قبلاسوالی باعنوان(هدف خلقت هستی اعم ازدنیاواخرت چیست)راپرسیده بودم.شماجوابی به من دادیدکه نکات اصلی ان این بود 1-چون خداوند فیاض است ازهیچ موجودی که امکان هستی یافتن رادارد این نعمت رادریغ نمیکند 2-خداوند صفاتی مانند جلال وجمال وقدرت و...داردوباخلق موجودات این عالم خواسته است این صفات خودرابروز وتجلی دهد.
این پاسخ شماچند اشکال دارد 1-ایا خداوند به بروزوتجلی صفاتش نیازی دارد که خواسته با خلق موجودات ان رارفع کند.اصلاچرا خدا خواسته صفاتش رابروز دهد.خداکه نیازی به ابراز صفاتش ندارد.اگر خدا صفاتش را بروز وتجلی نمیداد چه میشد.
2-با توجه به قدرت وخلاقیت بینهایت خداوند اومیتواند بینهایت نوع موجود راابداع وخلق کند.یعنی بینهایت نوع موجود امکان هستی یافتن دارند.ایا خداوند بینهایت نوع موجود خلق کرده است.از طرف دیگر ما میتوانیم در فکروخیالمان موجوداتی راتصور کنیم که اصلادراین دنیاوجود ندارند.پس چرا خداوند انهاراخلق نکرده است.
ازطرف دیگرباکمی تامل درمییابیم که در عالم هستی بیشمار نوع موجود امکان هستی یافتن دارد.ایا خداوند بیشمار موجودخلق کرده است.اصلا چه کسی تعیین میکند که چه موجودی امکان هستی یافتن دارد یاندارد.اصلایک موجود تازمانی که موجود نشده است (امکان هستی یافتن) برای او معنا ندارد.به عبارت دیگر هر موجودی راکه خدا اراده کند بیافریند امکان هستی یافتن دارد.
3-خداوند یک زمانی این دنیا وموجودات ان را افریده است.اگراینها امکان هستی یافتن راداشتند پس چرا انها را قبل ازان زمان خلق نکرد.
4-چرا خداوند از همان ابتدا انسان ودیگر موجودات را درکمال مطلقشان نیافریده است وانها را به این دنیا اورده تا به تدریج به کمال وجودیشان برسند .چرا نعمت کمال راازانهادریغ کرده است.
با توجه به این مسایل پاسخ شما در مورد هدف خلقت هستی چیست.

پرسش 1:
آياخداوند نيازي به اين دارد که باخلق موجودات اين عالم صفاتش را تجلي و بروز دهد. چرا خدا خواسته با خلق موجودات خود را نشان دهد خدا که نيازي به نشان دادن خود ندارد. چه کسي تعيين ميکند که چه موجودي امکان هستي يافتن دارد يا ندارد. شرح : قبلاسوالي باعنوان(هدف خلقت هستي اعم از دنيا و آخرت چيست)را پرسيده بودم. شما جوابي به من داديدکه نکات اصلي ان اين بود 1-چون خداوند فياض است ازهيچ موجودي که امکان هستي يافتن رادارد اين نعمت رادريغ نميکند 2-خداوند صفاتي مانند جلال و جمال وقدرت و...داردوباخلق موجودات اين عالم خواسته است اين صفات خود را بروز و تجلي دهد. اين پاسخ شما چند اشکال دارد 1-آيا خداوند به بروز و تجلي صفاتش نيازي دارد که خواسته با خلق موجودات ان رارفع کند.اصلاچرا خدا خواسته صفاتش را بروز دهد.خداکه نيازي به ابراز صفاتش ندارد.اگر خدا صفاتش را بروز و تجلي نميداد چه ميشد؟

پاسخ:
پرسشگر گرامي باسلام و تشکر و تسليت ايام عزاي امام حسين (ع)
ظاهرا تأمل كاملي را در پاسخ قبلي به كار نبرديد و الا در آن پاسخ به طور مكرر تأكيد شد كه آفرينش خداوند لازمه صفات و ذات اوست و اقتضاي كمالات الهي، اين خلق و آفرينش است و هيچ نامي از تجلي صفات الهي به عنوان هدف آفرينش خداوند برده نشده بود و عجيب است كه حدود ده مورد تأكيد بر اقتضاي ذات بودن آفرينش را در كنار تأكيد بر عدم نياز خداوند ناديده گرفته و سئوال خود را با اين تعبير مطرح مي نماييد!
در سوال قبل گفته شد كه:
اگر خداوند نمي‌آفريد، صفات كمال و جمال او مخفي مي ماند.
اين امر يعني نتيجه طبيعي آفرينش الهي تجلي صفات اوست، اما تجلي براي مخلوق رخ مي دهد و نه خالق و اين صفات متجلي شده بعد از آفرينش، همه صفات فعلند كه اصلا عين ذات هم محسوب نمي شوند و تنها براي شناخت بهتر مخلوقاتي چون ما نسبت به خداوند به كار مي آيند و الا خداوند نه نيازي به شناخته شدن دارد و نه تجلي دادن صفات خود.
در حقيقت خداوند چون كمال مطلق است و اظهار كمال هم خود كمال است، پس سزاوار است خداوند كمالات خود را با خلق كردن ظاهر كند؛ بعنوان مثال اگر دانشمند خوش بياني سخن گفت، نبايد پرسيد چرا سخن گفتي؟ اما اگر اين دانشمند با آن همه كمالات ساكت شد و يافته هاي خود را كتمان كرد، زير سئوال مي رود كه چرا نگفتي؟
خداوند، قادر، حكيم و مهربان كه مي تواند از خاك، گندم و از گندم، نطفه و از نطفه انسان كاملي را بيافريند، اگر نمي آفريد، جاي سئوال بود كه چرا قدرت خود را به كار نگرفتي و چيزي نيافريدي؟
بنابر اين خداوند خدا بود، چه خلقي مي كرد و چه نه و به همين نسبت، صفات ذات خود كه در رأس همه آن ها حيات و علم و قدرت است را دارا بود، چون اين صفات عين ذات اويند و همه صفات به نوعي به اين صفات بر مي گردند و در نتيجه نيازي به متجلي نمودن آن ها نبود.
چنان كه تأكيد شد، آفرينش اقتضاي عقلي اين صفات است و منع از تجلي اين اقتضا، خلاف عقل و قبيح است و خداوند هم مانع از اين بروز و ظهور نشد.

پرسش 2:
2-با توجه به قدرت و خلاقيت بينهايت خداوند او مي تواند بينهايت نوع موجود را ابداع وخلق کند.يعني بينهايت نوع موجود امکان هستي يافتن دارند.آيا خداوند بينهايت نوع موجود خلق کرده است.از طرف ديگر ما مي توانيم در فکر و خيالمان موجوداتي راتصور کنيم که اصلا در اين دنيا وجود ندارند.پس چرا خداوند انهاراخلق نکرده است. ازطرف ديگر با کمي تامل در مي يابيم که در عالم هستي بيشمار نوع موجود امکان هستي يافتن دارد.ايا خداوند بي شمار موجود خلق کرده است. اصلا چه کسي تعيين ميکند که چه موجودي امکان هستي يافتن دارد يا ندارد. اصلا يک موجود تازماني که موجود نشده است (امکان هستي يافتن) براي او معنا ندارد. به عبارت ديگر هر موجودي را که خدا اراده کند بيافريند امکان هستي يافتن دارد؟

پاسخ:
چنان كه در همان پاسخ قبلي تاكيد شد، اين اقتضاي ذات امري مطلق و نامحدود نيست، بلكه براي خود داراي قيود و شروطي است و معيار و ميزان معيني دارد، در واقع خداوند به اقتضاي ذات و صفاتش چون فياضيت و كمال و وجود مي آفريند و به هر موجودي كه امكان خلقت داشته باشد، فعليت مي بخشد؛ اما درعين حال به اقتضاي حكمتش اين آفرينش محدود به موجوداتي است كه در مجموعه نظام هستي به شكوه و زيبايي عالم بيفزايند و در شكل گيري نظام احسن موثر باشد نه هر موجودي .
بر اين اساس چه بسا وجود موجوداتي چون حيوانات درنده و مار و عقرب و... در نتيجه و در نگاه كلان به زيبايي عالم كمك كرده به تكامل روحي بشر بيانجامد اما موجودي مانند اژدهاي هفت سر و يا اسب بالدار اين گونه نباشد.
زيبايي آفرينش در محدوديت و كميت معين آن است و اگر در يك جنگل بزرگ در كنار همه موجودات تعداد محدودي طاووس باشد به شكوه بي نظير آن مي انجامد اما اگر همين تعداد به هزاران طاووس برسد چيزي جز زشتي و ملالت عائد نخواهد نمود؛ در نتيجه حكمت خداوند اقتضا مي كند كه در نوع و كميت و كيفيت خلقت مصالح گوناگون ديگري را در نظر بگيرد و هر موجودي كه از اين دائره بيرون باشد ديگر امكان حيات نخواهد يافت.
به علاوه بحث امكان حقيقتي متفاوت از تحقق است و تنها در فرضي امكان فلسفي مطرح است كه تحق و ايجاد خارجي رخ نداده باشد؛ در واقع امكان حقيقي كه وصف ماهيت است به معني سلب ضرورت وجود و عدم از دو طرف و عدم تحقق هر يك از دو طرف است.(1) و با فرض وجود يك موجود و بر اساس قاعده فلسفي « هر موجود تا واجب نشود موجود نمي شود » ممكن نيست كه بگوييم اين موجود ايجاد شده و كماكان ممكن است.
حکيم سبزواري در همين خصوص مي‌گويد که امکان لازم ماهيت است آنگاه که ذاتش را چنانکه هست و من حيث هي هي لحاظ مي‌کنيم.(2) واضح است که ماهيت من حيث هي هي، تنها با لحاظ عقل محقق مي‌گردد و گرنه به اعتبار خارج ماهيت محکوم به ضرورت خواهد بود يعني اگر در خارج محقق گردد ديگر ممكن به معناي واقعي نيست.
در حقيقت همه موجودات واجب هستند يا واجب بالذات و يا واجب بالعرض و اگر به موجودات مادي و مانند آن ممكنات مي گوييم به اعتبار امكان ذاتيشان است نه وضعيت كنوني كه نوعي وجوب بالعرض است؛ پس بايد گفت هر آنچه وجود و تحققش محال نباشد ممكن است و اگر مقتضي خلقت آن كه اراده الهي و تحقق اسباب و مقدماتش و همچنين برطرف شدن موانعش باشد محقق گردد، موجود مي شود و الا به وجود نيامده خلق نمي گردد.

پي نوشت ها :
1. اسفار، ج 1، ص 103، انتشارات بنياد حكمت اسلامي صدرا ، بي تا
2. سبزواري، ملاهادي، شرح منظومه، تقريرات آيه الله انصاري شيرازي، ج2، ص 406 ؛ بوستان كتاب ، قم ، 1384
پرسش 3:
خداوند يک زماني اين دنيا وموجودات ان را افريده است.اگراينها امکان هستي يافتن راداشتند پس چرا انها را قبل ازان زمان خلق نکرد؟

پاسخ:
بر اساس نكاتي كه در قبل گفته شد پاسخ اين سوال هم روشن مي شود زيرا لازمه حكيمانه بودن خلقت خداوند محدود بودن اين خلقت در زمان خاص و مقتضي است، خداوند عالم ماده را بر اساس علت هاي معيني ايجاد نمود و در كنار آن،آفرينش ديگر موجودات درون آن را هم رقم زد؛ در حقيقت خلقت هر موجودي بر اساس ساختار علّي و معلولي اش تنها در زمان طبيعي و معقول و ممكن خود محقق شده است.
فرض كنيد كه شما در سال 1367 متولد شده ايد؛ اين تولد شما معلول علل و مقدمات گوناگوني از جمله وجود والدين شما و ازدواج آن ها و توالد و تناسلشان بوده و در نتيجه بعد از مراحل شكل گيري نطفه و جنين و كامل شدن جنين و رسيدن به مرحله كمال انساني شما متولد شده ايد؛ روشن است كه به طور طبيعي ممكن نبود كه شما قبل از انعقاد نطفه تان يا قبل از توالد و تناسل والدينتان و يا قبل از وجود ان ها به وجود بياييد.
ممكن است بگوييد چرا من در يك قرن قبل از پدر و مادرم متولد نشدم؟ در برابر اين سوال بايد گفت كه اين امر ممكن بود اما ديگر نه آن دو والدين كنوني شما بودند و نه آن فرزند، خود كنوني شما، بلكه آن فرزند فردي بود با خصوصيات و شرايط و ويژگي هاي خاص خودش .
در مورد تك تك موجودات،خداوند ساختاري حساب شده را رقم زده تا بر اساس علل و قواعد خود و در زمان مقتضي اش ايجاد شود و اين قاعده ذره اي تخلف بر نمي دارد و امري كاملا معقول و منطقي است.
ممكن است گفته شود چرا خداوند زمينه اي را مهيا ننموده كه همه افراد و موجودات در يك زمان و در يك آن محقق گردند؟ پاسخ اين سوال هم روشن است زيرا اين امر جز رحمت و رنج موجودات و عدم امكان استفاده از نعمات الهي و كسب تجربه و قدرت بر زندگي عادي و در نهايت جز از دست دادن امكان حيات انساني نتيجه اي به دنبال نداشت و اصلا حكيمانه نبود.
بنابراين لازم بود كه همه موجودات در موقعيت خود و در بهترين زمان تحقق خود خلق شوند چنان كه خداوند ابتدا آسمان و زمين را خلق نمود و پس از ميليون ها سال خلقت موجودات زنده را بر روي زمين به شكلي كه مي شناسيم رقم زد و چه بسا اگر نسل كنوني بشر در هزاران سال پيش از زمان خلقتش آفريده مي شد ، امكان تداوم حيات هم نمي يافت چه رسد به تكامل و رسيدن به سعادت حقيقي.
پرسشگر گرامي لازم است در كنار قدرت خدا، حكمت او و در كنار امكان وجودي مخلوقات،نظام احسن بودن را لحاظ كنند و مورد توجه قرار دهند.
در اين زمينه مي توانيد به كتاب پاسخ به پرسش هاي مذهبي نوشته حضرت آيه الله مكارم شيرازي و حضرت آيه الله سبحاني ص 79 مراجعه نماييد.

پرسش 4:
چرا خداوند از همان ابتدا انسان وديگر موجودات را درکمال مطلقشان نيافريده است وانها را به اين دنيا اورده تا به تدريج به کمال وجوديشان برسند .چرا نعمت کمال راازانهادريغ کرده است.
با توجه به اين مسايل پاسخ شما در مورد هدف خلقت هستي چيست.

پاسخ:
ذكر مقدماتي براي رسيدن به پاسخ ضروري است:
1- موجودات به طور كلي به دو نوع وجود تقسيم مي شوند:
1-1. موجودات مجرده
1-2. موجودات مادي
موجودات مجرده به نوبه خود به دو نوع تام و ناقص تقسيم مي شوند.
توضيح :
موجود مجرد موجودي است كه در وجودش نياز به ماده نداشته باشد و وجودش عاري و مجرد از ماده و ماديات باشد. اگر تجرد ازماده هم در اصل وجود و هم در فعل و اثر باشد به اين نوع موجود، مجرد تام گفته مي شود و اگر تجرد از ماده و عدم نياز به ماده تنها در اصل وجود باشد ولي در فعل و اثر نياز به ماده داشته باشد به اين نوع موجود مجرد ،‌مجرد ناقص گفته مي شود.
خداي متعال و عقول مفارقه كه در زبان ديني به برخي از ملائكه گفته مي شود از مجردات تامه مي باشند ولي نفس انساني يا همان روح انساني از نوع مجردات ناقص به حساب مي آيد. چرا كه روح انساني براي ديدن، شنيدن، حرف زدن و رشد و كمال يافتن نياز به ماده دارد براي همين در تمام نشئه ها و عوالم وجودي ( دنيا ،‌برزخ، آخرت ) به همراه بدن و ماده است.(1)
2-موجودات مادي موجوداتي هستند تدريجي الحصول. به اين معنا كه يك موجود مادي براي موجود شدن و رشد كردن نياز به طي مراحلي دارد كه اين مراحل بايد پشت سرهم و به صورت متوالي قرار بگيرند و موجود شوند.
مانند رشد كردن يك دانه و تبديل آن به گياه. رشد دانه و تبديل شدن آن به گياه در گرو طي مراحلي است كه اين مراحل بايد طي شوند تا آن گياه كامل شود. اين خصوصيت ذاتي موجود مادي است و محال است موجودي مادي داشته باشيم كه رشد و تكاملش تدريجي نباشد. حال ممكن است اين طي مراحل بسيار سريع اتفاق افتد به حدي كه حتي ما هم متوجه آنها نشويم ولي طي مراحل لازم است.
برعكس موجودات مجرد تامه كه وجود آنها و كمال آنها دفعي است و هر چه كه مي توانند داشته باشند را از همان اول وجودشان دارند نه اينكه زماني بر آنها بگذرد و بعد با انجام اعمالي و طي مراحلي، داراي آن كمالات شوند.
3-انسان به عنوان يك موجود مجرد ناقص ( انسان= نفس ناطقه و روح مجرده ناقص ) براي رشد و تكامل چون نياز به ماده دارد بنابراين صفات مادي را نيز مي گيرد يعني بايد با طي مراحلي به اين رشد و كمال دست پيدا كند و امكان ندارد كه روح انساني دفعتا داراي تمام كمالات لازمه باشد.(2)
با توجه به اين مقدمات روشن مي شود كه دفعي بودن كمالات انسان محال است چرا كه او مجردي است غير تام و ناقص و چنين مجردي همانگونه كه بيان شد براي تكامل نياز به ماده دارد و همين نياز به ماده او را وابسته به ماده مي كند بنابراين وابسته به گرفتن كمالات به صورت تدريجي مي نمايد.
بر اين اساس است كه انسان بر خلاف عقول مفارقه و ملائكه براي رسيدن به كمال وارد مراحلي از وجود مثل دنيا و برزخ و آخرت شده است تا بتواند با طي اين مراحل، كمال مطلوب و شايسته خود را به دست بياورد.
حال ممكن است سوال شود كه آيا امكان نداشت كه انسان به گونه اي خلق مي شد كه تجردش تام بود و نياز به طي اين مراحل پيدا نمي كرد؟ پاسخ منفي است. چرا كه ناقص بودن تجرد روح انساني يعني نياز به بدن و ماده داشتن او در افعال و آثار جزء ذات آن است و ذات يك چيز را نمي توان از آن جدا كرد. به اين معنا كه اگر انسان كه همان نفس ناطقه مجرد ناقص است مي توانست تبديل شود به مجرد تام ،‌ديگر مجرد ناقص نيست بنابراين ديگر انسان نيست و يك موجود ديگر است يعني ملك و فرشته است.
اگر قرار باشد انسان،انسان باشد يعني نفس ناطقه باشد ذاتش اينگونه است كه به وسيله ماده و بدن تكامل پيدا كند كه اين هم تدريج در تكامل را مي آورد.
مانند اين است كه بگوئيم آيا مي شود كه آب را خداي متعال خلق كند ولي خشك باشد؟ خب جواب اين است كه خداي مي تواند موجودي خلق كند كه خشك باشد ولي آن ديگر آب نيست و به آن آب نمي گويند بلكه خاك است يا موجودي ديگر غير از آب.اگر قرار است موجودي خلق شود و آب هم باشد بايد رطوبت داشته باشدو خصوصيات خاص به ماهيتش را داشته باشد.
بنابراين انسان يك موجود تدريجي الكمال است و بايد همين گونه كه خلق شده است خلق مي شد تا به كمال مطلوبش برسد.
اما بقيه موجودات اگر مادي باشند بايد طي تدريجي مراحل كمال را داشته باشند و اگر موجودات مجرده تامه باشند مثل عقول مفارقه و ملائكه و ديگر مجردات تامه، كمال آنها دفعي الحصول است يعني از همان ابتدا كامل خلق مي شوند.
و نيز روشن شد كه خدا از موجودي كمال را دريغ نكرده است بلكه بر عكس، خلق كرده است تا موجودات به كمالات شايسته خود برسند.
با توجه به مطالبي كه گفته شد بخش دوم سوال شما نيز روشن مي شود كه هدف از خلقت هر چيزي در عالم هستي رسيدن آن چيز به كمال مطلوبش مي باشد. انسان نيز به عنوان موجودي از موجودات عالم هستي بايد خلق مي شد تا به كمال مطلوبش در ضمن طي مراحل مختلف نائل آيد.

پي نوشت :
1.رك : محمد تقي مصباح يزدي، « آموزش فلسفه »، ج 2، درس چهل و يكم (مجرد و مادي)
2.همان، درس چهل و چهارم (انواع جواهر)