سلام. میخواستم بدونم که در بین فلاسفه ی غربی، کسی هست که به این جمله معتقد باشه و یا در این زمینه به اظهار نظر پرداخته باشه؟ چون من تا حالا هر چی دیدم از فلاسفه ی اسلامی بوده. ممنون میشم اگه منو راهنمایی کنین.
با تشکر
با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با این مرکز.
از عباراتي كه فلاسفه غرب در مواردي مثل شر بودن عدم و خير بودن وجود بيان كرده و در صدد بيان و تبيين شرور بر آمده اند ، مي توان به اين مطلب دست پيدا كرد كه در غرب نيز فيلسوفاني بوده اند كه به اين مطلب اعتقاد داشته و يا حداقل به آن پرداخته اند.
در جمهور افلاطون، وجود شرور ناسازگار با خيرخواهى خداوند نمايانده شده، نسبت شرور به خدا انكار شده :
«گفتم آنچه به نظر من مىرسد، اين است كه شاعر در تصنيفات خود اعم از حكايات و غزليات و تراژدىها بايد هميشه خدا را چنان كه هست توصيف كند. گفت راست است. گفتم: آيا صفت ذاتى خداوند خوبى نيست و آيا توصيف خداوند ذكر خوبى او نيست؟ گفت: چرا. گفتم :مگر نه اين است كه آن چه خوب باشد ،زيانآور نمىتواند بود؟
گفت: به عقيده من همين طور است. گفتم: البته آنچه زيانآور نباشد، امكان زيان رساندن در آن نيست. گفت: البته. گفتم : مگر نه اين است كه آن چه منشأ شر نباشد ، مسبب شر نيز نخواهد بود؟ گفت: همين است. گفتم: مگر نه اين است كه آن چه خوب است ، عمل خير از آن ظاهر مىشود؟ گفت: چرا. گفتم: پس هر آن چه خوب باشد ،مسبب خير است. گفت: آرى. گفتم: بنابراين آنچه خوب باشد ،مسبب همه چيز نمىتواند بود ،بلكه فقط منشأ خير است، نه منشأ شر.
گفت :البته همين طور است. گفتم: پس بر خلاف عقيده عموم، خداوند چون خوبست ،مسبب همه چيز نيست، بلكه فقط جز كوچكى از آنچه براى انسان رخ مىدهد ،از جانب خدا است و آن خير است و حال آن كه قسمت اعظم آنچه بر بشر وارد مىشود ، يعنى شر از جانب خدا نيست. هر آن چه خير است، جز خدا مسببى ندارد ، ولى منشأ شر غير از خدا است. گفت: به نظر من استدلال تو بسيار صحيح است. گفتم: پس ما بايد از شبهههائى كه هومر يا شعراى ديگر درباره خدايان القا كردهاند بپرهيزيم. از آن جمله است اين گفتار سخيف كه «در آستانه قصر زئوس دو سبو نهادهاند. يكى پر از سرنوشت خوب . يكى پر از سرنوشت بد . هر گاه خدا نصيب كسى را از هر دو سبو مقرر كند، زندگى آن شخص گاه قرين شادى و گاه قرين حزن و الم است. اما كسى كه فقط از سبوى دوم بهره ببرد، همواره دچار بدبختى و گرسنگى خواهد بود . نيز بايد اين قول را رد كنيم كه «هم خير و هم شر هر دو از جانب خدا است....
نيز نخواهيم گذاشت اين سخنان اسكليوس به گوش جوانان برسد كه مىگويد: «خدا هنگامى كه بخواهد خانه كسى را از بن براندازد ،او را به گنهكارى وا مىدارد تا مستوجب كيفر گردد... اگر كسى خداوند را كه خير محض است ، مسبب شر معرفى كند ، ما بايد با تمام قوا بكوشيم كه در شهر ما احدى چنين سخنى نگويد و نشنود تا شهر ما لايق قوانين نيكو باشد. بايد پير و جوان را از نقل اين اقوال خواه به نظم خواه به نثر باز داريم. زيرا گفتن چنين چيزها مخالف ديندارى و اين اقوال مضر و متناقض است. گفت :درباره اين قاعده من با تو هم عقيده هستم و آن را مىپسندم. گفتم :پس در مورد خدايان اين نخستين قاعده ما خواهد بود كه گويندگان و شعراى ما بايد در گفتههاى خود آن را رعايت كنند؛ يعنى خداوند منشأ همه چيز نيست ،بلكه تنها منشأ خير است.»(1)
اپيكور (342-270 ق.م) ديگر انديشمند جهان غرب در روزگار باستان مىگويد:
«آيا خدا مىخواهد از شر جلوگيرى كند اما قادر نيست؟ در اين صورت او قادر مطلق نيست. آيا قادر است اما نمىخواهد؟ در اين صورت بدخواه است. آيا هم قادر است ،هم مىخواهد؟ در اين صورت شر از كجا است؟»(2)
آگوستين قديس (430-354) از ناسازگارى شرور با صفات خدا مىگويد:
«خدا يا نمىتواند شر را براندازد يا نمىخواهد. اگر نمىتواند ،پس همه توان نيست و اگر نمىخواهد ،بنابراين همه خير نيست.»(3)
در نگاه هيوم فيلسوف برجسته غرب نيز ميان شرور و وجود خدا ناسازگارى وجود دارد. او در قالب يك برهان دو وجهى اين ناسازگار را اين گونه تقدير مىكند:
«اگر شر در جهان خواست خداست، در اين صورت او نيكخواه نيست. اگر شر در جهان برخلاف خواست اوست، در اين صورت او قادر مطلق نيست؛ اما يا مطابق خواست او يا بر خلاف آن است. بنابراين يا خدا نيكخواه نيست يا قادر مطلق نيست.»(4)
البته سخنان و نظريات از اين دست فلاسفه غرب به خصوص در منافات شرور با صفات خدا يا اصل وجود خدا قابل نقد و رد مي باشد كه براي نقد آن و ملاحظه ردود آن ها مي توانيد به كتب حكمت اسلامي كه از شرور و حقيقت آن ها بحث كرده اند ،مراجعه فرمائيد.
پی نوشت ها:
1. افلاطون ، جمهور ، ترجمه حسن فتحی ، تهران ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ،ص 133-136.
2. هاسپرس ، جان ، در آمدی به تحلیل فلسفی ، موسی اکرمی ، تهران ، طرح نو ،ص 522.
3. دیویس ، براین ، در آمدی به فلسفه دین ، ملیحه صابری ، تهران ، مرکز نشر دانشگاهی ،ص 29.
4. همان ،ص 523.






