1.مگر هدف خلقت ده شخص شخيص نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت ايشان(عليهمالسلام) نیست؟پس خدا ما را چرا افرید؟
2. آيا ما اکنون در محضر پيامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) هستيم؟
3.ایا احکام کنیزی و برده داری هم اکنون هم جاری است>؟
4.ایا حدیثی که علامه در سنن نبی اورده مبنی بر قضا شدن نماز پیامبر صحیح السند است؟
5.سیر مطالعاتی برای تاریخ اسلام بفرمایید(از اول بعثت تا غیبت کبری)
6.ایا انجام هر عملی علت غایی دارد؟(در مورد عادات و کارهای بی اختیاری توضیح دهید.)
7."پیامبراکرم به علی (ع) : ای علی در 3 جادروغ نیکوست : میدان جنگ،وعده به زنان واصلاح بین مردم (وسایل الشیعه –ّ جلد 12)"ایا این حدیث صحیح السند است؟
8.دلیل ناسخ ومنسوخ در قرآن مثلا شراب خوردن ونزدیکی در شبهای رمضان چیست؟مگر حقیقتها وارزشها ثابت نیستند؟
9.ایا حکم قصاصی مه در قرآن آمده است عملا قابل اجرا است؟مثلا کسی که 3سانتی متری قلب چاقو زده میشود عینا قصاص کرد؟
10. : فضل بن ابى قره گويد: حضرت صادق (ع ) فرمود: هيچ مؤ منى نيست جز اين كه در او دعابة هست، من عرض كردم: دعابة چيست؟ فرمود: مزاح. اصول كافى جلد 4 صفحه : 486 رواية : 2 حضرت صادق (ع ) فرمود: مبادا مزاح كنيد كه آبرو را مى برد. اصول كافى جلد 4 صفحه : 487 رواية : 8 عنبسه عابد گويد: شنيدم حضرت صادق (ع ) مى فرمود: شوخى دشنام كوچك است. اصول كافى جلد 4 صفحه : 488 رواية : 15 و نيز فرمود عليه السلام : هرگاه مردى را دوست دارى با او مزاح و ستيزه مكن. اصول كافى جلد 4 صفحه : 487 رواية : 9 يونس شيبانى گويد: حضرت صادق (ع ) فرمود: شوخى كردن شما با همديگر چگونه است؟ عرض كردم: اندك است، فرمود: اين گونه نباشيد زيرا شوخى از خوش خلقى است، و تو بدان وسيله برادرت را خوشحال و مسرور كنى، و هر آينه رسول خدا (ص ) با كسى شوخى مى كرد و مى خواست كه او را شاد و مسرور كند. اصول كافى جلد 4 صفحه : 486 رواية : 3 روايات بالا را توجه کنيد در يک باب از اصول کافي چقدر سخن شايد به ظاهر متناقض است؟
بنده هدف اصلا ام از این سوال جواب این پرسش زیر بود نه در مورد خود شوخی.
-ایا ما اجازه استفاده از احادیث را داریم و میتوانیم به ان عمل کنیم یا باید نحوه استفاده از احادیث اجتهادی وروشمند باشد؟
11.در مورد وحدت وجود پرسیده بودم فرمودید:
-بر اساس اين نظريه وجود از جميع جهات بسيط و واحد است و كثرت طولي و عرضي در او راه ندارد. اين حقيقت واحد ،خداست و غير او وجود نيست، بلكه وجود نما است.
…………..اين بدان معنا نيست كه وجود كثرات و وجود ممكنات همان وجود خداست و يا خدا در اين موجودات حلول كرده است . اينها ادعاهايي بي پايه بوده و به هيچ وجه در ذهن عرفاي بزرگ اسلامي و حكيمان متاله نبوده و نيست و نخواهد بود.
بنده این دو جمله را نمیتوانم جمع کنم.به نظرم متناقض میاد یعنی هم وجود واحد است و هم نیست؟
12.لطفا در مورد منصور حلاج توضیح دهید.مگر وی به دستور نایب خاص امام زمان اعدام نشد پس چرا برخی از جمله امام کنایاتی در تایید ایشان دارند؟
13.مگر از زبان پیامبر(ص) در قران نیامده که من نمی گویم که خزانه دار خدایم .این با عقیده ما چگونه قابل جمع است؟و چرا قران این همه متشابهات دارد؟

پرسش 1:
soal شرح : 1.مگر هدف خلقت ده شخص شخيص نبي‏اكرم(صلي الله عليه و آله) و اهل بيت ايشان(عليهم السلام) نيست؟ پس خدا ما را چرا آفريد؟

پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام سپاس از ارتباط تان با اين مرکز.
مجموعة آموزه‌هاي ديني و عرفاني به روشني نشان مي‌دهند که خلقت عالم و آدم، طفيل وجود پيامبر است. حضرت کليد واژة آفرينش است. باغبان آفرينش براي پديد آوردن ميوة وجود پيامبر، درخت خلقت را پديد آورد. وجود عالم در واقع مقدمه و زمينه‌ساز به وجود آمدن گل سرسبد آفرينش يعني پيامبر و اهل بيت اوست.(1)ولي درباره فلسفه آفرينش ساير موجودات امير مؤمنان در نهج البلاغه بيان زيبايي دارد. فلسفة خلقت را ظهور و تجلي خدا در نشئة هستي دانسته: «الحمد لله المتجلّي لخلقه بخلقه؛(2) سپاس خداي را که با آفرينش خود بر آفريدگان تجلي کرد».
طبق اين بيان حضرت معلوم مي‌شود عالم خلقت در واقع آيينة تجليگاه وجود حق است. اما درباره خلقت انسان به اختصار بايد گفت:
هدف از خلقت انسان در آموزه‌هاي وحياني با رويکردهاي مختلف بيان شده که به چند نمونه اشاره مي‌شود.
هدف اول مقام خلافت الهي انسان روي زمين است: «انّي جاعلٌ في الارض خليفه»(3) از آن جا که خداوند از خليفه به معناي جانشين بي‌نياز بلکه منزه است، خلافت الهي انسان به مظهريت او از اسما و صفات حق بر مي‌گردد.
آن گاه که ذات ازلي و صفات متعالي اقتضا کرد حکم سلطنت و بسط مملکت الوهي و نشر ولايت ربوبي او از طريق اظهار خلايق و تسخير آن ها، امضاي امور و تدبير آن ها، حفظ مراتب وجود و رفع مناصب شهود تجلي نمايد، با حکمت متعالي و حکم حکيمانه خواست خليفه‌اي در امور ياد شده ولايت او را اعمال نمايد، که وجهي به سوي حق داشته باشد تا خلق را ياري رساند، لذا خليفه‌اي که با خلعت اسما و صفات او آراسته بود،آفريد و کليد گنجينة هستي را به او داد؛ حکم و فرمان همگان را بدو سپرد و تصرفات او را در خزائني و ملکوت و تسخير خلايق نافذ و مؤثر گردانيد و اسم او را انسان گذارد، چون از طريق او اُنس بين او خلايق امکان پذير است.(4)
مسئله ديگر در اين آيه مطرح شده: «و ما خلقت الجنّ و الإنس إلاّ ليعبدون؛(5) جن و انس را نيافريدم جز براي اين که عبادتم کنند».
از اين آيه به دست مي‌آيد که هدف خلقت، عبادت خداوند است تا آدمي از اين طريق به کمال لايق خود برسد.
عبادت و عبوديت خدا يعني در مسير خواست او گام برداشتن و روح و جان را بر او سپردن؛ عشق او را در دل جاي دادن و خود را به اخلاق او آراستن، از اين رو در آية ياد شده عبادت به عنوان هدف نهايي آفرينش انسان معرفي شده است.(6)
خداوند فرمود: «کنتُ کنزاً مخفياً فاحببتُ أن أُعرف وخلفتُ الخلق کي أُعرف؛(7) گنجي پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، خلايق را آفريدم تا شناخته شوم». در معناي اين حديث قدسي گفته شده: شناخت خداوند براي خلق وسيلة تکامل آن ها است، يعني من (خدا) دوست داشتم که فيض رحمتم همه جا را بگيرد، به همين جهت خلايق را آفريدم. براي سير کمالي آن ها راه و رسم معرفتم را به آنان آموختم، چرا که معرفت و شناخت من رمز تکامل آن هاست.(8)
از همه اين ها گذشته اساساً اصل آفرينش، يک گام تکاملي عظيم است، يعني چيزي را از عدم به وجود آوردن و از نيست، هست کردن و از صفر به مرحلة عدد رساندن.
بعد از اين گام تکامل عظيم، مراحل ديگر تکامل شروع مي‌شود و تمام برنامه‌هاي ديني و الهي در همين مسير است.(9)
نکته ديگر در فلسفه آفرينش انسان اين است: از آن جا که خداوند «علم» و «قدرت» و «فضل» و «جود» بى نهايت دارد ،جهان و انسان را آفريد. لازمه اين سه صفت آن است که خلقت خداوند بهترين و کامل‏ترين آفرينش باشد، يعنى در مجموعه هستى اگر وجود مخلوقى، زيبايى و کمال آفرينش مجموعه عالم را افزايش دهد، لازم است خدا آن موجود را خلق کند، زيرا عدم خلقت آن موجود، يا ناشى از عدم اطلاع و آگاهى از زيبايى آن مى باشد، يا در اثر ضعف و ناتوانى از خلقت آن است. چنانچه خدا با توجه به علم و قدرت بى نهايت، باز آن زيبايى را خلق نکند ،ناشى از عدم «فضل» و «جود» و بخشندگى است که خدا از بخل منزه است. «جود» و رحمت و بخشندگى او بى نهايت است. پس جهانى که خدا خلق مى کند، بايد کامل‏ترين صورت ممکن را داشته باشد.
بايد انسان خلق مى شد؛ زيرا در جهان خلقت پيش از خلق انسان، ملائک بودند که موجوداتى نورانى و پاک بودند که خدا را همواره عبادت مى کردند. فرشتگان به دليل شرايط ويژه خلقت خود بر سر دو راهى قرار نمى گرفتند که با اختيار خويش (در حالى که ميل باطنى آن‏ها به جهت ديگرى تمايل داشته باشد) رضايت خداوند را انتخاب کنند. آن‏ها همواره حضور و عظمت خدا را درک مى کنند و در مقابل آن همه عظمت راهى جز عبادت ندارند. اما در صحنه هستى، مى توان يک نمايش زيباتر از اين را هم تصوير کرد و آن اين که موجودى وجود داشته باشد که از يک طرف همانند ملائک در اوج جذبه الهى و عشق و عبادت به خدا باشد و در عين حال موانعى پيش روى او براى برگرداندن وى از مسير عشق و عبادت قرار داشته باشد. اين موجود انسان است. او خدا و عظمتش را بى واسطه مى بيند. از سوى ديگر گرچه فطرت الهى او همواره در درونش وى را به سوى خوبى‏ها و پاکى‏ها دعوت مى کند، ولى اميال حيوانى و شهوانى او قدرت فراوانى دارند.
وى اين گونه خلق شده که از يک سو با خواسته‏ها و تمايلات شهوانى و حيوانى رو به رو است. از سوى ديگر فطرت الهى اش و راهنمايى‏هاى پيامبران او را به سوى خوبى‏ها فرا مى خواند. او در عرصه‏هاى مختلف زندگى مى تواند با ايمان به خداوند و محبّت او، بر سر دو راهى‏ها عشق به خدا را انتخاب کند. مظاهر فريبنده دنيا را رها سازد. چنين صحنه هايى از محبّت و عشق انسان نظير يوسف که در اوج جوانى و زيبايى در سخت‏ترين صحنه آزمايش خدا را رها نکرد، براى هر کسى در طول زندگى پيدا مى شود. همواره چنين صحنه‏هايى در طول تاريخ حيات بشرى تکرار مى شود.
اگر خداوند زمينه پديد آمدن چنين صحنه‏هاى زيبايى از تجلّى محبّت و عشق مخلوقات خويش را که با اختيار کامل به سوى او مى آيند، فراهم نمى کرد، باز جهان کامل‏ترين و زيباترين بود؟ آيا در علم و قدرت و فيض و «جود» مطلق خداوند که اقتضاى آفرينش بهترين و زيباترين صورت آفرينش را دارد، ترديد نبود؟ آيا جاى اين سؤال از خدا باقى نمى ماند که قدرت و علم و فيض تو مطلق بود، پس چرا زيباترين جهان را خلق نکردى؟!
پي‌نوشت‌‌ها
1. صادق اُرزگاني، پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، ص 153 ـ‌154، نشر مؤسسه آثار امام ـ 1386ش.
2.نهج البلاغه ، خطبه 108.
3. بقره (2) آيه 30.
4. پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، ص 175،
5. ذاريات (51) آيه 56.
6. تفسير نمونه، ج 22، ص 395.نشر دارالکتب الاسلاميه، تهران ،بي تا
7. همان، ص 294.
8. همان، ص 395.
9. همان، ص 392.

پرسش 2:
2. آيا ما اکنون در محضر پيامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) هستيم؟

پاسخ:

تعبيري که در پرسش آمده، عارفانه است، ولي در آموزه هاي ديني آمده که انسان کامل يعني پيامبر و ائمه از اعمال امت آگاهي دارند. اعمال ما بر آن ها عرضه مي شود.
عرضه اعمال و فلسفه آن:
عرضه اعمال بر حجت خدا خاستگاه قرآني دارد. در روايات متعدد در اين باره سخن گفته شده است. قرآن کريم در اين باره فرمود:
«و يوم نبعث في کل امة شهيداً عليهم من انفسهم و جئنا بک شهيداً علي هولاء؛(1)
روزي را که در هر امتي، گواهي از خودشان برايشان برانگيزيم، و تو را هم بر اين امت گواه آوريم». شبيه همين مضمون در سوره نساء آيه 41 آمده است. بر اساس اين گونه آيات، پيامبران و جانشينان آن ها شاهد و ناظر عملکرد امت‌‌هاي ‌شان هستند که در روز قيامت در پيشگاه عدل الهي شهادت مي‌دهند.
پيامبر اعظم(ص) به عنوان شاهد و ناظر بر انبياي پيشين و امت‌‌هاي آنان و امت خود است. جمعي از مفسران احتمال داده‌اند که کلمه «هولاء» اشاره به گواهان امت‌‌هاي پيشين است، يعني اي پيامبر اسلام! تو را گواه همه‌گواهان و انبياي گذشته قرار خواهيم داد.
در پار‌ه­اي از روايات به همين تفسير اشاره شده است، بنابراين مفهوم آيه چنين خواهد شد که هر پيامبري در حال زندگي و مرگ از طريق مشاهده باطني و روحاني، ناظر بر احوال امت خويش خواهد بود. روح پاک پيامبر اسلام ناظر بر همة ‌امت‌‌هاي پيشين و امت خويش مي‌باشد. (2)
در اين باره که امام زمان هر عصر، ناظر اعمال مردم آن عصر است، احاديث متعددي آمده است. امام صادق(ع) فرمود: «تعرض الأعمال يوم الخميس علي رسول‌الله و علي الائمة؛(3) روز پنج‌شنبه اعمال مردم به رسول خدا و ائمه(ع) عرضه مي‌شود».
در روايت ديگر آمده: «في کل قرن منهم امام منا شاهد عليهم و محمد(ص) شاهد علينا؛(4)
در هر عصر و زماني، امامي از ما اهل بيت، شاهد و ناظر اعمال مردم است. رسول خدا شاهد بر اعمال ما است». در توقيعي مبارک از حضرت مهدي(ع) آمده:
«فإنّا يحيط علمنا بآنبائکم، و لا يعزب عنّآ شي من أخبارکم و معرفتنا بالزلل الذي اصابکم؛(5)
به اخبار شما علم داريم. هيچ چيزي از اخبار شما بر ما پوشيده نيست. از لغزش و کاستي‌‌هاي عملکرد شما آگاه هستيم. چيزي بر ما پوشيده نمي‌ماند».
عارف بصير و حکيم ژرف‌نگر امام خميني با الهام و استناد به اين گونه روايات گفته است:
«ببينيد که تحت مراقبت هستيد. نامه اعمال ما مي‌رود. پيش امام زمان(عج) هفته اي دو دفعه به حسب روايات. نکند که خداي نخواسته از من و شما و ساير دوستان، امام زمان ناراضي شود». (6)
بنا بر اين معلوم مي‌شود که حضرت مهدي موعود به عنوان آخرين خليفه الهي روي زمين از راه‌‌هاي مختلف نظير عرضه نامه اعمال و يا احاطه علمي و علم محيطش، بر عملکرد مردم نظارت دارد. به اذن الهي مي‌داند که چه کسي چه کاري انجام مي‌دهد.
طبق اين بيان يکي از وجوه عرضه اعمال بر حجت خدا در هر عصر به شهادت گرفتن آن ها از طرف خدا نسبت به اعمال بندگان است. اين عرضه به اجازه خدا و به امر او رخ مي دهد.
امام زمان در هر عصر و زمان ولايت امت خويش را برعهده دارد. جانشين خدا در بين آنان است. مسووليت رسيدگي به اعمال آن ها و وضع دنيوي و اخروي آن ها بر عهده ولي خدا است. بايد چنين عرضه اي اتفاق بيافتد تا امر رسيدگي به امور امت با آگاهي و اشراف کامل تري انجام بگيرد.
آيا امامي که به امور امت اشراف و آگاهي کامل دارد، بهتر مي تواند به امور آن ها رسيدگي کند و مشکلات آن ها را رفع کند يا امامي که چنين آگاهي و اشرافي ندارد؟ يقينا امام آگاه و مشرف به امور بندگان بهتر مي تواند وظائف امامت خود را به انجام برساند.
پي‌نوشت‌ها:
1. نحل(16) آيه 89.
2. تفسير نمونه، ج3، ص 434، نشر دارالکتب الاسلاميه، تهران 1379ش.
3. بحارالانوار، ج23، باب 20، حديث 38، ص 345، نشر دارالاحياء، بيروت ـ 1403ق.
4. همان، حديث 47، ص 347.
5. همان، ج53، باب 31، توقيع7، ص 175.
6. صحيفه امام، ج8، ص 391، نشر مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام ـ 1383ش.

پرسش 3:
3. احکام کنيزي و برده داري هم اکنون هم جاري است؟

پاسخ:

اسلام با بردگي و برده داري موافق نيست. هرگز ابداع كنندة بردگى نبوده است، بلكه در حالى ظهور كرد كه بردگى سراسر جهان را گرفته بود. حتى بعد از اسلام در تمام جوامع بردگى وجود داشت، تا حدود يكصد سال قبل كه نهضت آزادى بردگان شروع شد، چرا كه به خاطر دگرگون شدن نظام زندگى بشر، مسئلة بردگان به شكل قديمى قابل قبول نبود. اگر اسلام طبق يك فرمان عمومى دستور مي داد همة بردگان آزاد شوند، چه بسا بسيارى از آنان از بين مي رفتند، زيرا نه كسب وكار مستقلى داشتند و نه خانه و وسيله اى براى ادامة زندگي. از اين رو بايد تدريجاً آزاد مي شدند و جذب جامعه مي گرديدند.
برنامة اسلام در مورد بردگى فقط در مورد اسيران جنگى كه از كفّار گرفته مي شد بود. احكام خاص بردگان مربوط به اين اسيران جنگى است. افرادى از كافران و مشركان كه اسير مي شدند، براى نگهدارى و كنترل آنان بايستى آنان را زندانى كنند. در نتيجه بودجه و هزينة هنگفتى بر دوش جامعة اسلامى تحميل مي شد. اگر مي خواستند همه را يكدفعه آزاد كنند، غير عاقلانه بود، چون اينان كسانى بودند كه با مسلمانان جنگيده اند حتّى تعدادى از مسلمانان را كشته اند. بنابراين راه عاقلانه اين بود كه حاكم اسلامي، اسيران را به افراد توانمند مسلمان بفروشد و از اين طريق بيت المال تأمين شود. از طرفى اين بردگان و اسيران كم كم در جامعة اسلامى هدايت شوند. اسيران براي مولاى خود كار اقتصادى انجام مي دادند و هيچ بارى بر دوش جامعه و حكومت اسلامي اضافه نمى شد. بنابراين دربارة اسيران جنگى و كنترل و هدايت آنان به اسلام، اين طرح خوبى است. البته اين طرح الزامى نيست و حاكم اسلامى اگر صلاح بداند مي تواند آنان را آزاد نمايد يا آنان را به عنوان برده به مسلمانان بفروشد.
در صورت دوم در برنامه هاى اسلامى تشويق بر آزاد كردن بنده ها فراوان است، مثلاً كفّارة عمدى روزة ماه مبارك رمضان و كفارة قتل عمدى، آزاد كردن بندگان است كه از برنامه هاى اسلامي است. از طرفى در اسلام دربارة رفق و مدارا با بردگان تأكيد فراوان شده تا آن جا كه آن ها را در زندگى صاحبان خود شريك و سهيم كرده اند. علي(ع) به غلام خود قنبر فرمود:« من از خدا شرم دارم لباسى بهتر از تو بپوشم، زيرا رسول خدا فرمود: از آن چه خودتان مي پوشيد، بر آنان بپوشانيد و از آنچه مي خوريد، به آنان بخورانيد»(1).
پس مي توان گفت اسلام اصالتاً با برده دارى موافق نيست، ولى اگر چاره اى نباشد، طرح خوبى براى نگهدارى و هدايت اسيران است. البته اختيار گرفتن برده يا آزاد كردن يا نگهدارى آنان در زندان يا مبادلة اسيران، به دست حاكم اسلامى است. او هر جور كه به صلاح و مصلحت مسلمانان باشد، بايد عمل كند.(2)
عبد و أمه و احكام مربوط به آنان هميشگى است (حلال محمد حلالٌ الى يوم القيامة و حرامه حرام الى يوم القيامة). اگر دولت اسلامى با كفّار حربى بجنگند و در جنگ، غنايمي به دست آورد و افرادى از كفار را اسير كند، مى تواند احكام اسلامى را درباره آنان جارى كند(3)، ولى تشخيص اين كه اين كار در زمان فعلى به مصلحت اسلام است يا نيست، به دست حاكم و ولى فقيه است . ممكن است ولى فقيه و حاكم اسلامى در زمانى اجراى اين حكم را به مصلحت اسلام نداند . اگر بخواهد اين حكم را اجرا كند، آثار و تبعات بدى براى اسلام و مسلمانان داشته باشد، مى تواند از اجراى آن خوددارى كند.
پي نوشت ها :
1. بحارالأنوار، ج 74، ص 144، منقول از تفسير نمونه، ج 31، ص 421.
2. تفسير نمونه، ج 21، ص 421.
3. بحار الانوار،ج 11،ص 56 .

پرسش 4:
4. حديثي که علامه در سنن نبي آورده مبني بر قضا شدن نماز پيامبر صحيح السند است؟

پاسخ:
در من لايحضره الفقيه شماره حديث 1031 آمده است: حسن بن محبوب از على بن حسن بن رباط و او از سعيد أعرج روايت كرده: از امام صادق (ع) شنيدم:
خداوند رسول خود (ص) را به خواب برد يا خواب را بر او غالب گردانيد. وقت نماز صبح گذشت تا اينكه آفتاب طلوع كرد، آن گاه پيامبر از خواب برخاست، ابتدا دو ركعت نافله صبح را كه قبل از طلوع فجر بايد به جا آورد خواند. پس از آن نماز صبح را به جا آورد. يك بار نيز خداوند حضرت را در نماز چهار ركعتى دچار فراموشى ساخت و حضرت در ركعت دوّم نماز را سلام داد.
آن گاه امام حكايت ذى الشّمالين را بيان فرمود:
اين دو مورد را نسبت به حضرت واقع نساخت، مگر به خاطر رحمت و شفقت بر امّت، تا مبادا اگر مسلمانى را خواب در ربود و نمازش قضا شد، يا در نماز دچار فراموشى شد، او را سرزنش كنند و با خود گويند فخر كائنات رسول خدا را اين حادثه رسيد. ما را سهل باشد كه سهو و خواب پديد آيد.
اين روايت ضعيف السند است چون:
1- در سند حديث« الحسن بن محبوب عن الرباطي عن سعيد الأعرج» وجود دارد که رباطي بين حسن بن رباط بجلي (که در معجم رجالي توصيف نشده ) و علي بن حسن بن رباط که امامي ثقه است، مشترک است.
2- ذو الشمالين و يا ذواليدين ضعيف و يا مجهول الحال است.
3- روايت خبر واحد است. خبر واحد در اصول دين حجت نيست (اين مساله هم چون مربوط به نبوت است، جزو اصول است )
اما در توجيه محتواي آن گفته اند:
سهو و فراموشى رسول خدا قابل قبول نيست زيرا اگر جائز باشد كه پيامبر در نماز كه جاى حضور قلب است، سهو نمايد،پس ممكن است در تبليغ احكام الهى نيز دچار سهو شود،زيرا نماز بر حضرت همچنان واجب است كه تبليغ احكام الهى واجب است. (1)
پي نوشت :
1. من لا يحضره الفقيه،ترجمه غفارى، ج‏1، ص 556-555.

پرسش 5:
5.سير مطالعاتي براي تاريخ اسلام بفرماييد،از اول بعثت تا غيبت کبري.

پاسخ:

تاريخ اسلام موضوع گسترده ي است که زندگي رسول خدا، همه امامان، حضرت زهرا (س) و حوادث ديگر - که در تاريخ اسلام اتفاق افتاده است - شامل مي شود. مطالعه در همه عرصه هاي تاريخ اسلام مشکل به نظر مي رسد . انتظار مي رود سير مطالعاتي داشته باشيد، به اين صورت :موضوع خاص از تاريخ اسلام را مطالعه كنيد و به ترتيب، ابعاد ديگر آن را مطالعه نماييد، مثلا اول تاريخ زندگي رسول خدا را انتخاب و کتاب هاي مفيد در اين زمينه را مطالعه و سپس زندگينامه حضرت زهرا (س) را انتخاب و کتاب مفيد در اين زمينه را مطالعه نماييد.
آنچه خواسته ايد، گستره و کلي است .لازمه آن خواندن کتاب هاي متعدد از جمله کتاب هاي زير مي باشد:
الف- تاريخ و پيامبر اسلام
1 - جعفر سبحاني، فروغ ابديت
2-محمد ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام
3- جعفر شهيدي، تاريخ تحليلي اسلام
3- محمد خاتم پيامبران، جمعي از نويسندگان
4- سيره نبوي، شهيد مرتضي مطهري
5 -سيره نبوي، مصطفي دلشاد تهراني
ب- فاطمه زهرا (س)
1ـ زندگاني فاطمة زهرا(س)، جعفر شهيدي.
2ـ جلوه‌هايي از رفتار فاطمه زهرا(س)، عذرا انصاري.
3ـ گلواژه آفرينش، سيد رضا مرتضوي.
4ـ فاطمه برترين بانوي جهان، ناصر مکارم شيرازي.
5ـ بانوي نمونه اسلام فاطمه زهرا(س)، ابراهيم اميني.
ج- امامان
امام علي (ع)
1- فروغ ولايت، جعفر سبحاني.
2- زندگاني علي بن ابي طالب، رسولي محلاتي.
3- امام علي صداي عدالت انساني، جورج جرداق، ترجمه سيد هادي خسروشاهي.
4- امام علي پيشوا و پشتيبان، سليمان کتاني، ترجمه جواد هشترودي.
5- امام علي مشعل و دژ، سليمان کتاني، ترجمه جلال‌الدين فارسي.
6-آيين کشوردارى از ديدگاه امام على(ع) آيت‏اللّه‏ فاضل لنکرانى
7- استراتژى نظام امام على(ع) حسن على اکبر
8- امام على(ع) جلال الدين فارسى
9-علي(ع) از زبان علي، جعفر شهيدي
10- جاذبه و دافعه على(ع)، شهيد مطهرى
11- پرتوى از بيکران علم على(ع) محمد رضا حکيمى
امام حسن (ع)
1-حقايق پنهان، احمد زماني
2-تحليلي از زنگاني سياسي امام حسن مجتبي (ع)، جعفر مرتضي عاملي
3-زنگاني حسن علي (ع)باقر شريف قرشي، تر جمه فخر الدين حجازي
امام حسين (ع)
1 - قيام جاودانه، محمدرضا حکيمى
2- فرهنگ عاشورا، جواد محدثى
3-.درسي که حسين(ع) به انسان ها آموخت، عبدالکريم هاشمي نژاد
4- زندگاني امام حسين(ع)، هاشم محلاتي
5- پرتوي از عظمت حسين(ع) لطف الله صافي
6- قيام حسين بن علي(ع)، جعفر شهيدي
7- انقلاب عاشورا، عطاءالله مهاجراني
8- زندگاني امام حسين بن علي(ع)، زين العابدين راهنما
9- ارزيابي انقلاب امام حسين، محمد مهدي شمس الدين
10- حماسه حسيني، مرتضي مطهري.
امام سجاد (ع)
1- زندگاني علي بن الحسين (ع). سيد جعفر شهيدي
2- زندگاني امام زين العابدين (ع ) به ضميمه رساله حقوق و کلمات قصار آن حضرت، محسن الحسيني اميني عاملي، ترجمه: حسين وجداني
3- زندگي زين العابدين، باقر شريف قرشي
امام باقر (ع)
1 -امام باقر جلوه امامت در افق دانش، احمد ترابي
2- امام محمد باقر، کاظم ارفع
- 3 بر امام سجاد و امام باقر چه گذشت، سيد محمد حسن موسوي کاشاني
4-پيشواي پنجم، حضرت امام محمد باقر، گروه نويسندگان
5- حضرت امام محمد باقر، فضل اللّه کمپاني
6- دورنمايي از زندگي امام باقر، مهدي پيشواي
7-زندگي و سيماي امام محمد باقر، سيد محمد تقي مدرسي، مترجم، محمد صادق شريعت
امام صادق (ع)
1-مغز متفکر جهان شيعه، امام صادق (ع ) ترجمة و اقتباس : ذبيح الله منصوري .
2-پيشواي صادق، علي خامنه اي .
3- زندگاني امام صادق (ع) جعفر شهيدي.
4- حضرت صادق (ع)، فضل اللّه کمپاني
5- زندگي و سيماي امام جعفر صادق، محمد تقي مدرسي، ترجمه محمد صادق شريعت
6- شخصيت حضرت صادق احمد مغنيه، ترجمه سيد جعفر غضبان
7 -صفحاتي از زندگاني امام جعفر صادق (ع ) محمد حسين مظفر، ترجمة، ابراهيم سيد علوي
امام کاظم (ع)
1-تحليلي از زندگي امام کاظم، باقر شريف قرشي، ترجمه محمدرضا عطايي
2- پيشواي آزاده، امام کاظم، مهدي پيشوايي
3- مواضع کلامي امام کاظم در برابر عقايد انحرافي، رسول جعفريان
4- وضعيت سياسي عصرامام کاظم، صادق آئينه وند
امام رضا (ع)
1 -زندگي سياسي هشتمين امام، جعفر مرتضي العاملي، ترجمه: خليل خليليان
2- حضرت رضا (ع ) فضل الله کمپاني .
3- زندگاني سياسي امام رضا، جعفر مرتضي حسيني عاملي
امام جواد (ع)
1- امام محمد تقي (ع ) نهمين پيشواي معصوم، عبدالرحيم عقيقي بخشايشي
2- حضرت امام محمد تقي (ع ) عبد الامير فولاد زاده
3- زندگاني امام جواد (ع )، سيف الله يعقوبي قمشه اي
4- زندگاني حضرت امام محمد تقي (ع )، حسين عماد زاده
5 - نگاهي به زندگاني سياسي امام جواد (ع )، جعفر مرتضي العاملي، ترجمه، محمد حسيني
امام هادي (ع)
1-تحليلي از زندگاني امام هادي، باقر شريف قرشي، ترجمه محمدرضا عطايي
2- تحليلي از تاريخ دوران دهمين خورشيد امامت، امام هادي، علي رفيعي
3- زندگاني پيشواي دهم، امام هادي، عبدالرحيم عقيقي بخشايشي
4 -نگاهي بر زندگي امام هادي، محمد محمدي اشتهاردي
5- زندگي و سيماي حضرت امام هادي، محمد تقي مدرّسي، ترجمه محمد صادق شريعت
امام عسکري (ع)
1- تحليلي از زندگاني امام حسن عسکري، باقرشريف قرشي، ترجمه محمدرضا عطايي
2-تحليلي از زندگاني و زمان حضرت امام حسن عسکري، گروه نويسندگان
3- حضرت امام حسن عسکري، فضل اللّه کمپاني
4 -زندگاني امام حسن عسکري، باقر شريف قرشي، ترجمه سيد حسن اسلامي
5- زندگاني امام حسن عسکري، عبدالرحيم عقيقي بخشايشي،
6- زندگي و سيماي امام حسن عسکري، محمد تقي مدرّسي، ترجمه محمد صادق شريعت.

پرسش 6:
) 6. انجام هر عملي علت غايي دارد؟(در مورد عادات و کارهاي بي اختيار توضيح دهيد.)

پاسخ:

در اين‌باره که هر فعلي داراي علت غايي است يا نه؟ برخي تصور کرده‌اند که بعضي کارها علت غائي ندارند، ولي حکما معتقدند که هيچ فعلي و هيچ معلولي بي‌علت غايي نيست، ولي غايت هر کاري حسب خود آن بايد تعريف گردد. حکيم الهي قمشه‌اي ضمن تحليلي در اين‌باره گفته است:
علت فاعلي و مادي و صوري مورد اتفاق حکماي الهي است، اما درباره علت غايي شک و ترديدهايي مطرح شده، برخي اين قضيه را که هر موجودي علت غائي دارد، انکار کرده‌اند و تصور نموده‌اند که بعضي معلول‌ها مانند فعل عبث و جزاف و قصد ضروري، اتفاقات و عادات و مرگ‌هاي ناگهاني و مانند آن علت غائي ندارند. مثلا بازي کودکانه، کارهاي گزافي مانند حرکت کسي از يک‌جا به جاي ديگر و يا پرواز مرغي از يک شاخه به شاخه ديگر درختي، و يا مثلا حرکت انسان مريض و يا در حال خواب از يک حالت به حالت ديگر و مانند آن. اين‌گونه امور غايت ندارد، و هم‌چنين کاري که از فاعل مختار بدون انگيزه صادر شود و يا کار غير اختياري او و يا کارهايي که مقدمه براي پديد آمدن کار ديگر است و خود آن مقصود بالذات نيست. از اين رو برخي معلول‌ها و کارهاي فاقد علت غائي‌اند. اما از نظر محققان از حکما هر کاري و معلولي داراي علت غائي است.
از پندار آنان جواب داده‌اند: افعال ارادي و حرکات شوقي از مبادي تصوري صادر مي‌شوند و آن مبادي يا تعقل است يا تخيل است، اگر فعلي مبدأ آن تعقل باشد، غايت مترتب بر آن نيز غايت عقلي دارد مانند افعال عقلا در هر کاري. اما اگر فعلي مبدأ آن تخيل است،غايت عقلي نبايد از آن توقع داشت.
زيرا هر فعلي غايت آن مناسب و مشابه با مبدأ آن ادراكي آن فعل است، پس آن فعل كه مبدأاش تخيل خيالي براي او خواهد بود، حال اگر خيال تنها بدون مشاركت طبيعت و مزاج و عادت مبدأ فعلي شود، آن فعل را عبث و جزاف گويند و براي آن فعل غايت خيالي و لذت تخيلي حاصل است، مثل بازي‌هاي كودكانه كه غايت آن لذت خيالي است يا اينكه مبدأ فعل ارادي تخيل است با كمك طبيعت و مزاج مانند تنفس و مانند آن كه كار غير اختياري و طبيعي است، لذت آن عمل را قصد ضروري و طبيعي گويند، غايت آن مثل خود فعل (تنفس) تخيلي و طبيعي است، يا آن كه مبدأ فعل تخيل با خوي و ملكات نفساني است. اين فعل نيز مبدأ خيالي دارد و غايت آن نيز خيالي است. بنابراين غايت و علت غايي هر كار متناسب با خود آن است و نتيجه‌اي كه بر آن مترتب است ،غايت و علت غائي آن محسوب مي‌شود. (1)
براي هر كاري حتي كارهاي غير اختيار نظير تنفس علت غائي وجود دارد. مبدأ آن طبيعي و خيالي است. از تنفس لذت نصيب انسان مي‌شود. هر كاري نتيجه و پيامدي بر آن نتيجه در واقع غايت آن كار تلقي مي‌گردد.

پي‌نوشت:
1. حكمت الهي، ج1، ص61 و 62، نشر انتشارات اسلامي، تهران، 1363ش.

پرسش 7:
7."پيامبراکرم به علي (ع) : اي علي در 3 جا دروغ نيکوست : ميدان جنگ،وعده به زنان و اصلاح بين مردم (وسايل الشيعه -ّ جلد 12)"ايا اين حديث صحيح السند است؟

پاسخ:

( تاليف)
اصل حديث اين است :
« وَ فِي الْخِصَالِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ أَبِي الْحُسَيْنِ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْمُحَارِبِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عَنِ النَّبِيِّ ص قَالَ ثَلَاثَةٌ يَحْسُنُ فِيهِنَّ الْكَذِبُ الْمَكِيدَةُ فِي الْحَرْبِ وَ عِدَتُكَ زَوْجَتَكَ وَ الْإِصْلَاحُ بَيْنَ النَّاس‏؛ (1)
امام صادق (ع) از پدرانش نقل مى‏كند كه پيغمبر (ص) فرمود: در سه جا دروغ گفتن نيكوست: 1- حيله در جنگ، 2- وعده دادن به همسر خويش، 3- اصلاح بين مردم‏ » .
حديثي را که ذکر کرديد، صحيح نيست، زيرا در معجم رجال احمد بن حسين بن سعيد اهوازي قرار دارد که ضعيف است اما چون محتوا و مضمون اين حديث در روايات زيادي به آن اشاره شده است،باعث شده تا مورد عمل علما قرار گرفته، از ضعف سند چشم پوشي شود و توجيهات خوبي هم برايش آورده اند:
دروغ از مهم ترين گناهان است و خطرات زيادى براى هر انسانى از نظر مادى و معنوى، فردى و اجتماعى دارد، ولى مواردى به صورت استثنا در روايات اسلامى و سخنان فقها و علماى اخلاق به پيروى از آن احاديث آمده که شما هم به آن ها اشاره کرديد اما براي جواز آن توجيهاتي آورده شده است:
1- جواز آن مشمول قاعده اهم و مهم است که اهم بايد بر مهم مقدّم شود:
در مواردى که اختلاف شديدى ميان دو نفر بروز کرده و انسان مى تواند با گفتن دروغى (مثلا فلان کس به تو علاقه زياد دارد و بارها در پشت سر ذکر خير شما را مى گفت) صلح و صفا و آشتى ميان آن دو برقرار سازد و امثال اين اهداف مهم، نه اين که انسان به خاطر منافع شخصى و کارهاى جزئى متوسل به دروغ شود، و استثنائات ضرورى را دستاويزى براى توسل به دروغ سازد، و به بهانه استفاده از استثنائات دروغ براى هر موضوع جزئى دروغ بگويد.
2- اضطرار و ضروت پيش بيايد :
در حديث معروفى از امام صادق(ع) آمده که هيچ حرامى الهى نيست مگر اين که خداوند آن را براى کسى که مضطر شده، حلال فرموده است .(2)
در حديث ديگرى از رسول خدا (ص) نقل شده است: تمام دروغ ها حتماً دروغ نوشته مى شود، مگر اين که انسان در جنگ دروغ بگويد، زيرا (يکى از راه هاي پيروزى در) جنگ فريب (دشمن) است، يا ميان دو نفر کينه و عداوتى باشد و او (به وسيله دروغ) ميان آن ها صلح و آشتى برقرار سازد، يا با همسرش سخن مى گويد (که واقعيت ندارد) به خاطر اين که او را راضى کند».(3)
منظور ( وعده به زن )اين نيست که انسان هر چه بخواهد ،به همسرش دروغ بگويد، بلکه ناظر به مواردى است که همسر انسان توقّعات نابجايى دارد، که در توان شوهر نمى گنجد. تنها راه ساکت کردن زن توسل به دروغ باشد. او با وعده دروغين، سر و صداى او را خاموش مى کند. اى بسا با گذشت زمان فراموش مى شود، و درگيرى پيش نخواهد آمد.(4)
پي نوشت ها:
1.وسائل الشيعه، ج 12،ص 252.
2.بحارالانوار، ج 101، ص 284.
3.همان، ج 69، ص 243.
4.اخلاق در قرآن، آيه الله مکارم شيرازي ج 3،ص 238.

پرسش 8:
8.دليل ناسخ و منسوخ در قرآن مثلا شراب خوردن و نزديکي در شب هاي رمضان چيست؟مگر حقيقت ها و ارزش ها ثابت نيستند؟

پاسخ:

نسخ از نظر لغت به معني از بين بردن و زايل نمودن است، در منطق شرع، تغيير دادن حکمي و جانشين ساختن حکم ديگر به جاي آن است. مسلمانان بعد از هجرت به مدينه مدت شانزده ماه به سوي بيت المقدس نماز مي‌خواندند، پس از آن دستور تغيير قبله صادر شد و موظف شدند هنگام نماز رو به سوي کعبه کنند. (1)
منسوخ شدن بعضي از احکام اسلام (مثل تغيير حکم قبله) مورد قبول تمام مسلمانان است.
اختلاف در اين است که بعضي از احکامي که در قرآن آمده است،آيا به وسيله آيات ديگر و يا با گفتار پيامبر (ص) و يا با اجماع و اتفاق اسلامي و يا به وسيله عقل نسخ گرديده و تغيير يافته ؟ بعضي از محققان اسلامي وجود آيات منسوخ را در قرآن انکار مي‌کنند و مي گويند: اصلا آيه اي نسخ نگرديده است.
آيت الله خوئي (ره) تنها يک آيه از قرآن را منسوخ مي‌داند و آن آيه 12سوره مجادله مشهور به آيه نجوي است که با آيه 13همين سوره نسخ گرديده است. البته همه معتقدان به نسخ در قرآن، اين آيه را منسوخ مي‌دانند.
عده ديگري از دانشمندان اسلامي تعداد بيش تري از آيات قرآن را منسوخ مي‌دانند، مانند ابوجعفر نحاس که 138آيه منسوخ ذکر کرده است(2) .آيت الله معرفت در کتاب خود جدولي (ازقدامي) مشتمل بر 228 آيه منسوخ آورده از جمله: آيه 1.9 سوره بقره، ناسخش آيه29 توبه، و آيه 115بقره ،ناسخش آيه15 از همين سوره ،آيه 178بقره ،ناسخش آيه 145مائده،آيه183 بقره ،ناسخش آيه 187از همين سوره، آيه12 مجادله،ناسخش آيه13 از همين سوره (3).
بقيه موارد را در همين کتاب و کتاب البيان آيت الله خوئي ملاحظه فرماييد.
در اسلام دو نوع حکم داريم: يک نوع احکام ثابت و نوع ديگر احکام متغير.
از سويي دين داراي احکام ثابتي است. بدين لحاظ دچار دگرگوني نمي شود. از طرف ديگر احکام متغييري با توجه به زمان و مکان تدارک ديده شده که پويايي دين اسلام و امکان همخواني آن بر هر زمان و مکاني را اثبات مي کند. باب اجتهاد باز است . مجتهد با عنايت به احکام ثابت و راهبردهاي کلي شرع مي تواند احکام و مصاديق و مسائل هر جامعه را با توجه به نقش زمان و مکان تدارک ببيند.
پس از يک سو مي‌توان ثابت کرد که دين اسلام دچار تحوّل بنيادين نمي شود. اصول آن همواره به يک شکل باقي مي ماند. از سوي ديگر پويايي فقه و اجتهاد با توجه به تأثير زمان و مکان کارايي تفکر ديني را در شرايط مختلف اثبات مي کند.(4)
آيت الله جوادي آملي مي گويد: قوانين که مربوط به پرورش فطرت آدمي است، همان قوانين تشريع است که در هيچ حالت، توسط هيچ کس قابل تغيير و تبديل نمي‌باشد: "حلال محمد حلال، ابداً الي يوم القيامه" امّا آن قوانين که عهده دار ادارة کيفيت ارتباط انسان با طبيعت است، به چگونگي اجراي احکام ثابت و دائمي بر مي‌گردد.(5)
همان طور که احکام ثابت حتماً بر اساس مصالح و مفاسدي پي ريزي شده، احکام متغير نيز بر اساس مصالح و مفاسدي است که در زماني يا مکاني حادث مي شود.
مصالح در احکام ثابت به نحو مطلق و هميشگي است، مانند وجوب نماز و روزه و حج و حرمت زنا و ربا و سرقت و ... زيرا مصالح و مفاسد آن ها هميشگي است و هرگز تغيير نمي کند، مثلاً "حرّمت ربا" هرگز تغيير نمي کند.
شراب هرگز حکم حرمتش نسخ نشده، ولي مثل ديگر که در پرسش آمده و مانند آن نه از باب تغير ارزش ها بلکه از باب اقتضاي مصالح زماني و مانند آن است. در تفسير آيه مربوط نسخ حکم نزديکي با همسر در شب هاي ماه رمضان گفته شده.
اين شايد آزمايشى بود براى مسلمانان و هم براى آماده ساختن آن ها نسبت به پذيرش احكام روزه.
آيه مورد بحث كه شامل چهار حكم اسلامى در زمينه روزه و اعتكاف است. نخست در قسمت اول مى‏گويد:" در شب هاى ماه روزه آميزش جنسى با همسران تان براى شما حلال شده است" (أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى‏ نِسائِكُمْ) .
سپس به فلسفه اين موضوع پرداخته، مى‏گويد:" زنان لباس شما هستند و شما لباس آن ها" (هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ).
لباس از يك سو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشيا به بدن حفظ مى‏كند، از سوى ديگر عيوب او را مى‏پوشاند، از سوى سوم زينتى است براى تن آدمى. اين تشبيه كه در آيه فوق آمده اشاره به همه اين نكات است.
همسران يكديگر را از انحرافات حفظ مى‏كنند. عيوب هم را مى‏پوشانند. وسيله راحت و آرامش يكديگرند. هر يك زينت ديگرى محسوب مى‏شود.
اين تعبير نهايت ارتباط معنوى مرد و زن و نزديكى آن ها را به يكديگر و نيز مساوات آن ها را در اين زمينه كاملا روشن مى‏سازد، زيرا همان تعبير كه در باره مردان آمده، در باره زنان هم آمده است، بدون هيچ تغيير.
سپس قرآن علت تغيير قانون الهى را بيان كرده:
" خداوند مى‏دانست كه شما به خويشتن خيانت مى‏كرديد (و اين عمل را كه ممنوع بود،بعضا انجام مى‏داديد) خدا بر شما توبه كرد، و شما را بخشيد" (عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ).
آرى براى اينكه آلوده گناه بيش تر نشويد، خدا به لطف و رحمتش اين‏ حکم را از شما بر داشت و برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدت محدوديت آن كاست.
اكنون كه چنين است ،با آن ها آميزش كنيد. آنچه را خداوند بر شما مقرر داشته، طلب نمائيد(فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ).
مسلما اين امر به معنى وجوب نيست، بلكه اجازه‏اى است بعد از ممنوعيت كه در اصطلاح اصوليون" امر عقيب حظر" ناميده مى‏شود و دليل بر جواز است.
جمله «و ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ» (6) اشاره به اين است كه استفاده از اين توسعه و تخفيف كه در مسير قوانين آفرينش و حفظ نظام و بقاى نسل است، هيچ مانعى ندارد.(7)
پي‌نوشت‌ها:
1. تفسير نمونه، ج1، ص39.نشر دار الکتب الاسلاميه ،تهران، بي تا.
2. آيت الله خوئي، البيان (ترجمه) ج2، ص469 و483 و654.نشر دانشگاه آزاد اسلامي، خوي، 1375 ش.
3. آيت الله محمد هادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج2، ص414،نشرموسسه فرهنگي تمهيد ، قم1384 ش.
4. اسلام و مقتضيات زمان، ج 2، ص 77. نشر صدرا، 1378 ش.
5. ولايت فقيه، آيت الله جوادي، ج 2، ص 91 ، نشر مرکز اسرا ،قم، 1378 ش
6.بقره (2) آيه 187.
7. تفسير نمونه ج‏1، ص 651 نشر دار الکتب الاسلاميه، تهران، بي تا.

پرسش 9:
9. حکم قصاصي كه در قرآن آمده ، عملا قابل اجرا است،مثلا کسي که 3سانتي متري قلب چاقو زده مي شود ؟

پاسخ:

حکم قصاص نفس و اعضا و جوارح از احکام صريح و ترديد ناپذير قرآن است:
وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ؛ (1)
بر آن ها [بنى اسرائيل‏] در آن [تورات‏] مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان، چشم در مقابل چشم، بينى در برابر بينى، گوش در مقابل گوش، دندان در برابر دندان مى‏باشد و هر زخمى، قصاص دارد.
اين حکم در تورات از جانب خدا آمده و در قرآن امضا شده است.
اگر مرتکب قتل شود، خودش را به جاي مقتول قصاص مي کنند. اگر يکي از اعضاي ديگري را قطع کند، همان عضوش را قطع مي نمايند، مثل دست راست به جاي دست راست. چشم راست به جاي چشم راست و... اگر او را مجروح کند، با جراحتي با همان عرض و طول و در همان جاي بدن قصاص مي نمايند.
در کتب فقهي تصريح شده که قصاص در جايي است فردي که مورد جنايت واقع شده،بتواند قصاص کند،به نحوي که به اندازه جنايت باشد و عادتا به تلف و مرگ منجر نشود. اگر دست کسي را به جنايت از وسط استخوان ذراع قطع کند، نمي تواند قصاص نمايد،چون قصاص به اندازه جنايت واقع شده،ممکن نيست. احتمال قوي هست به مرگ بينجامد. در اين جا فرد مورد جنايت مي تواند تا مچ را قصاص کند و براي بقيه اش مابه التفاوت بگيرد.
در موردي مثل آنچه ذکر کرده ايد، چون قصاص به نحوي که منجر به قتل نشود و تساوي در جنايت رعايت گردد، ممکن نيست، حکم به قصاص داده نمي شود.
در کتب فقهي به همين جهت که قصاص به تساوي ممکن نيست ،تصريح شده که در جراحت هاي "هاشمه" که به شکسته شدن استخوان سر مي انجامد و "منقّله" که به شکستن استخوان در ساير اعضا مي انجامد،قصاص جاري نمي شود.(1) همچنين در جايي که قصاص با احتمال سرايت و تلف همراه باشد.
براي چنين مواردي حاکم شرع قبل از حکم به قصاص بايد با توجه به نظر کارشناسان در مورد امکان قصاص مشورت کند. بعد از اطمينان از امکان قصاص، به آن حکم دهد.(2)
پي نوشت ها:
1. لمعه، شهيد اول،ص254.
2. کتاب حدود و قصاص در کتب روايت و فقه.

پرسش 10:
10. : فضل بن ابى قره گويد: حضرت صادق (ع ) فرمود: هيچ مؤمنى نيست جز اين كه در او دعابة هست، عرض كردم: دعابة چيست؟ فرمود: مزاح. اصول كافى ،جلد 4 صفحه : 486 رواية : 2 حضرت صادق (ع ) فرمود: مبادا مزاح كنيد كه آبرو را مى برد. اصول كافى، جلد 4، صفحه : 487 ،رواية : 8 عنبسه عابد گويد: شنيدم حضرت صادق (ع ) مى فرمود: شوخى دشنام كوچك است. اصول كافى، جلد 4 ،صفحه : 488 ،رواية : 15 و نيز فرمود عليه السلام : هرگاه مردى را دوست دارى ،با او مزاح و ستيزه مكن. اصول كافى، جلد 4 ،صفحه : 487 رواية : 9 .يونس شيبانى گويد: حضرت صادق (ع ) فرمود: شوخى كردن شما با همديگر چگونه است؟ عرض كردم: اندك است، فرمود: اين گونه نباشيد ،زيرا شوخى از خوش خلقى است، و تو بدان وسيله برادرت را خوشحال و مسرور كنى. رسول خدا (ص ) با كسى شوخى مى كرد و مى خواست كه او را شاد و مسرور كند. اصول كافى، جلد 4 ،صفحه : 486 رواية : 3 .روايات بالا را توجه کنيد .در يک باب از اصول کافي چقدر سخن شايد به ظاهر متناقض است؟
اجازه استفاده از احاديث را داريم و مي توانيم به آن عمل کنيم يا بايد نحوه استفاده از احاديث اجتهادي و روشمند باشد؟

پاسخ:

روايات هم مثل آيات قرآن، ناسخ و منسوخ، مطلق و مقيد، عام و خاص و مجمل و مبين دارد. بعضي احاديث در شرايط تقيه صادر شده اند. براي در امان ماندن از بدفهمي يک حديث بايد روشمند و با فحص و بررسي و مطابق ضوابط منطقي و عقلايي آن حديث را در مجموعه احاديث وارد شده در آن موضوع ملاحظه کرد. مطابق ضوابط علم الحديث به فهم حديث مبادرت ورزيد.
البته اين بدان معنا نيست که افراد خود را از استفاده و بهره گيري از احاديث پيامبر و امام محروم کنند، زيرا بسياري از روايات معناي قابل فهم عموم دارند. در مواردي که بين روايات اختلاف و منافات احساس مي شود، بايد اولا از لحاظ سندي روايات بررسي شود. بعد به جمع بندي صحيح و عقلايي و روشمند اقدام گردد. اگر جمع عقلايي و روشمند و منطقي ممکن نباشد، بايد بر اساس ضوابط ذکر شده در روايات به ترجيح روايت معتبرتر و کنار نهادن روايت ديگر اقدام کرد.
در باب "الدعابه و الضحک" از "کتاب العشره" کافي که مورد نظر شماست، 20 روايت وارد شده که همگي در يک راستا هستند . پيام همگي آن است که مؤمن نبايد خشک و عبوس باشد،بلکه بايد آميزه اي از شوخي و مزاح سالم در گفتار و رفتار باشد تا افراد از همنشيني با او خسته نشوند و لذت ببرند و شاد گردند. مزاح بيش از حد و آميخته به توهين و گناه وقار آدمي را مي برد. شخصيتش را خدشه دار و منفور مي سازد.
در روايت اول اين باب مي فرمايد: کلام مزاح و خنده آور تا وقتي که فحش و دشنام و توهين و دروغ و ... نبوده [شخصيت ديگران را خدشه دار نکند ] ناپسند نيست، بلکه مقداري از آن در کلام و رفتار لازم و مفيد است.
روايت دوم نيز تاکيد بر مفيد بودن مقدار کم و مناسب مزاح در کلام و رفتار است.
بنا بر روايت سوم راوي مي گويد: مزاح و شوخي در کلام شيعيان خيلي کم و نادر است. امام اين را نمي پسندد. مقدار مناسب و معتدل آن را از حسن خلق مي شمارد. بنا بر روايت چهارم مزاح و شوخي خوب است،به شرط آن که فحش و کلام توهين آميز به ديگري نباشد.
در روايت پنجم خنده مسلمان را تبسم معرفي مي کند. غير مستقيم خنده با صداي بلند و قهقهه را مناسب شــأن مؤمن نمي شمارد.
در روايت ششم خنده زياد را ناپسند و داراي اثر نامناسب مي شمارد.
در روايت هفتم خنده بي دليل و خنده هاي بلند که دندان ها را آشکار مي کند، ناپسند شمرده شده است.
روايت نهم مزاح را از بين برنده آبرو معرفي کرده، معلوم است که زيادي و بيجا و فراوان منظور است که شخصيت فرد را خدشه دار مي سازد و گرنه مزاح مناسب و بجا و معتدل، شخصيت فرد را تثبيت مي کند.
روايت نهم هم در راستاي روايت هشتم است. از مزاح زياد و بيجا و نامناسب با نزديکان نهي مي کند زيرا فرد را نزد آن ها کوچک و آن ها را از وي متنفر مي سازد.
روايت دهم ناپسند شمردن قهقهه و خنده با صداي بلند است.
روايت يازدهم نيز از خنده زياد و بيجا نهي مي کند که در روايات قبل هم نهي شده بود.
در روايت دوازدهم امام از مزاح هاي ناپسند و توهين آميز برحذر مي دارد ،زيرا باعث ايجاد کينه و دشمني و نفرت مي گردد و اين با خوب بودن مزاح سالم و شادي آور منافات ندارد.
در روايت سيزده راهنمايي شده که بعد از قهقهه به خدا توجه کرده، از غفلت و اقدام ناپسند توبه نموده،از خدا بخواهيد بر اين غفلت و رفتار ناپسند بر شما خشم نگيرد.
در روايت چهاردهم مانند قبل از زياده روي در مزاح و خنده نهي شده است.
روايت پانزدهم مزاح ناپسند و توهين آميز را دشنام کوچک شمرده است.
روايت شانزدهم مانند قبل زياده روي در مزاح را از بين برنده هيبت و آبرو شمرده است.
روايت هفدهم و هجدهم مزاح زياد و ناپسند را سبب جري شدن زير دستان و سوء استفاده آنان شمرده است.
روايت نوزدهم مزاح زياد و ناپسند و بيجا را سبب ار بين رفتن نور ايمان و مروت شمرده است.
بالاخره در روايت بيستم به اخلاق دو پيامبر: يحيي و عيسي عليهما السلام اشاره کرده که يحيي بيش تر اوقات گريان از خوف خدا بود. خندان ديده نمي شد. عيسي گاهي شادان و خندان و اميدوار به رحمت خدا بود. گاهي ترسان از قهر خدا گريه مي کرد. اخلاق عيسي پسنديده تر معرفي شده است.
با توجه به اين توضيح مختصر و ترجمه کوتاه معلوم شد بين اين روايات هيچ منافاتي نيست . به مزاح و خنده و شوخي در حد متعادل و متناسب و خالي از توهين و دروغ و گناه دعوت کرده ، شوخي و خنده زياد و بيجا و آلوده به گناه را ناپسند و از بين برنده آبرو و هيبت و شخصيت معرفي کرده است.
بنا بر اين بايد روايات را در مجموع و با کنار هم قرار دادن و با رعايت موازين فهم حديث بررسي کنيم تا از نافهمي و بدفهمي در امان باشيم. در غالب موارد به خصوص در روايات غير فقهي از جمله روايات اخلاقي اين استفاده روشمند با اندک تأمل براي غالب افراد ممکن است.
در مواجهه با کلام امامان بايد سطحي نگر نباشيم. درک و فهم آن را مانند درک کلام افراد عادي آسان ندانيم. به سرعت ظاهر و مفهوم اوليه را نگرفته و منظور آن ها نشماريم و نه بسيار سختگير بوده که عموم را از فهم کلام امامان در همه زمينه ها منع کرده و براي فهم همه کلام هاي ايشان به اهل فن محتاج بشمريم.
کلام امامان غالبا در مواجهه با مردم عادي و براي فهم آنان صادر شده، در غالب موارد با تامل و دقت لازم مي توانيم از چشمه سار فيض کلام شان بهره بگيريم . بعضي کلام شان در ظرايف اعتقادي و اخلاقي و احکامي است. فهم آن کلام ها از درک و فهم عموم بالاتر است. بايد به اهل فن مراجعه کنند. در عين حال بايد به شناخت ناسخ و منسوخ و مجمل و مبين و عام و خاص و مطلق و مقيد در کلام شان دقت کنيم تا تعارض هاي ظاهري رفع گردد و انسجام کلام آشکار شود.

پرسش 11:
11.در مورد وحدت وجود پرسيده بودم فرموديد: -بر اساس اين نظريه وجود از جميع جهات بسيط و واحد است و كثرت طولي و عرضي در او راه ندارد. اين حقيقت واحد ،خداست و غير او وجود نيست، بلكه وجود نما است. …………..اين بدان معنا نيست كه وجود كثرات و وجود ممكنات همان وجود خداست و يا خدا در اين موجودات حلول كرده است ؟ اين ها ادعاهايي بي پايه بوده و به هيچ وجه در ذهن عرفاي بزرگ اسلامي و حكيمان متاله نبوده و نيست و نخواهد بود. بنده اين دو جمله را نمي توانم جمع کنم.به نظرم متناقض مياد ،يعني هم وجود واحد است و هم نيست؟

پاسخ:

با توجه به پاسخ پيشين اگر به اين تعبيرات پاسخ دقت شود، معلوم خواهد شد که هيج گونه تناقضي در آن جمله ها نيست، مثلا در پاسخ آمده نسبت علم به مبدأ هستي نسبت سايه به صاحب سايه و يا آيينه به صاحب تصوير است. همه عالم هستي از جمله آدميان سايه آن وجود واحد است. همه موجودات تجلي آن ذات يگانه و آيت اوست. رابطه عالم با او و آدم با خدا رابط مظهر با ظاهر و آيت با با ذي الايت و موج نسبت به دريا است. از اين تعبيرات به دست مي آيد گرچه حقيقت وجود واحد است ،ولي جلوه ها و ظهورات آن به عنوان مظهر وتجليات متکثر است. از اين طريق شايبه تناقض کاملا بر طرف خواهد شد.

پرسش 12:
12.لطفا در مورد منصور حلاج توضيح دهيد.مگر وي به دستور نايب خاص امام زمان اعدام نشد، پس چرا برخي از جمله امام کناياتي در تاييد ايشان دارند؟

پاسخ:

اين مطلب واقعيت ندارد که حلاج به دست نماينده امام زمان (ع) اعدام شده باشد.
درباره حلاج نظرهاي متفاوتي بيان شده است. گروهي او را برحقّ دانسته و گروهي بر بطلان. از اين رو نمي­توان درباره حق و ناحق بودن مباني و ابعاد زندگي او اظهار نظر قطعي نمود. برخي از شخصيت ها و فقها مانند امام راحل که در زمينه عرفان مطالعات و تحقيقات داشته است، همه عقايد حلاج را باطل نمي دانند. البته امام برخي از مباني حلاج را قبول ندارد، اما اين گونه نيست که امام همه عقايد حلاج را باطل بداند، از اين رو گاهي از حلاج سخن گفته است.
اما درباره زندگي نامه حلاج بايد گفت: حلاّج، ابوعبدالله حسين بن منصور، عارف و صوفي مشهور اسلام، در حدود 244ق در بيضا نزديک استخر فارس به دنيا آمد. در کودکي به همراه پدر به شهر واسط رفت. در شانزده سالگي به حلقه شاگردي نخستين پير و مرشد خويش، سهل بن عبدالله تستري (م 283ق) درآمد. دو سال در خدمت سهل بود. پس از تبعيد او به بصره حلاج نيز با وي به بصره رفت. حلاج در حدود 262ق از بصره به بغداد رفت. در آن جا مدت هيجده ماه محضر عمرو مکي (م 297ق) را درک کرد. در اين شهر بود که با ام‌الحسين دختر ابويعقوب أقطع (يکي از اهل تصوف) ازدواج کرد. از او صاحب سه پسر و يک دختر شد. ازدواج حلاج با دختر ابو يعقوب اقطع به مذاق استاد وي ـ عمرو مکي ـ خوش نيامد. از اين رو حلاج ناگزير او را ترک گفت و به شاگردي ابوالقاسم جنيد بغدادي درآمد.
حلاج پس از آن که چند سالي را در بغداد گذرانيد. بار ديگر به شوشتر رفت. از همين جا بود که سفرهاي تبليغي خود را آغاز کرد. حلاج به سال 270ق در بيست و شش سالگي نخستين حج خويش را به جاي آورد . سالي در آن جا به رياضت و عبادت و روزه‌داري پرداخت و چون از مکه به اهواز بازگشت، به ارشاد مردم پرداخت. به عنوان اعتراض به رفتار ناپسند عمرو مکّي و تبليغات سوء او عليه وي، خرقه از تن درآورد و به سفر پرداخت. به خراسان، طالقان، بصره، واسط، شوشتر و بغداد سفر کرد. دومين سفر خود را به قصد زيارت کعبه از بغداد همراه با چهار صد مريد آغاز کرد. پس از بازگشت به قصد ارشاد به هندوستان، ترکستان، گرجستان، افغانستان، کشمير و چين سفر کرد . بت‌پرستان آن ديار را به آيين اسلام راهنمايي نمود.
حلاّج در حدود 294ق سومين حجّ خود را که دو سال طول کشيد،به جاي آورد. پس از بازگشت به بغداد بار ديگر به تبليغ خلق پرداخت. با پيش آمدن غائله خلع مقتدر خليفه عباسي و بيعت گروهي از سران حکومت با پسر معتزّ، بغداد گرفتار شورش و خونريزي شد. عده‌اي بر اين عقيده شدند که شورش و آشوب به اشارت حلاج و تدبير وي بوده است، بنابر اين حلاج از بغداد به شوش گريخت و مدتي در آن جا پنهان شد، ولي به سبب خيانت يکي از شاگردانش، نهانگاه او را کشف کردند و او را دستگير نمودند .سوار بر شتري به بغداد بردند. در سال 302ق نخستين محاکمه حلاّج در بغداد صورت پذيرفت که به شکنجه و هشت سال زنداني وي در زندان هاي بغداد انجاميد. پس از آزادي به جهات تقرّبي که نزد مادر خليفه يافت، اندک اندک به کاخ خليفه راه يافت امّا سعايت کنان خليفه را از خطر حلاج بيمناک ساختند. از اين رو حامد بن عباس وزير از متقدر خواست که حلاج را دوباره محاکمه کنند. در 309ق دومين محاکمه حلاج به مدت هفت ماه در حضور حامد وزير به طول انجاميد . سرانجام به تحريک شريک وزير و هواداران وي، گواهان بسياري، بر بطلان گفتار و عقايد حلاج گواهي دادند . بدين ترتيب در روز سه‌شنبه 24 ذي‌القعده 309ق حلاج را به اعدام محکوم کردند. ابتدا هزار ضربه تازيانه به او زد، آن گاه دست و پايش را بريدند. پيکره نيمه جانش را بر صليب آويختند. فرداي همان روز به فرمان خليفه سر از تنش جدا ساختند. جسدش را به آتش کشيدند و خاکسترش را به دجله سپردند.(1)
پي‌نوشت‌:
1. دايرة المعارف تشيع، واژه حلاج، ص 481 ـ‌482.

پرسش 13:
13.مگر از زبان پيامبر(ص) در قرآن نيامده که من نمي گويم که خزانه دار خدايم .اين با عقيده ما چگونه قابل جمع است؟ چرا قرآن اين همه متشابهات دارد؟

پاسخ:

ظاهر منظور شما آيه هاي زير است:
قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى‏ وَ الْبَصيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ؛(1)
بگو: «من نمى‏گويم خزاين خدا نزد من است و من، (جز آنچه خدا به من بياموزد،) از غيب آگاه نيستم! و به شما نمى‏گويم من فرشته‏ام، تنها از آنچه به من وحى مى‏شود پيروى مى‏كنم.» بگو: «آيا نابينا و بينا مساويند؟! پس چرا نمى‏انديشيد؟!»
وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ(2)
من هرگز به شما نمى‏گويم خزائن الهى نزد من است! غيب هم نمى‏دانم! نمى‏گويم من فرشته‏ام!
مشرکان از پيامبر چيزهايي طلب مي کردند و سوال هايي مي نمودند که اجابت آن ها فقط از جانب صاحب خزينه هاي خدا و عالم به غيب ممکن بود. پيامبر مي فرمايد: نه صاحب خزينه هاي خدا هستم و نه عالم به غيب. گمان شما بر اين است که ارتباط با غيب فقط براي ملائکه مقدور است،در حالي که من ملک هم نيستم. بشري هستم مانند بقيه افراد بشر با همان محدوديت ها جز اين که به من وحي مي شود. من تابع وحي و دستور خدا هستم.
اين که پيامبر مالک خزينه هاي خدا نيست، حقيقتي است انکار ناپذير ،ولي منافات ندارد با اين که خدا به ايشان سيطره داده، خزائن خود را در اختيار ايشان قرار داده باشد تا به امر او و مطابق رضاي او بهره بگيرد. همچنين او را از غيب و نهان جهان آگاه کرده باشد.
او به خودي خود مثل بقيه انسان ها و با همان ضعف و ناتواني ها و محدوديت ها است،ولي به عطاي خدا خزائن آسمان و زمين در اختيار اوست. اجازه تصرف در آن ها را دارد. طبيعي است که صاحب اجازه از طرف مالک، مالک نمي شود. در اصل و ذات همان فقير و محتاج که بوده، هست.
همچنين او به خودي خود مثل بقيه انسان ها دستش از غيب کوتاه است و بر آن احاطه ندارد، ولي به اراده خدا بر غيب استيلا يافته و از غيب آگاهي مي دهد. اين هم از خداست، نه از خودش.
اگر پيامبر را مسلط بر جهان و آگاه از غيب مي دانيم، تسلط و آگاهي را عطاي خدا به او مي دانيم، نه دارايي ذاتيش. اين دو با هم قابل جمع است و منافاتي با هم ندارند.
اما چرا در قرآن آيات متشابه وجود دارد و زياد است؟
قرآن کتاب معرفت و معارف مربوط به مبدأ و معاد است، يعني حقايق بلند مرتبه اي که از درک و فهم بشر فراتر است . با چشم ديده نشده و با گوش شنيده نشده و به ذهن کسي خطور نکرده است.
از طرف ديگر اين معارف را بايد با زبان و کلام و واژه هايي بيان کند که براي عموم بشر قابل فهم باشد .پس بايد آن مفاهيم بلند مرتبه را در قالب همين زبان و با همين واژه هايي که براي بيان مفاهيم مادي و ديدني و لمس شدني وضع شده اند، بيان کند. طبيعي است که بشر انس گرفته با معاني مادي و ديدني فوري با شنيدن اين الفاظ ذهن و فکرش به امور پست مادي متوجه مي شود . خداوند براي متوجه ساختن او به معاني حقيقي و منصرف نمودن او از معاني مادي پست، قرينه ها و نشانه ها را ضميمه مي کند. اصول و محکماتي اعلام مي کند تا ذهن ها و فکرها با شنيدن اين آيات و واژه ها نتوانند به سوي معاني پست مادي متوجه شوند.
خدا مي خواهد از حقيقتي به نام "ميزان" در قيامت سخن بگويد. براي بيان اين حقيقت براي اين مردم به گونه اي که حداقلي از فهم نسبت بدان پيدا کنند، از واژه ميزان کمک مي گيرد، ولي عموم مردم فوري با شنيدن واژه ميزان ذهن شان به وسيله اي متوجه مي شود که دو کفه دارد. زبانه هايي که دو شيء را در اين کفه ها قرار مي دهند و به هنگام هموزن بودن اين کفه ها روبروي هم واقع مي شوند. فوري آن ها تصور مي کنند که در قيامت هم چنين وسايلي هست که گناهان فرد را در يک کفه و ثواب هاي او را در کفه ديگر قرار مي دهند. اگر ثواب ها سنگين تر شد، بهشتي و اگر سبک تر شد،جهنمي مي گردد، در حالي که واقعيت اين نيست.
ميزان در قيامت انسان تر از اسلام و مطلوب خدا است، يعني علي بن ابي طالب که معيار و ميزان است. ديگران در عقايد و اخلاق و رفتار با او سنجيده مي شوند. هر چه به او همساني بيش تر داشته باشند، درجه بالاتري خواهند داشت. هر چه از او دورتر باشند،به همان اندازه از قرب خدا دور مي گردند.
بنا بر اين براي بيان حقايق بلند غير مادي مربوط به مبدأ و معاد براي بشر چاره اي جز استفاده از همين واژگان وضع شده براي معاني مادي و پست و ديدني و شنيدني نيست. براي اين که ذهن ها از اين معاني پست منصرف شده و به معاني متعالي سوق يابد، با آوردن آيات محکم، سد ها و مانع هاي منصرف کننده از معاني پست و سوق دهنده به معاني متعالي نصب مي گردد.
خداوند با آوردن آيه " لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصار ؛ چشم ها او را نمى‏بينند، ولى او همه چشم ها را مى‏بيند" (3) مانع مي شود که با شنيدن آيات: يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه‏ (4) و "وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى‏ رَبِّها ناظِرَةٌ؛ (آرى) در آن روز صورت هايى شاداب و مسرور است و به پروردگارش مى‏نگرد(5) ذهن ها به ديدن خدا با چشن سر و مادي پنداشتن خدا حکم کنند و آن ها را از اين معناي پست مادي منصرف مي کند و به معنايي متعالي براي اين ملاقات و نظر سوق مي دهد که مناسب خداي برتر از ماده و مکان و زمان باشد.
پس چون بيان حقايق متعالي مربوط به مبدأ و معاد در قالب اين الفاظ وضع شده، براي معاني مادي و محسوس و پست، غلط انداز است، براي منصرف ساختن ذهن ها از اين معاني پست و سوق آن ها به سوي آن معاني بلند، آيات محکم نازل شده اند تا راهنما به سوي تعالي و مانع از غلطيدن در معاني پست مادي باشند.(6)
پي نوشت ها:
1. انعام(6)آيه50.
2. هود(11)آيه31.
3. انعام،آيه103.
4. انشقاق(84)آيه6.
5. قيامت(75)آيه23.
6. براي اطلاع بيش تر به ترجمه الميزان، ج3،ص33 به بعد مراجعه کنيد.