با سلام
اينجانب دختري هستم كه در يك خانواده مذهبي زندگي مي كنم و خودم هم پايبند مسائل ديني مي باشم
فرزند اول خانواده مي باشم و در سن 19 سالگي كه خودم و والدينم تقريباً هيچگونه تجربه اي نداشتيم به عقد پسري در آمدم وپس از مدتي متوجه شديم كه برخلاف خانواده اش ، فردي لاابالي بوده و پايبند مسايل ديني نيست . لذا خانواده ام تصميم به جدايي ما گرفتند.
خاله مادرم كه مدتها بود به گوش مادرم مي خواند كه اينها به درد هم نمي خورند و ... پس ازجدايي ما براي پسرش كه 2سال از من كوچكتر بود به خواستگاري من آمد ولي من علاقه اي به او نداشتم ورفت و آمدها و اصرارهاي ايشان تا 4 سال طول كشيد و بالاخره در سن 25 سالگي رضايت من رو گرفته و به عقد ايشان درآمدم ايشان ساكن مشهد بودند و و من تهران . لذا فقط يك هفته ايشان را ديدم و و بعد هم بين خانواده ها اختلاف ايجاد شد و من هم ديدم ايشان توان حل مشكلات را ندارد لذا باز هم باعث جدايي ما شد
با وجود خواستگارهايي كه داشتم ولي مي ترسيدم و تا سن 35 سالگي ازدواج نكردم تا موضوع ازدواج خواهرم پيش آمد و خانواده ام مي گفتند اول بايد دختر اولمان ازدواج كند . من هم ديدم مانعي برسر راه خواهرم هستم عليرغم ميل باطني ام ، به يكي ازآنها كه فردي ظاهراً مذهبي بود جواب مثبت دادم و قبل از عقد به او گفتم كه قبلاً دوبار نامزد كردم . رفتيم محضر عقد كرديم و چون ايشان نمي خواست مدت نامزديمان طولاني شود قرار بود در طول يكهفته مراسم عقد و عروسي برپاشود . بعد از محضر به منزل ما آمد و مجدد مسايل قبل را مطرح كرد و بهانه كرد كه تو قبلاً به من نگفتي نامزد كردي و ....
فرداي آنروز براي طلاق اقدام كرد و بعد هم گفت اگر مهريه ات را ببخشي من با تو زندگي خواهم كرد . من متوجه شدم كه ايشان از قبل چنين نقشه اي داشته و فرد زندگي نيست لذا باز هم طلاق
لذا من دوشيزه اي هستم كه سه بار عقد كردم و جدا شدم . خانواده سختگيري هم دارم كه بي تجربگي دارند ولي به هر كسي هم پاسخ نمي دهند .
الان 40 سال دارم و با وجود نيازي كه دارم ولي از ازدواج مي ترسم . با توجه به شرايط و موقعيتم هنوز هم خواستگارهايي دارم . ولي كسي را كه من قبول دارم همينكه بفهمد سه بار عقد كردم چون از اصل ماجرا اطلاعي ندارد پيش نمي آيد .به هركسي هم نمي توانم اطمينان كنم.
مدت 5 سال است كه بدون اطلاع خانواده ام با فردي دوست هستم ايشان هم فردي مذهبي است ويك سال از من بزرگتر است و تاكنون به علت بيماري والدينش ازدواج نكرده ودراين مدت 5 سال هم هيچگونه خطايي از اونديدم . و تنها مورد اين است كه هنوز تصميم به ازدواج ندارد ولي خواهرش مي داند كه ما باهم هستيم و از اينكه برادرش تنها نيست ابراز خوشحالي مي كند
اينها را گفتم تا اين سوال را بپرسم كه با اين اوصاف آيا من مي توانم با ايشان ازدواج موقت داشته باشم ؟ آيا نياز به اذن و اجازه پدر مي باشد ؟اگر اينكار را نكنم مي ترسم و مطمئنم كه به گناه مي افتم . از طرفي نمي توانم به خانواده ام چيزي بگويم تكليفم چيست ؟
پرسش: احكام ازدواج
شرح : با سلام اينجانب دختري هستم كه در يك خانواده مذهبي زندگي مي كنم و خودم هم پايبند مسائل ديني مي باشم فرزند اول خانواده مي باشم و در سن 19 سالگي كه خودم و والدينم تقريباً هيچگونه تجربه اي نداشتيم به عقد پسري در آمدم وپس از مدتي متوجه شديم كه برخلاف خانواده اش ، فردي لاابالي بوده و پايبند مسايل ديني نيست . لذا خانواده ام تصميم به جدايي ما گرفتند. خاله مادرم كه مدتها بود به گوش مادرم مي خواند كه اينها به درد هم نمي خورند و ... پس ازجدايي ما براي پسرش كه 2سال از من كوچكتر بود به خواستگاري من آمد. ولي من علاقه اي به او نداشتم ورفت و آمدها و اصرارهاي ايشان تا 4 سال طول كشيد و بالاخره در سن 25 سالگي رضايت من رو گرفته و به عقد ايشان درآمدم ايشان ساكن مشهد بودند و و من تهران . لذا فقط يك هفته ايشان را ديدم و و بعد هم بين خانواده ها اختلاف ايجاد شد و من هم ديدم ايشان توان حل مشكلات را ندارد لذا باز هم باعث جدايي ما شد با وجود خواستگارهايي كه داشتم ولي مي ترسيدم و تا سن 35 سالگي ازدواج نكردم تا موضوع ازدواج خواهرم پيش آمد و خانواده ام مي گفتند اول بايد دختر اولمان ازدواج كند . من هم ديدم مانعي برسر راه خواهرم هستم عليرغم ميل باطني ام ، به يكي ازآنها كه فردي ظاهراً مذهبي بود جواب مثبت دادم و قبل از عقد به او گفتم كه قبلاً دوبار نامزد كردم . رفتيم محضر عقد كرديم و چون ايشان نمي خواست مدت نامزديمان طولاني شود قرار بود در طول يكهفته مراسم عقد و عروسي برپاشود . بعد از محضر به منزل ما آمد و مجدد مسايل قبل را مطرح كرد و بهانه كرد كه تو قبلاً به من نگفتي نامزد كردي و .... فرداي آنروز براي طلاق اقدام كرد و بعد هم گفت اگر مهريه ات را ببخشي من با تو زندگي خواهم كرد . من متوجه شدم كه ايشان از قبل چنين نقشه اي داشته و فرد زندگي نيست لذا باز هم طلاق. لذا من دوشيزه اي هستم كه سه بار عقد كردم و جدا شدم الان 40 سال دارم و با وجود نيازي كه دارم ولي از ازدواج مي ترسم و به هركسي نمي توانم اطمينان كنم. با توجه به شرايط و موقعيتي كه دارم هنوز خواستگارهايي دارم ولي هركس را كه من قبول دارم تا بفهمد سه بار عقد كردم چون از اصل ماجرا اطلاعي ندارد پيش نمي آيد . مدت 5 سال است كه بدون اطلاع خانواده ام با فردي دوست هستم ايشان هم فردي مذهبي است ويك سال از من بزرگتر است و تاكنون ازدواج نكرده ودراين مدت 5 سال هم هيچگونه خطايي از اونديدم . و تنها مورد اين است كه به علت فوت پدرو مادرش تصميم به ازدواج ندارد . خواهرش هم از رابطه ما اطلاع دارد و از من مي خواهد كه برادرش را تنها نگذارم اينها را گفتم تا اين سوال را بپرسم كه با اين اوصاف آيا من مي توانم با ايشان ازدواج موقت داشته باشم ؟ آيا نياز به اذن و اجازه پدر مي باشد ؟ مي ترسم اگر اينكار را نكنم مي ترسم به گناه بي افتم . از طرفي نمي توانم به خانواده ام چيزي بگويم تكليفم چيست ؟
پاسخ:
$$$$ پرسشگر گرامي با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با این مرکز.
همان طور که در پاسخ گذشته گفته شد شما می توانید با رجوع به مراجعی همچون آیت الله مکارم شیرازی (که اذن پدر در دختران بالای 30 سال را شرط نمی دانند) مشکل خود را حل نمایید.
برای اطلاعات بیشتر با دفتر مرجع خود تماس بگیرید.






