سلام. اگر یادتان باشد یعنی اگر پاسخگویی که این سؤال را میخواند همان پاسخگوی پیشین باشد، در زمینه مدل مسیحیان تثلیث در دو سال قبل سؤالاتی پرسیدمکه این مدلها میگفتند که خدا خودش را میشناسد و خودش را دوست دارد، پس یک سه گانگی در او ایجاد میشود، پاسخ مرکز هم این بود که این امور ایجاد تمایز حقیقی بین عالم و معلوم نمیکند، آنچه در پی می آید دو ترمیم برای بحث قبلی است که میخواهم نظر شما را در مورد بدانم:
1.علم خدا به خودش حضوری است، یعنی حاضر شدن شیء در برابر عالم، پس خدا وقتی خودش را می شناسد، در برابر خودش حاضر می شود، پس یک دوگانگی در اینجا برای خدا به وجود می آید: خدا در برابر خودش و به نظر می رسد اینجا تمایز حقیقی وجود دارد.
2.خدا وقتی فعل محبت را به خودش صادر می کند، خودش فاعل است و خودش مفعول و منطقاً فاعل غیر از مفعول است. پس در ذات واحد خدا، یک فاعل و یک مفعول خواهیم داشت که غیر از هم هستند که اینجا فاعل و مفعول علیرغم همذات بودن تمایز حقیقی خواهند داشت زیارا فاعل غیر از مفعول است.
خوشحال میشوم پاسخ مشروح و مفصل شما را به این دو ترمیم که به بحثهای قبلی اضافه شد را بدانم.
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
علم خدا به خودش و همين طور حب خدا نسبت به ذات خود دليل بر تمايز ذات نيست و برعكس با توجه به معناي علم و حب در خصوص خداي متعال اين دو ، دال بر وحدت و بساطت ذات مي باشد.
در تعريف علم حضوري گفته اند : حضور ذات شيء است نزد ذهن بدون وساطت مفهومي. در مقابل علم حصولي كه تعريف شده است به : حضور صورت و مفهوم شيء نزد ذهن. يعني شيء به ذاتش نزد ذهن حاضر نيست؛ بلكه به واسطه مفهوم و صورت عقليه اش حاضر است. (1)
حضور به معني عدم غيبت است ، يعني شيئ غائب از خود نيست . نه به اين معنا كه شيئ خودش را از خود منفك مي كند و خود را در برابر خود قرار مي دهد و به آن، علم پيدا مي كند.
اين معنا استحاله عقلي دارد؛ چرا كه به اجتماع نقيضين منجر مي شود. به اين صورت كه آن خود كه در مقابل خود قرار گرفته است يا خود شيئاست يا خود شيء نيست . اگر خود شيئ است، پس تمايزي در اين بين وجود ندارد و صرفا ما تصور و اعتبار تمايز را كرده ايم و اعتبار غير از حقيقت است. و خود شيء نيست كه در اين صورت علم شيئبه خود نخواهد بود؛ بلكه به غير خود مي باشد.
پس در واقع و حقيقت خارجي ، در علم حضوري ما يك شيئ داريم كه به خودش كه از خودش جدا نيست ، شناخت و علم پيدا مي كند و اين گونه نيست كه خود را از خود جدا كند بعد آن خود جدا شده از خود را در مقابل خود قرار دهد و سپس به آن علم پيدا كند.
1. وقتي كسي مي گويد من به تشنگي خود يا به خودم علم دارم به اين معنا نيست كه آن شخص در عالم خارج خودش را از خودش منفك كند و سپس آن من منفك شده از خود را در مقابل خود قرار دهد و بعد با ديدن يا حس كردن يا بوئيدن آن من منفك شده به خودش آگاه شود و علم پيدا كند. همه چيز در درون يك من بسيط خلاصه شده است و اگر تمايزي در اين جمله ديده مي شود كه : من به خودم علم دارم ؛ صرفا يك تمايز اعتباري و اضافي و غير حقيقي است كه هيچ واقعيتي در خارج ندارد.
علم خدا به ذاتش نيز به همين نحو است؛ يعني علمي حضوري به معناي اين كه خودش نزد خودش حاضر است و اين دو « خود »، دو « خود » حقيقي و واقعي نيست كه بگوئيم خدا ذات خودش را اول از خودش جدا كرده سپس آن را در برابر خود حاضر مي كند و با اين حضور به خودش علم پيدا مي كند.
بلكه اين تمايز بين دو « خود » كه در جمله وجود دارد، صرفا يك تمايز اعتباري و غير حقيقي و ذهني است.
اگر اين دوئيت را حقيقي بدانيم ، علاوه بر اشكال تناقض آميز بودن آن ، برگشت دادن علم حضوري است به علم حصولي كه اين خلاف فرض ما است كه علم خدا به خودش علم حضوري است.
به اين معنا كه اگر بپذيريم كه علم خدا به ذاتش به نحو حضوري است ، نمي تواند تمايز بين عالم و معلوم در آن به نحو تمايز حقيقي باشد ، چرا كه اگر اين گونه باشد ( تمايز حقيقي باشد ) در اين صورت علم خدا به صورت آن « خودي » خواهد بود كه در مقابلش قرار گرفته است و اين به معناي حصولي بودن علم خدا است ،در حالي كه ما پذيرفته ايم كه علم خدا به ذاتش حضوري است و اين خلف است. پس علم تمايز موجود در علم حضوري خدا به ذاتش ، نمي تواند تمايز حقيقي بين عالم و معلوم باشد و حتما اعتباري و غير حقيقي خواهد بود.
2. حب يعني دوست داشتن كه در مجردات و نفوس حيواني حقيقتي متفاوت دارد.
حب در نفوس حيواني از كيفيات نفسانيه مي باشد كه عبارت است از: حالتي خاص كه از علم به يك امري ملائم با طبع نفس حيواني ، نشأت مي گيرد.
اين معنا در مجردات و خداي متعال نمي تواند تحقق داشته باشد؛ چه در حب خدا نسبت به ذات خود و چه در حب خدا نسبت به مخلوقات.
يعني اين گونه نيست كه خدا از علم به ذات خودش يك حالت نفساني و انقلابي دروني پيدا كند و به واسطه آن حالت نفساني بگوئيم خدا محب خود باشد.
بلكه حب در خداي متعال به معني همان علم او به كمال و زيبائي ذات است ، بدون اين كه حالتي نفساني از اين علم براي او حاصل شود.
پس حب به ذات در خداي متعال حقيقتي غير از علم به ذات ندارد و همان علم است به اعتباري ديگر.
پس حب به ذات در خداي متعال چون همان علم خداي متعال به ذات است و در قسمت قبل اثبات كرديم كه علم خداي متعال به نحو حضوري است و به دليل حضوري بودن ، دوئيت حقيقي بين خدا و ذاتش ، وجود ندارد ، بنا بر اين حب به ذات نيز نمي تواند دوئيت حقيقي بين خدا و ذات ايجاد كند و هر چه از دوئيت در اين بين وجود دارد ، اعتباري و غير حقيقي مي باشد.
وقتي گفته مي شود خدا محب خود است و ذاتش محبوب خودش است؛ در اين جا محب و محبوب ( كه مبتني است بر عالم و معلوم ) يك ذات بسيط است كه به اعتبار جدائي انگاشته شدن منشأ حب ( ذات خدا ) و متعلق حب ( ذات خدا ) در ذهن انسان ، دو چيز لحاظ مي شود در حالي كه در خارج و نفس الامر يك چيز بيشتر نيست.
باز اگر مثال ملموسي بخواهيم براي اين مطلب بياوريم مي توانيم از حب انسان به خود مثال بزنيم. وقتي مي گوئيم كه من خود را دوست دارم، در اين جا «من محب »و «من محبوب» به نحوي كه در خارج هم دو تا باشند، وجود ندارد؛ بلكه يك من است و آن يك من به اعتبار اين كه فاعل حب است، «محب»، و همان «من» به اعتبار اين كه مفعول حب است، «محبوب» ناميده مي شود.
اين كه گفته ايد فاعل و مفعول منطقا نمي توانند يكي باشند در صورتي است كه فعل ، حقيقتي غير از فاعل و مفعول داشته باشد ، مانند حب من ديگري را. در اين جا «حب من» چيزي است و مثلا زيدي كه محبوب من است چيزي ديگر است جداي از حقيقت «حب من» و «من» و متفاوت از آن ها . اما در حب من خود م را ، «حب من» حقيقتي غير از «من» به عنوان فاعل و نيز حقيقتي غير از «من» به عنوان مفعول ندارد و همه «منِ محب» و «محبت من» و «منِ محبوب» يك حقيقت است؛ پس فاعل و مفعول و فعل يك چيز است.
بلي ، براي اين كه بتوان بين آن ها نسبت حملي برقرار كرد و رابطه لفظي بين آن ها ايجاد كرد در ذهن تمايزي ذهني و اعتباري و به تبع آن در لفظ ، تمايزي لفظي ايجاد كرده ايم تا فاعل از مفعول و فعل جدا شود و بتوان نسبت حمليه بين آن ها ايجاد برقرار كرد.
بنا بر اين مطالبي كه گذشت تثليث ، چه از رهگذر علم حق به ذاتش و چه از رهگذر حب حق به ذاتش ، قابل اثبات و قبول نيست و حقيقيت منافي با توحيد ذات دارد.
پي نوشت :
1. ر.ك : مصباح يزدي ، آموزش فلسفه ، تهران ، مركز نشر سازمان تبليغات اسلامي ، سال 1368هـ.ش ، ج 2 ، درس چهل و نهم ؛ ملا هادي سبزواري ، شرح منظومه ، مقصد دوم ، غرر في العلم.






