باسلام .چرا جنایاتی که در مشرق زمین انجام می شود با مغرب زمین متفاوت است؟ چرا سنگدلی وبی رحمی در جنایات آنها بیشتر دیده می شود؟شهید مطهری در ج اول حماسه حسینیدر "دوصفحه تاریخچه کربلا"ص19 به این موضوع اشاره کرده ولی علت آن را نگفته است!!باتشکر لطفا منابع پاسخ به سوال را ذکر کنید
با سلام و قدردانی از ارتباط تان با این مرکز
استاد مطهری به این مطلب ( علل تفاوت جنایت در مشرق و غرب) اشاره نکرده، (1) این بدان معنا نیست که در شرق جنایت ندارد. در این منطقه نیز جنایت و ظلم هایی شکل گرفته است، اما در غرب ظلم و جنایت بیش تر از مشرق زمین می باشد. در این امر عوامل متعدد، از جمله فاصله غرب از دین، رشد دنیا گرایی، روحیه سلطه طلبی، ارائه نظریه های قدرت گرایی، لذت گرایی و خشونت طلبی. عوامل جنایت در غرب هستند. همچنین بهره گیری غیر منطقی از علم، و اصالت دادن به انسان (اومانیسم) از عوامل دیگر گسترش ظلم و جنایت در غرب هستند، و این در حالی است که این عوامل در مشرق زمین مانند غرب پر رنگ نیستند.
لازم است در این جا به علل و زمینه های جنایت و ناهنجاری ها در غرب اشاره می شود:
قطع رابطه با وحی اساسىترين عامل جنایت در مغرب زمين است. آن چيزى كه مغرب زمين را امروزه به اين حالت رسانده، اين است كه ساكنان این منطقه تصميم گرفتند رابطه خودشان را با آسمان قطع كنند. به دنبال اين بريدگى، احساس استغنا و بىنيازى از وحی در ميان انسانهاى غربى پديد آمد. نتیجه آن ظلم و جنایت است .همچنین برداشت های نادرست از مفاهيم دینی و فاصله گیری از معارف آن نیز عامل مهم ظلم و جنایت در غرب می باشند. در غرب این تفکر به وجود آمد که دین با دنیا رابطه ندارد و دین فقط در اموری فردی دخالت می نماید، و در عرصه های دیگر نقش ندارد.
از سوی دیگر دین با علم و عقل رابطه ندارد و بین دین و این دو تضاد می باشد، غافل از اینکه در آموزه های دینی- از جمله اسلام- به علم و عقل و خرد گرایی سخت اهمیت داده شده است. دین در عرصه های سیاسی و اجتماعی برنامه دارد.
یکی از عوامل دیگر جنایت غرب گسترش اندیشه اومانیسم است. غرب پس از رنسانس بنا به دلایل زیادی، از جمله عملکرد نسنجیده و نادرست ارباب و اصحاب کلیسا، بشر غربی، تفکر اومانیستی را در پیش گرفت. اومانیسم به معنای «اصالت انسان» یا «نظام انسان مداری» و «انسان محوری» است. بر پایه اومانیسم، انسان، محور و اساس همه واقعیت ها و ارزش هاست و انسان موجودی خودمدار است که در مقابل هیچ مقامی غیر از خود، مسئولیتی ندارد. مجاز است به منظور کسب منافع، از همه چیز و به هر صورت ممکن بهره برداری کند. «رنه گنون» در این باره می گوید:
در دوران رنسانس یک واژه مورد احترام و اعتبار قرار گرفت و از پیش، سراسر برنامه تمدن متجدد را در خود خلاصه می کرد. این واژه، واژه اومانیسم است؛ یعنی فلسفه ای که بشر را معیار ارزش هر امری می داند. در واقع منظور از این واژه این بود که همه چیز را محدود به موازین و مقادیر بشری محض سازند. هر اصل و طریقتی را که خصلت معنوی و برین داشت، به صورت انتزاعی و مجرد درآورند حتی بر سبیل تمثیل می توان گفت مقصود این بود که به بهانه تسلط بر زمین، از آسمان روی برتابند.
او در بخشی دیگر از سخنان خود می گوید:
آنچه را رنسانس نام داده اند، به واقع عبارت بود از مرگ بسیاری از چیزها.
بشر غربی، با پذیرش دیدگاه های اومانیستی، جهانی را به ارمغان آورد که به رغم پاره ای از تحولات مثبت، آکنده از آثار ویرانگر و بحران های معرفتی، علمی، اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و روانی است که بر کسی پوشیده نیست. انسان نه تنها روی زیبای سعادت و خوشبختی را در سایه تفکرات و فلسفه اومانیستی ندید، بلکه به مراتب دچار انحراف اخلاقی و انحطاط معنوی نیز شد.
نویسنده کتاب «غرب بیمار است»، در بخشی از کتاب خود آورده است:
یک مجله آمریکایی عللی را که باعث رواج و پذیرش فحشا در آمریکا می شوند، با عبارات زیر بیان کرده است:
سه عامل شیطانی با اتحاد سه گانه خود دنیای ما را احاطه کرده اند و هر سه در کار شعله ور کردن یک نوع آتش برای مردم روی زمینند:
اول: ادبیات زشت و بی پرده ای که پس از جنگ با سرعتی عجیب و مداوم، رواج یافته و بر وقاحت خود افزوده است.
دوم: فیلم های سینمایی که (فقط) عواطف شهوانی را در مردم بارور می کنند؛ بلکه در این باب درس های علمی بدیشان می دهد...
سوم: انحطاط سطح اخلاقی در عامه زنان که در لباس پوشیدن و حتی عریان شدن و آمیزش بی قید و شرط با مردان بروز و ظهور می کند. این مفاسد در بین ما، رو به فزونی می رود و رواج می یابد و سرانجام آن، زوال و فنای جامعه و تمدن مسیحی است. اگر ما جلوی طغیان این مفاسد را نگیریم، تاریخ ما مشابه تاریخ روم و ملت های پس از آن خواهد شد که پیروی از شهوات و هواهای نفسانی، ایشان را همراه با شراب ها و زن ها و سرگرمی ها و رقص ها و آوازهای شان به ورطه هلاکت افکند.
او در ادامه بحث، در این باره می گوید:
پیشرفت فناوری و صنعت بدون توجه به جنبه های معنوی، غرب را به مصیبت هایی مبتلا ساخته است و همه این ها نتیجه تسلط ماشینیسم بر روح و جان انسان غربی و پوسیدگی نهادهای اخلاقی در غرب است ... مقصود این است که ما در قرنی زندگی می کنیم که مشخصات و امتیازات انسان در مقابل امتیازات ماشین به هیچ انگاشته شده، بلکه انسان همانند پیچ و مهره ای بسیار ناچیز و غیر قابل توجه در دستگاه های غول پیکر تولیدی دنیای ماشین به حساب آمده است.
بی تردید این طرز تفکر درباره انسان و نادیده گرفتن همه خصوصیات انسانی و اخلاقی او ضایعه ای است برای بشریت که زیان های جبران ناپذیری را به بار آورده؛ اگر همین وضع ادامه یابد، به طور قطع انسانیت در سراشیب سقوط و انهدام مطلق قرار خواهد گرفت.
پیشرفت های ظاهری و مادی چنان چشم عقل و هوش آنان را کور کرده که از درک و فهم و دیدن یک نکته عاجز مانده اند و آن اینکه تمام پیشرفت های وابسته به فناوری علمی و صنعتی و همه این ماشین ها با تمام اهمیت و اعجاب آور بودن شان، باید به عنوان ابزارهایی تلقی شوند که در خدمت بشرند و برای تعالی و تکامل او و تحقق اخلاقیات عالیه او به کار گرفته شوند.
اینان سرمست و خوشحال از موفقیت های حاصل شده، از کنار نکات بسیار روشن و قابل فهم گذشتند، نکاتی همچون اینکه «ماشین را می توان، با تعدادی فرمول و ضابطه به کار انداخت و اداره کرد؛ اما اداره انسان و پیش بینی عکس العمل های او به آسانی میسر نیست.
در تائید مطالب فوق یکی از اندیشه مندان خیرخواه غربی به نام «روبرت هتشنس» طی عبارات و سخنان ارزشمندی می گوید:
«اگرچه علوم مادی و فناوری پیشرفت کرده و بشر در امور عادی و طبیعی قوس صعودی را پیموده و به اوج رسیده است، ولی بدبختانه در معنویات قوس نزولی را می پیماید و رو به انحطاط می رود. جامعه ای که درباره زندگی بر مبنای پراگماتیسم می اندیشد، تعجبی ندارد از اینکه انسان ها آلت و ابزار تولید شوند».
همچنین «اریک فروم» روانشناس و متفکر و جامعه شناس در این باره می گوید:
«ما در مغرب زمین به ویژه در آمریکا دچار بحران هویت شده ایم، چون در جامعه صنعتی در حقیقت افراد به شی بدل شده و شی هم فاقد هویت است.
تمدن غربی در مسیری قرار گرفته که عشق و علاقه به مادیات یعنی آنچه بی روح است، رواج یافته، در نتیجه نسبت به حیات انسانی و آثار آن نوعی بی اعتنایی و بی علاقگی پیدا شده است.»
در این باره سخنان یکی از دانشمندان برجسته فرانسه به نام «کمیل فلاماریون» بسیار شنیدنی و قابل تامل است:
«ما نباید از اعتراف به انحطاطی که در آن قرار گرفته ایم، ناراحت و شرمسار شویم؛ زیرا به آن تن داده ایم. آیا بهره ما از تمدن فعلی جز ثروت اندوزی بدون دقت به راه جمع آوری آن، چیز دیگری هست؟! ما می خواهیم بزرگی پیدا کنیم، اما نه از راه های صحیح آن، بلکه از راه غافلگیر کردن دیگران. ما می خواهیم ارزشی برای مقررات و واجبات اجتماعی قائل نباشیم. ما به تناقض واضحی دچار شده ایم. زیرا از جهت علمی به درجه ای از ترقی رسیده ایم که مانند ندارد و فتوحاتی نصیب ما شده که افکار ما را به اوج عظمت سوق داده است؛ ولی از نظر انسانیت و اخلاق به پست ترین دره های انحطاط سقوط کرده ایم. راستی غم انگیز است! در عین اینکه قدرت ما روز به روز بیش تر می شود، حرارت قلبی و نشاط روح ما به دلیل غلبه شهوات و طمع های مادی خاموش تر می گردد.» (2)
پی نوشت ها :
1. مجموعه آثار ، ج17 ، ص29، قم انتشارات صدر ا، چاب 22،1378ش.
2.http://www.aftabir.com/articles/view/religion/moral/c7c1236499705_omanis... 88%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%86%d8%ad%d8%b7%d8%a7%d8%b7-






