بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام و خسته نباشید
روایتی در مورد دزدیده شدن زره حضرت علی ع وجود دارد که کتاب داستان راستان شهید مطهری آن را بدین شکل بیان می کند:

در زمان خلافت علی - عليه السلام - در كوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در نزديك مرد مسيحی پيداشد. علی او را به محضر قاضی برد، و اقامه دعوی كرد كه: اين زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به كسی بخشيده ام و اكنون آن را در نزد اين مرد يافته ام. قاضی به مسيحی گفت: خليفه ادعای خود را اظهار كرد ، تو چه میگويی؟ او گفت: اين زره مال خود من است، و در عين حال گفته مقام خلافت را تكذيب نمیكنم. قاضی رو كرد به علی و گفت: تو مدعی هستی و اين شخص منكر است. عليهذا بر تو است كه شاهد برمدعای خود بياوری. علی خنديد و فرمود : قاضی راست میگويد، اكنون میبايست كه من شاهد بياورم، ولی من شاهد ندارم. قاضی روی اين اصل كه مدعی شاهد ندارد، به نفع مسيحی حكم کرد، و او هم زره را برداشت و روان شد. ولی مرد مسيحی كه خود بهتر میدانست كه زره مال كی است، پس از آنكه چند گامی پيمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: اين طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نيست، از نوع حكومت انبياست، و اقرار كرد كه زره از علی است. طولی نكشيد او را ديدند مسلمان شده، و با شوق و ايمان در زير پرچم علی در جنگ نهروان میجنگد.

چند سوال پیرامون این روایت دارم:
آیا در کتب معتبر حدیث، ناگفته های دیگری هم از این روایت وجود دارد؟ مثلاً اینکه آیا وقتی امام علی ع و آن فرد اهل کتاب به قاضی مراجعه کردند، قاضی به احترام امام ع از سر جایش بلند شد؟ یا آیا می خواست بلند شود که امام علی ع برای رعایت مساوات نگذاشتند قاضی به احترام ایشان از جایش بلند شود. و آیا در انتهای روایت همچین فرموده ای از امام علی ع وجود دارد؟: اگر قاضی از جایش بلند می شد، او را از قضاوت برکنار می کردم

اگر جزییات دیگری هم هست خواهش می کنم، با ذکر منبع معتبر بفرمایید. اصلاً اگر "اگر امکانش هست" این روایت را با جزییات کاملش دوباره ذکر کنید. چونکه بنده در موقعیتی هستم که اصل این واقعه تاریخی را با جزییات کامل نیاز دارم. البته اگر مشکلی نیست و این خواسته حقیر معقول است.
با تشکر و دعای خیر برای تمام شما علمای دین

پرسشگر گرامی باسلام و تشکر از ارتباط با این مرکز.
این روایت با کمی اختلاف در مطالب آن، در کتب روایی شیعه و سنی وارد شده که به شرح زیر است:
«دَخَلَ الْحَكَمُ بْنُ عُتَيْبَةَ وَ سَلَمَةُ بْنُ كُهَيْلٍ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع فَسَأَلَاهُ عَنْ شَاهِدٍ وَ يَمِينٍ فَقَالَ قَضَى بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَضَى بِهِ عَلِيٌّ ع عِنْدَكُمْ بِالْكُوفَةِ فَقَالَا هَذَا خِلَافُ الْقُرْآنِ فَقَالَ وَ أَيْنَ وَجَدْتُمُوهُ خِلَافَ الْقُرْآنِ فَقَالَا إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ فَقَالَ لَهُمَا أَبُو جَعْفَرٍ ع فَقَوْلُهُ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ هُوَ أَنْ لَا تَقْبَلُوا شَهَادَةَ وَاحِدٍ وَ يَمِيناً ثُمَّ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع كَانَ قَاعِداً فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فَمَرَّ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ قُفْلٍ التَّمِيمِيُّ وَ مَعَهُ دِرْعُ طَلْحَةَ فَقَالَ عَلِيٌّ ع هَذِهِ دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ قُفْلٍ فَاجْعَلْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ قَاضِيَكَ الَّذِي رَضِيتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ‏ فَجَعَلَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ شُرَيْحاً فَقَالَ عَلِيٌّ ع هَذِهِ دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ لَهُ شُرَيْحٌ هَاتِ عَلَى مَا تَقُولُ بَيِّنَةً فَأَتَاهُ بِالْحَسَنِ ع فَشَهِدَ أَنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ شُرَيْحٌ هَذَا شَاهِدٌ وَاحِدٌ فَلَا أَقْضِي بِشَهَادَةِ شَاهِدٍ حَتَّى يَكُونَ مَعَهُ آخَرُ فَدَعَا قَنْبَراً فَشَهِدَ أَنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ شُرَيْحٌ هَذَا مَمْلُوكٌ وَ لَا أَقْضِي بِشَهَادَةِ مَمْلُوكٍ قَالَ فَغَضِبَ عَلِيٌّ ع فَقَالَ خُذُوهَا فَإِنَّ هَذَا قَضَى بِجَوْرٍ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ قَالَ فَتَحَوَّلَ شُرَيْحٌ ثُمَّ قَالَ لَا أَقْضِي بَيْنَ اثْنَيْنِ حَتَّى تُخْبِرَنِي مِنْ أَيْنَ قَضَيْتُ بِجَوْرٍ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَقَالَ لَهُ وَيْلَكَ أَوْ وَيْحَكَ إِنِّي لَمَّا أَخْبَرْتُكَ أَنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقُلْتَ هَاتِ عَلَى مَا تَقُولُ بَيِّنَةً وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص حَيْثُمَا وُجِدَ غُلُولٌ أُخِذَ بِغَيْرِ بَيِّنَةٍ فَقُلْتُ رَجُلٌ لَمْ يَسْمَعِ الْحَدِيثَ فَهَذِهِ وَاحِدَةٌ ثُمَّ أَتَيْتُكَ بِالْحَسَنِ فَشَهِدَ فَقُلْتَ هَذَا وَاحِدٌ وَ لَا أَقْضِي بِشَهَادَةِ وَاحِدٍ حَتَّى يَكُونَ مَعَهُ آخَرُ وَ قَدْ قَضَى رَسُولُ اللَّهِ ص بِشَهَادَةِ وَاحِدٍ وَ يَمِينٍ فَهَذِهِ ثِنْتَانِ ثُمَّ أَتَيْتُكَ بِقَنْبَرٍ فَشَهِدَ أَنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقُلْتَ هَذَا مَمْلُوكٌ وَ لَا أَقْضِي بِشَهَادَةِ مَمْلُوكٍ وَ مَا بَأْسٌ بِشَهَادَةِ الْمَمْلُوكِ إِذَا كَانَ عَدْلًا ثُمَّ قَالَ وَيْلَكَ أَوْ وَيْحَكَ إِمَامُ الْمُسْلِمِينَ يُؤْمَنُ مِنْ أُمُورِهِمْ عَلَى مَا هُوَ أَعْظَمُ مِنْ هَذَا ؛ (1) راوی ها گویند: بر امام باقر وارد شدیم و در مورد قضاوت با یک شاهد و قسم سوال کردیم. حضرت فرمود : رسول خدا و علی با یک شاهد و قسم قضاوت می کردند. عرض کردیم: این خلاف قرآن است . فرمود کجای آن خلاف قرآن است . بعد فرمود حضرت علی در مسجد کوفه بودند که عبدالله تمیمی گذشت در حالی که زره طلحه با او بود. حضرت او را به اتهام برداشتن آن زره از غنایم به دزدی به محکمه برد . شریح قاضی از حضرت شاهد طلبید و حضرت امام حسن را به شهادت آورد و شریح شهادت او را به این عنوان که یک شاهد کافی نیست، نپذیرفت و حضرت قنبر را به شهادت آورد و شریح شهادت او را هم به خاطر غلام بودن، نپذیرفت . امام خشمگین شد و او را قاضی جور خواند که سه بار ظالمانه قضاوت کرده و زره را گرفت . شریح از جا برخاست و گفت تا موارد ظلمم را نفرمایی، دیگر بین دو نفر هم قضاوت نخواهم کرد.
امام فرمود: وای بر تو وقتی تو را خبر دادم که این زره طلحه است که از غنایم بصره دزدیده شده، از من بیِِِِّنه خواستی در حالی که رسول خدا در مورد غلول(غنیمتی که متصرف بر ملکیت آن بینه نداشته باشد) بینه نمی خواست. (بلکه متصرف باید شاهد می آورد که این سهم او شده است و اگر شاهد نداشت، آن را به عنوان غنیمتی که دزدیده شده، باز پس می گرفت) و تو گفتی کسی این حدیث را نشنیده و این اولین حکم ظالمانه ات بود. بعد حسن را به شهادت آوردم و تو شهادت او را به تنهایی نپذیرفتی در حالی که رسول خدا به شهادت یک شاهد و قسم قضاوت می کرد و این دومین قضاوت ظالمانه ات بود و قنبر را به شهادت آوردم و تو شهادت او را نپذیرفتی در حالی که اگر بنده و غلام عادل باشد، شهادتش پذیرفتنی است و این سومین حکم ظالمانه ات بود. بعد امام فرمود: وای بر تو امام مسلمانان بر کار آن ها که خیلی بزرگ تر از این مسئله است، امین شمرده می شود».
در روایت دیگری دارد:
« رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّ عَلِيّاً ع كَانَ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فَمَرَّ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ قُفْلٍ التَّيْمِيُّ وَ مَعَهُ دِرْعُ طَلْحَةَ فَقَالَ عَلِيٌّ ع هَذِهِ دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ ابْنُ قُفْلٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ اجْعَلْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ قَاضِيَكَ الَّذِي ارْتَضَيْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ فَجَعَلَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ شُرَيْحاً فَقَالَ عَلِيٌّ ع هَذِهِ دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ شُرَيْحٌ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَاتِ عَلَى مَا تَقُولُ بَيِّنَةً فَأَتَاهُ بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع فَشَهِدَ أَنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ يَوْمَ الْبَصْرَةِ غُلُولًا فَقَالَ شُرَيْحٌ هَذَا شَاهِدٌ وَ لَا أَقْضِي بِشَاهِدٍ حَتَّى يَكُونَ مَعَهُ آخَرُ فَأَتَى بِقَنْبَرٍ فَشَهِدَ أَنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ هَذَا مَمْلُوكٌ وَ لَا أَقْضِي بِشَهَادَةِ الْمَمْلُوكِ فَغَضِبَ عَلِيٌّ ع ثُمَّ قَالَ خُذُوا الدِّرْعَ فَإِنَّ هَذَا قَدْ قَضَى بِجَوْرٍ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَتَحَوَّلَ شُرَيْحٌ عَنْ مَجْلِسِهِ وَ قَالَ لَا أَقْضِي بَيْنَ اثْنَيْنِ حَتَّى تُخْبِرَنِي مِنْ أَيْنَ قَضَيْتُ بِجَوْرٍ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع إِنِّي لَمَّا قُلْتُ لَكَ إِنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقُلْتَ هَاتِ عَلَى مَا تَقُولُ بَيِّنَةً وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص حَيْثُمَا وُجِدَ غُلُولٌ أُخِذَ بِغَيْرِ بَيِّنَةٍ فَقُلْتُ رَجُلٌ لَمْ يَسْمَعِ الْحَدِيثَ ثُمَّ أَتَيْتُكَ بِالْحَسَنِ فَشَهِدَ فَقُلْتَ هَذَا شَاهِدٌ وَاحِدٌ وَ لَا أَقْضِي بِشَاهِدٍ حَتَّى يَكُونَ مَعَهُ آخَرُ وَ قَدْ قَضَى رَسُولُ اللَّهِ ص بِشَاهِدٍ وَ يَمِينٍ فَهَاتَانِ اثْنَتَانِ ثُمَّ أَتَيْتُكَ بِقَنْبَرٍ فَشَهِدَ فَقُلْتَ هَذَا مَمْلُوكٌ وَ مَا بَأْسٌ بِشَهَادَةِ الْمَمْلُوكِ إِذَا كَانَ عَدْلًا فَهَذِهِ الثَّالِثَةُ ثُمَّ قَالَ ع يَا شُرَيْحُ إِنَّ إِمَامَ الْمُسْلِمِينَ يُؤْتَمَنُ مِنْ أُمُورِهِمْ عَلَى مَا هُوَ أَعْظَمُ مِنْ هَذَا ؛ (2) محمّد بن قيس از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:
على عليه السّلام در مسجد كوفه بود و عبد اللَّه بن قفل تيمى گذشت و زره طلحه را به تن داشت امير المؤمنين عليه السّلام فرمودند اين زره طلحه است كه از بيت المال در غوغاى بصره ربوده شده، عبد اللَّه بن قفل گفت يا امير المؤمنين مسأله را به همان قاضى كه خود براى مسلمانان انتخاب كرده‏اى و راضى‏ شده‏اى واگذار، حضرت با وى نزد شريح قاضى رفته، فرمود: اين زره طلحه است كه در جنگ بصره از بيت المال ربوده شده، شريح گفت: بر مدّعى شاهد بياور، آن حضرت حسن پسرش را شاهد آورد و وى گواهى داد كه اين زره طلحه است كه در روز جنگ بصره يعنى جمل ربوده شده‏ است. شريح گفت: اين يك شاهد است و من به شهادت يك گواه حكم نمى‏كنم، امام قنبر غلام خود را آورد او نيز شهادت داد كه اين زره از آن طلحه است كه جزء بيت المال شده، و آن را ربوده‏اند، شريح گفت: اين بنده است و من به شهادت بنده حكم نمى‏كنم، پس على عليه السّلام فرمود: زره را بازستانيد و فرمود: اين مرد در قضاوت سه بار از طريق منحرف شد، شريح فورى برخاست و گفت: هرگز به داورى ننشينم تا مرا خبر دهى كه كجا به ظلم و خلاف حقّ سه بار حكم كردم، پس على عليه السّلام فرمود:
آنجا كه من گفتم اين زره طلحه است و در روز جمل از بيت المال دزديده شده، و تو گفتى يا على شاهد بياور، در صورتى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمودند در هر جا كه مال ربوده شده از بيت المال يافت شد بدون بيّنه توقيف مى‏شود و به بيت المال برمى‏گردد. دوم آنكه: من فرزندم حسن را شاهد آوردم و شهادت داد و تو گفتى اين يك گواه است و من به شهادت يك تن حكم نمى‏كنم، و رسول خدا (ص) بيك شاهد و قسم حكم مى‏داد و سوم آنكه من قنبر را آوردم و شهادت داد. امّا تو گفتى اين بنده است و حال آنكه شهادت بنده اگر عادل باشد اشكال ندارد، اينست آن سه موردى‏ كه اشاره كردم، سپس فرمود: اى شريح ! به راستى كه امام مسلمين مورد اعتماد است در امور مسلمين، و آن بسيار پر اهميّت‏تر از اين است».
در منابع اهل سنت نیز به شرح زیر آمده است:
ابونعیم به سند خود، از «ابراهيم بن يزيد تيمى» از پدرش نقل مى‏كند كه: در يكى از روزها، على بن ابي طالب عليه السّلام زره خودش را كه گم كرده بود در دست يكى از يهوديان ديد و شناخت كه زره خودش مى‏باشد، به او فرمود: اين زره من است كه ناخودآگاه از پشت شتر اروقم به زير افتاده است. يهودى گفت: چنين نيست بلكه زره از آن من است و در اختيارم مى‏باشد. يهودى اضافه كرد كه قضاوت آن به عهده قاضى مسلمانان است.
على عليه السّلام و يهودى نزد «شريح قاضى» رفتند (تا آنجا كه) «شريح» گفت: يا امير المؤمنين! راست مى‏فرمائى زره از آن شماست. وليكن براى اثبات حقانيت خود بايد دو شاهد بياورى. حضرت على عليه السّلام حسنين عليهما السّلام و «قنبر» را براى شهادت حاضر كرد و شهادت دادند كه زره از آن امير المؤمنين عليه السّلام است. «شريح» گفت: گواهى «قنبر» كه آزاد شده شماست، پذيرفته است؛ ليكن شهادت دو فرزندتان از نظر من قابل قبول نمى‏باشد؟! حضرت على عليه السّلام فرمود: مادرت به عزايت بنشيند مگر از «عمر بن خطّاب» نشنيدى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمود: حسن و حسين عليهما السّلام دو سيّد و سرور جوانان اهل بهشت‏اند. (3)
بیهقی به سند خود، از «شعبى» روايت مى‏كند كه در يكى از روزها، حضرت على بن ابيطالب عليه السّلام وارد بازار شد و يكى از ترسايان را ديد كه زرهى را براى فروش به بازار آورده است. حضرت على عليه السّلام آن زره را شناخت و فرمود: اين زره از آن من است و براى اثبات حق بايد به نزد قاضى مسلمانان برويم. داورى در آن روز به عهده «شريح قاضى» بود كه توسط حضرت على عليه السّلام به اين مقام نصب شده بود. به مجرد این كه «شريح» حضرت على عليه السّلام را ديد براى احترام ايشان از جاى برخاست و حضرت عليه السّلام را بجاى خود نشانيد و خود در برابر حضرت على عليه السّلام و در كنار آن ترسا نشست. حضرت على عليه السّلام خطاب به «شريح»، فرمود: اى شريح! اگر طرف مخاصمه من مسلمان بود، در كنار او مى‏نشستم و به دستور قاضى و داورى او گوش فرا مى‏دادم، ليكن از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده‏ام كه فرمود: با اهل كتاب و افراد غير مسلمان، مصافحه نكنيد، و ابتدا به سلام ننمائيد، و به عيادت بيماران آنها نرويد، و بر مرده آنان نماز نگزاريد، و آنها را وادار كنيد تا از سخت‏ترين راهها عبور كنند و آنها را ناچيز انگاريد؛ همانطور كه خدا آنها را ناچيز انگاشته است. اينك، اى شريح! ميان من و طرف مخاصمه من، قضاوت كن! «شريح» گفت: يا امير المؤمنين! ادّعاى شما چيست؟ حضرت‏ على عليه السّلام فرمود: اى شريح! اين زره از آن من است كه مدتى است از من ربوده‏اند.
«شريح» خطاب به ترسا، گفت: تو در برابر ادعاى امير المؤمنين عليه السّلام چه دليلى دارى؟ وى پاسخ داد: على عليه السّلام را تكذيب نمى‏كنم، ليكن مى‏گويم كه اين زره از آن من است. «شريح» نگاهى به حضرت على عليه السّلام انداخت و عرض كرد: يا على! در حال حاضر زره در دست اوست و ايشان صاحب زره به شمار مى‏رود، آيا شما براى اثبات حق خود و ابطال ادعاى او دليل و بيّنه‏اى داريد؟ حضرت على عليه السّلام فرمود: آرى، «شريح» درست مى‏گويد و من بايد براى اثبات ادعاى خود دليلى داشته باشم. ترسا كه از اينگونه رفتار به شگفت آمده بود، گفت: گواهى مى‏دهم كه اينگونه داورى، براستى از نوع داورى پيغمبران الهى است! و اضافه كرد: شگفتى اينجاست كه امير المؤمنين عليه السّلام خود به محكمه داورش كه شخص خويش او را منصوب كرده، آمده و داور عليه او داورى مى‏كند! اينك به خدا سوگند! جريان زره را بطورى كه اتفاق افتاده است به عرض مبارك تقديم مى‏دارم: در يكى از جنگها كه پشت سر شما حركت مى‏كردم، زره شما از روى شتر اورق كه شما بر آن سوار بوديد به زمين افتاد، من بلافاصله آن را در ربودم. و تا به حال بدون آنكه كسى از چگونگى آن، اطلاع داشته باشد، در اختيارم بوده تا اينكه امروز اين جريان رخ داد. و من اكنون گواهى مى‏دهم كه خدا يكتاست، و محمّد رسول اوست. حضرت على عليه السّلام فرمود: اكنون كه مسلمان شدى، آن زره‏ام را به تو بخشيدم. آنگاه آن تازه مسلمان را سوار اسب عتيق خود كرد.
«شعبى» گفته است كه بخاطر دارم آن مرد بعد از مسلمان شدن در يكى از جنگها زير پرچم على عليه السّلام با دشمنان مبارزه مى‏كرد! (4)
«متّقى هندی» اين حديث را در کنز آورده و در آن حديث آمده است: «شريح» خطاب به حضرت على عليه السّلام، گفت: با توجه به اينكه مى‏دانم زره از آن شماست ولى لازم است دو نفر گواه عادل به حقانيت شما گواهى دهند.
حضرت على عليه السّلام حضرت امام حسن عليه السّلام و «قنبر»، آزاد شده‏اش، را بحضور طلبيد. و هر دو تن گواهى دادند كه زره از آن حضرت على عليه السّلام است.
«شريح» گفت: گواهى «قنبر» را مى‏پذيرم، ليكن گواهى فرزندت حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام را نمى‏پذيرم؛ به دليل آنكه ممكن است رعايت حق پدر و فرزندى او را به گواهى وادار كرده باشد؟! حضرت على عليه السّلام‏فرمود: اى شريح! مادرت به عزايت بنشيند، مگراز «عمر» نشنيده‏اى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمود: حسن و حسين، سرور جوانان بهشت‏اند؟ «شريح» گفت: آرى، خدا گواه است كه اين حديث را از وى شنيده‏ام! فرمود: پس به چه دليل گواهى سيد شباب اهل بهشت را نمى‏پذيرى؟ حضرت على عليه السّلام بدين وسيله مرافعه را پايان داد و به يهودى، فرمود:
زره مال تو باشد. يهودى گفت: امير المؤمنين همراه من نزد قاضى مسلمانان آمد و قاضى مطابق با قانون داورى عليه او قضاوت كرد و آن حضرت هم نسبت به آن قضاوت، اظهار رضايت نمود. در اين هنگام بود كه يهودى گفت: به خدا سوگند، يا امير المؤمنين! آنچه را ادعا كردى درست و بجا بود، و زره از آن شماست و من آن هنگامى اين زره را به اختيار خود در آوردم كه زره از پشت مركب شما به زير افتاد و من بلا درنگ آن را ربودم. اينك با روشن شدن حقيقت گواهى مى‏دهم: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّ محمدا رسول اللّه». حضرت على عليه السّلام آن زره را همراه مبلغ هفتصد درهم به وى بخشيد. و آن زره همواره در اختيار او بود تا اينكه در جنگ صفّين در زير پرچم على عليه السّلام جنگيد و به شهادت رسيد. (5)
پی نوشت ها:
1. كافي ، محمد بن یعقوب کلینی، ج 7 ص385 - 386، تهران ، آخوندی، 1363.
2. من‏ لايحضره ‏الفقيه، صدوق، ج 3 ،109،دوم، قم ، مؤسسه النشر الاسلامی.
3. فضایل پنج تن در صحاح ششگانه اهل سنت، فیروز آبادی، ترجمه ساعدی، ج4، ص145 ، تهران انتشارات فیروز آبادی ، به نقل از حلية الاولياء ، ج4، ص 139.
4. همان، ص 351-349 به نقل از سنن بیهقی ، ج10 ، ص136.
5. همان ، ص351- 353. به نقل از كنز العمال ، ج 4 ، ص6.