشه در وقت ازدواج با پيامبر گزارش نادرست يا بسيار بعيد است و مورد توجه و داراي ارزش تاريخي به حساب نمي آيد .
كيفيت برخورد با جوانان
خوب مي دانيد و ما هم بهتر از شما آگاهيم كه لااقل در جامعه كنوني ما با بسياري از مفاسد فردي و اجتماعي كم ترين برخورد و مقابله اي نمي شود . كم نيستند مفاسد و فسادهايي كه متاسفانه در جامعه ما به طور علني انجام مي شود و كسي عهده دار برخورد و ممانعت از آن نيست ؛ اما در هر حال برآورده كردن نياز شهواني همانند پاسخ دادن به هر نياز ديگري شكل هاي گوناگوني دارد كه برخي مجاز و قابل قبول است . برخي ديگر غيرمجاز و غير قابل قبول .
نياز به آب و غذا امري كاملا طبيعي و ذاتي در وجود انسان است اما اگر صاحب يك رستوران باشيد، قبول مي كنيد كه افراد مختلفي به گونه هاي مختلف در رستوران شما از غذا تناول كنند و پولي در قبال آن نداده يا غذاهاي شما را دزديده و مصرف كنند و در برابر اعتراض شما تنها بگويند:« ما گرسنه بوديم و آيا مي خواهي ما را به خاطر براورده كردن نياز طبيعي مان به پليس بسپاري ؟ ».
آيا اين امر قابل قبول خواهد بود كه جواني بنا بر احساس فشار و نياز جنسي به همسر يا دختر ديگري تجاوز كند و در پاسخ تنها بگويد كه « به خواسته نفسم پاسخ دادم و گنهكار نيستم ؟ » ؛ به نظر مي رسد در نامه خود كلام بسيار عجيب و از سر عدم تاملي را به زبان آورده ايد .
در هر حال برآوردن نيازهاي مختلف راهكارخود را دارد . هر كس از اين راهكارها تخطي كند، مجرم و گنهكار خواهد بود و مستحق مجازات است. حال چه اين مجازات ها اعمال بشود و چه نشود . البته ما در مورد نوع رفتارها و برخوردها قضاوت نمي كنيم ؛ چه بسا در مواردي با افرادي خاطي و گنهكار به شكلي نادرست برخورد شده و در جايي كه نمي بايست حيثيت آن ها لگد مال شده است ، اما در مواردي و در برخورد با برخي متخلفان به يقين برخورد جدي و عمومي لازم است .
اما در خصوص رفتارهاي جنسي پيامبر هر چند توضيح و بررسي دراين خصوص نه ممكن و نه صحيح است اما به طور كلي عرض مي كنيم كه از اين نقل قول هاي بي معنا و نادرست بپرهيزيد و شان والاي اخلاقي حضرت را با اين كلام هاي سخيف نيالاييد . تنها و در پايان توجه شما را به چند نكته تاريخي جلب مي كنيم :
1ـ پيامبر در 25 سالگي با حضرت خديجه که چهل سالش بود و قبلاً يک يا دوبار شوهر کرده و با مرگ شوهر بيوه شده بود، ازدواج نمود. به مدت بيست و پنج يا بيست و هشت سال با وي زندگي کرد و همسر ديگري نگرفت.
2ـ همة‌همسران پيامبر(جز عايشه) بيوه بودند. آنان پيش از آن که به همسري پيامبر در آيند، يک يا دوبار شوهر نموده بودند . بعد از درگذشت و يا شهادت شوهر و انقضاي عدّه به عقد پيامبر در آمدند.
3ـ عمده ‌ازدواج‌هاي پيامبر در شرايط سخت و دشوار جنگي صورت گرفته بود، مانند شکست مسلمانان در جنگ اُحد که وضع مسلمانان بسيار ناراحت کننده بود.
4ـ پيامبر از قبايل مهم عرب مانند تيم، عدي، بني اميه، نيز يهوديان مدينه همسر انتخاب کرد، ولي از قبايل انصار زن نگرفت.
دقت در اين امور به ما مي‌فهماند که ازدواج‌هاي پيامبر نه در پي ارضاي خواهش‌هاي نفساني، بلکه در جهت اهداف عالي بود که ذيلاً بيان مي‌شود.
بي شک پيامبر در ازدواج‌هاي متعدد دنبال خوشگذراني‌ها نبود، چون:
اوّلاً: اگر چنين بود، مي‌بايست در سنين جواني به اين امر مبادرت مي‌کرد، نه در سنين پيري و آن هم در شرايط سخت و دشوار.
دوم: اگر خوشگذراني انگيزة حضرت بود، مي‌بايست جهت گيري‌هايش در گزينش همسر، اين ادعا را اثبات کند. حضرت دنبال زنان زيبا و جذّاب از جهت امور جنسي و جواني نبود، حتي به خواستگاري برخي از زنان مانند «ام سلمه» رفت و او تعجب نمود در اين سن و سال که کسي حاضر نمي‌شود با او ازدواج کند، چرا پيامبر دنبال زنان جوان نمي‌رود و به خواستگاري او کسي را فرستاده است.
سوم: آناني که با انگيزه کاميابي جنسي به ازدواج‌هاي متعدد رو مي‌آورند،‌ ماهيت زندگي آنان به گونه‌اي ديگر است. آنان به زرق و برق ظاهري زندگي، لباس و زينت زنان و رفاه و خوشگذراني رو مي‌آورند؛ درحالي که سيره و زندگي پيامبر خلاف اين را نشان مي‌دهد. پيامبر در برابر خواست همسران خويش در مورد زرق و برق زندگي، آنان را مخير کرد که يا همين ساده زيستي را برگزينند و به عنوان همسر پيامبر باقي بمانند و يا از حضرت طلاق بگيرند و بروند دنبال زرق و برق زندگي.

پي نوشت ها:
1. شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، 4 جلد، انتشارات جامعه مدرسين قم، 1413 هجرى قمرى ، ج 3 ،ص 443 .
2. فتح الباري، شرح صحيح البخاري، ج 8، ص 486، المکتبه السلفيه، قاهره، مصر، 1407ه.ق.
3. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج چهارم، ص 50، دارالفکر، بيروت، 1979م.
4. الامام الذهبي، سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 289، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1992م؛ ابن کثير، البداية والنهاية، ج 8، ص 371، دار الفکر العربي، الجيزه، مصر، 1933م.
5. البداية والنهاية، ج 8، ص372.
6. ابن هشام، السيرة النبوية، مکتبة الرياض الحديثة، المملکة العربية السعودية ، بي تا ، ج 1، ص 234.