سلام. این دو پرسش من زیاد دینی نیستند و مربوط به منطق هستند، ولی خب دین ما نیز بر اساس منطق است:
1.فرق بین مغالطه «خودت هم همینطور»(tu quoque)با پاسخ نقدی چیست؟ در هر دو مورد ما ایرادی که به ما گرفته شده است را به طرف مقابل بر می گردانیم: مثلاً مسیحیان میگویند خدای اسلام طبق قرآن گروهی را گمراه می کند، ما در پاسخ می گوییم: طبق کتاب مقدّس خودتان هم خدا اقدام به گمراه کردن بندگان انجام می دهد، هر توجیهی شما برای این دارید، ما برای آن داریم.
چگونه است که این مدل پاسخ دادن در یک جا پاسخی منطقی(نقضی یا نقدی) و در جای دیگر یک مغالطه تلقی می شود؟
2.اگر ما دو گزارش متناقض داشته باشیم: برای مثال در گروهی از اسناد تاریخی گفته شود که سن حضرت خدیجه در ازدواج با پیامبر چهل بود و در گروهی دیگر گفته شود سن او بیست و هشت سال بوه است، منطقی این است که در مورد سن حضرت خدیجه(س) در زمان ازدواج چه برداشتی بکنیم؟ باید بگوییم سن او بیست و هشت یا چهل است؟ یا باید بگوییم سن او چیزی بین بیست و هشت و چهل است؟ یا باید بگوییم نظر به وجود تناقض در گزارشها، هیچ اظهار نظری نمی توان کرد؟
با سپاس
موفق باشید.
پرسش 1:
دو پرسش منطقي
شرح : سلام. اين دو پرسش من زياد ديني نيستند و مربوط به منطق هستند، ولي خب دين ما نيز بر اساس منطق است: 1.فرق بين مغالطه «خودت هم همينطور»(tu quoque)با پاسخ نقدي چيست؟ در هر دو مورد ما ايرادي که به ما گرفته شده است را به طرف مقابل بر مي گردانيم: مثلاً مسيحيان ميگويند خداي اسلام طبق قرآن گروهي را گمراه مي کند، ما در پاسخ مي گوييم: طبق کتاب مقدّس خودتان هم خدا اقدام به گمراه کردن بندگان انجام مي دهد، هر توجيهي شما براي اين داريد، ما براي آن داريم. چگونه است که اين مدل پاسخ دادن در يک جا پاسخي منطقي(نقضي يا نقدي) و در جاي ديگر يک مغالطه تلقي مي شود؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي، با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز.
در علم منطق مغالطه تعريف خاصي دارد؛ هم در شکل که قياسي است و هم در محتوي و هم در غرض که هدف از به کار گيري از آن به غلط انداختن طرف مقابل است (1) و لذا يک استدالال خاص گاهي به کار بردنش مغالطه است ولي همان استدلال با غرض ديگر به کار مي رود و مغالطه نيست؛ مثلا اگر کسي در مقام اثبات سخن خود و يا در جواب سؤال طرف مقابل براي حرف خود از گزاره «خودت هم همينطور » استفاده کند و هدفش فرار از آوردن دليل و مخفي کردن ضعف خود در نداشتن دليل و غلط بودن مدعاي خود باشد کار او مغالطه محسوب مي شود و ناپسند،
اما اگر مستدل براي فهماندن مطلب و يا تسليم و ساکت کردن طرف مقابل در ابتدا از چنين گزاره اي استفاده کند اما در عين حال استدلال و برهان صحيح نيز براي اثبات مدعي و يا در جواب طرف مقابل ارائه دهد، به چنين پاسخ مقدماتي ، پاسخ نقدي گويند و يا در برخي موارد به آن جواب نقضي گويند.
و لذا در مثال شما هم کسي که استدلال علمي دارد در پاسخ اشکالي که فرد مسيحي بگويد: چرا خداي اسلام طبق قرآن گروهي را گمراه مي کند؟ چنين مي گويد:
اولا :
اگر هم چنين اشکالي بر ما وارد باشد ، شما نمي توانيد چنين اشکالي را بر ما بگيريد چون در کتاب مقدس ( که البته کلام خداوند نيست؛ بلکه نقل هاي مختلفي است که در طول چندين سال پس از مسيح از آموزه هاي مسيح بيان شده است و لذا دچار انحرافات فراواني شده است؛ ولي به هر حال خود مسيحيان آن را به عنوان منبع و کتاب مقدس خود مي پذيرند) خود شما هم به خداوند چنين عملي را نسبت داده ايد .
و ثانيا:
مراد خداوند از گمراه کردن افراد معناي خاصي است که با قرائن فراواني که در خود قرآن نيز بيان شده (2) فهميده مي شود و آن رها کردن فرد به حال خود است؛ يعني فرد با سوء رفتار خود صلاحيت بهره مندي از هدايت خداوند را از خود سلب مي نمايد و از آن جائي که اراده انتخابي چنين فردي تحت اراده الهي مي باشد و از طرفي هدايتي که فرد از آن محروم گشت از جانب خداوند افاضه مي شد خداوند اضلال و گمراهي را به خود نسبت مي دهد و معناي گمراه کردن خداوند همين معناست و چنين وصفي هم با ذات خداوند منافاتي ندارد .
همانطور که مشاهده نموديد در چنين کاربردي قصد مستدل گمراه نمودن مخاطب نيست؛ بلکه هدف متوجه نمودن اوست به اين مطلب که اصل اشکال به خود او وارد است.
پي نوشت ها:
1. استاد مطهري ، آشنايي با علوم اسلامي ، ج1 ، ص 137 .
2. رعد (13) آيه 11 .
پرسش 2:
گر ما دو گزارش متناقض داشته باشيم: براي مثال در گروهي از اسناد تاريخي گفته شود که سن حضرت خديجه در ازدواج با پيامبر چهل بود و در گروهي ديگر گفته شود سن او بيست و هشت سال بوه است، منطقي اين است که در مورد سن حضرت خديجه(س) در زمان ازدواج چه برداشتي بکنيم؟ بايد بگوييم سن او بيست و هشت يا چهل است؟ يا بايد بگوييم سن او چيزي بين بيست و هشت و چهل است؟ يا بايد بگوييم نظر به وجود تناقض در گزارشها، هيچ اظهار نظري نمي توان کرد؟ با سپاس موفق باشيد.
پاسخ:
در مورد سن حضرت خديجه در هنگام ازدواج با پيامبر (ص) مورخان و سيره نويسان اقوال گوناگوني را بدين شرح بيان داشته اند:
1. بيست و پنج؛ (1)
2. بيست و هشت؛ (2)
3. سي؛ (3)
4. سي و پنج؛ (4)
5. چهل؛ (5)
6. چهل و چهار؛ (6)
7. چهل و پنج؛ (7)
8. چهل و شش (8). (9)
از ميان اين اقوال هشتگانه تنها دو قول است که طرفداراني دارد: يکي قول به اين که حضرت خديجه در هنگامي که به عقد پيامبر درآمد بيست و هشت ساله بود، و ديگري چهل ساله. آن چه معروف و بيش تر مورد پذيزش مورخان و سيره نويسان قرار گرفته، اين است که آن بانوي گرامي حدوداً چهل ساله بود که به عقد پيامبر درآمد. و از جمله دليلي که ذکر مي کنند، سخن حکيم بن حزام، خواهرزاده حضرت خديجه است که مي گويد: عمّه من که چهل ساله بود، با رسول الله بيست و پنج ساله ازدواج کرد. (10)
مورخ نامدار معاصر، سيد جعفر شهيدي در اين باره مي نويسد:
چنان که بين مورخان شهرت يافته و سنت نيز آن را تأييد مي کند، خديجه به هنگام ازدواج با محمد (ص)، چهل سال داشت، ولي با توجه به تعداد فرزنداني که از اين ازدواج نصيب او گشت، مي توان گفت: تاريخ نويسان رقم چهل را از آن جهت که عدد کاملي است، انتخاب کرده اند.
در مقابل اين شهرت، ابن سعد با اسناد خود از ابن عباس روايت مي کند که سن خديجه هنگام ازدواج با محمد (ص) بيست و هشت سال بود. (11)
بديهي است که اظهار نظر قطعي در باره جزئيات تاريخي شخصيت ها بسيار مشکل است؛ حتي در باره ولادت پيامبر (ص) که ضبط جزئيات زندگي او بيش از هر کس مورد توجه بوده اتفاق نظر وجود ندارد .
براي آگاهي بيشتر ، ر. ك: همسران پيامبر (ص) ، پرسش ها و پاسخ ها، حسن عاشوري لنگرودي.
پي نوشت ها :
1. السيرة الحلبية ،حلبي ، ج 2، ص 377 ، سال چاپ 1400 ، بيروت - دار المعرفة ، ج1، ص 140 .
2. حاکم نيشابوري، ابوعبدالله محمد بن عبدالله ( م 405 ه . ق )، المستدرک علي الصحيحين، تحقيق: يوسف مرعشي، دارالمعرفة، بيروت، 1406 ه . ق، ج3، ص 183؛ کشف الغمة، ج3، ص 132؛ سير اعلام النبلاء، ج2، ص 111 .
3. السيرة الحلبيه، ج1، ص140.
4. ابن کثير، حافظ ابو الفداء اسماعيل بن کثير الدمشقي (701- 774 ه.ق )، البداية و النهايه، تحقيق: علي شيري، ( چهارده جزء در هفت جلد) چاپ اوّل: دار احياء التراث العربي، بيروت، 1408ه . ق/1988م، ج2، ص 295.
5. ابن سعد، محمد، کاتب واقدي ( 268 - 230ه.ق)، الطبقات الکبري، هشت جلدي، دار صادر، بيروت، 1405ه . ق/1985م، ج1، ص 126- 5 ؛ ابن هشام، السيرة النبويه، ج 4، ص 581.
6. واقدي، تهذيب تاريخ دمشق، ج2، ص303.
7. واقدي، تهذيب الأسماء، ج2، ص 342؛ مختصر تاريخ دمشق، ج2، ص 275 .
8. انساب الاشراف، ج1 ، ص 98.
9. الصحيح من سيرة النبي الاعظم، ج2، ص 115 و 116.
10. انساب الاشراف، ج1، ص 108.
11. زندگاني فاطمه زهرا (س)، ص 23.






