1. نوح با وجود تاکید خداوند بر نجات ندادن پسرش از سیل (بدلیل کفر) بر این نظرش با این دلیل که پسر من است اصرار میکند. آیا میتوان در مقابل خواست اللهی اصرا نمود؟
2. مگر نسبت خویشی در هدایت و شقاوت افراد موثر است؟ آیا نوح (ع) نسبت به هدایت سایرین کاملا ناامید بود و تنها به امکان هدایت پسرش امیدوار؟
3. در پاسخ به خواست نوح (ع)، اهمیت نسبت خویشی در هدایت را رد نمیشود، بلکه رابطهی خویشی نوح و پسرش رد میشود؟
4. آیا به خارج شدن شتر حضرت صالح (ع) از دل کو در قرآن کریم صراحتا اشاره شده است؟
5. منظور از استعمرکم در آیهی 61 چیست؟
6. برای ابراهیم (ع) در آیه 70 خیفه (ترس) ذکر گردیده است. مگر برای پیامبران الهی نیز این صفت صحیح است در حالی که مومنان دور از خوف و حزن معرفی شدهاند؟
7. ابراهیم (ع) در مقابل عذاب قوم لوط مجادله نمود. مجادله با نظر خداوند بدون اشکال است؟
پرسش 1:
سوره هود-تاريخ پيامبران الهي (ع)
شرح : 1. نوح با وجود تاکيد خداوند بر نجات ندادن پسرش از سيل (به دليل کفر) بر اين نظرش با اين دليل که پسر من است، اصرار ميکند. آيا ميتوان در مقابل خواست اللهي اصرار نمود؟
پاسخ:
با عرض سلام و تشکر از ارتباطتان با اين مركز
گفته شده: فرزند وضع كاملًا مشخصى نداشته، گاهى با مؤمنان و گاهى با كافران بود. چهره منافق گونه او، هر كس را ظاهراً به اشتباه مىانداخت. به علاوه، احساس مسئوليت شديدى كه نوح عليه السلام در باره فرزندش مىكرد، و عشق و علاقه طبيعى كه هر پدرى به فرزندش دارد- و پيامبران نيز از اين قانون مستثنى نيستند- سبب شد كه چنين درخواستى را از خداوند بكند.
اما، به محض اين كه از واقعيت امر آگاه شد، فوراً در مقام عذرخواهى به درگاه خداوند و طلب عفو بر آمد، هر چند گناهى از او سر نزده بود، اما مقام و موقعيت پيامبر ايجاب مىكند كه بيش از اين مراقب گفتار و رفتار خود باشد. ترك اولى براى او با آن شخصيت، بزرگ بود و به همين دليل از پيشگاه خدا تقاضاى بخشش كرد. نوح دريافت كه تقاضا از پيشگاه پروردگار درست نبوده، هرگز نبايد نجات چنين فرزندى را مشمول وعده الهى بر نجات خاندانش بداند، رو به درگاه پروردگار كرده، گفت: پروردگارا! من به تو پناه مىبرم از اين كه چيزى از تو بخواهم كه به آن آگاهى ندارم. اگر مرا نبخشى و مشمول رحمتت قرار ندهى، از زيانكاران خواهم بود.(1)
پي نوشت:
1.تفسير نمونه، ج9، ص 146.
پرسش 2:
مگر نسبت خويشي در هدايت و شقاوت افراد موثر است؟ آيا نوح (ع) نسبت به هدايت سايرين کاملا نااميد بود و تنها به امکان هدايت پسرش اميدوار؟
پاسخ:
منظور شما از سوال روشن نيست. طبيعي است فردي که از پدر و مادر مؤمن به دنيا آمده و در خانه وحي و علم و تقوا ساکن باشد، به هدايت سزاوارتر و امکان هدايت شدنش بيش از کسي است که در خانه کفر به دنيا آمده و تحت تربيت بد پدر و مادر مشرک و کافر بوده است. بدين جهت از فرد اول انتظار بيش تري مي رود و تکليف او سنگين تر است. از فرد دوم انتظار کم تري مي رود و تکليف سبک تري دارد. عدالت خدا اقتضا مي کند که با توجه به امکان هايي که به افراد داده، از آن ها انتظار داشته و بدان ميزان آن ها را مؤاخذه کند و...
اما نوح براي هدايت افراد خانواده و فاميلش تلاش مي کرد. براي هدايت ديگر افراد قوم و براي او همه حکم فرزند داشتند. هدايت همه را خواستار بود. به هدايت همه اميدوار بود، گر چه مي دانست که آنان هنوز ايمان نياورده و مشرک مي باشند. با اخبار و آگاهي دادن خدا متوجه شد که ديگر هيچ کدام و نسل شان ايمان نمي آورند اما در مورد فرزندش گمان مي کرد از مؤمنان است. به اين جهت براي دعوت او به سوار شدن کشتي فرمود:
يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرين(1)
اين که فرمود "با کافران همراه نشو" بدان جهت بود که حضرت از کفر دروني او خبر نداشت. اگر مي دانست که کافر است، اصلا او را به کشتي دعوت نمي کرد. راجع به هلاکت ايشان سؤال نمي نمود، به خصوص که خدا او را از غرق شدن قطعي آن ها خبر داده و از دفاع از آنان برحذر داشته بود.(2)
ايشان که در باره قوم با خدا مجادله داشت، وقتي به اخبار خدا از کفر و ايمان نياوردن آن ها مطمئن شد و از دفاع از آنان نهي شد، نه تنها دست از دفاع برداشت بلکه آنان را نفرين کرد و هلاک آنان را از خدا خواست. پيامبران اولوالعزم مظهر و الگوي تبري هم هستند. محال است که نسبت با کافران حق ستيز محبت نشان دهند. پس حضرت چون گمان مي کرد پسرش مؤمن است و در اين جا حداکثر از دعوت پدر سرپيچي کرده، او را هشدار داد که با کافران مباش که عذاب تو را هم خواهد گرفت. اگر حضرت مي دانست که او از کافران است، ديگر با توجه به خبر خدا مي دانست که ايمان نمي آورد و دعوت و امر و نهي او فايده ندارد. بر فرض هم که مي خواست او را نهي از منکر کند، بايد مي فرمود:"لا تکن من الکافرين".(3)
آري او چون فرزند را از مؤمنان مي دانست، به او گفت:"لا تکن مع الکافرين" و چون يقين داشت وعده خدا بر نجات خانواده اش و مؤمنان قوم جز کساني که کفر ورزيده و حکم خدا بر نابودي آن ها رفته بود (4)، تعلق گرفته، بعد از غرق شدن فرزند و نجات مؤمنان به کنايه از خدا پرسيد که وعده نجات اهلم را داده بودي و فرزندم از اهل من بود. خدا جواب داد که آن فرزند اهل و همراه تو نبود. با کافران و از آن ها بود. اين جا بود که حضرت آگاه شد که فرزند کافر بوده، پس بر غرق شدن و نابودي او راضي شد. از اعتراض غير مستقيم خود که ناشي از ندانستن او نسبت به حقيقت بود، عذر خواست.
بنا بر اين حضرت نسبت به فرزندش تبعيض گرانه برخورد نکرد.
پي نوشت ها:
1.هود(11)آيه42.
2. همان،آيه37.
3.ترجمه الميزان،ج6،ص379 و ج10،ص345.
4.حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَن(هود(11)آيه40) تا آن زمان كه فرمان ما فرا رسيد، و تنور جوشيدن گرفت (به نوح) گفتيم: «از هر جفتى از حيوانات (از نر و ماده) يك زوج در آن (كشتى) حمل كن! همچنين خاندانت را (بر آن سوار كن)- مگر آن ها كه قبلًا وعده هلاك آنان داده شده و همچنين مؤمنان را!
پرسش 3:
در پاسخ به خواست نوح (ع)، اهميت نسبت خويشي در هدايت را رد نميشود، بلکه رابطه خويشي نوح و پسرش رد ميشود؟ 4. آيا به خارج شدن شتر حضرت صالح (ع) از دل کوه در قرآن کريم صراحتا اشاره شده است؟ 5. منظور از استعمرکم در آيه 61 چيست؟
پاسخ:
گفتيم که متولد شدن در بيت وحي و بودن تحت تربيت بنده صالح خدا، زمينه خوبي براي ايمان آوردن و رشد ايماني است. از طرف ديگر هر فردي به طور طبيعي نسبت به خويشاوندان خود مسئوليت بيش تري دارد. همچنان که رسول خدا ابتدا موظف به انذار خويشاوندان شده و سپس دعوت عمومي خود را شروع مي کند.
حضرت نوح هم به طور طبيعي سعي خود را براي هدايت خويشاوندان و فرزندان به کار گرفته است. فرزندش بر خلاف همسرش، کفر خود را پنهان داشته بود. نوح که از کفر او مطلع نبود، او را در زمره مؤمنان مي دانست.
خداوند هم رابطه نسبي نوح با فرزند را رد نمي کند، زيرا او به واقع از لحاظ نسبي فرزند نوح است اما رابطه نسبي يک رابطه دنيايي است که مثل همه مظاهر دنيا فاني و نابود شدني است. آنچه دوام دارد و باقي مي ماند، رابطه روحي و ايماني است از اين رو خدا اين رابطه را بين نوح و فرزندش نفي مي کند و مي فرمايد او اهل تو نيست. اهل تو مؤمنان هستند که به راه و رسم تو ايمان آورده و پاي بند بوده اند، نه اين فرد که بر خلاف آن رفته و عمل کرده است.
پرسش 4:
آيا به خارج شدن شتر حضرت صالح (ع) از دل کوه در قرآن کريم صراحتا اشاره شده است؟
پاسخ:
در قرآن بارها به "ناقه صالح" به عنوان آيت و نشانه خدا تصريح شده است، ولي در الفاظ قران راجع به خارج شدن اين ناقه و بچه اش از دل کوه تصريحي وجود ندارد. وقتي قرآن آن را "آيت" و معجزه ناميده و صالح آن را به عنوان آيت و معجزه مي آورد، معلوم مي شود که وجود يافتن آن به صورت غير عادي بوده است
(اعراف:73 و 77، هود : 64، اسراء : 59 ، شعراء : 155، قمر : 27، شمس: 13)
بنا بر روايات به خواست حضرت صالح اين شتر و بچه اش از دل صخره اي صاف و سخت بيرون آمدند.(1)
پي نوشت :
1. ارشاد الاذهان،ص164؛ نور الثقلين،ج2،ص46.
پرسش 5:
منظور از استعمرکم در آيه 61 چيست؟
پاسخ:
آيه به شرح زير است:
ُهُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فيها؛
خدا شما را از زمين آفريد و به آباد کردن زمين گماشت و آباد کردن آن را از شما طلب کرد.(1)
علامه طباطبايي ذيل آيه مي فرمايد:
" استعمرته الارض" معنايش اين است كه من زمين را به دست فلانى سپردم تا آبادش كند، در اين معنا نيز در قرآن كريم مىخوانيم:" و استعمركم فيها" (2).
پس كلمه" عمارت" به معناى آن است كه زمين را از حال طبيعيش برگردانى. وضعى به آن بدهى كه بتوان آن فوايدى كه مترقب از زمين است، استفاده كرد، مثلا خانه خراب و غير قابل سكونت را طورى كنى كه قابل سكونت شود. در مسجد طورى تحول ايجاد كنى كه شايسته براى عبادت شود. (زمين)زراعت را به نحوى متحول سازى كه آماده كشت و زرع گردد. باغ را به صورتى در آورى كه ميوه بدهد يا قابل سير و گشت گردد. كلمه" استعمار" به معناى طلب عمارت است، به اين معنى كه از انسانى بخواهى زمين را آباد كند، به طورى كه آماده بهره بردارى شود، بهرهاى كه از آن زمين توقع مىرود.
بنا بر آنچه گذشت معناى جمله" هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها" (با در نظر داشتن اينكه كلام افاده حصر مىكند) اين است كه خدا كسى است كه شما را از مواد زمينى اين زمين ايجاد كرد. روى مواد ارضى، حقيقتى كه نامش انسان است، ايجاد كرد. سپس به تكميلش پرداخته، اندك اندك تربيتش كرد و در فطرتش انداخت تا در زمين تصرفاتى بكند. آن را به حالى در آورد كه بتواند در زنده ماندن خود از آن سود ببرد. احتياجات و نواقصى را كه در زندگى خود به آن برمىخورد، برطرف سازد.
خلاصه مى فرمايد نه در هست شدن تان و نه در بقاي تان هيچ احتياجى به اين بتها نداريد.تنها محتاج خدا هستيد.(2)
معناي احتمالي ديگري هم ذکر شده ، يعني اين که خدا شما را از زمين آفريد و در آن عمر طولاني داد و مدتي طولاني در آن زنده نگاه داشت.(استعمار در اين جا از ريشه "عمر" فرض شده است.)(3)
پي نوشت ها:
1. ارشاد الاذهان،ص234؛اصفي،ج1،ص545.
2.ترجمه الميزان، ج10، ص462-461.
3. البحر المحيط ،ج6،ص175.
پرسش 6:
براي ابراهيم (ع) در آيه 70 خيفه (ترس) ذکر گرديده است. مگر براي پيامبران الهي نيز اين صفت صحيح است ،در حالي که مومنان دور از خوف و حزن معرفي شدهاند؟
پاسخ:
کلمه خيفه در آيه به معناي ترس خاص که مرادف با «جبن »باشد نيست، بلکه اين کلمه را بايد با توجه به جمله قبل معنا کرد، چون در آيه فرمود(فاوجس منهم خيفة ) واژه وجس به معناي پديد آمدن خاطره اي است که در نفس و دل انسان پيدا مي شود که به آن احساس ترس گفته اند. از باب کنايه است. گويا اين کلمه نوعي از ترس است،بي خبر از صاحب دل که در دل او نفوذ کرده و گوش دل صداي آهسته آن را شنيده (1) ابراهيم (ع) در دل خود احساس ترس کرد. به همين جهت فرشتگان براي اينکه آن جناب را دلگرمي داده باشند، جمله« لا تخف» را گفتند. از اين رو خطاب اين جمله نه تنها با مقام نبوت حضرت ابراهيم(ع) بلکه با مقام هيچ پيامبري منافات ندارد،زيرا داشتن نبوت ملازم با داشتن عصمت از معصيت و رذائل اخلاقى است كه يكى از آن رذائل ترس است.
کلمه خيفه به معناي مطلق خوف و ترس است كه عبارت باشد از تاثر نفس بعد از مشاهده مكروهى كه او را وا مىدارد تا از آن محذور احتراز جسته و بدون درنگ در مقام دفع آن برآيد. از رذايل نيست، بلكه وقتى رذيله مىشود كه باعث از بين رفتن مقاومت نفس شود. در آدمى حالت گيجى و نفهمى پديد آورد، يعنى نفهمد كه چه بايد بكند. به دنبال اين نفهمى، اضطراب و سپس غفلت از دفع مكروه بياورد، اين قسم خوف را جبن و به فارسى ترس مىگويند كه خود يكى از رذائل است. در مقابل اين حالت، حالت تهور است و آن اين است كه هيچ صحنهاى انسان را دلواپس نكند، كه اين جزو فضائل نيست تا بگوييم انبيا بايد چنين باشند.
اگر چنين بود،خدا اصلا اين حالت را در انسان پديد نمىآورد كه هنگام مشاهده مكروه و شر، دلواپس گردد .هنگام مشاهده محبوب و خير، حالت شوق و ميل و حب و امثال آن در او پديد آيد. اگر خدا اين حالات نفسانى را آفريده، حتما غرضى از آن داشته و آن عبارت است از جلب خير و دفع شر و اين چيزى است كه همه انواع موجودات بى شمار بر آن خلق شدهاند و نظام عالم بر اين فطرت اداره مىشود.
چون انسان در مسير بقايش با شعور و اراده سير مىكند، قهرا عمل جلب نفع و دفع ضرر او نيز از شعور و اراده او ايجاد مي شود. شعور و اراده وقتى فرمان جلب نفع و دفع ضرر را مىدهد كه نفس از ديدن صحنههاى ترسناک و يا خوب و زيبا متاثر گردد. تاثر در مورد زيبايي ها به صورت ميل و شهوت ظاهر مىشود. در كراهت ها و خوش نيامدن ها،به ترس و خوف تعبير مي گردد.
از آن جايى كه اين حالت نفسانى و درونى،بيش تر وقت ها انسان را به يكى از دو طرف افراط و تفريط مىكشاند، بر انسان واجب است اولا در مقام دفع قيام كند. در ثاني به مقدار پسنديده اقدام نمايد كه چنين اقدامي شجاعت و از فضايل نفسانى است، همچنين بر او واجب است كه در مقام جلب، اولا قيام كند. به مقدار لازم و به نحو شايسته قيام نمايد كه چنين قيامى و ترك زايد بر آن عفت است كه يكى ديگر از فضايل نفسانى انسان است. اين دو فضيلت حد اعتدال بين افراط و تفريط مىباشند.(2)
به هر حال عصمتى كه خدا پيامبران را به آن اختصاص داده، اين است كه فضيلت شجاعت را در درون آنان استوار ساخته،نه تهور و بى باكى را. شجاعت در مقابل خيفه و خوف قرار ندارد كه به معناى مطلق تاثر از مشاهده مكروه است، بلكه فضيلت شجاعت در مقابل جبن که صفت رذيله است، قرار دارد كه به معناى آن است كه تاثر نفس آن قدر سريع و قوى باشد كه عقل و رأى و تدبير را از كار بيندازد و مستلزم تحير و سرانجام فرار از دشمن گردد و گر نه خدا صفت خيفه به معناي خوف و خشيت را براى انبيا در آيات متعدد ثابت كرده، از آن جمله است:
الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ(3) اين سنت خدا است در حق آنان كه موظفند رسالتهاى خداى را ابلاغ كنند و جز خدا از احدى نمىترسند. اين دلالت دارد بر اينكه انبيا ترس دارند اما تنها از خدا مىترسند. نيز در خطاب به موسى (ع) مىفرمايد: لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى(4)ترس شكست خوردن نداشته باش كه برتر هستى. نيز در حكايت از قول شعيب (ع) به موسى مىفرمايد:" لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (5)مترس كه از مردم ستم پيشه رهايى يافتى .
در خطاب به پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد:" وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ (6)؛ اگر از قومى ترسيدى كه مبادا خيانت كنند و پيمان خود را بشکنند،پيمان را نزدشان پرت كن و اعلام كن كه به فلان نشانه، خواستهايد عهدشكنى كنيد.
بنابراين آنچه ابراهيم (ع) از آن منزه بود،صفت زشت جبن بود. ابراهيم بود كه يك تنه و با شجاعت به دعوت حق در اجتماعي قيام كرد كه حتى يك نفر خدا را به يكتايى نمىپرستيد، و يك تنه با شرک قوم خود در افتاد، حتى با عمويش آزر و بستگانش احتجاج كرد. از اين مهمتر با پادشاه جبار زمانش نمرود كه ادعاى الوهيت مىكرد، بگو مگو كرد. بتهاى بتكده قوم را بشكست تا آن كه او را در آتش افكندند و خدا از آتش نجاتش داد، اين صحنههاى هراس انگيز، آن جناب را به هول و هراس نينداخت. در جهاد در راه خدا فرارى نداد. مثل چنين پيغمبرى بزرگوار با آن موقعيت روحى كه داشت، اگر به تعبير آيه از چيزى بترسد و يا به تعبير آيهاى ديگر از احدى بيمناك شود و يا به تعبير آيهاى ديگر چيزى او را دلواپس كند، در همه اين ها خوفش خوف احتياط بوده است،نه خوف جبن و ترس. اگر از چيزى بر جان يا عرض يا مالش بترسد، به خاطر خدا مىترسد، به اين معنا كه مىترسد اگر دفاع نكند، مسئول باشد، نه به خاطر هواى نفسش.(7)
امير المومنين (ع) در نهج البلاغه خطبه چهارم مي فرمايد:
اينكه قرآن مي فرمايد: فاوجس في نفسه خيفه موسي (8)
حضرت موسي وقتي كه در برابر ساحران قرار گرفت،بر خويش بيمناك نبود. ترس او براي اين بود كه مبادا جاهلان پيروز شده و دولت گمراه حاكم گردد ...
پي نوشت ها :
1. مفردات راغب، ماده و جس.
2. ترجمه الميزان ،ج 10 ،ص 479.
3. احزاب(33) آيه 39.
4. طه(20) آيه 68.
5. قصص(28) آيه 25.
6. انفال(8) آيه 58.
7. ترجمه الميران ،ج10 ،ص 481.
8. طه، آيه 70.
پرسش 7:
ابراهيم (ع) در مقابل عذاب قوم لوط مجادله نمود. مجادله با نظر خداوند بدون اشکال است؟
پاسخ:
مطلب فوق در سوره هود آيات 74 تا 76بيان شده است که به توضيح مي پردازيم .
فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْرى يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ ؛
هنگامى كه ترس ابراهيم فرو نشست و بشارت به او رسيد، با ما، در باره قوم لوط مجادله مىكرد. چرا كه ابراهيم، بردبار و دلسوز و بازگشت كننده به سوى خدا بود.
اى ابراهيم! از اين كار صرف نظر كن كه فرمان پروردگارت فرا رسيده و عذاب الهى به سراغ آن ها مىآيد و برگشت ندارد.
وقتي ابراهيم متوجه شد كه ميهمان هاى تازه وارد، افراد خطرناك و مزاحمى نيستند، بلكه رسولان پروردگارند كه به گفته خودشان براى انجام ماموريتى به سوى قوم لوط آمده اند،
از طرفى هم بشارت فرزند و جانشين شايسته اي به او دادند، فورا به فكر قوم لوط كه آن رسولان مامور نابودى آنان بودند افتاد. در اين باره با آنان به مجادله و گفتگو كرد.
قرآن بلافاصله پاسخ چرايي مجادله ابراهيم را در آيات بعد به خوبي بيان کرده است که در ذيل به آن اشاره مي شود.
ابراهيم بردبار، بسيار مهربان، و توكل بر خدا و بازگشت كننده به سوى او بود" (إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ)در واقع با اين سه جمله پاسخ سر بسته و كوتاهى به اين سؤال داده شده، زيرا ذكر اين صفات براى ابراهيم به خوبى نشان مىدهد كه مجادله او پسنديده بوده، و اين به خاطر آن است كه براى ابراهيم روشن نبود كه فرمان عذاب به طور قطع از ناحيه خداوند صادر شده، بلكه احتمال مىداد هنوز روزنه اميدى براى نجات اين قوم باقى است، و احتمال بيدار شدن در باره آن ها مىرود، به همين دليل هنوز جايى براى شفاعت وجود دارد، پس خواستار تاخير مجازات و كيفر بود، چرا كه حليم و بردبار و بسيار مهربان بود. نيز در همه جا اعتماد و توکل به خدا داشت.(1)
دوم اينکه: مجادله ابراهيم، درباره نجات مؤمنان بود. اين مطلب از آيه 31 و 32 سوره عنكبوت و از روايات به خوبي استفاده مي شود:
وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا إِنَّا مُهْلِكُوا أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَها كانُوا ظالِمِينَ قالَ إِنَّ فِيها لُوطاً قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ؛
هنگامى كه رسولان با بشارت نزد ابراهيم آمدند گفتند كه ما اهل اين قريه (شهر قوم لوط) را هلاك خواهيم كرد، چرا كه اهل آن ستمكارند. ابراهيم گفت: در آن جا لوط زندگى مىكند. گفتند: ما به كسانى كه در آن جا هستند آگاه تريم، او و خانوادهاش جز همسرش را كه در ميان قوم باقى مي ماند،نجات خواهيم داد".
در آيه بعد مىفرمايد:" رسولان به ابراهيم گفتند: از اين پيشنهاد صرف نظر كن" و شفاعت را كنار بگذار كه جاى آن نيست. چرا كه فرمان حتمى پروردگارت فرا رسيده" (إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ) و عذاب خداوند بدون گفتگو به سراغ آن ها خواهد آمد (وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ).
کلمه"ربك" (پروردگارت) نشان مىدهد كه اين عذاب نه تنها جنبه انتقامى نداشت،بلكه از صفت ربوبيت پروردگار كه نشانه تربيت و پرورش بندگان و اصلاح مجتمع انسانى است، سرچشمه گرفته است!(2)
در ذيل آيه روايتي نقل شده که: ابراهيم به رسولان پروردگار گفت: اگر در ميان اين قوم صد نفر از مؤمنان باشد،آيا باز هم آن ها را هلاك خواهيد ساخت ؟گفتند :نه، گفت: اگر پنجاه نفر باشد، گفتند: نه، گفت: اگر سى نفر،گفتند: نه، گفت: اگر ده نفر، گفتند: نه، گفت: اگر پنج نفر ،گفتند: نه، گفت: حتى اگر يك نفر در ميان آن ها با ايمان باشد، گفتند: نه، ابراهيم گفت: مسلم لوط در ميان آن ها است. پاسخ گفتند: ما آگاه تريم. او و خاندانش را جز همسرش نجات خواهيم داد.(3) اين روايت نيز دليل بر اين است كه منظور از مجادله و گفتگوي ابراهيم در باره مؤمنان بوده و از گفتگويى كه در باره كافران داشته، جدا است،
پي نوشت ها:
1. قاموس اللغة آمده: روع" بر وزن نوع به معنى ترس و وحشت است." حليم" از حلم به معنى بردبارى در راه رسيدن به يك هدف مقدس است." اواه" در اصل به معنى كسى است كه فراوان آه مىكشد، خواه به خاطر ترس از مسئوليت هاى خود باشد و يا مشكلات و مصائبى كه دامن مردم را گرفته است." منيب" از ماده" انابه" به معنى رجوع و بازگشت است.
2.تفسير نمونه، ج9، ص176.
3. تفسير برهان ،ج 2، ص 226.






