پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
چون جسم، مرکّب از اجزا است و هر مرکبّی نیاز به اجزایش دارد و هر چیزی که نیازمند باشد، ممکن الوجود است و نیاز به علت دارد، در صورتی که خداوند واجب الوجود و ازلی و ابدی است.
هم چنین اگر خداوند جسم باشد، نیاز به مکان و زمان دارد.
اگر خداوند مکان داشته باشد، محدود میشود و محدودیت هم از خواص ممکن است و خداوند غیرمحدود و غیر متناهی است، زیرا اگر محدود و متناهی باشد، مرکّب و محتاج خواهد شد. پس خداوند مکان ندارد و محال است که مکان داشته باشد. او فوق زمان و مکان است و محیط بر این دو میباشد. پس جسم هم نمیتواند باشد.
در هر حال جسم بودن خداوند (چه به تعریف تجربی و چه به تعریف فلسفی) نشانه نیاز خداوند، هم به اجزا و هم به زمان و مکان است، در حالی که خداوند موجود بی نیاز است. یعنی اگر نیازمند باشد، باید علتی نیاز او را برطرف کند، پس واجب الوجود نخواهد بود.
هم چنین فرض جسم بودن خداوند، به این معنا خواهد بود که قبل از وجود الهی، اجزائی باشند که خداوند از آنها ترکیب یافته باشد، در حالی که هر چیزی آفریده خداوند است، همین طور مکان و زمان (که از اجسام انتزاع میشوند) آفریده الهی میباشند و خداوند برتر از زمان و مکان است.
جسم بودن خداوند، به معنای محدودیت ذات او به آن مکان و غیبت او از مکان های دیگر و از عالم مجردات خواهد بود، در حالی که خداوند موجود نامحدود است. بنابراین به دلائل متعدد خداوند نمیتواند جسم باشد.
تفصیل این بحث در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، ص 1018 و شیعه در اسلام، ص 72 مطالعه شود.(1)
پینوشت :
1. مرتضى مطهری، مجموعه آثار، ج 6، ص 1018، نشر صدرا، تهران1379ش؛ علامه طباطبایی، شیعه در اسلام، ص 73، نشر دارالکتب الاسلامیه، تهران ـ 1341ش.






