با سلام خدمت شما كارشناسان خوب و متعهد ديني
من خانمي 26 ساله ام كه 6 سال پيش يعني زماني كه دانشجوي كارداني بودم ازطرف يكي از پسرهاي كلاس به من پيشنهاد ازدواج داده شد،او پسر خوبي بود و ميگفت كه بهش قول بدهم كه منتظرش مي مانم تا درسمان تمام شود و بعد ازاينكه كارمناسبي پيداكرد به خواستگاريم بياد،من خيلي فكر كردم واز انجايي كه دختر مستقلي بودم وبه خاطر درس 3سالي از خانواده دور بودم احساس ميكردم كه اگر من كسي را تاييد كنم خانواده هم مخالفتي نخواهند داشت به او گفتم مشكلي نيست ولي اگر به خواستگاري امدي ولي پدرم به هردليلي ردت كرد من مقصر نخواهم بود.واقعيت اين بود كه من خواستگاراي خوب و زيادي داشتم كه به خاطر درس و بي رغبتي به مردها ردشان كرده بودم،در اين مورد به كسي چيزي نمي گفتم و ما دورادور وكم وبيش با هم درارتباط بوديم حتي بعد از فارغ التحصيلي هم هر 7-8 ماه يك بار همديگر را ميديديم البته به او تفهيم كرده بودم كه من اهل دوستي هاي خياباني نيستم،او هم با تحقيقاتي كه از من و خانواده ام كرده بود روز به روز مشتاق تر ميشد،احساس ميكردم كه او به خاطر من با انكه وضع مالي خوبي داشتند سخت مشغول ادامه تحصيل شد وحتي من را كه به خاطر تنگدستي خانواده خيلي مايل به ادامه تحصيل نبودم به درس خواندن تشويق مي كرد،نا گفته نماند كه همه دوستان و فاميل و همسايه ها خيلي راغب به وصلت با ما بودن،ولي پدرم ومادرم اعتقادداشتند كه من انقدر فهميده هستم كه اشتباه نكم،اين را 5 سال تنها زندگي كردن در شهر غريب و البته موفق بودنم به همه اثبات كرده بود.
راستش من دختر معتقدي بودم ومطمئن بودم كه خوشبخت ميشوم به او هم علاقمند شده بودم اما هر چه بيشتر گذشت به نكات ريز ودرشتي برخوردم كه مرا در اين ازدواج دچار ترديد ميكرد مثلا او روزه نمي گرفت ولي اهل نمازو...بود به امامان علاقه خاصي داشت وبارها گفته بودكه به خاطر عشقمان به انها متوسل شده.در طول3 سالي كه با هم به نحوي دوست بوديم كه من واقعا از اين واژه متنفر بودم وحتي به خودش هم گفته بودم ،حتي انگشتمان به هم نخورد ولي ملاقاتمان فقط به خوردن يه ساندويچ و حرف زدن از خانواده هامان ميگذشت،من به نشانه علاقه و ازدواج يك حلقه نقره برايش خريدم و او هم يك انگشتر طلا كه البته به زور مرا مجبور به انتخاب كرد برايم گرفت،ماهها در انگشتم بود و خيلي هم دوستش داشتم،هر كس از من مي پرسيد ميگفتم دوستام برام هديه تولد خريدن ،ادم دروغگويي نبودم كه كسي حرفم را قبول نكند!!! اين مدت هم هر 2 هفته 1 بار با هم تلفني صحبت مي كرديم و چون محل زندگيمان با هم خيلي فاصله داشت(البته در يك استان)دير به دير همديگر را ميديديم.كم كم احساس كردم كه او انتظار دارد كه من با او دست بدهم و من هر بار رد كردم و او هر بار ناراحت ميشد،و به من ميگفت كه خيلي سردم تا اينكه احساس كردم او با من و افكارم فاصله دارد كم كم از او دور شدم و با يك پيامك همه چيز را تمام كردم،در گرچه او خيلي سعي كرد مرا برگرداند با زنگ و پيامك و حتي واسطه كردن يكي از همكلاسي مشتركمان،ولي من با انكه دلم برايش خيلي تنگ ميشد ولي روي حرفم ماندم.خواستم تنها هديه اش را كه انگشتر تقريبا قيمتي بود به اوبرسانم ولي مي دانستم كه ديدار همه چيز را خراب خواهد كرد،از طرفي تنها واسطه ما هم براي زندگي به استان ديگر رفت،من عذاب وجدان داشتم كه انگشتر پيش من بماند يك بار بهش پيامك دادم كه چه طور امانتي را به تو برسانم ؟او نوشت اتشش بزنم يا هرچي...راستش دلم نيامد اتش بزنم ولي نگهش داشتم تا به يك بهانه اي بهش پس بدهم اما از دستم در اوردم و در وسايل شخصي ام گذاشتم...تا اينكه مادرم يك روز از من پرسيد ان انگشتري كه دوستات برات تولد گرفته بودن را چرا به دست نمي كني و من هم كه به او دروغ گفته بودم ،گفتم:گمش كردم تا اينكه مادرم در وسايلم پيدايش كرد و گفت تو كه خوشت نمي ايد به من بده تا در انگشتم بياندازم،البته او از حقيقت چيزي نمي دانست من هم دادمش،اما از ان روز تا حالا دلم مي لرزد كه نكند صاحب واقعي ان انگشتر راضي نباشد و نماز هاي مادرم باطل شود؟؟؟؟؟من 1 سال بعد از جدايي از او با يك پسر مومن و خوب ازدواج كردم و بسيار احساس خوشبختي و رضايت ميكنم كه با او ازدواج نكردم بعد شنيدم او هم ازدواج كرده .ميخواهم بدانم چه طور مي توانم از او حلاليت بگيرم يا اصلا لازم است انگشتر را به او برگردانم؟؟؟لطفا كمكم كنيد سرگردانم......
از نظر شرعي نماز مادرتان كاملاً بي اشكال است و اگر تا پايان عمر با همين انگشتر نماز بخواند هيچ خللي به نماز ايشان وارد نيست. ايشان واقعيت ماجرا را نمي داند و هيچ نيازي به گفتن واقعيت به ايشان نيست. پس از اين جهت هيچ گونه احساس گناه يا عذاب وجدان نداشته باشيد.
اما در مورد شما نيز بايد گفت با توجه به اين كه شما درصدد باز پس دادن اين انگشتر به وي بوده ايد و ايشان به هر دليلي نپذيرفته است باز ديني بر گردن شما نيست. چراكه اگر مالش را مي خواست مي توانست در همان زمان يا زمان ديگر باز پس بگيرد. البته از جواب ايشان مبني بر آتش زدن انگشتر مي توان اعراض و رويگرداني ايشان از باز پس گيري انگشتر را فهميد.
در مجموع نيازي به تقلاي ذهني يا عيني شما براي برگرداندن اين انگشتر نيست در صورتي كه بر فرض محال در آينده خواهان آن گردد مي توانيد مبلغ آن را به وي باز گردانيد و به نوعي با ايشان مصالحه نماييد.
در صورتي كه ايشان اصرار بر ستاندن اصل انگشتر را داشت مي توان با يك سناريوي ساختگي و مصلحتي مبني بر پشيماني صاحب انگشتر (كه وانمود مي شود يكي از دختران هم كلاسي سابق مي باشد) مادر را به بازگرداندن هديه راضي كرد. در صورتي كه انگشتر گم شود باز هيچ گونه ديني بر شما نيست و در صورت تقاضاي بازگشت انگشتر صرفاً به اعاده مبلغ آن بپردازيد. چرا كه در اين فرض عين مال وجود ندارد و ايشان در زمان وجود عين مال از باز پس گيري آن امتناع كرده است.
شايان ذكر است ذهن مشغولي يا احساس گناه اگر به كاهش عملكرد شما بيانجامد به هيچ وجه مطلوب خدا و شرع نمي باشد. مطلوب خدا اين است كه شما با ساده سازي و خنثي سازي اين مسأله به ساير امور مثبت و خداپسندانه زندگي (مانند شوهر داري خانه داري تربيت فرزند، ارتقاء معنوي و..) بپردازيد.
عذاب وجدان يا نشخوار ذهني كه انسان از زندگي و لذت هاي مشروعش بازدارد به هچ وجه مطلوبيت ندارد و در راستاي وساوس شيطاني است.
شيطان مي خواهد در ادامه سناريوي فريب شما ( كه سبب ساز ورود شما به اين رابطه آسيب زا شد) اين بار با القاء افكار ناكارآمد و وسواس گونه سعي در نامطلوب سازي زندگي مطلوب شما نمايد.
مهم ترين راه كار مواجه با اين افكار بي ثمر نه چالش و اصطكاك با آن بلكه پيش پا افتاده سازي و فاجعه زدايي از آن است.
همه ما انسان ها به حكم انسان بودنمان دچار اشتباهات ريز و درشت مي گرديم. ولي نحوه مواجهه با اين اشتباهات بسيار مهم تر از خود اشتباه است.
چه بسا اشتباهي كوچك با مواجهه ناكارآمد و فاجعه آميز ما به اشتباهاتي بس بزرگتر مي انجامد.
آسوده خاطر باشيد و صرفاً به اين بينديشيد كه چگونه مي توان زندگي كنوني تان در راستاي كسب رضايت بيشتر خداوند جهت دهي نماييد.
مطمئن باشيد مجاهده بزرگ نفساني شما (در حذف كامل اين رابطه) از نظر خدا دور نمانده است و زندگي كنوني تان نيز يكي از ثمرات اين جهاد جانانه با نفستان مي باشد.






