دلایل عقلی وجود خدا را شرح دهید همچنین برهان صدیقین ملاصدرا را شرح دهید همچنین بگویید چرا جمع نقیضین محال است ایا به خاطر این که ما نمیتوانیم ان را تصور کنیم

پرسش 1:
خدا شرح : 1- دلايل عقلي وجود خدا را شرح دهيد.

پاسخ:
@@با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز.
براي اثبات خداوند براهين عقلي متعددي ذكر شده كه برخي آسان و همه فهم و برخي دشوار و سنگين تر است و اين برهان ها در كتاب هاي مختلف آمده ؛ در هر حال ما برخي از آن ها را در اين جا ذكر مي كنيم:
ـ برهان امكان، يا برهان «امكان و وجوب». اين برهان از چهار مقدمة‌ يقيني تشكيل مي يابد:
الف) هيچ ممكن الوجودي ذاتاً ضرورت وجود ندارد، يعني هنگامي كه عقل، ماهيتش را در نظر مي گيرد، آن را نسبت به وجود و عدم، يكسان مي بيند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتي براي وجود آن نمي بيند.
اين مقدمه، بديهي و بي نياز از اثبات است. زيرا محمول آن از تحليل مفهوم موضوع به دست مي آيد و فرض ممكن الوجود بودن ، فرض نداشتن ضرورت وجود است.
ب) هيچ موجودي بدون وصف ضرورت، تحقق نمي يابد، يعني تا هنگامي كه همه راه هاي عدم به روي آن مسدود نشود، به وجود نمي آيد، و به قول فلاسفه «الشيء ما لم يجب لم يوجد».
به ديگر سخن: موجود يا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و يا ممكن الوجود است، چنين موجودي تنها در صورتي تحقق مي يابد كه علتي آن را ايجاب كند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، يعني به گونه اي شود كه امكان عدم نداشته باشد. اين مقدمه هم يقيني و غير قابل تشكيك است.
ج) هنگامي كه وصف ضرورت، مقتضاي ذات موجودي نبود، ناچار از ناحية موجود ديگري به آن مي رسد، يعني علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغير مي سازد. اين مقدمه نيز بديهي و غير قابل ترديد است، زيرا هر وصفي از دو حال، خارج نيست: يا بالذات است و يا بالغير. هنگامي كه بالذات نبود، ناچار بالغير خواهد بود. پس وصف ضرورت هم كه لازمه هر وجودي است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود ديگري حاصل مي‌شود كه آن را علت مي نامند.
د) دور و تسلسل در علل محال است. اين مقدمه هم يقيني است، زيرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقيضين مي نمايد و محال بودن اجتماع نقيضين بديهي است. براي توضيح به درس 37 آموزش فلسفه آيت الله مصباح يزدي مراجعه شود.
با توجه به اين مقدّمات يقيني، برهان امكان به اين صورت تقدير مي‌شود:
موجودات جهان، همگي با وصف ضرورت بالغير،‌موجود مي شوند، زيرا از يك سو ممكن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوي ديگر، هيچ موجودي بدون وصف ضرورت تحقق نمي يابد (مقدمه دوم) پس ناچار، داراي وصف ضرورت بالغير مي‌باشند و وجود هر يك از آن‌ها به وسيله علتي ايجاب مي‌شود (مقدمه سوم).
اكنون اگر فرض كنيم كه وجود آن‌ها به وسيله يكديگر ضرورت مي يابد، لازمه اش دَوْر در علل است. اگر فرض كنيم كه سلسله علل،‌تا بي نهايت پيش مي رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوي آن‌ها باطل و محال مي‌باشد(مقدمه چهارم) پس ناچار بايد بپذيريم كه در رأس سلسله علت ها موجودي است كه خود به خود ضرورت وجود دارد، يعني واجب الوجود است.
اين برهان را به صورت ديگري نيز مي توان تقرير كرد كه نيازي به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن اين كه: مجموعه ممكنات به هر صورت كه فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتي در آن‌ها تحقق نمي يابد، در نتيجه، هيچ يك از آن‌ها موجود نمي شود، زيرا هيچ كدام از آن‌ها خود به خود داراي ضرورتي نيستند تا ديگري در پرتو آن ضرورت يابد.
به ديگر سخن: ضرورت وجود در هر ممكن الوجودي ضرورتي عاريتي است و تا ضرورتي بالذات نباشد، جايي براي ضرورت هاي عاريتي نخواهد بود.
2ـ برهان تقدّم:
علت، تقدّم وجودي دارد بر معلول (نه تقدّم زماني). معلول با اين كه گاهي همزمان با علت است و از اين نظر تقدّم و تأخري در كار نيست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت كه مشروط به وجود معلول نيست، يعني درباره معلول صادق است: «تا علت وجود پيدا نكند، او وجود پيدا نمي‌كند» اما درباره علت صادق نيست كه: «تا معلول وجود پيدا نكند، او وجود پيدا نمي كند». كلمه «تا» مفيد مفهوم شرطيّت و مشروطيّت و تقدّم ذاتي است.
مثال: فرض مي‌كنيم گروهي مي خواهند در امري، مثلاً حمله به دشمن، اقدام كنند. اما هيچ يك از آن‌ها حاضر نيست پيش قدم شود و حتي حاضر نيست همقدم باشد. به سراغ هر كدام كه مي رويم، مي‌گويد «تا» فلان شخص حمله نكند، من حمله نخواهم كرد. شخص دوم همين را نسبت به شخص سوم مي‌گويد و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همين طور... يك نفر پيدا نمي شود كه بدون شرط حمله كند. آيا ممكن است در چنين وضعي حمله صورت گيرد؟ البته نه، زيرا حمله ها مشروط است به حمله ديگر. حمله غير مشروط وجود ندارد و حمله هاي مشروط كه سلسله را تشكيل مي دهند، بدون شرط، وجود پيدا نمي كنند، نتيجه اين است كه هيچ اقدامي صورت نمي گيرد.
اگر سلسله اي غير متناهي از علل و معلولات فرض كنيم، چون همه ممكن الوجود مي باشند، وجود هر كدام مشروط بر وجود ديگري است كه آن ديگري نيز به نوبه خود مشروط به ديگري است. تمام آن‌ها به زبان حال مي‌گويند «تا» آن يكي ديگر وجود پيدا نكند،‌ما وجود پيدا نخواهيم كرد، و چون اين زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه يك جا مشروط هايي هستند كه شرط شان وجود ندارد، پس هيچ يك وجود پيدا نخواهد كرد.
از طرف ديگر چون مي بينيم موجوداتي در عالَم هستي وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غير معلول و شرط غير مشروطي در نظام هستي هست كه اين‌ها وجود پيدا كرده اند.
دلايلي كه بيان شد ، دلايل فلسفي و منطقي براي اثبات وجود خداوند است كه دلايل ديگر مانند نظم موجود در نظام آفرينش و دليل فطرت انساني نيز بر اثبات وجود خداوند بيان شده است.
در ضمن براي شناخت خداوند(پس از اثبات وجود او) علاوه بر دلايل عقلي ، مي توان از آيات و روايات نيز در اين باب بهره گرفت.
- برهان نظم
يكي از راه هاي عقلي و در عين حال ساده و عمومي خداشناسي، راه تفكر در نظام آفرينش است. اين راه در قرآن كريم و احاديث اسلامي مورد اهتمام واقع شده ، چنان كه پيوسته مورد توجه متكلمان نيز بوده و در دوره معاصر،‌اهميت بيش تر يافته است.(1)
تعريف و اقسام نظم
نظم عبارت است از نوعي رابطه ميان دو يا چند چيز. در نظم ارتباط و وابستگي، ميان اجزاي يك پديده، يا افراد يك ماهيت برقرار است. بدين جهت نظم با اصل عليت ملازمه دارد. يعني هر جا نظم برقرار است، رابطه عليت نيز حاكم است. رابطه عليت كه در نظم وجود دارد، گاهي از جنبه فاعلي مورد توجه واقع مي شود، گاهي از جنبه غايي. در صورت نخست نظم را «نظم علي و معلولي» (علت فاعلي) نامند، در صورت دوم، نظم را «نظم غايي» (علت غايي) گويند. رابطه ابر و باد و باران و لطافت هوا و نظم موجود ميان آن ها از قسم نخست است.
رابطه ميان قرنيه، شبكيه، عنبيه، و ديگر اجزاي تشكيل دهنده دستگاه بينايي از قسم دوم است، يعني رابطه و نظم ارگانيك اين اجزا در شرايط خاص،‌عمل ديدن را به دنبال دارد. ديدن، غايت آن ارتباط ويژه است.
گونه ديگري از نظم نيز وجود دارد كه آن را «نظم استحساني» يا نظم صوري و ساختاري گويند. اين نظم ناشي از تركيب ويژه اجزاي يك پديده يا يك مجموعه است. از آن جا كه حس زيبا پسندي، انسان را تحت تأثير قرار مي دهد و تصويري دل انگيز را براي انسان عرضه مي دارد، نظم صوري و استحساني ناميده شده است.
تفاوت گونه هاي ياد شده نظم در اين است كه، آنچه در نظم فاعل، مورد نظر است، اين است كه هر معلوم يا حادثه اي وابسته به علتي است كه بر آن تقدم وجودي داشته و سبب پيدايش آن گرديده است. اما اين كه آن علت و سبب داراي آگاهي و اختيار بوده است يا نه، در چنين نظمي موضوعيت ندارد. ولي در نظم غايي تنها وجود سبب و علت پيدايش پديده، مورد نظر نيست، بلكه عنصر آگاهي و اختيار نيز در آن دخالت دارد. زيرا از ميان صدها يا هزارها ارتباط احتمالي ميان اجزاي يك پديده، تنها يكي از آن ها مي تواند به تحقق هدف و غايت ويژه اي كه بر آن پديده مترتب است بيانجامد. بنابراين سبب فاعلي چنين نظمي بايد آگاه و انتخابگر باشد.
اما در نظم استحساني، تنها چيزي كه مورد نظر است، زيبايي ساختاري و صوري پديده است. اين كه نظم موجود اصولاً فاعل و سببي دارد يا نه، و اگر دارد، آگاه و هدفدار بوده است يا نه، مورد توجه نيست.
نظم غايي و برهان نظم
از آنچه گفته شد، روشن شد كه نظم موجود در برهان نظم، نظم غايي است، زيرا تنها وجود چنين نظمي است كه مي تواند انسان را به وجود آفريدگاري دانا و مختار رهنمون شود، نه نظم فاعلي و نه نظم استحساني، چون، در اين دو گونه نظم ـ چنان كه بيان گرديد ـ عنصر آگاهي و اختيار شرط نيست.
اما نظم غايي با آگاهي و اختيار همراه است، تصوير اين مطلب كه از ميان هزاران رابطه احتمالي تنها يك رابطه صلاحيت آن را دارد كه غايت و هدف ويژه اي را فراهم سازد، و توجه به اين كه چنين غايت و هدفي جامه واقعيت بر تن كرده است، ترديدي براي خود باقي نمي گذارد كه رابطه يا نظم موجود، فاعلي دانا، توانا و مختار دارد.
استاد مطهري (ره) در اين باره گفته است:
«معني نظمي كه در باب خداشناسي به كار مي رود، نظم ناشي از علت غايي است ،نه نظم ناشي از علت فاعلي. نظم ناشي از علت فاعلي جز اين نيست كه گفته شود هر معلول و اثري، فاعل و مؤثر لازم دارد، قهراً اگر آن هم معلول علت ديگري باشد و‌ آن علت هم معلول علت ديگري باشد و همين طور، خواه ناخواه يك نظمي در ميان آن ها موجود است، يك نظم زنجيره اي. اين نظم دليل بر وجود خدا نخواهد بود.
ولي نظم ناشي از علت غايي به اين معني است كه معلول، وضع و حالتي دارد كه از وجود انتخاب در علت حكايت مي كند، يعني وضع و حالتي داشته كه مي توانسته معلول را به شكل هاي ديگري به وجود آورد، ولي براي منظور خاصي كه داشته است آن را به يك شكل معين موجود نموده است. پس بايد در ناحيه علت، شعور، ادراك و اراده وجود داشته باشد، كه هدف را بشناسد، و وسيله بودن اين ساختمان و اين وضع را براي آن هدف تميز دهد، و اين معلول را براي آن هدف بوجود آورد.
اصل عليت غايي در جايي ممكن است واقع شود كه يا خود آن علتي كه اين معلول را به وجود آورده ، داراي شعور و ادراك و اراده باشد، يا آن كه اگر خود فاعل، داراي شعور و ادراك و اراده نيست، ‌تحت تسخير و تدبير اراده يك فاعل بالاتري باشد كه او را تدبير مي كند و به سوي هدفش هدايت مي نمايد. نظمي كه در عالم وجود دارد و دليل بر وجود خداوند است، همين نظم است».(2)
وجود نظم در جهان طبيعت را نمي توان انكار كرد. همه علوم و دانش هاي طبيعي بر وجود نظم در جهان گواهي مي دهند.
دانشمندان تعريف هاي مختلفي از روش علمي دارند، ولي اغلب اين تعريف را قبول دارند كه علم، كشف قواعد و قوانين كلي طبيعت است. وجود اين قوانين را صفوف منظم قوانيني كه سابقاً علوم كشف كرده اند، مسلم مي نمايد. حال، آزادي تحقيق ما اجازه مي دهد كه بپرسيم چرا اين قوانين وجود دارد، يعني ما چگونه مي توانيم وجود اين نظم و ترتيب و سودمندي قوانين طبيعي را توجيه كنيم ؟ در اين مورد دو فرض بيش تر وجود ندارد:
1. اين نظم و ترتيب نتيجه توسعه و ادامه عالم طبيعت است كه نخست در نتيجه يك تصادف به وجود آمده است.
2. نظم و تربيت موجود در طبيعت نتيجه طرح دقيقي است كه آن را ايجاب كرده است.
فرض نخست باور نكردني است، پس بايد فرض دوم را پذيرفت و به وجود آفريدگار و مدبر دانا و تواناي جهان اذعان نمود.(3)
سه عنصر اصلي يعني هيدروژن، اكسيژن و كربن مواد اوليه اجسام زنده را تشكيل مي دهند و مقداري ازت و كمي عناصر ديگر نيز با سه عنصر فوق تركيب يافته اند، در جسم ساده ترين و كوچك ترين حيوان ها ميليون ها اتم هاي عناصر مزبور وجود دارد كه به نسبت ها و شكل هاي خاصي با هم تركيب يافته اند.
اگر با حساب احتمالات، امكان تصادف و تركيب اين عناصر را حساب كنيم ،خواهيم ديد كه نتيجه به قدري كوچك است كه مي توان گفت صفر است. حال عالي ترين حيوانات يعني انسان را در نظر بگيريم كه مي خواهد قوانين طبيعت را كشف و يا در آن ها مداخله كند! آيا ممكن است كه اين موجود تصادفاً از تركيب خود به خود عناصر بوجود آمده باشد؟!(4)
امام صادق و برهان نظم
امام صادق در قسمتي از گفتار مفصل خود به مفضل بن عمرو در زمينه خداشناسي و دلايل آن، نظم و اتقان موجود در جهان را ياد آور شده و فرموده است:
«نخستين عبرت ها و دلايل بر وجود خداوند، آفرينش اين جهان و تأليف و نظم حاكم بر اجزاي آن است، زيرا اگر با فكر و انديشه خود در آن تأمل كني و با عقل و خرد خويش داوري نمايي، جهان را چون خانه اي مي يابي كه همه وسايل و ساز و برگ هاي زندگي در آن آماده شده است.
آسمان چونان سقف اين خانه، و زمين چونان بساط و فرش اين خانه، ستارگان بسان چراغ ها، معادن، ذخاير و اندوخته هاي آن مي باشند. هر چيزي در جايگاه مناسب خود قرار داده شده است. انسان مالك اين سراي است كه انواع حيوانات و گياهان در خدمت او و براي تأمين نيازهاي او قرار داده شده اند. اين نظم و ترتيب دليلي آشكار بر اين است كه جهان بر اساس تقدير، حكمت و نظم و هماهنگي طراحي و آفريده شده ، آفريدگاري يكتا اين نظم و تأليف را پديد آورده است.»(5)

براى مطالعه در باب اثبات وجود خدا كتاب هاي زير بسيار مفيد است:
1- براهين اثبات خدا ؛آيه الله جوادبي آملي
2- اصول فلسفه و روش رئاليسم، با تعليقات شهيد مطهرى، ج 5.
3- توحيد ؛ شهيد مطهري

پي نوشت ها:
1 . برهان نظم در الهيات مسيحي تاريخ و تحول ويژه اي دارد. جهت آگاهي از اين مطلب به كتاب خدا در فلسفه يا كتاب علم و دين نوشته ايان باربود رجوع كنيد.
2. متفكر شهيد استاد مطهري، توحيد، ص 79ـ80.
3. كلور مونسما، اثبات وجود خدا، ترجمه احمد آرام، ص 224ـ226 با اندكي تصر در عبارات.
4 . همان، ص 179ـ180.
5 . علامه مجلسي، بحار الانوار، ج 3، ص 62.

پرسش 2:
همچنين برهان صديقين ملاصدرا را شرح دهيد.
پاسخ:
@@
برهان صديقين، برهاني است که براي اثبات حق تعالي از خود ذات حق به ذات حق استدلال مي‏شود . از چيزي غير از حق تعالي بر ذات او استدلال نمي‏شود . به گونه‌هاي متفاوتي بيان شده است که ما به دو تقرير ابن سينا و صدرالمتاهين اشاره مي‌کنيم:
1. برهان صديقين از نظر ابن سينا
اصطلاح برهان صديقين را نخستين بار ابن سينا بر برهان اختصاصي خود بر اثبات وجود خدا اطلاق کرد.
او اين برهان را در اشارات چنين تقرير مي‏کند:
موجود يا واجب است و يا ممکن الوجود. اگر واجب الوجود است که مطلوب ما ثابت مي‏شود . اگر ممکن الوجود است، وجود ممکن براي موجود شدن احتياج به مرجح دارد. حال اگر مرجح ممکن باشد ،دوباره خود احتياج به مرجح ديگري دارد . همين‏طور تا بي‏نهايت ادامه دارد. چون دور و تسلسل باطل است‏،بايد به مرجحي برسيم که ديگر ممکن نباشد بلکه واجب باشد و اين واجب الوجود همان خداست.
او بعد از تقرير برهان مي‏فرمايد:
"تامل کن که چگونه در اثبات مبدا اول و وحدانيت و يکتايي وي و پاکيش از عيب ها بيان ما به تامل چيز ديگر جز خود وجود نياز نداشت؟و چگونه بيان ما در اين باب به ملاحظه مخلوق و فعل او محتاج نشد، و اگر چه آن هم بر وجود او دليل است؟اما اين روش محکم تر و شريف تر است‏،يعني ملاحظه کردن حال هستي از آن روي که هستي است، بر وجود واجب تعالي گواهي مي‏دهد، چنان‏ که هستي او بر ساير هستي‌ها که بعد از او قرار گرفته‏اند گواهي مي‏دهد.
و اين آيه «به زودي نشانه‏هاي خودمان را در آفاق و نفس هاي آن ها نشان خواهيم داد تا وجود حق بر آن ها روشن گردد» در کتاب الهي به همين مطلب اشاره است.
اين حکم مخصوص جماعتي است.
بعد از آن مي‏فرمايد:«آيا براي اثبات خدا کافي نيست که او بر هر چيزي گواه است" اين حکم صديقين است که براي اثبات خدا بدان استشهاد مي‏کنند ،نه از هستي ساير موجودات بر هستي او"(1)
بعضي، از جمله صدر المتالهين (ملا صدرا) بر اين عقيده‏اند که برهان شيخ، برهان صديقين نيست؛ زيرا در برهان صديقين نظر به حقيقت وجود مي‏شود و حال آن ‏که در برهان ابن سينا نظر به مفهوم وجود شده است.
به نظر مي‏رسد که ابن سينا فقط از صرف مفهوم وجود به خدا نمي‏رسد. بلکه از مفهوم وجود از آن نظر که حاکي و بيانگر حقيقت وجود است، شروع مي‏کند. به اين اعتبار مي‏توان آن را جزء براهين لمي يا شبه لمي يا صديقين قرار داد که مخلوقات واسطه‏ اثبات وجود خالق نيستند.
2.برهان صديقين از نظر صدر المتالهين (ملا صدرا)
صدر المتالهين در اسفار برهاني را ارائه مي‏دهد که مي‏گويد اين برهان، برهان صديقين است و مي‏فرمايد:
"بدان که راه ها به سوي خدا فراوان است؛ زيرا او داراي فضائل و کمالات متعددي است .... ولي بعضي از اين راه ها محکم‏تر، بهتر و نوراني‏تر از بعض ديگر است. محکم ترين و بهترين برهان، برهاني است که حد وسط آن غير از واجب نباشد. در اين صورت راه با مقصد يکي خواهد بود. و آن راه صديقين است که آنان از خود خدا بر وجودش استشهاد مي‏کنند و سپس از ذات بر صفات و از صفات بر افعال "
وي مي‌افزايد: اين آيه قرآني بر اين برهان اشاره دارد:«او لم يکف بربک انّه علي کل شي‏ء شهيد».
اما تقرير برهان صديقين
در اين برهان ملا صدرا از حقيقت هستي و وجود به ضرورت و وجوب آن پي مي‏برد که توضيح آن احتياج به چند مقدمه دارد:
أ) اصالت وجود و اعتباري بودن ماهيت؛ پس از آن که پذيرفتيم واقعياتي در خارج وجود دارند، از هر يک از اين واقعيات دو مفهوم در ذهن خود انتزاع مي‏کنيم:
يکي وجود و ديگري ماهيت.
در جاي خود به اثبات رسيده که و اقعيت‏خارجي مصداق وجود است و ماهيت امر اعتباري است که از حد واقعيت‏خارجي انتزاع مي‏شود.
ب) تشکيک وجود؛
صدر المتالهين عقيده دارد که وجودهاي خارجي( چه قوي و چه ضعيف، چه علت و چه معلول )همه مراتب يک حقيقت هستند؛ ما به الاختلاف و ما به الاشتراک از يک جنس است که به آن تشکيک وجود مي‏گويند.
ج) بساطت وجود؛
وجود، حقيقت ‏بسيطي است که نه جزء دارد و نه جزء چيزي است، چون چيزي غير از وجود نداريم.
د)ملاک نياز معلول به علت؛
ملاک نياز معلول به علت همان ربطي بودن وجود آن نسبت‏ به علت و به عبارت ديگر ضعف مرتبه وجود آن است.
تا کم ترين ضعفي در موجودي وجود داشته باشد، بالضروره معلول و نيازمند به موجود عالي تري خواهد بود و هيچ‏گونه استقلالي از آن نخواهد داشت.
بر اساس اين مقدمات چهارگانه برهان صديقين از نظر ملا صدرا چنين تقرير مي‏شود:
مراتب وجود به استثناي عالي ترين مرتبه آن (که داراي کمال نامتناهي و بي نيازي و استقلال مطلق مي‏باشد) عين ربط و وابستگي است؛ اگر آن مرتبه اعلي تحقق نمي‏داشت، ساير مراتب هم تحقق نمي‏يافت؛ زيرا لازمه فرض تحقق ساير مراتب بدون تحقق عالي ترين مرتبه وجود اين است که مراتب مزبور مستقل و بي‏نياز از آن باشند، در حالي که حيثيت وجودي آن ها عين ربط و فقر و نيازمندي است. (2)
اگر همه مراتب پايين­تر که همه وابسته و عين ربط­اند ، به يک وجود مستقل و غني منتهي نشوند، لازم مي‏آيد که آن مراتب پايين تر نيز متحقق نشود، ولي چون وجودات وابسته وجود دارند، بايد وجود مستقل غني نيز وجود داشته باشد؛زيرا چگونه وجود ربط بدون مستقل تحقق پيدا مي‏کند؟
اين برهان علاوه بر اين که از مزاياي برهان ابن سينا برخوردار است، از چند جهت ‏بر آن برتري دارد:
1. در اين برهان نيازي به ابطال دور و تسلسل نيست، ‏بلکه خودش برهاني بر ابطال تسلسل و علل فاعلي نيز هست.
2. به کمک اين برهان نه تنها وجود خدا بلکه صفات کمالي او نيز قابل اثبات است مانند وحدت کمال، فعليت و استغنا.
پي‌نوشت‌ها:
1. اشارات، ج3 ، ص19.
2. اسفار؛ ج 6 ، ص16.

پرسش 3:
همچنين بگوييد چرا جمع نقيضين محال است، به خاطر اين که ما نمي توانيم آن را تصور کنيم؟
پاسخ:
@@
محال بودن اجتماع نقيضين جزء بديهي‌ترين قضاياي عقلي است ،به گونه‌اي که معيار قضاوت بسياري از امور عقلي قرار گرفته است ،مثلا گفته مي‌شود که چون وجود و عدم و سلب و ايجاب يک پديده در شرايط خاص هشتگانه که در کتاب‌هاي منطقي بحث شده، موجب تناقض و اجتماع نقضين مي شود ،پس محال است.
از اين رو دليل و چرائي محال بودن آن با خودش است . به اصطلاح ذاتي آن است، مثلا گفته مي‌شود روشنايي همه جا با نور آفتاب است ،ولي روشنايي آفتاب ذاتي آن است. اين مسئله نيز چنين است. چرا بردار نيست.
اجتماع نقيضين به لحاظ حمل اولي که با مفهوم سر و کار دارد، تصورش ممکن است ، هر چند به لحاظ حمل شايع که با مصداق عيني وخارجي سر و کار دارد، تصورش محال است ؛ ولي در هر حال استحاله اجتماع نقيضين ربطي به تصور يا عدم تصور آن ندارد .