سلام
1-منظور از اینکه روی بعضی از این نرم افزارها و...مینویسند(تکثیر و کپی برداری غیر مجاز)اینست که مثلا اگر من که آنراخریده ام اگر به دوستم دادم که روی کامپیوتر یا...بریزد غیر مجاز است یا تکثیر در صورتی که بخواهیم از آن بفروشم؟
2-تا چه مدت بعد از اذان،نماز اول وقت است؟
3-انسان میخواهد مثلا قرآن را تحریف مند.اراده خدا تعلق نمیگیرد چگونه این کار صورت میگیرد؟
4-چرا باید بعضیها حتی تولدشان خارق العده باشد ولی بعضی دیگر نه.مگر ما کوچکتریت دخالتی در تقسیم ضرفیتها داشته ایم که باید بین افراد تفاوت باشد و بگوییم که مثلا لیقت یا ظرفیت نداشته ایم
5-چرا ما نباید نبی میشدیم.مگر تمام اندازه ها ازقبیل ظرفیت و لیاقت و...راخداوند از ابتدا مشخص نکرده چرا سهم ها متفاوت است میتوانست بهره مثلا کسی که از استعداد کم است را بیشتر میکردما که هیچ دخالتی نداشته ایم که بگوییم لیاقت یا ظرفیت نداشته ایم که به ما بدهد.
6-با توجه به اینکه عصمت برای معصوم دادن یک بینش و احاطه کامل از خوبیها وبدیهاست چگونه ممکن است با وجود داشتن این بینش بازهم گناه کرد یا نسبت خوبیها بی تفاوت بود بنابرین چگونه میگویند عصمت اختیاری است؟
7-عصمت به واسطه لیاقتها اگرباشد و خداوند چون میدانست ائمه درآینده بیشترین بهره را از تمام استعدادهایشان میکنند÷س به آنها عصمت در کودکی را عطا فرمود یا حتی در رحم مادر.چگونه ممکن است برای کاری که هنوز انجام نشده اجری و بهره ای قایل شد؟چرا برای ما اینطور نیست؟یعنی اگر انسان کاری انجام بدهد یا ندهد خوب یا بد،به حساب او گناه یا ثواب نوشته میشود!!!
8-چند وقت است معنی آیاتی که در آخر آنها(من یشاء)است ذهنم را مشغول کرده،در هیچ تفسیری هم ندیدم وآن اینست که آیا معنی بدین صورت نیست که مثلا(میبخشد هر که را بخواهد)(هر کسی که بخواهد)برگردد به خود شخص(یعنی مثلا باید شخص خود خواستار و طالب این بخشش باشد با استغفار و...)یا اینکه رابطه ای بین خواستن خداوند و شخص باشد؟
9-هشت زاهد تاریخ چه کسانی اند وکدامشان بود که بعداز شهادت امام حسین(ع)داشت از ظلم یزید در مورد اهل بیت سخن میگفت که یکباره[به دلیل نداشتن بصیرت دینی]گفت ای وای غیبت یزید را کردم!!!
10-استاد اخلاق ما میگفت گرانفروشی اصلا گناه نیست.آیا اینطور است؟
11-تکلیف تبعیت اهل تسنن از خلفای کافر چیست؟
لعن مسلمان حرام وتنها کافر را میتوان لعن کرد/معصوم(ع)از گناه مبراست/زیارت عاشورا معتبر است/لعنتهای 4گانه به عمر و دوتای دیگر است نتیجه اینکه خلفا کافرند
12-آیا دو کلمه (اطیعوا)در آیه59 نساء از نظر معنی و محتوا با هم تفاوت دارند؟
13-منظور از (س)در آیه(فسیری الله عملکم و رسوله...)آیا به معنی(بزودی)است؟با عالم الغیب خدا تفاوت دارد در اینصورت عالم به غیب بودن خدا چه معنی دارد؟مگر غیبی بر ای خدا هست؟
14در یک جای قرآن فرموده از اعمال شما نسخه برداری(یستنسخ) میشود و در جاهای دیگر گفته کتابت(یکتب)میشود.آیا اعمال ما از قبل نوشته شده و فرشتگان تنها از روی آن نسخه برمیدارند؟
چرا شیعه میگوید(صدق الله العلی العظیم)ولی تسنن چیز دیگری میگوید؟از کجا این موضوع نشئت میگیرد؟از روحانی سوال کردیم گفت اینکه میگویند بدلیل تعصب است اینطور نیست دلیل دیگرید دارد که نگفت
15-منظور از لعنتهای چهارگانه زیارت عاشورا چه کسانی هستند؟
16-آیا زمانی بوده که خداوند مخلوق نداشته و بعد (طبق مصلحت)دارای مخلوق شده باشد؟
عماء چیست وحدیث نبی اکرم (ص)در این باره را بفرمایید؟
17روحانی مسجد ما میگفت اینکه میگویند ÷یامبر بیسواد بوده،اشتباه است و امی یعنی منسوب به ام القرا(مکه)و اینکه قران میفرماید (و لا تخطه بیمینک...)نیز یعنی ایشان درست است هیچی نمینوشتند ولی این دلیل بر بیسوادی ایشان نیست.حتی این مثال را زد کهآیت الله العظمی بروجردی هیچ کتابی را به خط خودشان ننوشت بخاطراینکه شاه از او دست خط طلب نکند ولی این دلیل بر بیسوادی ایشان نیست.این روحانی تمام این باسوادی را بعد از ÷یامبر شدن گفتند ولی نگفتند که قبل از به رسالت رسیدن چگونه بوده اند.نظرشمادر این رابطه چیست؟
خواهش میکنم جواب 1-همینجا بدهید و کتاب و...معرفی نکنید2-جواها کامل کامل و قانع کننده باشند

18-موارد جواز دروغ چیست؟آیا جایی هست که ثواب نیز داشته باشد

پرسش 1:
سوالات ديني در زمينه هاي مختلف
شرح : سلام 1-منظور از اينکه روي بعضي از اين نرم افزارها و...مي نويسند(تکثير و کپي برداري غير مجاز)اينست که مثلا اگر من که آن راخريده ام اگر به دوستم دادم که روي کامپيوتر يا...بريزد غير مجاز است يا تکثير در صورتي که بخواهيم از آن بفروشم
پاسخ:

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
معناي غير مجاز بودن تکثير و کپي برداري آن است که اگر شما آن را خريداري کرديد، فقط شما مي توانيد استفاده کنيد، اما دادن نرم افزار به ديگران و کپي کردن در کامپيوتر ديگران، تکثير و کپي غير مجاز حساب مي شود. (1)
پي نوشت:
1. آيت الله بهجت، استفتائات، ج3، سؤال 4098 و سؤال تلفني از دفتر آيت الله بهجت. (7743272-0251).
پرسش 2:
تا چه مدت بعد از اذان،نماز اول وقت است
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
نماز اول وقت يک امر عرفي است و بعد از داخل شدن وقت نماز به مقداري که عرفا انسان بتواند وضو بگيرد و مشغول نماز شود ، اول وقت حساب مي شود و تا زماني که وقت فضيلت نماز تمام نشده است، اول وقت حساب مي شود منتها هر مقداري که به اول وقت نزديک تر باشد، فضيلت آن بيشتر است. (1)
پي نوشت:
1. آيت الله بهجت، توضيح المسائل، م 613 .
پرسش 3:
انسان مي خواهد مثلا قرآن را تحريف کند.اراده خدا تعلق نمي گيرد چگونه اين کار صورت مي گيرد؟
پاسخ:

در سؤال شما آمده كه اراده خدا به تحريف قرآن تعلق نمي گيرد. درباره واژه «اراده» اي كه در عبارت شما آمده بايد بگوئيم كه واژه «اراده» درباره خداوند متعال داراي دو كاربرد مي باشد كه هر كاربرد، خصوصيات خاص به خود را دارد.
بنا بر اين مراد شما مي تواند يكي از دو گزاره زير باشد:
يكي اين كه: «اراده تشريعي» (1) خداوند به تحريف قرآن تعلق نمي گيرد.
و ديگري اين كه: «اراده تكويني» (2) خداوند به تحريف قرآن تعلق نمي گيرد.
اگر منظور شما اراد تشريعي خداوند متعال باشد وجود اين اراده، مانع اراده انسان ها نمي گردد؛ چنان كه خداوند متعال از حيث تشريع و قانون گذاري اراده نموده كه انسان ها شراب نخورند، ولي در عين حال برخي انسان ها شراب مي خورند و اگر مراد از اراده ، اراده تكويني باشد، بايد بگوئيم اين كه خداوند متعال تكوينا اراده عدم تحريف قرآن نموده باشد مسلّم نيست و اين همان نظريه «صرفه» اي است كه برخي دانشمندان شيعه و اهل سنت درباره علت عدم توان بشر در همانندآوري قرآن ارائه نموده اند.
اين دانشمندان معتقدند:
خداوند همّت و انگيزه مردم را از معارضه با قرآن منصرف ساخته است و همين مسئله را يكى از وجوه اعجاز قرآن شمرده‏اند.
طرفداران اين نظريّه در بيان آن اختلاف نظر دارند. عدّه‏اى مى‏گويند: خداوند توان مقابله با قرآن را از بشر سلب كرده است؛ به طورى كه اگر متعرّض قرآن گردند، نمى‏توانند مانند آن را بياورند.
گروهى ديگر بر اين باورند كه: خداوند اساسا توان تعرّض به قرآن را سلب كرده است. چه بسا بعضى توان مقابله را داشته‏اند؛ اما چون توان تعرّض از آنان سلب شده است، نتوانسته‏اند مانند آن را بياورند.
نارسايى اين نظريه بسيار آشكار است؛ زيرا مطابق با اين عقيده، اعجاز قرآن را در خود قرآن و از جمله در فصاحت بى‏نظير آن نبايد جست و جو نمود، بلكه اعجاز در «منصرف نمودن همت ها» صورت گرفته است؛ يعنى خداوند انديشه كسانى را كه قصد برابرى و مانندآورى با قرآن كريم را داشته‏اند، منصرف گردانده است. ضعف اين نظريه بدين جهت است كه ارزش ذاتى و ادبى- زبانى و محتوايى و سبكى قرآن را براى‏ معجزه بودن آن كافى نمى‏داند.
قول به «صرفه» نه تنها از جنبه نظرى - همان‏گونه كه بيان كرديم- خدشه پذير است، بلكه از حيث عملى نيز بطلانش ثابت گشته است؛ زيرا تاريخ، برخى از معارضه‏ها را با قرآن ثبت نموده است كه البته مايه عبرت و شگفتى است. بنا بر اين در مقابل تحدّى، معارضه صورت گرفته است، امّا سرانجام جز خسارت و فضاحت براى معارضه كنندگان حاصل نشده است.
سه نمونه از اين معارضه‏ها به قرار زير است:
مسيلمه كذّاب كه ادعاى نبوت و پيامبرى داشت در مقابل سوره فيل اين جملات را ساخت: «الفيل ما الفيل. و ما ادراك ما الفيل. له ذنب و بيل و خرطوم طويل ... ».
يكى از نويسندگان مسيحى كه مدعى معارضه با قرآن است، در مقابل سوره حمد با اقتباسى كه از خود سوره داشته است، سوره خود ساخته‏اى عرضه نموده است:
«الحمد للرّحمن. ربّ الأكوان. الملك الديّان. لك العبادة و بك المستعان. اهدنا صراط الإيمان!!!».
همچنين در مقابله با سوره كوثر گفته است: «إنّا اعطيناك الجواهر. فصلّ لربّك و جاهر و لا تعتمد قول ساحر!».
اين فرد با تقليد كامل از نظم و تركيب آيات قرآنى و تغيير برخى از الفاظ آن، به مردم چنين تلقين مى‏كند كه با قرآن معارضه نموده است. همين بافته‏هايش را نيز از مسيلمه كذّاب به سرقت برده است. مسيلمه در برابر سوره كوثر گفته بود: «إنّا اعطيناك الجماهر. فصلّ لربّك و هاجر. و انّ مبغضك رجل كافر».
نمونه‏هايى ديگر نيز از معارضه‏هاى واهى و بى‏اساس وجود دارد كه براى هميشه به بايگانى تاريخ سپرده شده‏اند. (3)
با توجه به توضيحات مذكور روشن مي شود كه:
خداوند متعال اراده تكويني براي عدم تحريف قرآن نكرده و لذا انسان ها مي توانند اراده تحريف داشته باشند؛ ولي فصاحت و بلاغت و اعجاز قرآن در حدي است كه انسان هايي كه اراده همانند آوري دارند قادر به همانند آوري نيستند و از آوردن همانند آن عاجز هستند.
پي نوشت ها:
1. اراده تشريعى به معناى فرمان دادن و وضع قوانين و مقررات براي ديگران و دوست داشتن اين كه فاعل مختار ديگرى با اختيار خودش كارى را انجام بدهد.
2. اراده تكوينى به معناى خلق و آفرينش و تصميم گرفتن خداوند متعال بر انجام كار توسط خودش مي باشد.
3. ر.ك: جوان آراسته، حسين، درسنامه علوم قرآني، قم، بوستان كتاب، 1380ش، ص 358 .

پرسش 4:
چرا بايد بعضيها حتي تولدشان خارق العده باشد. ولي بعضي ديگر نه.مگر ما کوچکتريت دخالتي در تقسيم ضرفيتها داشته ايم که بايد بين افراد تفاوت باشد و بگوييم که مثلا ليقت يا ظرفيت نداشته ايم
پاسخ:

در سوال بعد پاسخ اين سوال هم داده شد
پرسش 5:
چرا ما نبايد نبي ميشديم.مگر تمام اندازه ها ازقبيل ظرفيت و لياقت و...راخداوند از ابتدا مشخص نکرده، چرا سهم ها متفاوت است مي توانست بهره مثلا کسي که از استعداد کم است را بيشتر مي کرد ما که هيچ دخالتي نداشته ايم که بگوييم لياقت يا ظرفيت نداشته ايم که به ما بدهد؟
پاسخ:

در باره اين مسئله بايد به چند نکته توجه شود
اولا:
اين امور از باب تفاوت است و نه تبعيض، تفاوت‌ها در نظام آفرينش بسيار است؛ مثلا يکي فرشته آفريده شده، يکي انسان، ديگر حيوان، ديگر درخت و گياه، ديگر سنگ و خاک و مانند آن، و خود همين انواع موجودات در ميان شان تفاوت هاي بسياري به لحاظ درجه و مرتبه وجودي مطرح است، مثلا فرشتگان در مراتب و درجات مختلف آفريده شده اند، و امثال آن، تفاوت‌هايي که بين انسان هاست به طور کلي دو نوع است برخي ذاتي و خدادادي است، و برخي کسبي است که بر اثر تلاش و عوامل گوناگون ديگر، برخي کامل تر از برخي ديگر مي‌شوند و مزايا و امتياز و کمالات علمي و عملي برتر پيدا مي کنند. در بخش تفاوت هاي ذاتي و خدا دادي علل و عوامل و اسرار نهفته فراواني ممکن است، وجود داشته باشد که درک‌ آن ها براي همه کس کار دشواري است و از همين روست که حافظ مي گويد:
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر کمتر جو کسي نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
ثانيا:
خداوند بر اثر علم ازلي بر عالم و آدم احاطه و اشراف دارد و از جزئيات امور و عملکرد اختياري همه انسان ها به طور کامل آگاه است، از اين رو مي‌داند که چه کسي شايسته مقام نبوت است و بر اساس اين علم زمينه و شرايطي گوناگون را به گونه اي براي برخي از بندگان خود فراهم مي‌سازد که از همان آغاز کودکي در مسير رشد و تکامل وجودي خاص قرار مي‌گيرد و به مقامات بالا و بالاتر مي‌رسد، ولي افراد ديگر چون اين توان وجودي را ندارند، در مراتب بعدي و بعدتر قرار مي‌گيرند .
و از همين روست که گفته شده:
گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض ورنه هر سنگ و کلوخ لو لو و مرجان نشود.
و طبق اين مبنا هر چيز را به هر کس نمي‌دهد، به گفته شاعر:
توفيق رفيقست به هر کس ندهندش بال و پيکر طاووس به کرکس ندهندش.
و خداوند در ازل مي‌داند که چه کسي شايسته چه مقامي است از اين رو او را از همان آغاز براي احراز آن مقام مي‌پروراند و شکوفا تر مي سازد. از اين رو فرمود: «الله اعلم حيث رسالته» (1) خداوند بهتر مي داند که رسالت خود را در کجا مقرر دارد و اين مقام را به چه کسي دهد.
بنا بر اين نه تنها مسئله رسالت بلکه همه امور چنين است که شايستگي افراد را (که با اختيار خود ايجاد مي کنند)خدا از قبل مي‌داند و بر اساس آن به آن ها مقام و توفيق و فيض و عنايت مي کند.
ثالثا:
در تحليل جامع تر از مسئله بايد گفت : هدايت الهي به طور کلي به دو نوع است:
يکي هدايت ابتدايي و ديگري هدايت پاداشي، هدايت ابتدايي همگاني است و خداوند همه بندگان خود را به طور يکسان و بدون تفاوت به سوي کمال و سعادت و کسب فضايل معنوي و روحاني فراخوانده: «الَّذِي أَعْطَى کُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى؛ (2) پروردگار کسى است که هر چيزى را خلقتى که درخور اوست داده ، سپس آن را هدايت فرموده است».
بر اساس اين گونه آيات معلوم مي‌شود که هدايت ابتدايي خداوند فيض همگاني است . اختصاص به فردي خاصي ندارد، گرچه آدميان در استفاده از اين هدايت متفاوت عمل مي‌کنند. برخي از زمزم زلال هدايت‌هاي الهي بهره‌اي بيش تر و برخي کم تر و برخي ديگر با سوء اختيار خود را از آن محروم مي‌سازند و از نور آن هدايت استفاده نمي‌کنند. از اين رو در قرآن کريم فرمود:
«إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا؛ (3) ما راه را به او نشان داديم، خواه شاکر باشد و پذيرا گردد يا ناسپاس».
در اين ميان کساني که از فيض هدايت ابتدايي خداوند استفاده کامل مي‌کنند، هدايت پاداشي نصيب‌شان شده و خداوند او را در راه خود کاملاً هدايت فرموده و به مقامات متعالي انساني بار مي‌يابند.
گرچه پيامبران الهي چنان که اشاره شد ويژگي‌هاي ذاتي و فطري و الهي بسيار دارند که در رسيدن به مقام نبوت‌شان نقش دارد، ولي برخي از ويژگي‌هاي آنان کسبي است که از رهگذر استفاده از هدايت ابتدايي خداوند به فيض هدايت پاداشي رسيده‌اند. از طريق عبوديت و تهذيب و خودسازي به مقامي بار يافته‌اند که فيض نبوت و رسالت نصيب‌شان شده است.
گرچه مقامات ياد شده (نبوت و رسالت) موهبتي است و نه کسبي و فيض است که خداوند به کساني از بندگان خود داده که خود بهتر مي‌داند به کي عطا مي‌کند تفصيل اين مسئله را در منبع ذيل جويا شويد. (4)
گفتني است که پيامبر يا امام شدن همانند رسيدن به هر مسئوليت و جايگاه ديگري، نيازمند اقتضائات و پيش شرط هاي زماني و مکاني و روحي و جسمي است که هر فردي از آن ها برخوردار نيست؛ همه اين مزايا معلول علت هاي مختلف و خاص خودند، چنان که زن يا مرد، زيبا يا نازيبا، تندرست يا بيمار خلق شدن ما هم معلول علت هاي خاص خود است و در دائره ساختار علي و معلولي عالم تعريف مي شود؛ در نتيجه پاسخ اصلي اين كه چرا من امام نشدم آن است كه چون تو در موقعيت خاص نياز به امام و در وضعيت روحي و جسمي مناسب با اين مسئوليت به وجود نيامدي.
يقينا بشر در طول تاريخ و در فواصل معين و در مكان هاي خاصي، نيازمند ظهور افرادي بزرگ و لايق براي انتقال معارف و هدايت هاي الهي به توده جامعه بوده و در اين موقعيت ها، هر فردي كه داراي شرايط لازم و لياقت هاي خاص و در موقعيت مناسب خود بر اساس ساختار علي و معلولي خود متولد مي شد، به اين مقام مي رسيد.
در واقع خدا براي رسانيدن پيام خويش و حفظ و نگهداري آن، پيامبران و اماماني را از بين مردم برگزيده است و در هر زمان اين شخص برگزيده، داراي بالاترين فضائل اخلاقي است و بين مردم زمان خويش شايسته‏ترين انسان براي رساندن پيام الهي و به دست گرفتن اين مسئوليت بزرگ محسوب مي شده؛ هرچند در اقتضائات بشري تفاوتي با ديگر افراد نداشته است؛ چنان كه در قرآن آمده:
«قل انما أنا بشر مثلکم؛ (5) اي پيامبر ما، به مردم بگو: من انساني همانند شما هستم».
پس پيامبر يا امام در خصوصيات طبيعي بشري، هيچ تفاوتي با انسان هاي ديگر ندارد؛ مثلاً پيامبر گرامي اسلام (ص) بسان ساير انسان‏ها، داراي زندگي عادي و طبيعي بود، اما در عين زندگي عادي، با مجاهدت و کوشش فراوان، مقام بندگي و شايستگي خود را براي دريافت وحي به اثبات رساند و چون در اين موقعيت خاص نيازمندي به پيامبر و بر اساس شرايط و ضوابط خاص قرار داشت به اين مقام رسيد.
از آنجا كه درك اين شرايط و كمالات، تنها در توان خداوند و مبتني بر علم بي نهايت اوست، گاهي اين انتخاب ها براي ديگران سخت مي آيد؛ اما حقيقت آن است كه: خداوند بهترين فرد را در هر زمان براي اين مقام بر مي گزيند و خداوند آگاه تر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد!!».
به يقين دريافت اين مقام نيازمند توانمندي هاي خاص روحي و جسمي است كه همگان از آن برخوردار نيستند و آن طهارت ذاتي كه معلول نسل شريف و سلاله پاك و رفتارهاي خاص و اختياري و معرفت بالا است زمينه رسيدن فرد به اين مقامات را فراهم مي سازد و وقتي فردي داراي اين مقامات از جانب خداوند شناخته شد و لياقت هاي خاص وجودي را از خود نشان داد و در علم ازلي خداوند نيز روشن بود كه وي بدون عنايات خاص الهي مانند علم لدني و عصمت مطلق و ... هم چه تفاوت هايي با ساير افراد دارد ، خداوند وي را به عنوان پيامبر يا امام بر مي گزيند .
وقتي فردي به چنين مقامي رسيد لوازم و ابزار موفقيت در اين مسير و در اين مسئوليت مانند علم و معرفت بالا و درجات عالي عصمت هم به او عطا مي شود ، اما همه اين ها به معني آن نيست كه وي قبل و بعد از اين مسئوليت رفتارهاي اختياري مومنانه آن هم در درجات بالا را از خود نشان ندهد و در برابر تكاليف خاص خداوند قرار نگيرد .
به عبارت ديگر:
مشکل اصلي آن جاست که ممکن است تصور شود، در پيامبر يا امام شدن، مزيتي است که در نشدن آن نيست که در اين صورت تبعيضي بر ما و ديگران روا داشته شده است؛ اما با توضيح دقيق روشن مي شود که اصلا اين گونه نيست؛ در واقع ميزان مسئوليت و شدت آزمايش الهي و سطح توقعات خداوند از يک بنده با مقام و موقعيتي که خداوند به او اعطا مي کند، رابطه ايي مستقيم دارد و هر چه مقام بالا رود، مسئوليت سنگين تر مي‏شود و تلاش و مجاهدت بيش تري مي‏طلبد.
در هر حال هر انساني در هر موقعيت و وضعيتي که قرار دارد، اگر به وظايف و تکاليف خود عمل کند و از آزمون هاي خود نمره عالي کسب نمايد، به موفقيت و سعادت کامل رسيده است. وضعيت انساني عادي که از هوش و درک و معرفت و ايماني متوسط برخوردار است، اما به همه وظايف خود عمل کرده، همانند وضعيت پيامبري است که با سطع بالاي معرفت و عنايات الهي و امدادهاي غيبي به وظايف سنگين خود عمل کرده، و در آزمون هاي خود، نمره عالي گرفته است.
وضعيت اين دو فرد همانند سطح دانش آموز ابتدايي و دانشگاهي دکترا است که اگر هر دو تلاش کنند، قادرند نمره بيست بگيرند؛ اگر هر دو بيست گرفتند - از يک جهت - وضعيتي مساوي داشته به يک اندازه قابل تقديرند. شايد بتوان گفت رواياتي که اشاره به همجواري پيامبران با برخي افراد عادي در بهشت دارد.(6) بياني از اين مطلب و صورتي از همين حقيقت باشد.
اما اين که اين لياقت و ظرفيت چگونه در انبيا و اوليا به وجود مي‌آيد و چه اسراري در اين مسئله نهفته که برخي در کودکي به نبوت و امامت مي‌رسند ،حقيقتي است که درک آن براي بشر عادي به آساني ميسور نيست.
شايد بتوان گفت که چون خداوند از ازل به توانايي و استعداد و تلاش اين گونه انسان ها آگاهي داشته و مي دانست که آنها به هنگام رسيدن به رشد جسمي و فکري و...انسان هاي پيراسته اي خواهند بود و مي توانند بار امانت الهي را به دوش کشند و در اين راه هر گونه سختي و مشکلات را تحمل نمايند‌، از همان ابتدا آنان را براي مقامات خاص و ويژه برگزيد و به آنان موهبت هايي خاص را عطا نمود.
پي‌نوشت‌ها:
1. انعام (6) آيه 124.
2. طه (20) آيه 50.
3. انسان (76) آيه 3.
4. علامه سيد محمد حسين طبا طبايي ، شيعه در اسلام ، ص80 ،نشر دار الکتب الاسلاميه تهران، 1348 ش.
5. کهف (18)، آيه 110.
6. شيخ صدوق‏ ، أمالي، ص 298 ، انتشارات اعلمى‏، بيروت‏ ، 1400 ق‏.
7. مريم (19) آيه 30.

پرسش 6:
با توجه به اينکه عصمت براي معصوم دادن يک بينش و احاطه کامل از خوبيها وبديهاست چگونه ممکن است با وجود داشتن اين بينش بازهم گناه کرد يا نسبت خوبيها بي تفاوت بود بنابرين چگونه مي گويند عصمت اختياري است؟
پاسخ:

قبل از پرداختن به پاسخ لازم است نكته اي بيان شود و آن اين كه عصمت در يك تقسيم كلي بر دو گونه است :
1- عصمت از گناه ؛
2- عصمت از نسيان يا خطا و منفرات.
عصمت گونه دوم يقينا غير اختياري است و آن هم به خاطر مسووليتي است كه خداي متعال بر عهده معصوميني مانند پيامبران و امامان قرار مي دهد. براي اينكه مردم به آنها اعتماد كنند و حتي فراموشي يا خطا و اشتباه و يا ديگر منفرات مانند كريه الچهره بودن يا اجدادي مشرك و كافر داشتن ، باعث بي اعتمادي و نفرت و دوري مردم از آنها نشود ، خداي متعال همه آنها را از اين گونه امور معصوم گردانده است.
همچنين است عصمت معصومين از زمان تولد تا زماني كه به مقام نبوت يا امامت برسند. اين عصمت نيز غير اختياري مي باشد و فلسفه آن هم همان برعهده گرفتن مسووليتي در آينده است كه از لوازم اجراي صحيح آن مسووليت ، اعتماد كامل مردم به آنها است. (1)
در آيات قرآن نيز به اين اعطاي عصمت از خطا اشاراتي شده است :
« وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظيماً ؛ (2) اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان تصميم داشتند تو را گمراه كنند اما جز خودشان را گمراه نمى‏كنند و هيچ گونه زيانى به تو نمى‏رسانند. و خداوند، كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمى‏دانستى، به تو آموخت و فضل خدا بر تو (همواره) بزرگ بوده است‏ ».
اما عصمت از گناه كه گونه اول از عصمت در تقسيم ما مي باشد با توضيحي كه در پي مي آيد اختياري بوده و يا مبتني بر اختيار مي باشد.
شايد اشتباه در اجباري دانستن عصمت و دوري از گناه ،‌ در اثر تفسير غلط معناي اختيار به وجود آمده باشد.
عمل اختياري به معناي هر عملي كه از روي جهل انجام شود گفته نمي شود تا بگوئيم پس اگر معصومين علم به ماهيت عمل داشتند به واسطه اين علمشان مجبور در انجام ندادن خواهند بود.
چرا كه بسيار اعمال وجود دارد كه ما با وجود علم به نيكي و خوب بودن آن ها ، اقدام به عمل نمي كنيم و بسيار اعمال وجود دارند كه با وجود علم ما به بدي و ناشايست بودن آن ها ، مرتكب آن اعمال مي شويم.
همه به عنوان يك مسلمان مي دانيم كه نماز خواندن خوب است و داراي منافعي كه خداي متعال براي رسيدن به آن منافع به ما دستور اقامه آن را داده است. ولي با اين علم بسياري از مسلمانان هستند كه به خاطر سستي يا بي توجهي به اين فريضه بزرگ و نافع بي توجهي كرده و نماز نمي خوانند.
نيز همه ما مي دانيم كه دروغ گفتن يا غيبت كردن و يا تهمت زدن كار بدي است و خداي متعال نيز از آن ها نهي كرده است و مي دانيم كه اين گونه اعمال در زندگي انسان چه ميزان تخريب مي تواند ايجاد كند و جامعه را به فساد بكشاند؛ ولي با اين وجود بسياري از ما مرتكب آن ها مي شويم.
شايد اين سئوال پيش بيايد ما اگر ماهيت اين اعمال را ببينيم وضعيت فرق مي كند و ميل بيشتري نسبت به ترك يا انجام آن ها خواهيم داشت. بلي اين حرف حقي است كه اگر انسان ماهيت اعمال را ببيند ميلش نسبت به انجام يا ترك آن عمل بيشتر خواهد بود؛ ولي حتي اين علم نيز انسان را مجبور به انجام يا ترك عمل نخواهد كرد، چراكه بسيار رخ مي دهد كه فردي با وجود اين كه مي داند خوردن سم يا زدن رگ موجب مرگ خواهد شد و يا توليد بيماري و مجروحيت خواهد كرد ، ‌ولي اقدام به خوردن سم يا زدن رگ مي كند و اجباري در ترك آن ندارد و نيز برعكس بسيار اتفاق مي افتد كه فردي با وجود اين كه مي داند خوردن فلان دارو به سلامتي او كمك مي كند و يا خوردن فلان غذا يا ميوه بسيار لذت بخش مي باشد ،‌ هر چند نسبت به خوردن آن ميل بيشتري پيدا مي كند، ولي آن را مي تواند نخورد و نمي خورد و اجباري در خوردن ندارد.
حال اگر فرض كنيم كه اين علم اختيار را از آن ها سلب مي كند و آن ها بالاجبار مبادرت به عمل نيك كرده و عمل بد را ترك مي كنند ،‌ ولي نمي توانيم منكر اين باشيم كه به دست آوردن آن ( عصمت ) اختياري مي باشد. بنا بر اين فرد معصوم به اختيار خود مقامي را به دست آورده است كه به واسطه آن مقام نا خود آگاه از گناه دوري كرده و به اعمال خوب اقدام مي كند. اين خود فضيلتي است بزرگ كه انسان به اختيار خود، خود را در موقعيتي قرار دهد كه نتواند گناه كند و هر كار خوبي باشد را انجام دهد. به واسطه اين مقدمه اختياري ( يعني راه به دست آوردن عصمت ) خود انجام ندادن گناه و يا انجام دادن اعمال نيك ، اختياري خواهند بود.
به عنوان مثال فردي با اختيار خود به بالاي بام رفته و از آنجا خود را به اختيار خود به پائين مي اندازد، حال اين فرد وسط راه بگويد كه من اينجا ديگر اختياري از خود در برگشتن از تصميم خود ندارم و مبجورم كه پائين بيافتم ،‌ سخن درستي گفته است؛ چرا كه در آن لحظه مجبور است؛ ولي اين اجبار را خود به اختيار خود به دست آورده است؛ پس مي توانيم بگوئيم كه او به اختيار، خودش را كشته است.
و يا كسي به اختيار خود و با تمرين هاي بسيار و زحمات طولاني خود را به يك اخلاق خوب مودب كرده و آراسته است؛ مثلا تمرين كرده است كه هميشه لبخند بر چهره داشته باشد و قيافه عبوسي به خود نگيرد ، حال اگر اين فرد در اثر تلاش هاي قبلي خود كه همه را اختياري انجام داده است ،‌ در همه اوقات متبسم باشد _ چه با توجه و چه بي توجه _ آيا نمي توانيم بگوئيم كه او اختياري اين حالت را در خود ثابت و هميشگي كرده است ؟
پس اين شخص مستحق پاداش است و مي توان اين عمل را فضيلتي براي او به حساب آورد؛ چرا كه اين حالت دائمي و غير اختياري را به اختيار خود به دست آورده است و در خود ثابت نموده است.
ملكه عصمت نيز در معصومين عليهم السلام به اين گونه است كه ايشان اين ملكه را به اختيار خود به دست آورده اند ، بنا بر اين مستحق پاداش براي آن بوده و فضيلتي براي آن ها در برابر ديگر انسان ها به حساب مي آيد.
علاوه آن كه همان گونه كه در اول پاسخ بيان شد با وجود اين ملكه ، معصومين عليهم السلام باز مي توانند خلاف عصمت خود رفتار كنند و مرتكب گناه شوند؛ ولي با توجه به علم بالا و تقواي عالي ، مرتكب اين كار نمي شوند و يا مي توانند عمل واجبي را ترك كنند؛ ولي به همان دو دليل كه گفته شد ، به اختيار خود ترك نمي كنند.
جهت اطلاع بيشتر مى‏توانيد به کتاب‏هاى زير مراجعه فرماييد:
1. مکارم شيرازى ،‌ پيام قرآن، تهران ، دارالكتب الاسلاميه ، سال 1386هـ.ش ، ج‏9، ص 135.
2. مصباح يزدى ، معارف قرآن ، بخش راه و راهنماشناسى.

پي نوشت ها :
1. ر.ك : جعفر سبحاني ، الالهيات ، قم ، نشر موسسه امام صادق عليه السلام ، سال 1423هـ.ق، ج 3 ، ص 191.
2. نساء (4) ،‌ آيه 113.

پرسش 7:
عصمت به واسطه لياقتها اگرباشد و خداوند چون ميدانست ائمه درآينده بيشترين بهره را از تمام استعدادهايشان مي کنندپس به آنها عصمت در کودکي را عطا فرمود يا حتي در رحم مادر.چگونه ممکن است براي کاري که هنوز انجام نشده اجري و بهره اي قايل شد؟چرا براي ما اينطور نيست؟يعني اگر انسان کاري انجام بدهد يا ندهد خوب يا بد،به حساب او گناه يا ثواب نوشته مي شود!!!
پاسخ:

عصمتِ پس از كودكي و در زمان تكليف ، به دليل آنكه فرد در عمل خود داراي اختيار است و لوازم عمل اختياري يعني معرفت و شناخت و تشخيص خوبي و بدي را دارا است ، اختيارى است و ريشه در شايستگى هايى دارد که با تلاش خود معصومان (عليهم السلام) به دست آمده است. اما عصمت در دوران كودكي و حتي قبل از تولد ، هر چند غير اختياري است ،‌ چرا كه ابزار اختيار در طفوليت و نيز قبل از تولد در دست فرد نيست و نمي تواند انتخاب گر باشد ، به دليل آن كه زمينه و آمادگي پذيرش امامت و نبوت و پيروي از آن ها را براي انسان ها بيشتر مي کند، به معصومين از طرف خداي متعال عنايت مي شود تا براي انجام مسووليتي كه در آينده بر اساس شايستگي هاي رفتاري خود به دست خواهند آورد، كارشان راحت تر و سخنانشان نافذتر باشد.
در واقع اگر به دقت به اين موضوع نگاه كنيم ، اين نوع از عصمت ، لطفي است براي پيروان پيامبران و ائمه (ع) تا با اطمينان و با قوت قلب بيشتر هدايت و راهنمايي آن ها را پذيرا شوند ، وقتي مشاهده کنند کسي که از ابتداي کودکي پاک زيسته ، در دل انسان ها بهتر مي نشيند.
با اين سخن روشن مي شود كه:
عصمت اگر حتي قبل از تولد به شخصي داده شود‌ ، بر اساس لياقت هائي است كه شخص بعد از تولد به صورت اختياري كسب مي كند و اين عنايت ، صرفا به خاطر اين است كه مردم اعتماد كامل به كسي كه وظيفه هدايت آن ها را بر عهده خواهد داشت، پيدا كنند و با اطاعت از او هدايت الهي را دريافت كنند. (1)
البته در اين مورد نيز سئوال به جاي خود باقي است كه هنوز كاري انجام نشده است تا ثوابي براي آن در نظر گرفته شود .
پاسخ آن اين است كه:
همانگونه كه گفته شد، عصمت قبل از امامت يا نبوت ثواب قبل از عمل نيست؛ بلكه جزو ابزار كار هدايتگري آن ها است ، عصمت قبل از تولد نيز در ثواب و اجر عصمت بعد از تولد نيست؛ بلكه چون شخص معصوم همانگونه كه گفته شد ، بعد از تولد به خاطر عصمت اختياري اش به مقام هدايت مردم نائل مي شود و اين مسووليت نياز به اعتماد مردم دارد ، از طرف ديگر اعتماد مردم در صورتي حاصل مي شود كه شخص از همه نقاط ضعف رفتاري ، نسبي و شخصيتي ، مبرا باشد ، بنا بر اين خداي متعال اين گونه افراد را از نقاط ضعف نسبي نيز پاك مي كند تا براي انجام وظيفه هدايتگري خود دچار مشكل نشوند.
بنا ب راين اين عصمت ابزاري است براي انجام بهتر مسووليت هدايتگري معصومين نه اجر و ثوابي در قبال كارهاي خوبي كه بعد از تولد آن ها را انجام خواهند داد تا اشكال شود كه چرا خدا براي كار انجام نشده ثواب داده است.
بنا بر اين اگر براي ما اين چنين نشده است ، به اين دليل است كه ما در علم خدا به اختيار خود نتوانسته ايم به طور كامل به عهد خود با خداي خود پايبند باشيم و تمام استعدادهاي اختياري خودمان را به فعليت تبديل كنيم.
بنا بر اين ما مقدمات گرفتن عصمت را در خود مهيا نكرده ايم و به خاطر همين عدم آمادگي، ما شايستگي دريافت مقام امامت يا نبوت را به دست نياورده ايم. زماني هم كه قرار نيست مقام هدايتگري انسان ها به ما سپرده شود، دليلي ندارد كه ما عصمت در كودكي و يا قبل از تولد عصمت از منفرات ( كه هر دو براي آمادگي بيشتر و بهتر در امر هدايتگري مردم بود ) به ما داده شود.

پي نوشت:
1. ر.ك : جعفر سبحاني ، الالهيات ، قم ،‌نشر موسسه امام صادق عليه السلام ، 1423 هـ . ق ، ج 3، ص 203- 205.

پرسش 8:
چند وقت است معني آياتي که در آخر آنها(من يشاء)است ذهنم را مشغول کرده،در هيچ تفسيري هم نديدم وآن اين است که آيا معني بدين صورت نيست که مثلا(مي بخشد هر که را بخواهد)(هر کسي که بخواهد)برگردد به خود شخص(يعني مثلا بايد شخص خود خواستار و طالب اين بخشش باشد با استغفار و...)يا اينکه رابطه اي بين خواستن خداوند و شخص باشد؟
پاسخ:
$$$
دو مطلب را دقت کنيم :
1. آيا خداوند حاکم جهان است و بر جهان فقط اراده او حاکم است و هر چه او بخواهد، مي شود يا غير خدا هم بر جهان (همه آن يا جزئي از آن ) حکومت دارد و خواست غير خدا حتي اگر در راستاي خواست خدا و زير مجموعه آن نباشد ، نيز شدني است؟
2. اگر قبول کرديم که فقط خدا بر جهان حاکم است و هر چه او بخواهد مي شود، آيا خدا براي خواست خود حساب و کتابي گذارده و معيار و ميزاني معرفي کرده يا خواست خدا گتره و بي حساب است؟
آياتي که با مضمون (يهدي من يشاء ، يضل من يشاء ، يعطي من يشاء ، ينزع ممن يشاء و...) در قرآن آمده همه براي اعلام اين است که در جهان فقط خدا حاکميت دارد و فقط خواست خدا شدني است و جز خواست خدا ، هيچ خواست ديگري شدني نيست مگر اين که در راستاي خواست خدا واقع شود. اگر ما چيزي را بخواهيم که خدا خواسته و در جهت تحقق آن تلاش کنيم ، به هدف مي رسيم و خواستمان که همان خواست خداست ، با همان اسبابي که خدا مقرر کرده ، محقق مي شود و اگر خواسته ما در راستاي خواست خدا نباشد، محقق شدني نيست و هيچ قدرتي توان تحقق بخشيدن بدان را ندارد.
2. اما خواست خدا گتره و بي حساب نيست و آيات فراواني قانون مندي اين خواست و اراده را بيان مي کند ؛ البته قانوني که خود خدا قرار داده است.
خدا حق مطلق است و جز حق را نمي خواهد و دوست ندارد .
خدا انسان را خلق کرده تا آزادانه و مختارانه راه حق را برگزيند و بپويد و به سعادت برسد و اراده کرده که باطل خواهان هم بتوانند در راستاي خواست باطل خودشان حرکت و اقدام کنند. البته همه را به اختيار حق و وانهادن باطل فراخوانده اما هيچ کس را بر پوييدن راه حق وادار نساخته و از پوييدن باطل به زور باز نداشته است.
پس خواست خدا بر هدايت همه انسان ها به ايمان و تقوا و دور بودن همه آن ها از شرک و کفر و ظلم است:
َ«لا يَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ ؛(1) و هرگز كفران را براى بندگانش نمى پسندد و اگر شكر او را بجا آوريد آن را براى شما مى‏پسندد!».
ولي همين خواست را خود به اجبار محقق نمي سازد؛ بلکه خواسته که انسان ها به اختيار رهرو ايمان شوند و کساني را که رهرو کفر مي شوند را به زور منع نمي کند.
پس خدا هر که را بخواهد مي بخشد و عفو مي کند؛ ولي نخواسته که گمراهي طلبان مصر بر گمراهي و روگردان از حق را ببخشد؛ بلکه فقط بخشش حق جويان استغفار کننده را خواسته است و اين است رابطه اي که خدا بين خواست خود و خواست انسان ها قرار داده است.
بنا بر اين گر چه تا خود فرد نخواهد، خدا او را به زور هدايت نمي کند و به راه حق نمي برد و از پوييدن راه باطل هم به زور باز نمي دارد ، ولي جمله بالا براي بيان بين اين مطلب نيست؛ بلکه براي بيان حاکميت مطلق خدا است.
اما در جمله: "يضل من يشاء" و مثل آن، با توجه به کليت جمله ، "يضل" فعل و فاعل و "من" مفعول و "يشاء" صله است. کل جمله به شرح زير است:
ْ«إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ (2( لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ (3) أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُونَ (4) كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ (5)».
مفسران اين آيات و مشابه آن را تاييد کننده مالکيت مطلقه خدا شمرده اند.
علامه طباطبايي مي نويسد:
خداى تعالى در آيات بسيارى از كلام مجيدش ملك عالم را از آن خود دانسته، از آن جمله فرموده:
«لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ؛ (6) آن چه در آسمان ها است و آن چه در زمين است ملك خدا است ».
و نيز فرموده :
«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ (7) ملك آسمانها و زمين از آن او است».
و ...
خلاصه خدا خود را مالك على الاطلاق همه عالم دانسته، نه بطورى كه از بعضى جهات مالك باشد و از بعضى ديگر نباشد، آن طور كه ما انسان ها مالكيم. يك انسان اگر مالك برده‏اى و يا چيزى ديگر باشد، معناى مالكيتش اين است كه مي تواند در آن تصرف كند، اما نه از هر جهت و بهر جور كه دلش بخواهد.
و لكن خداى تعالى مالك عالم است به تمام معناى مالكيت و به طور اطلاق و عالم مملوك او است به طور مطلق، بخلاف مملوكيت يك گوسفند يا برده براى ما انسان ها؛ چون ملك ما نسبت بان مملوك ناقص و مشروط است، بعضى از تصرفات ما در آن جائز است و بعضى ديگر جائز نيست.
تمامى مالكيت‏هايى كه در اجتماع انسانى معتبر شمرده شده، مالكيت ضعيفى است كه بعضى از تصرفات را جائز مى‏سازد نه همه انحاء تصرف ممكن را، بخلاف ملك خداى تعالى نسبت به اشياء كه على الاطلاق است و اشياء غير از خداى تعالى رب و مالكى ديگر ندارند و حتى مالك خودشان و نفع و ضرر و مرگ و حياة و نشور خود نيز نيستند.
پس هر تصرفى در موجودات كه تصور شود ، مالك آن تصرف خدا است، هر نوع تصرفى كه در بندگان و مخلوقات خود بكند، مي تواند و حق دارد، بدون اين كه قبح و مذمتى و سرزنشى دنبال داشته باشد، چون آن تصرفى از ميان همه تصرفات قبيح و مذموم است، كه بدون حق باشد، يعنى عقلاء حق چنين تصرفى را به تصرف كننده ندهند و او تنها آن تصرفاتى را مي تواند بكند كه عقلاء آن را جائز بدانند، پس مالكيت او محدود به مواردى است كه عقل تجويز كرده باشد و اما خداى تعالى هر تصرفى در هر خلقى بكند، تصرفى است از مالك حقيقى در مملوك واقعى و حقيقى، پس نه مذمتى بدنبال دارد و نه قبحى، و نه تالى فاسد ديگرى.
و اين مالكيت مطلقه خود را تاييد كرده به اين كه خلق را از پاره‏اى تصرفات منع كند، و تنها در ملك او آن تصرفاتى را بكنند كه خود او اجازه داده باشد، و يا خواسته باشد، و خود را محاسب و بازخواست كننده، و خلق را مسئول و مؤاخذ دانسته، فرموده: «مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ؛ (8) آن كيست كه بدون اذن او نزد او سخنى از شفاعت كند؟!».
و نيز فرموده:
«ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ؛ (9) هيچ شفيعى نيست، مگر بعد از اجازه او».
و نيز فرموده:
«لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعاً ؛ (10) اگر خدا مي خواست همه مردم را هدايت مى‏كرد».
و نيز فرموده :
« يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ» (11)
و باز فرموده :
«وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ؛ (12) و در شما خواستى پيدا نمي شود، مگر آنكه خدا خواسته باشد».
و نيز فرموده:
«لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ ؛ (13) باز خواست نمي شود از آنچه مى‏كند، بلكه ايشان باز خواست مي شوند». (14)
غالب مفسران نيز ضمير در "يشاء" را به خدا برگردانده و حاکي از حاکميت مطلقه خدا گرفته اند. آيات ديگري هم مؤيد اين برداشت است از جمله آيه زير:
«إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ ؛ (15) تو نمى‏توانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى، ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند و او به هدايت يافتگان آگاهتر است!».
البته در " البلاغ في تفسير القرآن بالقرآن" آمده:
«وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ ضلالا فيشاءه اللّه له وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ الهدى فيشاءها للّه له‏؛ (16) و خدا گمراه مي کند هر کس را که طالب گمراهي باشد و هدايت مي کند هر کس را که طالب گمراهي باشد».
در هر دو حال چه ضمير در "يشاء" را به خدا برگردانيم و چه به "من" فرق نمي کند؛ زيرا در صورت اول هم که مشيت مطلق خدا را حاکم شمرده ايم، مشيت خدا فقط بر هدايت طالبان هدايت و ضلالت طالبان ضلالت است. (17)
پي نوشت ها:
1. زمر (39) آيه 7.
2. رعد (13) آيه 27.
3. نحل (16) آيه 93.
4. فاطر (5) آيه 8.
5. مدثر (74) آيه 31.
6. بقره (2) آيه 284.
7. حديد (57) آيه 5.
8. بقره (2) آيه 255.
9. يونس (10) آيه 3.
10. رعد (13) آيه 31.
11. نحل (16) آيه 93.
12. دهر (76) آيه 30.
13. انبياء (21) آيه 23.
14. طباطبايي محمد حسين ، الميزان (ترجمه) ، موسوي همداني ، پنجم ، قم ، انتشارات اسلامي ، 1374 ش، ج1 ، ص 146-147.
15.قصص(28) آيه 56.
16.صادقي تهراني، البلاغ،‌چ اول، قم،‌-،‌1419 ق،‌ص 278.
17. صادقي تهراني محمد ، البلاغ ، اول ، قم ، - ، 1419 ق ، ص277 و 435.

پرسش 9:
هشت زاهد تاريخ چه کساني اند وکدامشان بود که بعداز شهادت امام حسين(ع)داشت از ظلم يزيد در مورد اهل بيت سخن ميگفت که يکباره[به دليل نداشتن بصيرت ديني]گفت اي واي غيبت يزيد را کردم!!!
پاسخ:

شخص مورد نظر احتمالا خواجه ربيع (ربيع بن خثيم) كه از تابعين مشهور است، باشد .
زيرا در باره او نقل شده كه:
در برابر حادثه کربلا، در هنگام شنيدن خبر شهادت استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون) گفت و از اين که يزيد و عاملان او را به سبب قتل امام حسين، مورد طعن و ملامت قرار دهد، خودداري کرد و به اصطلاح، درباره امور دنيوي سخن نگفت.
پيش از آن از ياران و سرداران حضرت علي بوده‌است. وي ضمن ارادت به حضرت علي ظاهراً از خويشان معاوية بن ابوسفيان هم بوده‌است، بنا بر اين در سال‌هاي پاياني خلافت حضرت علي و بروز اختلاف ميان ايشان و معاويه، به قصد انزوا و دوري از نزاع طرفين عراق را به قصد ايران و خراسان ترک کرده‌است. او در سال‌هاي پاياني عمر ساکن شهر نوغان (مرکز ولايت توس در آن زمان) شده و بالاخره در سال ?? ه‍.ق يا به روايتي ديگر در سال ?? درگذشته و در يک فرسنگي شمال نوغان دفن گرديده‌است. (1)
پي نوشت :
1. آيت الله خوئي،‌ معجم رجال الحديث، ج 7، ص 168.
پرسش 10:
استاد اخلاق ما ميگفت گرانفروشي اصلا گناه نيست.آيا اين طور است؟ 11
پاسخ:

گران فروشي در صورتي که با رضايت خريدار باشد، گناه حساب نمي شود و حرام نيست، و معامله صحيح است، ليکن بي انصافي حساب مي شود و بي انصافي برکت اموال را از بين مي برد. (1)
پي نوشت:
1. سؤال تلفني از دفتر آيت الله بهجت. (7743272-0251).

پرسش 11:
تکليف تبعيت اهل تسنن از خلفاي کافر چيست؟
پاسخ:

به اين گونه سوال هاي تفرقه انگيز پاسخ داده نمي شود.
پرسش 12:
آيا دو کلمه (اطيعوا)در آيه59 نساء از نظر معني و محتوا با هم تفاوت دارند؟
پاسخ:

« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ؛ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و صاحبان امر را»
اين آيه و چند آيه بعد، در باره يكى از مهم ترين مسائل اسلامى، يعنى مسئله رهبرى بحث مى‏كند و مراجع واقعى مسلمين را در مسائل مختلف دينى و اجتماعى مشخص مى‏سازد.
نخست به مردم با ايمان دستور مى‏دهد كه از خداوند اطاعت كنند، بديهى است براى يك فرد با ايمان همه اطاعت ها بايد به اطاعت پروردگار منتهى شود، و هر گونه رهبرى بايد از ذات پاك او سرچشمه گيرد، و طبق فرمان او باشد، زيرا حاكم و مالك تكوينى جهان هستى او است، و هر گونه حاكميت و مالكيت بايد به فرمان خدا باشد.
در مرحله بعد، فرمان به پيروى از پيامبر (ص) مى‏دهد، پيامبرى كه معصوم است و هرگز از روى هوى و هوس، سخن نمى‏گويد، پيامبرى كه نماينده خدا در ميان مردم است و سخن او سخن خدا است، و اين منصب و موقعيت را خداوند به او داده است، بنا بر اين اطاعت از خداوند، مقتضاى خالقيت و حاكميت ذات او است.
ولى اطاعت از پيامبر (ص) مولود فرمان پروردگار است و به تعبير ديگر خداوند واجب الاطاعة بالذات است، و پيامبر (ص) واجب الاطاعه بالغير و شايد تكرار «اطيعوا» در آيه اشاره به همين موضوع يعنى تفاوت دو اطاعت دارد و مرحله سوم فرمان به اطاعت از اولوا الامر مى‏دهد كه از متن جامعه اسلامى برخاسته و حافظ دين و دنياى مردم است. (1)
پس اطاعت در هر دو جا به يک معنا است و تکرار «اطيعوا» به معناي تفاوت در معناي کلمه اطاعت نيست؛ بلکه در مصداق ، مقدار، موضوع، نحوه و محتواي اطاعت تفاوت وجود دارد.
پي نوشت:
1. مكارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الإسلامية، چاپ تهران‏، سال 1374ش، نوبت چاپ اول‏، ج‏3، ص 435‏.

پرسش 13:
-منظور از (س)در آيه(فسيري الله عملکم و رسوله...)آيا به معني(بزودي)است؟با عالم الغيب خدا تفاوت دارد در اينصورت عالم به غيب بودن خدا چه معني دارد؟ مگر غيبي بر اي خدا هست؟
پاسخ:

« وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُون‏؛(1) بگو: عمل كنيد! خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را مى‏بينند! و بزودى، به سوى داناى نهان و آشكار، بازگردانده مى‏شويد و شما را به آن چه عمل مى‏كرديد، خبر مى‏دهد!»
جواب شما را تحت چند نکته مي دهيم:
1- سين در اينجا به معناي به زودي است.
2- پرسش شما در واقع اين است که «سيري الله...» با عالم غيب خداوند تفاوت دارد يا ندارد که در جواب شما ابتداء معناي « يري» را عرض مي کنيم:
معروف در ميان گروهى از مفسران اين است كه:
رؤيت در جمله : «فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ ....»، به معناى معرفت است، نه به معنى علم، چرا كه يك مفعول بيشتر نگرفته و مى‏دانيم كه اگر رؤيت به معنى علم باشد، دو مفعول مى‏گيرد.
ولى مانعى ندارد كه رؤيت را به همان معنى اصلي اش - كه مشاهده محسوسات باشد - بگيريم نه به معناى: " علم" و نه به معناى: " معرفت"، اين موضوع در مورد خداوند كه همه جا حاضر و ناظر است و به همه محسوسات احاطه دارد جاى بحث نيست، و اما در مورد پيامبر (ص) و امامان نيز مانعى ندارد كه آن ها خود اعمال را به هنگام عرضه شدن ببينند، زيرا مى‏دانيم اعمال انسان فانى نمى‏شود؛ بلكه تا قيامت باقى مي ماند.
يقينا تفاوتي وجود ندارد؛ زيرا که شكي نيست كه خداوند قبل از انجام اعمال از آن ها با خبر و آگاه است و اين كه در آيه با جمله «فسيرى اللَّه» مى‏گويد: " به زودى خدا اعمال شما را مى‏بيند" اشاره به وضع اعمال بعد از وجود و تحقق آن ها است.(2)
برخي از مفسران مانند آيت الله جوادي اصرار دارند بر اين كه سين «فسيري الله» تحقيق است كه قول بهتر هم همين است؛ لذا در رواياتي كه ذيل آيه آمده است بعد از آنكه اهل بيت فرمودند: ما بر اعمال شبانه روزي شما آگاهيم آيه مورد نظر را به عنوان شاهد آوردند كه اين خود شاهد بر آن است كه سين تحقيق است نه تسويف.

3- اما در پاسخ به سئوال ديگر شما که عالم غيب بودن خداوند چگونه است:
آگاهى از غيب به طور مطلق و بدون هيچ گونه قيد و شرط از آن خدا است، ولى او هر مقدار از اين آگاهى را مصلحت ببيند در اختيار پيامبران و اولياى خود مى‏گذارد . همانطور كه در آيه 26 و 27 سوره" جن" مى‏خوانيم: " عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ (خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هيچ كس را از علم غيب خود آگاه نمى‏كند مگر رسولانى كه مورد رضايت او هستند).
هيچ گونه تضادى ميان آياتي كه نفى علم غيب از پيامبران مى‏كند و آيات يا رواياتى كه آگاهى بعضى از غيوب را به پيامبران يا امامان (ع) نسبت مى‏دهد، وجود ندارد.
آگاهى از اسرار غيب بالذات مخصوص خدا است و ديگران هر چه دارند بالعرض و از طريق تعليم الهى مى‏باشد و به همين دليل، محدود به حدودى است كه او اراده مى‏كند. (3)
4. اما در پاسخ به سئوال آخر شما که آيا غيب براي خدا هست يا نيست؛ بايد بگوييم:
علم الهي، به قضا و قدر پديده‏هاي عالم هستي تعلق مي‏گيرد. خداوند از ازل عالم است به اين که چه پديده‏اي با چه اوصاف و ويژگي‏هايي تحت تأثير علت تامه‏اش موجود است . بايد توجه داشت که علم خداوند به پديده‏هاي هستي علم با واسطه ( علم به صورت آن‏ها) نيست؛ بلکه خود پديده‏ها با تمام وجودشان نزد او حاضرند.
بنا بر اين علم خداوند تعلق مي‏گيرد به حقايق عالم هستي ،همان گونه که در متن واقع موجودند. علم خداوند علم حضوري به واقع عيني است. از سوي ديگر چون در مرتبه وجودي خداوند، زمان و مکان معني ندارد ، علم او به پديده‏هاي عالم هستي در بستر زمان نيست ،بلکه گذشته و حال و آينده به صورت يک پارچه نزد او حاضر است. اما براي ما که موجودات زماني و محصور به زمان هستيم و تحقق عيني حوادث و پديده‏ها را از دريچه زمان مي‏نگريم، در گذشته نبوده و در آينده موجود خواهد شد . بنا بر اين علم خداوند به مخلوقات خويش بدين معناست که:
حقايق و حوادث هستي، همراه با بستر زماني شان (گذشته و حال و آينده) به صورت يک جا نزد خداوند حاضرند. به همين جهت اين علم خداوند تأثيري در حوادث عالم ندارد و موجب تغيير آن ها نمي‏تواند باشد ، چون علم خداوند علم به متن واقع و حضور عين واقع نزد خداست؛ يعني علم خداوند تعلق مي‏گيرد به مخلوقات و پديده‏هاي هستي، به همان صورت که در متن واقع موجودند. (4 )
پي نوشت ها :
1. توبه (9) آيه 105 .
2. مكارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الإسلامية، چاپ تهران‏، سال 1374ش، نوبت چاپ اول‏، ج‏8، ص 128 .
3. مكارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الإسلامية، چاپ تهران‏، سال 1374ش، نوبت چاپ اول‏، ج‏9، ص78 .
4. طباطبايى سيد محمد حسين‏ ، الميزان فى تفسير القرآن‏ ، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏ ، 1417ق ، ج 18 ص 192؛ ج 13 ص 74 و 72 ؛ ج 19 ،ص 92.

پرسش 14:
در يک جاي قرآن فرموده از اعمال شما نسخه برداري(يستنسخ) مي شود و در جاهاي ديگر گفته کتابت(يکتب)مي شود.آيا اعمال ما از قبل نوشته شده و فرشتگان تنها از روي آن نسخه برمي دارند؟
پاسخ:

در سوره اسراء آمده است: «اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً؛ (1 ) نامه اعمالت را بخوان، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى!».
بار ديگر از سوى خداوند به آن ها خطاب مى‏شود و به عنوان تاكيد مى فرمايد:
«هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ؛ اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى‏گويد، و اعمال شما را بازگو مى‏كند!» .
آن روز كه شما هر چه مى‏خواستيد انجام مى‏داديد هرگز باور نمى‏كرديد كه اعمالتان در جايى ثبت شود، (إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) ولى ما دستور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى‏داديد بنويسند" . (2 )
" نستنسخ" از ماده " استنساخ" در اصل از " نسخ" گرفته شده كه به معنى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است، مثلا گفته مى‏شود: " نسخت الشمس الظل" (خورشيد سايه را از ميان برد).
سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب ديگر به كار رفته است بى‏آنكه كتاب اول نابود شود.
در اينجا اين سؤال شما پيش مى‏آيد كه اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمى را" استنساخ" كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب، نامه اعمال نوشته شود، لذا چند جواب داده شد:
بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسان ها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است، و فرشتگان حافظ اعمال آدمى، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى‏كنند.
ولي اين معناي اول چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست؛ اما آن چه مناسب است يكى از دو معناي ذيل است: يا" استنساخ" در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنان كه بعضى از مفسران گفته‏اند) و يا خود اعمال آدمى همچون كتابى است تكوينى كه فرشتگان حافظان اعمال از روى آن نسخه بردارى، و عكس بردارى مى‏كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير،از تعبير به" كتابت"شده است، در سوره يس مى‏خوانيم: إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى‏ وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ" (3) ما مردگان را زنده مى‏كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده‏اند و آثار آنها را مى‏نويسيم‏ . (4)
پي نوشت:
1. اسراء (17) آيه 14.
2. جاثيه (45) آيه 29 .
3. يس (36) آيه 12 .
4. مكارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الإسلامية، چاپ تهران‏، سال 1374ش، نوبت اول‏، ج‏21، ص 281 .
پرسش 15:
منظور از لعنتهاي چهارگانه زيارت عاشورا چه کساني هستند؟
پاسخ:

در بعضي از کتب معتبر که اين زيارت را نقل کرده اند، اين فصل بدين صورت نيست مثلا در کامل الزياره ابن قولويه اين فصل به اين عبارت آمده:
«اللهم خص انت اول ظالم ظلم آل نبيک باللعن ثم العن اعداء آل محمد من الاولين و الآخرين الهم العن يزيد و...».(1)
سيد ابن طاووس هم بعد از ذکر اين زيارت مي نويسد : در مصباح الکبير دو فصل آخر که صد بار تکرار مي شوند، وجود ندارد. (2)
اگر معصوم مي خواست اين افراد را به نام بشناسيم و به نام لعنت کنيم ، نام آنان را مي برد .
ما هم مثل معصوم مي گوييم :
خدايا! اولين و دومين و سومين و چهارمين ظالم بر خاندان پيامبر را لعن کن و يزيد را به عنوان نفر پنجم و بقيه ظالمان کربلا (و غير کربلا را) .
در تاريخ آمده است که:
وقتي دشمنان شيخ طوسي سعايت او را نزد خليفه عباسي کردند و خليفه منظور از اين افراد را که در زيارت نقل شده در مصباح آمده، از شيخ پرسيد، شيخ جواب داد: اولي هابيل است که قابيل را به ناحق کشت . دوم قيدار پي کننده شتر صالح است . سوم قاتل يحيي بن زکريا است . چهارم ابن ملجم قاتل علي بن ابي طالب است . افراد نامبرده هم قاتلان امام حسين هستند. (3)
گر چه توجيه شيخ (قدس سره) توجيه خوبي است ، ولي اگر اين عبارت از معصوم عليه السلام صادر شده باشد، منظورش را به ابهام فرموده است و کسي هم نمي تواند به يقين بگويد منظور معصوم چيست.
پي نوشت ها:
1. ابن قولويه ، کامل الزيارات، اول ، نجف ، مرتضوي ، 1356 ق ، ص 332.
2. ابن مشهدي، مزار ، ص 485 پاورقي.
3. شيخ طوسي ،استبصار ، چهارم ، تهران ، دار الکتب الاسلاميه ، 1362 ش ، ج1،ص16 (مقدمه در ترجمه و زندگي نامه شيخ).

پرسش 16:
آيا زماني بوده که خداوند مخلوق نداشته و بعد (طبق مصلحت)داراي مخلوق شده باشد؟ عماء چيست وحديث نبي اکرم (ص)در اين باره را بفرماييد؟
پاسخ:

پاسخ به سوال شما دقت در نکته اي را مي طلبد و آن اين که:
زمان خود امري است مادي و مخلوق خداوند است و خود اين مطلب كه زماني فرض شود كه خداوند مخلوق نداشته باشد؛ يعني زماني باشد كه هنوز زمان خلق نشده باشد ، و اين خود فرضي متناقض است و لذا اگر بخواهيم سؤال را دقيق تر مطرح كنيم بايد بپرسيم كه با توجه به اين كه خداوند ازلي است ، يعني ابتداي زماني ندارد، پس شروع خلقت چگونه بوده است و اولين آفريده او چه بوده است؟
يکي از صفات کماليه خداي متعال « فياض علي الاطلاق» بودن او است. اين صفت که از صفت علم و قدرت و حکمت الهي منتزع شده است به اين معنا است که هر چيزي که امکان گرفتن هستي از خداوند متعال را داشته باشد يعني هر چيزي که استعداد و لياقت موجود شدن را پيدا کند خداي متعال بدون هيچ بخل و خودداري از اعطاي وجود ، آن شيئ را خلق کرده و به وجود مي آورد.
بنا بر اين از نظر عقلي اگر موجودي يا موجوداتي از ازل، امکان و لياقت و استعداد دريافت نعمت وجود را از خداي متعال داشته باشند هيچ منعي از طرف خداي متعال نسبت به اعطاي هستي به آن موجود يا موجودات وجود ندارد و حتما خداي متعال طبق همان صفت ازلي خود هستي را به آنها خواهد داد و آن ها را به وجود خواهد آورد.
بنابراين از ازل اين امکان وجود دارد که خداي متعال مخلوقات و عوالمي بي شمار و بي نهايت خلق کرده باشد و در آينده نيز همين گونه باشد تا ابد. البته تصور ازلي و ابدي بودن مخلوقات كمي مشكل است همانگونه که تصور ازلي و ابدي بودن خداي متعال امري است مشکل. ولي بايد اين نکته را مدنظر داشته باشيد که اولين آفريده خدا، طبق مطالبي که عرض کرديم، اولين زماني نيست چرا که مخلوقات زماني مخلوقات مادي هستند و اولين مخلوق زماني خدا اولين مخلوق مادي خدا خواهد بود در حالي که خدا مخلوقات غير مادي نامحدودي دارد که آفرينش آن ها قبل از آفرينش ماديات است.
اولين که در اينجا گفته مي شود اولين رتبي است. يعني اولين موجود بعد از خدا که معلول و مخلوق خدا است و در سلسله موجودات نزديک ترين حلقه مخلوقات به خدا است. (1)
و بر همين اساس در کلام حکما ذکر مي شود که برخي از موجودات و مخلوقات خداوند قديم زماني هستند يعني از ازل بوده اند اگر چه ذاتا حادث هستند و از حيث مرتبه وجدوي بعد از خداوند قرار مي گيرند که البته در اين مورد که اولين مخلوق چه بوده ؟ تعبيرات متفاوتي آمده است.
مانند « صادر اول » (2) « عقل » « نور محمدي » « قلم » (3) و برخي از تعبيرات ديگر .
اين تعبيرات، عبارت هاي مختلف و متفاوتي هستند که اشاره به يک حقيقت واحد دارند. حقيقت واحدي که از لحاظ هاي مختلف اسامي مختلف در بيانات فلاسفه و عرفا و ائمه دين، يافته است.
اما در مورد حديث نبوي كه طبق آن از حضرت در باره خدا سؤال مي كنند كه: خدا قبل از خلقت زمين و آسمان كجا بوده ؟ حضرت مي فرمايد در عماء بوده است . (4)
البته اين روايت مورد نقد است و به جهت ضعف سند خيلي قابل توجه نيست اما در عين حال برخي با توجه به معناي ريشه اي اين كلمه گفته‏اند: عماء- در اين حديث اشاره به همان حالتى است كه بر شما پوشيده است و آگاهى بر آنها ممكن نيست. (5)
و لذا پاسخ حضرت در واقع اشاره به غير قابل فهم بودن مطلب براي آن مخاطب است اگر چه اگر فرد مخاطب حضرت قدرت علمي لازم جهت فهم مطلب را داشت حضرت به گونه اي ديگر پاسخ مي داد که نظير اين گونه پاسخ ها در کلمات ائمه اطهار هست .
اما به طور کلي اين گونه روايات با اين رويکرد قابل تحليل است که بر اساس قاعده تفسيري که ؛ بعضي آيات قرآن بعض ديگر را تفسير مي‌کند، برخي آيات و روايات نيز بعض ديگر از روايات را نيز تفسير مي‌کند.و رواياتي که خلقت ازلي را به خداوند نسبت مي دهند که حاکي از عدم انفکاک زماني بين خدا و مخلوقات است مي تواند از اين روايت رفع ابهام کند. (6)

پي نوشت ها:
1. محمد حسين طباطبايي،نهايه الحکمه ، ، المركز العالمي للدراسات الإسلامية قم . بي تا . مرحله دوازدهم، فصل بيست و چهار ( في دوام الفيض ).
2. شهاب الدين سهروردي، حکمه الاشراق،بي جا ، بي تا، ص 325.
3. ملاصدراي شيرازي، شرح اصول کافي، بي جا ، بي تا ص17.
4. ابن ابي جمهور احسائي، عوالي اللآلي، انتشارات سيد الشهداء ، قم ، 1405ق، ج 1 ،ص 54 .
5. سيد غلامرضا خسروي حسيني ،ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن ، نشر مرتضوي،1375 ، ج‏2 ، ص 652 .
6. اصول کافي، ج 1، کتاب توحيد، باب اراده من صفات ...، ص 110، ح 4، نشر دار الکتب الاسلاميه، تهران، 1362ش.

پرسش 17:
روحاني مسجد ما مي گفت اينکه مي گويند پيامبر بيسواد بوده،اشتباه است و امي يعني منسوب به ام القرا(مکه)و اينکه قران ميفرمايد (و لا تخطه بيمينک...)نيز يعني ايشان درست است هيچي نمينوشتند ولي اين دليل بر بيسوادي ايشان نيست.حتي اين مثال را زد که آيت الله العظمي بروجردي هيچ کتابي را به خط خودشان ننوشت بخاطراينکه شاه از او دست خط طلب نکند ولي اين دليل بر بيسوادي ايشان نيست.اين روحاني تمام اين باسوادي را بعد از پيامبر شدن گفتند ولي نگفتند که قبل از به رسالت رسيدن چگونه بوده اند.نظرشمادر اين رابطه چيست؟ خواهش ميکنم جواب 1-همينجا بدهيد و کتاب و...معرفي نکنيد2-جوابها کامل کامل و قانع کننده باشند 18-موارد جواز دروغ چيست؟آيا جايي هست که ثواب نيز داشته باشد

پاسخ:

يكي از كامل ترين نمودارهاي عظمت و اعجاز قرآن كه نشانه روشن آسماني و معجزه بودن آن محسوب مي شود، اين است كه آورنده آن با همه معارف الهي كه در آن وجود دارد، انساني نا خوانا و نا نويسا، مكتب نرفته و تعليم بشري نياموخته بوده است. بسياري از قرآن پژوهان بزرگ اين مسئله را در عداد اعجتزهاي قرآن بر شمرده اند.
در مورد سئوال شما بايد گفت كه:
برخي از محققان معاصر با استناد به گفته هاي مورخان نامدار تاكيد كرده اند كه رسول خدا (ص) در كودكي و جواني و تمام دوران عمرش نزد هيچ معلم بشري خواندن و نوشتن فرا نگرفته است و كسي ادعا نكرده كه آموزگار بشري به او خواندن و نوشتن آموخته باشد. بنا بر اين آن حضرت در دوران قبل از بعثت به طور قطع و يقين خواندن و نوشتن نمي دانسته است. (1)
از بعضي از آيات قرآن (همان آيه اي كه خودتان در سوال ذكر كرده ايد) دقيقا همين مطلب قابل برداشت است:
«وَ مَا كُنتَ تَتْلُواْ مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَ لَا تخَُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لاَّرْتَابَ الْمُبْطِلُون‏؛ (2) تو قبل از اين کتاب نمي‌خواندي و با دست خود نمي‌نوشتي، که اگر اين گونه بود، باطل‌طلبان بهانه به دست آورده و در حقانيت تو شک ايجاد مي‌کردند».
آية فوق با تأکيدهاي فراوان، عادت خواندن و نوشتن را به طور قطعي از پيامبر نفي مي‌کند. اوّلاً با فعل «ما کنت» مطلب را مي‌گويد تا اعلام کند از ديرباز رسول خدا خواندن و نوشتن نمي‌دانست و اصلاً هيچ گاه با کتاب و نوشته و خواندن همراهي نداشته است.
عبارت: «من قبله» نيز بي‌سابقه بودن خواندن و نوشتن و کتاب را تا پيش از بعثت و آوردن آيات قرآن تأکيد مي‌کند.
با عبارت: «من کتاب» خواندن هر گونه نوشته به هر خط و هر زباني را نفي مي‌کند «و لا تخطّه بيمينک» هم نوشتن را با قيد با دست آورده، با اين که نوشتن جز با دست نيست تا تأکيد بيشتر کند.
با اين همه تأکيد بر بي‌سابقه بودن خواندن و نوشتن آن کتاب، اعلام مي‌کند: تو را از امي‌ها و بيسوادها برگزيديم. امي و بي‌سواد بودنش مثل آفتاب آشکار مي‌باشد تا براي کسي بهانه‌اي وجود نداشته و دستاويزي براي شک و ترديد در قرآن نباشد، نيز اينکه قرآن از جانب خدا است، نه از علم و دانش پيامبر که قبلاً آموخته باشد. بنابر اين علت امي بودن پيامبر، براي اطمينان انسان‌ها به آمدن قرآن از جانب پروردگار است.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
وقتي آن ها با آشکار بودن امّي بودن حضرت، باز قرآن را نوشته او از جاي ديگر يا تعليم او از شخصي ديگر معرفي کرده‌اند، اگر ايشان استادي و اهل خواندن و کتاب بود، اين بهانه‌ها امکان پذيرش داشت:
«گفتند: اينها افسانه‌هاي پيشينيان است که محمد نوشته و يارانش صبح و شام بر او املا و قرائت مي‌کنند». (3)
«مي دانيم که آنان مي‌گويند: اين مطالب را بشري به او مي‌آموزد، در حالي که فرد مورد نظر آنان زبانش غير عربي و غير فصيح است، ولي قرآن به زبان عربي فصيح مي‌باشد». (4)
اما اين كه آيا حضرت بعد از بعثت باز هم امي بود يا خير؟ بايد گفت:
از بعضي از روايات استفاده مي شود كه ايشان بعد از بعثت مي توانستند بخوانند اما نوشتن نمي دانستند.(5) در بعضي ديگر نيز آمده است كه ايشان هم مي توانستند بخوانند و هم مي توانستند بنويسند. به اين روايت دقت كنيد: از امام جواد (ع) سئوال شد كه چرا رسول خدا را امي مي گويند؟ حضرت پرسيدند: ديگران در اين باره چه مي گويند؟ گفتند: چون پيامبر به خوبي نمي توانست چيزي بنويسد، لذا او را امي ناميده اند. حضرت با نكوهش اين نظر فرمودند: سوگند به خدا كه پيامبر با هفتاد و سه زبان مي خواند و مي نوشت. (6)
لذا مي توان نتيجه گرفت كه:
قطعا حضرت بعد از بعثت قدرت بر خواندن داشتند و در مورد قدرت بر نوشتن هم احاديثي وجود دارد. به علاوه خط ننوشتن دليل بر عدم آگاهي از آن نيست.
در انتها ذكر اين نكته الزامي است كه:
تفسير امي به منسوب بودن به ام القري، اگر چه در بعضي از كتاب هاي تفسيري آمده است؛ اما قول رايج در ميان علماي اسلامي نيست و نادر مي باشد.

پي‌نوشت‌ها:
1. صادقي ارزگاني، محمدامين، جلوه هاي قرآني در نگاه امام خميني (ره)، نشر عروج، تهران،1388ه.ش، ص143 .
2. عنکبوت (29) آيه 48.
3. فرقان (25) آيه 5.
4. نحل (16) آيه 103.
5. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، موسسه الوفاء، بيروت، 1404ه.ق، ج16 ، ص132 .
6. همان، ج16 ، ص 133 .

پرسش 18:
چرا شيعه ميگويد(صدق الله العلي العظيم)ولي تسنن چيز ديگري مي گويد؟از کجا اين موضوع نشئت مي گيرد؟از روحاني سوال کرديم گفت اينکه مي گويند بدليل تعصب است اينطور نيست دليل ديگري دارد که نگفت؟

پاسخ:

در ابتداء خدمت شما راجع به اين دو جمله اي که گفتيد عرض مي کنيم :
در هر دو مورد اسم صفت خدا است، يعني «راست گفت خداي با عظمت» و «صدق الله العلي العظيم» يعني «راست گفت خداي بلند مرتبه با عظمت».
شيعه که مي‌گويد: «صدق الله العلي العظيم» نام خدا را با دو صفتي که در قرآن مجيد آمده (يعني آيه 255 سوره بقره و آيه 4 شوري) دو صفت بلند مقام و با عظمت را براي خدا ذکر مي‌کند. اما غير شيعه فقط يک صفت با عظمت را، البته آن هم اشکال ندارد، چنان که از بعضي مراجع استفتا کرده‌اند:
آيا جايز است بعد از خواندن حمد و سوره بگوييم: «صدق الله العظيم» پاسخ داده‌اند: جايز است. (1)
اما آنچه را در سؤال ذکر کرده‌ايد که چرا آن ها «العلي العظيم» نمي‌گويند، بايد از خودشان پرسيد. شايد تصور آن ها اين باشد که مراد ما از« العلي» حضرت علي (ع) است در حالي که منظور ما به يقين اين نيست، اما نمي‌توان به طور مطلق پذيرفت که از روي تعصب است؛ بلکه اين گونه موارد اختلاف بيشتر جنبة اختلاف در مبنا است. اهل سنّت چون خود را از اهل بيت پيامبر (ص) که آگاه‌‌تر به اسلام بودند، جدا کردند به مسائلي مبتلا شدند که باعث اختلاف بين آن ها و شيعه شد .البته در ميان قاريان مصري کساني هستند که در ايران «صدق الله العلي العظيم» تلاوت کرده‌اند، بنا بر اين نبايد روي اين مسائل حساسيت نشان داد.
پي‌نوشت‌:
1. استفتاءات آيه الله سيستاني، ص 576.

پرسش 19:
آيا لعن مسلمان حرام وتنها کافر را ميتوان لعن کرد/لعنتهاي 4گانه به عمر و دوتاي ديگر است نتيجه اينکه خلفا کافرند ؟
پاسخ:

لعن به دو صورت است:
1. گاهي ما افراد را نه به نام، بلکه به وصف لعن و نفرين مي کنيم ؛ مثلا مي گوييم :"خدايا! کساني را که به اهل بيت رسول خدا ظلم کردند، لعن کن". اين گونه لعن کردن جايز است و ايرادي ندارد و هيچ مسلماني هم مخالف نيست. کدام مسلماني است از شيعه يا سني که از لعن آزار دهندگان رسول خدا ناراحت شود؟ کدام مسلماني است که از لعن بدعتگذاران در دين و ايجاد کنندگان انحراف عقيدتي و عملي در جامعه اسلامي ناراحت شود؟ کدام مسلماني است که از لعن و نفرين دروغگويان بر خدا و رسول ( آنان که سخنان دروغيني را آگاهانه به خدا و رسول نسبت مي دادند ) ناراحت شود ؟ مگر خدا به لعن دروغ بافان بر خدا و رسول دعوت نکرده است؟ مگر خدا به لعن آزار دهندگان پيامبران دعوت نکرده است ؟
«إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا؛ (1) بى‏گمان کسانى که خدا و پيامبر او را آزار مى‏رسانند ، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت کرده و بر ايشان عذابى خفت‏آور آماده ساخته است».
يا فرموده:
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبًا مِّنَ الْکِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ کَفَرُواْ هَؤُلاء أَهْدَى مِنَ الَّذِينَ آمَنُواْ سَبِيلاً*أُوْلَئِکَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَمَن يَلْعَنِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ نَصِيرًا؛ (2) آيا کسانى را که از کتاب [آسمانى] نصيبى يافته‏اند، نديده‏اى که به جبت و طاغوت ايمان دارند . در باره کسانى که کفر ورزيده‏اند مى‏گويند اينان از کسانى که ايمان آورده‏اند راه‏يافته‏ترند*اينانند که خدا لعنت شان کرده و هر که را خدا لعنت کند، هرگز براى او ياورى نخواهى يافت».
ويا:
«إِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى‏ مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ؛ (3) كسانى كه دلايل روشن، و وسيله هدايتى را كه نازل كرده‏ايم، بعد از آن كه در كتاب براى مردم بيان نموديم، كتمان كنند، خدا آن ها را لعنت مى‏كند و همه لعن‏كنندگان نيز، آنها را لعن مى‏كنند».
با توجه به اين آيات، لعن آزار دهندگان خدا و رسول و دروغ بافان بر خدا و رسول و کتمان کنندگان آيات و حقايق و ...، کار جايز و ارزشمند است.
2. لعن افراد معين با نام بردن از آنان:
اگر کسي افرادي را دروغگوي عمدي بر خدا و رسول و بدعتگذار در دين و آزار دهنده خدا و رسول و ... مي داند ، مي تواند آنان را به خاطر رفتارهاي ظالمانه شان لعن و نفرين کند؛ اما اگر اين افراد از ديدگاه مسلمانان ديگر جزو اصحاب با وفاي رسول خدا و از مومنان پايبند به مکتب حضرت و از مدافعان حريم رسول خدا به حساب مي آيند، نبايد در ملاء عام آنان را لعن و نفرين کند و باعث جريحه دار شدن عواطف ديگر مسلمانان شود و وحدت جامعه را به خطر اندازد . اين کار از باب ثانوي، يعني از اين جهت که باعث دشمني و تفرقه مي گردد و آب ريختن به آسياب دشمن است، ممنوع مي گردد.
بنا بر اين لعن ، افراد مدعي مسلماني را هم شامل مي شود. زماني که به وصف کسي را لعن مي کنيم ، چون لعن ما روي عنوان "ظالم به عترت رسول خدا" و " کتمان کننده آيات حق" و... رفته است ، کارمان کاملا صحيح است و هيچ اشکالي ندارد؛ ولي وقتي فردي را به نام مي خواهيم مصداق يکي از اين عنوان ها بشماريم ، بايد بر اين مصداق بودن يقين داشته باشيم و چون انسان در برداشت و استنباط در معرض خطا و اشتباه است، براي اين که به خطا و اشتباه مؤمني را لعن نکرده و مورد قهر خدا واقع نشويم ، بايد از لعن افراد تا يقين صد در صد پيدا نکرده ايم ، خودداري ورزيم و چون يقين هم در اين مورد تقريبا محال است ، بايد از لعن افراد به نام خودداري ورزيم؛ مگر اين که لعن آن ها از معصوم رسيده باشد.
اما اين که آيا اين دو فقره آخر از زيارت عاشورا، از معصوم است ؟ اولا اختلاف است و ثانيا بر فرض که از معصوم وارد شده باشد ، ما نمي توانيم به يقين بگوييم منظور کيست.
ما در باب ايمان و کفر خلفا نبايد با قاطعيت سخن بگوييم ؛ زيرا حداقل از باب ثانوي براي اسلام ضرر دارد و حساب آن ها با خدا است. ما مي دانيم کساني که احکام قرآن و پيامبر را با علم و آگاهي انکار کنند و کتمان نمايند و بر خدا و پيامبر دروغ ببندند و به عترت پيامبر ظلم آگاهانه کنند ، کافرند؛ اما آيا خلفاي سه گانه اين گونه بوده اند يا نه ، لازم نيست به يقين حکم کنيم. همين که ما از ظالمان و به عترت و کتمان کنندگان آيات و انکار کنندگان دستور رسول خدا ابراز برائت کنيم و آنان را با وصف لعن کنيم ، کافي است؛ اما مصداق ها را خدا خود مي شناسد و از ما هم در مورد مصداق ها باز خواست نخواهد کرد.
پي نوشت ها:
1. احزاب (33) آيه 57.
2. نساء (4) آيه 51 -52.
3. بقره (2) آيه 159.

پرسش 20:
آيا معصوم(ع)از گناه مبراست؟
پاسخ:

بله ، انسان معصوم كسي است كه از هر نوع گناهي مبرا است . از ديدگاه علماي ما اصولا عصمت، ملکه‏اى است نفسانى که انسان را از اين که در خطا واقع شود و مرتکب گناه گردد، باز مى‏دارد. (1)

پي نوشت :
1. علامه محمد حسين طباطبايي، تفسير الميزان، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ مدرسين حوزه علميه قم، قم، 1417 ق، ج 2، ص 134 و 138، ذيل آيه 213 سوره بقره‏.

پرسش 21:
آيا زيارت عاشورا معتبر است؟
پاسخ:

زيارت عاشورا به چند طريق به دست ما رسيده است.
شيخ طوسي با سه سند اين زيارت شريفه را نقل مي‏نمايد:
1. عقبة ابن خالد از امام باقر عليه‏السلام ؛
2. صفوان بن مهران از امام صادق ‏عليه‏السلام از پدرانش از پيامبر و جبرئيل و سرانجام از خدا (بنا بر اين سند ، زيارت عاشورا حديث قدسي است چون به عنوان کلام خدا معرفي شده است).
بنا بر اين نقل امام صادق مي فرمايد :
من براي هر کس که از دور يا نزديک به اين زيارت اباعبد الله را زيارت کند و دعاي بعد از اين زيارت را بخواند ، ضامنم که زيارتش قبول و سعي و تلاشش مورد قدرداني خدا بوده و ...، بعد مي فرمايد: اين ضمانت را پدرم (امام باقر ) هم داده و از اين ضمانت را از پدرش (امام سجاد) هم نقل کرده و او هم اين ضمانت را داده و از پدرش (امام حسين ) نقل کرده و او هم اين ضمانت را داده و از برادرش امام حسن هم نقل کرده و او هم از پدرش امام علي نقل کرده و امام علي هم اين ضمانت را داده و از پيامبر هم نقل کرده و پيامبر هم اين ضمانت را از جبرئيل نقل کرده و جبرئيل هم اين ضمانت را از خدا نقل کرده که قسم خورده هر کس به اين زيارت و دعاي بعدش از دور يا نزديك اباعبدالله الحسين (ع) را زيارت کند ، زيارتش قبول و شفاعتش پذيرفته باشد و ... و براي قسم ملائکه و ما را شاهد گرفته است. (1)
3. علقمه بن محمد حضرمي از امام باقر عليه‏السلام.
بيشتر رجال اين سه سند مورد تأييد علماي علم رجال مي‏باشند و سند آن مورد قبول‏ مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، شيخ طوسي است .
پي نوشت :
1. شيخ طوسي محمد بن حسن ، مصباح المتهجد ، اول ، بيروت ، مؤسسه الفقه الشيعه ، 1411 ق ، ص 781 -782.

پرسش 22:
موارد جواز دروغ چيست؟آيا جايي هست که ثواب نيز داشته باشد؟

پاسخ:

در دين مقدس اسلام قانوني داريم به نام "اهم و مهم"؛ يعني در مواردي كه دو حكم از اسلام داشته باشيم و مكلّف نتواند در يك زمان به هر دو عمل كند، لازم است به تكليفي كه اهميت بيشتري دارد، عمل نمايد. دروغ در اسلام حرام است، ولي در مواردي براي رعايت مصلحت مهم‏تر، مجاز شمرده شده است.
موارد جواز دروغ عبارتند از:
1- دروغ براى اصلاح ذات البين؛ يعني هر گاه بين دو نفر كدورت و دشمني باشد، و راه آشتي دادن آنان منحصر به دروغ گويي باشد.
2- دروغ براى اغفال دشمن در ميدان جنگ؛
3- در مقام تقيّه؛
4- براى دفع شرّ ظالمان؛
5- در تمام مواردى كه جان و ناموس انسان به خطر مى‏افتد و براى نجات از خطر راهى جز توسل به دروغ نيست. (1)
لازم به ذکر است ، اگر اين موارد را با توريه بشود حل نمود، نبايد دروغ بگويد.
توريه (بر وزن توصيه) به سخنى گفته مى‏شود كه شنونده از آن چيزى مى‏فهمد و گوينده از آن چيز ديگرى را اراده مى‏كند، يا به تعبير ديگر سخنى است دو پهلو، كه عبارت تاب هر دو معنى را دارد، و افرادى كه مقيد به پرهيز از دروغ هستند، گاه به آن متوسل مى‏شوند، تا هم دروغ نگفته باشند و هم شنونده از اسرار آن ها آگاه نشود.
مثال‏هاى زير مى‏تواند اين معنى را كاملًا روشن كند:
1- كسى از ديگرى سؤال مى‏كند آيا اين كار خلاف را تو كرده‏اى؟ او در جواب مى‏گويد: استغفراللّه پناه به خدا مى‏برم (شنونده از اين سخن نفى آن كار را مى‏فهمد در حالى كه گوينده منظورش استغفار از عمل خلافى بوده است كه انجام داده است).
2- كسى از ديگرى سؤال مى‏كند فلان كس نزد تو از من بدگويى كرد، او مى‏گويد:
مگر چنين چيزى ممكن است (شنونده از اين جواب نفى آن كلام را مى‏فهمد، در حالى كه منظور گوينده از آن كلام تنها يك استفهام بود).
3- كسى در خانه ديگرى مى‏آيد و مى‏گويد: فلان كس خانه است؟ او اشاره به پشت در خانه مى‏كند مى‏گويد اينجا نيست. (2)
اما آيا دروغ ثواب هم دارد يا نه؟
هرگاه به دست آوردن مصلحت مهمّى متوقّف بر دروغ باشد، و با راستگوئى نمى‏توان به آن رسيد، حرمتش بر طرف مى‏شود و گناهش از ميان مى‏رود، و اگر تحصيل اين مصلحت واجب باشد، مانند نجات مسلمانى از قتل و اسارت، يا حفظ آبرو يا مال محترم او، دروغ در اين صورت واجب مى‏شود. و اگر آن مصلحت به حد وجوب نرسد، ولى راجح باشد، دروغ جايز و مستحب است.(3)
و هر عملي که واجب و مستحب باشد، قطعا ثواب هم دارد؛ اما بايد توجه کرد که اين ثواب ،براي دروغ نيست، بلکه براي اثري است که از دروغ بدست آمده ، يعني ثواب براي نجات جان مؤمن يا حفظ آبروي مؤمن و ... است.
نکته:
هر دروغى كه براى افزايش مال و جاه و مانند اين‏ها كه مى‏توان از آن ها بى‏نياز بود گفته شود، قطعا حرام است، زيرا از دست دادن آن ها موجب زيان و تباهى و نابودى نخواهد بود ، بلكه فقط برخى لذات نفسانى را از انسان مى‏گيرد. (4)
پي وشت ها:
1. آيت الله مکارم شيرازي، اخلاق در قرآن ج‏3 ، ص238، مدرسه الامام علي بن ابيطالب عليه السلام، قم ، 1382ش
2. همان، ص240 .
3. سيد جلال الدين مجتبوي ، علم اخلاق اسلامى (ترجمه جامع السعادات) ج‏2، ص430، انتشارات حکمت، تهران،1377ش .
4. همان.