در احدیث شیعه ز ائمه اطهار روایت شده کع خداوند عالم را از هیچ آفرید که از آن تعبیر بخ خلق لا من شیء می شود، سوالی که برای من پیش آمده این است که معنای این خلق از عدم چیست و تقریر اشاعره و معتزله از آن چیست؟ آیا آنها نیز به این قائل اند یا اینکه آفرینش عالم را به گونه ای دیگر می دانند و تفسیر دیگری دارند؟

پرسشگر گرامی با سلام سپاس از ارتباط تان با این مرکز.
در ابتدا باید به آنچه در آموزه های شیعی در این باب مطرح شده اشاره گردد ، چنان که در پرسش اشاره شده حضرت علی(ع) فرمود : «ابتدع الاشیاء لا من شیء کان و لا من شیء خلق ما کان؛(1) خداوند اشیا را آفرید،نه از چیزی که بوده و نه از چیزی خلق شده ».
نظیر این بیان در کلام نورانی حضرت زهرا سلام الله علیها آمده :
«ابتدع الاشیاء لا من شیء کان قبلها؛(2) اشیای آفریده شد، نه از چیزی که قبلاً وجود داشت».
در تبیین این دو کلام نورانی استاد جوادی آملی مي فرمايد :
« در این دو کلام هم قِدَم ذاتی خداوند بیان شده و هم این قِدَم ذاتی از هر چیزی غیر از خدا سلب گردیده است . ثابت شده که هر چیزی غیر از خداوند متعال حادث است . ازلیت ماده نیز نفی شده، زیرا با بیان این که خداوند از چیزی هستی و موجودات را نیافریده «لا من شیء کان» ازلیت ذاتی حق تعالى ثابت و تفیهم گردیده است. با بیان اینکه جهان را از چیزی نیافریده، توهم قِدَم ذاتی هر موجود دیگری را برطرف نموده «ولا من شیء خلق ما کان».
با بیان اینکه آفرینش عالم (لا من شيء = نه از چیزی) است. شبهه ارتفاع دو نقض را از بین برده، زیرا اساس شبهه بر این است که اگر خداوند جهان را «من شیء» خلق کرده باشد ، لازمه‌اش ازلیت ماده است که مبدأ قابلی عالم امکان را تشکیل می‌دهد. اگر عالم را «من شیء» آفریده باشد، لازمه‌اش آن است که عدم «لا شیء» مبدأ قابلی و به منزله ماده واقع شود. اگر آفرینش نه «من شیء» است و نه «من لا شیء» لازمه‌اش ارتفاع نقضین است.
جواب شبهه این است که نقیض «من شیء» «من لا شیء» نیست تا از ارتفاع هر دو محذوری لازم آید، بلکه نقیض «من شیء» «لا من شیء» است و نه «من لا شیء» و یکی از دو نقیض صادق است . دیگر کاذب، یعنی «خلق من شیء = از چیزی آفریده باشد» کاذب است، ولی «خلق لا من شیء = خلق از عدم» صادق می‌باشد، یعنی اصل جهان ابتداعی است و مسبوق به مبدأ قابل نمی‌باشد و تنها با فاعل استناد دارد.(3)
جهان بدون ماده ازلی آفریده شد ، یعنی موجودي ابداعی و بدون پیشینه است. تنها مبدأ و علت فاعلی داشت، از این رو در تحلیل این نکته گفته شده:
اگر پیدایش وجود را از عدم نمی‌یابیم، دلیل بر عدم امکان آن نیست، به خصوص این که کوچک‌ترین دلیل عقلی بر امتناع آن وجود ندارد.
البته این که می‌گوییم دلیل بر امتناع پیدایش وجود از عدم نداریم و وجود می‌تواند از عدم پیدا شود، به آن معنا نیست که وجود چیزی خود به خود از عدم بجوشد . نیستی مایه و مقدمه هستی گردد. بدون هیچ سببی عدم برای خود لباس هستی بپوشد، زیرا پیدایش وجود از عدم به این معنا ملازم با انکار قانون علیت و معلولیت است . نتیجه این می‌شود که شیء بدون این که علتی آن را پدید بیاورد ، خود به خود، منقلب به هستی گردد . خلأ را با هستی پر کند، بلکه مقصود ما از پیدایش وجود از عدم این است که اگر چیز سابقه عدم و نیستی داشته باشد، بعداً در سایه علتی نیرومند می‌تواند نیستی را رها کرده ، لباس هستی بپوشد . چنین سابقه‌ای مانع از آن نمی‌شود که در پرتو علتی موجود گردد.(4)
بنابراین می توان گفت که عالم خلقت همه حدوث دارند، اما از نوع حدوث ذاتی، نه حدوث زمانی، زیرا برخی از موجودات عالم اصولاً‌ فرا زمانی اند؛ منظور از حدوث ذاتی نیز آن است که ذاتاً این موجودات اقتضای وجود ندارند . با دیگری وجود یافته اند، خواه در زمان باشد، یا فرا زمان.مسلمانان مثل سایر بشر حس کنجکاوی و جستجو دارند، از این رو همان انگیزه و دلایلی که برای دیگران در طرح و تحلیل این بحث وجود دارد ،در مسلمانان نیز ممکن است مطرح بوده ، به سراغ مسئله رفته‌اند . یکی از علل طرح این مسئله در میان اندیشمندان و نویسندگان مسلمانان ،سؤالات و شبهاتی بوده که در باب حدوث و قدیم بودن عالم مطرح می‌شده، دانشمندان مسلمان در صدد پاسخ به شبهات ، به طرح و تحلیل آن پرداخته‌اند.
یکی از علمای معاصر در مقام پاسخ به چنین سوالی به تفصیل بحث کرده و در رابطه به این سؤال که چگونه جهان از عدم به وجود آمده، گفته است:
این اصل را در علوم امروز پذیرفته‌ایم که هرگز چیزی از عدم و نیستی به وجود نمی‌آید، اکنون این سؤال پیش می‌آید آیا عالمی که در آن زندگی می‌کنیم، قدیم است و ازلی؟ یا حادث است و نوظهور؟ اگر بگوییم حادث است، باید بپذیریم که جهان از عدم به وجود آمده و این بر خلاف اصل نخستین است که در علم ثابت شده است. اگر بگوییم قدیم است و ازلی، باید بپذیریم که نقش خداوند در آفرینش جهان، تنها تغییر و تبدیل است، نه خلق و ایجاد،
نتیجه این فرض آن می‌شود که خداوند ماده اولیه را نیافریده ، بلکه ماده به صورت یک موجود قدیم وجود داشته است، منتها خداوند تغییراتی داده و آن را به صورت‌های مختلفی در آورده است . هرگز یک فرد موحد و خداشناسی نمی‌تواند به این فرض معتقد گردد، زیرا در این صورت باید غیر از خداوند موجود قدیمی دیگری به نام ماده وجود داشته باشد،‌که به سان خداوند ازلی باشد و قدیم. اگر بگوییم که همه تغییرها و تبدیل‌ها از خواص ماده است، برای خداوند نقشی باقی نمی‌ماند، زیرا وجود ماده قدیم است و ازلی و هر نوع تبدلات و صورت گیری اثر، ذاتی ماده است و بس، دیگر چه نیازی به خدا هست؟
در پاسخ به این سؤال مهم باید گفت:
اولاً: این که می‌گویند علم ثابت کرده که چیزی از عدم به وجود نمی‌آید، مربوط به شرایط کنونی است، یعنی در زندگی امروزی هیچ گاه دیده نشده که چیزی از عدم به وجود بیاید، ولی آیا این اصل از قدیم‌ترین ایّام، یک اصل اساسی در عالم هستی بوده؟ هرگز دلیلی برای آن نیست. مثلاً علم می‌گوید: در شرایط کنونی هیچ موجود زنده‌ای در جهان طبیعت از موجودی جان به وجود نمی‌آید، حتى جانداران اعم از گیاه و حیوان همگی از موجود جاندار متولد شده و به وجود می‌آیند، در حالی که می‌دانیم همیشه چنین نبوده است، زیرا هنگامی که زمین از خورشید جدا شود، یکپارچه آتش بود و هیچ موجود زنده‌ای در آن نبود که دیگر موجودات جاندار از آن به وجود آیند.
اگر گفته شود که حیات از کرات دیگر به این کره منتقل شده ، همین سخن را درباره کرات دیگر نیز تکرار می‌کنیم که آن ها نیز مدتی به سان کره زمین یکپارچه آتش بودند، پس چگونه موجود زنده‌ای در آن ها پدید آمده است؟
بنابر این روشن می‌شود که در شرایط خاصی موجودات بی‌جان، به صورت جاندار در آمده و تغییر شکل داده‌اند، هر چند این کار امروزه در این شرایط عملی نیست. اگر پیدایش وجود را از عدم نمی‌یابیم، دلیل بر عدم امکان آن نیست، به خصوص این که کوچک‌ترین دلیل عقلی بر امتناع آن وجود ندارد، البته این که می‌گوییم دلیل بر امتناع پیدایش وجود از عدم نداریم و وجود می‌تواند از عدم پیدا شود ، به آن معنا نیست که وجود چیزی خود به خود از عدم بجوشد و نیستی مایه و مقدمه هستی گردد و بدون هیچ سببی عدم برای خود لباس هستی بپوشد، زیرا پیدایش وجود از عدم به این معنا ملازم با نکات علیت و معلولیت است . نتیجه این می‌شود که شیء بدون این که علتی آن را پدید بیاورد، خود به خود، منقلب به هستی گردد و خَلَئِی را با هستی پر کند، بلکه مقصود ما از پیدایش وجود از عدم این است که اگر چیزی سابقة عدم و نیستی داشته باشد ، بعداً در سایه علتی نیرومند می‌تواند نیستی را رها کرده و لباس هستی بپوشد و چنین سابقه‌ای مانع از آن نمی‌شود که در پرتو علتی، موجود گردد.
دوم: دنیای ماده بدون شک حادث است و نمی‌تواند ازلی باشد، زیرا می‌دانیم تمام اتم‌های جهان تدریجاً در حال تجزیه و شکسته شدن هستند .به این ترتیب عمر جهان مقدار ثابتی خواهد بود که با فرا رسیدن آن تمام اتم‌ها تجزیه خواهد شد. اگر بر این جهان بی‌نهایت زمان گذشته باشد، باید پایان کار جهان فرا رسیده و تجزیه تمام آن ها صورت گرفته و امروز چیزی به نام ماده وجود نداشته باشد. اگر می‌بینیم چراغ نفت سوزی در حال سوختن است، حتماً می‌دانیم که از ازل و در یک زمان بی‌نهایت روشن نبوده ، زیرا اگر آن را از ازل روشن کرده بودند،‌با توجه به این نکته که مقدار نفت آن محدود است و بی‌پایان نیست، باید مدت‌ها قبل خاموش شده باشد،
هم‌چنین است اتم‌های جهان، زیرا طبق اصل آنتروپی این جهان پیوسته رو به کهولت و پیری است . اتم‌های آن دائماً در حال فرسایش . روزی همه نیروهای آن غیر فعال و بی‌مصرف خواهد شد، زیرا حرکت انرژی همانند نیروی حاصل از حرکت آب، از نقطه مرتفع به پایین است. اگر آب موجود از مخزن به مقدار معین باشد، سرانجام روزی فرا خواهد رسید که در میان آب‌ها تساوی سطوح برقرار گردد و انرژی حاصل از ریزش آب منتفی و نابود شود. اگر جهان ازلی بود، می‌بایست از مدت‌ها قبل، انرژی‌های آن از صورت فعال و مؤثر بیرون رفته ، دنیا را سکوت مطلق و تاریکی موحش و یکنواختی و نوعی عدم و نیستی فرا گرفته باشد.
علم می‌گوید: جهان پایانی دارد،‌زیرا اصل انتروپی، کهولت، فرسایش و تجزیه اتم‌ها بهترین دلیل برای پایان جهان است، ولی می‌دانیم چیزی که پایان دارد، حتماً آغازی داشته است، زیرا اگر چیزی ازلی باشد، باید هستی آن از خودش و از درون ذات آن بجوشد. هستی آن خاصیت ذات آن باشد . چیزی که هستی آن از درون آن می‌جوشد و وجود و هستی از خواص ذات به شمار می‌رود، ممکن نیست پایانی داشته باشد. از این جهت دانشمندان می‌گویند: چیزی که پایان دارد، حتماً باید آغازی داشته باشد . چیزی که پایان و فنا ندارد، باید ابتدا و آغازی نداشته باشد.
هر موجود ازلی حتماً ابدی است، همان طور که هر موجود فناپذیری حتماً حادث است.
سوم: تغیّر و تحوّل و نظام خاص که در جهان مشاهده می‌شود، نمی‌تواند از خواص ماده باشد، زیرا مقصود از سخن آن است که این نظام شگرف زاییده تصادف است، در حالی که نظام این جهان مخصوصاً آنچه مربوط به عالم حیات است، چنان دقیق و حساب شده و سازمان یافته و منظم است که بدون استمداد از یک منبع علم و قدرت، ممکن نیست به وجود آید . احتمال تصادف در خلقت جهان طبق حساب احتمالات مساوی است با عدد صفر، یعنی عملاً محالاست.
با توجه به این سه اصل جواب‌های مختلف روشن می‌شود و آن این است که هرگز مانعی ندارد جهان از عدم به وجود آمده باشد . اصول علمی نشان می‌دهد که ماده و انرژی جهان حادث است و سرانجام نیز رو به فنا می‌رود. تنها چیزی ازلی و ابدی است که هستی آن از درون ذاتش بجوشد. چنین چیزی نه آغازی دارد و نه فنایی، هم ‌چنین روشن می‌شود بر فرض این که ماده جهان ازلی باشد، تغیّر و تحوّل آن نمی‌تواند از خواص ماده به شمار رود، زیرا فلسفه و علم دست به دست هم داده و ثابت کرده‌اند که نظام جهان و اسرار و شگفتی‌های آن مخصوصاً آنچه مربوط به جهان حیات و زندگی است، باید آفریننده قادر و عالمی داشته باشد. این مسئله به عنوان یک بحث علمی مطرح است، گرچه به عنوان دیدگاه مذهب خاصی نظیر آنچه در پرسش آمده ، مطرح نیست، چون این مسئله مذهبی نیست تا اختلاف نظر در باره آن آشکارا خود را نشان دهد .
در اين ميان سخني از عارف نام‌دار محيي الدين عربي در خطبه فتوحات مكيه آمده كه شنيدني است.
او مي‌گويد: « الحمد لله الذي اوجد الاشياء عن عدم و عدمه ؛ (5) سپاس خداي را كه اشيا را ايجاد كرد از عدم و عدم آن». عثمان بن يحيي در تبيين سخن ايشان گفته است:
اينكه شيخ تعبير « عن عدم » نموده ،بدين معناست كه اشيا از عدم به وجود آمده (عن) و نه اينكه ابتدا از عدم باشد (من).
مراد از كلمه « عن = از » اين است كه ايجاد اشيا به معناي انتقال آن ها از طور كمون و بطون كه عبارت از وجود بالقوه و وجود علمي است، به طور ظهور است كه همان وجود عيني و وجود بالفعل است. اما « من = از » معنايش اين است ايجاد از عدم پديد آيد و اين تصور از نظر عقل ناصحيح است، زيرا اين تعبير (من = از) در واقع منجر به نفي مبدأ ايجاد كننده است.
تعبير « و عدمه » در كلام شيخ بدين معناست: يعني عدم العدم و آن عبارت از وجود غيبي در علمي است كه همان عين ثابت است كه هر موجود آن صورت علمي و عيني ثابت را دارد. (6)
طبق اين معلوم مي‌شود كه از ديد عارف عربي و عثمان يحيي هستي از نشئه علمي به نشئه عيني منتقل شده، نه اينكه از عدم به مفهوم نيستي پديد آمده باشد، چون اين به معناي نفي مبدأ هستي است، پس خلقت در نگاه ايشان به معناي تجلي و ظهور وجود علمي اشيا از علم الهي به وجود عيني و خارجي است.

پی‌نوشت‌ها:
1. اصول کافی، ج 135 ـ 136، حدیث 1.نشر دارالکتب اسلامیه، تهران، 1388 ق.
2. الاحتجاج، ج 1، ص 133.نشر مرتضی مشهد 1403 ق.
3. وحی و رهبری، جوادی آملی، ص 227 ـ 228.
4. پرسش‌ها و پاسخ‌ها، جعفر سبحانی، ص 18.23، نشر مؤسسه امام صادق(ع)، قم 1383ش.
5. فتوحات مكيه، ج1، ص41، نشر المكتبه العربيه، مصر، 1405 ق.
6. همان.