با سلام و خسته نباشید
من تازگی با یک نفر آشنا شده ام که هیچ اعتقادی به وجود روح در انسان ندارد و می گوید که وقتیکه انسان میمیرد به علت کهولت سن ویا مسائلی از این قبیل است و روحی در بدن ندارد که از او خارج شود و مرگ او به علت توقف کارکرد اعضای بدن اوست نه خروج روح از بدن اصلا به روح اعتقاد ندارد . لذا از شما تقاضا دارم که به صورت کامل من را در این زمینه یاری فرمائید با تشکر

با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با این مرکز.
نمونه خوان محترم!!
سه مورد از منابع ناقص است!!
انسان از دو بعد جسم و روح تشکیل شده است و این مسئله هم در آموزه های وحیانی مطرح است و هم در آموزه های فلسفی که به اختصار باید بدان ها اشاره گردد.
مثلا در قرآن کریم مي‌فرمايد:
« انی خالق بشرا" من طین فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعواله ساجدین».
خدای سبحان به فرشتگان فرمود:
من بشری را از گل آفریدم، پس آن گاه که او را اعتدال بخشیدم و از روح خویش در او دمیدم، شما موظف هستید که به او سجده کنید. (1)
انسان در بدو خلقت از دو بعد شکل گرفت: ابتدا جسم او که از خاک و گل است، سپس جان و روح او که توسط خدا آفریده شد و حیات و اساس وجود انسان نیز همین روح اوست و آن جاست که مسئله سجده‌ي فرشتگان مطرح می‌شود.
در آیه دیگر می‌فرماید:
« یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی؛ درباره روح از تو سوال می‌کنند. بگو روح یک امر ربانی است».(2) که درباره این آیه تفاسیر ، نکات زیادی بیان کرده اند، ولی به هر حال اجمالا"می رساند که روحی مطرح است.
در سوره مومنون آمده است که:
«... فکسونا العظام لحماً ثم انشاناه خلقاً آخر».
از اینکه می‌فرماید:
آن گاه ما او را خلق دیگری ایجاد نمودیم، فهیمده می‌شود که علاوه بر مراتب جسمانی، در اینجا چیز دیگری که منشأ حیات انسانی اوست، به وی عطا شده و آن روح انسان است.
در روایتی از امام علی ( ع ) نقل شده که می‌فرماید:
« الروح فی الجسد کالمعنی فی اللفظ ؛ روح در بدن نظیر معنا در لفظ است.»
هم چنین در فرمایش دیگری از آن حضرت نقل شده است که: «و خرجت الروح من جسده فصار جیفه بین اهله ؛ و روح از جسدش خارج شده و به صورت جیفه و مرداری در بین اهلش در خواهد آمد.»(3)
از دو روایت مذکور برداشت می‌شود که:
بین روح و جسد دوگانگی هست. پس روح چیزی غیر از جسم انسان است و حیات انسان نیز به همین حقیقت وابسته است. به طوری که وقتی روح نباشد، بدن چونان لفظ مهمل و بی معنایی خواهد بود و جسم نیز همچون سایر جمادات خواهد گشت.
و اما درباره دلیل عقلی روح باید گفت:
دلایل فلسفی و عقلی بسیاری بر تجرد نفس اقامه شده است که در این جا به این دلیل اکتفا می‌کنیم:
به گفته برخی حکما : اگر انسان در جایی قرار بگیرد که توجهش به بدن جلب نشود، به طوری که از همه جهت در اعتدال باشد و هیچ عاملی نظیر گرسنگی، تشنگی ،گرما، سرما و حتی وزش باد نظر او را به بدن مادی جلب نکند، در این صورت اگر توجهش را به خودش متمرکز سازد، خود را می‌یابد و مسلم این ( خود ) غیر از بدن است.
در پایان باید اشاره شود:
بر فرض که ادله عقلی بر اثبات روح قابل مناقشه باشد، ولی نمی‌توان نتیجه گرفت که روح وجود ندارد و فقط می‌توانید بگویید: این ادله ثابت نمی‌کند که روح وجود دارد؛ زیرا از فساد دلیل نمی‌توان به فساد مدلول، رسيد و این مثل این است که شما آدرسی را از کسی بپرسید و آن آدرس اشتباه باشد و شما را به مقصود نرساند. از اشتباه بودن آدرس نمی‌توانید نتیجه بگیرید که فلان مکان یا منزل- که به دنبالش بوده اید- وجود ندارد؛ چون ممکن است وجود داشته باشد و شما آدرسش را نداشته باشید.
اما علوم تجربی به تنهایی نمی‌تواند از عهده اثبات مجردات برآید ؛ زیرا آنچه علم اثبات یا نفی می‌کند، در حیطه ماده و طبیعت قرار دارد. علم تنها می‌تواند آثار موجود مجرد را که در عالم ماده وجود دارد، اثبات کند و از طریق آثار و با دلیل عقلانی پی به وجود مجرد ببرد، همان گونه که در مورد وجود خداوند نیز چنین عمل می‌کند.
بنابراین صحیح نیست که بگوییم چون علم نمی‌تواند اثبات کند، پس ثابت شدنی نیست و عقل و استدلال عقلانی بدون اثبات علمی فایده ای ندارد و قانع کننده نیست. عقل به حقایقي دست می‌یابد که از راه علم ثابت نمی‌شود ؛ زیرا اصولا در حیطه علم تجربی قرار ندارند تا در مورد اثبات یا نفی آن نظر دهد . حتی چه بسا بسیاري از اصول و مقدمات علم، از راه عقل ثابت می‌شود و اگر استدلال عقلی را نپذیریم، پایه‌های علوم در هم می‌ریزد، مثلا اصل علیت -که یک اصل عقلی است - بدون قبول آن، اصولا علم و کشفیات علمی بی معنا است.
اما در زمینه مسایل روح و ابعاد آن ، به منابعي كه در ذیل خواهد آمد، مراجعه شود.(4)
نکته دیگر، در مورد چگونگی مرگ است که مي تواند انسان دین باور را به وجود روح و خروج آن از بدن به هنگام مرگ، رهنمون شود. در این باره جای سخن بسیار است؛ ولی به اختصار باید گفت :
قرآن کریم از مرگ با عنوان «توفّى» یاد کرده است. (5) توفی از ماده وفات گرفته شده نه فوت.
واژه وفات در لغت، به معناى گرفتن چیزى به طور تمام و کمال است.
در زبان عربى، هر گاه کسى چیزى را به کمال و تمام و بدون هیچ کم و کاستى دریافت کند، از این کلمه استفاده مى‏شود.(6)
اما فوت به معنای از بین رفتن و نابود شدن است. خداوند در قرآن مى‏فرماید:
«اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمّىً». (7)
«خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى‏ستاند، و نیز روحى را که در موقع خوابش نمرده است مى‏گیرد.
پس آن نفسى‏ که مرگ را بر او واجب کرده، نگه مى‏دارد و دیگر نفس‏ها را تا هنگامى معین به سوى زندگى دنیا باز پس مى‏فرستد».
در این آیه، هم از مرگ و هم از خواب - که شباهتى به مرگ دارد - به «توفى» و سپس به «امساک» و نگه داشتن تعبیر شده است؛ نه به «قبض». علاوه بر آنکه موت را وصفى براى روح شمرده است؛ یعنى، روح به وسیله موت، بدن مادى را ترک کرده و وفات مى‏کند.
آنچه از این آیه و مشابه آن استفاده مى‏شود، آن است که مرگ، تحویل گرفتن است؛ یعنى، آدمى هنگام مرگ با تمام شخصیتش - که همان روح او است - در اختیار مأموران الهى قرار مى‏گیرد و آنان انسان را دریافت مى‏کنند ، نه آنکه از بین برود و نابود شود.
بنا بر این: اولا، مرگ از دیدگاه اسلام، نیستى و نابودى نیست؛ بلکه انتقال از عالمى به عالم دیگر بوده و در حقیقت روز مرگ، روز بازگشت به خدا و سوق به سوى او است«کلا اذا بلغت التراقى و قیل من راق و ظن انه الفراق و التفت الساق بالساق الى ربک یومئذ المساق؛(8) نه چنین است که او پندارد؛ زیرا آن گاه که جان میان گلوگاهش مى‏رسد و گفته مى‏شود «چاره‏ساز کیست؟» و داند که همان زمان فراق است و محتضر را ساق به ساق دیگر در پیچد. آن روز است که به سوى پروردگارت سوق دادن باشد.»
ثانیاً، از آن جایى که روح از عالم مجردات بوده و از موطن اصلى خود، به نظام مادى و دنیاى خاکى هبوط کرده است، با مرگ، به سوى عالمى که از سنخ عالم روح و موطن اصلى‏اش است، قدمى بزرگ برمى‏دارد.
انسان ممزوج از یک اصل و یک فرع است. اصل، «روح» و فرع، «بدن» آدمى است. روح که حقیقت اصلى انسان است، از عالم مجردات بوده و به عالم مادى هبوط کرده است؛ اما بدن خاکى از عالم طبیعت و ماده بوده و با حقیقت روح - که از عالم مجردات است - بیگانه مى‏باشد. از آن جایى که انسان از ابتداى خلقتش روى زمین به سوى خداوند در حرکت است؛ « یا ایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه»(9) «اى انسان! حقا که تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى کرد».
با «مرگ» این حرکت را در سیر به سوى خداوند، شروع مى‏کند و بر اساس آن، تفریق و جدایى میان روح مجرد و بدن خاکى مى‏افتد و با مرگ، روح به منزلى از منزل‏هایى که در مسیر حرکتش به سوى موطن اصلى و اولى خود وجود دارد، بر مى‏گردد.
البته روح در این مسیر بازگشت، به خاطر تعلقی که به بدن داشت و اعمال و رفتارهايی که در او تکوین یافته و شکل گرفته ، شرائط و حالات گوناگونی خواهد داشت و کیفیت مرگ و جدایی روح از بدن در افراد مختلف متفاوت خواهد بود .
امام صادق(ع) این حقیقت را چنین توضیح مى‏دهد:
«... و به این ترتیب انسان از دو شأن دنیا و آخرت خلق شده است. هنگامى که خداوند این دو شأن را با هم گرد آورد، حیات انسان در زمین مستقر مى‏شود؛ زیرا حیات از شأن آسمان به شأن دنیا نزول کرده است و هنگامى که خداوند میان آن دو شأن جدائی ایجاد کند، آن مفارقت، «مرگ» است و در آن حال، شأن آخرت به آسمان باز خواهد گشت.
و این بدین جهت است که در هنگام مرگ، میان روح و جسد [ مادى‏]، تفرقه ایجاد مى‏شود؛ روح به قدس اولى بازگردانده مى‏شود و جسد در همان زمین باقى مى‏ماند؛ زیرا که از شأن دنیا است». (10)
تفسیر نمونه در ذیل آیات مربوط به مرگ، توضیحات کامل و مناسبی داده كه به علاوه کتاب معاد شهید دستغیب و معاد علامه طهرانی پیشنهاد می شود .
پی‌نوشت‌ها :
3. ص (38) آیه 71 - 72.
4. اسراء (17) آیه 85.
5. نهج البلاغه، خطبه 109.
4. معرفت نفس، آیت الله حسن زاده آملی، نشر فرهنگی رجا تهران 1378 ش و جلد 8 و 9 اسفار اربعه صدرای شیرازی، نشر دارالاحیا لتراث العربی، بیروت 1403 ق.
5. سوره نساء (4) آیه 97.
6. فرهنگ بزرگ جامع نوین، مجلد 2 (3 - 4)، ص 1723؛نشرامیر کبیر، تهران 1378 ش.
7. سوره زمر (39) آیه 42.
8. سوره قیامت (75) آیات 26 و 30.
9. سوره انشقاق (84) آیه6.
10. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 6، ص 117، ح 4، نشر دارالاحیا لتراث العربی، بیروت 1403 ق.