اخبار
۱۳۸۵/۰۶/۳۰ ۰۸:۱۲ شناسه مطلب: 1544
زن, به عنوان نیمى از بشریت و عضوى جدّى و غیرقابل چشم پوشى در کانون بزرگ جامعه انسانى و نیز به عنوان یکى از دو رکن پدیدآورنده بنیان خانواده, در طول تاریخ, داورى هاى گوناگونى را نسبت به خود دیده است و شرایط بسیار ناهمگون و نامساعدى را پشت سر نهاده است.
نگاهى گذرا به تاریخ چنین مى نماید که زن در بیشتر مقاطع و در بیشتر جوامع از نوعى محرومیّت رنج برده است و حقوق انسانى او تحت سلطه و سیطره مردان و فرهنگ مردسالارى تضییع شده است.
این برداشت, اگر همه جانبه و دقیق نباشد, امّا با آنچه رخ داده است یکسره ناسازگار نیست. چنان که مانند این تضییع حقوق را در مورد کودکان و نیز طبقات ضعیف اجتماعى نیز مى توان مشاهده کرد. و چه بسا بتوان ادّعا کرد, ستمى که بر صالحان و مصلحان و پیامبران و دادخواهان حقوق انسان در تاریخ بشر رفته است, بیشترین و طاقت فرساترین بوده است, امّا نمى توان از نظر دور داشت که هرکدام از این ستمدیدگى ها دلایل خاص خود را داشته است.
اگر بخواهیم عوامل تأثیرگذار بر حقوق زنان در جوامع بشرى را به اجمال مورد توجّه قرار دهیم, بخشى از آنها در زمره عوامل طبیعى و برخى در قلمرو شرایط اجتماعى و کارکردى جاى مى گیرد و بعضى به باورها و انگاره هاى فرهنگى باز مى گردد.
تحقیق درباره این عوامل و سهم هریک در شکل گیرى حقوق انسانى و اجتماعى زنان, خود نیاز به پژوهشى جداگانه دارد و ما در این نوشته تنها درصدد این هستیم که موضوع حقوق زن را در آثار استاد مطهرى(ره) مورد بررسى قرار دهیم, آن هم از زاویه استنادهاى ایشان به قرآن و باورهاى وحیانى, چرا که آیات قرآن و نظریه هاى اسلامى در زمینه شخصیت و حقوق زن, خود تشکیل دهنده فرهنگ یا بخش مهمّى از فرهنگ جوامع اسلامى است.
چنان که اشاره شد, شرایط اجتماعى و فرهنگى از جمله عوامل مهمّ رویکرد به حقوق زن و نوع نگرش و پردازش به آن است, و این امر سبب شده است تا موضوع (حقوق زن) در عصر حاضر با توجّه به دگرگونى هاى مهمّ اجتماعى و فرهنگى با شدّت و جدّیت بیشترى مطرح شود, و گاه با (فمنیسم) به نگرش ها و اظهارنظرهاى افراطى بینجامد!
در این فضاى پرتحوّل که بیشتر ابعاد زندگى و فرهنگى و روابط انسانى و اجتماعى دستخوش تغییرات و تجدیدنظرهاى بنیادى قرار گرفته است, بى تردید نگاه عطشناک و تحوّل طلب و انتقادگر نسل حاضر متوجّه آموزه هاى دینى و قرآنى نیز شده است و تلاش مى کند تا پاسخ پرسش هاى زیر را بیابد:
1. از دیدگاه قرآن, زن چگونه موجودى است؟
2. آیا زن از جهت شرافت و حیثیّت انسانى با مرد برابر است؟
3. دین براى زن و مرد, یک نوع حقوق و وظیفه و یا کیفر قرار داده یا تبعیض و تفاوت قائل شده است؟
4. آیا وضع قوانین نسبت به زن و مرد یکسان و مشابه است؟
5. نگرش دین به زن, نگرشى همراه با تکریم است یا تحقیر؟
6. آیا وضع مقررات ویژه اى مانند مهریه, وجوب نفقه زن بر مرد, حق مرد در طلاق, نصف بودن ارث زن, جواز تعدّد زوجات براى مردان, شهادت دو زن به جاى یک مرد, ریاست خانوادگیِ مرد, حق حضانت کودک و… نشانگر نگاه دین به زن به عنوان موجودى ضعیف تر و پایین تر نیست و این تفاوت ها اهانت به زن و تضییع حقوق او نیست؟
7. حضور کم رنگ زن در عرصه هاى سیاسى, اجتماعى و فرهنگى و قرار گرفتن او در حجاب و عفاف, مانع دست یابى او به حقوقش نیست؟
این بحث ها در زمان مرحوم شهید مطهرى مطرح بوده است, امّا نه به اندازه امروز که گروه هاى فمنیست تلاش هاى جدّى دارند و تشکل هایى را پدید آورده اند که زنان را به گزینش صفات مردانه تشویق مى کنند, و سعى در جایگزینى زن به جاى مرد در همه عرصه ها دارند, و براى دست یابى به برابرى زن و مرد خواستار تجدید ساختار جامعه شده اند, زیرا نظام کنونى جامعه به گمان آنها حاصل قرن ها تسلط مردانه است. اینان خواستار نابودى گرایش ها و پندارهاى سنّتى هستند و راه حلى که براى احقاق حقوق زن پیشنهاد مى کنند, یک نوع راه حل ضدّدینى است که باید هرگونه توصیه اى که دین, طبیعت, سنّت یا خانواده ارائه مى دهد در آن نادیده گرفته شود.
بدون شک همان گونه که در گذشته دیدگاه هاى مردسالارى و تحقیرآمیز نسبت به زنان, به زیان هم مردان و هم زنان انجامیده است, باورهاى افراطى فمنیسم با ایده زن سالارى و زن مدارى نیز بیش از پیش به زیان زن و مرد خواهد بود. نگرش متعادل قرآن, نه آن تفریط را برمى تابد و نه این افراط را, از نظر قرآن زن و مرد در انسانیّت برابرند, ولى از دو گونه خصلت برخوردارند. این دوگانگى از ساختار جسمانى و عاطفى آن دو سرچشمه گرفته است, همان گونه که آزادى و برابرى انسان ها از طبیعت آنها الهام گرفته, دوگانگى کارآیى و وظایف آنها نیز از ساختمان وجودى آن دو ریشه یافته است و به تعبیر استاد مطهرى:
(زن و مرد دو ستاره اند در دو مدار مختلف, هرکدام باید در مدار خود و فلک خود حرکت کند… شرط اصلى سعادت هریک از زن و مرد و در حقیقت جامعه بشرى, این است که دو جنس هریک در مدار خویش به حرکت خود ادامه دهند. آزادى و برابرى آن گاه سود مى بخشد که هیچ کدام از مدار و مسیر طبیعى و فطرى خویش خارج نگردند. آنچه در آن جامعه ناراحتى آفریده قیام برضدّ فرمان فطرت و طبیعت است نه چیز دیگر.)1
از نظر استاد, اسلام با تعالیم آسمانى خود احیاگر حقوق زن است, به ویژه قرآن در عصر نزولش گام هاى بلند و اساسى را به سود زن و حقوق او برداشت, ولى هرگز در این میان زن بودنِ زن و مردبودن مرد را نادیده نگرفت, بلکه زن را همان گونه دید که در طبیعت هست. زن در قرآن همان زنِ در طبیعت است. کتاب تشریع (قرآن) با کتاب تکوین (طبیعت) یک برداشت را ارائه کرده اند. اوج سخن از حقوق زن در قرآن, همین انطباق و هماهنگى است.
زن و مرد, داراى حقوق برابر یا همانند
ییکى از پرسش ها یا اشکال هایى که بر نگرش حقوقى قرآن نسبت به زن شده این است که:
(اگر اسلام زن را انسان تمام عیار مى دانست حقوق مشابه و مساوى با مرد براى او وضع مى کرد, لکن حقوق مشابه و مساوى براى او قائل نیست. پس زن را یک انسان واقعى نمى شمارد.)2
براى پاسخ دادن به این اشکال, نخست باید دید که آیا همسانى زن و مرد در حیثیّت انسانى و برابرى آنها از جهت انسانیّت و حقوق, به معناى تشابه و یک نواختى آنها در حقوق است, یا تساوى امرى غیر از تشابه است.
استاد مطهرى در این باره مى نویسد:
(تساوى غیر از تشابه است, تساوى برابرى است و تشابه, یک نواختى; ممکن است پدرى ثروت خود را به طور مساوى (از جهت ارزشى) میان فرزندان خود تقسیم کند, امّا به طور متشابه تقسیم نکند. مثلاً ممکن است این پدر چند قلم ثروت داشته باشد, هم تجارت خانه داشته باشد و هم ملک مزروعى و هم مستغلات تجارى, ولى نظر به اینکه قبلاً فرزندان خود را استعدادیابى کرده است, در یکى ذوق و سلیقه تجارت دیده است و در دیگرى علاقه به کشاورزى و در سومى مستغل دارى, هنگامى که مى خواهد ثروت خود را تقسیم کند, با در نظرگرفتن اینکه آنچه به همه فرزندان مى دهد از لحاظ ارزش مساوى با یکدیگر باشد و ترجیح و امتیازى از این جهت در کار نباشد, به هرکدام از فرزندان خود همان سرمایه را مى دهد که قبلاً آزمایش استعدادیابى آن را مناسب یافته است.)3
وى در پاسخ به این پرسش که چرا در همه موارد میان حقوق مردان و زنان همانندى نیست و در برخى موارد تفاوت دیده مى شود, به طور گسترده و در ضمن چند محور زیر بحث را پى گرفته و در پرتو آیات قرآن بررسى کرده است:
1. جایگاه زن در آفرینش
2. تفاوت هاى طبیعى در آفرینش زن و مرد.
3. فلسفه ناهمانندى حقوق و وظایف زن و مرد.
الف: جایگاه زن در آفرینش
به نظر استاد مطهرى, قرآن با تفسیر آفرینش, زیربناى مقررات امور اجتماعى از قبیل مالکیّت, حکومت, حقوق خانوادگى و… را بیان داشته است.
قرآن کریم برخلاف دیگر منابعى که امروز به عنوان کتب آسمانى معرفى شده اند, سرشت و خلقت نخستین زن را احترام آمیز مى داند و سرشت زن و مرد را دوگانه ندانسته است.
قرآن با کمال صراحت در آیات متعدّدى مى فرماید که زنان را از جنس مردان و از سرشتى نظیر سرشت مردان آفریده ایم:4
(یاایها الناسُ اتّقُوا ربّکم الّذى خلقکم من نفس واحدة وخلق منها زوجها وبثّ منهما رجالاً کثیراً ونساءً…) نساء / 1
اى مردم, از پروردگارتان پروا کنید, آن که شما را از یک نفس (جنس) آفرید و از آن (نَفس واحد) همسر او را و از آن دو مردان و زنان بسیار پدید آورد.
ییعنى آفرینش انسان چه مرد و چه زن از یک جنس و به یک گونه بوده است. خداوند زن (حوّا) را از همان جنس (گل) آدم آفریده است. جنس آدم و حوّا یکى است و آفرینش آن دو از خاک است. در آیات دیگر نیز به صراحت اشاره شده که زن و مرد در آفرینش یکسانند و هیچ یک بر دیگرى امتیازى ندارند.
این درحالى است که تورات موجود, زن را از ماده اى حقیرتر از سرشت مرد, معرفى کرده است و معتقد است که وجود زن, طفیلى وجود مرد است و از دنده چپ مرد آفریده شده است:
(خداوند خوابى گران بر آدم مستولى گردانید تا جفت و یکى از دنده هایش را گرفت و گوشت جایش پر کرد. و خداوند خدا آن دنده را از آدم گرفته بود, زنى بنا کرد و وى را به نزد آدم آورد.)5
امّا در قرآن چنین امتیازى میان زن و مرد دیده نمى شود, چنان که در سوره زمر به آفرینش همانند و یگانه زن و مرد اشاره مى کند و تفاوتى یا امتیازى ویژه براى زن یا مرد قائل نیست:
(خلقکم من نفس واحدة ثمّ جَعَلَ منها زَوجها…) زمر / 6
شما را از یک نفس بیافرید و از آن یک نفس, همسرش را قرار داد.
در سوره اعراف نیز مى خوانیم:
(هو الّذى خلقکم من نفس واحدة وجعل منها زوجها لیسکن الیها…)
اعراف / 189
اوست که همه شما را از یک نفس بیافرید و از آن یک نفس, همسرش را قرار داد تا به او آرامش یابد.
زن و مرد, داراى سرشتى یگانه
قرآن براى تمام انسان ها, چه زن و چه مرد, شخصیّت و فطرت مشترکى را قائل است و خمیرمایه اولیّه آنها را در آفرینش یکسان مى داند.
(فأقم وجهک للذین حنیفاً فطرت الله الّتى فطر النّاس علیها…) روم / 30
به یکتاپرستى روى به دین آور. سرشتى است که خدا همه مردم را بدان سرشت آفریده است.
در آثاراستاد مطهرى, فطرت یا سرشت (حالت خاص و نوع خاص از آفرینش) است, و به عبارت دیگر, گونه خاصى است از ساختار خلقى, سرشتى و سمت و سویى که انسان در آغاز آفرینش خود و پیش از قرارگرفتن در شعاع تأثیر عوامل تربیتى, تاریخى, اجتماعى و جغرافیایى دارد.6
در داستان پررمز و راز آفرینش آدم, زن و مرد هر دو با یک مقام در بهشت نخستین استقرار یافته و از نعمت هاى آن بهره مند بوده اند. در هبوط, توبه, مقام قرب, هم سخنى با خداوند, هم سنگرى در برابر شیطان, همگونى در خلافت الهى و… با یکدیگر مشترکند. این همسانى زن و مرد در قصّه آدم و حوّا, دیدگاه قرآن را نسبت به زن آشکار مى سازد که در آفرینش تفاوتى میزان زن و مرد نیست.
ولى با کمال تأسّف آنچه در دیگر کتب آسمانى به عنوان وحى آسمانى باقى مانده ـ که از دیدگاه ما تحریف شده و خلط یافته است ـ زن را مایه گمراهى و گناه معرفى کرده است, چنان که در تورات مى خوانیم:
(و چون زن دید که آن درخت براى خوراک نیکو است و به نظر خوش نما و درختى دلپذیر, دانش افزا, پس از میوه اش گرفته بخورد, و به شوهر خود نیز داد و او خورد… خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت کجا هستی… آیا از آن درختى که تو را قدغن کردم که آن را نخورى خوردى. آدم گفت این زنى که قرین من ساختى وى از میوه درخت به من داد و خوردم… به آدم گفت چون که سخن زوجه ات را شنیدى و از آن درخت خوردى که امر فرموده گفتم از آن نخورى پس به سبب تو زمین ملعون شد.)7
استاد مطهرى در نقد این نگرش بدبینانه و تحقیرآمیز مى نویسد:
(یکى دیگر از نظریات تحقیرآمیزى که در گذشته وجود داشته است و در ادبیات جهان آثار نامطلوبى بجا گذاشته است این است که زن عنصر گناه است, از وجود زن شرّ و وسوسه برمى خیزد, زن شیطان کوچک است, مى گویند در هر گناه و جنایتى که مردان مرتکب شده اند زنى درآن دخالت داشته است, مى گویند مرد در ذات خود از گناه مبرّا است و این زن است که مرد را به گناه مى کشاند, مى گویند شیطان مستقیماً در وجود مرد راه نمى یابد و فقط از طریق زن است که مردان را مى فریبد, شیطان, زن را وسوسه مى کند و زن, مرد را….)8
قرآن داستان آدم و حوّا را در موارد گوناگون بیان کرده, امّا هرگز سخن از شیطان بودن زن یا وسیله گناه بودن او به میان نیاورده است, بلکه معتقد است هریک از مرد و زن اگر گناهى مرتکب شوند, خود مسوٌول کردار خودشان شناخته شده اند.
(قرآن آنجا که پاى وسوسه شیطانى را به میان مى کشد, ضمیرها را به شکل (تثنیه) مى آورد, مى گوید: (فوسوس لهما الشیطان), شیطان آن دو را وسوسه کرد. (فدلاّهما بغُرور), شیطان آن دو را به فریب راهنمایى کرد, (وقاسمهما انّى لکما من الناصحین), یعنى شیطان در برابر هر دو سوگند یاد کرد که جز خیرآنها را نمى خواهد.)9
چنان که ملاحظه مى شود, قرآن زن را از باورهاى رایج و بدبینانه آن زمان تبرئه کرد و او را از اینکه عنصر گناه و عامل انحراف مرد یا دست نشانده شیطان باشد مبرّا دانست.
دست یابى زن به کمالات معنوى, همانند مرد
ییکى دیگر از نظریات تحقیرآمیز نسبت به زن در فرهنگ جاهلى و ادیان تحریف شده, آن بود که زن از جهت توانایى هاى معنوى و روحانى ضعیف است و نمى تواند به مراتب عالى معنوى راه یابد و به مقام قرب الهى برسد! امّا در دیدگاه قرآن کریم تفاوتى میان زن و مرد در امکان پیمودن راه هاى قرب الهى و کسب مقامات عالیه اخروى نیست, و در این میان جنسیت دخالت ندارد. چه زن و چه مرد, هریک که خردمندانه و در فرصت حیات دنیایى به شایستگى عمل کند, در آخرت نیز پاداش هاى بزرگ و مقامات عالى را به دست مى آورد. استاد شهید در این باره مى نویسد:
(قرآن در آیات فراوانى تصریح کرده است که پاداش اخروى و قرب الهى به جنسیّت مربوط نیست, به ایمان و عمل مربوط است, خواه از طرف زن باشد و یا از طرف مرد. قرآن در کنار هر مرد بزرگ و قدّیسى از یک زن بزرگ و قدّیسه یاد مى کند, و از همسران آدم و ابراهیم و از مادران موسى و عیسى در نهایت تجلیل. اگر همسران نوح و لوط را به عنوان زنانى ناشایست براى شوهران شان ذکر مى کند, از زن فرعون نیز به عنوان زن بزرگى که گرفتار مرد پلیدى بوده است غفلت نکرده است, گویى قرآن خواسته است درداستان ها توازن را حفظ کند و قهرمانان داستان ها را منحصر به مردان ننماید.)10
در تاریخ قرآن و داستان هایى که آیات الهى بیان مى دارند, مادر حضرت موسى و نیز مادر حضرت عیسى به مقامى مى رسند که بدانها وحى مى شود و ملائکه با آنها سخن مى گویند. حضرت مریم به جایى مى رسد که از غیب, مواهب الهى به او روزى مى رسد و بر خانِ معنویت و کمالات الهى مى نشیند.
زن و مرد, تکمیل کننده یکدیگر
از جمله دیدگاه هاى منفى که در جوامع بشرى نسبت به زن مطرح بوده, این است که اساساً آفرینش زن طفیل وجود مرد است, زن آفریده شده است تا نیازهاى مرد را برآورده سازد و به همین نسبت ارزش گذارى و منزلت اجتماعى زن در مقایسه مرد, فرعى و حاشیه اى به حساب مى آید!
امّا قرآن, هیچ یک از زن و مرد را فرع وجود دیگرى ندانسته است, بلکه هردو را در عرض هم و تکمیل کننده یکدیگر به شمار آورده است.
(هرگز نمى گوید زن براى مرد آفریده شده است, اسلام مى گوید هریک از زن و مرد براى یکدیگر آفریده شده اند.)11
(… هنّ لباس لکم وأنتم لباس لهنّ…) بقره / 187
زنان زینت و پوشش مردان, و مردان نیز زینت و پوشش زنان هستند.
ییعنى زن و مرد یکدیگر را از انحراف ها نگاه مى دارند, نارسایى هاى یکدیگر را مى پوشانند و وسیله آسایش یکدیگرند. از این رو هریک زینت دیگرى به شمار مى آید. این تعبیر آیه نهایت ارتباط معنوى زن و مرد و نزدیکى و مساوات آنها را روشن مى سازد. همـان تعبیر که درباره مردان آمده درباره زنان نیز بدون کم و کاست آمده است.
وجود زن, مایه آرامش مرد
از دیگر دیدگاه هاى منفى نسبت به زن این است که وجود زن را شرّى ناگزیر دانسته اند, درحالى که قرآن وجود زن را مایه آرامش مرد معرفى کرده است:
(ومن آیاته أن خلق لکم من أنفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها) روم / 21
از آیات و نشانه هاى خداوند این است که همسرانى از جنس خود شما آفرید, تا در کنار آنها آرامش یابید.
این آیه جزء مجموعه آیاتى است که از آفرینش و نشانه هاى الهى سخن گفته و آیات توحیدى را ارائه مى دهند. در این آیه زن را سبب آرامش معرفى مى کند و از پیوند میان همسران (زن و مرد) که جاذبه, کشش قلبى و روحانى سرمایه آن است سخن مى گوید و وجود زن به عنوان همسر و آرامش بخش و به عنوان موهبت بزرگ الهى مطرح مى شود.
برخى از پیروان ادیان, تمایل جنسى را ذاتاً پلید و آمیزش جنسى را موجب تباهى و سقوط دانسته اند و چه بسا علّت گسترش اعتقاد به پلیدى ازدواج و آمیزش جنسى درمیان مسیحیان, برداشت برخى از دانشمندان مسیحیت از تجرّد حضرت مسیح(ع) بوده است. روحانیان و قدّیسان مسیحى شرط رسیدن به کمالات روحانى را آلوده نشدن به زن در تمام مدّت عمر مى دانسته اند. پاپ از میان مجرّدهاى گریزان از زن برگزیده مى شده است و کلیسا ازدواج را براى سایر مردها, از سر ضرورت و براى تولید و ادامه نسل اجازه داده, ولى پلیدى ذاتى آن را باور داشته اند. غیر از مسیحیان, اقوام دیگر نیز عقاید بدبینانه اى درباره زن و تمایل به او داشته اند.
استاد مطهرى در پرتو آیات قرآن و معارف دینى تصویرى زیبا و مطابق با آفرینش از پیوند زناشویى و دیدگاه دین در این باره ارائه داده است:
(در اسلام کوچک ترین اشاره اى به پلیدى علاقه جنسى و آثار ناشى از آن نشده است. اسلام مساعى خود را براى تنظیم این علاقه به کار برده است…
از نظر اسلام, علاقه جنسى نه تنها با معنویّت و روحانیّت منافات ندارد, بلکه جزء خوى و خلق انبیاء است. در حدیثى مى خوانیم: (من اخلاق الانبیاء حبّ النساء.)12
در اسلام برخلاف این باورهاى منفى نسبت به زن, رهبانیّت, گوشه گیرى و انزوا رد شده است, و از مسلمانى که نسبت به زن, بى علاقه, متنفر و گریزان باشد به شدّت انتقاد شده است, چنان که به نقل شهید مطهرى در تاریخ اسلام مى خوانیم:
(یکى از اصحاب رسول اکرم به نام عثمان بن مظعون کار عبادت را به جایى رسانید که همه روزها روزه مى گرفت, و همه شب تا صبح به نماز مى پرداخت, همسر وى جریان را به اطلاع رسول اکرم رسانید, رسول اکرم درحالى که آثار خشم از چهره اش هویدا بود از جا حرکت کرد و پیش عثمان بن مظعون رفت, و به او فرمود: اى عثمان, بدان که خدا مرا براى رهبانیّت نفرستاده است; من شخصاً نماز مى خوانم و روزه مى گیرم و با همسر خود نیز آمیزش مى کنم. هرکس مى خواهد از دین من پیروى کند باید سنّت مرا بپذیرد, ازدواج و آمیزش زن و مرد با یکدیگر جزء سنّت هاى من است.) 13
ب: تفاوت هاى طبیعى زن و مرد
استاد شهید مطهرى پس از بحث در آفرینش انسان و جایگاه زن در آفرینش, به تفاوت هاى موجود در آفرینش و طبیعت زن و مرد مى پردازد. به باور ایشان این تفاوت ها باعث مى شود که زن و مرد از جهت حقوق طبیعى و فطرى وضع ناهمگونى داشته باشند.
به نظر استاد شهید, روابط حقوقى خانوادگیِ زن و مرد در دیدگاه قرآن ویژگى هایى دارد که با فرهنگ جاهلیِ پیش از اسلام و فرهنگ امروزى نیز متفاوت است.
ییعنى زن از آن جهت که زن است و مرد نیز از آن جهت که مرد است در جهاتى همانند نیستند, زیرا در آفرینش و طبیعت, یک نواخت نیستند. از این رو با تساوى کاملى که در انسانیّت دارند و از ارزش یکسانى برخوردارند, از جهت مسائل حقوقى, وظایف, تکالیف, مجازات ها و… وضع مشابهى ندارند.
در عصر کنونى سعى مى شود, میان زن و مرد از جهت وضع قوانین, مقررات, حقوق و وظایف, وضع یکسان و همانندى پدید آورند و تفاوت هاى طبیعى و غریزى زن و مرد را نادیده بگیرند. استاد مطهرى, تساوى حقوق زن و مرد را حقیقتى مسلّم دانسته است, امّا تشابه و همانندى را نادرست و غیرممکن شمرده است, زیرا با توجّه به ساختار آفرینشى زن و مرد و ویژگى ها و نیازهاى جسمى و روحى آنان, حقوق مشابه, نه ممکن است و نه سزاوار, بلکه شایسته است که زن حقوق متناسب با خود را به دست آورد, و در حدودى که طبیعت زن و مرد تفاوت داشته و اقتضا مى کند حقوق آنان نیز تفاوت داشته باشد. این سخن با عدالت و حقوق فطرى سازگار است و سعادت انسان با چنین منطقِ هماهنگ با آفرینش تأمین مى شود, زیرا زن و مرد با توانایى ها و نیازهاى متفاوتى که از طبیعت گرفته اند در عرصه اجتماعى, خانواده و… ظاهر مى شوند, بنابراین با سندهایى که قانون طبیعى و چگونگى آفرینش به زن و مرد داده, حقوق هریک مشخص مى شود.14
سرپیچى از این قانونمندى سبب ظلم به زن یا مرد مى شود. با نادیده گرفتن تفاوت طبیعى و چشم بر واقعیّت بستن به حق انسانى تجاوز مى شود, این سرپیچى ممکن است با شعارهاى فریبنده اى چون حقوق مشابه زن و مرد باشد.
ج. فلسفه تفاوت حقوق زن و مرد
شکّى نیست که با نگاه ابتدایى در فقه اسلامى, برخى نابرابرى ها میان حقوق زن و مرد دیده مى شود, ولى چنان که یادآور شدیم, بهتر است از آن به (تفاوت هاى حقوقى) تعبیر کرد, زیرا هر تفاوتى ناگزیر تبعیض و ستم نیست, چنان که هر برابرى, همانندى و تساوى نیز به طور قطع عدالت و انصاف نمى باشد.
اکنون پرسش این است که این تفاوت ها آیا ذاتى اسلام و از مسلّمات تغییرناپذیر فقه اسلامى است, یا از عرضیاتى است که قابل تعدیل و تغییر در چهارچوب هاى اجتهادى مى باشد؟
برخى کار خود را آسان کرده و به طور مطلق تمام این گونه مسائل را از عرضیّات اسلام دانسته اند که قابل تغییرند و مى توان به مقتضاى روز و شرایط حاکم بر جامعه آنها را تطبیق داد, آنها معتقدند که:
(این نابرابرى ها جزء عرضیّات اند و لذا بنا به تعریف مى توانستند غیر از این باشند. به طورکلّى تمام نظام حقوقى اسلام جزء عرضیّات اسلام است. نباید (مقاصد شارع) را با (راه نیل به آن مقاصد) یکى دانست.)15
به باور اینان, پیامبران براى تغییر سطح معیشت مردم و یا تغییر معرفت شان قیام نکرده اند, بلکه کار مهم آنها آوردن معنى و محورى تازه براى زندگى بوده است نه نحوه تازه اى از زندگى. مردم زندگى خود را مى کنند و دین تغییرى در شیوه زندگى ندارد, بلکه آن را عطف به کانون معنایى تازه, یعنى (قربة الى الله) کرد. احکام اجتماعى اسلام هم متّکى بر عرفیّات جامعه است. درصد بالایى از احکام اسلامى (امضایى) است که پیشتر در جامعه پیش از اسلام وجود داشته است و دین بر همان آدابى که در جامعه عربى جارى بوده صحّه گذاشته و مشروع دانسته است. بنابراین دین, عرف هر عصرى را مى پذیرد و با تغییرات اندکى از جهت مقصد, شیوه اجرا و یا تعدیل, سپر شرع را بر روى ایشان مى گستراند و آنها را معطوف به کانون معنوى دین مى کند.
از این رو اظهار مى دارند که چگونگى زیست و آداب و عرف اجتماعى زمان پیامبر(ص) یک شیوه زیست ممکن بوده است, که پیامبر(ص) کمابیش آنها را امضا کرده است. دلیلى وجود ندارد که بگوییم آن نحوه زیست بهترین است و غیرقابل تغییر. صاحبان این گونه برداشت درخصوص نابرابرى هایى که در حقوق زنان و مردان دیده مى شود مى گویند:
(این نابرابرى ها جزء عرضیّات اسلامند و منبعث از شرایطى هستند که پیامبر در دل آنها مبعوث شدند و به هیچ وجه جزء ارزش هاى مطلق و متعالى انسانى محسوب نمى شوند.)16
به باور ایشان, این گونه عرضیّات مى توانند مشمول اجتهادات عصرى واقع شوند و جاى خود را به عرفیّات و آداب رایج بسپارند, امّا با حفظ مقاصد شارع و ارزش هاى متعالى اسلام.
البته ما در این نوشتار چنین ادّعاى مطلقى را نمى توانیم داشته باشیم, زیرا منابع اسلامى تا این پایه یارى نمى دهد, ولى یادآور مى شویم که بسیارى از حقوق ویژه بانوان در فقه اسلامى آن چنان نیست که در شرایط متغیّر و متفاوت, همچنان ثابت بماند و واقعیّت ها را نادیده انگارد و مجالى براى اجتهاد نداشته باشد.
استاد شهید مطهرى درنظر داشته که (راز تفاوت ها) میان حقوق زنان و مردان را به ویژه از جهت تأثیرى که عوامل تاریخى و اجتماعى و (مقتضیات زمان) در آنها داشته مورد بررسى قرار دهد که متأسّفانه زمان به او فرصت چنین کارى را نمى دهد, امّا در ضمن برخى مطالب ایشان به فلسفه و حکمت برخى احکام و حقوق اشاره شده است. وى مى نویسد:
(در نظر داشتم تحت عنوان (راز تفاوت ها) در اطراف اینکه عوامل تاریخى و اجتماعى چه اندازه مى توانسته است در این تفاوت ها موٌثّر باشد بحثى کنم, براى پرهیز از درازشدن دامنه مطلب از بحث مستقل در آن صرف نظر مى کنم. در ضمن مباحث آینده کاملاً مطلب روشن خواهد شد.)17
مهریه در نظام حقوق قرآنى
از نظر قرآن, مرد به هنگام عقد قرارداد ازدواج و خواستگارى (هدیه اى) تقدیم زن مى کند که پدر, برادر یا دیگر بستگان زن در آن نقش و اختیارى ندارند. زن در عین حال که چنین پیشکشى را دریافت مى دارد استقلال اجتماعى و اقتصادى خود را حفظ مى کند, خودش با آزادى و اختیار شوهر را انتخاب مى کند, نه با اراده پدر یا تصمیم کسى دیگر, و نیز هنگامى که در خانواده خود با شوهر زندگى مى کند کسى حق ندارد مانند تاریخ کهن او را به خدمت خود بگمارد و استثمار کند. محصول کار و زحمتش به خود او تعلّق دارد نه به دیگرى, در معاملات حقوقى نیاز به قیمومیت ندارد. مرد و زن فقط حق دارند در هنگام پابرجابودن پیمان زناشویى فقط نسبت به نیازهاى جنسى متعهّد باشند و مرد به خاطر بهره مندى از وصال زن, زندگى را در حدّ امکان و مطابق شأن او تأمین کند.
(در قرآن کریم آیات زیادى هست درباره اینکه مهر زن به خود زن تعلّق دارد نه به دیگرى. مرد باید در تمام مدّت زناشویى عهده دار تأمین مخارج زندگى زن بشود, و در عین حال درآمدى که زن تحصیل مى کند و نتیجه کار او به شخص خودش تعلّق دارد نه به دیگرى, پدر یا شوهر.)18
به طور طبیعى و معمول این مرد است که نسبت به زن اظهار علاقه و مهر مى کند و براى جلب نظر او هدیه اى را پیشکش مى نماید. مرد همواره متقاضى بوده است, و زن هرگز با حرص و ولع درپى مرد نرفته است و از خود نوعى بى نیازى و استغنا نشان داده است, از این رو مهریه در حرمت و حیا و عفاف زن ریشه دارد.
(زن با الهام فطرى دریافته است که عزّت و احترام او به این است که خود را رایگان در اختیار مرد قرار ندهد.)19
بلکه در پرتو چنین الهام فطرى توانسته مرد را به عنوان خواستگار به آستانه خود بکشاند.
(قرآن کریم با لطافت و ظرافیت بى نظیرى مى گوید: (وآتوا النّساء صدقاتهنّ نحلةً) (نساء / 4) یعنى کابین زنان را که به خود آنها تعلّق دارد (نه به پدران یا برادران آنها) و عطیّه و پیشکشى است از جانب شما به آنها, به خودشان بدهید.)20
به گفته استاد, در این آیه به سه نکته اشاره شده است:
1. مهریه را با تعبیر (صدقه) (با ضمّ دال) یاد کرده نه مهریه, زیرا صُدقه از مادّة صدق است که نشانه راستین بودن و از سر صدق بودن علاقه مرد است.
2. با ملحق کردن ضمیر (هنّ) به کلمه صدقاتهنّ, مى فهماند که مهریه به خود زن تعلّق دارد نه به کسى دیگر.
3. با تعبیر (نحلة), نشان مى دهد که مهریه هیچ عنوانى جز تقدیمى و هدیه ندارد.
این هدیه مهریه اختصاص به ازدواج رسمى و رابطه مشروع ندارد, بلکه در مواردى هم که زن و مرد روابط نامشروعى دارند باز این مرد است که هدیه مى دهد.
بنابراین اساس استاد نتیجه گرفته است که:
(مهر از احساسات رقیق و عطوفت آمیز مرد ناشى شده, نه از احساسات خشن و مالکانه او, آنچه از ناحیه زن در این امر دخالت داشته, حس خوددارى مخصوص او بوده نه ضعف و بى اراده بودن او. مهر, تدبیرى است از ناحیه قانون خلقت براى بالابردن ارزش زن و قراردادن او در سطح عالى ترى. مهر به زن شخصیت مى دهد. ارزش معنوى مهر براى زن بیش از ارزش مادّى آن است.)21
قرآن رسوم جاهلى را در قضیّه مهریه منسوخ کرد و آن را به مسیر طبیعى خود برگرداند, زیرا در جاهلیّت, پدران و مادران مهریه را به عنوان حق الزحمه و (شیربها) حق خود مى دانستند, ولى قرآن به صراحت آن را حق خود زن دانست, زیرا در زمان جاهلیّت چون دخترى متولّد مى شد, به وى چنین تبریک مى گفتند: (هنیئاً لک النّافجة), یعنى این مایه افزایش ثروت تو را گوارا باد, کنایه از اینکه پس از این دختر را شوهر مى دهى و مهر دریافت مى کنى.
در عصر جاهلى پدران و در غیاب ایشان برادران که خود را قیّم مى پنداشتند, دختران را شوهر مى دادند و مهر دختر را خود دریافت مى کردند. گاهى برخى پدران یا برادران دختران را با یکدیگر معاوضه مى کردند و دختر یا خواهر هریک, مهر دیگرى قرار مى گرفت. این نوع ازدواج (شغار) نامیده مى شد که پیامبر آن را مردود شمرد و فرمود: (لاشغار فى الاسلام). اسلام تمام این رسوم را از میان برد و حتّى اضافه بر مهر را نیز منع نمود.
قرآن, قرارداد کارکردن داماد براى پدرزن را به عنوان پرداخت مهر ـ در زمانى که ثروت قابل مبادله نبود ـ منسوخ کرد.
در جاهلیّت رسم ارث زوجیّت نیز بوده که منسوخ گشته است, یعنى زن به هنگام فوت شوهر جزء مال الارث به ورثه مى رسیده و به تملّک ورثه درمى آمده است. قرآن در ردّ این رسم مى گوید:
(یاایّها الذین آمنوا لا تحلُّ لکم أن ترثوا النساء کرها) نساء / 19
اى موٌمنان بر شما روا نیست که زنان مورّثان خود را به ارث ببرید, درحالى خود آن زنان مایل نیستند.
در زمان جاهلیّت براى اینکه مهر زنان را ندهند آنها را متّهم به فحشاء مى کردند یا آنها را تحت فشار و ستم قرار مى دادند تا مهریه او را نپردازند, قرآن بر این رسم ظالمانه نیز مهر بطلان زد و از آن منع کرد:
(ولا تعضلوهنّ لتذهبوا ببعض ما آتیتموهنّ) نساء / 19
زنان را به خاطر اینکه چیزى از آنها بگیرید یا قسمتى از مهرى که به آنها داده اید جبران کنید, در مضیقه و شکنجه قرار ندهید.22
بدین وسیله قرآن کریم هر رسمى را که موجب تضییع حقوق زنان به ویژه مهر آنها مى شد منسوخ اعلان کرد.
حق مالکیّت زن
شهید مطهرى درباره حق مالکیّت زن مى نویسد:
(یکى از مسلّمات دین اسلام این است که مرد, حقّى به مال زن و کار زن ندارد. نه مى تواند به او فرمان دهد که براى من فلان کار را بکن, و نه اگر زن کارى کرد که به موجب آن کار, ثروتى به او تعلّق مى گیرد مرد حق دارد که بدون رضاى زن در آن ثروت تصرف کند, و از این جهت زن و مرد وضع مساوى دارند.)23
ممکن است در سنّت ها و فرهنگ هاى موجود و روابط زن و شوهر در جامعه کنونى اسلامى اشکالاتى وجود داشته باشد و حقوق زنان تضییع گردد, ولى این کاستى ها ربطى به حقوق زن در قرآن ندارد, هر مسلمانى خود باید پاسخگوى رفتار و کردار خود باشد, و رعایت مسوٌولیّت خود را در برابر عدل و انصافى که دین برعهده وى گذاشته بکند. اگر مسلمانان در انجام وظیفه دینى کوتاهى کردند یا باورها و سنّت هاى غلط خود را به نام دین به کار بستند ربطى به دین ندارد. مهریه, طبق آیه (وآتوا النّساء صدقاتهنّ نحلة), چون برعهده مرد قرار مى گیرد نقد باید پرداخت شود و هم اکنون که رسم بر این است که مهر را وثیقه مالى مى پندارند و بیشتر جنبه ذمّه و عهده دارد و زن نوعاً آن را مطالبه نمى کند, مگر هنگامى که اختلاف و نزاعى پیش بیاید; این وضع مطابق حکم اسلامى نیست, بلکه این توافق و تفاهمى است که در زمان ما زن مراعات مرد را مى کند.
(تاریخ نشان مى دهد که پیامبر اکرم به هیچ وجه حاضر نبود زنى را بدون مهر در اختیار مردى قرار دهد.)24
برخى موضوع نفقه را نیز بد تفسیر کرده و از آن نوعى جیره خوارى زن و مزدورى وى تصور کرده اند, استاد مطهرى در این باره مى نویسد:
(اگر کسى بگوید نفقه زن در غرب تا قرن نوزدهم چیزى جز جیره خوارى و نشانه بردگى زن نبوده است راست گفته است, زیرا وقتى که زن موظف باشد مجّاناً داخله زندگى مرد را اداره کند و حق مالکیّت نداشته باشد, نفقه اى که به او داده مى شود از نوع جیره اى است که به اسیر, یا علوفه اى است که به حیوانات بارکش مى دهند. امّا اگر قانون به خصوصى در جهان پیدا شود که اداره داخله زندگى مرد را به عنوان یک وظیفه لازم از دوش زن بردارد و به او حق تحصیل ثروت و استقلال کامل اقتصادى بدهد, در عین حال او را از شرکت در بودجه خانوادگى معاف کند, ناچار فلسفه دیگرى درنظر گرفته و باید در اطراف آن فلسفه تأمّل کرد.)25
استقلال مالکیتى زن
در دیدگاه شهید مطهرى, قرآن همان طور که مردان را در نتایج کار و تلاششان داراى حق مى داند, زنان را نیز در نتیجه کار و فعّالیّت شان ذى حق مى شمرد. چنان که در قرآن مى خوانیم:
(للرّجال نصیب ممّا اکتسبوا وللنّساء نصیب ممّا اکتسبن) نساء / 32
مردان را از آنچه کسب مى کنند و نیز زنان را از آنچه به دست مى آورند بهره اى است.
عرب جاهلى زن را از هرگونه ارثى محروم کرده بود, امّا قرآن کریم برخلاف شیوه معمول به صراحت زن را نیز مانند مرد, وارث شناخت.
(للرّجال نصیب ممّا ترک الوالدان والاقربون وللنّساء نصیب ممّا ترک الوالدان والاقربون) نساء / 7
مردان را از مالى که پدر و مادر و یا خویشاوندان بعد از مردن خود باقى مى گذارند بهره اى است, و زنان را هم از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان از خود باقى مى گذارند بهره اى است.26
زن, کانون مهر, نه ابزار تجارت
موضوع دفاع از حقوق زن در جهان غرب, زمانى اوج گرفت که کارخانه ها به کار ارزان و بى مشکل زنان احساس نیاز کردند. براى حرکت اقتصادى و چرخش چرخ هاى صنایع, زنان , نیروهایى کم هزینه شناخته شدند و مى بایست از درون خانه ها بیرون کشیده شوند, ولى زمانى که اسلام از حقوق زن سخن به میان آورد, جز کرامت او هیچ چشم داشت دیگرى تصوّر نمى رفت.
(انگیزه اى که سبب شد اسلام به زن استقلال اقتصادى بدهد جز جنبه هاى انسانى و عدالت دوستى و الهى اسلام نبوده; در آنجا مطالبى از قبیل مطامع کارخانه داران انگستان وجود نداشت که به خاطر پرکردن شکم خود این قانون را گذراندند, بعد با بوق و کُرنا دنیا را پر کردند که ما حق زن را به رسمیت شناختیم و حقوق زن و مرد را مساوى دانستیم…
اسلام به زن استقلال اقتصادى داد, امّا به قول (ویل دورانت) خانه براندازى نکرد. اساس خانواده ها را متزلزل نکرد, زنان را علیه شوهران و دختران را علیه پدران و برادران به تمرّد و عصیان وادار نکرد. اسلام با این دو آیه انقلاب عظیمى به وجود آورد, امّا آرام و بى ضرر و بى خطر…
آنچه دنیاى غرب کرد این بود که به قول (ویل دورانت) زن را از بندگى و جان کندن در خانه رهانید و گرفتار بندگى و جان کندن در مغازه و کارخانه کرد. یعنى اروپا غل و زنجیرى از دست و پاى زن باز کرد و غل و زنجیر دیگرى که کمتر از اولى نبود به دست و پاى او بست, امّا اسلام زن را از بندگى و بردگى مرد در خانه و مزارع و غیره رهانید و با الزام مرد به تأمین بودجه اجتماع خانوادگى, هرنوع اجبار و الزامى را از دوش زن براى مخارج خود و خانواده برداشت….)27
از سوى دیگر, اگر در فقه اسلامى پرداخت نفقه و مخارج ضرورى زن بر مرد واجب شمرده شده است, این نشانه مالکیّت مرد نیست, زیرا کسى که مسوٌول نفقه شد, نوعى مالکیّت و سرورى پیدا نمى کند, چنان که نفقه پدر و مادر و جدّ که بر فرزندان بالغ واجب است, دلیل آن نیست که فرزند مالک آنها مى شود. بلکه حقّى است که به حکم زحماتى که کشیده اند بر فرزند پیدا کرده اند. زن نیز نفقه را در قبال مهر بى دریغ خود به همسر و فرزندان سزاوار شده است. آنچه از ظرافت, لطافت, احساس سرشار از محبّت و حوصله زن به عنوان مادر برمى آید از عهده کمتر مردى برمى آید.
حضور زن در عرصه هاى اجتماعى و اقتصادى
چه حکمتى داشته که اسلام رعایت جانب زن را در مسائل مالى کرده و مرد را به صورت خدمتکار بى مزد و اجرت براى زن و خانواده, درآورده است؟ شکّى نیست که اسلام نخواسته به نفع زن علیه مرد و یا به عکس عمل کند, بلکه مطابق فطرت, طبیعت و قانون آفرینش, سعادت مرد و زن و فرزندان آنها را که باید در دامن زن پرورش یابند درنظر گرفته است. این قانون آفرینش و جریان طبیعى میان همه جانداران است, که به دست توانا و تدبیر حکیمانه آفرینش انجام گرفته است.
اگر سهم مرد و زن را در زندگى مورد توجّه قرار دهیم, خواهیم یافت که سهم زن در شکل گیرى نهاد خانواده و رنج او براى تدبیر درونى آن بیش از مرد است, چرا که زن دوران باردارى, درد زایمان و عوارض آن, فصل شیرخوارگى فرزند و پرستارى از او را تحمّل مى کند, از نیروى بدنى او کاسته مى شود, توانایى وى در کار و تولید کاهش مى یابد, با این شرایط آیا منصفانه است که تأمین هزینه زندگى را نیز برعهده داشته باشد!
(خداوند زن را مایه آسایش و آرامش روح مرد قرار داده است. (وجعل منها زوجها لیسکن الیها) (اعراف / 189) دریافته است که هراندازه موجبات آسایش و فراغ خاطر همسر خود را فراهم کند, غیرمستقیم به سعادت خود خدمت کرده است و کانون خانوده خود را رونق بخشیده است. دریافته است که از دو همسر, لازم است لااقل یکى مغلوب تلاش ها و خستگى ها نباشد تا بتواند آرامش دهنده روح دیگرى باشد و در این تقسیم کار, آن که بهتر است در معرکه زندگى وارد نبرد شود, مرد است, و آن که بهتر مى تواند آرامش دهنده روح دیگرى باشد زن است.)28
شکّى نیست که با الغاى نفقه, خسارات روحى, معنوى و عاطفى بسیارى بر نهاد خانواده وارد مى شود, و به قول استاد مطهرى:
(اى کاش افرادى که تیشه برداشته کورکورانه بنیان استوار کانون مقدّس خانوادگى ما را که براساس قوانین مقدّس آسمانى بنا شده است خراب مى کنند, مى توانستند به عواقب کار بیندیشند و شعاع دورترى را ببینند.)29
تأمّلى در سهم زن از ارث
کم نیستند کسانى که مى پرسند چرا در قوانین اسلام, نابرابرى در سهم الارث زن با مرد وجود دارد؟ این قانون با تساوى حقوق منافات دارد, زیرا سهم الارث زن, نصف مرد, و سهم پسر, دوبرابر دختر, و سهم شوهر, دوبرابر زن مى باشد. فقط پدر و مادر هستند که از فرزندشان (اگر فرزند داشته باشد) به تساوى هریک, یک ششم ارث مى برند.
این پرسش, پرسشى دیرینه است و در صدر اسلام نیز برخى این سوٌال را داشته اند و دین شناسان به ویژه امامان(ع) پاسخ داده اند. چنان که مرحوم مطهرى مى نویسد:
(ابن ابى العوجاء در قرن دوم مى زیسته و به خدا و مذهب اعتقاد نداشته است. این مرد از آزادى آن عصر استفاده مى کرد و عقاید الحادى خود را همه جا ابراز مى داشت, حتّى گاهى در مسجدالحرام یا مسجدالنبى(ص) مى آمد و با علماء عصر راجع به توحید و معاد و اصول اسلام به بحث مى پرداخت. یکى از این اعتراضات او به اسلام همین بود: مى گفت: (ما للمرئة المسکینة الضّعیفة تأخذ سهماً و یأخذ الرّجل سهمین); یعنى چرا زن بیچاره که از مرد ناتوان تر است باید یک سهم ببرد و مرد که تواناتر است دو سهم ببرد؟ این خلاف عدالت و انصاف است.
امام صادق(ع) فرمود: این براى این است که اسلام سربازى را از عهده زن برداشته و به علاوه مهر , نفقه را به نفع او بر مرد لازم شمرده است و در بعضى جنایات اشتباهى که خویشاوندان جانى باید دیه بپردازند, زن از پرداخت دیه و شرکت با دیگران معاف است. از این رو سهم زن در ارث از مرد کمتر شده است.
امام صادق(ع) صریحاً وضع خاص ارثى زن را معلول مهر و نفقه و معافیّت از سربازى و دیه شمرد.)30
در گذشته و پیش از اسلام, زن از ارث محروم بوده است. چگونگى و مقدار محرومیت و علّت آن در جامعه هاى مختلف فرق داشته است. برخى براى زن نقشى در خانواده و تولید فرزند قائل نبوده اند و ارث زن را انتقال ثروت به بیگانه تلقّى مى کرده اند, زن و فرزندان او را خارج از فامیل مى دانسته اند. برخى چون براى زن شخصیّت حقوقى و استقلال اقتصادى قائل نبوده اند او را از ارث محروم مى داشتند. از آنجا که به طور طبیعى زن نمى توانست در امور دفاعى سلاح بردارد, عرب جاهلى او را از ارث محروم مى دانست, و هنگامى که آیه ارث نازل شد براى برخى از آنان باعث شگفتى شد:
(للرّجال نصیب ممّا ترک الوالدان والأقربون واللنّساء نصیب ممّا ترک الوالدان والأقربون ممّا قلّ منه أو کثر نصیباً مفروضاً) نساء / 7
از هرچه پدر و مادر و خویشاوندان به ارث مى گذارند, مردان را نصیبى است. و از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان به ارث مى گذارند, چه اندک و چه بسیار, زنان را نیز نصیبى است; نصیبى معیّن.
در زمان نزول این آیات, برادر حسان بن ثابت, شاعر معروف زمان پیامبر(ص) درگذشت و از او زنى با چند دختر باقى ماند. امّا پسرعموهاى او همه دارایى وى را تصرف کردند و چیزى به زن و دختران او ندادند. زن او شکایت نزد رسول اکرم(ص) برد, حضرت آنها را احضار کرد, گفتند: زن که نمى تواند سلاح بپوشد و درمقابل دشمن بایستد, این ما هستیم که باید شمشیر به دست بگیریم و از خودمان و از این زن ها دفاع کنیم, پس ثروت هم باید متعلّق به مردان باشد, ولى رسول اکرم حکم خدا را به آنها ابلاغ کرد.31
در عرب جاهلى, پسر خوانده مرد ارث مى برد, ولى زن نه تنها ارث نمى برد, بلکه جزء سهم الارث به شمار مى آمد. این محرومیّت از ارث و دیگر حقوق, ویژه عرب جاهلى نبود, بلکه در یونان و ایران سامانى نیز زن از محرومیّت هاى فراوانى رنج مى برد.
در حقوق اسلامى با این گونه نگرش هاى تبعیضى مبارزه شده است, ولى این سوٌال باقى مانده که چرا سهم الارث زن و مرد, برابر نیست. استاد مطهرى در پاسخ این سوٌال مى نویسد:
(علّت اینکه اسلام سهم الارث زن را نصف مرد قرار داد (… للذّکر مثل حظّ الانثیین) (نساء / 11) وضع خاصى است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازى و برخى قوانین جزایى دارد…
چون اسلام مهر و نفقه را لازم مى داند و به این سبب قهراً از بودجه زندگى زن کاسته شده است و تحمیلى از این نظر بر مرد شده است, اسلام مى خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران شود, از این رو براى مرد دوبرابر زن سهم الارث قرار داده است.)32
آنچه درباره سهم الارث زن یادآور شدیم, نگاه کلّى بود به اصل موضوع و علّت تفاوت سهم الارث زن با مرد, امّا اگر بحث جزئى تر مورد توجّه قرار گیرد, هر مورد از انواع و ابعاد موضوعى ارث براى خود تفسیر و توجیهى دارد و این گونه نیست که همه جا ارث زن کمتر از مرد باشد. مطالب موردنظر را در چند نکته بیان مى کنیم:
1. مشهور این است که زن از اموال شوهر ارث مى برد, ولى از غیرمنقول و زمین ارث نمى برد. امّا این فتوا مورد اتّفاق همه فقها نیست; برخى از فقها معتقدند که زن از غیرمنقول, قیمت, و از منقول, اصل آن مال را ارث مى برد.
2. مشهور این است که اگر شوهر, تنها وارث زن باشد تمام اموال او را به ارث مى برد, ولى اگر زن, تنها وارث مرد باشد, تنها یک سوم اموال مرد سهم او مى شود و بقیه در اختیار حکومت قرار مى گیرد.
این مسأله نیز مورد اتّفاق همه فقها نیست, بلکه برخى تفاوتى در ارث زن و مرد نمى بینند, چنان که آیه قرآن نیز مطابق همین قول است و تفاوتى میان زن و مرد قائل نشده است.
3. اگر مردى درحال بیمارى همسرش را طلاق دهد و در اثر همان بیمارى از دنیا برود, حقّ زن در ارث محفوظ است, اگرچه پیش از مرگ همسر طلاق داده شده است, زیرا ممکن است کسى براى محروم کردن زن از ارث چنین کند, از این رو اسلام براى حفظ حقوق زن ـ به شرط اینکه پیش از یک سال بمیرد و یا زن پس از اتمام عدّه و قبل از یک سال ازدواج نکرده باشد ـ حق ارث قرار داده است, امّا چنین حقّى براى مرد نیست.
4. گاهى خویشاوندان مادرى ارث مى برند, ولى برخى خویشاوندان پدرى ارث نمى برند, مثلاً خواهر و برادرهاى مادرى به طور مساوى ارث مى برند, عموهاى مادرى نیز به طور مساوى ارث مى برند, یعنى در خویشاوندان مادرى تقسیمات ارثى بالسّویه است. و نیز برادر مادرى به همراه برادر پدر و مادرى ارث مى برد, امّا برادر پدرى به همراه آنها ارث نمى برد. یعنى ارث به دنبال شیر مى رود, و مادرى ها با همه ارث مى برند.
5. در اسلام, خانواده و اصالت و استقلال و اولویّت آن کاملاً مورد توجّه است و هرچیز بر محور آن شکل مى گیرد, ارث و دیگر حقوق مربوط به زن نیز با توجّه به پیوندهاى خویشاوندى و بر محور خانواده تنظیم شده است. بنابراین آن کسى که نمى تواند اولویت خانواده را باور کند یا فرهنگى که چنین جایگاهى بدان نمى دهد, نمى تواند مناسبات حقوقى را در این چهارچوب دریابد. کسانى که امروز به عنوان دفاع از حقوق زن بر حقوق اسلامى خرده مى گیرند, باورى به قداست خانواده ندارند و براى آن اولویّتى قائل نیس,تند و این مشکل خود آنان است, نه مشکل اسلام.
حجاب و عفاف زن
از شواهد دیگرى که براى نابرابرى میان حقوق زن و مرد بیان کرده اند, مسأله حجاب است. برخى گمان کرده اند که اسلام با طرح مسأله حجاب, خواسته است زن محبوس باشد و بدین گونه از حقّ حضور در عرصه هاى فرهنگى, علمى, اجتماعى و اقتصادى محروم گشته و نتواند از حقّ مسلّم آزادى بهره ببرد.
برخى به تحلیل عوامل تاریخى این موضوع پرداخته و آن را زاییده مردسالادى و برترى جویى مرد دانسته اند.
در پاسخ, نخست باید یادآور شد که از دیدگاه قرآن - برخلاف تصوّر عمومى - حجاب و یا به عبارت صحیح تر (عفاف) اختصاص به زن ندارد, بلکه مرد و زن هردو به یکسان مخاطب قرآن قرار گرفته اند که باید عفاف و پاکدامنى را حفظ کنند و از هرزگى و روابط نامشروع جنسى بپرهیزند. بنابراین اگر تکلیفى هم هست زن و مرد هردو در آن مشترکند.
گذشته از این, عفاف و پوشش متناسب از یک مسأله کلّى و اساسى ریشه مى گیرد و آن این است که اسلام مى خواهد انواع التذاذهاى جنسى به محیط خانواده و ازدواج قانونى منعطف شود و راه هرزه نپوید.
قرآن به مردان نیز با همان خطاب زنان دستور مى دهد که نگاه هاى خود را کنترل کنند, از هرزگى و چشم چرانى دورى گزینند, و عفاف و پاکدامنى را حفظ کنند:
(قل للموٌمنین یغُضّوا من ابصارهم ویحفظوا فروجهم ذلک ازکى لهم انّ الله خبیر بما یصنعون. وقل للموٌمنات یغضُضن من ابصارهنّ ویحفظن فروجهنّ ولایُبدین زینتهنّ الاّ ما ظهر منها ولیضربن بخُمُرهنّ على جیوبهنّ ولایبدین زینتهنّ الاّ لبعُولتهنّ او آبائهنّ.)
به مردان موٌمن بگو که چشمان خویش را ببندند و شرمگاه خود را نگه دارند. این برایشان پاکیزه تر است, زیرا خدا به کارهایى که مى کنند آگاه است. و به زنان موٌمن بگو که چشمان خویش را ببندند و شرمگاه خود را نگه دارند و زینت هاى خود را جز آن مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه هاى خود را تا گریبان فرو گذارند و زینت هاى خود را آشکار نکنند, جز براى شوهر خود یا پدر خود.
چنان که ملاحظه مى کنیم در این آیات وظایف و حقوق متقابل زن و مرد در معاشرت مطرح است و در مسأله حجاب و حفظ عفاف, زن و مرد یکسانند. استاد شهید مطهرى چند نکته از این آیات برداشت مى کند:
(1. هر مسلمان - چه مرد و چه زن - باید از چشم چرانى و نظربازى اجتناب کند.
2. مسلمان, خواه مرد یا زن, باید پاکدامن باشد و عورت خود را از دیگران بپوشد.
3. زنان باید پوشش داشته باشند و آرایش و زیور خود را بر دیگران آشکار نسازند و درصدد تحریک و جلب توجّه مردان برنیایند.
4. دو استثنا براى لزوم پوشش زن ذکر شده که یکى با جمله (ولایبدین زینتهنّ الاّ ما ظهر منها) بیان شده است و نسبت به عموم مردان است و دیگرى با جمله (ولا یبدین زینتهنّ الاّ لبعولتهنّ…) ذکر شده و نداشتن پوشش را براى زن نسبت به عدّه خاص تجویز مى کند.)33
اگر موضوع حجاب را به دور از جنجال ها و برداشت هاى افراط و تفریطى بنگریم, نه تنها برداشت نابرابرانه میان حقوق زن و مرد از آن نمى شود, بلکه در اصل براى حرمت گذاردن و اهمیّت دادن به حقوق زن و شخصیّت و جایگاه زن است. استاد شهید مطهرى یادآور مى شود:
(راه اسلام, راه معتدل و متعادلى است. اسلام در عین اینکه نهایت مراقبت را براى پاکى روابط جنسى به عمل آورده است, هیچ گونه مانعى براى بروز استعدادهاى انسانى زن به وجود نیاورده است, بلکه کارى کرده است که اگر این برنامه دور از هر افراط و تفریطى اجرا شود, هم روحیه ها سالم مى ماند, و هم روابط خانواده ها صمیمى تر و جدّى تر مى گردد, و هم محیط اجتماع براى فعّالیّت صحیح مرد و زن آماده تر مى شود.)34
نگاهى به قوانین تربیتى و اصلاحى
از موارد دیگرى که در بحث حقوق زن از آن برداشت نابرابرى میان حقوق زن و مرد شده و نوعى تضعیف جایگاه زن از آن به نظر رسیده آیه اى است که مى فرماید: زن خطاکار را تا هنگام وفات در خانه حبس و زندانى کنید. پرسش این است که چرا چنین مجازاتى آن هم بدون تعیین مرجع اجرایى, به عامّه مردم وانهاده شده است؟
(والّتى یأتین الفاحشة من نسائکم فاستشهدوا علیهنّ أربعة منکم فان شهدوا فأمسکوهنّ فى البیوت حتّى یتوفّیهُنّ الموتُ او یجعل الله لهنّ سبیلاً) نساء/15
از میان زنان, آن کس که مرتکب فحشا شوند, پس هرگاه چهار تن از خودتان علیه آنها به شهادت گرفته شوند و آنها شهادت دادند, زنان را در خانه محبوس دارید تا مرگ شان فرا رسد یا خدا را پیش پاى شان نهد.
استاد شهید در تبیین این آیه مى نویسد:
(مفسّران مى گویند: مقصود از راه دیگر - در پایان آیه: او یجعل الله لهنّ سبیلاً - اشاره به این است که این حکم موقتى است, و در آینده حکم دیگرى براى آنان خواهد آمد. آیه دوم از سوره نور که حکم زانى و زانیه را بیان کرده است همان است که این آیه - در پایان - با اشاره آن را وعده داده است.)35
آیه سوره نور چنین است:
(الزّانیة والزّانى فاجلدوا کُلّ واحد منهما مائة جلدة ولاتأخذکم بهما رأفة فى دین الله إن کنتم تُؤمنون بالله والیوم الآخر ولیشهد عذابهما طائفة من المؤمنین) نور / 2
زنان و مردان زناکار را هریک صد ضربه بزنید. و اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید, مباد که در حکم خدا نسبت به آن دو دستخوش ترحّم گردید, و باید به هنگام اجراى حد گروهى از موٌمنان حاضر باشند.
چنان که ملاحظه مى کنید در این آیه تفاوتى میان زن خطاکار و مرد خطاکار نیست, هریک از آن دو مرتکب فحشا شدند چنین مجازات معیّنى را دارند.
پیرامون آیه حبس, مطالب و توجیهات دیگرى نیز هست که در کتابهاى تفسیرى آمده و در اینجا مجال پرداختن به آنها نیست.
اختیارات مرد در طلاق
اختیار یک جانبه اى که اسلام در امر طلاق به مرد داده است, مورد اشکال برخى قرار گرفته است که این امر مایه زحمت و زیان زنان مى شود. مردان به دلایل واهى, از این حق استفاده مى کنند و خیال شان نیز آسوده است که از حق مشروع و قانونى خود استفاده کرده اند و این کار ظلم و تجاوز از عدالت و انصاف است.
اینها نمونه اى از اشکالاتى است که بر اختیاراتى که اسلام به مرد در طلاق داده وارد شده است. پیش از پرداختن به اصل مطلب, نکته اى را به عنوان پیش درآمد یادآور مى شویم:
در اینکه آیا اساساً تشریع طلاق, امر ناروایى است یا خیر, جاى سخن بسیارى است, زیرا بدون شک, یک نظام حقوقى کامل و شفّافى مانند اسلام نمى تواند بن بست هاى جدّى یک زندگى را نادیده بگیرد, چرا که تجربه نشان داده به هرحال درمیان ده ها و صدها ازدواج, به دلیل هاى گوناگون, یک ازدواج نمى تواند ادامه پیدا کند, آیا به آن زن و مرد باید گفت ناگزیرند زندگى را ادامه دهند یا باید راهى منطقى براى آنها جست وجو کرد.
به تعبیر استاد شهید مطهرى, مکانیسم طبیعى ازدواج بر این است که زن در منظومه خانوادگى محبوب و محترم باشد. بنابراین اگر به عللى زن از این مقام خود سقوط کند و شعله هاى محبّت مرد نسبت به او خاموش شود و مرد نسبت به زن بى علاقه گردد, پایه و رکن اساسى خانوادگى خراب شده و یک اجتماع طبیعى به طور طبیعى از هم پاشیده است. اسلام به چنین وضعى با دید تأسّف مى نگرد, و چنین پیوندى را مرده و تمام شده مى داند و از نظر قانونى نیز نمى خواهد رسمیّت داشته باشد.
(از نظر اسلام منتهاى اهانت و تحقیر براى یک زن این است که مرد بگوید من تو را دوست ندارم, از تو تنفّر دارم, و آن گاه قانون بخواهد به زور و اجبار آن زن را در خانه مرد نگاه دارد… قانون قادر است مرد را مجبور به نگهدارى از زن و پرداخت نفقه و غیره کند, امّا قادر نیست زن را در مقام محبوبیّت و مرکزیت نگهدارى کند… از این رو هر زمان شلعه محبّت و علاقه مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبیعى مرده است.)36
طبیعت زن و مرد به گونه اى است که از سوى مرد باید علاقه و تقاضا باشد, و از جانب زن پاسخ. محبّت اصیل و پایدار زن آن است که به صورت واکنش به علاقه و احترام یک مرد نسبت به او به وجود مى آید. طبیعت, کلید محبّت طرفین را به مرد داده است, علاقه زن به مرد, معلول محبّت و علاقه مرد است, از این رو کلید فسخ این علاقه نیز به طور طبیعى در دست مرد است.
(این مرد است که با بى علاقگى و بى وفایى خود نسبت به زن, او را نیز سرد و بى علاقه مى کند. برخلاف زن که بى علاقگى اگر از او شروع شود تأثیر در علاقه مرد ندارد, بلکه احیاناً آن را تیزتر مى کند… سردى و خاموشى علاقه مرد, مرگ پیوند زناشویى و پایان حیات خانوادگى است… مرد به شخص زن نیازمند است و زن به قلب مرد.)37
بنابراین همان گونه که به طور معمول و در بیشتر موارد, فسخ درونى یک ازدواج از سردى و بى تفاوتى مرد برمى خیزد و این به طور طبیعى صورت مى گیرد, اسلام نیز حق را به مرد داده است. بنیانى که براساس عواطف بنا شده و سرچشمه آن در قلب مرد تعبیه گشته است, چون از سرچشمه خشکید, با زور قانون, اجبار و تنبیه نمى توان آن را جارى و زنده ساخت. اگر زن, خواهان طلاق باشد, ولى مرد به راستى در قلب خویش نسبت به زن مهر و وفایى احساس کند, قادر خواهد بود که زن را به ادامه زندگى امیدوار سازد. اسلام, پیوند خانوادگى را طبیعى مى خواهد و براى این پیوند طبیعى مکانیسم ویژه اى تشخیص داده که رعایت آن لازم و غیرقابل تخلّف است. یعنى آنچه بنیان خانواده را استوار مى سازد فراتر از تساوى میان حقوق زن و مرد است. برخى خود را با کلمه تساوى فریفته اند, بى خبر از آن که تساوى به کار اجتماع تن ها و جسم ها مى آید, ولى پیوند زناشویى چیزى بالاتر از تساوى را مى طلبد تا رابطه قلبى و طبیعى برقرار شود.
به هرحال اسلام با آن که اختیار طلاق را ابتدا به مرد داده است, امّا موانع در سر راه مرد گذاشته تا در حد امکان, طلاق صورت نگیرد و مرد منصرف شود. این درحالى است که براى ازدواج چنین موانعى و شروطى قائل نشده است - مثلاً براى طلاق, در عدّه بودن زن, مانع اجراى طلاق است. چنان که براى اجراى آن, حضور دو شاهد عادل نیز لازم است.
داورى, وساطت و حکمیّت خانوادگى
از دیگر راه حل هایى که اسلام براى جلوگیرى از طلاق پیش بینى کرده است, داورى و حکمیّت خانوادگى است; بدین صورت که یک نفر داور به نمایندگى از طرف مرد و یک نفر داور به نمایندگى از طرف زن براى اصلاح و رسیدگى گرد مى آیند. داورانى که از وضعیّت خویشاوندان و زن و مرد آگاه هستند نهایت سعى خود را مى کنند تا بتوانند اصلاح نمایند و اختلاف را حل کنند, و پس از تلاش لازم و ناامیدى از اصلاح, اگر چنان تشخیص دادند که امیدى به ادامه زندگى نیست, ناگزیر راه طلاق را برمى گزینند, ولى چنانچه کمترین امید به استمرار زندگى دیده شود, تلاش مى کنند تا جلو جدایى را بگیرند.
(وان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکماً من أهله وحکماً من أهلها إن یریدا إصلاحاً یُوفّق الله بینهما إنّ الله کان علیماً خبیراً) نساء / 39
اگر بیم دارید که میان زن و شوهر شکاف و جدایى افتد, یک نفر داور از خاندان مرد و یک نفر داور از خاندان زن برگزینید, اگر داوران نیّت اصلاح داشته باشند خداوند میان آنها توافق ایجاد مى کند. خداوند دانا و مطّلع است.
(راجع به اینکه آیا تشکیل حکمیّت واجب است یا مستحب, میان علما اختلاف است, محققان عقیده دارند این کار وظیفه حکومت است و واجب است.)38
سوابق خدمت زن در خانواده
در طلاق هاى ناجوانمردانه که زن تقصیرى ندارد, سوابق خدماتى زن از بین نمى رود و دستاورد تلاش هاى مشترک به رایگان در اختیار مرد یا دیگرى قرار نمى گیرد.
(زن از نظر کار و فعالیت, آزادى کامل دارد و هر کارى که مى کند به شخص او تعلّق دارد, و مرد حق ندارد به صورت یک کارفرما درمقابل زن ظاهر شود. اسلام با استقلال اقتصادى که به زن داده و به علاوه هزینه زندگى او و فرزندانش را به عهده مرد گذاشته است به او فرصت کافى و کامل داده که خود را از نظر مال و ثروت و امکاناتِ یک زندگى آبرومندانه از مرد مستغنى نماید. به طورى که طلاق و جدایى از این نظر براى او نگرانى به وجود نیاورد, زن تمام چیزهایى که خود براى لانه و آشیانه خود فراهم آورده باید متعلّق به خود بداند و مرد حق ندارد آنها را از او بگیرد.)39
زن و اختیار طلاق
به صورت طبیعى و در شرایط معمول, حق طلاق در اختیار مرد است, امّا زن نیز مى تواند در مواردى و طبق برخى شرایط, حق طلاق داشته باشد, از جمله اینکه واگذارى حق طلاق را به شکل وکالت از مرد دریافت کند, و براى اینکه مرد نتواند از توکیل خود صرف نظر کند و حق تفویض را از زن سلب کند به صورت وکالت بلاعزل شرط ضمن عقد لازم مى کند. به موجب این شرط, زن مطلقاً یا در موارد خاصّى که معیّن شده است مى تواند خود را مطلقه نماید. بنابراین زن مى تواند به صورت شرط در ضمن عقد براى خود حق طلاق را محفوظ دارد و هنگام لزوم از آن استفاده کند. بنابر این از نظر فقه اسلامى زن به صورت طبیعى حق طلاق ندارد, امّا به صورت قراردادى, یعنى با شرط ضمن عقد مى تواند داشته باشد.
در برخى مواقع محاکم قضایى نیز اختیار طلاق را به دست مى گیرند. و آن در صورتى است که مرد نه به وظایف همسرى و جلب نظر و رضایت زن تن مى دهد و نه به طلاق رضایت مى دهد, زیرا اگر مرد مى خواهد با زن زندگى کند باید از او به خوبى نگاهدارى کند, حقوق او را ادا نماید, با او حسن معاشرت داشته باشد, و اگر سر زندگى با او ندارد به خوبى و نیکى او را طلاق دهد و از طلاق او امتناع نکند:
(حقوق واجبه او را به علاوه مبلغى دیگر به عنوان سپاسگزارى به او بپردازد. (ومتّعوهنّ على الموسع قدره وعلى المقتر قدره) (بقره / 236) وعلقه زناشویى را پایان یافته اعلام کند.)40
اگر مردى از اختیارات خود سوءاستفاده مى کند و از طلاق زن ـ نه بدان جهت که زندگى و همسرى کند, بلکه براى اینکه از ازدواج آینده زن با همسرى مناسب جلوگیرى کند و به تعبیر قرآن او را (کالمعلقة) نگاه دارد ـ خوددارى مى کند, چاره آن به دست حاکم شرع است.
استاد شهید مطهرى پس از طرح مباحثى درباره اهمیّت عدالت و انصاف در اسلام به نقل از رساله فقیه برجسته علاّمه حلّى مى نویسد:
(اگر مرد از انجام تعهدات خود نسبت به زن شانه خالى کند و از طلاق نیز خوددارى کند تکلیف زن چیست و چگونه باید با مرد مقابله شود؟ در اینجا دو راه فرض مى شود, یکى اینکه حاکم شرعى حقّ دخالت داشته باشد و با اجراى طلاق, کار را یکسره کند, دیگر اینکه زن نیز به نوبه خود از انجام تعهدات خود در برابر مرد خوددارى نماید.
امّا از نقطه نظر اول یعنى دخالت حاکم شرع ببینیم روى چه اصل و چه مجوّزى حاکم شرعى در این گونه موارد حق دخالت دارد؟ قرآن کریم در سوره بقره چنین مى فرماید: (الطّلاق مرّتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان…) (بقره / 229) یعنى حق طلاق (و رجوع) دو نوبت بیش نیست, از آن پس یا نگاه دارى به شایستگى و یا رهاکردن به نیکى, و در سوره بقره مى فرماید:
(واذا طلّقتم النّساء فبلغن أجلهنّ فأمسکوهنّ بمعروف او سّرحوهنّ بمعروف ولاتمسکوهنّ ضراراً لتعتدوا ومن یفعل ذلک فقد ظلم نفسه) بقره / 231
هرگاه زنان را طلاق دادید و مهلت شان سرآمد, یا آنان را به نیکو وجهى نگه دارید یا به نیکو وجهى رها سازید, در خانه نگاه شان مدارید تا بر آنها زیان برسانید یا ستم بکنید, و هرکس که چنین کند به خویشتن ستم کرده است.
از این آیات یک اصل کلّى استفاده مى شود و آن اینکه هر مردى در زندگى خانوادگى یکى از دو راه را باید انتخاب کند, یا تمام حقوق و وظایف را به خوبى و شایستگى انجام دهد (امساک به معروف, نگاهدارى به شایستگى) و یا علقه زوجیّت را قطع و زن را رها نماید (تسریح باحسان, رهاکردن به نیکى), شقّ سوم ـ یعنى اینکه زن را طلاق ندهد و به خوبى و شایستگى هم از او نگاهدارى نکند ـ از نظر اسلام وجود ندارد. جمله (ولاتمسکوهنّ ضراراً لتعتدوا) همان شقّ سوم را نفى مى کند. و بعید نیست که جمله یادشده مفهوم اعمّى داشته باشد, هم شامل مواردى بشود که زوج به عمد و از سر تقصیر زندگى را بر زن سخت و زیان آور مى کند و هم شامل مواردى بشود که هرچند زوج, تقصیر و عمدى ندارد, ولى به هرحال نگهدارى زن جز زیان و ضرر براى زن چیزى نیست…
از مجموع اینها به خوبى و به صورت قاطع مى توان فهمید که اسلام هرگز به مرد زورگو اجازه نمى دهد که از حق طلاق سوءاستفاده کند و زن را به عنوان یک محبوس نگهدارى کند.)41
تعدّد زوجات و نابرابرى حقوق زن و مرد
در حقوق اسلامى, مرد مجاز است که بیش از یک همسر انتخاب کند, در صورتى که زن حق ندارد چند همسر برگزیند, زیرا طبیعى ترین شکل ازدواج و زناشویى تک همسرى است؟
اما باید دانست چندهمسرى مردان نیز باعث پیامدهاى ناگوار روحى, تربیتى, اخلاقى و حقوقى است. در قرآن مى خوانیم:
(وان خفتم ألاّ تقسطوا فى الیتامى فانکحوا ما طاب لکم من النّساء مثنى وثلث ورباع فان خفتم ألاّ تعدلوا فواحدة أو ما ملکت ایمانکم ذلک ادنى الاّ تعولوا) نساء/3
اگر شما را بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید, از زنان هرچه شما را پسند افتد, دودو, و سه سه و چهارچهار به نکاح درآورید و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا آنچه مالک آن شوید, این راهى بهتر است که مرتکب ستم نگردید.
درباره این آیه تفسیرها و توجیه هاى بسیار گفته اند, یک وجه آن این است که هم چنان که باید, در کار یتیمان راه عدالت پیش گیرید, و به شیوه جاهلیّت, بى حساب زن مگیرید, یا اززنان اسیر یا کنیز.
براى پرداختن به این موضوع یادآورى چند نکته لازم است.
1. از برخى آیات قرآن, جایز بودن چند همسرى به طور محدود, آن هم طبق شرایط و ضوابطى, به طور مجمل و با تفسیرها و اختلاف نظرهاى گوناگون به دست مى آید, نه اینکه در اسلام به تعدّد زوجات تشویق و ترغیبى صورت گرفته باشد.
2. جایز بودن چند همسرى که ازآیات قرآنى استفاده مى شود هیچ گونه ارتباطى با سوءاستفاده ها, و هوس بازى کسانى ندارد که حتّى اگر شریعت هم اجازه نمى داد, آنها به هوس خویش پاسخ مى دادند.
3. در این مورد نیز زن مى تواند به هنگام عقد ازدواج, به عنوان شرط ضمن عقد, تعدّد زوجات را مشروط به رضایت خود کند, و از مرد چنین تعهّدى بگیرد که بدون رضایت زن همسر دیگرى برنگزیند, یعنى در صورتى که همسر اول از هر جهت بتواند منافع زناشویى مرد را تأمین کند, مرد, مجوّزى براى تعدّد زوجات نداشته باشد.
4. اسلام اگر چندهمسرى را مجاز دانسته, شرایط ومحدودیّت هایى نیز براى آن قرار داده است. مثلاً پیش از اسلام و یا در جوامع دیگر تعدّد همسران نامحدود بوده, از این رو حرمسراها پدید مى آمد و هوسبازى ها مى شد, امّا قرآن به هرحال آن را محدود ساخت.
محدودیت دیگرى نیز قرآن در این زمینه وجود آورد که در نوشته استاد شهید مطهرى چنین آمده است:
(عدالت را شرط کرد و اجازه نداد به هیچ وجه تبعیضى میان زنان یا میان فرزندان آنها صورت گیرد, قرآن کریم در کمال صراحت فرمود: (فان خفتم أن لاتعدلوا فواحدة) اگر بیم دارید که عدالت نکنید, یعنى اگر به خود اطمینان ندارید که با عدالت رفتار کنید, پس به یکى اکتفا کنید.)42
و روشن است که عدالت و انصاف - که اسلام هم آن را بسیار جدّى و دقیق دانسته - کار دشوارى است و به تعبیر قرآن اگر کسى بیم آن داشت که نتواند به عدالت رفتار کند, باید به همسر اول بسنده کند.
در پایان این مبحث, استاد مى نویسد:
(اینکه چرا اسلام آن ]تعدّد زوجات[ را نسخ نکرد؟ و چه شرایط و حدود و قیودى براى آن قائل شد… اسلام با تجویز تعدّد زوجات نخواسته است زن را تحقیر کند, بلکه از این راه بزرگ ترین خدمت را به جنس زن کرده است. اگر اجازه تعدّد زوجات, در شرایط فزونى نسبى عدد زنان آماده ازدواج داده نشود, زن به بدترین شکلى ملعبه مرد خواهد شد, رفتار مرد با او از یک کنیز بدتر خواهد بود, زیرا انسان در مقابل یک کنیز لااقل این اندازه تعهد مى پذیرد که فرزند او را فرزند خود بداند, امّا درمقابل معشوقه و رفیقه این اندازه تعهد هم ندارد.)43
پاورقی:
1. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام, انتشارات صدرا, قم, 25.
2. همان, 111.
3. همان, 112.
4. همان, 115.
5. تورات, سفر پیدایش, باب 2, آیه 22 و 23 و نیز باب 19 آیه 19.
6. برگرفته از بحث هاى استاد شهید در کتاب آشنایى با قرآن, 35/1 و فطرت, 19.
7. تورات, سفر پیدایش, باب 3.
8. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام, 116.
9. همان.
10. همان, 117.
11. همان, 119.
12. حرّ عاملى, وسائل الشیعه, 3/3; مطهرى, مرتضى, اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب, 14 - 15.
13. همان, 16.
14. براى آگاهى بیشتر بنگرید به: مسأله حجاب و نظام حقوق زن در اسلام صفحه 121 به بعد.
15. ماهنامه کیان, شماره 48, صفحه 6.
16. همان, 7.
17. مطهرى, مرتضى, نظام حقوق زن در اسلام, 190.
18. همان, 197.
19. همان, 201.
20. همان, 203.
21. همان, 209.
22. همان, 210.
23. همان, 211.
24. همان, 217.
25. همان, 221.
26. همان, 224.
27. همان, 225.
28. همان, 235.
29. همان, 238.
30. همان, 254.
31. همان, 247.
32. همان, 251.
33. همو, مسأله حجاب, 111.
34. همو, نظام حقوق زن در اسلام, 219.
35. همان, 225.
36. همان, 283.
37. همان, 285.
38. همان, 301.
39. همان, 305.
40. همان, 316.
41. همان, 322 و 323.
42. همان, 414.
43. همان, 422.
۱۳۸۵/۰۶/۳۰ ۰۸:۰۰ شناسه مطلب: 1543
قسمت دوم
نوشته: عبدالحمید ابوسلیمان(1)
ترجمه: عبداللَّه امینى
این مقاله، تفسیرى از آیه ضرب (زدن) است. نویسنده که در پى فهم معناى ضرب است، به این مطلب اهتمام دارد که آیا براى دستیابى به اهداف و مقاصد تربیتى، مىتوان از «زدن» به عنوان راهکار بهره جست؟! ایشان تلاش کرده است معناى دیگرى از «ضرب» را در آیه مربوط به روابط زناشویى ارائه کند. طرح نگاه ایشان به معناى پذیرش قطعى این دیدگاه نیست ولى مىتواند در رشد این بحث مفید باشد. طبعاً وقتى با نگرشى شیعى به موضوعات پرداخته شود باید به منابع تفسیرى و حدیثى و فقهى شیعى نیز مراجعه و استناد کرد، نه آن گونه که در این مقاله آمده است.
مقاله برگرفته از مجله «اسلامیة المعرفة» سال ششم، شماره 24 منتشره در 1422 - لبنان است.
زدن به شرط ... و براى ...
اگر به ترتیب و اولویت بندى که در آیه سوره نساء آمد بنگریم، در خواهیم یافت هدف از آن اصلاح ذات بین و آشتى دادن زن و شوهر است. این دستور و راه علاج هنگامى است که زن نافرمان بوده، سرپیچى و عصیان نماید و زندگى زناشویى را برنتابد. ترتیب در آیه و راه چاره دو گونه است:
نخست: حل نافرمانى زن و چاره اندیشى براى رفع اختلاف زن و شوهر، بى آن که شخص ثالثى دخالت کند. این گونه سه گام (مرحله) دارد: پند و اندرز، جدا کردن بستر و ضرب.
داوران
دوم: اگر شوهر در خانه و با همسر به نتیجه نرسید (بى آن که شخص دیگرى براى حل اختلاف اقدام کند) و بفهمد نمىتواند روح دوستى و علاقه را بیافریند و همسر را زیر پوشش و پشتیبانى خود در آورد و زن به روابط زناشویى تن ندهد، زن و شوهر مىبایست به افراد خاصى میان فامیل مراجعه کنند، تا در مورد اختلاف این دو نظر دهند و علت را بیابند و اینان را نصیحت و راهنمایى کنند و کمک نمایند دوباره گِرد هم آیند و میانشان آشتى برقرار کنند:
«و اگر از جدایى و شکاف میان آن دو (همسران) بیم داشته باشید، یک داور از خانواده شوهر، و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند). اگر داوران، تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق آنها کمک مىکند؛ زیرا خداوند، دانا و آگاه است (و از نیّات همه، باخبر است).»(2)
گام نخست: گفت و گوى سازنده
روشن است ترتیببندى و اولویتها براى اصلاح روابط زن و شوهر بر اساس راهکارهاى مثبت است. قرآن به شوهر دستور مىدهد: هنگامى که زن ناخشنودى و سرپیچى نشان مىدهد، کنار وى بنشیند، مسائل را برایش روشن کند و پند یا هشدارش دهد. این کار نشانه علاقه شوهر و اشتیاق وى به ادامه روابط زناشویى و آشتى میان زوجین است.
باید مسائل را شفاف و روشن مطرح کرد و آنچه را درون دل و ذهن مىگذرد، به زبان آورد، زیرا اختلاف نظر طبیعى است. باید زن و مرد حقوقى را که بر گردن هم دارند، بیان کنند، شاید دیگرى نداند و حدّ و گستره آن را نشناسد.
گام نخست، گفت و گو و تذکّر است تا آنچه باعث اختلافات و بگو مگو میان زن و شوهر است، برطرف شود. در اختلاف، گاه زن خوش نمىدارد حربه و شگردهاى زنانگىاش را به کار گیرد و ناتوانى جسمانىاش را نشان دهد.
دومین گام: جدا کردن بستر
اگر زن به سخن شوهرش گوش ندهد و به سبب نادانى یا لجاجت، هشدار و پند شویش را به کار نبندد، مىبایست شوهر گام و مرحلهاى دیگر را بیازماید و حال که پند و نصیحت سود نداده، بسترش را جدا کند. زن مىداند مرد در برابر جنس زن ضعیف بوده، به وى نیازمند است و نمىتواند خیلى از همسرش جدا شود. از اینرو وقتى زن ببیند مرد بسترش را جدا کرده، از همسرش دورى مىگزیند، طبیعى است بفهمد چقدر وضع خطیر و ناپسند بوده که مرد همخوابگى نمىکند و در تصمیمش جدّى است. در این صورت، در بسیارى از اوقات، زن از بازى و رُلِ ناخشنودى و نافرمانبردارى دست کشیده، خواهد فهمید روابط وى با همسرش در خطر جدّى است و عصبانیت و لجبازى زیانبخش است. از اینرو تغییر روش داده، به راه خیر و صلاح بر مىگردد و میان زن و شوهر روابط دوستانه و محبتآمیز برقرار مىشود. اگر زن از شوهر رویگردان بوده، متنفر باشد، کار به جاى باریک و خطرناک خواهد کشید، که گاه روابط زناشویى را از بین مىبَرَد و به جدایى مىانجامد، چه مرد و زن بخواهند، چه نخواهند. ادامه زندگى زناشویى در چنین وضعى ممکن نیست. اما هر دو مىبایست عواقب کار را در نظر گرفته، بدانند زندگى زناشویى منجر به شکست و ناکامى خواهد شد.
سومین گام: ضرب
گاه پرسیده مىشود: چکار مىتوان کرد تا زوجین پى به وضع خطیر و عواقب ناگوار قطع روابط و متارکه ببرند، و اختلافشان در حضور شخص ثالثى (حکماً مِن أهله و حکماً مِن أهلها) مطرح نشود؟ تا وى در باره اختلاف میان زن و شوهر نظر داده، آن دو را نصیحت و توصیه کند رو به آشتى و اصلاح آرند یا اگر نمىتوانند، به خیر و خوشى از هم جدا شوند؟
پاسخ: آخرین گام در داخل خانه براى حل نزاع و اختلاف، ضرب است:
«مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به خاطر برترىهایى که خداوند (از نظر نظام اجتماع) براى بعضى نسبت به بعضى دیگر قرار داده است، و به خاطر انفاقهایى که از اموالشان (در مورد زنان) مىکنند. و زنان صالح، زنانى هستند که متواضعند، و در غیاب (همسر خود،) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى که خدا براى آنان قرار داده، حفظ مىکنند. و (اما) آن دسته از زنان را که از سرکشى و مخالفتشان بیم دارید، پند و اندرز دهید! و (اگر مؤثر واقع نشد،) در بستر از آنها دورى نمایید! و (اگر هیچ راهى جز شدّت عمل، براى وادار کردن آنها به انجام وظایفشان نبود،) آنها را تنبیه کنید! و اگر از شما پیروى کردند، راهى براى تعدّى بر آنها نجویید! (بدانید) خداوند، بلند مرتبه و بزرگ است. (و قدرت او، بالاترین قدرتهاست.)»(3)
معناى ضرب
ما در پى فهم معناى «ضرب» و تأثیر آن در حل اختلاف و ایجاد آشتى میان زوجین هستیم. همان گونه که گفتیم ضرب و زدن پس از مراحل ذیل است:
میان زن و شوهر اختلاف پیش آمده، زن زندگى با شوهر را خوش نداشته، پند و اندرز، سپس اظهار ناخشنودى شوهر و جدا کردن بستر خواب، سودى نبخشد.
ضرب یعنى چه؟ آیا به صورت یا بدن زدن یا هر نوع زدن است که به آزار و اذیت جسمى و تحقیر روحى زن بینجامد، تا شاید بر وى فائق و چیره آمده، به رغم خواستش، زن را مجبور به ادامه زندگى کرد؟ اگر از این قرار است، کوتاه آمدن زن چه فایده و ثمرى دارد [وقتى ناراضى است]؟! آیا این گونه جبر و زور با اذیت و آزار روحى و جسمى، کمک خواهد کرد که محبت و گذشت میان زن و شوهر به وجود آید و دوستى و همبستگى را استوار خواهد نمود، یا انگیزه و عامل عفت و درستکارى در غیاب همسر خواهد شد و کیان خانواده را از فروپاشى و جدایى نجات خواهد داد؟! اگر ضرب به معناى کتک زدن و آزار و اذیت جسمى و روحى باشد، کمک خواهد کرد زن رغبت و تمایل داشته باشد در خانه بماند و از خانواده نگهدارى کند؟ آیا راهکار زدن بر زن مسلمانى که حقوقش را مىداند و کرامت و بزرگوارى انسانىاش را درک مىکند، چنان که با فرهنگ زمانهاش آشناست، کارساز خواهد شد؟
آیا کتک زدن، وى را متمایل مىکند در خانه شوهر مانده، تندروىهاى وى را تحمل کرده، با ناخشنودى زندگى کند، در حالى که مردى ابایى از زدن و توهین نداشته باشد؟! یا زن مىتواند با طلاق خُلع و متارکه، جان خود را از این مخمصه به در بَرَد؟
سوء استفاده از وابستگى روحى و جسمى زن
اگر بگوییم اشاره لفظى قرآن به ضرب بهانهاى براى برخى مردان است که بر ضد زن شدت عمل به خرج دهند، سوء رفتار با وى غنیمت شمردن فرصتى است که به سبب نیاز و وابستگى مادى زن پیش آمده و وى را مجبور مىکند مدارا کند و شکیبایى ورزد یا به خاطر فرزندانش، چنین وضع ظالمانهاى را تحمل کند. اما اگر بپذیریم ضرب به معناى اذیت و آزار جسمى و روحى نیست، برداشت مثبتى است که با آموزههاى قرآنى هماهنگى دارد، زیرا دین مىخواهد خانوادهاى را بنیان سازد که روابطش بر اساس درست و صحیحى استوار باشد و زن مایل بوده و عشق و علاقه خواهد داشت میان خانواده بماند و روابط و پیوند خانوادگى را نگسلد. در این صورت آیا معنا و مقصود از واژه «ضرب» در قرآن، زدن و آزار جسمى و روحى زن خواهد بود، براى آن که حتى اگر تمایل نداشته باشد، تن به خواسته مرد دهد؟(4)
حق طلاق براى زن
اگر زن حق خُلع داشته باشد، بىتردید براى ضرب و آزار و اهانت، جایى در روابط زناشویى و زندگى نخواهد بود، زیرا ضرب، روابط و پیوند خانواده را ضعیف کرده، به طرف جدایى و ناکامى خواهد بُرد. از اینرو مىبایست دقت بیشترى کرد و پیش از این که بگوییم ضرب به معناى آزار جسمى و روحى است، معنا و جنبههاى حقیقى را در نظر گرفت.
اگر به ترتیب و درجه بندى قرآن به هنگام بیان «ضرب» نگاه کنیم، درمىیابیم هدف از آن کوشش و گامى دیگر براى آشتى دادن و نزدیک کردن زن و شوهر است، تا اختلاف میان آن دو، حل شده، از این راه روابط محبتآمیز و دوستانه و پیوند صمیمانه بین زن و شوهر بر قرار گردد و مجبور نشوند کسى دیگر (حَکَم و داور) را از اختلاف خود باخبر کرده، به واسطه او بخواهند اصلاح ذات بین کنند و نزاع را حل نمایند، حال با جدایى یا با آشتى و گذشت.
معانى حقیقى و مجازى ضرب
مقصود از «ضرب» (زدن) در عبارت قرآنى به منظور برطرف کردن اختلاف زناشویى چیست؟ آیا به رغم آنچه گفتیم، معناى ظاهرى و مستقیم آن (زدن) مقصود است یا معناى مجازى دارد؟
معناى مجازى «ضرب» را در آیاتى که به خودى خود متعدى مىشود (مفعول مىپذیرد) شاهدیم، مانند:
«ضرب اللَّه مثلاً؛ خداوند مثالى مىزند»(5) و چه در آیاتى که متعدّى به حرف جرّ است، مثلاً: «و إذا ضربتم فى الأرض؛(6) هنگامى که سفر مىکنید».
زدن با مسواک
تأویل ابنعباس مىگوید: «مقصود از ضرب که آسیب نزند، زدن با چوب مسواک است.» در این صورت ضرب به معناى حقیقى (مجازات و آزار بدنى و روحى) نخواهد بود، بلکه به معناى نشان دادنِ عملىِ جدّیت و نارضایتى به صورت خشمگیرى و دورى از همسر یا با جدا کردن بستر خواب است، که خلاف نوازش است که محبت و مِهر را مىفهماند.
تأویل و توجیه ابنعباس اشکالى ندارد و پیوند کرامتآمیز و روابط محترمانهاى را که مىبایست میان زن و شوهر باشد، مخدوش نمىکند، چون روابط و اُنس و ارتباط، زن و شوهر را به هم پیوند مىدهد.
زدن به اندازهاى که آسیب جسمى نرسد
در تأویل ابنعباس، ضرب به معناى آزار و اهانت و قهر نیست، اما برخى فقیهان [عامّه ]گفتهاند: ضرب بدان معناست که کمتر از بیست یا چهل ضربه به زن بزنند!
اینان جزئیات این مطلب را نگفتهاند، مثلاً یک جا بزند یا چند جا، زن زخمى بشود یا نشود، استخوانش بشکند یا نشکند، زن زیر کتک بمیرد یا نمیرد!(7)
ایراد به تأویل
به رغم لطافت و پسندیدگى تأویل ابنعباس، هنوز ابهامات و اشکالاتى وجود دارد که موجب بدفهمى شده، بهانهاى براى اذیت و آزار به اسم دین است و باعث مىشود برخى فتوا دهند: زدن و سیلى و دیگر راههاى آزار دهنده و تحقیر کننده رواست و این شیوه (زدن) به کار گرفته شده، باز مىتوان از آن استفاده کرد. از اینرو باید طورى مسئله و معناى «ضرب» را روشن و شفاف کرد که فرصتى براى اقدامى به ناحق و ناشایست به جا نگذارد و راهى براى بدرفتارى وجود نداشته باشد. این طریقه نزدیکتر به اهداف دین بوده، بهتر مىتواند خانواده را بر پایه مودت و رحمت و کرامت، بنیان نهد. از اینرو دقت نظر بسیار داشته و مسئله را دنبال کرده؛ معتقدم رسالت و شریعت، ازلى و جاودان بوده، با رعایت وضع و شرایط زمان و مکان مىبایست سنتهاى الهى را درک و فهم کرد و دیدى همهجانبهنگر داشت و تجزیه و تحلیل فراگیر نمود.(8)
شانزده معناى ضرب
در این باره به معانى واژه «ضرب» و مشتقات آن در قرآن نگریستم و در پى فهم «ضرب» از آیات بر آمدم، زیرا بهترین شیوه، تفسیرِ آیه به آیه است. پس از این، اهداف و مبانى کلى شریعت را در نظر گرفتهام.
ضرب و مشتقات آن در قرآن به شانزده معنا آمده است:
[آوردن ]
1. و ضرب اللَّه مثلاً؛(9)
خداوند مثالى (دیگر) زده است.
[هجرت و سفر]
2. و إذا ضربتم فی الأرض فلیس علیکم جناح أن تقصروا من الصلاة؛(10)
هنگامى که سفر مىکنید، گناهى بر شما نیست که نماز را کوتاه کنید.
[آویختن]
3. فضربنا على آذانهم فی الکهف سنین عددا؛(11)
ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان آویختیم، و سالها در خواب فرو رفتند.
[بازستاندن]
4. أفنضرب عنکم الذکر صفحاً أن کنتم قوماً مسرفین؛(12)
آیا این ذکر [= قرآن] را از شما بازگیریم به خاطر این که قومى اسرافکارید؟!
[تعیین]
5. و کذلک یضرب اللَّه الحق و الباطل؛(13)
خداوند، حق و باطل را چنین مشخص و تعیین مىکند (مَثَل مىزند)!
[انداختن]
6. ولْیضربن بخُمُرهِنّ على جیوبهِنّ؛(14)
و باید سینه و بَر و دوش خود را با مقنعه بپوشانند.
[باز کردن]
7. أن أسر بعبادی فأضرب لهم طریقاً فی البحر یبساً؛(15)
به موسى وحى فرستادیم که: شبانه بندگانم را (از مصر) با خود ببر؛ و براى آنها راهى خشک در دریا بگشا.
[مُهر کردن]
8. و ضربتْ علیهم الذلة و المسکنة و باءوا بغضب من اللَّه؛(16)
و (مُهر) ذلّت و نیاز، بر پیشانى آنها زده شد؛ و باز گرفتار خشم خدایى شدند.
[قطع کردن]
9. فأضربوا فوق الأعناق و اضربوا منهم کل بنان؛(17)
ضربهها را بالاتر از گردن (بر سر دشمنان) فرود آرید! و همه انگشتانشان را قطع کنید!
[زدن]
10. وخذ بیدک ضعثاً فأضرب به ولا تحنث؛(18)
(و به او گفتیم:) بستهاى از ساقههاى گندم (یا مانند آن) را بر گیر و با آن (همسرت را) بزن و سوگند خود را مشکن!
[جدا کردن]
11. فإذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب؛(19)
و هنگامى که با کافران (جنایت پیشه) در میدان جنگ روبهرو شدید گردنهایشان را قطع کنید.
[ساختن]
12. فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب؛(20)
در این هنگام دیوارى میان آنها زده و ساخته مىشود که درى دارد، درونش رحمت است. برونش عذاب!
[کوبیدن]
13. ولا یضربنّ بأرجلهِنّ لیعلم ما یخفین مِن زینتهِنّ؛(21)
هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمین نکوبند تا زینتِ پنهانىشان دانسته شود (و صداى خلخال که برپا دارند به گوش رسد).
[گرفتن]
14. فکیف إذا توفّتْهُمُ الملائکةُ یضربون وجوههم و أدبارهم(22)
حال آنها چگونه خواهد بود هنگامى که فرشتگان (مرگ) بر صورت و پشت آنان مىزنند و جانشان را مىگیرند؟!
[فرود آوردن]
15. فقلنا اضْرب بعصاک الحجر؛(23)
به موسى گفتیم عصاى خود را بر سنگ فرود آر.
[ضربه زدن ]
16. فراغ علیهم ضرباً بالیمین؛(24)
ابراهیم محکم با دست راست بر بتان کوبید.
اگر در آیات پیشین دقت کنیم، مىفهمیم فعل «ضرب» چه متعدى و چه غیر متعدى، معانى مجازى دارد؛ یعنى جدایى و دورى و ترک و... .
اگر بگویند: «یُضرَب الشىء» یعنى از پیرایه و شائبهها پاک شده، آن اندازه روشن و آشکار شود که بدان مثال زنند. «ضرب فى الأرض» سفر و جدایى است. «ضرب بر آذان» بر گوشها پرده زدن و منع از شنیدن است. «ضرب صَفْح از ذکر» دور کردن و باز پسگیرى است و «ضرب حق و باطل» تشخیص و جدا کردن این دو است. «ضرب خُمُر بر جیوب» پوشاندن سر و سینه است تا دیگران نبینند و «ضرب طریق بَحْر» راهى میان آب باز کردن و آب را به کنارى راندن است. «ضرب سور» میان مردم، جدایى افکندن است تا یکدیگر را نبینند و «ضرب ذلت و مسکنت» مُهر ذلّت زدن بر مردمان است، چنان که میان دیگران مانند گاو پیشانى سفید، معلوم و مشخص باشند. «ضرب اعناق و بنان» بُریدن و جدا کردن گردن و انگشت از بدن است.
بقیه مشتقات ضرب که گذشت، یعنى «ضرب اَرجُل و وجوه و حَجَر و ضغث و اصنام» به معناى راندن و دور کردن و کوبیدن و شکستن با شدت و قوّت است، چه کوبیدن بر زمین باشد یا مُهر زدن یا شکستن سنگ و یا بت، تا با دستور دادن، اتفاقى رخ دهد یا کسى و چیزى تحقیر شود، یا براى بیرون آمدن آب، سنگ دو نیم شود و یا بتها از بین بروند.
بنابراین معناى ضرب در عبارات قرآنى، جدایى و دور کردن و راندن است.(25)
معناى حقیقى ضرب
در این صورت معناى متناسب واژه «ضرب» براى حل اختلاف زوجین و برگرداندن روح مودت و پیوند زن و شوهر در آیه چیست؟
عبارت آیه و هدف ترتیب و اولویتبندى را اصلاح و موفقیت زندگى زناشویى مىدانیم و معتقدیم: ارزشهایى اسلام براى بزرگداشت و احترام به انسان و حفظ بزرگوارى و کرامت وى دارد، نیز معتقد مىباشیم انسان حق دارد سرنوشت خود را تعیین کند و روابط زناشویى، اختیارى و آزاد است.
اگر زن و شوهر، حقوق یکدیگر را رعایت نکنند، مىتوانند به پیوندشان خاتمه دهند و لزومى به مجبور کردن هیچ کدام براى ادامه زندگى نیست. در این صورت خواهیم فهمید معناى ضرب نمىتواند آزار و اهانت باشد، پس شایسته است معنایى دیگر داشته باشد که با دیگر معانى آن در قرآن همخوان و هماهنگ باشد. در این صورت به معناى دورى و ترک و جدایى است. دورى شوهر از همسر و نیامدن به خانه [براى مدتى محدود ]یکى از راههاى مطلوب براى اصلاح و سر و سامان دادن به روابط زناشویى است. این راه فراتر از جدا کردن بستر است، زیرا جدایى شوهر و ترک خانه و دورى از زن و خانه، زن را رو در رو با پیامدهاى سرپیچى و نافرمانى از شوهر قرار مىدهد. از جمله این پیامدها، طلاق و جدایى است.
دور شدن مرد، به زن فرصت مىدهد آثار نشوز و نافرمانى را مشاهده کرده، نتیجه رفتار و عصیان خود را ببیند که چیزى جز طلاق و متارکه نمىتواند باشد. وى فرصت خواهد یافت از خود بپرسد: آیا با رفتار و نافرمانى خود، در پى طلاق و جدایى است؟ آیا پیامدها و نتیجه کار خود را کاملاً در نظر گرفته، یا فقط نادانى و لجبازى کرده و مىبایست به راه درست و مطابق با مصلحت خود برگردد و پیش از آن که وقت بگذرد، سرِ عقل آید و از خانه و زندگىاش راضى باشد؟!
براى آن که زن در طریق درست (ادامه پیوند زناشویى) قرار گیرد و به سبب مسئولیتى که دارد، تمام جوانب را در نظر گیرد و به راه جدایى و اختلافِ بىنتیجه نرود، مىبایست «ضرب» به معناى ترک و مفارقت و دورى گزیدن باشد؛ یعنى ترک خانه و دورى از زن، که درسى بالاتر و بهتر براى همسر است، بلکه آخرین گام ممکن در کوشش و تلاش براى پیوند دادن زن و شوهر است، تا رخنه و شکاف میان آن دو اصلاح شده و حال نابسامانشان سامان یابد، تا دو طرف، آثار خطیر عصیان و تمرد و جدایى را بفهمند و بدانند در صورت لجاجت، پیوند خانوادگى از هم گسسته و به ناکامى خواهد انجامید.
پس از ترک خانه توسط شوهر، اگر پیوند و محبت برقرار نشود، وقت داورى و کمک شخص ثالث از میان فامیل است که گفت و گو را امتحان کنند و سبب نفرت و اختلاف را بیابند و راه حل پیشنهاد دهند، نیز دو طرف را ارشاد نمایند و گستره و دامنه اختلاف را کوتاه کنند، تا کار به درگیرى و جدایى و ناعدالتى نینجامد و امر با اصلاح یا جدایى و طلاق پایان پذیرد:
«فإمساک بمعروف أو تسریح بإحسان؛(26)
باید به طور شایسته همسر خود را نگاهدارى کند (و آشتى نماید)، یا با نیکى او را رها سازد (و از او جدا شود).»
معناى ضرب، از نظر سنت
ضرب به معناى مفارقت و ترک و دورى گزیدن در سنت نبوى آمده است. وقتى میان پیامبر و همسرانش اختلاف پیش آمد و اینان به نصیحت رسول خدا عمل نکردند و همچنان به نافرمانى ادامه دادند، به خیال این که به خواسته خود دست مىیابند، پیامبر براى یک ماه به مکانى به نام «مشربه» رفت و از زن و خانه دورى گزید.
پیامبر زنان را مخیّر کرد: از ایشان پیروى کنند و آن گونه که پیامبر مىپسندید، تن به زندگى دهند، یا اینکه از ایشان روى گردان شده، به نیکى و خوبى، طلاقشان دهد:
«عسى ربّه ان طلّقکنّ أنّ یبدله أزواجاً خیراً منکنّ؛(27)
امید است اگر پیامبر شما را طلاق دهد، پروردگارش به جاى شما همسرانى بهتر براى او قرار دهد!»
پیامبر هیچ گونه آزار جسمانى بدانان نرسانده، کتکشان نزد یا تحقیرشان ننمود.
اگر زدن و آزار جسمى و روحى خواسته خدا و راه حلى سودمند بود، پیامبر نخستین کسى بود که به دستور خدا عمل مىنمود، اما ایشان کسى را نزد و به زدن اجازه یا دستور نداد.
ابوبکر و عمر خواستند دختران خود را بزنند، زیرا پیامبر را به خشم آورده، با ایشان مخالف کرده بودند، اما رسول خدا اجازه نداد.
مىدانیم رفتار و سلوک رسول خدا و سنت ایشان، بیان مراد و مقصود شارع بوده، موجب فهم درست قرآن است. رفتار و سلوک نبوى اثر خود را در روشن کردن آثار مترتب بر ادامه اختلاف نشان داده است.
وقتى همسران پى به جدى بودن تصمیم پیامبر و نارضایتى خانوادههاىشان بُردند و دانستند زندگى با پیامبر را در صورت ادامه لجاجت از دست مىدهند، به راه درست برگشتند و دست از نافرمانى برداشته و از پیامبر پیروى کردند و آن گونه که رسول خدا مىپسندید تن به زندگى دادند.
چنان که دیدیم رسول خدا(ص) به مدت یک ماه از زن و خانه دورى گزید، زیرا همسرانش بر نافرمانى و سرپیچى از خواسته ایشان پا مىفشردند. پیامبر با کار خود به اینان فهماند پیامد و نتیجه سرپیچى و تمرد چیست، اما دست به آزار و اهانت نزد. ایشان به مدت یک ماه از خانه همسرانش دورى گزید، بى آنکه اینان از تصمیم نهایى پیامبر آگاه باشند. رسول خدا اینان را آزاد گذاشت حرفشنوى داشته باشند یا متارکه کنند. زنان دیدند تصمیم پیامبر جدى است و پى به نتایج جدایى بُردند. از اینرو راه درست را برگزیدند.
بنابراین «ضرب» در سنت رسول خدا(ص) به معناى جدایى و ترک کردن و دورى گزیدن است. این معنا هماهنگ با روح طبیعت و استعمال مجازى واژه ضرب و مشتقات آن در قرآن است، که با تأویل ابنعباس مخالف نیست، مبنى بر این که اگر شوهر بخواهد ناخشنودى و نارضایتى خود را نشان دهد، حق ندارد با چیزى بیشتر از چوب مسواک یا مشابه آن، زن را بزند. البته روشن نیست زدن با چوب مسواک - به هنگام اختلاف زن و شوهر - چگونه مىتواند براى نشان دادن جدّیت و ناخشنودى مرد و پیامدهاى خطرناک طلاق بسنده باشد. چنان که در مرحله بعد براى تأثیر بیشتر از پند و اندرز، مىبایست بستر خواب را جدا کرد، تا به راه حل وفاق یا فراق دست یابیم.
از اینرو نظرم این است که معناى مقصود از ضرب در قرآن و درجهبندى مراحل اصلاحِ روابط زناشویى به هنگام تنفر و سرپیچى زوجین، جدایى از همسر و ترک خانه و دورى است، و این آخرین راه براى همسر است که سرانجام رفتار ناپسند خود را فهمیده، بداند نافرمانى و کوتاهى در بر آوردن حقوق زناشویى چه فرجامى دارد و ناچار به جدایى و متارکه مىانجامد، که با وجود فرزندان، پیامدهاى تلخ و خطرناکترى دارد.
ضرب یعنى دورى
ضرب به معناى ترک و دورى موقت مىباشد، نه آزار و اذیت جسمى و تحقیر روحى، زیرا شیوه و معناى دوم، هماهنگ با روابط بزرگوارانه زناشویى نیست و با روابط انسانهاى بزرگوار نمىخواند. چنان که ضرب، راه پذیرفتهشدهاى براى دستیابى به مودت و رحمت میان زن و شوهر نیست، به ویژه با فرهنگ و بینش جوانان این زمانه نمىخواند، چنان که سنت نبوى همین نگرش را تأیید مىکند، تا راه و شیوهاى مؤثر براى دستیابى به اهداف و مقاصد اسلام براى ساخت خانواده بر پایه مودت و رحمت و عفت و امنیت باشد. نیز دژى مستحکم براى تربیت مذهبى و وجدان جوانان به بهترین وجه براى تحقیق سعادت و به عهده گرفتن مسئولیت و رسالت اسلامى.
ناهمخوانى عرف با سنت
اگر فهم و درک زمان کنونى با فهم و سنت نبوى در تفسیر «ضرب» ناهماهنگ است، تنها در این مورد نیست که فهم بشر به سبب وضع زمان و مکان، نیز سنتها و آیینهاى به جا مانده از گذشتگان و تلاشهاى سازمان داده شده غرضورزان، به کجراهه رفته است، چنان که دیگر علل بیراهه رفتن عبارت مىباشد از: کج فهمى امت اسلام پس از سقوط خلافت راستین و به حق [امامان] و اختلافات و درگیرىهاى پس از آن که باعث سوء تفاهم در بسیارى از مفاهیم گشت و خونهاى بسیار ریخته شد و اندیشه امت دچار بلبشو و هرج و مرج گردید.
در چنین وضعى بسیارى از دریافتها و برداشتهاى نادرست از تمدنهاى دیگر، وارد فکر و فرهنگ امت اسلامى شد و نسلى پس از نسلى دیگر به ارث رسید. تأثیر خواسته یا ناخواسته فرهنگهاى دیگر بر اسلام، قابل انکار نیست. چنین برداشتهاى به جا مانده از گذشتگان، به اضافه دیگر عوامل سستى و ناتوانى، امت را دچار وضع کنونى و ناتوانى و چند دستگى کرده است.
بر اربابان دانش و معرفت واجب است نگرشى نقادانه بر وضع و درک کنونى امت داشته باشند، تا اهداف و مقاصد شریعت محقق شود و به خواست خدا، امت در راهى قرار گیرد که با عزت و افتخار باشد و در پرتو واقعیات اجتماعى و امکانات و داشتهها، نیز مفاهیم و ابزارهاى معرفتى و تربیتى، بتواند بیش از پیش اجتهاد و تدبّر و اندیشه کند. از خدا درخواست دارم به آنچه خیر و صلاح است، راهنما باشد و ما را هدایت کند. آخرین گفته ما سپاس و شکرگزارى به درگاه خداوند است.
پىنوشتها: -
1) رئیس کانون جهانى اندیشه اسلامى، رئیس مؤسسه رشد جوان در ایالات متحده.
2) نساء، آیه 35.
3) نساء، آیه 34.
4) ابنکثیر در تفسیر آیه «الرجال قوّامون...» از حسن بصرى روایت مىکند: سبب نزول آیه آن بود که زنى خدمت پیامبر(ص) آمد و شکایت کرد: شوهرش به وى سیلى زده است. پیامبر حکم به قصاص (زدن مرد توسط زن) کرد. خدواند وحى فرستاد: «الرجال قوّامون على النساء». از اینرو بىآنکه مرد قصاص شود، قضیه خاتمه یافت. در روایتى است که پیامبر پس از نزول آیه فرمود: «چیزى خواستم اما خدا چیز دیگر خواست و آنچه خدا بخواهد، بهتر است». این حدیث ضعیف است و در کتابهاى سنن نسایى و معاجم و مسانید یافت نشده، و به معناى مشروعیت کتک زدن نیست، بلکه بدان معناست که اگر در خانواده و میان زن و شوهر، آزار جسمى به کار گرفتهشد، راه علاج قصاص نیست، زیرا در صورت قصاص، آنچه رخ داده، رواج و شهرت یافته، اهانت به زن آشکار مىشود (اشاعه کار نادرست مىشود) که راهکار اصلاح روابط زن و شوهر و رعایت حق فرزندان نیست. زدن در بسیارى مواقع به جدایى و طلاق مىانجامد.
به هر روى آیه به کتک زدن و اذیت و آزار و اهانت، مشروعیت نمىبخشد. از اینرو رأى پیامبر(ص) به روشنى معلوم است که براى ناپسند شمردن و محکوم کردن زدن بود. آنچه از آیه فهمیده مىشود این است که هر گاه شوهر با زدن همسر، به وى ظلم کند، آشتى دادن آن دو به قصاص نیست، زیرا قصاص شوهر سبب جدایى مىشود نه پیوند. تا وقتى ضرر و زیان به اندازه جُرم نرسیده، اگر ادامه زندگى ناممکن شد و با دخالت داوران یا بدون آن، کار به جدایى انجامید، بهتر است متارکه با خوبى و خوشى باشد و محبت و رابطه ادامه یابد و مصالح آینده به ویژه خیر و مصلحت فرزندان در نظر گرفته شود.
5) نمل (16) آیه 76.
6) نساء (4) آیه 101.
7) محمد بن جریر طبرى، جامع البیان فى تفسیر القرآن؛ نظام الدین حسن بن محمد بن حسین قمى نیشابورى، غرائب القرآن و رغائب الفرقان، مجلد 4، جزء 5، حاشیه ص 40 - 44. حقیقت آن است که تعبیر «زدنى که آسیب نرساند؛ ضرب غیر المبرح» در جایى نیامده، چنان که در عبارت تفسیر طبرى، به شرط بروز نشوز و اختلاف زوجین بیان شده، گرچه در مورد «فاحشه» آمده، که مقصود از آن اجازه تجاوز به ناموس است. اما این موضوع دیگرى، و در ارتباط با حفظ ناموس و روابط سالم زناشویى است، زیرا در صورت فاحشگى و داشتن روابط نامشروع، روابط زن و شوهر به نابودى مىانجامد. زدن زن مرتکب فحشا به اندازهاى که به وى آسیب نرسد، توسط مردان و پدران و فرزندانى که نمىخواهند رسوایى به بار آید و آثار ویرانگر اجتماعى رخ دهد، خاص شوهران نیست، بلکه پدران و فرزندان و خانواده نیز دست بدین اقدام مىزنند. سزاوار است این امر توسط جامعهشناسان شرعدان، بررسى و مطالعه شده، وجوه شرعى براى برخورد با مرتکبان فحشا در حالات گوناگون شناسایى شود، نیز جنبههاى مختلف و از همه سو (نزدیکان، نظارت عمومى و آزاد بودن زن به اندازهاى که روابط مقدس و پاک خانواده را تضمین کند و ارزشها و عفت و شرف و مصلحت را تأمین نماید) در نظر گرفته شود و مقاصد و اهداف با سخن نرم یا شیوههاى تأدیب به روشنى گفته شده، از حال و روز زن در اوضاع مختلف مراقبت به عمل آید. مىبایست بدانیم بیان «ضرب غیر مبرح» در احادیث حجة الوداع آمده، منظور پیامبر از این عبارت، کامل کردن روایات وارده درباره ضرب است که مىبایست در پرتو قرآن فهمیده شود، زیرا ممکن است روایات افتادگى یا اشکال داشته، راوى دچار گمان و وَهْم شده، غافل شده باشد. مهم آن است بدانیم تمامى این احادیث که در صحیح مسلم و ترمذى و ابنماجه و احمد [کتابهاى اهل سنت ]آمده و از «ضرب غیر مبرح» سخن گفته، به صراحت یا کنایه در باره زنانى است که کار زشت انجام دهند و به روش و شیوهاى ناپسند رابطه جنسى داشته باشند، و شاید مقصود هر دو حالت (فاحشه و ناشزه) است.
اگر تمامى این روایات را گرد آوریم، به آسانى مىتوان فهمید برخى اضافات در بعضى روایات، اضافات توضیحى توسط راویان مىباشد که با اصل روایت مخلوط شده یا جاى آن نشسته است. این گونه موارد و روایات سماعى (شنیدنى) را مىبایست مشخص کرد، زیرا قراینى وجود دارد که اصل حدیث با شرح و توضیح مخلوط شده است. آشکارترین این گونه روایات، روایت امام احمد (به شماره 19774 مسند) است که الفاظ و جملاتى زیادى داشته و مانند روایت دیگر راویان نیست. ظاهراً شرح و ربطى به واژههاى قرآنى که در این روایت موجود مىباشد، به ویژه عبارت «فإنْ خفتم نشوزهن»، به ذهن یکى از راویان سلسله حدیث رسیده است، زیرا بسیار بعید است مانند این واژهها و جملهها در بیانات پیامبر وجود داشته باشد. [شیوه بیان قرآن با گفتار و نوشتار پیامبر متفاوت است و هر یک قابل تشخیص است] این واژه و جمله در هیچ یک از روایات دیگر وجود ندارد، اما مىبایست دانست این روایت مانند بقیه روایات که همگى از «وَطْى در بستر و فراش» سخن مىگوید، ترتیب بندى و گامهاى قرآن را براى حل اختلاف مرد و زن و سرپیچى همسر بازگو مىکند، که در آیه «الرجال قوّامون...» بیان شده است، یعنى به ترتیب: نصیحت، جدا کردن بستر، آن گاه زدن. افزون بر این، روایات از موضوعى دیگر در «تأدیب» سخن مىگوید که با عبارت «الفاحشة المبّینه» آمده است، یعنى رابطه نامشروع جنسى داشتن. ما فقط به جنبه تأدیب (زدن) پرداختیم که وصف و حدّ آن در حدیث در مورد فاحشه آمده و تمامى روایات گفتهاند: ضرب غیر مبرح (آسیب نرساندن) است.
8) هر چه جامعه پیشرفت کند، عرفیات و آیینهاى جامعه نیز متناسب با تغییر اجتماع، دگرگون خواهد شد. مقتضیات و نیازهایى در هر دوره، بر هر زمان و مکان حاکم است. از اینرو در برداشتها و استنباطهاى فقهى به شرایط زمان و مکان و عرف باید نظر داشت.
9) نحل (16) آیه 76 این تعبیر در آیات بسیارى آمده است.
10) نساء (4) آیه 101.
11) کهف (18) آیه 11.
12) زخرف (43) آیه 5.
13) رعد (13) آیه 17.
14) نور (24) آیه 31.
15) طه (20) آیه 77.
16) بقره (2) آیه 61.
17) انفال 8) آیه 12.
18) ص (38) آیه 44. «ضغث» به معناى یک بسته و دسته است. مفسران مىگویند: مقصود شاخه نازک نخل است.
خداوند بنى آدم را بزرگ داشت و به پیامبرش، ایوب که از زنش خشمناک بود (زیرا به هنگام بیمارى ایوب، ناسپاسى کرده بود) یاد داد براى آن که به قَسَم خود مبنى بر زدن صد ضربه به همسرش عمل کرده باشد وى را با شاخه نازک خرما بزند. بدین طریق سوگند ایوب عملى شد، بى آن که وى خطا یا جُرمى با زدن زنش مرتکب شده باشد. زدن همسر به سبب کار ناپسندى بود که انجام داد. البته به سبب زدن، اذیت و آزارى ندید و تحقیر نشد. مانند این داستان، نجات حضرت اسماعیل فرزند حضرت ابراهیم از ذبح و قربانى شدن است. ابراهیم به رؤیاى خود عمل کرد، بى آن که فرزندش را قربانى کند و قربانى بزرگ (قوچ) را به عوض اسماعیل سر بُرید (صافات، 107).
19) محمد (47) آیه 4.
20) حدید (57) آیه 13.
21) نور (24) آیه 31.
22) محمد (47) آیه 27.
23) بقره (2) آیه 60.
24) صافات (37) آیه 93.
25) ملاحظه مىشود اگر مقصود، ضرب به معناى آزار جسمى به منظور مجازات و ادب کردن باشد، قرآن کریم تعبیر به «ضرب» نکرده، «جَلد» آورده است مثلاً: «الزانیة و الزانى فاجْلدوا کلَّ واحد ...» (نور، 2).
26) بقره(2) آیه 229.
27) تحریم(66) آیه 5.
پیام زن >> شماره ( 136 )
۱۳۸۵/۰۶/۳۰ ۰۷:۴۸ شناسه مطلب: 1542
بازخوانى رساله جمهوریت و قوانین
نوشته: مصطفى النشار
ترجمه: عبدالله امینى
وضع زن در رساله قوانین
1. ارتباط قوانین با جمهوریت
پژوهشگرانى که هر دو کتاب مزبور را به دقت بخوانند, درمى یابند: افلاطون از عقاید خود در جمهوریت, دست برنداشته, حتى در قوانین هنوز به همان صورت مثالى دولت و حکومت و قانونى که مى گفت: همه چیز بین دوستان, مشترک است, اعتقاد دارد. (1) از این رو در قوانین مطلبى بر خلاف آنچه در جمهوریت هست, وجود ندارد و ارتباط میان دو رساله, به اندازه اى محکم است که برخى تحلیل گران معتقدند: وى همان موقع که جمهوریت را نوشته, قوانین را نیز نگاشته است و دو روى یک سکه اند.(2)
((لى)) به این نکته اشاره دارد و مى گوید:
((هر که جمهوریت را بخواند, تمامى آرا و اندیشه هاى سیاسى افلاطون را خواهد شناخت, گرچه هنوز راههاى گوناگونى را که بازگوکننده این آرا, در کتابهاى دیگرش است, نشناخته است.))(3)
از این رو ((ولدنT.D.Weldon) (() از نگاهى دیگر مى گوید: کسانى که مى خواهند فکر سیاسى افلاطون را بشناسند, بهتر آن است که به جاى جمهوریت, قوانین را بخوانند. (4)
به رغم مبالغه گویى ((ولدن)) به تعبیر ((ساندرز)) حقیقتى که هر پژوهشگر اندیشه سیاسى افلاطون درمى یابد این است که یکى از رساله ها را بدون دیگرى نمى توان خواند و فهمید.(5) اگر جمهوریت نمونه بهترى از مدینه فاضله است, قوانین نمونه مدینه فاضله اى دیگر است,(6) که با اصول اساسى مدینه جمهوریت, تفاوت جوهرى ندارد, زیرا از هر قانونى که در اندیشه فیلسوف است و مى توان براى خیر و سعادت شهروندان به کار گرفت, استفاده مى کند, تا اوضاع شهر براى همیشه به شکل قانونى در آید و قانون بر آن حاکم شود. افلاطون براى وضع مواد قانونى, از تجربه شخصى و سابقه خود در زندگى سیاسى بهره جسته, به تعبیر ((کوپلستونCopleston) (() تجربیات ناموفق اش در سیراقوصه را به کار گرفته است.(7) این تجربیات افلاطون را در مدینه جدیدیش قادر ساخته است انگیزه هاى شخصى بشر را که در دوست داشتن انواع مالکیت نمودار است, در نظر بگیرد. به عبارت دیگر و به بیان ((ساره بومیروى)) در قوانین کوشیده است میان مذهب مثالى اش که در جمهوریت نشان داده و زندگى واقعى آتن, همخوانى ایجاد کند.(8)
پس از این مقدمه ضرورى در باره ربط قوانین با جمهوریت, شاید باید پرسید: اگر اصول اساسى مدینه فاضله هر دو رساله یکى است, چرا وضع و جایگاه زن در قوانین با جمهوریت فرق دارد؟ آیا پذیرش ازدواج فردى ـ نه دولتى ـ در قوانین, از گرایش افلاطون به آزادى و برابرى حقوق و وظایف زن با مرد کاسته است؟
2. نظام و شروط ازدواج در قوانین
افلاطون, گفت و گو در چهار فصل نخست قوانین را با معرفى برخى اصول اخلاقى براى ساماندهى دولتهایى که هدفشان صلح و دوستى ـ و نه جنگ ـ است, شروع مى کند و تلاش دارد به مثل والایى براى سعادت هموطنانش دست یابد. نظام تربیتى این دولت, بر موسیقى و شعر, به عنوان اساس آموزشهاى زودهنگام اخلاقى استوار است. اگر راهکارها و نمونه هاى مناسبى بدین منظور به کار گرفته شود, مى توان در کودکان حس خوشایند یا ناخوشایندى را در برابر رویدادها به وجود آورد و با مدد تمرینهاى ورزشى, آنان را از هر کژى و انحراف دور کرد.
در صورت وجود شرایط و ویژگیهاى مکانى که بتوان دولت را در آنجا به پا کرد, بهترین فرصت براى ایجاد بهترین و زیباترین نمونه حیات ملى به دست مىآید. تناسب مکانى بر پایه وجود موقعیت خوب و منحصر به فرد جغرافیایى استوار است که دولت را قادر مى کند از لحاظ اقتصادى, خودکفا بوده, در وقت لزوم, از موجودیت خود دفاع کند. لازمه داشتن چنین وضعى, وجود افرادى است که در هر کار, خرد خود را به کار مى گیرند و به اصول والاى اخلاقى و عمل به فضایل پاىبندند. بنیان با کمال سیاسى مدینه فاضله, بر این دو اصل (پندار و کردار نیک) استوار است.
افلاطون در پایان فصل چهارم و آغاز پنجم, به تفصیل در باره قوام و بنیان مدینه فاضله سخن مى گوید. بنیان سیاسى و اجتماعى هر دولتى بر دو امر است:
1. قانون همگون و پیوسته به هم=[ قوه مقننه],
2. قوه اجراییه که از دولتمردان و گروههاى رسمى شکل گرفته که بر اجراى قانون, با رعایت امانتدارى و دقت نظارت مى کنند.
مطابق اصول اخلاقى و بر اساس, شروط و امورى که افلاطون مشخص کرده, نشانه هاى مدینه فاضله جدیدش را ترسیم مى کند. نخستین نشانه, تعیین شمار ساکنان است که باید با گستره مکانى دولت و ذخایر طبیعى مدینه فاضله, همخوانى داشته باشد, تا ساکنان بتوانند خودکفا بوده, از زندگى سعادتمندانه و آگاهانه اى بهره مند باشند.
نخستین قوانینى که شایسته است قانونگذاران مدینه بنهند, قوانین ساماندهى و تنظیم مراحل اولیه شکل گیرى و ایجاد مجتمع دولت است, که از طریق روابط زناشویى و نسبى که میانشان به وجود مى آید, وفاق و همدلى ملى محکم مى شود.
از این رو, اولین قانونى که افلاطون وضع کرده, قانون تنظیم ازدواج است. وى از زبان شهروند آتنى مى گوید:
به پیروى از نظام سالم و درست هر دولت, قوانین سامان بخشى ازدواج مى بایست در نخستین گام وضع شود.(9)
همخوان با آنچه در دولتهاى مختلف است, افلاطون نظام ازدواج را سامان مى دهد و مى پذیرد; گرچه قیود و شرایطى را مى نهد تا در مرحله نخست, در خدمت حفظ کیان دولت مثالى باشد.
اولین قید در باره سن مناسب ازدواج است, که مردان مى بایست بین 30 تا 35 سالگى ازدواج کنند(10) و همسرشان را در بهترین سن و سال که 16 تا 20 سالگى است, برگزینند.(11) اگر کسى از 35 سال فراتر رود و ازدواج نکند, از قانون پیروى نکرده, سهم و کمکى از دولت نمى گیرد, حتى مى بایست سالیانه غرامت بپردازد.(12) اگر از طبقه بالاى اجتماع باشد, صد دراخما باید بدهد, ولى اگر از طبقه متوسط باشد, هفتاد دراخما, و اگر از طبقه سه باشد, شصت, و طبقه چهار, سى دراخما مى پردازد.(13)
دومین قید یا اساس شایان توجه در ازدواج, چگونگى انتخاب همسر است. به نظر افلاطون, مرد نباید به دنبال همسرى باشد که وى را راضى و خوشبخت مى کند, بلکه باید ملاک ازدواج, خیر و مصلحت دولت باشد. از این رو دارا باید به دنبال زنى ندار باشد و تندخو در پى خونسرد و زنى نرمخو باشد; باید نوعى همخوانى روحى و اجتماعى بین زوجین باشد و شوهر تا آنجا که مى تواند, تلاش در این جهت داشته باشد, تا هدف اجتماعى ازدواج به دست آید و مرد موفق شود. البته به خاطر مصلحت دولت مى بایست عقد ازدواج در محضر ثبت شود.(14)
جالب است که افلاطون در اینجا بررسى مى کند: چه کسى شرعا و قانونا حق دارد سرپرست دختر باشد و از طرف وى کارهاى ازدواج را انجام دهد؟ به اعتقاد افلاطون, سرپرست همان است که هر خانواده محافظه کار شرقى یا غربى بدو معتقد است, زیرا خطبه و عقد ازدواجBetrothal) ) در درجه اول, حق پدر, سپس جد, بعد برادر تنى است. اگر این نزدیکان نباشند, مادر یا بستگاش این حق را دارند.(15)
افلاطون در باره آداب ولیمه عروسى نیز سخن مى گوید و قانونى براى شمار مدعوان مى گذارد:
نباید مدعوان بیشتر از پنج مرد و پنج زن از دوستان هر دو خانواده باشند. به همین اندازه از نزدیکان خانواده ها دعوت مى شوند.(16)
این محدودیت بدان خاطر است که مخارج, بیشتر از توان مرد نباشد. از این رو افلاطون میزان نهایى هزینه ولیمه را نیز مشخص مى کند:
ثروتمندان, یک مانیا; طبقه دو, نیم مانیا; و بسته به توان هر طبقه, این مبلغ کم مى شود.(17)
افلاطون فراموش نمى کند توصیه بلکه درخواست کند: جشن مطابق سنتها و قوانین باشد, مثلا در نوشیدن زیاده روى نشود; پا را از قانون و شإن خود فراتر ننهند; عروس و داماد به شکل باشکوهى در جشن حاضر شوند, زیرا زندگى جدیدى را با حمایت الهى آغاز مى کنند. خداوند بر کسانى که در نوشیدن زیاده روى مى کنند یا به هم ریخته و آشفته باشند, نظر نخواهد داشت.
مرد در طول زندگى باید وزین و باوقار باشد, به خصوص در مسإله تولید نسل, زیرا فرزندان, امتداد و باقى ماندگان طبیعى پدرانند و صفات ظاهرى و باطنى جسم و روح والدین را به ارث مى برند.(18)
دعوت افلاطون براى پذیرش ازدواج سنتى بدین شکل, وى را ملزم به وضع قوانین نظام بخش در زندگى اجتماعى و سیاسى مى کند, در چارچوب ایمانى عمیق به خدا و آگاهیش از هرچه در زندگى انسان پیش مىآید, نیز در چارچوب اخلاقى ارزشمند. همگى باید بدانند شیرازه زندگى سعادتمندانه, رفتارى مطابق با اصول والاى اخلاقى, همخوان با قانون است.
از امتیازات بزرگ افلاطون در رساله قوانین آن است که وى قانون را جهت دهنده کردار و رهنمون به رفتارى متین مى داند. وى فهمیده و تإکید دارد ارزش اساسى قانون, این است که در زندگى مردم به صورت رفتارى نهادینه در آید.(19) از این رو طبیعى است پس از پذیرش قانون و سنتهاى ازدواج بپرسد: در باره عصیانگرایان مفسدى که پاىبند زندگى بافضیلت نیستند و از التزام به قانون, پنهانى مى گریزند, چه باید کرد؟
افلاطون مى کوشد با یادآورى سه اصل, اینان را پاىبند قانون کند. وى از آن رو که گمان پاکى دارد, مى پندارد مى تواند اینان را پیرو قانون کند. اصول سه گانه عبارتند از:
1. پارسایى (ترس از معبود);
2. شرف و برترى;
3. زیباگرایى روحى, نه جسمانى.(20)
افلاطون از آن رو که مى داند عصیانگران ممکن است پاىبند اصول نشوند, به رغم آنکه براى هر دولتى, رفعت و بلندمرتبه اى و همگامى با اراده خداوند را تضمین مى کند, قوانینى مى نهد که بتواند مانع طاغیان شود. این قوانین در چارچوب ساماندهى روابط جنسى مرد و زن در دولت است, که مهمترین آن, دو قانون است:
1. شهروندان آزاده نمى توانند با زنى ـ غیر از همسر قانونى خود ـ رابطه داشته باشند, چنان که نباید با زنان بدکاره یا زنان عقیم و دیگر زنان, زنا کرد و آنان را باردار نمود;
2. رابطه جنسى مردان با هم روا نیست.
گستاخان یعنى کسانى که به این اصول در تنظیم روابط جنسى و عاشقانه, در دولت پاىبند نشوند, مى توان آنها را از امتیازات و حقوق شهروندان محروم کرد.(21)
شکل کلى دیدگاه افلاطون در باره ازدواج, در رساله قوانین و قانونهاى تنظیم روابط مردان و زنان را بیان کردیم. با دقت در ویژگیها و نکته هاى لطیف این دیدگاه, در مى یابیم احترام و تقدیر افلاطون از زن و حقوق وى در کتاب قوانین, کمتر از جمهوریت نیست. به رغم آنکه وى بخشى را در جمهوریت به برابرى مرد و زن اختصاص نداده ـ چنان که در قوانین کرده ـ اما از سخنش برمىآید که از آغاز, برابرى مذکر و مونث نزد وى مسلم است, به ویژه اگر در نظر بگیریم چقدر میان هر دو رساله وابستگى و همخوانى وجود دارد.
پذیرش ازدواج فردى در قوانین, همراه با بیان قانونهایى در باره ضرورت احترام مرد به زن و رعایت حقوق وى به عنوان همسر است, چه حقوقى زناشویى یا حقوقى که از والدین درخواست مى کند, نیز رعایت ارزشهاى اخلاقى و روحى در برخوردهاى پس از ازدواج و در زمانهایى که قصد زاد و ولد دارند. همچنین نامشروع بودن رابطه عاشقانه با هر زنى, جز همسرى شرعى, یا همجنس گرایى میان مردان.
در این چارچوب مى توان میان دو رساله مقایسه کرد و همخوانى آرا را در موضوعاتى که برشمردیم فهمید. وى در قوانین همچون جمهوریت, همجنس گرایى را زشت مى شمرد.(22) چنان که وقتى ازدواج فردى را در قوانین مى پذیرد, با اصلى اخلاقى یا سیاسى که روابط زناشویى در جمهوریت را بر آن بنیان مى کند و دولت سامان داده و بر آن نظارت دارد, مخالفت نکرده است. در هر دو نظام رعایت مصلحت جامعه و دولت در ازدواج ضرورى است و ازدواج فقط براى ارضاى امیال شخصى نیست, بلکه التزام به انجام وظایف معین در مورد خانواده و دولت است.(23) در هر دو نظام, افلاطون تلاش دارد هدف سیاسى را که نظام مثالى دولت بر آن استوار است, حفظ کند; یعنى وحدت دولت و از بین بردن علت درگیرى و رقابت و نزاع میان شهروندان.
شاید در مورد نقش سیاسى و اجتماعى زن در پرتو دولت قوانین پرسش شود. مقایسه میان محتواى جمهوریت و آنچه از قوانین گفتیم, ممکن است چنین بنماید که نقش سیاسى در مدینه فاضله براى زن وجود ندارد. افلاطون به اندازه اى در دولت قوانین از نقش زن کاسته است که دکتر امام عبدالفتاح مى گوید:
((عبارات برابرى مرد و زن در جمهوریت, نیرنگ است و نتیجه از بین بردن وجود زن است که پیامد الغاى مالکیت و ربودن خانواده است.))
دکتر امام, دلیل درستى اعتقادش را چنین مى گوید:
((وقتى در قوانین, مالکیت پذیرفته شد, خانواده برگشت و نقش زن در حیات سیاسى از دست رفت.))(24)
3. نقش زن در حیات سیاسى و اجتماعى
به اعتقاد من چنان که دکتر امام مى گوید: افلاطون از اعتقاد به برابرى مرد و زن دست برنداشته و به جداانگارى مذکر و مونث معتقد نیست. وى از نقش سیاسى و اجتماعى زن نکاسته است, مگر به اندازه فرصتى که جهت انجام وظیفه طبیعى اش در زایمان و مواظبت از فرزندان نیاز دارد. در مورد برابرى مرد و زن افلاطون هنوز معتقد است:
((لازم است زنان تا آخرین حد ممکن در زمینه آموزش و زمینه هاى دیگر, همدوش با مردان باشند.))(25)
اگر زنان این کار را به میل خود انجام ندهند, دولت مى بایست برنامه اى بنهد که آنان را بدین کار ملزم کند. در مورد آموزش, افلاطون معتقد است: دختران باید تمریناتى را که پسران مىآموزند, بى هیچ کاستى آموزش ببینند. تمرینى مخصوص مردان نیست که براى زنان نامناسب باشد. افلاطون بىآنکه بیم وقوع در اشتباه را داشته باشد, معتقد است: تمرینات ورزشى بدنى و اسب سوارى, براى زن ـ مانند مرد ـ کاملا مناسب است.(26) وى تإکید دارد:
((مرد و زن باید با تمام توان براى رسیدن به اهداف تلاش کنند و گرنه هر شهرى که مرد و زن در آن زندگى مى کنند, نیمى از تلاش و سعى خود را از دست خواهد داد. ))(27)
بنابراین دیدگاه افلاطون اصل اساسى, برابرى مرد و زن در تواناییها و آموزش و تمرینها است, گرچه اجراى آن در جمهوریت متفاوت با قوانین است, زیرا نظام سیاسى هر یک فرق دارد. اصل در جمهوریت, الغاى ازدواج فردى و پذیرش زنان و کودکان مشترک است. از این رو زن مى بایست سنگینى مسوولیتهاى عمومى را بر دوش کشد, بىآنکه مسوولیت خانه دارى را داشته باشد. اما وقتى در قوانین اصل عوض شده و وجود خانواده ضرورى شود, طبیعى است نظام آموزشى, بر تفاوت انگارى زن و مرد متمرکز شود تا دختران مهارتهاى لازم براى خانه دارى را بیاموزند. افلاطون در قوانین این نظام آموزشى را پذیرفته است. وى از آموزش مشترک دختران و پسران خردسال از سه تا شش سالگى با تمرینها و بازیهاى ورزشى و مسابقات مشترک سخن مى گوید و معتقد است: وقتى دختر و پسر به شش سالگى رسیدند, از هم باید جدا شوند و پسران با پسران و دخترکان با دختران باشند, گرچه یک آموزش و تمرین را یاد مى گیرند. پسران اسب سوارى و تیراندازى و کماندارى و فلاخن اندازى را فرا مى گیرند و دختران اگر اعتراضى بدین روش نداشته باشند, همین آموزشها را مى بینند.(28)
معلمان و مربیان تمرینات ورزشى و فنون جنگى, باید از متخصصان باشند و دولت مى بایست بدانان حقوق مکفى دهد. افلاطون به هنگام سخن در باره معلمان, از دانشآموزان نیز مى گوید: اینان باید از مردان و پسران یا زنان و دخترانى باشند که زیر نظر دولتند. افلاطون مشتاق است آموزشهایى را که پسران و مردان در جنگ و نبرد مىآموزند, زنان و دختران نیز فرا گیرند, تا بتوانند از خود و فرزندانشان دفاع کنند و همدوش مردان باشند. به تعبیر افلاطون ((زنان مانند پرندگانى هستند که براى دفاع از جوجه هایشان, گاه با خطرناکترین حیوان وحشى روبه رو مى شوند. ))(29)
نظام آموزش مشترک دختر و پسر به این معنا نیست که در همه چیز, بىآنکه تفاوتهاى جنسى رعایت شود, آموزش یکسانى خواهند دید, بلکه پس از شش سالگى, آموزشهاى درسى آنها متفاوت خواهد بود. از این رو افلاطون از آموزش موسیقى به دختر و پسر, با رعایت آنچه مناسب هر کدام است, سخن مى گوید. وى معتقد به تفاوت نوع آوازى که آموزش داده مى شود است, که یکى مناسب مردان و دیگرى مناسب زنان باشد, مثلا آهنگهاى پر سر و صدا که به شهامت و حماسه مى خواند, مناسب مردان است, اما آهنگهاى آرام که به مهربانى و پاکى و نظم و آرامش مى خواند, ویژه و متناسب بانوان است.(30)
طبیعى است اگر تفاوتهاى جنسى در نظام آموزشى رعایت شود, همین تفاوتها به هنگام واگذارى وظایف عمومى به مرد و زن باید در نظر گرفته شود. از این رو افلاطون معتقد است: سن مناسب براى انجام وظایف عمومى توسط مردان, سى و براى بانوان, چهل است.
در مورد انجام خدمت نظامى, سن مناسب مردان, از 20 تا 60 سالگى و براى زنان, پس از 50 سالگى و بعد از زاد و ولد است.(31)
از آنچه گفتیم مى فهمیم اصل اساسى از دیدگاه افلاطون, برابرى مرد و زن در حق آموزش و تربیت بدنى و روحى, در بالاترین سطح ممکنى است که دولت مى تواند فراهم کند. افلاطون معتقد است: قانونگذار در مورد آموزش دختران باید دو امر را در نظر گیرد:
1. میل باطنى آنان براى فراگیرى آموزشهاى سخت ورزشى و فنون جنگى.
به رغم آنکه افلاطون مایل است دختران آموزشها و فنون جنگى را فرا گیرند, اما به اینان حق انتخاب مى دهد تا به خواست خود ـ نه اجبار و الزام ـ آموزشها را یاد گیرند.
2. رعایت تفاوتهاى طبیعى مرد و زن. این امر با تفاوت متون درسى دختران و پسران ممکن بوده, به معلمان اجازه مى دهد مثلا موسیقى متناسب هر یک را برگزینند.
به اعتقاد من کسى نمى تواند بدین خاطر افلاطون را به واپس گرایى یا عقب ماندگى و یا تغییر نظر از برابرى مرد و زن, متهم کند, زیرا نمى توان زیر پوشش هیچ عنوانى در زمانى, زن را مرد و مرد را زن کنیم, و گرنه تعادل و وضع به هم خورده, در انجام وظیفه خواسته شده, بنا به اقتضا و تناسب طبیعى مرد و زن, همگى ناموفق خواهند بود.
اگر پرسیده شود: بنا بر دولت قوانین چه وظایف عمومى را زن مى تواند بر عهده گیرد؟ افلاطون از عموم زنان مى خواهد در همه فعالیتها همدوش مردان باشند, اما وى وقتى از عالى ترین شوراى دولتى مثل شوراى نگهبان قانون اساسى (مجلس 73 نفر) سخن مى گوید, عضویت را منحصر به مردان پنجاه تا هفتاد سال مى کند.(32) شاید علت آن نیاز اعضا به فراغت کامل است تا بتوانند کارهاى مهم و خطیر دولتى را به فرجام برسانند که عبارت است از: پاسدارى از قوانین, نظارت بر بیانیه ها و بخشنامه هاى رسمى دولت, و انتصاب فرماندهان و معاونان ارتش از میان کسانى که در وقت لازم, سلاح بر دوش گرفتند.
جز شوراى نگهبان قانون اساسى و شوراى فرماندهان نظامى, وى به صراحت از حضور زنان همدوش با مردان سخن مى گوید, مثلا در مناصب دینى, نظارت بر مقدسات و عبادات, بر عهده راهبان و راهبه هاست که با انتخاب یا قرعه, معین مى شوند; حتى ممکن است این مناصب, به ارث برسد. سن مسوولان مذهبى ـ مرد و زن ـ نباید کمتر از شصت باشد. (33)
مقامها و مناصب آموزشى, براى مردان و زنان است و هر دو مسوولیت سرپرستى و تنظیم برنامه هاى آموزشى را بر عهده دارند و بر تمرینهاى ورزشى, حضور و غیاب, مربیانى که عهده دار برگزارى مسابقات ورزشى و موسیقى در بین دختران و پسران هستند, نظارت مى کنند. سن اینان نباید کمتر از چهل باشد.(34)
طبیعى است انتخاب مسوولان و معلمان مرد و زن, زیر نظر مستقیم وزیر آموزش است که معاونانش را نیز برمى گزیند, زیرا رییس کل امور آموزش است.(35)
در باره اینکه متولى منصب والاى ناظر کل آموزش یا به اصطلاح کنونى, وزیر آموزش, چه کسى باشد, افلاطون بسیار مورد سوال قرار مى گیرد. این منصب از دیدگاه افلاطون, خطیرترین و مهمترین منصب دولتى است.(36) از این رو معتقد است: باید مردى بالغ بر پنجاه سال و سرپرست خانواده و داراى فرزندانى دختر و پسر باشد.
قانونگذار باید تمام تلاشش را به کار گیرد که وزیر آموزش, فاضل ترین فرد جامعه باشد و انتخاب وى توسط تمامى مسوولان دولت انجام شود; در قدیم به این صورت بود که به معبد ((ابوللو)) رفته و با رإىگیرى مخفیانه در برابر یکى از اعضاى شوراى نگهبان, وى را برمى گزیدند. از میان کاندیداها آنکه بیشترین رإى را مىآورد, مورد ارزیابى گروههاى مختلف دولت قرار مى گرفت. بعد از این به مدت پنج سال وزیر آموزش مى شد.(37)
شاید پرسیده شود: چرا افلاطون به زن اجازه نمى دهد این وظیفه مهم را بر عهده گیرد؟
اگر به یاد آوریم افلاطون چه مى گفت, نظر و پاسخ وى در این باره برایمان معلوم مى شود: ((زن قدرت کمترى از مرد دارد=[ تفاوت کمى نه تفاوت کیفى در استعداد].)) این گفته, بیانگر گرایش همیشگى وى در انتخاب مردان براى مناصب مهم و حساس دولتى است که منصب وزیر آموزش, مهمترین و خطیرترین آنهاست. از این رو عواطف و میل زن را از آن دور مى کند. و چه بسا به سبب اشتیاق کمتر زن براى دستیابى به عدالت باشد که لازمه آن خویشتن دارى بیشتر و عدم تعلق خاطر است[ که گفته مى شود زن کمتر از آن برخوردار است].
اندیشه اى که بر افلاطون در قوانین چیره است, چگونگى جمع میان واقع و مثال است. در مورد انجام وظایف عمومى توسط زن, اشاره اى از افلاطون که از شإن زن بکاهد یا قدرت وى را براى انجام وظایف عمومى, ناتوان نشان دهد, دیده نشد, اما اگر منصب و مقام, خطیر و حساس باشد, ترجیح مى دهد مرد آن را بر عهده گیرد, به ویژه در پرتو نظام دولت قوانین که زن بر امور خانواده و تربیت فرزندان نظارت دارد.
اگر افلاطون توصیه مى کند پاسدارى از قانون و نظارت کلى بر ارتش و امور آموزش و قضاوت را مردان بر عهده گیرند, به معناى آن نیست که منزلت زن از مرد کمتر است یا بر انجام این وظایف اصلا توانا نیست. افلاطون چندین بار تإکید مى کند مخالف انجام هیچ وظیفه دولتى توسط زن نیست; حتى وى تإکید دارد زن ناتوان تر از مرد در انجام برخى وظایف نیست, اگر نگوییم از مرد برتر است. چنانکه افلاطون تإکید دارد: زن نیمى از اجتماع است و به سبب تواناییهاى طبیعى اش و تمرین و آموزشى که فرا مى گیرد, شایستگى دارد در تمامى کارها و وظایف مهم, فعالانه شرکت کند.
افلاطون در یکى از بخشهاى قوانین مى گوید: به نظر وى براى گزینش مسوول ـ مرد و زن ـ با هر هدف و در هر راهى که باشد, باید مصلحت دولت را در نظر گرفت; خواه امتیاز زن و مرد به خاطر فضایل شایان تقدیر باشد یا آمادگى فطرى براى انجام حرفه و یا نتیجه آموزشهایى باشد که فرا گرفته است. در هر حال مهم آن است که حسن ظن به مسوول, باقى مانده, آنچه در توان دارد براى خدمت به دولت انجام دهد, تا در دام مإموران حکومت دیگر نیفتاده, شهروندان, مردمانى فرومایه نگردند.(38)
خاتمه: نظر نهایى افلاطون در باره زن
در پایان شاید مناسب است به نقطه آغاز برگشته, بپرسیم: نظر حقیقى افلاطون در باره جایگاه زن در جامعه سیاسى چیست؟
این پرسش یعنى آنکه ما از ((ثابت)) و ((متغیر)) در دیدگاه افلاطون مى پرسیم و نقاط مشترک و متفاوت گفته هاى دو رساله مشهور: قوانین و جمهوریت را بازخوانى مى کنیم. آیا دیدگاه هاى متفاوت موجب تغییرى ریشه اى در نظر کلى افلاطون راجع به زن و نقش وى در جامعه مى شود یا فقط دگرگونى تاکتیک و شیوه است, که به سبب تغییر صورت نظام سیاسى قوانین است؟
پس از عرضه آراى افلاطون در هر دو کتاب, حقیقتى که به روشنى دیده مى شود, آن است که نظر کلى وى در باره زن, تغییرى نکرده است.
نظر کلى افلاطون را مى توان چنین نشان داد:
1. در هر دو رساله, زن از نظر افلاطون, انسانى است که مانند مرد, تواناییهاى جسمانى و داده هاى طبیعى دارد, گرچه برخى تفاوتهاى طبیعى میان آن دو هست. این تفاوتها به منظور حفظ نوع انسانى و بنیان حیاتى انسانى و سعادتمندانه و آگاهانه ایجاد شده است.
2. ایمان افلاطون به برابرى حقوق مرد و زن, به ویژه حق آموزش و انجام وظایف عمومى و مشارکت مثبت و سازنده در ساخت جامعه اى مثالى و نمونه, پایدار مانده است.
3. اگر نظریات افلاطون را با ملاکهاى زمان خودش یا اکنون مقایسه کنیم, تغییر اساسى نداشته است. وى در هر دو رساله تإکید دارد: زن نیمى از اجتماع است و اگر به وى امکان مشارکت سازنده در زندگى را به شکلهاى ممکن ندهیم, جامعه, نیمى از توان و فعالیتش را از دست مى دهد. از این رو در نظر افلاطون, زن یکى از عوامل پیشرفت است و مى بایست به وى فرصت آموزش و انجام فعالیتها و وظایف عمومى را داد و نقش زن را محدود به حاملگى و زایمان و تربیت فرزندان نکرد.
4. مقصود افلاطون از سخنانى که در باره زن گفته, فقط زن نبوده است. به عبارت دیگر: وى نخواسته است جامعه را از به حاشیه راندن زن باز دارد یا زن را از بردگى مرد برهاند, بلکه به چگونکى استفاده از زن در بنیان سیاسى و اجتماعى دولت, تا آنجا که ممکن است, اهتمام دارد. وى به رغم ناخشنودى از عواطف زنانه و گرایشها و انحرافاتى که پیامد آن است, تلاش داشت ثابت کند: اگر زن مصمم و با اراده باشد و دولت, به وى جرإت دهد و راهنمایى اش کند, مى تواند بیشترین همتش را صرف خدمت فعالانه به اجتماع کند. افلاطون در جمهوریت و قوانین تلاش دارد ساختارى نمونه براى به کارگیرى تواناییهاى زن در خدمت به جامعه بیابد و وى را از صورت سنتى دور کند, زیرا به گونه سنتى, زن مجبور خواهد بود پیوسته به ارضاى شهواتش پرداخته, به دنبال عواطف زنانه اش باشد.
5. نظر کلى افلاطون در باره زن و عشق, چه در دو رساله جمهوریت و قوانین یا رساله هاى دیگر, همخوان با دیدگاه متافیزیک (ماوراى طبیعت) وى است. افلاطون فیلسوفى مثالى است که هرچه را در عالم خاکى محسوس رخ مى دهد, با حقیقت جوهرى در عالم مثل مقایسه مى کند.(39) از این رو از شهوت و امور جسمانى بشدت کراهت دارد با اینکه ضرورت طبیعى آن دو را مى داند. وى گرچه برخى اوقات به زن به عنوان سمبل شهرت مى نگرد, ولى مى داند زن یکى از دو قطب وجود انسانى است که از او نمى توان بى نیاز بود. از این رو مثال برتر آن است که معناى شهوت مرد و زن را رشد و تعالى دهد و آن را تحقق بخش ضرورتى طبیعى, بىآنکه در آن زیاده روى شود, قرار دهد.
بنابراین مى توانیم بفهمیم چرا افلاطون در نظریه زنان مشترک=[ کمونیسم جنسى] مثال[ و عقیده اى والا] را در نظر مى گیرد, چون به مرد و زن امکان مى دهد بدون زیاده روى, ضرورت طبیعى حفظ نوع انسانى را تحقق بخشند, چنان که به نظر افلاطون, به آن دو در اداى وظیفه حقیقى شان توفیق مى دهد که خدمت به وطن, حفظ یکپارچگى آن و حمایت از شهروندان است.
نیز مى توان فهمید چرا وى عشق میان مردان را, عشق مثالى مى داند, زیرا اساس آن بر صداقت معرفت و در پى حقیقت بودن است.(40) اگر برخى دوستى میان مردان را گرایش افلاطون به همجنس گرایى(41) و ابتلاى وى به انحراف جنسى معنا کرده اند,(42) اشتباه نموده اند, زیرا از تمامى نگاشته هاى افلاطون برمىآید وى از مخالفان سرسخت همجنس گرایى است و به رغم رواج آن در جامعه یونانى در زمان وى, آن را بشدت زشت و ناپسند مى شمرد.(43)
از دیدگاه افلاطون, والاترین مرحله عشق, عشق شهوانى نیست که مرد و زن یا مردان همجنس باز را گرد هم مىآورد, بلکه عشق به خیر و معرفت و جمال الهى است که واصلان و چشندگان, آن را فضیلتى برحق مى بینند, نه از جمله فضیلت نماها. در نتیجه آدمى, دوست خدا گشته, به رغم آنکه فانى است, به جاودانگى مى رسد.
اگر آنچه را بیان کردیم, دیدگاه ثابت و جوهرى افلاطون در باره زن بدانیم, نقاط اختلاف و دلایل آن چیست؟
پاسخ: مى توان نقاط اختلاف و دلایلش را در یک نکته اساسى, محدود کرد که اختلافات دیگر بدان وابسته است. تفاوت جایگاه زن از نظر افلاطون در رساله هاى جمهوریت و قوانین, به سبب اختلاف در جزئیات وظایف و فعالیتهاى عمومى دولتى است که زن قادر است انجام دهد. اگر در جمهوریت زن مى تواند مسوولى دولتى یا فرمانده ارتش شود, در قوانین نمى تواند چنین کند, گرچه وظایف دیگرى بر عهده اش گذاشته مى شود. دلیل این اختلاف را پیشتر گفتیم که تفاوت ساختار و راهکارهاى نظام سیاسى است. نظام سیاسى جمهوریت بر فرد استوار است و به زنان و مردان طبقه سپاهیان اجازه هر کارى را مى دهد, بىآنکه مسوولیتى خانوادگى در باره تربیت فرزندان یا خانه دارى داشته باشند. بنابراین طبیعى است زن بتواند در تمامى مقامها و مسوولیتها, از جمله دولتى و نظامى حضور داشته باشد.
اما نظام سیاسى قوانین گونه دیگرى است و خانواده اصل است, نه فرد. بنابراین سنگ بناى اساسى زندگى اجتماعى و سیاسى, خانواده است. طبیعى است زن باید مسوولیتهاى خانه را مانند زایمان و مواظبت از فرزندان و خانه دارى و ... بر عهده گیرد. در نتیجه امکان و فرصت چندانى براى پذیرش مسوولیتها و مقامات عالى و مهم نخواهد داشت, زیرا فراغت کامل ندارد. از این رو بهتر و مناسب تر است وظایف حساس را بر دوش مردان گذاشت, زیرا فراغت و وقت بیشترى دارند و بیشتر به کار این مقامها مىآیند. در مقابل, زن مى تواند بسیارى از وظایف و فعالیتهاى دیگر را که در زندگى عمومى مناسب وى است, بر عهده گیرد, مثلا راهبه شود یا به آموزش و فراگیرى مهارتهاى هنرى و نظامى بپردازد, که وظایفى مهم بوده, نیازمند فراغت کامل نیست; گو اینکه انجام وظایف و کارهاى خانه, کم اهمیت تر از کار دولتى نیست, چرا که موجب آسودگى خیال شوهران و مواظبت از فرزندان است; یعنى ثبات و آرامش حاضر و شکوفایى و پیشرفت آینده, در دست زن خواهد بود.
پى نوشتها:
1ـThe laws. P.121.
2ـto his ... plato's laws , p.28. Introduction
3ـIntroduction to his ... the Republic , p.18.
4ـP. 15. Weldon T.D. , The Vocabulary of Politics, London 1953,
5ـ همان.
6ـ به تلخیص مهمترین نشانه هاى این شهر که ((ساندرز)) تقدیم کرده, بنگر, با عنوان: . Magnesia: the new utopia. pp.28 _33
در عنوان پانوشت 13. نیز ر.ک: تطور الفکر السیاسى, جرج سباین, ترجمه عربى: حسن جلال العروسى, ص95, مبحث: دولت المختلطه إو الدوله التالیه فى الافضلیه لدوله الحاکم الفیلسوف عند افلاطون فى کتابه, دار المعارف, چ4, قاهره, 1971. نیز ر.ک: تاریخ الفکر السیاسى, جان ژاک شوالیه, ترجمه عربى: محمد عرب صاصیلا, ص24, موسسه العربیه للدراسات و الترجمه و النشر, بیروت, 1985 که مى گوید: مدینه قوانین در دومین مرحله و گزینش دوم است.
7ـNew York 1962,P. 260 _ 261. Copleston(F.): A History of philosophy. Vol.l Part l.Image Books,
8ـl 18. . B. Bomeroy: Women in Classical Antiquity, Shocken Books, Mew York 1957, P Saraha
9ـThe laws. P. 104.
10ـ همان, ص104 ـ 105.
11ـ همان, ص167.
12ـ همان, ص104 ـ 105.
13ـ همان, ص155.
14ـ همان, ص154 ـ 155.
15ـ همان, ص156.
16ـ همان.
17ـ همان, ص156 ـ 157.
18ـ همان, ص157.
19ـP. 239. . and its value to _ day: Journal of Philosophy, Vol. XVI _ No. 63, July 1941 Field (G.C.): Plato's Political Thought
20ـThe Laws. P. 223.
21ـ همان, ص223 ـ 224.
22ـ اوجست دییس, افلاطون, ترجمه عربى: محمد اسماعیل, ص108, دار الکتب الحدیثه, قاهره.
23ـ افلاطون و المرإه, ص79.
24ـ همان, ص111.
25ـ . The Laws.P. 187
26ـ همان, ص186.
27ـ همان, ص186 ـ 187.
28ـ همان, ص174 ـ 175.
29ـ همان, ص196.
30ـ همان, ص184.
31ـ همان, ص167.
32ـ همان, ص135 ـ 137.
33ـ همان, ص139 ـ 140.
34ـ همان, ص146.
35ـand his work. P. 485. The Man
36ـ همان, ص480.
37ـThe Laws. P. 147.
38ـ همان, ص152.
39ـ چنان که سقراط فلسفه خود را به امور اخلاقى محدود کرده, افلاطون مباحثات خود را به اخلاق و سیاست متوجه ساخت, اما به حقیقت عالم خلقت توجه داشت و به امور طبیعى چندان توجهى نکرد. اساس حکمت وى بر این است که محسوسات ظواهرند, نه حقایق و اصیل. به همین دلیل علم بدان تعلق نمى گیرد و تنها معقولات متعلق علم هستند. نظریه مثل از همین جا پیدا شد; یعنى تمام امور عالم, مادى و معنوى, اصل و حقیقتى دارد که نمونه کامل آن است که با حواس ظاهر درک نمى شود و تنها عقل آن را در مى یابد. نمونه کامل را فلاسفه, مثال گفته اند. مثلا انسان را مثالى است و شجاعت و دوستى و وحدت, مثالى دارد. یعنى هر امرى را فرد کاملى است که به خودى خود, آن امر است, مثلا انسان کامل یا مثال انسانى, انسان است که فارغ از زمان و مکان و تغییر است. آنچه به حواس ما در مىآیند, ظاهرند و متغیر و نسبى, و به منزله سایه اى از مثال خود هستند و وجودشان به نسبت بهره اى است که از مثال خود دارند. هرچه بهره بیشتر باشد, به حقیقت نزدیکتر است. از بیان افلاطون برمىآید که علم و معرفت مراتب دارد و آنچه به حس درمىآید, حدس و گمان است, نه علم واقعى. به هر حال علم تذکر است; یعنى روح پیش از حلول در بدن, در عالم مجردات بوده و به حقایق مثل آگاه. زمانى که به عالم وجود و فساد آمد, حقایق را فراموش کرد, اما به کلى محو و نابود نشد و اشباحى از مثل را در مى یابد و اگر بکوشد, حقایق را به یاد مىآورد. باید توجه داشت در نظر افلاطون, مثل داراى مراتب است و مراتب معرفت با توجه بدانها تفاوت مى یابد. ر.ک: لغت نامه دهخدا, ج2, ص2656. (مترجم)
40ـ فلاسفه إیقظوا العالم, ص98 ـ 101, بحث عشق افلاطونى.
41ـ افلاطون و المرإه, ص109.
42ـ تاریخ العلم, ج3, ص63.
43ـ اوجست دییس, ص;111 . The Symposium, Eng. Trans. by W.Hamilton, Penguin Books, London 1962. P.111 ;Plato; نیز ر.ک: ترجمه عربى ((ولیم المیرى)), ص82, دار المعارف, قاهره. در پایان سخن از فلسفه عشق مى گوید که قابل دقت است. ((الفیبیاس)) گفت و گوى مستمر خود را براى فریب سقراط شرح مى دهد که مى خواسته با وى رابطه داشته باشد, زیرا گمان مى کرده سقراط این نوع عشق را مى پسندد. وى شرح مى دهد چگونه در پایان فهمیده اشتباه کرده و نیز هر که چنین پنداشته, آخر به همین نتیجه رسیده است. در نهایت, دوستدار سقراط جز ((حکمت والاى الهى که طبق گفته هایش, دربردارنده گونه هاى فضیلت است و باعث تهذیب نفس مى شود و صورت کاملى از مردى خیرخواه و محترم را نشان مى دهد, چیزى دیگر نیست. در رساله زیباشناسى ((فروکاغورس)) ش9, ص251 ـ 252 افلاطون از عشق, به ویژه عشق مذموم سخن مى گوید و حب جمال ابدى را که انسان بدان خداىگونه مى شود, مى ستاید. ر.ک: ترجمه عربى دکتر امیره حلمى مطر, ص79 ـ 81, چ نخست, دار المعارف, قاهره, 1969.
پیام زن >> شماره ( 125 )
۱۳۸۵/۰۶/۳۰ ۰۷:۴۱ شناسه مطلب: 1541
جایگاه زن در فلسفه افلاطون
بازخوانى رساله جمهوریت و قوانین((قسمت اول))
نوشته: مصطفى النشار(1)
ترجمه: عبدالله امینى
مقدمه: پرسشهایى که دشواره پژوهش را مطرح مى کند:
شارحان آثار افلاطون, وقتى از جایگاه زن از نظر وى سخن مى گویند, دو صورت متفاوت را نشان مى دهند. نخستین و شایع ترین صورت به اعتقاد موافقان این نظریه, آن است که وى اولین کسى است که به آزادى و برابرى زن با مرد فرا خواند و ضرورت راهگشایى را براى اینکه مانند مردان, شایسته فرماندهى سپاه و ریاست حکومت باشد, سر داد.(2)
دومین صورت, به اعتقاد معتقدان این نظر, برعکس دیدگاه نخست است. اینان معتقدند افلاطون بهترین مبلغ[ مردسالارى و] جامعه اى مردانه است که رهبرى مطلقه آن به دست مردان است و فراخوانى وى در جمهوریت, به آزادى زنان, جز پوششى براى پنهان کردن کراهت و ناخوشایندى وى از زنان نیست. حقیقت آن است که وى مى خواست زن را مرد کند, زیرا در نظام اشتراکى[ و کمونیستى] مالکیت و زنان[ که مالکیت فردى, پذیرفته نبود و زن اختصاص به مرد خاصى نبود, بلکه مردان به اشتراک از وى کامجویى مى کردند] بانوان مى بایست از خانه بیرون روند و وارد جامعه شوند تا دانش بیاموزند و ((مردگونه)) شوند.
طرفداران نظریه دوم براى اثبات درستى تفسیر خود از گفته هاى افلاطون, دو دلیل نشان مى دهند:
1. اگر به حقیقت افلاطون مى خواست زنان را آزادى دهد, به اجراى نظام اشتراک زوجیت و جنسى, فقط در طبقه حکما و سپاهیان بسنده نمى کرد, بلکه گستره آن را به زنان دیگر طبقات اجتماع گسترش مى داد[ .افلاطون اجتماع را شکل یافته از سه طبقه: حکیمان, سپاهیان و پیشه وران مى داند و معتقد است براى داشتن بهترین فرزانگان و نظامیان مى بایست از بهترین زنان کارآزموده, به اشتراک کامجویى کرد. شرح این مطلب در دنباله سخن مىآید].
2. وقتى افلاطون در آخرین اثرش, قوانین از نظریه اشتراک برگشت, بار دیگر زن را به خانه برگرداند, تا کارهاى سنتى را بکند: زاد و ولد, تربیت فرزندان و خانه دارى; یعنى وى ملک ویژه مردان شد.(3)
این دو صورت متفاوت است. کدام یک را بپذیریم و بگوییم بیشتر به نظر واقعى افلاطون در باره جایگاه زن نزدیکتر است؟
آیا به راستى افلاطون از زنان بدش مىآمد و نمى خواست آنان زن باشند, یا هوادار آنان بود و مى خواست از سلطه پدر و بندگى شوهر و چیرگى اجتماع, نجاتشان بدهد؟ آیا به نقش اجتماعى و ضرورت مشارکت زن در ساختار سیاسى اعتقاد داشت یا گمان مى کرد زن ((بار سنگینى)) است که ناچار بایست تحمل کرد و به دنبال نقشى حاشیه اى برایش بود, تا فاسد نشود و مردان و جامعه را با خود, به فساد نکشاند؟! به عبارت روشن تر: آیا در فلسفه اجتماعى افلاطون, جامعه مردانه است و زن, از آن رو که سمبل شهوت و امور جسمانى و انحراف است, جا و موقعیتى ندارد, یا اصل برابرى مرد و زن, بر جامعه حاکم بوده, وى نقشى برابر با مرد دارد و در تمامى فعالیتها و تکالیف, همچون مردان مى تواند مشارکت کند؟
پاسخ این پرسشها مى تواند تضاد ظاهرى این دو صورت را بیافریند که شارحان و مفسران آثار افلاطون ترسیم نموده اند.
ویژگى فلسفه افلاطونى
به اعتقاد من براى پاسخ درست به این پرسشها و کشف دیدگاه حقیقى افلاطون در باره طبیعت و جایگاه زن و روابط وى با مرد و نقشش در جامعه, باید دو عامل مهم را در نظر بگیریم:
فلسفه افلاطونى
نخست: طبیعت خاص فلسفه افلاطون. در برابر ما فیلسوفى است عاشق گفت و گو, دوستدار جدل و مخالف جزم گرایى (دگماتیسم) که تکامل و نوگرایى پیوسته آرائش را به سبب ضرورت فکرى مى پذیرد, به خصوص اگر نشانگر حرکت ذاتى باشد که دگرگونیهاى مستمرى در آن رخ مى دهد و متفکر را به تعامل و همکارى وا مى دارد.
افلاطون از شمار کسانى است که اوضاع سیاسى و اجتماعى کشورش را بیان کرده, از نزدیک به عنوان یکى از شهروندان آریستوکرات[ اشراف و نجباى] آتن, در این اوضاع زیسته, از سوى دیگر نزد سقراط شاگردى کرده, با مشکلات و بحرانهاى حکومت دمکراسى آشناست و به بیشتر شهرهاى یونان حتى برخى کشورهاى شرقى سفرهاى متعدد کرده است.
افلاطون نشانه هاى مدینه فاضله اش را در رساله جمهوریت (سیاست) در واکنش به وضع فاسد سیاسى و اجتماعى نوشته, معتقد است نمى توان آن را با راه چاره هایى که همچون داروى مسکن اند, اصلاح کرد, بلکه باید بر آن وضع فائق آمده و از دور بدان نگریسته, وضع شایسته اى براى جامعه سیاسى ترسیم کرد که به حقیقت نشانگر طبیعت انسانى باشد که سرشت آن خیرخواهى و عدالت است و بر حکمت و فضیلت استوار است.(4) این جامعه را گروهى از جوانان رهبرى مى کنند که مى بایست شایستگى علمى تربیتى داشته باشند تا بتوانند ((مثل)) دولت و عدالت و حکومت را بشناسند; تا بتوانند جامعه را به سمت تغییر مطلوب راهبرى نمایند[ .در فلسفه افلاطونى اصل اشیا مثال است و جزئیات سایه مثل. اساس حکمت وى بر این است که محسوسات ظواهرند, نه حقایق و اصیل; به همین جهت علم بدانها تعلق نمى گیرد و تنها معقولات متعلق علم هستند. نظریه مثل ـ جمع مثال ـ از همین جا پیدا مى شود. توضیحات برگرفته است از لغت نامه دهخدا, ج2, ص]2656.
افلاطون همین هدف را دنبال مى کرد وقتى که ((آکادمى[ ((محل تدریسش] را اندکى پیش از پایان قرن چهارم پیش از میلاد و مشخصا در سال 387 بنیان نهاد. از این رو به دولت مثالى فرا مى خواند که حکیمان و فیلسوفان رهبران آنند و افراد طبقات سه گانه اش (حکما و سپاهیان و پیشه وران) براى دستیابى به عدالت مثالى مى کوشند. [ افلاطون در امور معاش و سیاسات تحقیق مى کرد و غایت حکمت را حسن سیاست مى دانست و سیاست را فقط درخور حکیم مى پنداشت]. افراد طبقات سه گانه باید وظیفه خود: حکمرانى حکیمانه, پاسدارى از اجتماع و تولید[ صنعتى و کشاورزى] پاک و پیراسته و آراسته به فضیلتهاى: حکمت و شجاعت و درستکارى را انجام دهند.
نظام اشتراک جنسى در طبقه حکیمان و نظامیان براى دورى افراد این دو طبقه از نزاع بر سر زنان یا سرگرمى به تربیت فرزندان یا انباشتن دارایى و ثروت است.
افلاطون دریافت وحدت سیاسى دولت مثالى جز با از بین بردن کامل فساد, به دست نمىآید. به همین منظور وى سه بار به سیراقوصه سفر کرد که نزدیک بود در یکى از این سفرها جان خویش را از دست بدهد و در سفرى دیگر زندانى شد, به رغم اینکه وى به دعوت فرمانرواى آن سامان, دیونیسیوس اول, سپس دیونیسیوس دوم بدانجا رفت.(5) پس از اینکه تلاشهاى افلاطون براى تشکیل دولت مثالى شکست خورد و برخى از شاگردانش ایرادهایى به نظام مثالى گرفتند, فهمید محال است مردم این نظام را اجرا کنند, زیرا نیاز به مردمى داشت که مانند خدایگان بى عیب و نقص باشند.(6)
از این رو به نظام دیگرى مى اندیشید که مردم آن را پذیرا باشند. وى به بحث در این باره پرداخت که: سیاستمدار کیست؟ دانش و سیاست چیست؟ ویژگیهایى که شایسته است حکمرانان و دولتمردان داشته باشند تا مانند طبیب یا خدایگان یا حتى مثل چوپان باشند که از گله[ و گروهى] نگهدارى مى کند, کدام است؟
وى پس از این پرسشها و سوالاتى دیگر و پاسخهاى آن در رساله سیاست (جمهورى)(7) صورت مثالى جدیدى از دولت ارائه داد که به واقعیت نزدیکتر بود, زیرا احساسات و گرایشهاى طبیعى افراد را در تشکیل خانواده و میل بسیار آنان را به انواع مالکیت, در نظر مى گرفت, اما در رساله قوانین حاکمیت از آن قانون و ضرورى بود فرد ازدواج کند, نیز مى توانست مالک گردد, اما به شرط تحقق مصلحت دولت و اجتماع, نه فقط مصلحت فرد[ .افلاطون هیإت اجتماع را که داراى وحدت است, اصل مى داند و افراد را که متکثرند, مورد توجه قرار نمى دهد. هیإت اجتماع وقتى به کمال مى رسد که فرد از اموال و سایر متعلقات و منافع صرف نظر کرده, حتى خانواده فردى وجود نداشته باشد و همه باید زیر نظر دولت که مظهر جماعت است باشند].
در چارچوب دگرگونى اندیشه سیاسى افلاطون مى توان تغییر فکر وى در باره موقعیت و نقش زن در جامعه و دولت را فهمید. نقشى که زن در پرتو دولت مثالى نخست در جمهوریت دارد با نقشى که وى در دولت قوانین ـ که در درجه دوم برترى و خوبى است ـ متفاوت مى باشد. طبیعى است نقش زنى که در چارچوب نظام اشتراک جنسى, تربیت شده و دانش آموخته, متفاوت باشد و بتواند همه اعمال مردان را با آزادى و بدون هیچ محدودیتى که وى را ناتوان کند, انجام دهد. در پرتو این نظام, خانواده اى که از زن نگهدارى کند یا شوهرى که وى مطیعش باشد یا فرزندان که مسوولیت رشد و تربیتشان بر عهده زن باشد, وجود ندارد, زیرا این وظیفه دولت خواهد بود. طبیعى است این نقش, متفاوت با نقش زن در جامعه اى با داشتن خانواده هاى سنتى باشد, زیرا در این نظام, زن به انجام نقش خود به عنوان خانه دار و مادرى که مواظب کارهاى منزل است و فرزندانش را تربیت مى کند, عمل مى نماید, گرچه این کارها به کلى از حضور در زندگى اجتماعى, وى را باز نمى دارد.
دوم: دومین عاملى که باید در نظر گرفت, محیط اجتماعى و سیاسى است که افلاطون در آن مى زیست و از آن در این زمان یا در وقتى که نشانه هاى مدینه فاضله اش را در جمهوریت یا قوانین ارائه کرد, تإثیر پذیرفته بود. فلسفه افلاطون به رغم مثالى بودن آشکار آن, زاییده وضع واقعى بود که افلاطون در آن به سر برده بود; حال چه مقصود از واقع, معناى محدودى باشد که در واقع رواج دارد, یعنى واقع و وضع موجود سیاسى و اجتماعى و اقتصادى, یا مقصود واقعیت فکرى و اخلاقى باشد که شایسته است در نظر گرفته شود که به تعبیر ((بوزانکت)) در تحقیق وى بر جمهوریت, کسى نمى تواند از واقعیتهاى زمانه بیرون بجهد.(8)
چارچوب واقعى که اندیشه هاى افلاطونى در باره زن در آن رشد کرد و رو به جلو رفت, داراى دو صورت مختلف از زن یونانى است, که یکى متعلق به آتن, زادگاه افلاطون است, و دیگرى مربوط به شهر ((اسپرته)) رقیب آتن است. افلاطون فیلسوف شاهد رقابت هر دو شهر, به رهبرى کشور یونان بود و مى دید هر یک سعى دارد بیشترین افراد ممکن را زیر فرمان خود بگیرد.
زن آتنى, سنتى بود و در شبه خلوتى شرقى مى زیست و در خانه اى به سر مى برد که چند اتاق براى مردان و اتاقهایى براى زنان داشت و داراى قفل و کلون بود. بانوى آتنى به سبب نوع تربیتش, سنتهاى پدر و نیاکان را مقدس مى شمرد و در خانه, سواد اندکى آموخته بود که مى توانست پس از ازدواج, کارهاى خانه را اداره کند و خانه دارى شود که مى تواند از منزل مواظبت کند; نیز حقوق سنتى شوهر را ادا نماید; بدون اجازه او از خانه بیرون نرود; مواظب شرف و عفت خود باشد; بدون حجاب و همراهى افراد مورد اعتماد, از خانه بیرون نرود; بیشتر وقتها فقط به خاطر دیدن خانواده یا شرکت در جلسات مذهبى, از منزل خارج شود و به کسى اجازه ندهد او را از روزنه خانه ببیند.
وى زنى مطیع شوهر بود و تا اندازه اى که لازم بود, سلطه و برترى مرد را مى پذیرفت و تمام کارهاى خانه را از تهیه نیازها گرفته تا پختن غذا و پشم ریسى و پشم بافى براى درست کردن لباس خود و افراد خانواده انجام مى داد.(9) وى زنى مدبر و کدبانو بود. ((کسینوفون[ ((گزنفون] نقش وى در خانواده را چنین توصیف مى کند:
((همچنان که زنبور ملکه در کندو مى ماند و بر افراد کندو که کار مى کنند, نظارت مى کند, زن خانه دار چنین بود. وى در خانه مى ماند و مراقب کارهاى آنجا بود و بر چگونگى مصرف مواد غذایى نظارت داشت و نمى گذاشت آنچه که مى بایست در یک سال مصرف شود, در یک ماه مصرف شود. وى به دختران آنچه را نمى دانستند, یاد میداد و به همسایگان و بیماران و ... رسیدگى مى کرد.))(10)
((دیمستین)) نظر مردان را در باره زنان به عنوان همسر و معشوقه, چنین بیان مى نماید:
((ما از فاحشه ها براى کامجویى و از معشوقه ها براى سر حال و شاداب بودن در روز بهره مى بریم, و از همسران براى آنکه فرزندان مشروع برایمان بزایند و با امانتدارى و اخلاص از خانه مان مواظبت کنند.))(11)
از سخن ((دیمستین)) فهمیده مى شود مردان از آزادى جنسى بیشترى, در مقایسه با زنان برخوردار بودند, زیرا به زنان شوهردار اجازه خیانت به همسر یا رابطه داشتن با مردى داده نمى شد و قانون, زن زناکار یا مردى را که با زنى شوهردار زنا مى کرد, به اعدام محکوم مى نمود.(12) یعنى مردان از آزادى جنسى بى حد و مرز برخوردار نبودند. اصرار بر اینکه زن مرتکب زنا نشود, بدان خاطر بود که اصل و نسب آمیخته نگردد.
زن اسپارته(Sparte)
تقریبا برعکس زن محجوب آتنى که فروتنى و علاقه بیشترى به شوهرش داشت, زن اسپارته, توانایى و آزادى بیشترى داشت, زیرا نظام تربیتى سختى را پذیرفته بود که به وى تحمل و شجاعت و خشونت بیشترى مى بخشید. هدف این نظام آن بود که این صفات از زن به فرزندان برسد, تا بتوانند از شهر دفاع کنند و در رویارویى با دشمن در میدان نبرد, شجاعت بیشترى نشان دهند.
به اختصار باید گفت: زن اسپارته, مردگونه و آراسته به صفات مردان بود و به کلى از لطافت و عواطف سرشار زنانه دور بود. این صفات را در اثر شرکت در بازیها و ورزشهاى سخت مثل دو و کشتى, در کنار و همسنگ با مردان به دست آورده بود; نیز حضور در فعالیتها و جلسات عمومى یا مجالس رقص, که در این وقت کاملا عریان بود و بىآنکه به سبب برهنگى شرم کند, به خانه برمى گشت. وى مى بایست مراقب زیبایى اندام خود باشد و کاستى هاى جسمانى را برطرف کند.
از شرایط ازدواج در اسپارته, سلامت جسمانى و زیبایى اندام دختران بود تا فرزندانى توانا و تندرست, مانند پدر و مادر, زاییده شود. سنتهاى اسپارته اصرار بر وجود خانواده هاى سنتى که در آتن دیده مى شد, نداشت, چرا که زن اسپارتى بى هیچ تفاوتى, مانند مردان رفتار مى کرد و لباسى را که مردان مى پوشیدند, مى پوشید. حتى وى مى توانست به منظور داشتن نسل و فرزندانى بهتر[ اصلاح نژاد یا نکاح استبضاع] با غیر شوى خود, همبستر شود]!] .
کودکان و نظام تربیتى
کودکانى که براى تربیتى سخت پذیرفته مى شدند, پس از به دنیا آمدن, زیر نظر رییس قبیله بودند. اگر مى فهمیدند کودک تندرست نیست, او را بر کوه مى گذاشتند تا بمیرد, اما کودکانى که سالم بودند, از هفت سالگى زیر نظر دولت بودند.
نظام آموزشى
نظام آموزشى پذیرفته شده, کودکان را براى زندگى سخت, در خدمت دولت, تربیت مى کرد. اینان در بیست سالگى شایسته ورود به ارتش مى شدند. پس از آغاز خدمت نظامى, اجازه ازدواج دریافت مى کردند و وقتى سى ساله مى شدند, شهروندانى کامل به شمار مىآمدند.
عموما به اسپارتیها اجازه داده نمى شد طلا یا نقره داشته باشند و داراییهاى بسیار, بر همه قدغن بود. فرد چه مرد و چه زن, براى منافع دولت مى زیست, بىآنکه زندگى خصوصى ـ به معناى سنتى آن ـ داشته باشد. تمامى در شبه پادگانى زندگى مى کردند و همیشه و در هر لحظه آماده جنگ براى دفاع از شهر خود بودند.(13)
نگرشى بر سنتها
هر که به وضع زن در اسپارته و آتن بنگرد و آثار افلاطون را بررسى کند, درمى یابد وى از هر دو نظام تإثیر پذیرفته است. به رغم آنکه وى, اهل آتن و محافظه کار و از طبقه آریستوکرات بود, اما در اثر تإثیرپذیرى از عوامل فساد اخلاقى و اجتماعى و سیاسى که آتن داشت و وى در آن مى زیست, به نظام اسپرتى گرایش داشت, گرچه علاقه شدیدى بدان نداشت و در بسیارى مواقع در آثار خود, از آن انتقاد مى کرد.(14)
وى از برخى عناصر و مولفه هاى این نظام در ترسیم مدینه فاضله در جمهوریت استفاده کرده, رنگى فلسفى و پوششى اخلاقى بدان داده, که بر زهد و دورى از خواسته هاى مادى و خوار شمردن جسم, به منظور رشد مواهب و داده هاى عقلى استوار است و در ماورا و غیب به دنبال کشف نظامى مثالى و برتر است که مى بایست دولت بر آن استوار باشد; دولتى که حاکمش فیلسوف و نظامش مردمى است و میان مرد و زنى که بار مسوولیت آن را بر دوش دارند, تفاوتى نمى نهد.
درک این دو عامل, ما را قادر مى کند دیدگاه دینامیکى و پویایى افلاطون را در باره زن بهتر بشناسیم. جوهره این دیدگاه به نقش زن به عنوان فردى فعال مى نگرد که شایستگى دارد در جامعه فعالیت کند, خواه دولت مثالى جمهوریت باشد که فیلسوفان حاکم آنند و سپاهیانش زوجیت و خانواده اشتراکى را مى پذیرند, یا دولت قوانین باشد, که در درجه بعدى برترى است و قانون بر آن حکم رانده و افراد, زندگى معمولى داشته, از مالکیت و ازدواج فردى برخوردارند.
افزون بر آنچه گفتیم, مى بایست رساله هاى جمهوریت و قوانین را خواند تا از محتوا و تحلیل آن فهمید افلاطون وضعیت زن را در پرتو این دو نظام مختلف سیاسى چگونه تصور مى کند و توجیهاتى که باعث شده وضع زن در هر دو مختلف باشد, کدام است؟ پس از این مى توان مشترکات و همخوانى هاى هر دو نظام را در باره زن دانست و در نهایت, نظر پایانى افلاطون را در باره وضع و موقعیت زن, به شکل کلى دریافت. اگر تفاوتى در وظیفه زن, در این یا آن نظام باشد, تا اندازه اى که بیانگر انعطاف و نظر افلاطون و همگامى وى با تغییر واقعیتهایى باشد که نظام سیاسى معمول دولتها بدان گرایش دارد, موجب دوگانگى نظر کلى افلاطون در باره زن نیست.
اکنون به توضیح وضع زن از نظر افلاطون, در دو رساله مشهور جمهوریت و قوانین مى پردازیم, تا اختلافات و اشتراکات وضعیت زن و دلایل آن روشن شده, در نهایت بتوانیم جایگاه و وضع زن در اجتماع, از نظر افلاطون را بفهمیم.
دوم: وضعیت زنان در جمهوریت
رساله جمهوریت افلاطون, دربردارنده مهمترین افکار انقلابى وى است که به تغییر و آزاداندیشى در نظم اجتماعى و سیاسى مى خواند.
وى از پیامد این افکار و مخالفت با آن و اختلافات پایان ناپذیرش خبر داشت. افکار وى در باره سه مطلب بود:
1. برابرى مرد و زن,
2. اشتراک مالکیت و زنان[ نه مالکیت و زنان خصوصى],
3. حکومت فیلسوفان[ و حکیمان].
به تعبیر افلاطون, این سه اندیشه, امواج فکرى را علیه خود مى شوراند که مى بایست با آن رو در رو شد و از اندیشه ها دفاع کرد, خواه بر سر میز گفت و گو در جمهوریت یا در مدرسه فلسفى اش (آکادمى) و یا در هر جایى که این اندیشه ها راه یابد; باید کوشید آن را پیاده کرد یا دیگران را به اجراى آن راضى نمود.
گرچه در واقعیت سیاسى و دیدارهایش از سیراقوصه, در پیاده کردن این اندیشه ها شکست خورد,(15) اما در زمینه نظرى موفق بود و توانست دیگران و شاگردانش را قانع کند, تا آنان مبلغ و مروج افکار وى بوده, همیشه از آن دفاع کنند.
به رغم اینکه مى دانیم افکار افلاطون ـ حتى در زمان ما ـ چقدر انقلابى است, اما نباید فراموش کرد این اندیشه ها, پیشینه اجرایى داشت که در سنتهاى شهر اسپارته, نمودار است و افلاطون از آن تإثیر پذیرفته بود. از سوى دیگر به سبب حرکت آگاهى بخشى بود که ((سوفسطایى ها)) در جوامع یونانى و در رإس آن جامعه آتن, به راه انداخته بودند. اینان مى گفتند: هر انسانى باید معیار معرفت و وجود باشد. بدین سبب به مساوات کلى میان بشر و اینکه فرد, اساس نظام سیاسى باشد, مى خواندند. (16)
حرکت آگاهى بخش سوفسطایى ها, موجب آفرینش ادبیات آزادىبخش زنان شد. از این رو ((یوربیدس)) در سخنان شجاعانه اش و یا گوشه چشمى, مدافع حقوق زنان بود, اما ((آریستوفانس)) با کلمات وقیح و زشتى, زنان را به باد تمسخر مى گرفت. در سال 411 پیش از میلاد حضور زنان در تئاترهاى نمایشى آتن, بیشتر از پیش شد, که حاکى از خروج آرام زن از گوشه نشینى تحمیلى بود.(17)
1. برابرى مرد و زن و آزادى زنان
اکنون مى خواهیم به رساله جمهوریت (سیاست) بنگریم و ببینیم چگونه افلاطون افکار آزادىبخشى را نشان داد. وى در کتاب چهارم این اثر, بدین افکار اشاره کرد, بىآنکه به تفصیل سخن بگوید. وى بر اهمیت تربیت و فرهنگ روشنفکرى, به عنوان راه پذیرش این افکار, به ویژه اصل ((هر چیز بین دوستان, مشترک است)) تإکید داشت. (18)
وى آنچه را که به اجمال در عبارتى موجز گفته بود, در کتاب پنجم و به بهانه اصرار و تشویق همبحثهاى سقراط ـ که از طرف افلاطون سخن مى گوید ـ به تفصیل بیان کرد, اما گویا هنوز در مقام بحث و تإمل و درنگ بود. گرچه وى پیوسته در تردید و کنکاش بود و چه بسا این نظر وى نیز, در معرض خطا و لغزش باشد. افلاطون در ادامه و با نگاهى به آنچه در دنیاى حیوانات مى گذرد, افکارش را شرح داد:
همچنان که سگهاى ماده, همراه با سگهاى نر نگهبان, شب تا صبح از گله مواظبت مى کنند, یا همراه سگهاى شکارى, صید مى کنند و هرچه را سگهاى نر انجام مى دهند, اینان نیز انجام مى دهند, زنان هم باید همان کارهاى مردان را انجام دهند,(19) اما با در نظر داشتن دو شرط مهم:
نخست: اگر قرار است مذکر و مونث, یک کار را انجام دهند, نباید فراموش کنیم یکى ضعیف و دیگرى توانمند است[ .طبیعى است مقصود, ضعف مونث در دنیاى حیوانات و آدمیان, در مقایسه با زورمندى مذکر است].
دومین شرط: که ویژه دنیاى آدمیان است. ضرورى است بدانیم اگر بر زنان, انجام کارهاى مردان را واجب دانستیم, مى باید بدانها همان آموزشهایى را یاد بدهیم که به مردان یاد مى دهیم. بنابراین لازم است زنان, دانش آموخته, هنر جنگاورى را بیاموزند و مانند مردان با آنها رفتار شود.(20)
دو مطلب مهم در این قسمت از بحث هست:
نخست: افلاطون دو اصل مرتبط به هم را مى پذیرد. اصل اول: توان زن در انجام وظایف و کارهاى مردان است.
افلاطون این اصل را پذیرفته, چندین بار بر آن تإکید مى کند. وى معتقد است:
در اداره دولت, کارى خاص زنان, از آن رو که زن هستند, نیست; در باره مردان نیز چنین است, اما به سبب آنکه تواناییها میان مذکر و مونث تقسیم شده, زن و مرد گرچه قادر به انجام تمامى وظایف اند, ولى زن براى انجام تمامى کارها توان کمترى از مرد دارد([(21توان کمى نه تفاوت کیفى استعداد و آمادگى].
به نظر افلاطون, تفاوت طبیعى یا جسمانى میان مذکر و مونث نیست که مانع انجام کارى شود که جنس دیگر مى تواند انجام دهد. هر دو جنس, تواناییهاى یکسان دارند. از این رو مى توانند بدون استثنا به تمامى کارها اقدام کنند. افلاطون معتقد است زن مى تواند[ مانند مرد] جنگجو باشد, اما با تفاوت کوچکى ـ که پرمعناست ـ و آن اینکه: زن براى انجام تمامى کارها توان کمترى از مرد دارد.(22)
به اعتقاد من معناى سخن اخیر آن است که براى انجام کارى توسط مرد یا زن, به ویژه کارهاى مهم دولتى, طبیعى است افلاطون مردان را برگزیند. به گمان برخى, تغییر موضع جوهرى افلاطون در قوانین که زن را به کارهاى خانه برگرداند و به مرد آن وظایف را داد, به دلیل کم توانى زن است. اما در واقع برگرداندن زن به خانه, تغییرى جوهرى یا دوگانگى در نظر افلاطون نیست, زیرا در برابر اعتقاد به تفاوت قدرت مرد از توان زن در همه چیز, صریح سخن نمى گوید.
برابرى مرد و زن در آموزش
اصل دومى که مرتبط با نخستین اصل است, برابرى مرد و زن در برخورد دیگران و آموزش است. این مساوات بر اساس اینکه تواناییهاى مرد و زن یکسان است و هر دو مى توانند کار همدیگر را انجام دهند, استوار است. بنابراین مساوات میان آن دو در همه چیز, به ویژه در آموزش و تمرینات[ ورزشى و نظامى] ضرورى است, زیرا انسان ـ مرد و زن ـ نمى تواند وظیفه اى را بدون تمرین یا آموزش علمى که وى را توانمند کند, انجام دهد.[ آگاهى و ارتقاى بینش]
دومین نکته شایان ذکر در ارتباط با آنچه گفتیم: درک افلاطون از دو اصلى که گذشت (برابرى توان مرد و زن و لزوم مساوات میان آن دو) و ضرورت ارتباط هر دو اصل, به این معناست که حضور زن در اجتماع و مشارکت در فعالیتها و وظایفى که مردان انجام مى دهند, بسته به آگاهى زن است که باید سختیهاى کار سیاسى و اجتماعى و نظامى را همدوش با مرد بپذیرد; به ویژه که جامعه آتن در زمان افلاطون به زن اجازه انجام هیچ کدام از این فعالیتها را نمى داد.(23)
آگاهى زن, وى را آماده پذیرش کارها و فعالیتهاى تربیتى و آموزشى مى کند, تا وى شایستگى مشارکت در این فعالیتها را همسنگ با مردان, بى هیچ بیم و خجلتى داشته باشد.
آموزش نظامى زنان
نظام سخت تربیتى و آموزشى که افلاطون براى شکل گیرى و ایجاد طبقه سپاهیان ـ پس از حکیمان ـ در دولت مثالى واجب مى داند, زنان نظامى را مکلف مى کند تا هنگامى که قادر شوند رداى فضیلت را بر دوش اندازند و همدوش مردان در رزم و پاسدارى از دولت مشارکت کنند, برهنه باشند و به هیچ کارى نپردازند; گرچه سزاوار است ناظران نظام آموزشى, آموزشهاى آسانترى را در مقایسه با آموزشهایى که مردان مى بینند, براى زنان در نظر بگیرند.(24)
[ آزادى و رهایى زن]
آیا در نظر افلاطون, برابرى مرد و زن در رفتار دیگران و آموزش و موقعیت اجتماعى, آن گونه که در وهله نخست به ذهن مىآید, به معناى دعوت به آزادى مطلق زنان است؟
پاسخ: حق این است که از دیدگاه افلاطون فیلسوف, قضیه, ((آزادى زنان)) به گونه اى که این اصطلاح در زمان ما به کار گرفته مى شود نیست, به چند دلیل:
نخست: اصل مساوات مرد و زن در تواناییها و وظایف, آزادى و رهایى زن را دنبال نمى کرد, بلکه بیشتر به هدف آمادگى براى پذیرش زنان و کودکان مشترک بود; یعنى نظام اشتراکى جنسى ویژه طبقه حکیمان و نظامیان, بىآنکه بنا بر عقیده افلاطون, به طبقه سوم کشیده شود که به تعبیر ((جرج سارتن)) 80% افراد جامعه بودند.(25)
دوم: منطق فلسفه مثالى افلاطون که به رهایى از جسم و شهوات مى خواند, زن را سمبل شهوت مى داند. از این رو همچنان که برخى تحلیل گران مى گویند: در مقایسه با طرفداران زن که حقیقتا در پى آزادى و دفاع از حریت (رهایى) و مساوات بانوان بودند, افلاطون از زنان خوشش نمىآمد[ و از جنس مونث کراهت داشت]. (26)
سوم: کمترین معناى کنونى آزادى زن, یعنى اراده و شخصیت مستقل و حق تصمیم گیریهایى را داشته باشد که مسوولیت و پیامد آن را بپذیرد, که در رإس آن, ارتباط با مردى مشخص و ازدواج با وى است, اما این معنا در ذهن افلاطون نمى گنجید, زیرا در نظام دولت مثالى جمهوریت تصمیم ازدواج, به دست حاکمان و به پیروى از اصولى بود که دولت مى نهاد. از جمله اصول, آن بود:
[ ازدواج فقط براى والاتباران]:
1. نوع والاى جنس مرد و زن[ حکیمان و نظامیان] تا آنجا که ممکن است, ازدواج کنند, اما نوع نازل[ پیشه وران و ارباب صنایع و زارعان] در کمترین حد لازم ازدواج نمایند.([ (27در عین اینکه افلاطون برترى نژادى یونانیان را مردود مى داند و اصولا به افراد توجهى ندارد, ولى نمى خواهد جز نژاد کامل و توانمند که در فیلسوفان آگاه و نظامیان ستبر نمودار است, زاد و ولدى شود].
[ تولید هرچه بیشتر جنگاوران]
2. جوانانى که به خوبى از عهده رزم و پیکار, نیز دیگر امور مهم برآیند, امتیازات و پاداشهایى دریافت مى کنند, که از آن جمله است: کامجویى بیشتر با زنان, زیرا وسیله معقولى براى زاد و ولد کودکانى بیشتر مانند آنهاست.(28)
[ سر پیرى و معرکه گیرى]
3. اگر مرد و زن از سن مقرر زاد و ولد براى دولت, پیرتر شوند,(29) مرد اجازه روابط آزاد جنسى با هر زنى را که بخواهد دارد, جز با دخترانش, دختران دخترانش, مادرش و یا مادربزرگش. نیز براى زنان روابط جنسى آزاد است, جز با پسرانش, پدر, نوه ها و اجداد.(30) البته ضرورت دارد تولید مثل نکنند و بار هیچ کودکى را بر دوش دولت نگذارند. اگر چنین نکردند, بدانند که باید خود را از شر کودک خلاص کنند, زیرا دولت توان ندارد چنین کودکى را تربیت کند.(31)
از مطالب گذشته روشن مى شود درک افلاطون از تساوى توانایى جسمانى و توانمندیهاى طبیعى, و امکان انجام وظایف و کارها توسط مرد و زن, با هدف دعوت به آزادى کامل زن از قید و بندهاى تحمیلى اجتماع, یا دادن حق اختیار و انتخاب کامل به بانوان نبود.
به بیان دیگر: هدف, آزادى زن از سلطه مردان یا اجتماع نبود, بلکه مقصد آماده کردن دیگران براى پذیرش نظریه اشتراک جنسى بود, که هدف اساسى آن, حفظ وحدت دولت مثالى, با دورى از عوامل اختلاف برانگیز میان نظامیان بود. بهره گیرى از توانمندى و کارآیى تمامى افراد, از جمله زنان, در پرتو نظام اشتراکى[ کمونیست جنسى] نیز از جمله اهداف بود.
موید سخن ما, ادامه مطلب گفته شده در رساله جمهوریت است. افلاطون پس از پذیرش اصل برابرى توان و کارآیى مرد و زن, به توضیح نظریه اشتراک جنسى مى پردازد:
زنان و کودکان مشترک و براندازى خانواده فردى
افلاطون, نظریه خود در باره اشتراک جنسى را چنین بیان مى کند:
((زنان نگهبان ما هستند(32) و باید مشترک میان همه باشند. یکى از آنان نمى تواند زیر یک سقف با یک مرد بماند. کودکان نیز میان همه باید مشترک باشند, به گونه اى که پدرى, فرزندش, و فرزندى, پدرش را نشناسد.))(33)
سخن افلاطون, دعوتى روشن به براندازى خانواده فردى از طبقه حکیمان و نظامیان است و ازدواج خصوصى وجود ندارد. در نتیجه ازدواجهاى دولتى و انجام آن در اوقاتى که توسط حکومت مشخص مى شود, مسوولیتى متوجه مردان و زنان نیست. اگر از افلاطون بپرسیم: نوع روابط میان زنان و مردانى که زیر نظر دولت ازدواج مى کنند, چگونه است, وى جواب مى دهد, رابطه اى عاشقانه مى باشد. به اعتقاد وى این رابطه, بالاتر از ضرورت همشإنى میان زوج است که گروه ساماندهى ازدواج دولتى باید در نظر بگیرد و بهترینها را براى بهترین ها برگزیند.
بدیهى است مقصود از عشق در ازدواجهاى دولتى, عواطف روحى حساس میان زن و مرد نیست, بلکه عشق شهوانى است که به اشباع و ارضاى غریزه حیوانى و جنسى بسنده مى کند. به رغم چنین عشقى هوسآلود, شگفتآور است که افلاطون, ازدواجهاى دولتى را مقدس ترین مى داند, زیرا به گمان وى در مقایسه با دخالت بشر در زاد و ولد حیوانات [ براى تولید نژادى بهتر] بهترین دستاورد را دارد.([ (34چون به تولید بهترین انسانها (حکیمان آگاه و سپاهیان قدرتمند) خواهد انجامید]. سقراط که از زبان افلاطون سخن مى گوید, به ((جلوکین)) که مى پرسد: چگونه ازدواج دولتى بهترین دستاورد را دارد, پاسخ مى دهد: در خانه ات, سگهاى شکارى و پرندگان اصیل بسیارى است و حتما آگاهى هایى در باره آمیزش و تولید مثل آنها دارى؟
جلوکین جواب مى دهد: آرى, براى چه مى پرسى؟
سقراط مى گوید: آیا میان این حیوانات, گرچه همه اصیل اند, اما حیوانى بهتر از دیگران نیست؟
جلوکین مى گوید: البته که هست!
سقراط مى پرسد: آیا اجازه مى دهى بى هیچ تفاوتى, همگى حیوانات تولید مثل کنند یا ترجیح مى دهى فقط بهترین حیوان بزاید؟
جلوکین مى گوید: البته, بهترین!
سقراط مى گوید: از میان بهترین کدام نوعش: کوچک, بزرگ یا بالغ (کامل)؟
جلوکین مى گوید: کاملترین!
سقراط جواب مى دهد: قبول دارى اگر این توجه را نداشته باشى, نسل پرندگان و سگانت زود منقرض خواهد شد؟
جلوکین مى گوید, آرى, چنین است.(35)
بدین گونه افلاطون, اعتقادش را در ضرورت دخالت دولت در امر ازدواج طبقه حکما و نظامیان, مستدل مى کند و روشن مى نماید چگونه این نظام خواهد توانست بهترین دستاورد[ اصلاح نژاد و بهبود نسل] را داشته باشد و تولید نژادى پاک را تضمین کند, همچنان که ضمانت مى کند وظایف خطیر دولتى, به دست بهترین اشخاص باشد.
اگر به این مطلب, آنچه را پیشتر گفتیم (شروط و راهکارهاى اصولى نظام ازدواج در جمهوریت) بیفزاییم, میزان اشتیاق افلاطون را براى اینکه همه چیز به دست دولت ـ و نه افراد, چه مرد و چه زن ـ باشد, خواهیم فهمید.
بنابراین هدف اساسى برابرى زن و مرد, دعوت به آزادى زن نبود, بلکه بیشتر پیاده کردن نظام اشتراک جنسى با سرپرستى دولت را دنبال مى کرد. هدف نهایى و برتر افلاطون, سیاسى بود و مى خواست بهترین وضع را براى نظام دولتى تإمین کند. وى معتقد بود: اگر شرى باشد که وحدت دولت را بگسلد و جمعش را بپراکند, یا خیرى باشد که وحدتآفرین باشد و همه را یکى کند, اگر آنچه وحدت افراد دولت را مى گسلد, فردمحورى در شادى و حزن باشد که به سبب پیشامد حادثه اى براى دولت یا افرادش رخ دهد و عده اى خوشحال و برخى ناراحت باشند, بهترین وضع براى دولت وقتى است که این واژه ها و پیشامدها براى بیشترین شهروندان, یک معنا داشته باشد. چنین دولتى, بیشتر به یک فرد شبیه است. اگر یکى از ما احساس ناراحتى مثلا در انگشتش کند, مجموع جسم و روح شخص, احساس درد و ناراحتى مى کند و تمامى اعضا و جوارح, همدرد عضو زخمى مى شود. از این رو مى گوییم تمامى وجود آدمى, درد مى کشد.(36)
[ بنى آدم اعضاى یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بى غمى
نشاید که نامت نهند آدمى].
حال اگر دولت مثالى مانند فرد واحدى باشد که تمامى اعضایش به خاطر یک عضو, به درد مىآیند, شهروندان در امور همگانى شرکت داشته, حضورى فراگیر در شادیها و غصه ها خواهند داشت.(37) تمامى خیرى که در یکدلى و یکرنگى نمودار است و همگى شهروندان, یک هدف در نظام سیاسى دارند, بسته به نظام اشتراکى است که فردیت و خودمحورى را به نفع و مصلحت نظام دولت, هماهنگ مى کند. افلاطون به صراحت از این مطلب یاد مى کند:
((اشتراک زنان و کودکان میان نظامیان, موجب خیر بسیار است.))(38) شاید این مطلب به گونه اى غیر قابل تردید باشد.
هدف از اجراى نظام زوجیت و زنان مشترک, دعوت به رهایى بانوان نبود, بلکه دستیابى به بالاترین خیر و صلاح به نفع دولت مثالى بود, که نمودار در وحدت دولت است و بالاترین میزان سعادت و خوشبختى را ـ به نظر افلاطون ـ براى تمامى افراد تضمین مى کند.
اشتراک جنسى زنان و بى بند و بارى جنسى
شاید اکنون مناسب باشد به گوشه دیگرى از نظریه اشتراک جنسى افلاطون بنگریم. آیا دعوت وى به اشتراک جنسى زنان, چنانکه در نخستین وهله, به ذهن مى رسد, دعوت به بى بند و بارى جنسى است؟
نگرشى دقیق به نوشته هاى افلاطون مى فهماند وى توجهى به این معنا و برداشت نداشته است و چه بسا خلاف آن درست باشد, زیرا دعوت وى به اشتراک جنسى, گذاشتن شروطى سخت و دشوار براى روابط جنسى مرد و زن بود, چرا که به منظور پیراستگى و بقاى نسل, فقط به اهداف طبیعى آمیزش بسنده مى کرد و این رابطه را به ایام خاصى ـ مانند آنچه در دنیاى حیوانات است ـ محدود مى نمود. به نظر ((تیلور)) وى مرد و زن را به زهد و ریاضت جنسى و زیاده روى نکردن در آن و بسنده نمودن به ضرورت مى خواند. شاید همین اعتقاد باشد که ((تیلور)) را به مقایسه دعوت افلاطون با رهبانیت جنسى که در جامعه مسیحى است, وا مى دارد. در نظر ((تیلور)) از میان طبقه نظامیان, کسانى که به خود زحمت و مشقت زهدگرایى را مى دهند, از راهبان و زاهدان مسیحى, بالاتر و والاترند,(39) گرچه راهبان با خود پیمان بسته اند خویشتن دارى کنند[ و غریزه شهوانى را سرکوب نمایند] و زندگى خود را وقف عبادت و خدمت به دین کنند.
بى تردید ((تیلور)) در مقایسه خود مبالغه مى کند, چرا که چشم خود را بر انگیزه هاى افلاطون از پذیرش این نظم و ساماندهى در ازدواج مى بندد. چنان که گفتیم, انگیزه افلاطون, رفع نزاع و اختلاف نظامیان است, زیرا مى خواهد اینان تمام تلاش و وقت خود را صرف اداى وظایف مهمى کنند که به عهده دارند, تا بتوانند امور دولت را به بهترین وجه انجام دهند.
به اعتقاد ما هدف از محدود کردن روابط جنسى, دعوت به زهد نبود, بلکه بیشتر, اهتمام نظامیان براى خدمت به دولت و حفظ یکپارچگى آن بود, حتى اگر به نادیده گرفتن احساسات انسانى و روابط عاطفى میان مرد و زن, یا میان والدین و فرزندان ـ که در ازدواج خصوصى و خانواده فردى وجود دارد ـ بیانجامد.
دکتر فواد زکریا نظر ما را به این مسإله مهم جلب مى کند که افلاطون, خانواده فردى را به خاطر خانواده جمعى (دولتى) فدا مى کرد تا دولت, خانواده واحدى شود. (40) در حقیقت افلاطون مى خواست احساسات خصوصى انسانى, مثل احساس فرزندى, برادرى, مادرى و پدرى, نیز حس شادى و غصه را تبدیل به احساسات عمومى کند که همگان در برابر هم احساس مى کنند, اما کار بدین آسانى که مى پنداشت نبود! گاه آدمى, مانند دکتر زکریا مى پرسد: آیا احساسات خانوادگى که افلاطون فیلسوف, از خانواده اى کوچک به خانواده اى بزرگ, انتقال داد, مى تواند به همان معنا و قوت و ارزش خصوصى اش باشد؟ اگر این احساسات در سطح همگانى گسترده باشد, مانند احساسات خصوصى خواهد بود؟ آیا پس از دو یا سه نسل, پراکندگى آن بدین صورت, به نابودیش نخواهد انجامید؟ از سوى دیگر باید بپرسیم: آیا نظام خانواده دولتى مى تواند آرامش افراد را تإمین کند؟ آیا آن چنان که افلاطون مى پندارد, این نظام مى تواند درگیرى, رقابت و حسادت نظامیان را بزداید؟
شاید ارسطو که نظام اشتراکى افلاطون را نمى پذیرد, بهترین پاسخ به این پرسش را داده باشد. وى تإکید مى کند:
رقابت و کینه و نزاع بین افراد حتما درخواهد گرفت. هر پدرى سعى خواهد کرد فرزندش را میان فرزندان دیگر بیابد و بشناسد و هر فرزندى تلاش خواهد داشت پدرش را از میان پدران دیگر شناسایى کند. کار مشکلى است, زیرا شباهتها بسیار است, که کار را پیچیده مى کند و موجب رقابت و درگیرى بیشتر مى شود, زیرا هر کدام مى گویند: این فرزند من است و آن فرزند تو! و نزاع و مشاجره و هتک حرمت و قتل عمد به جامعه کشیده مى شود, زیرا هیچ کدام نمى داند به کدام افراد وابستگى و ارتباط دارد. (41)
شکى نیست روابط خانوادگى که افراد خانواده را دور هم گرد مىآورد, اینان را از نزاع و درگیرى در امان نگه مى دارد, چرا که از یک پوست و استخوان اند, که از ادامه نزاع میان افراد خانواده جلوگیرى مى کند. اگر چنین رابطه و علاقه اى میان افراد اجتماع باشد, چنان که آرزوى افلاطون است, از درگیرى جلوگیرى نمى کند و احتمال بیشترى داده مى شود که نزاع تشدید شود, چرا که روابط حقیقى میان افراد نیست و پیوندها دور از هم است و روابط نزدیکانه محکمى وجود ندارد.
بدین سان پرسشها و انتقادات بسیارى ممکن است متوجه افلاطون در باره نظام اشتراکى زنان و وانهادن خانواده شود, زیرا در این نظام, انسان بالاترین ویژگى اش را که احساسات لطیف محبت و مهربانى انسانى است, از دست مى دهد. چه نیک گفته است ارسطو: ((دو چیز انسان را بامحبت و دلرحم مى کند: مالکیت و عواطف انسانى.))(42)
مناقشه افلاطون در باره زن به عنوان زنى پیکارجو و توانا بر انجام وظایف حکمرانى و رزم, وى را از دیدگاه برخى, در لغزشها و دوگانه گویى هاى بسیار انداخته است, از جمله تجاهل و نادیده گرفتن گرایشهاى حقیقى زن, به رغم آنکه وى حقیقتا مخالف آزادى و برابرى زن با مرد نیست.(43) چنانکه وانهادن هسته خانوادهfamily) Unclear ) یعنى خانواده فردى, وى را هم عقیده با کمونیستهاى رادیکال (انقلابى) قرار مى دهد که ادعا دارند: زن فقط وقتى مى تواند از فشارها و سرخوردگى جنسى رهایى یابد که خانواده وانهاده شود!
این ادعا از نظر ((جولیا آنس)) درست نیست, زیرا آدمى مى تواند به برابرى زن با مرد و آزادى زنان اعتقاد داشته باشد, بىآنکه ضرورتا به الغاى نظام خانواده معتقد باشد.(44)
شاید پرسیده شود: آیا این انتقادات از برابرى مرد و زن و مشترک بودن مالکیت و زنان باعث شد افلاطون از اعتقادات خود دست بردارد یا آن را اصلاح کند و در رساله قوانین معتقد به مالکیت و زنان خصوصى شود؟ به عبارت دیگر: آیا در پس تغییر رإى افلاطون, به خصوص در باره جایگاه زن در جامعه, انتقادات نقش داشته است؟
[ پاسخ به این پرسش و پرسشهاى دیگر در قسمت پایانى مقاله خواهد آمد]
پى نوشتها:
1ـ این مقاله که در دو قسمت تقدیم علاقه مندان مى شود, ترجمه اى است از مقاله ((مکانه المرإه فى فلسفه افلاطون)) که در مجله ((کتاب المرإه)) شماره 5 ـ 6, مورخ 1998 آمده است. این نشریه در مصر منتشر مى شود.
2ـ مثلا ر.ک: .201. to his Translation of The Republic. Penguin Books, London, 1962 _ P Lee (H.D.P.): Introduction
_ Crube (G.M.): Plato's Thought, Beacon Press, Boston, 1968, P. 89.
به نقل از: افلاطون و المرإه, امام عبدالفتاح امام, ص;63 مدخل لقرإه افلاطون, الکساندر کواریه, ص137 ـ 138, ترجمه به عربى: عبدالمجید ابوالنجا, مراجعه: احمد فواد الاهوانى, چ الدار المصریه للتإلیف و الترجمه, قاهره, 1966.
3ـ ر.ک: پژوهشى که در مقدمه ترجمه جمهوریت افلاطون, دکتر فواد زکریا آورده است. ص101 ـ 103, چ الهیئه المصریه العامه للکتاب, قاهره, 1985. نیز: افلاطون و المرإه, ص72 و 79 و 90 و 111, سالنامه دانشکده ادبیات دانشگاه کویت, سالنامه دوازده, رساله 57, کویت, 1992.
4ـ فلاسفه إیقظوا العالم, مصطفى النشار, ص88 ـ 90, دار الثقافه للنشر و التوزیع, چ اول, قاهره, 1988.
5ـ الجمهوریه, فواد زکریا, ص126 ـ 140 (بحث مراحل تربیتLee(H.D.P.):op.cit,pp 32- 34. ;(
6ـ_ 66. 26 . Statesman, Eng. Trans. by J.B.Skemp, Routledge 8 and Kegan, London, 1961. PP Plato: The مترجم در مقدمه, تکامل اندیشه سیاسى افلاطون را توضیح داده است.
7ـ Rivingtons, London. Bosanquet B.:A Companion to Plato's Republic 1925, P.17. Second ed.,
8ـ قصه الحضاره[ تاریخ تمدن], ویل دورانت, قسمت دوم مجلد دوم (حیات یونان), ص118 ـ 119, ترجمه به عربى: محمد بدران, مطبعه لجنه التإلیف و الترجمه و النشر, چ2, قاهره, 1968.
9ـ افلاطون و المرإه, ص26.
10ـ قصه الحضاره, ص114.
11ـ همان, ص115.
12ـ افلاطون و المرإه, ص38 ـ _ 21. ;43 18. Lee (H.D.P.):op.cit. , pp
13ـ مثلا ر.کThirded. , Oxford University Press, : English Translation by B. Jowett M.A. , The Dialogues of Plato, Vol. V, P. 187 _ 188. Plato: The Laws (B.VLL _ 805 _ 806), ,;1931 مدخل لقرإه افلاطون, ص137 ـ 138.
14ـLaws, Penguin Books, London, 1978. PP. 21 _ 22. Saunders (T.J.) Introduction to his Translation to Plato's
15ـ فلاسفه إیقظوا العالم, ص75 ـ 76.
16ـ قصه الحضاره, ص119.
17ـ الجمهوریه, ص299.
18ـ همان, ص334.
19ـ همان, ص335.
20ـ همان, ص340.
21ـ همان, 341.
22ـ . of The British In Stitute of Philosophy, Vol. 51 _ N. July 1976, P.309 Julia Anas: Plato's Republic and Feminism, "Philosoph" The Journal
23ـ الجمهوریه, ص343.
24ـ تاریخ العلم, جرج سارتن, ج3, ص36 ـ 37, ترجمه به عربى: گروهى از دانشمندان, دارالمعارف, چ2, قاهره, 1970.
25ـ الجمهوریه, ص103 مى گوید: قرائن قوى یافت مى شود که دلالت دارد زن مشاعر طبیعى ندارد و به معنایى افلاطون زنان را خوش نداشت. نیز ر.ک: تاریخ العلم, ص39 ـ 40 که مى گوید: جمهوریت را مردى متعصب, خشمگین و معترض نوشته است. وى از پدر و مادر افلاطون مى پرسد و اینکه آیا با وى بدرفتارى کرده اند؟ نیز ر.ک: افلاطون و المرإه, ص111 که مى گوید: افلاطون از چارچوب میراث یونانى که در اعماق وجودش, دشمنى اگر نگوییم, کراهت و ناخوشایندى از زن است, خارج نشد.
26ـ الجمهوریه, ص347 ـ 348.
27ـ همان.
28ـ افلاطون سن مردان را بین 35 تا 50 و عمر زنان را 20 تا 40 معین مى کند. ر.ک: الجمهوریه, ص348 ـ 349.
29ـ الجمهوریه, ص349.
30ـ همان.
31ـ واژه ((نگهبان)) به جاى ((جنگجو)) که دکتر فواد زکریا در ترجمه عربى گفته, به کار گرفته شد, زیرا در تعبیر از دیدگاه افلاطون گویاتر است. ((جنگجو)) شاید فقط اشاره به طبقه سپاهیان باشد, ولى مقصود افلاطون, طبقه حکما و سپاهیان است که به عنوان نگهبانان دولت نامیده مى شوند. ر.ک: به ترجمه انگلیسى ((لىH.D.P.Lee) (() که در ص212 واژهGaurdians)) )) را به کار مى گیرد.
32ـ الجمهوریه, ص344.
33ـ همان, ص345.
34ـ همان, ص345 ـ 346.
35ـ همان, ص350 ـ 351.
36ـ همان, ص352.
37ـ همان.
38ـBooks, Third Printing, New York 1957, PP. 277 _ 278. Taylor (A.E.) Plato _ The Man and his Work, Merdian
39ـ الجمهوریه, ص105.
40ـ همان.
41ـ السیاسه, ارسطو, ترجمه عربى: احمد لطفى السید, ص131 ـ 132, چ الهیئه المصریه العامه للکتاب, 1979.
42ـ همان, ص133.
43ـP.317. , Plato's Pepublic and feminism
44ـ همان.
پیام زن >> شماره ( 124 )
۱۳۸۵/۰۶/۲۷ ۱۷:۱۹ شناسه مطلب: 1495
پیشگفتار
دانشوران و صاحبان نظر و اندیشه، از جمله فاضلین نراقى (علامه ملا محمد مهدى نراقى و ملا احمد نراقى) در مباحث نفس و انسان شناسى، اذعان مىدارند آدمى از دو بعد تن و روان ترکیب یافته است. [1] تن همان جسم متعلق به آدمى است و شناختن آن آسان است، به تعبیر ملا احمد نراقى:
«هر کسى را از دو چیز آفریده اند، یکى این بدن ظاهر [ است ] که آن را تن مىگویند و مرکب است از گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى و غیر اینها... و یکى دیگر نفس [ است ] که آن را روح و جان و عقل و دل نیز مىگویند... و بدان که شناختن حقیقت بدن امرى است سهل و آسان؛ زیرا [ چنان که ] دانستى که آن از جنس مادیات است و شناختن حقایق مادیات چندان صعوبتى ندارد». [2] اما شناخت روح و روان بسى دشوار است.
در این زمینه تعدادى پرسش به ترتیب زیر مطرح مىگردد:
حقیقت نفس یا روح چیست؟
نفس از چه قوایى بهرهمند است؟
روابط قواى نفس با هم چگونه است؟
آیا نفس مادى است یا مجرد؟
آیا بعد از مرگ بدن، نفس یا روح آدمى باقى مى ماند یا این که با مرگ، بدن نابود مىگردد؟
در صورتى که نفس پس از مرگ بدن باقى بماند، آیا از احساس لذت و الم بهرهاى دارد یا نه؟
کمال نفس به چه چیزى است؟
نفس از چه راههایى تقویت مىشود؟
خیر و سعادت نفس به چه معنا است، آیا سعادت بشر مربوط به نفس است یا بدن یا هر دو؟
براى وصول به سعادت نفس چه راه کارهایى وجود دارد؟
بین روح و بدن آدمى چه نوع ارتباطى برقرار است؟
آیا نفس آدمى از همان آغاز خلقت از یک تعداد خلق و خوى، بهرهمند است یا نه؟
و...
ما در این نوشتار در پى پاسخ گویى به این گونه پرسشها هستیم. آن هم با محور قرار دادن دیدگاه فاضلین نراقى، ملا محمد مهدى و ملا احمد نراقى.
دو نکته آغازین
پیش از آغاز بحث نفس شناسى، ذکر دو نکته را پسندیده مىدانیم:
1. واژگان نفس و انسان
واژه نفس، نفس در لغت به چه معنا است و در قرآن در چه جاهایى به کار رفته است؟
نفس در لغت
«طبرسى» در تفسیر مجمع البیان در ذیل آیه (وما یخدعون الا إنفسهم) درباره معناى واژه نفس مىنویسد: واژه نفس سه معنا دارد: روح، تإکید، ذات و اصل شى. [3]
در صحاح اللغه دو معنا براى واژه نفس بیان شده است: یکى به معناى «روح». خرجت نفسه، یعنى: روحش خارج شد. و دیگرى به معناى «خون». نفس سائله، یعنى: خون جهنده. [4]
نفس در قرآن
1. به معناى روح (الله یتوفى الانفس حین موتها). [5]
2. به معناى ذات و شخص (واتقوا یوما لا تجزى نفس عن نفس شیئا). [6]
3. غرایز و تمایلات نفسانى (وما ابرى نفسى ان النفس لا ماره بالسوء الا ما رحم ربى). [7]
4. قلب و باطن شخص (ربکم اعلم بما فى نفوسکم). [8]
5. بشر، انسان (یا ا یها الناس اتقوا ربکم الذى خلقکم من نفس واحده. [9]
بادقت در معانى یاد شده و نظیر آن در آیات قرآنى، مىتوان گفت که: واژه نفس در قرآن به دو معنا به کار رفته است:
1. به معناى غرایز و تمایلات نفسانى که اشاره به جنبه حیوانیت نوع بشر است؛
2. به معناى حقیقت انسان که معناى اول، دوم، چهارم و پنجم از معانى مذکور با اندک تسامحى بازگشت به همین معنا دارد.
مباحث نفسى که در این نوشتار دنبال مىشود، نفس به معناى اخیر است.
واژه انسان
در قرآن 65 بار واژه انسان به کار رفته است. با مراجعه به آنها فهمیده مىشود که مراد از آن، جسد ظاهرى و همین صورت خاکى نیست؛ بلکه باطن، استعدادها، عواطف و دیگر ابعاد وجودى او نیز منظور شده است. [10]
آیاتى که در آن از انسان یاد و توصیف شده، دو نوع است. برخى از آیات در مقام معرفى انسان، بعد منفى او را متذکر شده است و برخى بعد مثبت آن را. در آیاتى که در مقام مذمت و بیان بعد منفى انسان نازل شده است، تعبیراتى از قبیل: (ظلوم کفار) [11]، (عجول) [12]، (یووس) [13]، (ناامید)، (قتور) [14]، (بخیل)، (اکثر شىء جدلا) [15]، (از همه جدل بیشتر)، (خلق الانسان من عجل) [16] (شتاب کار، آفریده شده از شتاب)، (کفور) [17] (قدرناشناس)، (خصیم مبین) [18] (ستیزه جوى آشکار)، (یووس قنوط) [19] (مإیوس ناامید)، (کفور مبین) [20] (ناسپاس آشکار)، (هلوع) [21] (ناشکیبا)، (جزوع) [22] (نگران)، (منوع) [23] (بخیل)، (یرید الانسان لیفجر امامه) [24] (مىخواهد در مهلتى که فراروى خویش دارد بدکارى کند)، (ان الانسان لیطغى) [25] (انسان سرکش است)، (کنود) [26] (ناسپاس)، (انه لحب الخیر لشدید) [27] (او بسیار مال دوست است)، (ان الانسان لفى خسر) [28] (انسان در زیان کارى است)، (ظلوم جهول) [29] (بسیار ستم گر و بسیار نادان) آمده است.
اما آیاتى که در مقام بیان بعد مثبت انسان است، تعبیراتى همانند: (لقد کرمنا على بنى آدم) [30] (تکریم انسان از جانب خدا)، (رزقناهم من الطیبات) [31] (خداوند بهترین و پاک ترین روزى را نصیبش نموده است)، (و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا). [32] (برترى بشر بر بسیارى از آفریدگان)، (هو الذى خلق لکم ما فى الارض جمیعا). [33](همه آفرینش براى انسان است).
انسان امانت خداوندى را بر دوش مى کشد. (انا عرضنا الامانه على السماوات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان) [34]، انسان خلیفه الله است (و اذ قال ربک للملائکه انى جاعل فى الارض خلیفه) [35]، بشر توانایى تسخیر جهان خلقت را دارد (و سخر لکم ما فى السماوات و ما فى الارض جمیعا) [36]، روح خداوندى در آدمى دمیده شده است (و نفخت فیه من روحى) [37]، انسان گل سرسبد عالم خلقت و احسن المخلوقین است (فتبارک الله احسن الخالقین. [38]
ارزش معرفت نفس
معرفت نفس هم در چهار چوب اندیشه بشرى از ارزش و جایگاه ویژهاى بهرهمند است، و هم در چهار چوب اندیشه دینى.
از زاویه اندیشه بشرى، چگونگى شناسایى نفس، در شکل گیرى، هدفمندى و معنادار بودن زندگى بشر تإثیر مهمى را به عهده دارد؛ و از زاویه اندیشه دینى در گام نهادن فرد در حکمت نظرى و حکمت عملى و نیل به سعادت جاودانهاش تإثیر قطعى دارد. بدین منظور است که در قرآن، بشر را در جریان جست و جوى حقیقت به او گوشزد مىکند تا در راه خویشتن شناسى گام بردارد (سنریهم ایاتنا فى الافاق وفى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق). [39]
در روایت نبوى آمده است معرفت نفس خمیر مایه خداشناسى است «اعلمکم بنفسه اعلمکم بربه» داناترین شما به خویشتن، داناترین شما به پروردگار است». [40]
نیز در روایت آمده است: «ان بعض ازواج النبى(ص) سإلته متى یعرف الانسان ربه؟ فقال: اذا عرف نفسه». [41] یکى از زنان پیامبر(ص) از حضرت پرسید: چه زمانى آدمى خدایش را مىشناسد؟ حضرت در پاسخ فرمود: آن گاه که به معرفت نفس خویش دست پیدا کند.
امام على بن ابى طالب(ع): معرفت نفس را با فضیلتترین معرفت، [42] پر سودترین دانش [43] و بزرگترین حکمت [44] توصیف نموده و خدا شناسى را منوط به آن دانسته است. [45]
ملا احمد نراقى معرفت نفس راهم مقدمه خداشناسى معرفى مى کند و هم مقدمه خود سازى و تهذیب نفس همو مىگوید:
«بدان که کلید سعادت دو جهانى، شناختن نفس خود است؛ زیرا که شناختن آدمى خویش را اعانت بر شناختن پروردگار خود مىنماید. چنان که حق تعالى مىفرماید: (سنریهم ایاتنا فى الافاق وفى انفسهم حتى یتبین لهم ا نه الحق) [46] یعنى زود باشد که بنماییم به ایشان آثار و قدرت کامله خود را در عالم نفسهاى ایشان، تا معلوم شود ایشان را که او است پروردگار حق ثابت. و از حضرت رسول(ص) منقول است که: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» یعنى هر که بشناسد خود را به تحقیق که شناخته است پروردگار خود را. و خود این ظاهر روشن است که هر که خود را نتواند بشناسد، به شناخت دیگرى چون تواند رسید؟! زیرا که هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست. چون خود را نشناسى دیگرى را چون شناسى؟!
تو که در علم خود زبون باشى عارف کردگار چون باشى
و نیز شناختن خود موجب شوق تحصیل کمالات و تهذیب اخلاق و باعث سعى در دفع رذایل مىگردد؛ زیرا بعد از آن که آدمى حقیقت خود را شناخت و دانست که حقیقت او جوهرى است از عالم ملکوت که به این عالم جسمانى آمده باشد که به این فکر افتد که چنین جوهر شریف را عبث و بىفایده به این عالم نفرستاده اند و این گوهر قیمتى را به بازیچه در صندوقچه بدن ننهاده اند و بدین سبب در تحصیل فواید تعلق نفس به بدن بر مىآید و خود را به تدریج به سر منزل شریفى که باید مىرساند». [47]
حقیقت نفس
درباره حقیقت نفس سفره اندیشه عالمان بسى گسترده و متنوع است. «میرفندرسکى» در قصیده معروفش به برخى از مهمترین اقوال دانشمندان درباره حقیقت نفس بدین شرح اشاره نموده است:
گفت دانا نفس ما را بعدما حشر است و نشر هر عمل کامروز کرد او را جزا فرداستى
نفس را نتوان ستود او را ستودن مشکل است نفس بنده عاشق و معشوق او مولاستى
گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود در جزا و در عمل آزاد و بى همتاستى
گفت دانا نفس را آغاز و انجامى بود گفت دانا نفس بى انجام و بى مبداستى
گفت دانا نفس ما را بعد ما نبود وجود مى نماید بعدما نفسى که او ماراستى
گفت دانا نفس هم با جا و هم بى جا بود گفت دانا نفس نى بى جا و نى با جاستى
گفت دانا نفس را وصفى نیارم هیچ گفت نه به شرط شىء باشد نه به شرط لا ستى
گفت دانا این سخن ها هر کسى از وهم خویش در نیاید گفته را کاین گفته معماستى
هر یکى دارد دلیل از گفتهاى جمله در بحث و نزاع و شورش و غوغاستى
شیخ بهایى چهارده قول درباره حقیقت نفس بیان داشته است. او در کشکول [48] مىنویسد: «مذاهب و اقوال در حقیقت نفس؛ یعنى آن که هر کس به قول خود «من» به آن اشاره مىکند، سیار است. و آن چه بر السنه دایر است و در کتابهاى مشهور آمده است، چهارده قول یا مذهب است. بدین شرح:
1. این هیکل محسوس که از آن به بدن تعبیر مىشود؛
2. قلب؛ یعنى عضو صنوبرى لحمانى مخصوص؛
3. دماغ؛
4. اجزاى لا یتجزاى در قلب؛
5. اعضاى اصلیه رشد و نمو یافته از مإ الحیاه بشرى؛
6. مزاج؛
7. روح حیوانى؛
8. آب [ آب سارى در بدن؛ ]
9. آتش و حرارت غریزى؛
10. نفس [ دم؛ ]
11. خود واجب الوجود، [49]
12. ارکان اربعه، یا اخلاط اربعه (صفرا، دم، بلغم و سودا)؛
13. صورت نوعیه قائم به ماده؛
14. جوهر مجرد از ماده جسمانى و عوارض جسمانى، او در تدبیر و تصرف به بدن تعلق دارد، و با مرگ، این تعلق قطع مىشود.
شیخ بهایى بعد از نقل این اقوال مىنویسد:
این قول چهاردهم، مذهب حکماى الهى و بزرگان صوفیه و اشراقیون است، و نیز بزرگان علم کلام، مانند امام «فخر رازى»، «غزالى»، «محقق طوسى» و دیگران همین نظر را پذیرفتهاند و تمامى کتابهاى آسمانى و همه اخبار پیامبران و إمارات حدسى و مکاشفات ذوقى به همین قول ختم مىشود. [50]
ملا محمد مهدى فاضل نراقى نیز همین قول را پسندیده و در معناى نفس بیان داشته است:
«تعریف نفس این است که جوهرى ملکوتى است که در حاجات خود بدن را به کار مى گیرد و همو حقیقت و ذات انسان است و اندامها و قوا آلات او است؛ زیرا که فعل آنها به نفس وابسته است، و او را بر حسب اعتبارات مختلف نامهایى است. گاهى او را «روح» نامند؛ زیرا زندگى تن به آن بستگى دارد، و گاهى «عقل» نامند؛ زیرا ادراک معقولات مىکند، و زمانى «قلب» خوانند؛ زیرا به وسیله خاطرات دگرگون مىشود». [51]
همین جوهر مجرد به لحاظ تعلق به بدن و تدبیر در آن «نفس» است و با قطع نظر از این لحاظ «عقل» است. تجرد عقل هم در ذات است و هم در فعل؛ ولى تجرد نفس تنها در ذات است.
نفس را چون بندها بگسیخت یابد نام عقل چون به بى بندى رسى بند دگر برجاستى
ارتباط نفس و بدن
حال همین نفس، یا روح با بدن چگونه و چه نحوه ارتباط دارد؟
براى پاسخ این سوال لازم است از منظر دیگرى به حقیقت نفس پرداخته شود.
درباره این که نفس چیست و چه نوع ارتباطى با بدن دارد، چهار دیدگاه وجود دارد:
1. نفس «جسمانیه الحدوث و جسمانیه البقإ» است؛ یعنى نفس یا روح انسانى با پیدایش بدن شکل مىگیرد و با مرگ بدن هم زندگىاش پایان مىیابد و نیست و نابود مىشود. به دیگر سخن: روح چیزى جز بدن، حالات و بازتابهاى آن نیست.
این قول به «جالینوس طبیب» منتسب است. و تمامى کسانى که ماتریالیستى مىاندیشند، همین نظر را پسندیدهاند.
لیکن پیروان مکتب انبیا، از جمله مسلمانان این دیدگاه را مردود مىشمارند، چرا که اعتقاد به معاد و زندگى پس از مرگ در دایره حد نصاب ایمن در ادیان آسمانى قرار دارد.
2. نفس «روحانیه الحدوث و جسمانیه البقإ» است؛ یعنى روح قبل از پیدایش بدن وجود داشته است، و با مرگ بدن زندگى اش به پایان مىرسد.
این دیدگاه به طایفهاى از تناسخیه منسوب شده است. وقتى که تناسخ، با دلیل، باطل گردیده بطلان این نظریه هم در پى آن است.
3. نفس «روحانیه الحدوث و روحانیه البقإ» است؛ یعنى نفس از نظر حدوث و پیدایش، پیش از تکون بدن وجود داشت؛ سپس به بدن تعلق گرفت و با مرگ بدن، تعلق او به بدن گسیخته مىشود، انگار که از زندان تن رهایى مىیابد. این شعر گویاى این دیدگاه است:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزى قفسى ساخته اند از بدنم
و یا
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد بدین دیر خراب آبادم
بسیارى از حکماى اسلامى ما به ویژه پیروان فلسفه اشراق و عرفا این دیدگاه را پذیرفتهاند. [52]
4. نفس «جسمانیه الحدوث و روحانیه البقإ» است؛ یعنى نفس از نظر حدوث و پیدایش وابسته به بدن است و با حرکت استکمالى بدن محقق مىشود. براى حدوث و فعل، احتیاج به بستر جسمانى دارد، سپس بر اثر حرکت جوهرى و سیر کمالى بدن، همانند میوهاى که از درخت جدا مىشود و مستقل به حیات خویش ادامه مىدهد، از بدن مستقل مىشود، که این استقلال با مرگ بدن به دست مىآید.
بنابراین، مىتوان گفت که نفس، محصول تکامل عالى ماده است و سپس در سیر تکاملى خویش لطیف تر و مجردتر مىشود، همانند میوهاى که در روند رشد خویش به درخت تعلق دارد و بعد از رسیدن، از درخت مستقل و جدا مىشود و بدون آن به زندگى خویش ادامه مىدهد. نفس آدمى نیز چنین است، در پیدایش و تکامل به بستر جسمانى نیازمند است و بعد از تلطیف و تعالى در تجرد، با قطع علاقه از بدن به زندگى خویش ادامه مىدهد.
پیروان «حکمت مشإ» این دیدگاه را در بحث روح پذیرفتهاند. [53]
«صدر المتإلهین شیرازى» که با بهره گیرى از حرکت جوهرى کوشید تا این دیدگاه را به خوبى مدلل نماید. در این باره مىنویسد:
«فالحق إن النفس الانسانیه جسمانیه الحدوث والتصرف و روحانیه البقإ والتعقل، فتصرفها فى الاجسام جسمانى وتعلقها لذاتها و ذوات جاعلها روحانى». [54]
دیدگاه فاضل نراقى:
ملا احمد نراقى، با صراحت، یکى از این دو دیدگاه اخیر را که مورد پذیرش دانشیان مسلمان است بیان نکرده است؛ لیکن از حیث دلالت ملازمه، با دقت در برخى از تعبیرات ایشان در باب ارتباط بین نفس و بدن مىتوان گفت که نام برده، دیدگاه سوم روحانیه الحدوث و روحانیه البقإ را پسندیده است؛ یا به عبارت دیگر، کلام ایشان با «روحانیه الحدوث» بودن نفس بیشتر همخوانى دارد.
کلام فاضل نراقى در معراج السعاده چنین است:
بدان که حقیقت آدمى و آن چه به سبب آن بر سایر حیوانات ترجیح دارد، همان «نفس» است که از جنس ملایکه مقدسه است. و بدن امرى است عاریت و حکم مرکب از براى نفس دارد که بدان مرکب سوار شده و از عالم اصلى و موطن حقیقى به این دنیا آمده [ است؛ ] تا از براى خود تجارتى کند و سودى اندوزد و خود را با انواع کمالات بیاراید و اکتساب صفات حمیده و اخلاق پسندیده نماید و باز مراجعت به وطن اصلى خود نماید». [55]
از این که فاضل نراقى رابطه بین نفس و بدن را رابطه راکب و مرکوب معرفى کرده است و بدن را امرى عاریتى معرفى کرده است، مىتوان گفت که ایشان در باب نفس به «روحانیه الحدوث و روحانیه البقإ» اعتقاد پیدا کرده؛ مگر آن که گفته شود این گونه تعبیرات و تشبیهات به عنوان تقریب به ذهن است، اینها جنبه خطابى دارد نه برهانى. هم چنان که «علامه حسن زاده» نیز در این باره چنین تقریر کرده است:
این انسان صاحب نفس و بدن یک شخص است و ترکیب آن دو ترکیب انضمامى چون ترکیب بیاض و جدار نیست که در واقع دیوار و سفیدى از یکدیگر ممتازند؛ اگر چه سفیدى عارض بر دیوار است و قائم به او است، بلکه یک نحو ترکیب اتحادى نفس با بدن دارد که یک هویت و شخصیت است و همه افعال صادره از او به یک هویت انتساب دارد.
بنابراین، آن چه که در سر زبان ها رایج است و حتى در کتاب ها هم آوردهاند که جان مرغ است و تن قفس یا لانه، و یا این که نسبت نفس به بدن چون نسبت ربان به سفینه است؛ یعنى نسبت ناخدا به کشتى است، و یا «نفس» سوار است و «بدن» سوارى و یا «نفس» ملک است و «بدن» مملکت، و از این گونه تعبیرات و تشبیهات همه اینها خطابى است، نه برهانى؛ زیرا که هر یک از مرغ و لانه، و ناخدا و کشتى و سوار و سوارى، و ملک و کشور از دیگر ممتازند و اضافه بین دو امر، جداى از یکدیگر است و هر یک شخصیت و هویت است؛ ولى نفس و بدن دو امر جداى از هم نیستند و دانستى که یک شخصیت و هویت است». [56]
ایشان به جاى واژه راکب و مرکوب واژه گل و عطر گل را در ارتباط بین نفس و بدن به کار برده، مىگوید:
روح یک موجود مستقلى است غیر از جسم و جسمانیات و از عالم امر است. نمىشود گفت در کدام مکان قرار گرفته و به چه شکل و ترکیب است. ممکن است به بدن متعلق باشد و ممکن است از بدن خارج شود و بیرون بدن باز موجود است؛ مانند عطر مشک و بوى گلاب یا گل که مدتى بعد از مشک و گل در اطاق مىماند. با این که گل پوسیده و پژمرده یا پرپر شده و پراکنده مىگردد، بوى آن هست و نمىتوان گفت این بو در کجاى اطاق است و شبیه به روشنى چراغ نیست که بعد از تمام شدن نفت به کلى روشنایى تمام شود. [57]
در روایتى منسوب به امام على(ع) آمده است که حضرت رابطه بین نفس و بدن را همانند رابطه بین لفظ و معنا بیان نمود:
«نقل عن امیر المومنین(ع) انه قال: الروح فى الجسد کالمعنى فى اللفظ». [58]
تجرد نفس
اگر چه برخى از متکلمان اهل حدیث و اخبارى، به تجرد نفس اعتقادى ندارند؛ لیکن قاطبه حکماى اسلامى به آن معتقدند و آن را با برهانهاى متعدد و قوى ثابت و مبرهن نمودهاند.
از آن دسته افرادى که به تجرد نفس باورمند شده و آن را مدلل و مبرهن نموده است، فاضل نراقى ملا محمد مهدى نراقى است. ایشان در کتاب پر ارزش «جامع السعادات» شش دلیل براى تجرد و غیر جسمانى بودن نفس متذکر شده است. یکى از آنها دلایلى است که پیش از ایشان «ابو على مسکویه» در کتاب «طهاره الاعراق» با شرح و بسط بیشترى بیان داشته است.
علامه نراقى مىنویسد: از جمله دلایل تجرد روح این است که:
1. هیچ جسمى صور و اشکال متعدد نمىپذیرد؛ زیرا در جسم، هر صورت یا شکلى با آمدن صورت و شکل تازه از میان مىرود تا جاى خود را به آن صورت جدید بسپارد؛ اما نفس، هنوز متعدد و مختلف، اعم از محسوسات و معقولات، را مىپذیرد، بى آن که با آمدن یکى، دیگرى زایل شود. بلکه هر گاه صورتى را پذیرفت استعداد و نیروى بیشترى براى قبول صورت دیگر پیدا مىکند؛ و به همین دلیل با ورزشها و ممارستهاى فکرى و بسیار اندیشیدن و نظر کردن، قوه ادراک اشیا و امور بیشتر مىشود. پس ثابت شد که نفس از نوع جسمانى نیست.
2. اختیار کردن ابعاد سه گانه براى جسم جز با این راه که داراى طول و عرض و عمق باشد، قابل تصور نیست و حصول رنگها و طعمها و بوها براى جسم جز این که داراى رنگ و طعم و بو شود، متصور نیست؛ لیکن همه اینها را نفس و قوه واهمه، ادراک مى کند، بدن این که داراى طول و عرض و عمق و رنگ و طعم و بو گردد؛ و نیز حصول بعضى از این عوارض براى جسم مانع حصول ضد و مقابل آن است؛ و حال آن که حصول اینها در نفس مانعى ندارد، بلکه در آن واحد همه آنها را یکسان ادراک مىکند. [59]
3. ما مشاهده مىکنیم که افعال و آثار بدن و قواى آن به تدریج ضعیف و ناتوان مىشوند، و حال آن که نفس در ادراکات و صفات خود نیرومندتر و تواناتر مىشود، و این امر در سن کهولت قابل رویت است یا به عکس در سن جوانى بدن و قواى جسمانى در افعال خود نیرومند و فعال است، لیکن نفس و قواى ادراکى آن ضعیف است؛ پس اگر نفس، جسم یا جسمانى بود، باید در ضعف و قوت تابع بدن و امور بدنى باشد... [60]
بقإ و جاودانگى نفس
آیا نفس مجرد بعد از نابودى بدن، به زندگى خود ادامه مىدهد؟ یا این که با فناى بدن، او هم از میان مىرود؟ ملا محمد مهدى نراقى با اعتقاد به مجرد بودن نفس، بقاى آن را قطعى مىداند، و در پى استدلال و مدلل نمودن این بخش از بحث بر نمىآید، تنها به این جمله بسنده مىکند:
«اما مسإله دیگر؛ یعنى بقا و فنا ناپذیرى نفس بعد از مفارقت از بدن، پس از اثبات تجرد آن، روشن است، به این دلیل که موجود مجرد، فساد و تباهى نمى پذیرد.» [61]
لیکن خلف صالحش، ملا احمد نراقى در «معراج السعاده» متعرض بحث تجرد نفس نمىشود، به جاى آن به بحث بقاى نفس بعد از فناى بدن مىپردازد. ایشان در این بحث از روش فلسفى و برهان عقلى مدد نمىگیرد؛ بلکه به جاى آن از روش ره یافتهاى نقلى و حیات استفاده مىکند و مىنویسد:
«و بدان که بدن امرى است فانى و بىبقا که بعد از مردن از هم ریخته مىشود و اجزاى آن از یکدیگر متفرق مىگردد و خراب مىشود. تا باز وقتى که به امر پروردگار تعالى شإنه اجزاى آن مجتمع مىشود و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده کرده شود. اما نفس امرى است باقى که اصلا و مطلقا از براى او فنایى نیست و بعد از مفارقت او از این بدن و خرابى تن از براى او خرابى و فنایى نخواهد بود و از این [ جهت ] است که خداوند سبحانه مىفرماید: (ولا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیإ عند ربهم یرزقون). [62]
دیگر مى فرماید: (ارجعى الى ربک). [63] یعنى اى نفس رجوع و بازگشت کن به نزد پروردگارت هم چنان که در اول از نزد او سبحانه آمدى.
و نیز این است که پیامبر خدا(ص) در روز بدر به شهدا ندا مىفرمود: [64] «هل وجدتم ما وعد ربکم حقا»... اصحاب عرض کردند: یا رسول الله اینان مرده اند چگونه آوازشان مىدهى؟ حضرت فرمود: «انهم إسمع منک». [65] ایشان از شما شنواترند و فهم و ادراک ایشان، حال از شما بیش تر است و ظاهر است که شنیدن ایشان در آن وقت نه با آن بدن مىبود که در صحراى بدر افتاده بودند؛ بلکه با همان نفس مجرده باقیه بود». [66]
در این چند سطر مذکور، فاضل نراقى براى بقاى نفس بعد از فناى بدن به دو آیه تمسک نمود: دلالت آیه اول براى اثبات مدعا تمام است؛ چرا که آیه، مربوط به حیات برزخى روح است، یعنى روح آدمى بعد از مفارقت از بدن به حیات خویش ادامه مىدهد و باقى است. و شهیدان در عالم برزخ در جوار قرب خداوندى روزى مىخورند. و آیه در ادامه مىگوید که شهیدان به هم رزمانشان بشارت مىدهند که از کشته شدن بیم نداشته باشید؛ چرا که ما با شهید شدن به حیات خویش بهتر از قبل ادامه مىدهیم.
دلالت حدیث نبوى هم، براى بقاى نفس دلیل خوبى است. اما دلالت آیه (ارجعى الى ربک ) چون که مربوط به روز قیامت است، قابل مناقشه است. ممکن است کسى بگوید که روح آدمى بعد از مرگ بدن تا روز قیامت از حیات منقطع مىشود و در روز قیامت به حیات مجدد نایل مىگردد. این آیه این ادعا را باطل نمىکند.
لذت و إلم نفس
بعد از شناخت تجرد نفس و بعد از آن که دانستیم نفس بعد از جدا شدن از بدن باقى و جاودانه است، اینک سخن در این خواهد بود که آیا نفس بعد از جدایى از بدن لذت و الم دارد یا نه؟ و اگر لذت و الم دارد، هر یک از این دو، وابسته به چه چیزى هستند؟
فاضلین نراقى در دو کتاب پر ارزش «جامع السعادات» و «معراج السعاده» به این بحث پرداختهاند. «ملا محمد مهدى نراقى» در جامع السعادات مىگوید:
«نفس بعد از مفارقت از بدن از لذت و الم بهرهمند است. لذتش به این است که قبل از مفارقت با دو بال اندیشه راستین و کردار شایسته پرواز مى کند و به کمال انسانى نایل مىگردد. و إلم و عذابش به این است که به جاى تلاش براى رسیدن به تعالى و کمال انسانیت، به پلیدیها روى مىآورد. لذتش در پرتو فضایل اخلاقى و عذابش وابسته به رذایل اخلاقى است. ایشان مىگوید:
«نفس [ بعد از جدایى از بدن ] یا در لذت و نعمت همیشگى یا در عذاب و درد جاوید خواهد بود. و التذاذ نفس بسته به این است که به کمال در خور خود نایل شده باشد، و چون نفس دو قوه نظرى و عملى دارد، کمال قوه نظرى احاطه به حقایق موجودات و مراتب آنها و آگاهى به جزییات نامتناهى از طریق ادراک کلیات آنها است. و پیش رفت و ترقى نفس به وسیله معرفت مطلوب حقیقى و غایت کل [ هستى ] حاصل مىشود، تا این که به مقام توحید برسد و از وسوسههاى شیطان رها گردد و قلبش به نور عرفان روشنى و آرامش یابد این مرتبه کمال همان «حکمت نظرى» است. و کمال قوه عملى تخلیه و پاکسازى آن است از رذایل و صفات پست و آراستن آن به اخلاق پسندیده و سپس پیش رفت به سوى تطهیر و تزکیه درون و خالى کردن باطن از غیر خداى سبحان، و این کمال، همان «حکمت عملى» است». [67]
فرزند صالحش «ملا احمد نراقى» در معراج السعاده، همین سخن را از زاویه اى دیگر مورد بحث قرار داده است؛ لیکن بحثى که ایشان از لذت و الم نفس بیان کرده است از یک نظر گسترده تر هست؛ چون که ایشان بحث را به نشئه عالم برزخ و بعد از مفارقت روح از بدن منحصر نکرده است. عبارت ایشان چنین است:
«چون که دانستى که آدمى را روحى و بدنى است که هر کسى مرکب است از این دو، بدان که هر یک از این دو جزء را المى و لذتى و راحتى و مرضى و صحتى است. و آلام و محنتهاى بدن عبارت است از امراض و بیماریها که عارض بدن مىگردد و جسم را لاغر و نحیف مىکند و او را از درک لذات جسمانیه باز مى دارد... و آلام و بیماریهاى روح عبارت است از اخلاق ذمیمه و صفات رذیله که موجب هلاکت و بدبختى روح است و باز مىدارد او را از درک لذات روحانیه و رسیدن به سعادت ابدیه و او را محروم مىگرداند از موافقت محرمان خلوت خانه انس و مجاورت عالم قدس. و صحت و راحت روح عبارت است از: اتصاف او به اوصاف قدسیه و ملکات ملکیه که موجب قرب حضرت بارى و باعث نجات و رستگارى است.» [68]
قواى نفس
ملا محمد مهدى نراقى و ملا احمد نراقى براى نفس چهار قوه به نامهاى قوه عاقله، قوه شهویه، قوه غضبیه و قوه واهمه ذکر کردهاند و در دو کتاب اخلاقى «جامع السعادات» و «معراج السعاده» مباحث اخلاقى را بر اساس همین چهار قوه تبویب نمودهاند.
ملا محمد مهدى نراقى مىنویسد:
نفس را چهار قوه یا نیرو است: قوه عقلانى فرشته صفت، قوه غضب درنده خو، قوه شهوت حیوانى و قوه وهمى شیطانى». [69]
سپس در بیان میدان فعالیت و فواید این قوا مىنویسد:
کار و شإن نیروى عقلانى، ادراک حقایق امور و تمییز بین خیر و شر و فرمان دادن به افعال نیک و نهى از صفات زشت است.
نیروى خشم موجب صدور افعال درندگان از قبیل کینه و دشمنى و آزار رساندن به مردم است.
و از نیروى شهوت جز کارهاى حیوانات؛ یعنى شکم پرستى و شهوت رانى جنسى بر نمىآید.
و کار قوه واهمه (شیطانى) استنباط انواع مکر و حیله و رسیدن به اغراض خود با نیرنگ و فریب است. اما هر یک از این قوا را فایدهاى است.
فایده قوه شهویه حفظ و ادامه حیات بدن است که آلت تحصیل کمال براى نفس است.
و فایده وجود قوه غضبیه این است که حدت و تندى قواى شهوى و شیطانى را در هم بشکند و هنگامى که آن دو بخواهند در شهوات و فریب کارى فرو روند و در آنها پافشارى کنند آنها را تحت قهر و غلبه خود درآورد زیرا آن دو قوه به آسانى از عقل اطاعت نمىکنند». [70]
تقابل بین قوا
فاضل نراقى سپس در صدد بیان روابط قواى مذکور برمىآید و چنین مىنویسد:
و چون قواى نفس، متخالف و در کشمکش اند مادام که یکى از آنها غلبه نکند، نفس در مرتبه و عالم خاص خود وارد نمىشود، بلکه همواره عرصه نزاع و کشمکش براى آثار مختلف و احکام متباین است تا آن که یکى از آنها پیروز و چیره شود و آثار آن پدیدار گردد و به عالم ویژه خود در آید.
و چون قوه عاقله از سنخ ملایکه و قوه واهمه از حزب ابلیسیان و قوه غضبیه از مرتبه و افق درندگان و قوه شهویه از عالم چهار پایان است؛ بنابراین، بر حسب غلبه یکى از اینها، نفس یا فرشته، یا شیطان، یا سگ و یا گراز خواهد بود». [71]
نفس و عقل
به نظر مىرسد که با توجه به متون دینى و روایاتى که در زمینه نفس موجود است، براى نفس دو قوه متخالف و یا متضاد وجود دارد؛ نه چهار قوا. یکى قوه عاقله است و متضاد آن هواى نفس که به آن جهل و شهوت هم گفتهاند؛ البته شهوت به معناى عام که برابر است با هواى نفس و همه آن قواى سهگانهاى را که در برابر عقل قرار گرفتهاند. دلیل این سخن روایات فراوانى است که از پیامبر(ص) و اهل بیت آن حضرت به ما رسیده است که «مرحوم ثقه الاسلام کلینى در کتاب «العقل و الجهل» اصول کافى آنها را جمع کرده است. نام گذارى کتاب به «کتاب عقل و جهل» گویاى همین سخن است که در نفس آدمى دو نیروى متضاد به نام عقل و ضد آن جهل وجود دارد.
در یکى از روایات این کتاب آمده است که امام صادق(ع) فرمود:
«خداوند عقل را آفرید و براى آن لشکریان فراوان قرار داد. و سپس جهل را آفرید و براى آن نیز لشکریان فراوان قرار داد. حضرت در ادامه مىفرماید: هفتاد و پنج لشکر براى عقل است همانند: ایمان، عدل، رحمت، عفت و... و هفتاد و پنج لشکر براى جهل است، هم چون: کفر، جور، غضب، تهتک و...». [72]
امام صادق(ع) در این روایت تمامى صفات خوب و ملکات فاضله را به عنوان لشکر عقل بر شمردند و متضاد آنها را به عنوان لشکریان جهل، که یکى از آنها غضب است. و غضب را نیز یکى از لشکریان جهل به حساب آورده است؛ یعنى غضب یک قوه در برابر و هم عرض با قوه شهویه نیست. بلکه یکى از ابعاد قوه شهویه است.
در روایتى از امام على(ع) نقل شده است که حضرت فرمود:
شیطان کل انسان نفسه.
شیطان هر فردى هواى نفسش است. [73]
در روایتى دیگر آمده که امام على(ع) در مقایسهاى بین خلقت فرشتگان، چهارپایان و انسان مىفرماید:
در خلقت و سرشت فرشتگان تنها عقل قرار دارد، نه شهوت و در خلقت حیوانات و چهار پایان تنها شهوت نهفته است نه عقل. اما در خلقت بشر هم عقل قرار دارد و هم شهوت. حضرت سپس مىافزاید که میدان زندگى اختیارى بشر تضاد و تنازع بین همین دو قوه عقل و شهوت است. اگر آدمى در این کشمکش بین عقل و شهوت جانب عقل را بگیرد و شهوت را مغلوب نماید، مقام او از فرشتگان برتر است؛ اما اگر جانب هواى نفس را بگیرد و عقل را مغلوب نماید، او از مقام انسانیت تنزل مىکند و به موقعیت چهارپایان مىرسد. [74]
کوتاه سخن این که: در نفس آدمى دو قوه متضاد وجود دارد، یکى عقل است که آدمى را به سوى ملکوت رهبرى مىکند و دیگرى هواى نفس و یا شهوت که آدمى را به پستى و پرتگاه سقوط مىکشاند. و انسان با قدرت تصمیمگیرى و اختیارى که دارد هر کدام را گزینش کند، به همان سمت و سوى انتخاب شده، زندگى خویش را ورق مىزند.
اوصاف نفس
نفس با توجه به دو قوه متضادى که دارد، از وصفهایى بهرهمند است. قرآن از نفس انسانى با وصفهاى «مطمئنه»، «لوامه» و «اماره» یاد کرده است.
مرحوم ملا محمد مهدى نراقى در این باره گفته است:
گفته شده است که آن چه در قرآن به عنوان نفس «مطمئنه» (با آرامش) و نفس «لوامه» (ملامت گر) و نفس «اماره» (امر دهنده) به بدى و گناه، وارد شده است، اشاره به این قواى سه گانه؛ یعنى «عاقله»، «سبعیه» و «بهیمیه» است». [75]
فاضل نراقى سپس این گفته را مردود مىشمارد و مىگوید:
و حق این است که این ها اوصاف سه گانه نفس بر حسب اختلاف احوال نفس است؛ یعنى اگر قوه عاقله نفس بر سه قوه دیگر پیروز شد و آنها مقهور و مطیع آن شدند و اضطراب قوه عاقله که حاصل از دفاع او است بر طرف شد، به دلیل سکون و آرامشى که در آن موقع تحت اوامر و نواهى او برایش پدید آمده است و به واسطه میل به ملایمات خود که مقتضى و فراخور طبیعت و خلقت او است، «مطمئنه» نامیده مىشود.
و اگر قوه عاقله به چنین غلبه اى دست نیافته و در مقام کشمکش و دفاع است، هر زمان که عقل به سبب ارتکاب معاصى مغلوب شد، ولى براى نفس، ملامت و ندامت رخ نمود «لوامه» نامیده مىشود.
و اگر قوه عاقله بدون دفاع تسلیم و مغلوب شد، «اماره بالسوء» نامیده مىشود؛ زیرا هنگامى که نیروى عقل را از دست داد و بدون مدافعه مطیع قواى شیطانى شد، چنان است که گویى امر کننده به بدى است». [76]
خلق و خوى نفس
آیا نفس در همان اوان خلقت و زندگى خود از یک تعداد ملکات اخلاقى بهرهمند است یا نه؟ و اگر بهرهمند است، این خلق و خویها، فضایل اخلاقى است، یا در زمره رذایل اخلاقى؟ و اگر نفس فاقد خلق و خوى است، چگونه اینها براى او حاصل مىشود؟
فاضل نراقى، ملا محمد مهدى در مورد سوال اول مىگوید:
نفس از آغاز خلقت از همه خلق و خویها و ملکات عارى و تهى است و فعلیتى ندارد، بلکه صرفا بالقوه است. [77]
اما این که اینها چگونه براى نفس حاصل مىشود، مىگویند: اینها با تکرار و ممارست در عمل حاصل مىشوند؛ چون که براى اخلاق، ملکات راسخه اى در ذهن وجود دارد، در معناى ملکه، ممارست و تکرار در عمل نهفته است. اگر کسى براى اولین بار به فقیرى کمک کند، به او نمىگویند که سخى و بخشنده است چون که هنوز صفت اخلاقى جود و بخشندگى و سخاوت در نفس او رسوخ نکرده است. کم کم بر اثر تکرار و ممارست در عمل صفت جود و بخشندگى در نفس او جا مىگیرد و سخى مىشود. علماى اخلاق آن اولى را مىگویند «حال» (حال یعنى صفت نفسانى زود گذر) و این دومى را مىگویند «ملکه» (ملکه، یعنى صفت نفسانى ریشهدار و راسخه در ذهن).
بنابراین ملکات و خلق و خوى آدمى با ممارست، تمرین و تکرار حاصل مىشود.
فاضل نراقى ملا احمد، در این باره مىگوید:
«بدان که هر نفسى در مبادى آفرینش و آغاز طفولیت از جمیع صفات و ملکات خالى است؛ مانند صفحهاى که ساده [ و خالى ] از نقش و صورت باشد، و حصول ملکات و تحقق به واسطه تکرار اعمال و افعال مقتضى آنها است و هر عملى یک مرتبه سر زد اثرى از آن در دل حاصل و در مرتبه دوم، آن اثر بیشتر مىشود تا بعد از تکرار عمل اثر مستحکم و ثابت مىگردد و ملکه راسخه مىشود». [78]
سعادت نفس
فاضلین نراقى مىگویند: نفس با حرکت استکمالى خویش به خشنودى و درک لذت معنوى نایل مىگردد. حرکت استکمالى نفس در دو قوه متمرکز مىشود، یکى قوه نظرى است که غایتش دستیابى به شناخت راستین و توحید و عرفان است؛ و دیگرى قوه عملى است که غایتش تهذیب اخلاق، طرد صفات پلید نفس و تلبس آن به صفات مثبت؛ یعنى «تخلیه» [79] و «تحلیه» [80] است. این تلبس نفس به صفات مثبت، چون که ثابت و راسخ در نفس مىشود، همیشگى مىگردد؛ بنابراین، فضایل اخلاقى مایه سعادت جاویدان و رذایل اخلاقى مایه بدبختى همیشگى است. و سعادت نفس با فضایل اخلاقى و تهذیب نفس گره خورده است. هدف از مباحث تربیتى و اخلاقى تهذیب نفس و هدف از تهذیب نفس دست یافتن به رستگارى و سعادت است. حال سخن در این است که رستگارى نفس چیست؟ آیا سعادت به بدن مربوط است؟ آیا رستگارى نفس به زندگى قبل از مرگ مربوط است یا نه؟
فاضل نراقى، ملا محمد مهدى، درباه حقیقت سعادت مىگوید:
از نظر حکما و فلاسفه، حقیقت سعادت نفس همان «بهرهمندى نفس از عقل و علم» است. از نظر عرفا و متصوفه، حقیقت سعادت «عشق» است. نفس سعادتمند، عارف و عاشق پاک باخته ذات اقدس اله است. و از نظر اهل حدیث و ظاهر گرایان، ترک دنیا و زاهدانه زیستى، حقیقت و روح سعادت است. اما خود ملا محمد مهدى نراقى مىگوید که حقیقت سعادت نفس چیزى جز معارف حقیقى و اخلاق پاک نیست که دین حب و انس با خدا، ابتهاجات عقلى و لذات روحانى را شامل مىشود. آن گاه مىگوید: این سخن جامع بین دیدگاههاى عرفا، حکما و اهل حدیث است. [81]
اما این که سعادت نفس مربوط به زندگى دنیوى و امور مربوط به بدن هم مىشود یا نه؟ فاضل نراقى مىگوید: «حکیمان نخستین، از آن جا که سعادت جسمانى و بدنى را نفى مىنمودند، تصریح کردند که سعادت بزرگ مادام که نفس وابسته به بدن و آلوده به کدورتهاى طبیعت و اشتغالات مادى است، حاصل نمىشود؛ بلکه حصول آن در این حالت میسر نیست؛ زیرا سعادت مطلق براى نفس مادام که به اشراقات عقلى و انوار الهى روشن نشود، به طورى که تام و تمام نامیده شود، حاصل نخواهد شد. و این مقام موقوف است به رهایى تام او از ظلمت جهان مادى.
اما معلم اول (ارسطو) و پیروان وى بر این عقیدهاند که حصول سعادت عظمى براى نفس با تعلق به بدن نیز ممکن است؛ زیرا حصول آن براى کسانى که همه فضایل را در خود جمع دارند و به تکمیل دیگران نیز اشتغال مىورزند، آشکار است. و چقدر ناروا و ناپسند است که گفته شود: چنین کسانى وقتى زندهاند، ناقصاند و هنگامى که مرگ آنان فرا رسد تام و کامل مىشوند... .
اما حکماى اسلام معتقدند که سعادت در زندگانى تمام و کامل نمىشود؛ مگر این که همه کمالات متعلق به روح و بدن در آنان جمع شود. و پایینترین مرتبه کمالات این است که سعادت بدنى بر سعادت نفسانى بالفعل غالب شود؛ مگر این که در آن حال شوق به سعادت نفسانى و حرص بر اکتساب کمالات انسانى فزونتر و غالبتر باشد. و بالاترین مرتبه سعادت این است که هم فعلیت و هم شوق براى کمال و سعادت روحى بیشتر باشد؛ اگر چه توجه و التفات به این دنیا و تنظیم امور آن بالعرض رخ خواهد داد.
و اما درباره گذشتگان که از امور بدنى بىنیازند سعادتشان فقط به نفس بستگى دارد؛ یعنى سعادت آنان مختص به ملکات فاضله و علوم حقیقى یقینى و وصول به مشاهده جمال ابدى و دیدار جلال سرمدى است». [82]
مرحوم نراقى بعد از بیان این سه قول در مورد حقیقت و محدوده سعادت نفس مىگوید: «و در نزد ما قول درست و حق و شایسته انتخاب همین [ قول حکماى اسلام ] است». [83]
راهکار سعادت نفس
فاضلین نراقى در «جامع السعادات» و «معراج السعاده» راهکار سعادتمندى نفس را در ضمن مثالى این گونه بیان مىکنند: عقل تاجر راه آخرت و سرمایه اش عمر و مدت دوره زندگانى دنیوى است. و نفس در این تجارت یار و مددکار و مباشر فعل او است. سود این تجارت، اخلاق فاضله و اعمال صالحه است که وسیله نیل به نعمت هاى ابدى و سعادت سرمدى براى نفس است. و زیانش گناهان و بدیها و اخلاق ناشایست است که موجب عذاب جاویدان و سقوط در جهنم مىشود.
همان گونه که بازرگان با مباشر و شریک خویش:
اولا: در آغاز، عهد و پیمان مى بندد که چگونه رفتار کند؛
ثانیا: مراقب او مىشود؛
ثالثا: در موعد مقرر حساب رسى مىکند؛
رابعا: اگر زیانى متوجه سرمایه شد،
با او برخورد مىکند و او را مورد عتاب و عقاب قرار مىدهد؛ آدمى هم باید با نفس خود چنین کند.
باید به مرابطه و نگاهبانى از نفس خود بپردازد که این مرکب از چهار چیز است:
1. مشارطه (شرط کردن).
در اولین قدم باید با نفس خود شرط کند که مرتکب گناهان نگردد و در طاعات واجب کوتاهى نکند.
2. مراقبت.
بعد از قدم اول باید مراقب باشد؛ بدین معنا که در هر کارى که قصد دارد و انجام دهد، باید مراقب نفس خود باشد. و آن را با چشم پاسبان و نگهبان بنگرد که اگر آن را به خود واگذارد سرکشى و فساد گرایش پیدا مىکند. سپس در هر حرکت و سکونى، خدا را در نظر آورد، به این که خداى تعالى از قلب ها، نیت ها و امور پنهان و آشکار آگاه است. و بر کارهاى بندگانش مراقبت مىکند؛ خودش فرمود: (ان الله کان علیکم رقیبا). [84] خداوند دیدبان و مراقب شما است.
لازمه گام نهادن به «مراقبت» که دومین مرحله «مرابطه» شمرده شده، این است که آدمى به این باور رسیده باشد که خداى سبحان به تمامى اعمال بندگان، حتى امور پنهانى و نیتهاى آنان آگاه است.
انسان ها از نظر رسیدن به این باور و یقین به دو دسته مقربان و پارسایان (اصحاب الیمین) تقسیم مى شوند. مقربان کسانى هستند که پیوسته مستغرق جلال و عظمت خداونداند و هیچ التفاتى به غیر خدا ندارند. مراقبت آنان این است که جز همت خداوندى دغدغه اى نداشته باشند. پارسایان کسانى هستند که نسبت به مقربان یک درجه پایینتراند. اینها به یقین مىدانند که خداوند سبحان بر ظاهر و باطن افراد مطلع است؛ لیکن در جلال و عظمت او مدهوش و مستغرق نشدهاند؛ بلکه شرم از خدا بر آنان غلبه دارد؛ از این رو، به کارى اقدام نمىکنند، مگر بعد از تإنى و درنگ.
حالات پارسایان از سه صورت بیرون نیست: «طاعت»، «معصیت»، «مباح».
مراقبت در اطاعت این است که کردارش با قصد قربت و اخلاص و حضور دل و طلب کمال و همراه با پاسدارى و دور نگه داشتن آن، از آفات و مراعات ادب صورت پذیرد.
مراقبت در معصیت این است که بعد از معصیت، توبه و پشیمانى و باز ایستادن از گناه و شرمنده شدن و پوشاندن گناهان با کفاره پدید آید.
مراقبت در مباح توسط مراعات ادب است. مانند رعایت آداب غذا خوردن، آداب خوابیدن و...
3. محاسبه
در سومین گام در مسیر مرابطه باید در هر شبانه روز، وقتى را براى محاسبه نفس اختصاص دهد. و کارهایى را که در طول روز انجام داده است، با دقت حسابرسى کند (قبل از آن که در قیامت خداوند اعمالش را محاسبه نماید).
طى کردن محاسبه به این است که ابتدا از نفس خویش واجبات را حساب رسى کند؛ اگر خوب به جا آورده است، به پاس این موفقیت خداى را سپاس گوید، و نفس خویش را براى انجام مانند آن ترغیب نماید و اگر چیزى از واجبات را ترک کرده است، قضاى آن را مطالبه نماید. و اگر به نحو کامل به جا نیاورده است، خویشتن را به انجام نوافل مجبور نماید، که با این کار نقص فرایض جبران مىشود.
و اگر گناهى مرتکب شده است، در مقام نکوهش و عتاب بر آید و آن را به تلافى و تدارک آن چه را که کوتاهى کرده است، وا دارد.
4. معاقبه
بعد از محاسبه، در گام چهارم نوبت به معاقبه مىرسد. حال اگر بعد از محاسبه، معلوم شد که نفس در انجام واجبات و ترک محرمات از خود ضعفى نشان داده است، آن را با عتاب مورد خطاب قرار دهد و مواخذهاش کند و سپس به پند و اندرز آن مبادرت ورزد و سرانجام، نفس را ملزم کند که ضعفها را تدارک نماید.
راه علاج
الزام نفس به تدارک و جبران ضعفها مشکل است. براى موفقیت در این حرکت دو راه وجود دارد:
راه اول: یادآورى و تذکر نفس به اخبارى که در فضیلت ریاضت نفس وارد شده است؛ مانند این روایت که امام هشتم(ع) فرمود:
«خیر و سعادت دنیا و آخرت به این است که آدمى با خواهشهاى نفسانىاش مخالفت نماید». [85]
راه دوم: معاشرت و همنشینى با اهل مجاهدت است. آدمى با ملاحظه احوال و مشاهده اعمال پارسایان و مقربان در مسیر ریاضت نفس قرار مىگیرد. خود همین همنشینى با خوبان کمک شایانى است در مسیر تهذیب نفس. [86]
پى نوشت:
________________________________________
[1]. ر ک: ملا مهدى نراقى، جامع السعادات، طبع نجف، ج 1، ص 32.
[2]. ملا احمد نراقى، معراج السعاده، ص 8.
[3]. طبرسى، مجمع البیان، ج 1، ص 46.
[4]. صحاح اللغه، کلمه نفس.
[5]. زمر (39): 42.
[6]. بقره (2): 48.
[7]. یوسف (12): 53.
[8]. اسرإ (17): 25.
[9]. نسإ (4): 1.
[10]. همان، ج 1، ص 132.
[11]. ابراهیم (14): 34.
[12]. اسرإ (17): 11.
[13]. اسرإ (17): 83.
[14]. اسرإ (17): 100.
[15]. کهف (18): 54.
[16]. انبیإ (21): 37.
[17]. حج (22): 66.
[18]. یس (36): 77.
[19]. فصلت (41): 49.
[20]. زخرف (43): 15.
[21]. معارج (70): 19.
[22]. معارج (70): 20.
[23]. معارج (70): 21.
[24]. قیامت (75): 5.
[25]. علق (96): 6.
[26]. عادیات (100): 6.
[27]. عادیات (100): 8.
[28]. عصر (110): 2.
[29]. احزاب (33): 72.
[30]. اسرإ (17): 70.
[31]. همان .
[32]. همان .
[33]. بقره (2): 29.
[34]. احزاب (33): 72.
[35]. بقره (2): 30.
[36]. مجادله (58): 13.
[37]. حج (22): 12.
[38]. مومنون (23): 14.
[39]. فصلت (41): 53.
[40]. سید مرتضى، غرر و درر، ج2، ص 329، طبع مصر، نقل از معرفت نفس، حسن زاده، ج3، ص 433.
[41]. سید مرتضى، غرر و درر، ج 1، ص ؛274 نقل از همان، ص 433.
[42]. افضل المعرفه الانسان، غرر الحکم، ج2، ص 386.
[43]. معرفه النفس إنفع المعارف، غرر الحکم، آمدى، ج 6، ص 148.
[44]. اعظم الحکمه معرفه الناس نفسه، همان، ج2، ص 419.
[45]. من عرف نفسه عرف ربه، همان، ج 5، ص 194.
[46]. فصلت (41): 53.
[47]. ملا احمد نراقى، معراج السعاده، صص 6 و 7.
[48]. کشکول، شیخ بهایى، طبع نجم الدوله، ص 564، نقل از معرفت نفس، حسن زاده، 3، صص 437 و 438.
[49]. برخى از فلاسفه قدیم مى گفتند: نفس، قدیم بالذات است و قدیم بالذات هم یکى بیش نیست.
[50]. معرفت نفس، همان، ص 438.
[51]. جامع السعادات (ترجمه)، ج1، ص 69.
[52]. ر.ک: صدرالمتإلهین شیرازى، اسفار اربعه، ج 8، ص 333.
[53]. صدر المتإلهین، اسفار اربعه، ج8، ص 332.
[54]. همان، ص 347.
[55]. ملا احمد نراقى، معراج السعاده، ص 10.
[56]. معرفت نفس، ج1، ص 70.
[57]. همان، ج3، ص 373.
[58]. کشکول شیخ بهایى، ص 231، نقل از معرفت نفس، همان، ص 446.
[59]. جامع السعاده (ترجمه)، ج 1، ص 34.
[60]. همان، ص 37.
[61]. همان، ص 37 و 38.
[62]. آل عمران (3): 169.
[63]. فجر (89): 28.
[64]. ظاهرا این عبارت سهو است، در روز بدر پیامبر(ص) با کشته هاى دشمن سخن مى گفت نه با شهداى جنگ بدر.
[65]. بحار، ج 6، ص 207.
[66]. معراج السعاده، صص 10 و 11.
[67]. جامع السعادات، ج1، ص 35، ترجمه، ج1، ص 39.
[68]. معراج السعاده، ص 12.
[69]. همان، ص 69.
[70]. جامع السعادات، همان، صص 69 و 70.
[71]. همان، ص 74.
[72]. اصول کافى، کلینى، ج1، صص 21 و 23.
[73]. نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 20، ص 292، حکم منسوبه، ش 342.
[74]. مجلسى، بحار الانوار، ج 57، ص 299.
[75]. همان، ص 71.
[76]. همان، ص 71.
[77]. همان، ص 73.
[78]. معراج السعاده، همان، ص 16.
[79]. تخلیه، به معناى خالى کردن نفس از صفات ناپسند است.
[80]. تحلیه به معناى زینت دادن نفس با صفات پسندیده است.
[81]. ر.ک: جامع السعاده، همان، ص 81.
[82]. همان، صص 79 و 80.
[83]. همان.
[84]. نسإ (4): 1.
[85]. سفینه البحار، ج 8، ص 298.
[86]. ر.ک: جامع السعاده، همان، ج 3، صص 124؛ 137 و ر.ک: معراج السعاده، صص 523 و 532.
۱۳۸۵/۰۶/۲۷ ۱۷:۱۶ شناسه مطلب: 1494
معصومه بذل - مشاور
مقدمه
اصولا یک تربیت صحیح در دو جبههتلاش مىکند. جبههاى که در آن امر بهخوبیها و رعایت امور پسندیده است وجبههاى دیگر که در آن نهى از انجام امورناپسند است. همانگونه که تشویق و تقدیربراى ایجاد حرکت و واداشتن فرد به اعمالپسندیده لازم است، وجود قاطعیت وملامت و هشدار و حتى گاهى تنبیه براىجلوگیرى از انجام کارهاى ناروا ضرورىاست.
در این مقاله بر آنیم در مورد لزوم وجودجدیت و قاطعیتیا به عبارت دیگرمحرکهاى باز دارنده در تمام مراحل تربیتسخن برانیم و آثار سوء فقدان یا کمبود آن رابر عدم پختگى و استقلال و رشد عاطفى واجتماعى کودک بیان کنیم.
تعاریف تربیت:
تربیتبه معنى پروردن و پروراندن ازماده "ربو" است و این لغتبه معناى بالارفتن، اوج گرفتن، افزودن و رشد کردناست. و در اصطلاح به معنى کوششى استجهت ایجاد دگرگونى مطلوب در فرد و بهکمال رساندن تدریجى و مداوم او.
در تعریف تربیت نظرات مختلفى وجوددارد:
از نظر فلاسفه و علماى اخلاق: پروردنقواى جسمى و روحى انسان است، براىوصول به کمال مطلوب مقدر انسانى .
از نظر روان شناسان: تربیت مراقبتىاست دائم از حیات در حال رشد و ایجادتغییر در فرد به منظور یافتن قدرت درکمسائل و ایجاد زمینه جهت استقلال فکرى وهمچنین شکوفایى استعدادهاى مادر زادىفرد.
از دیدگاه اسلام: تربیت وسیلهاى استبراى ساختن مستمر و به عمل آوردن آدمىکه حاصل آن داشتن انسانى است متفکر،مؤمن، متعهد و مسؤول که در برابر محیطارزیاب و منتقد و در جنبه رفتار، عامل بهیافتههاى مکتب است.
باید توجه داشت که تربیت ازدیدىنوعى تحمیل به حساب مىآید.الزامات و قیودى وجود دارد که تحملآن براى طفل ضرورى است اما کودکخلاف آن را مایل است. کودک یانوجوان اغلب تحت تاثیرخواستههایى است که بدونآیندهنگرى یا آگاهى از عواقب تسلیمشدن به این خواستهها، در بر آوردنآنها اصرار مىورزند.
اگر او در برابر این گونهخواستههاى نابجاى خود مقاومتىاحساس نکند. یعنى قاطعیتى در برابرآنها وجود نداشته باشد همواره بهنوعى خواستههاى خود را به کرسىمىنشاند.
در مواردى پدر یا مادر لازم استبا قاطعیت در برابر کارهاى ناپسند یاخیره سریهاى فرزند بایستند. بطورىکه همواره این احساس در فرزندوجود داشته باشد که دستش براىانجام کارهاى ناپسند باز نیست و بهعبارت دیگر فردى رها شده به حالخود نیست.
در محبت زیاده روى نکنیم
اگر چه هیچ عاملى مانند محبت وتوجه صحیح در نرم کردن دلها و ایجادجو صمیمى و دوستانه مؤثر نیست واگر چه مهمترین عامل در تربیتفرزندان و ایجاد اعتماد به نفس وخصوصیات شخصیتى سالم و مثبتدر آنها سیراب کردن کودکان ونوجوانان از مهر و محبت است، اماباید توجه داشت که تاکید بر محبتبهمعناى افراط و زیادهروى در آنهانیست. در روایتى از امام محمدباقر«علیه السلام» آمده است:
"بدترین پدران کسانى هستند کهدر محبت و نیکى نسبتبه فرزندانزیادهروى کنند".
باید توجه داشت که محبتهاىافراطى اولا باعث مىشود که فرزندشخصیت مستقلى نداشته باشد وبیش از حد وابسته بار بیاید و هموارهخود را محتاج توجه و یارى دیگرانببیند. در ثانى فرزندانى که بیش از حدمورد توجه و محبت والدین قرارمىگیرند. از دیگران نیز توقع محبتهاىآن چنانى را دارند و زمانى که واردجامعه مىشوند، چون توقعات آنهابرآورده نمىشود، سرخورده ومایوس مىشوند و گاهى باپرخاشگرى برخورد مىکنند. (1)
چنین افرادى نمىتوانند با دیگرانرابطه عاطفى متعادل و منطقى برقرارکنند. زیرا که توقعات بیش از حد آنانموجب مىشود که افرادى بسیار زودرنج و شکننده باشند. باید اشاره کردکه معمولا این افراد در زندگىزناشویى خود نیز به علت همینروحیه آسیبپذیر و نامتعادل بامشکلات جدى روبرو مىشوند.
همواره باید ابراز محبت همراه بااصولى باشد. چنانچه فرزندى مرتکبکارى خلاف مىشود در حین انجام وبلافاصله بعد از آن ابراز محبتیانشان دادن توجه کار نادرستى است.اکثرا والدین ندانسته در چنینموقعیتهایى رفتارهاى غلط کودکان راتقویت مىکنند.
مثلا گاهى اوقات وقتى فرزندخواستهاى کاملا غیر منطقى و نابجادارد و شرایط آن فراهم نیست، بعضىوالدین براى آرام کردن کودک او رامىبوسند و نوازش مىکنند و وعدهفراهم کردن یا انجام آن را به کودکمىدهند. به جاى آنکه خیلى قاطع اماملایم به او بفهمانند که اصلا با اوموافق نیستند و چنین کارى صحیحنیست. کودکانى که به آنها مجوزداشتن خواستههاى غیر منطقى وتوقعات بیجا خیلى راحت داده شدهزمانى که کمى بزرگتر مىشوند،والدین از وظیفهشناس نبودن و متوقعبودن آنها بسیار گلهمندند. صاحبنظرى در این زمینه اشاره مىکرد کهاجازه دهید کودکان با عقوبت متناسببا کار نابجاى خود مواجه شوند; بهعبارت دیگر باید اجازه داد که کودکانپى آمدهاى طبیعى و منطقى رفتارهاىخود را تجربه کنند. (2) متخصصانمسائل تربیتى معتقدند اصلا به صلاحکودکان نیست که دریابند حتى اگر بهوظایف خود عمل نکنند و یا اعمالناپسند انجام دهند، هیچ اتفاقى روىنخواهد داد. در اینجا باید به این نکتهتوجه داشت که در تربیت لازم است ازخطاهاى کم اهمیت و کوچکتر کودکانصرف نظر و هر ایراد جزئى را بویژهدر نوجوانان بلافاصله مورد انتقاد واعتراض قرار نداد، تا بتوان مواردمهمتر را با قاطعیت جلوگیرى کرد;چرا که تذکرات مداوم و پى در پى نهتنها بعد از مدتى بى تاثیر مىشود بلکهروحیه لجاجت و سرکشى را در کودکبوجود مىآورد. در این زمینه حضرتعلى«علیه السلام» فرمودهاند: "الافراط فىالملامه یشب میزان اللجاج " ; افراط وزیادهروى در سرزنش کردن،شعلههاى لجاجت را دامن مىزند.
قاطعیت و نافرمانیهاى کودک:
اکثر خانوادهها از این جهت کهکودکان حرف شنوى ندارند و تمردمىکنند مشکل دارند. مىتوان گفتقدم اول در این راه یافتن تسلط استکه شرط لازم براى تربیتبه شمارمىرود. دوم توجه به این نکته است کهاین سلطه از روى مهر و توام با محبتباشد. یکى از راههاى ایجاد سلطه،هیبت و جذبه است. هیبت و جذبه درکل شخصیت و رفتار انسان باید نشانداده شود و این مهم با بلند کردن صداایجاد نخواهد شد.
داد و بیداد بیش از حد معمول ودائمى موقعیت والدین را متزلزلمىکند. باید توجه داشت که بیشترموقعیتهاى انضباطى وقتى بااحساساتى شدن زیاد از حد همراهشود کمتر اثر بخش خواهد بود. (3) یکى دیگر از راههاى مهم در ایجادسلطه قاطعیت است. در اینجا مىتوانقاطعیت را به پافشارى روى حرفخود تعبیر کرد; به این معنا که والدینحرفشان حرف باشد و در برابرخواستههاى نامعقول کودک با قدرتبایستند و با جیغ و دادهاى او تسلیمنشوند. البته رفتار والدین نباید بهگونهاى باشد که عصبانیت را در کودکتشدید کنند، بلکه با حفظ متانت نبایدزیر بار حرف غیر منطقى کودک بروند.این کار در ابتدا براى کسانى که همیشهبه کودک خود باج دادهاند مشکلاست; چرا که معمولا کودک از همانسنین حدود یک سال سلطهگرى خودرا آغاز مىکند. این کودکان از همانابتدا احساس کردهاند که خانوادهمحور ثابت و محکمى ندارد و همیناحساس از میزان فرمانبردارى و اتکاىآنها به خانواده کاسته و بر جسارتآنها در برآوردن خواستههاى خویشافزوده است. و نیز دریافتهاند که دربرابر تصمیمات پدر و مادر مىتوانایستاد و با مختصر اصرار و چانه زدن،آنها را از تصمیماتشان منصرف کرد وسرانجام خواستههاى خود را بر آنهاتحمیل نمود.
باید دانست که پس از یکى دوبارپافشارى و مقاومتخیرخواهانه ومدبرانه والدین، کودک تسلیم شده وبهتر به وظایفش عمل خواهد کرد. درمورد کودکان بزرگتر مىتوان درصورت نافرمانى او را از یکى ازامکاناتى که برایش تامین کردهایمموقتا محروم کنیم - کاملا منصفانه وحساب شده و به وى بفهمانیمهمانطور که پدر و مادر موظف بهتامین او هستند، او نیز وظایفى درمقابل پدر و مادر دارد.
براى برخوردارى از قاطعیت هرچه بیشتر باید توجه داشت که فرمانهاجدى، کوتاه، محکم و در عین حالگرم و صمیمى باشد. و اگر پیامها تا حدممکن کوتاهتر و تعداد تذکرها کمتر ودر عوض بر جدیت و پافشارى روىآن افزوده شود، نتیجه مطلوبترىحاصل مىگردد. (4) اصل باید بر این باشد که در موردلغزش و خطا و در صورت عدم تاثیرهدایتها، قواعد انضباطى دربارهکودک اجرا شود، مربى در مواردىنیاز است که مقاومت کودک را در همشکند و او را به مقصد هدایت نماید وبدیهى است که در این راه بهلجاجتها، فریادها و گاهى اشکهاىاو اعتنایى نخواهد شد. (5)
قاطعیت غیر از خشونت است
در اینجا باید به این نکته ظریفتوجه داشت که خشونتبى جا نوعىضعف روحى و اخلاقى است و فردخشن هیچ وسیلهاى غیر ازپرخاشگرى براى اجراى مقاصدخویش نمىشناسد. چه بسیارنوجوانانى که قربانى خشونت والدینیا مربیان شدهاند و روحیهاى ناسالم ونامتعادل پیدا کردهاند و یا در تعاقب آنخشونتها خصوصیاتى از قبیلخودکمبینى و احساس حقارت و یا کبرو غرور کاذب در آنها پدیدار شدهاست. به همان اندازه که خشونتناشى از ضعف روحى و اخلاقىاست، قاطعیت، جدیت و داشتنقدرت تصمیمگیرى ناشى از قدرتروحى و از امتیازات اخلاقى است کهاگر با نرمخویى، سعه صدر وصمیمیت و روشن بینى همراه شود، آثارى بسیار مفید و سازنده به دنبالخواهد داشت.
همچنین قاطعیتبا سختگیرىمتفاوت است. سختگیرى با کودکارتباط پیدا مىکند. در حالى که قاطعبودن با رفتار و احساس شما مرتبطاست. سختگیرى به کنترل غلط کودکمربوط مىشود و قاطع بودن، طرزتلقى خاص یک فرد نسبتبهتصمیماتش است. (6) لازم استبا استوارى و بیان روشنبه فرزندانتان بفهمانید که چه انتظارىاز آنان دارید تا آنان هم بتواننداعمالشان را متناسب با انتظارات شماشکل دهند.
قاطعیت و رشد و قوام شخصیت کودک
رفتارى را که پدر و مادر در خانوادهنسبتبه کودک پیش مىگیرند و یابطور کلى روش تربیتى والدین اثربسیار محسوسى در رشد اجتماعى وشخصیتى کودک به جا مىگذارد. بهاین معنا که روش تربیتى والدین اعم ازسختگیر و خودکامه بودن یا بسیارسهل گیر و حمایتکننده بودن تاثیرمستقیم در رشد عاطفى و اجتماعى اودارد. تحقیقات متعددى در این زمینهانجام شده که به عنوان نمونه به دومورد آن اشاره مىشود. (7) دیانا باوم ریند(1973) از دانشگاهکالیفرنیا مجموعه بررسیهایى را انجامداده که در آنها الگوهایى از شیوههاىرفتارى والدین بررسى شده است. اینمجموعه بررسیها با مقایسهاى بینوالدین کودکانى که در دوران پیش ازمدرسه توانش هایى در سطح بالاداشتند و والدین سایر گروههاىکودکان آغاز شد. کودکان توانا آنهایىبودند که از لحاظ استقلال یا رشدیافتگى، متکى به خود بودن، فعالبودن، میل به کاوش و دوستى وجهتگیرى به سوى پیشرفت، رتبهبالایى داشتند. کودکان داراى اینالگوى رفتارى (که در این تحقیقالگوى الف نام گرفتهاند) با دو گروهدیگر مقایسه شدند. کودکانى که نسبتابه خود متکى ولى ناراضى، منزوى وبىاعتماد به دیگران بودند، الگوى(ب) تلقى شدند. کودکانى که اتکا بهخود، میل به کاوش و کنترل بر خود درآنها بسیار ضعیف بود و رشد یافتگىدر آنها کمتر بود الگوى (ج) نامگرفتند.
شایان ذکر است که در این تحقیقسه روش یا الگوى تربیتى از والدیندر نظر گرفته شده است:
1- والدین قاطع و اطمینان بخش
2- والدین مستبد
3- والدین سهلگیر و گذشتکننده.
نتایج نشان داد که نمره والدینکودکان با کفایت و رشد یافته (الگوىالف) در همه جنبهها بالا بود. این گروهوالدین در مقایسه با سایر گروههاگرمتر و با محبتتر بودند و با فرزندانخود رابطه بر قرار مىکردند، در عینحال آنان را کنترل مىکردند و از آنانتوقع رفتار عاقلانه داشتند. هرچند بهاستقلال و تصمیمات فرزندان احتراممىگذاشتند، اما در برابر کارهاىناپسند آنان در مواضع خود محکممىایستادند و دلایل قاطعانهاى درمورد راهنماییهاى خود ارائه مىدادند.
والدین کودکان الگوى (ب) ازلحاظ اعمال کنترل منطقى رتبه کمترىگرفتند. آنان بیشتر به اعمال قدرت وانضباط اجبارى تاکید داشتند و درضمن کمتر با فرزندان گرم و صمیمىبودند. این گروه والدین مستبد نامیدهشدند. چنانکه اشاره شد فرزندان اینگروه از والدین بیشتر ناراضى، منزوىو بىاعتماد به دیگران بودند. والدینکودکانى که کمتر رشد یافته بودند وشخصیتهایى ناپخته داشتند، والدینسهلگیرى (الگوى ج) بودند کهفرزندان خود را کنترل مىکردند، ازآنان توقعى نداشتند و گرم بودند. درامور خانه نظم و ترتیبى نداشتند و درتنبیه یا پاداش دادن به فرزندان خودجدى نبودند بطور جدى از فرزندانخود انتظار رفتار عاقلانه نشانمىدادند و آنان را بهطور جدى ازآسیب رساندن به اسباب خانه یاوسایل دیگران منع نمىکردند.
همچنین نتایج تحقیقى که کارلگریسون(1972) در این زمینه انجامداده نشان داده است که فرزندان،والدین سهلگیر و حمایت کننده کهقاطعیت کمترى در روش تربیتى آنانوجود داشته است، خصوصیاتى ازجمله تاخیر در بلوغ و پختگى عاطفىو اجتماعى، نداشتن خود رهبرى،نداشتن احساس مسؤولیت و نداشتناعتماد به نفس کافى دارند. (8)
از ترحم کردن اجتناب کنید
بسیارى از والدین فرزندانشان را ازقبول مسؤولیتبر حذر مىدارند، زیرانسبتبه آنان احساس دلسوزىمىکنند. ترحم یک طرز تفکر مخرباست که به کودک مىگوید آنقدرضعیف است که نمىتواند از عهدهمشکلاتش برآید. والدینى که بهکودکانشان ترحم مىکنند. اغلبنمىدانند که محافظتبیش از حد بهمعناى گرفتار کردن کودک است.محافظتبیش از حد که معمولا ازوالدین نامطمئن سر مىزند، مانع رشدشخصیت کودک خواهد بود. ترحم باهمدلى متفاوت است. از آنجا کهمادران به فرزندانشان عشق مىورزند، باید با آنان همدلى کنند و به آنها نشاندهند که احساسشان را درک مىکنند.همدلى نقاط قوت کودک را افزایشمىدهد، در حالى که ترحم و ندادنمسؤولیت و قاطعیت نداشتن بجا،نقاط ضعف کودک را تقویت مىکند. (9) به عقیده "فردریک پرز" صاحبیکى از نظریههاى روان درمانى ناکامىجزء مثبتى در فرآیند قوام شخصیتاست; زیرا انسان را وا مىدارد تانیروهایش را به کار اندازد وتوانایىهاى بالقوهاش را کشف کند و باتسلط بر محیط بر ناکامى خویش غلبهکند. کودکى که در حد اعتدال و باخیرخواهى و دلسوزى والدین یامربیان ناکام شده باشد، توانایىبالقوهاش را براى کنترل خود و مستقلشدن به کار مىبندد. (10)
در پایان باید این نکته ظریف ومهم را نیز یادآور شد که اجراى قواعدانضباطى درباره کودک امرى نیست کهناگهانى و یکباره صورت گیرد.ضرورى است که از مراحل ساده وآسان و با خیرخواهى شروع شود و درصورت نتیجه ندادن به مراحلسختتر و جدىتر منتهى گردد. اینمراحل عبارتند از :
1- تذکر: یادآورى چیزى که قبلا ازروى خیرخواهى به عنوان وظیفه براىکودک مطرح کردهایم.
2- اخطار: مربى نزدیک شدن خطررا گوشزد و به او تفهیم کند که راهغلطى را در پیش گرفته است.
3- تحکم: گاهى کودک در برابرآنچه به او گفته شده، مقاومت مىکند;در حالى که انجام آن براى او ضرورىاست. در چنین مواردى باید از درتحکم وارد شد.
4- توبیخ: لازم است توبیخ متناسببا جرم و میزان آن به اندازهاى باشد کهکودک احساس نکند که جاى جبرانکردن وجود ندارد.
5- سلامت: گاهى به کودک بالحنتندترى یاد آورى مىکنیم که مگر بهشما نگفته بودم؟...
6- قهر: در آن هنگام که بىاعتنایىبه کودک سود نبخشد مىتوان از اینروش استفاده کرد، آن هم با شرایطىاز جمله آنکه مدت قهر طولانىنباشد.
7- تهدید: گاهى براى سازندگى وهدایت کودک ناگزیریم او را تهدیدکنیم و از شیوه ترس براى تربیت اواستفاده کنیم.
8- تنبیه: در مرحله آخر چنانکهمراحل قبلى کارگر نیفتد، از تنبیهاستفاده مىکنیم، در اینجا بازهم ایننکته را یادآورى مىکنیم که منظور ازتنبیه نیز با توجه به ریشه آن (نبه) آگاهساختن کودک یا نوجوان مىباشد، نهآزار رساندن به او که چنانچه والدین ومربیان با دلسوزى مبادرت به انجام آنورزند با عنایتحق تعالى، اثراتسودمند خود را با برجاى خواهدگذاشت.
در ضمن باید اضافه کرد که تنبیههمهگاه به صورت تنبیه بدنى نیست،ممکن است گاهى تنبیه به صورتمحروم کردن از شى مورد علاقه طفل،سلب آزادى موقتى کودک، اخطارکتبى یا شفاهى، عدم اجازه براىورزش، تفریح یا مسافرت یا شرکتدر مهمانى و از این قبیل باشد.
گاهى نیز مىتوان بگونهاى پیشرفت که کودک حساب کند قصد تنبیهاو را دارید ولى تنبیه را معلق گذاشت ودید که پس از آن کودک چگونه عملخواهد کرد. در همه حال تنبیهى کهبراى کودک بکار مىرود، بایدبگونهاى باشد که احساس نکند اینامر عکس العمل شخصى علیه اوست.بلکه دریابد نتیجه عمل اوست .
________________________________________
پىنوشتها:
1) ر.ک: سادات - محمدعلى: راهنماى پدرانو مادران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپچهارم، 1372
2) ر.ک: فابر - آل و مازیش - الین: بهبچههاگفتن، از بچهها شنیدن. ترجمه فاطمهعباسى فر. انتشارات روش نو، چاپ سوم،فصل3، 1370
3) ر.ک: پورنقشبند زهرا: اطاعت و حرفشنوى در کودک، مرکز ترجمه و نشر کتاب،1373
4) همان منبع، ص 20
5) قائمى على: زمینه تربیت، انتشاراتامیرى، 1368، ص 235
6) میر. دان ونیک. دى مگى. گارى: والدینمؤثر فرزند مسؤول،ترچمه مجید رئیس دانا،انتشارات رشد، 1371
7) ر.ک: مانس - پادل هنرى: و همکاران -رشد و شخصیت کودک، ترجمه مهشیدیاسایى، نشر مرکز
8) ر.ک: پارسا محمد: روانشناسى تربیتى،انتشارات سخن، فصل 3
9) مایر، دان دینک دى مگى، گارى: والدینمؤثر، فرزند مسؤول، ترجمه رئیسدانا،انتشارات رشد، 1371، ص 120
10) شفیع آبادى، عبدالله: ناصرى، غلامرضا،نظریههاى مشاوره ور وان درمانى - نشر مرکز،ص 187
منابع و مآخذ:
1- سادات محمد على: راهنماى پدر و مادران دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ چهارم، 1372
2- پورنقشبند زهرا: اطاعت و حرف شنوى در کودک، مرکز ترجمه و نشر کتاب، چاپ اول،1373
3- پارسا محمد: روانشناسى تربیتى،انتشارات سخن چاپ سوم، 1375
4- فابر آدل - مازیش، الین: به بچهها گفتن، از بچهها شنیدن، ترجمه فاطمه عباسى، انتشاراتروش نو ، چاپ سوم، 1370
5- شفیع آبادى عبدالله; ناصرى، غلامرضا: نظریههاى مشاوره و روان درمانى، نشر مرکز
6- ماسن پارل هنرى و همکاران - رشد و شخصیت کودک، ترجمه مهشید یاسایى، نشر مرکز.
7- قائمى على: زمینه تربیت، انتشارات امیرى - چاپ ششم، 1368
8- مایر دان دنیک ; دى مگى، گارى: والدین مؤثر، فرزند مسؤول: ترجمه مجید رئیس دانا،انتشارات رشد، چاپ اول، 1371
________________________________________
مشکوه النور-شماره5
۱۳۸۵/۰۶/۲۷ ۱۷:۱۳ شناسه مطلب: 1493
یکىاز صریحترین آیات در نکوهش غیبت که آن را گناهى کبیره دانسته، این آیه از سوره حجرات است:
یا ایها الذین امنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم و لاتجسسوا و لایغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه. [1]
اى کسانى که ایمان آوردهاید! از بسیارى گمانها در حق یکدیگر بپرهیزید که برخى از گمانها گناه است و درباره یکدیگر تجسس نکنید و برخى از شما از دیگرى غیبت نکند. آیا هیچ یک ازشما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟ البته از آن کراهت دارید.
گوشت هاى بندگان حق خورى غیبت ایشان کنى کیفر برى
[2]
یکى از راههاى شناخت بزرگ بودن گناه، مقایسه آن با دیگر گناهان بزرگ (معاصى کبیره) است. در این آیه، غیبت، با خوردن مردار مقایسه شده که از گناهان بزرگ به شمار مىرود. اگر مردار، گوشت گوسفند باشد، حرام است؛ چه رسد به این که گوشت انسان باشد و از آن مهمتر این که انسان با مرده، رابطه برادرى هم داشته باشد.
از این مقایسه مىتوان دریافت که غیبت تا چه اندازه زشت و ناپسند است!
پیشواى یازدهم، حضرت عسکرى (ع) در این باره مىفرماید:
اعلموا ان غیبتکم لاخیکم المومن من شیعه آل محمد (ص) اعظم فى التحریم من المیته. [3]
بدانید که غیبت شما از برادر مؤمنتان که از شیعیان اهل بیت است، از خوردن گوشت مرده حرامتر است.
از رسول خدا (ص) چنین روایت شده است:
ان الغیبه اشد من الزنا. [4]
به درستى که غیبت کردن از زنا بدتر است.
روشن است که زنا از گناهان بزرگ شمرده مىشود؛ پس غیبت هم که از آن بدتر است، گناه بزرگ (معصیت کبیره) خواهد بود.
راه دیگر براى شناخت بزرگ بودن گناه، بیم و وعید الاهى به عذاب دردناک است. آن جا که خداوند، جزاى رفتار زشتى را عذاب دردناک معرفى کند، آن رفتار از گناهان بزرگ خواهد بود.
خداوند متعالى در قرآن کریم مىفرماید:
ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فى الذین امنوا لهم عذاب الیم. [5]
همانا براى کسانى که دوست دارند زشتى در بین کسانى که ایمان آورده اند شایع شود، عذاب دردناکى است.
که مفسران، عبارت «ان تشیع الفاحشه» در آیه کریمه را به غیبت تفسیر کردهاند.
حضرت رضا (ع) از پدر بزرگوارش موسى بن جعفر (ع) نقل مىکند که امام صادق (ع) فرمود: ان الله یبغض البیت اللحم.
خداوند خانهاى را که در آن گوشت وجود دارد، دشمن مىدارد.
به امام عرض کردند که ما گوشت را دوست داریم و خانه هایمان از آن خالى نیست. حضرت فرمود: انما البیت اللحم البیت الذى تؤکل فیه لحوم الناس بالغیبه. [6]
خانه گوشت، خانهاى است که در آن گوشت مردم با غیبت، خورده مىشود.
در روایتى دیگر از حضرت آمده است که پیامبر اکرم (ص) در شب معراج به آتش جهنم نظر افکند و دید گروهى مشغول خوردن مردار هستند. به جبرئیل فرمود: اینها چه کسانى هستند؟
جبرئیل پاسخ داد: اینها کسانى هستند که گوشت مردم را مىخورند. [7]
از آن جا که در قیامت، اعمال انسان تجسم مىیابد؛ اگر عمل، گناه و سیئه باشد، شکل حیوانات را به خود مىگیرد و اگر حسنه باشد، مفرح است و به شکل حوریه و غلمان درمىآید و صالحان در قیامت عمل خود را به شکل حورالعین در آغوش مىگیرند و اهل غیبت، در دوزخ مردارخوارند.
امیرمؤمنان على (ع) مىفرماید: الغیبه قوت کلاب النار. [8]
غیبت، خوراک سگهاى آتش است.
در روایت دیگرى با همین مضمون از پیامبراکرم (ص) آمده است:
اجتنبوا الغیبه فانها ادام کلاب النار. [9]
از غیبت بپرهیزید، چرا که خورش سگهاى جهنم است.
ابعاد غیبت از دیدگاه روایى
به غیبت از سه بعد مىتوان توجه کرد:
1. بعد عملى: در روایت پیشین به بعد عملى غیبت اشاره داشت.
2. بعد درونى (روانی): امام على (ع) مىفرماید:
الأم الناس المغتاب. [10]
پستترین مردم کسى است که غیبت مىکند.
حضرت در این روایت به بعد درونى و روانى غیبت نظر دارد؛ به این معنا که حال درونى شخص غیبت کننده را بیان مىکند.
3. بعد معنوى (الهى): حضرت در روایت دیگرى به تأثیر منفى غیبت در بعد معنوى اشاره دارد و رابطه خداوند با اهل غیبت را روشن مىسازد:
ابغض الخلائق الى الله المغتاب. [11]
مبغوض ترین مردم در نظر خداوند کسى است که غیبت مىکند.
رسول اکرم (ص) مىفرماید: یا معشر من آمن بلسانه و لم یؤمن بقلبه لاتغتابوا المسلیمن. [12]
اى گروهى که به زبان ایمان آوردهاید، اما دلهاى شما ایمان نیاورده است، از مسلمانان غیبت نکنید.
رسول خدا (ص) با صراحت ابراز مىدارد که غیبت کننده، فاقد ایمان قلبى است؛ زیرا فردى که با زبان، به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اقرار کند، مسلمان است؛ ولى اگر وابستگى قلبى، یعنى ایمان نداشته باشد و از مسلمانان غیبت کند، بعد معنوىاش ضعیف مىشود؛ بنابراین مسلمان واقعى کسى است که قلب و زبانش، هر دو معتقد، و از غیبت به دور باشند.
بدترین نوع غیبت
غیبت از هر مسلمانى زشت و ناروا است؛ اما غیبت از خوبان و صالحان، بسى زشت تر و ناپسندتر است. در روایات آمده است: انسانى که عیوب و نقایص نیکان را مطرح، و پشت سرشان غیبت کند، دچار یکى از زشت ترین پستىها شده است: من اقبح اللؤم غیبه الاخیار. [13]
از زشتترین پستىها غیبت کردن از نیکان است.
غیبت کردن از اخیار، برگزیدگان و نیکان از نظر دنیایى، پیامدهاى منفى در زندگى انسان به بار مىآورد. عمر را کوتاه مىکند و گرفتارىهاى بسیارى پیش مىآورد و انسان را از خوبىهاى دنیا و آخرت محروم مىسازد.
حکم غیبت از نظر فقهى
پشتوانه احکام در فقه شیعی، ادله اربعه (کتاب، سنت، اجماع و عقل) است و بسیارى از فقیهان شیعى در بحث غیبت مىفرمایند:
الغیبه حرام بالادله الاربعه. [14]
غیبت به ادله اربعه حرام است؛
یعنى فتواى ایشان به هر چهار مرجع، مستند شده است که بر قوت و استحکام فتواى مورد نظر مىافزاید. از آن جا که این بحث فقهى به طور گسترده در این مجال نمىگنجد، فقط به ذکر روایتى از امام صادق (ع) در این مورد بسنده مىشود که مىفرماید:
الغیبه حرام على کل مسلم أ و الغیبه تأکل الحسنات کما تأکل النار الحطب. [15]
غیبت بر هر مسلمانى حرام است و غیبت نیکویىها را مىخورد، همان گونه که آتش هیزم را نابود مىکند.
رفیقى که غایب شد اى نیک نام دو چیز است از او بر رفیقان حرام
یکى آن که مالش به باطل خورند دوم آن که نامش به غیبت برند
[16]
شرایط حرمت غیبت حرمت غیبت از نظر فقهی، شرایطى دارد که عبارتند از:
1. شخصى که انسان در غیاب او، عیبش را بازگو مىکند، مؤمن باشد؛ یعنى بینشان اخوت ایمانى وجود داشته باشد؛ همان گونه که خداوند متعالى در آیه شریفه سوره حجرات، غیبت را به خوردن گوشت برادر مؤمن تشبیه فرمود.
در همین زمینه، روایتى از امام صادق (ع) به نقل از عبدالرحمن سیاب آمده است: ان من الغیبه ان تقول فى اخیک ما ستره الله علیه. [17]
غیبت این است که درباره برادر مؤمنت عیبى را که خدا براى او پوشانده است، بگویى؛
بنابراین، اگر عیب کافر پشت سرش گفته شود، غیبت به شمار نمىآید.
مؤمن کسى است که به همه اصول دین (توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد) اعتقاد داشته باشد.
2. از نظر شرعی، غیبت هنگامىپیش مىآید که پشت سر فرد، «عیب و نقص» او را بازگو کنند؛ ولى اگر کمالش را بگویند (راضى باشد یا نباشد) غیبت شمرده نمىشود.
3. عیب و نقصى که شخص در غیاب برادر یا خواهر مؤمنش مىگوید، نزد عموم ناخوشایند و ناپسند باشد؛ از این رو اگر عامه مردم آن عیب را زشت بشمارند؛ ولى خود فرد غایب به بازگفتن آن راضى باشد، غیبت به شمار مىرود.
پیش تر از رسول اکرم (ص) در بحث «تفاوت بهتان و غیبت» روایتى آورده شد که حضرت در تعریف غیبت فرمود: «ذکرک اخاک بما یکره». مقصود ار «یکره» در این حدیث، این نیست که آن چه را فقط برادرت خوش ندارد، ذکر کنی؛ بلکه منظور، امرى است که به طور طبیعى و نزد عامه ناخوشایند باشد، زیرا خداوند متعالى راضى نیست آبروى مؤمن در اجتماع بریزد. در روایات هم آمده است:
قوا اعراضکم. [18]
آبروهایتان را حفظ کنید.
امیرمؤمنان (ع): لیس للمؤمن ان یذل نفسه. [19]
مؤمن حق ندارد خودش را خوار کند.
پیامبر اکرم (ص): ان الله تبارک و تعالى فوض الى المؤمن کل شیء الا اذلال نفسه. [20]
خداوند بلندمرتبه همه چیز، جز ذلیل کردن نفس را به مؤمن تفویض کرده است.
امام صادق (ع): پس اگر مؤمن، عیب برادر مؤمن خود را که ناپسند تلقى مىشود، پشت سرش بگوید و آن فرد هم راضى باشد، رضایتش موجب برداشته شدن حرمت این عمل نمىشود.
4. عیب و نقصى در غیاب فرد بازگو شود که از مردم پوشیده بوده است؛ بنابراین اگر فردى به داشتن عیبى نزد مردم معروف باشد، بازگفتن آن نزد کسى که از آن آگاهى دارد، حرام نیست.
حضرت موسى بن جعفر (ع) فرمود: من ذکر رجلا من خلفه بما هو فیه مما عرفه الناس لم یغتبه و من ذکره من خلفه بما هو فیه مما لایعرفه الناس اغتابه. [21]
کسى که پشت سر شخصى چیزى را یادآور شود که همه مردم مىدانند، غیبت نیست و اگر کسى پشت سر شخصى نقص یا عیبى را بگوید که مردم نمىدانند، غیبت است.
5. قصد انتقاص وجود داشته باشد؛ یعنى شخص با بازگفتن عیب دیگرى، قصد کاستن از وجهه و شخصیت او را داشته باشد؛ پس اگر بازگفتن عیب، براى درمان و برطرف کردن آن باشد، مثل آن که انسان، حالات مریضى را به پزشک بگوید، چون قصد انتقاص ندارد، رفتار او غیبت به شمار نمىآید.
6. شنونده داشته باشد؛ پس اگر انسانى تنها نشسته باشد و از روى ناراحتى یادآور عیوب دیگرى شود، چون شنونده ندارد، رفتار او حرام نیست و غیبت به شمار نمىرود.
استماع غیبت
همان گونه که گفته شد، غیبت زمانى تحقق مىیابد که شنونده اى وجود داشته باشد؛ پس شنونده غیبت، همانند گوینده آن، در تحقق غیبت نقش دارد؛ از این رو حکم غیبت شامل حال او نیز مىشود.
با این وصف، فقیهان «گوش دادن» به غیبت را هم از لحاظ شرعى حرام دانستهاند و از این نظر اختلافى بین آنها نیست. روایات بسیارى نیز در این زمینه وجود دارد که به برخى از آنها اشاره مىشود:
امام صادق (ع) نقل کرده است که پیغمبر اکرم (ص) افراد را از غیبت کردن و گوش دادن به آن نهى فرمود:
نهى عن الغیبه و الاستماع الیها. [22]
پیامبر گرامى(ص) فرمود: السامع للغیبه احد المغتابین. [23]
گوش کننده غیبت یکى از دو نفرى است که غیبت مىکند.
ما عمر مجلس بالغیبه الا خرب من الدین. [24]
هیچ مجلسى با غیبت آباد نشد، مگر این که از نظر دینى خراب شد.
فنزهوا أسماعکم من استماع الغیبه. [25]
گوش هاى خود را از شنیدن غیبت پاک کنید.
امام صادق (ع) نیز مىفرماید: الغیبه کفر و المستمع لها و الراضى بها مشرک. [26]
غیبت، کفر، و شنونده و خشنود از آن، مشرک است.
کفر بر دو گونه است:
الف: کفر اعتقادى
ب: کفر عملى.
کفر اعتقادى عدم اعتقاد به اصول حقه است؛ اما کفر عملى ندیده گرفتن چیزى است که از سوى خداوند مورد امر و نهى قرار مىگیرد؛ البته اگر کفر عملى ادامه یابد، چه بسا به کفر اعتقادى بینجامد؛ براى نمونه، تکلیفى مانند نماز که از ارکان و پایه هاى دین ما است، اگر به صورت عمدى ترک شود، در ایمان انسان خلل وارد مىشود چنان که رسول خدا (ص) فرمود: من ترک الصلوه متعمدا فقد کفر. [27]
کسى که نماز را به عمد ترک کند، کافر است.
غیبت، طبق فرموده امام صادق (ع) چنین است:
الغیبه ان تقول فى اخیک ما ستره الله علیه. [28]
غیبت آن است که آن چه عیبى را خداوند پنهان ساخته است، بازگویى.
از سویى، شنونده غیبت در آشکار شدن آن عیب همان اندازه نقش دارد که گوینده غیبت دارد؛ زیرا اگر گوشى براى شنیدن غیبت نباشد، گوینده کارى از پیش نمىبرد؛ بنابراین، هر دو مرتکب گناه شدهاند.
عبداللهبن سنان روایت مىکند که به امام صادق (ع) عرض کردم: عوره المؤمن على المؤمن حرام؟ قال: نعم. قلت: یعنى سفلته. قال: لیس حیث تذهب! انما هو اذاعه سره. [29]
آیا عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟ فرمودند: بله. گفتم: منظورت از عورت همان معناى عورتین [30] است؟ گفت: نه، آن گونه که گمان کردى نیست. منظور از عورت نشر دادن سر او بود.
امام صادق (ع) از رسول اکرم (ص) چنین نقل کرده است: من اذاع الفاحشه کان کمبتدئها. [31]
کسى که عمل زشتى را نشر دهد، مثل کسى است که آن کار را آغاز کرده است.
همچنین امام صادق (ع) فرمود: من قال فى مؤمن ما رأته عیناه و سمعته اذناه فهو من الذین قال الله عز و جل ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فىالذین امنوا لهم عذاب الیم. [32]
کسى که از مؤمنى، چیزى را که با چشمش دیده یا با گوشش شنیده، به کس دیگر بگوید، از کسانى که ایمان آورده اند، نشر یابد و براى ایشان عذاب دردناکى است.
در غیبت، گوینده با گفتار، و شنونده با شنیدن خود، راز دیگرى را فاش مىکنند و منشأ نشر عمل زشت مىشوند، البته گوش کردن هرچیز دو حالت دارد:
1. یا شنیدن (سماع) است؛ بدین معنا که چیزى ناخودآگاه به گوش کسى مىرسد، بدون این که او خواسته باشد به آن گوش فرادهد.
2. یا گوش دادن (استماع) است؛ یعنى شخص به طور کامل توجه کند و آن چه را مىشنود، به ذهن خود بسپارد.
نکته قابل توجه دیگر آن که در مسأله غیبت، گوش ندادن به غیبت دیگران کافى نیست؛ بلکه افزون بر گوش نکردن، مقابله با آن نیز لازم است.
فقیهان بر این نظر اتفاق دارند که نه تنها نباید به غیبت گوش کرد، بلکه اگر کسى در جایى غیبت مىکند، باید او را از این کار بازداشت.
رد غیبت
هر جا رفتار زشت و امر حرامىواقع شود، بر هر مسلمان واجب است از منکر نهى کند و این مسأله به غیبت اختصاص ندارد، اما در این جا افزون بر نهى از غیبت، رد آن و دفاع از غیبت شونده نیز لازم است.
در این زمینه روایات متعددى وارد شده است که از جمله به موارد ذیل اشاره مىشود: پیامبر اکرم (ص) فرمود: من رد عن عرض اخیه بالغیب کان حقا على الله ان یعتقه من النار. [33]
کسى که (بدگویی) را از برادر مؤمنش در غیاب او دور کند، سزاوار است خداوند او را از آتش برهاند.
در جایى دیگر حضرت (ص) به سرزنش کسى که به یارى غیبت شونده اقدام نکند، پرداخته، به امیرمؤمنان على (ع) مىفرماید:
یا على من اغتیب عنده اخوه المسلم فاستطاع نصره فلم ینصره خذله الله فى الدنیا و الاخره. [34]
اى على! کسى که پیش او از برادر مسلمانش غیبت شود و بتواند آن برادر مسلمان را یارى کند، ولى کمک نکند، خداوند او را در دنیا و آخرت خوار مىکند.
حضرت باقر (ع) نیز در تأیید رد کننده غیبت، و سرزنش کسى که غیبت را بشنود و رد نکند فرمود:
من اغتیب عنده اخوه المؤمن فنصره و أعانه نصره الله و اعانه فى الدنیا و الاخره و من لم ینصره و لم یعنه و لم یدفع عنه و هو یقدر على نصرته و عونه خفضه الله فى الدنیا و الاخره. [35]
اگر پیش کسى، از برادر مؤمنش غیبت شود و او برادر مؤمنش را یارى کند، خداوند هم او را در دنیا و آخرت یارى مىکند؛ اما اگر بتواند کمک کند و آن غیبت را از برادرش برگرداند و این کار را نکند، خداوند او را در دنیا و آخرت خوار مىکند.
پیامبر اکرم (ص) پاداش رد غیبت را بزرگ شمرده است: من رد عن اخیه غیبه سمعها فى مجلس رد الله عنه الف باب من الشر فى الدنیا و الاخره فان لم یرد عنه و اعجبه کان علیه کوزر من اغتاب. [36]
اگر کسى از برادر مؤمنش غیبتى شنید و آن را رد کرد، خداوند هزار شر و بدى را از او برمىگرداند و اگر آن غیبت را رد نکرد، بلکه تعجب هم کرد، گناهش مثل همان شخصى است که غیبت مىکند.
براساس روایتى دیگر اگر در مجلسى، پشت سر برادر مؤمنى، غیبت شود، در حالى که شخص بتواند آن را رد کند، ولى نکند، گناهش هفتاد بار بیشتر از غیبت کننده است. [37]
همان گونه که از روایات پیشین برمىآید، اگر در مقابل غیبت سکوت شود، میدان براى غیبت کننده بازتر مىشود و رد نکردن آن به منزله تشویق شخص و امضاى عملى بر گفتار او است.
چگونگى رد غیبت: رد غیبت و دفاع از کسى که مورد غیبت قرار گرفته، باید با نوع غیبت متناسب، و جامع و کامل باشد. اگر عیب نفسانى فردى بازگو شده، مانند آن که گفته شده است: فلانى متکبر یا حسود است، پاسخ هم باید با آن متناسب باشد؛ همانند آن که به غیبت کننده گفته شود: تو چگونه از درون و باطن دیگرى آگاه شدهاى؟! انسان به صورت معمول از رذایل نفسانى خودش نیز غافل است و آگاه نیست، پس چگونه مىتواند به رذیلهاى از رذایل درونى دیگرى پى ببرد!؟
ممکن است او در پاسخ به کردار ظاهرى که گویاى صفات زشت درونى است، استناد کند؛ مانند آن که بگوید: فلان کس بخیل است؛ زیرا مال و ثروت دارد؛ ولى استفاده نمىکند. در جواب او باید گفت: از کجا مىدانى که او این گونه است؟ چه بسا او براى خودش استفاده نمىکند؛ اما به دیگران مىدهد.
اگر عیب درباره بدن و جسم شخص باشد، در پاسخ مىتوان گفت: عیب آن است که نزد خداوند نقص به شمار رود. پروردگار عالم فقط نقص هاى روحى یا علمىرا براى انسان عیب مىشمرد. چه بسا افرادى با نقص جسمانى پیش پروردگار محبوب ترین، و افرادى با وجود برخوردارى از سیما و اندامىمناسب، نزد خدا مبغوض ترین باشند.
گاه غیبت در زمینه امور دینى است که البته درباره گناهان راه توجیه باز است و مىتوان رفتارى به ظاهر نادرست را بر شکل درستى حمل کرد؛ چون ممکن است عملى دو چهره داشته باشد: یکى چهره گناه، و دیگرى چهره غیر آن که گناه شمرده نمىشود؛ ولى اگر راهى براى توجیه وجود نداشته باشد و درباره عمل شخص، پشت سرش بدگویى کنند مىتوان گفت که هر مؤمنى { غیر از پیشوایان معصوم (ع) } مىلغزد و ممکن است دستش به گناه آلوده شود؛ پس نمىتوان بر او عیب گرفت؛ چرا که ممکن است توبه کند، و دیگران به دلیل غیبت کردن از او، دچار معصیت شده و موفق به توبه نشوند؛ در نتیجه روز قیامت، او پاک باشد و دیگران آلوده باشند.
اگر موقعیتى پیش آید که شنونده غیبت به هیچ شکلى بر رد آن قدرت نداشته باشد، باید راه هاى دیگرى را پیش بگیرد؛ مانند آن که بکوشد مسیر سخن را منحرف یا به گونه اى حرف را عوض کند. اگر باز هم نتوانست جلو این گناه را بگیرد، مجلس غیبت را ترک کند؛ اما اگر این هم ممکن نبود، مانند آن که در جایى زندانى بود و نمىتوانست غیبت را رد کند یا از مجلس برخیزد، باید در دل، ناخشنود، و از این کار ناراضى باشد؛ چرا که اگر کسى از غیبت دیگرى راضى باشد و از این که عیوب او بازگو شده خرسند شود، بدون آن که خود در غیبت نقشى داشته باشد، گناه کار است.
حضرت صادق (ع) فرمود: الغیبه کفر و المستمع لها و الراضى بها مشرک. [38]
غیبت کفر است و شنونده غیبت و راضى به آن مشرکند.
کفاره غیبت
توبه از گناهان واجب است و هر مسلمان باید بى درنگ از گناه خود پشیمان شده، توبه کند و اگر موفق به توبه نشود و از دنیا برود، در صحنه قیامت با گناهان بسیار خود رو به رو خواهد شد و هیچ گریزگاهى نخواهد داشت.
انسانى که غیبت مىکند، مرتکب گناهى بزرگ شده و بر او واجب است که بلافاصله توبه کند.
پیامبر اکرم (ص) فرمود: من اغتاب اخاه المسلم بطل صومه و نقض وضوؤه فان مات و هو کذلک مات و هو مستحل لما حرم الله. [39]
هر کس از برادر مسلمانش غیبت کند، روزه اش باطل مىشود و وضویش از بین مىرود؛ پس اگر در این حالت بمیرد، در حالى مرده است که حلال شمرنده حرام الاهى است.
استحلال و استغفار: «استحلال» به این معنا است که شخص غیبت کننده، نزد کسى که از او غیبت کرده است برود و از او حلالیت بطلبد، و «استغفار» یعنى که شخص غیبت کننده پس از ارتکاب غیبت، از خداوند آمرزش بخواهد.
فقیهان درباره حکم «استحلال و استغفار» از غیبت، احتمال هایى را مطرح کرده اند؛ از جمله این که اگر بر «استحلال» مفسده اى مترتب نباشد و دشمنى و کدورتى پدید نیاورد یا آن را بیش تر نکند، باید انجام شود؛ اما اگر موجب مفسده اى شود، فرد فقط باید استغفار کند چه بسا اگر غیبت کننده به قصد طلب حلالیت، رفتار ناشایست خود را براى کسى که از او غیبت کرده، بازگوید، بذر دشمنى و کینه را در دل او بکارد. به هر حال، از نظر فقهى احتیاط آن است که از شخصى غیبت شده، استحلال کند تا توبه او مقبول افتد.
برخى فقیهان شرط قبولى توبه را استحلال مىدانند؛ بر این اساس، شخص غیبت کننده باید از کسى که غیبتش را کرده، حلالیت بطلبد و تا آن شخص او را نبخشاید، آمرزیده نمىشود.
از پیامبر گرامى(ص) نقل شده است: یا اباذر! ایاک و الغیبه و الغیبه لاتغفر حتى یغفرها صاحبها. [40]
اى اباذر! از غیبت بپرهیز غیبت آمرزیده نمىشود، مگر این که شخص غیبت شده آن را ببخشد.
و اما صاحب الغیبه فیتوب فلایتوب الله علیه حتى یکون صاحبه الذى یحله. [41]
غیبت کننده توبه مىکند خداوند توبه او را نمىپذیرد تا شخص غیبت شده، او را ببخشد.
در بعضى روایات آمده است که خداوند، مؤمنى را پس از توبه عذاب نمىکند، مگر دو کس را که یکى از آن دو، غیبت کننده است، و این شاید درباره غیبت کننده اى باشد که غیبت شونده از او نگذشته است.
در روایات دیگر، نه تنها قبولى توبه با عفو و حلالیت رابطه مستقیم دارد، بلکه قبولى اعمال نیک انسان نیز به حلال کردن کسى که از او غیبت شده، وابسته است.
رسول گرامى(ص) مىفرماید: من اغتاب مسلما او مسلمه، لم یقبل الله تعالى صلاته و لا صیامه اربعین یوما و لیله الا ان یغفر له صاحبه. [42]
کسى که از مرد یا زن مسلمانى غیبت کند، خداوند نماز و روزه اش را تا چهل روز و شب نمىپذیرد، مگر این که فرد غیبت شده او را ببخشد.
این روایت به آن معنا است که عبادت هاى او سازندگى ندارد و در او نورانیتى پدید نمىآورد، نه آن که تکلیف نماز و روزه از گردن او ساقط شده باشد.
در روایات دیگرى عنوان شده است که باید براى شخص غیبت شونده، از درگاه خداوند آمرزش طلبید، یعنى غیبت کننده در برابر غیبتى که از او کرده، باید برایش دعا کند.
از حضرت صادق (ع) نقل شده است: سئل النبى (ص): ما کفاره الاغتیاب؟ قال: تستغفر الله لمن اغتبته کلما ذکرته. [43]
از پیامبر اکرم (ص) پرسیده شد: کفاره غیبت چیست؟ فرمود: این که هرگاه غیبت شده را به یادآورى، برایش از خداوند آمرزش بخواهی.
من ظلم احدا ففاته فلیستغفر الله کلما ذکره فانه کفاره له. [44]
کسى که حق دیگرى را به ستم پایمال کند، هرگاه او را به یاد مىآورد، از خداوند متعالى برایش آمرزش بطلبد، همانا این، کفاره گناه او است.
کفاره غیبت از دیدگاه اخلاقی: یکى از حقوق برادرى ایمانى این است که مؤمن، ازخواهر یا برادر مؤمنش غیبت نکند و اگر غیبت کرد، حق آنرا پایمال کرده است و در نتیجه، حقى اخلاقى از سوى غیبت شونده بر عهده اش خواهد آمد.
در این زمینه نیز روایاتى وجود دارد:
حضرت رضا (ع) مىفرماید: حق المومن على المومن و لایغتابه. [45]
حق مؤمن بر مؤمن این است که از او غیبت نکند.
رسول خدا (ص) فرمود: للمؤمن على المؤمن سبعه حقوق واجبه من الله عز و جل و ان یحرم غیبته. [46]
براى هر مؤمن در برابر مؤمن دیگر، هفت حق واجب از سوى خداوند عز و جل وجود دارد أ و یکى از آنها حرمت غیبت از او است.
امام صادق (ع) فرمود: للمسلم على اخیه ثلاثون حقا لابراءه منها الا بالاداء او العفو ان احدکم لیدع من حقوق اخیه شیئا فیطالبه به یوم القیامه فیقضى له و علیه. [47]
مسلمان بر گردن برادرش سى حق دارد که هیچ رهایى از آنها نیست، مگر آن که صاحب حق او را ببخشاید. همانا هر یک از شما که چیزى از حقوق برادرش را نادیده بگیرد، آن برادر در روز قیامت از او خواهد طلبید؛ پس به ضرر او و به سود آن برادر حکم مىشود.
حق مؤمن این است که از او غیبت نشود، پس اگر حق او از بین برود، یا باید حقش ادا شود یا عفو کند.
نکته اخلاقى در مسأله درخواست حلالیت از غیبت شده، این است که وقتى انسان از برادر خود غیبت مىکند، نفسش سرکش مىشود و دیگرى را کوچک مىشمرد و درخواست گذشت، خود نوعى تحقیر نفس است و عذرخواهی، به نوعى جلو شرارت هاى نفس را مىگیرد یا آن را سرکوب مىکند.
با توجه به روایات پیش گفته، دانشمندان علم اخلاق معتقدند که به لحاظ حقوق اخلاقی، اگر شخصى از کسى که با او رابطه ایمانى دارد، غیبت کرد، در صورت دسترس داشتن به او و به وجود نیامدن دشمنى و کینه و هرگونه مفسده دیگر، شایسته است درخواست گذشت کند تا برایش جنبه سازندگى و سرکوب نفس داشته باشد؛ ولى اگر غیبت شده در دسترس نیست یا بر بازگفتن آن مفسده اى مترتب است، بهتر است از درگاه خداوند آمرزش بطلبد، و اگر او را در عبادت هایش شریک کند، براى جبران گناهش، اثر بیش ترى دارد.
طلب آمرزش، براى انسان، نیکى به همراه دارد و از سرکشى نفس او جلوگیرى مىکند.
موارد جواز غیبت
در این قسمت، سخن از موارد جواز غیبت است. مواردى که غیبت در آن ها حرام و ممنوع نیست، عبارتند از:
الف: متجاهر به فسق: متجاهر به فسق کسى است که آشکارا گناه مىکند و از ارتکاب گناه پیش چشم مردم باکى ندارد.
فقیهان درباره بازگفتن عیب شخصى که آشکارا گناه مىکند، دو نظر دارند: گروهى مىگویند: این عمل غیبت است، ولى حرام نیست و گروه دیگر مىگویند: این عمل نه غیبت است و نه حرام.
براى تشخیص فرد متجاهر به فسق، باید به چند نکته دقت شود:
1. شناخت تفاوت «متجاهر به گناه» و «مصر بر گناه»: متجاهر به گناه - همان طور که گفته شد ج کسى است که گناهى را آشکارا انجام مىدهد و باکى از دیدن مردم ندارد؛ ولى در این تعریف، تعداد مرتبه هایى که گناهى را انجام مىدهد، مطرح نیست؛ یعنى ممکن است شخص متجاهر به گناه، اصرارى بر تکرار گناه نداشته باشد و مرتب آن را انجام ندهد، در حالى که مصر بر گناه به کسى گفته مىشود که گناهى را پیاپى انجام دهد، و دیگر فرقى نیست میان آن که آشکارا گناه کند یا پنهانی؛ پس مصر بر گناه، ممکن است متجاهر به گناه نباشد، و متجاهر به گناه هم ممکن است مصر بر آن نباشد. از سویى ممکن است فردى، هم متجاهر به گناه باشد و هم مصر بر آن؛ یعنى گناهى را بى باکانه و آشکارا مرتب انجام دهد.
باید دقت داشت که مورد جواز غیبت، تجاهر به گناه است، نه اصرار بر آن؛ پس غیبت از کسى که پیاپی، اما پنهان گناهى را انجام مىدهد، و نمىخواهد دیگران از گناه او آگاه شوند، جایز نیست.
2. منظور از همگان در تعریف متجاهر (کسى که پیش روى همگان، آشکارا گناه مىکند)، همه اهالى منطقه اى که فرد در آن زندگى مىکند. نیست؛ زیرا بر فرض، اگر فردى در شهرى بزرگ با جمعیتى بسیار، گناهى انجام دهد، طبیعى است که رفتار او پیش روى بسیارى از آنها قرار نمىگیرد؛ پس منظور از «تجاهر به گناه نزد همگان»، آن است که ابایى از انجام گناه نزد همگان نداشته باشد، اگر چه گناه او را همه نبینند.
3. تجاهر به گناه فقط به مرزهاى بى باکى شخص در ارتکاب گناه محدود مىشود. گاه بى باکى شخصى در ارتکاب گناه، همگان را در برمىگیرد و گاه به گروه خاصى محدود است؛ بنابراین اگر فردى در حضور دوستان صمیمىخود مرتکب گناه مىشود، ولى حاضر نیست آن را نزد دیگران انجام دهد، فقط نزد دوستانش متجاهر است و چون نزد دیگران متجاهر به گناه نیست، نمىتوان از او غیبت کرد.
اگر شخصى در شهرى متجاهر به گناهى باشد، ولى در شهرى دیگر چنین نباشد، غیبت از او در شهرى که تجاهر نمىکند، جایز نیست. به عبارت دیگر، تجاهر به گناه قابل مرزبندى است.
4. متجاهر به گناه کسى است که از نظر شرعى براى رفتارش توجیه درستى نداشته باشد؛ به این معنا که گناه بودن آن عمل نزد او و همگان مسلم باشد و با این حال آن را آشکارا انجام دهد؛ اما در صورتى که حقیقت رفتارى از نظر شخص غیبت کننده گناه باشد، ولى انجام دهنده عمل (کسى که از او غیبت مىشود) براى آن توجیه شرعى درستى داشته باشد، آن فرد متجاهر به فسق شمرده نمىشود و غیبت از او نیز جایز نیست؛ چه رسد به این که غیبت کننده، وجود توجیه صحیحى براى آن عمل را محتمل بداند.
5. تجاهر به گناه سبب جواز غیبت از همان گناه است؛ بنابراین اگر کسى متجاهر به گناهى است، در غیاب او، فقط مىتوان همان گناه را باز گفت، متجاهر بودن شخص به گناه خاص، مجوزى براى بیان تمام عیوب و نقایص او نیست.
پیامبرگرامى(ص) فرمود: لا غیبه لثلاثه: سلطان جائر و فاسق معلن و صاحب بدعه. [48]
غیبت درباره سه گروه اشکال ندارد: اول پادشاه ستمگر، دوم فاسقى که آشکارا گناه مىکند و سوم بدعت گذار.
لا غیبه لفاسق. [49]
غیبت درباره فاسق، غیبت شمرده نمىشود.
اربعه لیس غیبتهم غیبه الفاسق المعلن بفسقه. [50]
غیبت چهار دسته حرام نیست، اول گناه کارى که گناهش را آشکارا انجام دهد.
امیرمؤمنان على (ع) نیز فرمود: الفاسق لا غیبه له. [51]
غیبت درباره کسى که فاسق است، اشکال ندارد.
در زمینه بعد اخلاقى تجاهر به گناه، دو نکته قابل ذکر است:
نکته نخست: غیبت کردن از زن و مرد با ایمان حرام است و درباره غیر مؤمن اشکال ندارد؛ چرا که مؤمن نزد خداوند محترم است و حریم او نزد بندگان خدا نیز باید پاس داشته شد؛ پس اگر عیوب و نقایصش را آشکار کنند، حرمتش را پایمال کرده اند که این عمل حرام بوده، خدا را به خشم مىآورد؛ ولى اگر خود مؤمن حرمت خویش را پاس نداشت و بى باکانه گناه کرد، حرمتش را به دست خویش پایمال کرده و حریم خویش را شکسته است. حضرت صادق (ع) مىفرماید: اذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمه له و لا غیبه. [52]
اگر انسان گناهش را آشکارا انجام دهد درباره آن بى باک باشد، احترام ندارد و غیبتش بدون اشکال است.
حضرت باقر (ع) هم مىفرماید: ثلاثه لیس لهم حرمه: صاحب هوى مبتدع و الامام الجائر و الفاسق المعلن بالفسق. [53]
سه دسته احترام ندارند: کسى که در پیروى خواهش هاى نفسانى خود در دین خدا بدعت گذارد، و حاکم ستمگر، و فاسق متجاهر به فسق.
نکته دوم: در فرهنگ مکتب هاى الاهى پرده دارى و پرده پوشى مسأله مهمىاست و براى جامعه بشرى، محورى اساسى به شمار مىرود؛ در حالى که غیبت، پرده درى است، و باپرده دارى متناقض و بر آن به شدت ناسازگار است و کسى که آشکارا پرده درى مىکند و بى باکانه خود را به گناه مىآلاید، دیگر باز گفتن گناه او، پرده درى از او نیست.
رسول خدا (ص) مىفرماید: من القى جلباب الحیاء فلا غیبه له. [54]
کسى که پرده حیا را به دور افکنده است، غیبت درباره اش معنا ندارد.
پرده دارى براى کسى که از گناه کردن باکى ندارد، بى مفهوم است؛ چه رسد به کسى که از عمل ناشایست خود خشنود مىشود و به آن افتخار هم مىکند. چه ناپسند است که انسان، با غرور و افتخار گناهش را وصف کند.
ب: ستمگر: مورد دوم از موارد جواز غیبت آن جا است که در غیاب ستمگر، ستم او را بازگویند که این عمل غیبت نبوده و حرام نیست.
خداوند متعالى مىفرماید:
لایحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعا علیما. [55]
خداوند دوست ندارد کسى با سخنان خود، بدى هاى دیگران را اظهار کند، مگر آن کس که مورد ستم واقع شده باشد. خداوند شنوا و دانا است.
شایان ذکر است که در این مورد، میان ظالم متجاهر به ظلم با غیر متجاهر فرقى نیست؛ یعنى چه از بازگو شدن ظلمش باک داشته باشد و چه نداشته باشد، این عمل غیبت به شمار نمىآید و لزومىندارد که شنونده از مطلبى که پشت سر ظالم مطرح مىشود، آگاهى قبلى داشته باشد؛ به این معنا که اگر چیزى هم در این باره نداند، باز هم به جواز این غیبت خللى وارد نمىشود.
براى جواز غیبت از ستمگر شرایطى وجود دارد که عبارتند از:
1. نیت و قصد مظلوم از غیبت کردن درباره ظالم، دفع یا رفع ظلم او باشد؛ پس اگر مظلوم فقط قصد تنقیص یا تحقیر ظالم را داشته باشد و بخواهد آبروى او را بریزد، غیبتش جایز نخواهد بود؛ البته این شرط درونى است و به قصد و نیت غیبت کننده برمىگردد.
2. شرط دوم درباره گفتار مظلوم است. مظلوم فقط اجازه دارد درباره ستمىکه در حق او شده است سخن بگوید و اگر در غیاب ظالم، عیب هاى دیگر او را که با ظلمش ارتباطى ندارد، بیان کند، گفتار او غیبت به شمار رفته، حرام است.
3. شرط سوم درباره شنونده غیبت است. مظلوم فقط حق دارد نزد کسى از ستمگر غیبت کند که هم توان کمک کردن به او و هم امید به یارى و حمایت او داشته باشد. چه بسیار کسانى که توان کمک و یارى به ستمدیده را دارند، ولى در این باره اقدامىنمىکنند و حتى نمىتوان به کمک آنها امید داشت که در این صورت، غیبت کردن از ظالم نزد ایشان جایز نخواهد بود.
نکته دیگر درباره این نوع غیبت آن است که اگر ظالمىبه کسى ظلم کرده باشد، آیا جایز است شخص ثالثی، ظلم او را نقل کند؟ در پاسخ باید گفت: خیر، فقط خود مظلوم مىتواند با بیان ستمىکه در حق او شده است، از خودش دفاع کند.
نکته دیگر این که آیا بیان ظلم به دادگاه اختصاص دارد و ففط در محضر قاضى باید عنوان شود؟ در پاسخ به این پرسش نیز باید گفت: خیر، هرگاه جان، مال و آبروى انسان تهدید شود و خودش به تنهایى نتواند از خویش دفاع کند و به کمک نیاز داشته باشد، جایز است از طریق بیان ستم به دیگران، از خود دفاع کند.
خداوند متعالى در قرآن کریم مىفرماید:
و الذین اذا اصابهم البغى هم ینتصرون أ و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل. [56]
و کسانى که هرگاه ستمىبه آنها رسد، یارى مىطلبند و کسى که پس از مظلوم شدن یارى طلبد، ایرادى برایشان نیست.
ج: بدعت گذار: مورد سوم از موارد جواز غیبت آن است که بدعت شخص بدعت گذار را در غیابش، بازگویند تا مردم از راه نادرست او مصون بمانند. بدعت گذار کسى است که با نام دین، چیزى را که از دین نیست پایه مىگذارد و مردم را با این کار منحرف مىکند. بدعت گاه در اصلى از اصول اعتقادى گذاشته مىشود و گاه در فرعى از احکام دین.
صاحبان فرقه هاى گوناگون مذهبى که عقایدى انحرافى دارند، از جمله بدعت گذاران به شمار مىروند و غیبت از ایشان جایز است؛ البته توجه به این نکته لازم است که چون غیبت از بدعت گذار براى جلوگیرى از ایجاد انحراف به وسیله او است، اگر شخصى داراى عقاید انحرافى باشد، ولى قصد اشاعه و آموزش آنها را نداشته باشد، و ترسى از منحرف کردن او در میان نباشد، غیبت از او جایز نخواهد بود.
سه کس را شنیدم که غیبت روا است و زین درگذشتى چهارم خطا است
یکى پادشاهى ملامت پسند کزو بر دل خلق بینى گزند
حلال است از او نقل کردن خیر مگر خلق باشند از او برحذر
دوم پرده بر بى حیایى مکن که خود مىدرد پرده بر خویشتن
ز حوضش مدار اى برادر نگاه که او مىدرافتد به گردن به چاه
سوم کژ ترازوى ناراست خوى ز فعل بدش هر چه دانى بگوى
[57]
موارد مشتبه با موارد جواز غیبت
گاه انسان به اشتباه، غیبت کردن خود را از موارد جواز غیبت مىپندارد، در حالى که این گونه نبوده، رفتار او حرام است که از آن جمله مىتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
1. رضایت کسى که درباره او غیبت مىشود: رضایت یا عدم رضایت انسان از این که عیوب او گفته شود، هیچ نقشى در اصل غیبت نداشته، حرمت و گناه غیبت را برطرف نمىکند. راضى بودن کسى که از او غیبت مىشود، موجب جواز غیبت نمىشود.
باید توجه داشت که رضایت انسان در بازگو شدن عیوبش، با تجاهر به گناه متفاوت است؛ زیرا ممکن است آن شخص با غیبت کننده رابطه شخصى یا حتى عاطفى داشته باشد؛ ولى حاضر نباشد آن عمل را پیش هر کسى انجام دهد که در این صورت در انجام گناه بى باک نیست؛ پس تعریف متجاهر به فسق، شامل او نمىشود و غیبت از اوحرام است.
2. آگاهى قبلى شنونده غیبت از عیب کسى که از او غیبت شده: اگر غیبت کننده، عیب و نقص فردى را نزد کسى که از آن آگاه است بیان کند، این رفتار، غیبت به شمار رفته، حرام است. آگاهى شنونده غیبت از عیب کسى که از او غیبت مىشود، موجب جواز غیبت او نیست؛ زیرا مقصود از دانستن و آشکار بودنى که حرمت غیبت را برطرف مىکند، دانستن شخصى نیست؛ بلکه منظور، معروف بودن و اشتهار عرفى است؛ به این معنا که اگر کسى عیب و نقصى داشته و این عیب نزد همگان معروف باشد، آن گاه بیان عیب او غیبت به شمار نمىرود؛ زیرا عیب او شهرت عرفى دارد؛ البته منظور از شهرت عرفى این نیست که همه مردم بدون استثناء از عیب او آگاه باشند؛ بنابراین، غیبت فقط در مورد نقصى که معروف است اشکال ندارد؛ به شرط این که شنونده، آن نقص را بداند؛ ولى اگر نداند، این هم حرام خواهد بود.
امورى که به موارد جواز غیبت ملحق مىشوند
موارد دیگرى هم وجود دارند که غیبت در آنها جایز است. این موارد از موارد استثنا شده غیبت در روایات نیستند و جواز آنها از برخى ضوابط کلى فقهى به دست مىآید:
1. نصیحت مستشیر: [58] در مواردى که بازنگفتن عیب و نقص کسى مایه گرفتارى و دردسر مؤمن دیگرى شود و مفسده بزرگى به بار آورد، بحث تزاحم اهم و مهم پیش مىآید به این معنا که انسان میان امرى مهم و امرى مهم تر قرار مىگیرد که به حکم عقل، باید مهم تر را مقدم بدارد.
در چنین حالی، گاه مصلحت گفتن عیب، از مفسده نگفتن آن بیشتر است که در این صورت، غیبت جایز مىشود؛ همانند بیان عیبهاى کسى که به خواستگارى دختر مؤمنى رفته است. در این جا اگر از فردى که به طور کامل از وضعیت خواستگار آگاه است، تحقیق، و از او درخواست مشورت کند، غیبت از خواستگار جایز مىشود؛ زیرا در این جا مسأله نصیحت کسى که خواهان مشورت است، پیش مىآید.
نصیحت به معناى خیرخواهى است و فرد غیبت کننده هم در واقع خیر شخص مستشیر را مىخواهد؛ یعنى اگر خواستگار، انسان منحرف و منحطى باشد یا عیب هاى جسمىو روحى داشته باشد، نباید به سبب اعتقاد به این که بیان عیوب افراد، غیبت به شمار مىآید، دختر مؤمنى را دچار مفسده اى بزرگ کند؛ البته در این مورد، جواز غیبت فقط به طلب مشورت نیست؛ یعنى این گونه نیست که فقط وقتى از او بپرسند و مشورت بخواهند، گفتن جایز باشد؛ بلکه بدون درخواست مشورت هم مىتواند خود عیوب را بگوید؛ زیرا وقتى انسان مىبیند برادر یا خواهر مؤمنى دچار گرفتارى بزرگى مىشود و او بر دفع این گرفتارى توانا است، و یگانه راه هم غیبت کردن است، با وجود حکم عقل در مسأله «تزاحم اهم و مهم» باید به اهمیت گفتن در مقایسه با نگفتن دقت کند به این معنا که اگر راه جلوگیرى از این مفسده به بیان عیب ونقص شخص منحصر باشد مىتواند از آن راه استفاده کند.
درباره مسائل دیگر فقهى هم عناوین ثانویه وجود دارد؛ همانند مسأله خوردن آشامیدنىها و خوردنى هاى حرام که اگر کسى چیزى براى خوردن نداشته باشد و احتمال این باشد که از گرسنگى بمیرد، جایز است به مقدار ضرورت از خوردنى هاى حرام استفاده کند.
درباره تشخیص اهمیت گفتن عیوب بر نگفتن آن ها، به صورت معمول، تشخیص شارع ملاک است و باید در این زمینه به فقیهان رجوع شود؛ اما مهم تر از هر چیز این است که انسان خودش را از نظر درونى بسنجد و ببیند منشأ درونى غیبتش چیست. آیا به واقع براى دین دل مىسوزاند و یا از خواهش هاى نفسانى خویش پیروى مىکند و چون موقعیتى به دست آورده، عیب و نقص هاى دیگرى را که مدتها در دل نگه داشته است، باز مىگوید. در این صورت، او عقده دل خویش را باز کرده است و نیتش کسب رضاى خدا نیست؛ پس اگر در مواردى، غیبت جایز هم باشد، باز انسان باید به درون خود مراجعه و خود را مقید کند تا اسیر هواهاى نفسانى نشود و اعمال، گفتار و اهدافش فقط در جهت کسب رضاى الاهى باشد.
2. رفع و دفع منکر: اگر فقط با غیبت بتوان گناه یا منکر مهمىرا دفع کرد، باید این کار را انجام داد، براى نمونه کسانى که در دین بدعت مىگذارند، اگر یگانه راه جلوگیرى از عمل ایشان که باعث منحرف شدن افراد از مسیر درست دین مىشود، بیان نقایص و عیوب مربوط به رفتار ناشایست آنها باشد، باید گفته شود.
3. گواهى دادن نزد قاضى: اگر شخص براى دفع مفسده یا منکرى، نقایص دیگرى را نزد قاضى گواهى کند، کار حرامىانجام نداده است، و اگر قاضى هم شهادت بطلبد، هیچ اشکال شرعى بر طلب او وجود نخواهد داشت البته روشن است که مقصود از نقایص، آن دسته از نقیصه هایى است که به آن منکر مربوط بوده، در دفع آن مؤثر باشد.
4. آگاهى دادن: اگر انسان در غیاب کسى در نفى کمال او سخنى بر زبان آورد، ولى قصد تنقیص او را نداشته باشد، این عمل او غیبت شمرده نمىشود؛ همانند نفى مهارت یک پزشک یا ضعیف بودن قدرت علمىیک مجتهد که در این حالتها غیبت جایز است.
پاورقى:
________________________________________
[1]. حجرات (49): 12.
[2]. مولوى: مثنوى معنوى، دفتر سوم، قصه خورندگان پیل بچه.
[3]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 9، ص 113، ح 10389.
[4]. حر عاملی: وسائل الشیعه، ج 12، ص 280، ح 16308.
[5]. نور (24): 19.
[6]. حر عاملى: وسائل الشیعه، ج 12، ص 283، ح 16316.
[7]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 9، ص 125، ح 10431.
[8]. آمدى: غررالحکم، ص 221، ح 4424.
[9]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 9، ص 121، ح 10419.
[10]. آمدى: غررالحکم، ص 221، ح 4427.
[11]. همان، ح 4428.
[12]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 9، ص 119، ح 10412.
[13]. آمدى: غررالحکم، ص 221، ح 4433.
[14]. شیخ انصارى: مکاسب محرمه، باب غیبت.
[15]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج9، ص 117 و 118، ح 10407.
[16]. سعدى: بوستان.
[17]. حر عاملی: وسائل الشیعه، ج 12، ص 282، ح 16313.
[18]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 15، ص 268.
[19]. همان، ج12، ص 210، ح 13908.
[20]. کلینى: کافی، ج 5، ص 63، ح3.
[21]. همان، ج 2، ص 358، ح 6.
[22]. حر عاملى: وسائل الشیعه، ج 12، ص 282، ح 16312.
[23]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 9، ص 133، ح 10463.
[24]. همان، ص 121، ح 10420.
[25]. همان.
[26]. همان، ص 133، ح 10462.
[27]. ابن ابى جمهور: عوالى اللآلى، ج 2، ص 224، ح 36.
[28]. کلینى: کافى، ج 2، ص 358، ح 7.
[29]. حر عاملی: وسائل الشیعه، ج 12، ص 294، ح 16340.
[30]. مجارى «بول و غائط».
[31]. حر عاملى: وسائل الشیعه، ج 12، ص 296، ح 16345.
[32]. کلینی: کافى، ج 2، ص 357، ح 2.
[33]. علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 72، ص 226.
[34]. حر عاملى: وسائل الشیعه، ج 12، ص 291، ح 16332.
[35]. همان، ح 16333.
[36]. همان، ص 292، ح 16336.
[37]. همان، ص 282، ح 16312.
[38]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 9، ص 133، ح 10462.
[39]. حر عاملى: وسائل الشیعه، ج 10، ص 34، ح 12760.
[40]. همان، ج 12، ص 280، ح 16308.
[41]. همان، ص 284، ح 16317.
[42]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 7، ص 322، ح 8293.
[43]. کلینى: کافى، ج 2، ص 357، ح 4.
[44]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 12، ص 103، ح 13637.
[45]. همان، ج 9، ص 45، ح 10160.
[46]. حر عاملى: وسائل الشیعه، ج 12، ص 208، ح 16103.
[47]. همان، ص 212، ح 16114.
[48]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 9، ص 128، ح 10448.
[49]. همان، ص 129، ح 10453.
[50]. همان، ص 128، ح 10449.
[51]. آمدى: غررالحکم، ص 463، ح 10612.
[52]. حر عاملى: وسائل الشیعه، ج 12، ص 289، ح 16327.
[53]. همان، ح 16328.
[54]. محدث نورى، مستدرک الوسائل. ج 8، ص 461، ح 10012.
[55]. نساء (4): 148.
[56]. شورى (42): 39 و 41.
[57]. سعدى: بوستان.
[58]. مستشیر به کسى گفته مىشود که خواهان مشورت باشد.
۱۳۸۵/۰۶/۲۷ ۱۷:۱۱ شناسه مطلب: 1492
جمشید مطهرى
چکیده (1)
یکى از شرایط لازم براى دستیابى به سلامت روان، برخوردارى از یک نظام ارزشى منسجم مىباشد و تحقیقات انجام شده نیز عامل پیدایش بسیارى از ناسازگارىها و نابهنجارىهاى روانى را تضادهاى ارزشى و عدم استقرار یک نظام ارزشى سازمان یافته در فرد مىدانند.اسلام ویژگىهاى شخصیت نابهنجار و بیمار و به تعبیر اسلامى، «فى قلوبهم مرض» را در بعد عقیدتى، خصوصیات مربوط به روابط اجتماعى، خانوادگى و زندگى حرفهاى و عملى، خصوصیات احساسى و عاطفى، عقلانى، شناختى و خصوصیات بدنى بیان کرده است.بر اساس نظرات عرفا و علماى اخلاق و تربیت اسلامى، نقطه آغازین حرکتبه سوى کمال چهار مرحله است:
1.مرحله تحلیه; یعنى مرحله آراستن ظاهر به شریعت اسلامى و انجام واجبات و ترک محرمات;
2.مرحله تخلیه; یعنى دور ریختن صفات ناپسند جاگرفته در باطن انسان;
3.مرحله تجلیه; یعنى مرحله آراستن باطن و درون به صفات خوب و پسندیده;
4.مرحله فنا; یعنى مرحله فانىشدن در خدا و نابودشدن غیرخدا از دید انسان.
اما ابزار در اختیار انسان براى رسیدن به کمال، شش چیز مىباشد:
1.مشارطه; 2.مراقبه; 3.محاسبه; 4.معاتبه; 5.معاقبه; 6.مجاهده.
مقدمه
آنچه از دیرباز سهمى از تلاشهاى فکرى اندیشمندان، فیلسوفان، جامعهشناسان و روانشناسان را به خود اختصاص داده، تحقیق و تفحص در مقوله ارزشهاست.گذشت قرون و سالها نه تنها از ارج و اعتبار چنین حوزهاى نکاسته، بلکه با توجه به الزامهاى خاص خود، بر اهمیت آن افزوده است.اکنون در آستانه قرن بیست و یکم، انسان مضطرب، افسرده و بحرانزده عصر حاضر بیش از هر زمانى دیگرى خود را درگیر سؤالهایى اساسى در این باره مىیابد.تحقیقات انجامشده عامل پیدایش بسیارى از ناسازگارىها و نابهنجارىهاى روانى را تضادهاى ارزشى و عدم استقرار یک نظام ارزشى سازمانیافته در فرد مىدانند.بنابراین، مىتوان بر این نکته تاکید کرد که ارزشها اساس و بنیان یکپارچگى شخصیتسالمند.در حقیقت، ارزشها سازماندهندههاى اصلى اعمال و رفتارهاى شخصیت رشدیافته به شمار مىروند و سلامت روان، بىتردید، محصول چنین شخصیتى است.
با توجه به روابط موجود بین ارزشها و سلامت روان، معیارهاى سلامت و بیمارى روانى از دیدگاه اسلام مورد بحث و بررسى قرار مىگیرد.اما پیش از این، ذکر چند نکته ضرورى به نظر مىرسد:
تعریف «سلامت روان»
تاکنون تعاریف متعددى از «سلامت روان» ارائه شده که همگى بر اهمیت تمامیت و یکپارچگى شخصیت تاکید ورزیدهاند.گلدشتاین Goldstein,K. سلامت روانى را تعادل بین اعضا و محیط در رسیدن به خود شکوفایى مىداند. (2) چاهن (Chauhan,S.S. 1991) نیز سلامت روانى را وضعیتى از بلوغ روانشناختى تعبیر مىکند که عبارت است از حداکثر اثربخشى و رضایتبه دست آمده از تقابل فردى و اجتماعى که شامل احساسات و بازخوردهاى مثبت نسبتبه خود و دیگران مىشود. (3) در سالهاى اخیر، انجمن کانادایى بهداشت روانى، «سلامت روانى» را در سه بخش تعریف کرده است:
بخش اول: بازخوردهاى مربوط به خود شامل:
الف.تسلط بر هیجانهاى خود; ب.آگاهى از ضعفهاى خود; ج.رضایت از خوشىهاى خود.
بخش دوم: بازخوردهاى مربوط به دیگران شامل:
الف.علاقه به دوستىهاى طولانى و صمیمى; ب.احساس تعلق به یک گروه; ج.احساس مسؤولیت در مقابل محیط انسانى و مادى.
بخش سوم: بازخوردهاى مربوط به زندگى شامل:
الف.پذیرش مسؤولیتها; ب.ذوق توسعه امکانات و علایق خود; ج.توانایى اخذ تصمیمهاى شخصى; د.ذوق خوب کار کردن. (4)
چاهن به ذکر پنج الگوى رفتارى در ارتباط با سلامت روان مبادرت ورزیده است:
1.حس مسؤولیتپذیرى: کسى که داراى سلامت روان است، نسبتبه نیازهاى دیگران حساس بوده و در جهت ارضاى خواستهها و ایجاد آسایش آنان مىکوشد.
2.حس اعتماد به خود: کسى که واجد سلامت روانى است، به خود و توانایىهایش اعتماد دارد و مشکلات را پدیدهاى مقطعى مىانگارد که حلشدنى است.از اینرو، موانع، خدشهاى به روحیه او وارد نمىسازد.
3.هدفمدارى: به فردى اشاره دارد که واجد مفهوم روشنى از آرمانهاى زندگى است و از اینرو، تمامى نیرو و خلاقیتش را در جهت دستیابى به این اهداف هدایت مىکند.
4.ارزشهاى شخصى: چنین فردى در زندگى خود، از فلسفهاى خاص مبتنى بر اعتقادات، باورها و اهدافى برخوردار است که به سعادت و شادکامى خود یا اطرافیانش مىانجامد و خواهان افزایش مشارکت اجتماعى است.
5.فردیت و یگانگى: کسى که داراى سلامت روان است، خود را جدا و متمایز از دیگران مىشناسد و مىکوشد بازخوردها و الگوهاى رفتارى خود را توسعه دهد، بهگونهاى که نه همنوایى کور و ناهشیارانه با خواستهها و تمایلات دیگران دارد و نه توسط دیگران مطرود و متروک مىشود.
علاوه بر تعاریفى که ارائه شد، «سلامت روانى» از دیدگاه مکاتب گوناگون روانشناسى نیز تعریف شده است که به اختصار برخى از آنها ذکر مىشود: (5)
- نظام زیستىنگرى که اساس روانپزشکى را تشکیل مىدهد، سلامت روانى را زمانى محقق مىداند که بافتها و اندامهاى بدن به طور سالم و بىنقص به وظایف خود عمل کنند.هر نوع اختلال در دستگاه عصبى و در فرایندهاى شیمیایى بدن، اختلال روانى را به همراه خواهد داشت.
- نظام روانتحلیلگرى بر این باور است که سلامت روان به معناى کنش متقابل و موزون بین سه پایگاه بنیادین شخصیت (بن، من و فرامن) است و سلامت روانى در صورتى حاصل مىشود که «من» بتواند بین تعارضهاى «بن» و «فرامن» تعادلى ایجاد کند.
- نظام رفتارىنگر در تعریف سلامت روانى بر سازشیافتگى فرد با محیط تاکید مىورزد و بر این اعتقاد است که رفتار سازشنایافته نیز مانند سایر رفتارها در اثر تقویت، آموخته مىشود.بنابراین، سلامت روانى شامل رفتارهاى سازشیافتهاى است که آموخته مىشوند.
- نظام انسانىنگر معتقد است که سلامت روانى یعنى ارضاى نیازهاى اساسى و رسیدن به مرحله خودشکوفایى.هر عاملى که فرد را در سطح ارضاى نیازهاى سطوح پایین نگه دارد و مانع شکوفایى او شود، به ایجاد اختلال رفتارى خواهد انجامید.
ملاکهاى سلامت روان
اندیشمندان از زوایاى گوناگون، بر ویژگىهایى که به دستیابى و حفظ سلامت روان مىانجامند تاکید ورزیدهاند.سالیوان (Sulivan.H. 1954) بر این باور است که در سلامت روان، ارزش عمده بر کنش اجتماعى مؤثر قرار دارد.روانتحلیلگران سنتى بر آگاهى از انگیزههاى ناهشیار و در پى آن، خودمهارگرى، که بر آگاهى مبتنى است، تاکید مىکنند.
فروم (Fromm.E. 1942) ارتباطهاى فرد با محیط اجتماعى، انسانىنگرى، آزادى و فردگرایى را مورد تاکید قرار مىدهد.پرلز (Perls,F. 1973) نیز پذیرش مسؤولیتبراى هدایت زندگى خود را مهمترین ویژگى براى دستیابى به سلامت روان ذکر مىکند.
ونتیز (Ventis, W.L. 1995) سلامت روان را وابسته به هفت ملاک مىداند که عبارتند از:
1.رفتار اجتماعى مناسب; 2.رهایى از نگرانى و گناه; 3.فقدان بیمارى روانى; 4. کفایت فردى و خودمهارگرى; 5.خویشتنپذیرى و خودشکوفایى; 6.توحیدیافتگى و سازماندهى شخصیت; 7.گشادهنگرى و انعطافپذیرى.
علاوه بر ملاکهایى که براى سلامت روان از سوى برخى از اندیشمندان برشمرده شد، در ذیل، به دیدگاه برخى از روانشناسان اشاره مىشود:
راجرز (Rogers,C.1951) در ارزیابى ادراکات خودواقعى و خودآرمانى، خویشتنپذیرى حمایتشده را یک شاخص مهم سلامت روانى مىداند.
مزلو (Maslow,A. 1954) بر شکوفایى توانایىهاى فردى به عنوان یک سازه اساسى تاکید مىکند.
الیس (Ellis,A. 1980) پذیرش خود، خردپذیرى و منعطفبودن را در سلامت روان مهم تلقى مىکند.اما هاروى، (Harvey,J.O.) ،هانت، (Hunt,E.D.) و اسکرودر (Schroder,M.H. ,1961) بر پیچیدگى شناختى و انعطافپذیرى، که خود مىتواند ناشى از پیچیدگى بیشتر باشد، تاکید مىورزند.
آلپورت (Allport,G ,1937) سازمان شخصیت و نیاز به وحدت بخشیدن به اصول در زندگى و فروید (Freud,S ,1925) رهایى از اضطراب، نگرانى و گناه را شاخصهاى مهم سلامت روان مىدانند. (6)
البته همانگونه که ملاحظه مىشود، با توجه به اختلاف دیدگاه اندیشمندان در زمینه سلامت روان، نمىتوان با قاطعیت از ملاکهاى پذیرفته شده جهانى براى «سلامت روان» سخن گفت.
عوامل مؤثر بر سلامت روان
همه متخصصان متفق القولاند که سلامت روان در تحول شخصیت واحد نقشى بنیادین است. تصور تحول موزون انسان بدون وجود سلامت روان غیرممکن است.بىشک، عوامل متعددى بر سلامت روان تاثیر مىگذارند که فهرست کردن همه آنها دشوار است; چرا که وجود تفاوتهاى فردى ممکن استبه تنوع در عوامل مؤثر بر سلامت روان بینجامد.با این حال، یافتههاى حاصل از پژوهشها در زمینههاى زیستشناسى و علوم اجتماعى، دانش ما را درباره عواملى که ممکن استسلامت روان را تحت تاثیر قرار دهند، سعتبخشیدهاند.
به اعتقاد چاهن، برخى از الگوهاى مهمى که علت اختلالهاى روانى را از زوایاى گوناگون مورد بررسى قرار مىدهند، عبارتند از:
1.الگوى پزشکى بر نقش شرایط انداموار گوناگون که مىتواند کنش مغز را تحت تاثیر قرار داده، به اختلال روانى بینجامد، تاکید ورزیده است.
2.الگوى روان تحلیلگرى در وهله نخست، بر موقعیتهاى تنشزایى که به وسیله ایجاد اضطراب، متضمن تهدیدى براى فرد است، متمرکز مىشود.چنانچه فرد به طور مؤثر با موقعیت اضطرابى سازش حاصل کند، اضطراب حذف مىشود و در صورتى که اضطراب و تنش ادامه یابد، فرد نوعا به مکانیزمهاى دفاعى گوناگون، که سلامت روان وى را تحت تاثیر قرار مىدهند، متوسل مىشود.این الگو به تجارب آغازین کودکى در خانواده، که به وسیله هدایت نادرست والدین سرکوب شده است، اهمیتبسیار مىدهد.
3.الگوى رفتارى نگرى، یادگیرى معیوب را عامل اساسى اختلال روانى مىداند. سلامت روان - بهطور گستردهاى - توسط شکست در یادگیرى رفتارهاى سازش یافته ضرورى یا ناکامى در تسلط یافتن بر موقعیتهاى اجتماعى به طور موفقیتآمیز تحت تاثیر قرار مىگیرد.ناگفته پیداست که رفتارهاى سازش نایافته مانند سایر مهارتها، از محیط آموخته مىشوند.
4.الگوهاى هستىنگر - انسانىنگر بر توقف یا تحریف تحول فرد به عنوان عاملى اساسى، که بر سلامت روان اثر مىگذارد، تاکید مىورزند.این الگوها بر تقویت انگیزش و شکلگیرى «خود» در فرد تاکید مىکنند.چنانچه فرد مجالهاى رشد فردى و خود شکوفایى را انکار کند، اضطراب، ناامیدى و ناکامى را تجربه خواهد کرد که در نهایت، به ناسازگارى وى خواهد انجامید.این الگو بیانگر این نکته است که انحراف از طبیعت انسانى، که اساسا رو به توحیدیافتگى و سازندگى دارد، به وسیله شرایط ناخوشایند محیطى موجب سازش نایافتگى مىشود.
5.الگوى بین فردى، نارضایى از روابط بین فردى را ریشه رفتار سازش نایافته مىداند.
6.دیدگاه بین فرهنگى - اجتماعى بر نقش آسیبشناسى شرایط اجتماعى همچون فقر، تبعیض، فرقههاى مختلف و خشونت، به عنوان عوامل مهمى که بر سلامت روان افراد در جامعه اثر مىگذارند، تاکید مىورزد.
نظام ارزشى و سلامت روان
یکى از شروط لازم براى دستیابى به سلامت روان، برخوردارى از یک نظام ارزشى است و همانگونه که چاهن مىگوید: بهرهمندى از یک سلسله ارزشهاى شخصى و فلسفهاى مبتنى بر باورها، آرزوها و آرمانهایى که با سعادت و تحقق خود و اطرافیان فرد پیوندى نزدیک دارد، شرط لازم براى کسب سلامت روان است.
مزلو اصول و ارزشهاى افراد مایوس و درمانده و افرادى را که واجد سلامت روانى هستند; دستکم در برخى موارد، متفاوت مىداند; زیرا آنان داراى ادراکات و طرز تلقىهاى متفاوتى از جهان مادى، اجتماعى و جهان روانشناختى خصوصى هستند که همین ادراکات و طرز تلقىهاى متفاوت، نظام ارزشى فرد را رقم مىزنند. (7) به اعتقاد مزلو، نظام ارزشهاى فرد واجد سلامت روان بر پایه پذیرش فیلسوفانه طبیعتخود، طبیعتبشرى، حیات اجتماعى و طبیعت و واقعیت جسمانى حیات استوار است.در واقع، بخش عمدهاى از قضاوتها و ارزشگذارىهاى هر روزه اینگونه افراد، از پذیرش واقعیتسرچشمه مىگیرد.آنچه را فرد واجد سلامت روان، که خواستار تحقق خود است، تایید یا تکذیب مىکند، بدان وفادار مىماند یا خوشایند یا ناخوشایندش مىیابد، اغلب مىتواند همچون اشتقاقاتى که ریشه در خصیصه پذیرش دارد، ادراک شود. (8)
ارزشها، سازمان دهندههاى اصلى اعمال و رفتارهاى شخصیت رشد یافتهاند.شخصیتهاى سالم، چنانکه شولتس، (Schultz,D) مىگوید، به جلو مىنگرند و انگیزهشان هدفها و برنامههاى درازمدت است.آنان هدفجویند و اساس زندگىشان کارى است که باید به انجام برسانند و همین است که شخصیتشان را تداوم مىبخشد. (9)
از اینرو، در این فرایند، هدفجویى آن دسته از رفتارها و کنشهایى که فرد را به سمت هدف سوق مىدهند، واجد ارزش و جز آن فاقد ارزش به شمار مىرود.
آلپورت این انگیزش یگانهساز یا باور وحدتبخش را، که در شخصیتهاى سالم بیش از روان آزرده نمایان است، «جهت داشتن» نامیده است.جهت داشتن، همه زوایاى زندگى فرد را تحت تاثیر قرار داده و با یکپارچه کردن تمایلات و انگیزههاى فرد، وى را به سوى هدف راهبرى مىکند و به او دلیلى براى زندگى مىدهد. (10) آلپورت تاکید مىکند که ارزشها به انضمام هدفها، براى پرورش فلسفه یگانهساز زندگى بسیار مهم است.
روى، (Roy,E.C) داشتن فلسفهاى براى زیستن را یکى از شروط ضرورى براى برخوردارى از سلامت روانى آرمانى ذکر مىکند و مىگوید: کسى که به خوبى سازش یافته واجد فلسفهاى مستحکم در زندگى خود است و مىتوان موارد ذیل را به او نسبت داد:
الف.باید در جهانى مملو از حس تعهد و مشارکت اجتماعى فعال زندگى کند.
ب.زندگى پدیدهاى ارزشمند است که این ارزشمندى را مىتوان به باورداشتن انسانیتیا اعتقاد به هر مذهبى تعبیر کرد.
ج.هیچکس به تنهایى نمىتواند زندگى کند.انسان تنها، جزیرهاى است که به خود منتهى مىشود.در حقیقت، هر فرد بخش اساسى و اجتنابناپذیر یک فرد دیگر به شمار مىرود. چنانچه فلسفه فروم براین جمله مبتنى است که «تمام افراد بشر برادرند و داراى ظرفیت عشق مولد.» (11)
بهرهمندى از یک نظام ارزشى پویا و استوار، فرد سالم را از روان آزرده متمایز مىسازد.شخص روانآزرده یا پایبند به هیچ ارزشى نیستیا ارزشهایش ناقص، موقت و گذرا است.ارزشهاى روانآزرده به آن اندازه استوار نیست که تمامى جنبههاى زندگىاش را به هم پیوند دهد و یگانه سازد. (12)
معیارهاىسلامت وبیمارىروانى از دیدگاه اسلام
پیش از بیان معیارها، تذکر این نکته لازم است که درباره حقیقت و ماهیت انسان، دو نظریه اساسى مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند:
1.نظریه الهیون;
2.نظریه مادیون.
بر اساس نظریه الهیون، انسان حقیقتى است مرکب از جسم و بدن و روح و روان.روان انسان، جاویدان است و با مردن او فانى نمىشود.اما دیدگاه مادیون بر این مبتنى است که انسان جز همین بدن، چیز دیگرى نیست و با مردن، به کلى نابود مىشود و متلاشى شدن بدن یعنى متلاشى شدن شخصیت انسان.
به نظر مىرسد غفلت روانشناسان از جنبه روحى در بررسى شخصیت انسان، به وضوح منجر به درک ناقص آنها از انسان و کوتاهى در کوشش براى شناختخصوصیات شخصیتبهنجار و نابهنجار شده است.همانگونه که اریک فروم، (Fromm,E) ،روانکاو معروف، قصور و عجز روانشناسى جدید را در شناخت صحیح انسان، که ناشى از عدم توجه به بررسى جنبه روانى انسان مىباشد، مشاهده کرده است.متاسفانه امروزه مىبینیم که روانشناسى مبدل به علمى شده است که درباره همهچیز، بجز روان انسان بحث مىکند و مىکوشد جنبههایى از انسان را، که امکان آزمایش آن در آزمایشگاه وجود دارد، بشناسد!
اما ملاکهاى سلامت و بیمارى روانى از دیدگاه اسلام یا به عبارت دیگر، معیارهاى شخصیتبهنجار، کامل، نمونه، مطلوب و مسلمان نمونه از غیر آن چیست؟
به طور کلى، مىتوان گفت: شخصیتبهنجار از نظر اسلام، شخصیتى است که جسم و روح او متعادل باشد و نیازهاى هر کدام ارضا شود.انسانى که داراى شخصیتبهنجار است، به جسم و سلامت و نیرومندى آن اهمیت مىدهد و نیازهاى آن را در حدى که شرع مقدس روا مىداند، براورده مىسازد و همزمان با آن، به خدا ایمان مىآورد، عبادات و امورى را که موجب رضایتخدا هستند انجام مىدهد و از اعمالى که موجب خشم خدا مىشود، اجتناب مىکند.بنابراین، از نظر اسلام، کسى که پیرو هواى نفس خویش باشد، نابهنجار است و نیز کسى که خواستههاى جسمانى خود را سرکوب کند و با رهبانیتى افراطى و ریاضتى شدید باعث ضعف جسمى خود مىشود و تنها به ارضاى نیازها و تمایلات معنوى مىپردازد نیز نابهنجار تلقى مىشود; زیرا اینگونه گرایشهاى افراطى و تفریطى با طبیعت و فطرت انسان، مخالف و ناسازگار است. به همین دلیل، هیچکدام از این دو گرایش به شکلگیرى و تحقق ماهیتحقیقى انسان نمىانجامد; چنانکه او را به کمال حقیقى شخصیتى نیز نمىرساند.
الف. ویژگى شخصیتبهنجار
بهطور کلى، ویژگىهاى شخصیتبهنجار و یا به تعبیر اسلامى، «انسان نمونه» را مىتوان در زمینههاى اصلى و عمومى ذیل ذکر کرد:
1- ویژگىهاى عقیدتى:
یکى از کمالات لازم انسان، که باید در بازار دنیا کسب شود، ایمان است; آنهم به مفهومى که قرآن بدان قایل است; یعنى ایمان به خدا، پیامبرانعلیهم السلام، کتب آسمانى، فرشتگان، روز قیامت و بهشت و جهنم.این از آن روست که انسان نیازمند به اصل برتر و هدفى عالىتر از زندگى فردى، شخصى و مادى خویش است که زندگى را به خاطر آن هدف برتر و آن آرمان مافوق شخصى بخواهد.به عبارت دیگر، انسان نمىتواند مطلوب ایدهآل باشد، مگر اینکه آرمان انسانى داشته باشد. «آرمان انسانى» یعنى هدفى مافوق زندگى فردى و آرزوى عالى و برترى که بخواهد خود و جامعهاش را بر اساس آن بسازد.
از نظر قرآن، تنها چیزى که مىتواند هدف عالىتر و مطلوب انسانى باشد، فقط خداست; غیر از او هیچ موجود دیگرى شایستگى هدف بودن و محل ایمان بودن را ندارد.لازمه چنین ایمانى تسلیم است; تسلیم در مقابل آنچه به او ایمان دارد; به عبارت دیگر، ایمان وقتى کامل و حقیقى است که انسان به همان نسبت که در مقابل آنچه به آن ایمان دارد و آرمان اوست، تسلیم باشد و در مقابل غیر او کافر.بنابراین، یکى از ویژگىهاى انسان مطلوب، ایمان و تسلیم و عنصر دیگر، کفر و عصیان است (کفر به طاغوت).
به بیان دیگر، جهان از دیدگاه انسان با ایمان و خداپرست، نه مجموعهاى از عناصر، نیروها و قوانین کور، بلکه پیکرى زنده و معنادار است.خداپرست آگاه، خود را در برابر هستىاى مىیابد که مىفهمد، احساس مىکند و ارادهاى آگاه بر آن حاکم است.فقدان خدا سیماى طبیعت را ابلهى مىنماید که انسان خود را با او بیگانه حس مىکند.غیبتخدا، هستى را قبرستان بیکرانهاى مىکند که انسان خود را در آن تنها مىیابد.هستى پوچ، زندگى را نیز پوچ مىسازد و ناچار انسان نیز به پوچى مىرسد. نمىتوان در جهانى که از شعور، اراده و جهت عارى است، از «مسؤولیت انسان» سخن گفت.مسؤولیت انسان - که فرد را به فدا کردن و نثار جان و مالش وا مىدارد - اگر ریشه در عمق هستى نداشته باشد و بىپایه و پایگاه وجودى باشد، مفهومى ذهنى و خیالى مىشود، در حالىکه ایمان و باور به خدا، که آفرینش را داراى شعور و هدفدار معرفى مىکند، طبعا دید مثبتى به انسان در مقابل نظام کلى هستى و قوانین حاکم بر آن مىدهد.
2- ویژگىهاى عبادى:
عبادت خدا انجام فرایضى از قبیل نماز، روزه، زکات، حج، جهاد در راه خدا با جان و مال، ذکر خدا، توکل بر خدا و طلب بخشش از خدا یا توبه است.«عبادت» در اینجا، به معناى سرسپردگى انسان عابد به این ارزشهاست; تمرینى است در خودسازى تا وجود سست، ناهموار، متزلزل و پر تردید آدمى در مسیر هموار و استوارى قرار گیرد و خود را از حضیض به اوج بىنهایت و قرب به خدا برساند و با این قرب، تخلق به اخلاق الهى پیدا کند و همه ارزشها در وجودش متجلى گردد.
3- ویژگىهاى مربوط به روابط اجتماعى:
رفتار خوب با مردم، جود و احسان، تعاون و همکارى، وجدانکارى، اتحاد و همبستگى، امر به معروف و نهى از منکر، عفو و ایثار، اجتناب از کارهاى بیهوده از جمله این روابط است.به عبارت دیگر، آنچه بیش از هر چیز، حق را محترم، عدالت را مقدس، دلها را به یکدیگر مهربان و اعتماد متقابل را میان افراد برقرار مىسازد و همه افراد جامعه را مانند اعضاى یک پیکر به هم پیوند مىدهد و متحد مىکند، ایمان به خداست.
4- ویژگىهاى مربوط به روابط خانوادگى:
نیکى به والدین و خویشاوندان، حسن معاشرت با همسر، سرپرستى خانواده و پرداخت نفقه، صله رحم و مانند آن، همگى در سایه ایمان به خدا حاصل مىشود; مثلا، در روایتى امام صادقعلیه السلام در زمینه خوشرفتارى با والدین مىفرماید: «هرکه به پدر و مادر خود نگاه تند و خشمآلود کند، اگر چه به وى ستم کرده باشند، خداوند نمازش را نمىپذیرد.» یا پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله در زمینه ازدواج مىفرماید: «هرکس ازدواج کند نیمى از دینش را حفظ نموده است.پس در مورد نیم دیگرش تقواى الهى پیشه کند.» یکى از علل اینکه در اسلام ازدواج یک عمل مقدس و عبادت به شمار مىآید، با اینکه از مقوله لذات و شهوات است، آن است که ازدواج اولین قدم انسان از خودپرستى و خود دوستى و خودمحورى به سوى غیردوستى است.
5- ویژگىهاى اخلاقى:
بردبارى، صداقت، عدالت، امانتدارى، وفاى به عهد، پاکدامنى، فروتنى، عزت نفس، سختکوشى در گرفتن حق، قدرت اراده، حاکمیت و تسلط بر هوا و شهوت نفس و خودراى نبودن از جمله ویژگىهاى اخلاقى انسان نمونه و کامل است که قرآن معرفى نموده.
6- ویژگىهاى انفعالى، احساسى و عاطفى:
از جمله این ویژگىهاست: خدادوستى، ترس از عذاب خدا، امید به رحمت او، مردم دوستى و خیرخواهى نسبتبه آنان، مهربانى، فرو خوردن خشم و مهار غضب، تجاوز نکردن به حقوق دیگران، حسد نبردن به آنان، سرزنش نفس، احساس پشیمانى در صورت ارتکاب گناه، پرهیز از غیبت و تهمت و پرهیز از استهزاى آنان.انسان کاملى که اسلام معرفى مىکند قلبش سرشار از امنیت، امید و آرامش است، مىتواند بدىها را با خوبىها دفع نماید و کینه و خشم خود را فرو نشاند; زیرا پیامبرگرامىصلى الله علیه وآله فرموده است: «کسى که خشم خود را - در حالىکه قادر بر اعمال آن است - فرو نشاند، خداوند متعال قلب او را از امن و ایمان سرشار مىسازد.» (13)
7- ویژگىهاى عقلانى و شناختى:
تفکر در هستى و آفرینش، طلب معرفت و دانش و پیروى نکردن از ظن و گمان از ویژگىهاى انسان کامل است; انسانى که اهل تفکر باشد و بتواند در مورد مسائل کلى عالم فکر کند و به دقایق رموز عالم پى ببرد و قدرت تجزیه و تحلیل در مسائل را داشته باشد.
8- ویژگىهاى مربوط به زندگى حرفهاى:
اخلاص در عمل و خوب کارکردن، وجدانکارى، تلاش فعالانه و مجدانه براى کسب روزى حلال، مبارزه با فقر، فساد، تبعیض و مراعات ضوابط از این صفات است.
9- ویژگىهاى بدنى:
در این زمینه مىتوان از صفاتى مانند نیرومندى، سلامت، پاکیزگى و طهارت نام برد.
تصویرى که قرآن از انسان کامل و نمونه براى ما ترسیم مىکند داراى این ویژگىها و معیارهاست; الگویى از انسان مؤمن که باید براى تخلق یافتن بدان تلاش کنیم.پیامبر بزرگوارصلى الله علیه وآله نیز نخستین گروه مسلمانان را بر اساس همین ویژگىها تربیت نمودند و در نتیجه، شخصیت آنان را کاملا دگرگون کردند و از آنان اشخاص مؤمنى ساختند که توانستند چهره تاریخ را تغییر دهند.امروز نیز وظیفه ما این است که ابتدا این ویژگىها را در خودمان و سپس در دیگران ایجاد کنیم تا بتوانیم جامعه اسلامى سالمى همراه انسانهاى کامل به وجود بیاوریم.
ب. ویژگىهاى شخصیت نابهنجار
ویژگىهاى انسان کامل و نمونه و به تبع آن، معیارهاى سلامت روانى از دیدگاه اسلام بیان گردید.اما معیارهاى بیمارى روانى و ویژگىهاى انسان نابهنجار و به تعبیر قرآنى، انسانهایى که در قلوب آنها مرض است، گرچه تا حدى از راه مقابله با معیارهاى سلامت روانى فهمیده مىشود، اما به اختصار بعضى از آنها ذکر مىشود.ویژگىهایى که در اینجا ذکر مىشود مربوط به دو دسته انسانهاى نابهنجار است: کافران، منافقان.
1- ویژگىهاى عقیدتى:
الف.کافران: عدم ایمان به خدا، پیامبرانعلیهم السلام و روز قیامت.
ب.منافقان: عدم اتخاذ موضعى مشخص در برابر توحید، اظهار ایمان در میان مسلمانان و اظهار کفر و شرک در میان مشرکان.
2- ویژگىهاى عبادى:
الف.کافران: پرستش غیر خدا که هیچ سودى براى آنان ندارد.
ب.منافقان: انجام عبادات از روى ریا و بدون اعتقاد قلبى و انجام نماز از سر کسالت و تنبلى.
3- ویژگىهاى مربوط به روابط اجتماعى:
الف.کافران: ظلم در رفتارشان با مؤمنان، تمسخر آنها و امر به منکر و نهى از معروف.
ب.منافقان: امر به منکر و نهى از معروف، فتنهانگیزى از طریق پخش شایعه در میان مسلمانان، تمایل به فریب مردم، سوگند خوردن براى باوراندن سخنان خود به دیگران، آراستگى از نظر ظاهر، قیافه و لباس تا جلب توجه کنند و دیگران را تحت تاثیر قرار دهند.
4- ویژگىهاى اخلاقى:
الف.کافران: پیمانشکنى، فسق و فجور، غرور و تکبر، پیروى از هواى نفس.
ب.منافقان: عدم اعتماد به نفس، پیمانشکنى، ریا، ترس، دروغ، بخل و سودجویى، پیروى از هواى نفس و فرصتطلبى.
5- ویژگىهاى انفعالى، احساسى و عاطفى:
الف.کافران: نفرت، کینه و حسادت نسبتبه مؤمنان.
ب.منافقان: نفرت و کینه نسبتبه مسلمانان، ترس از مؤمنان و هراس از مرگ.
6- ویژگىهاى عقلانى و شناختى:
الف.کافران: جمود فکرى و ناتوانى در ادراک و تعقل، مهرزدگى بر دلهاى آنها، تقلید کورکورانه از عقاید و سنتهاى نادرست پدران و فریب دادن خود.
ب.منافقان: تردید و شک، ناتوانى در قضاوت و تصمیمگیرى و تفکر درست، مهرزدگى بر دلهاى آنها و توجیه کارهاى نادرستخود.
همانگونه که معلوم است، تصویرى که قرآن از شخصیت این دو گروه نابهنجار ترسیم مىکند بسیار شبیه خصوصیات انسانهاى نابهنجارى است که امروزه روانشناسان ارائه مىدهند.
سیر به سوى کمال
حال ممکن است این سؤال مطرح شود که اگر کسى بخواهد در جهتسیر تکاملى قرار بگیرد و انسان کاملى شود، باید از کجا شروع کند و چه ابزار و وسایلى در اختیارش قرار دارد؟
الف.مراحل سیر
پاسخى که عرفاى اسلامى و علماى اخلاق و تربیت اسلامى به این سؤال دادهاند این است که نقطه آغازین این حرکت و مراحل سیر انسان به سوى کمال - و به سوى خدا - گذر از چهار مرحله مىباشد:
1- مرحله تحلیه:
یعنى مرحله آراستن ظاهر به شریعت اسلامى و انجام واجبات و ترک محرمات. بنابراین کسى که آلوده به گناه است، هنوز اولین گام را در سیر تکاملى برنداشته.
2- مرحله تخلیه:
یعنى دور ریختن صفات ناپسند جا گرفته در باطن انسان و به تعبیر دیگر، پیراستن خویش از اوصاف نکوهیده و ناستوده و مذموم.این صفات ناپسند همانند مردابى هستند که اگر انسان مواظب نباشد، بوى تعفن آن، تمام وجود او را در بر مىگیرد.
3- مرحله تجلیه:
یعنى مرحله آراستن باطن و درون به صفات خوب، پسندیده و ستوده.باید توجه داشت که صفات پسندیده باطنى دو دستهاند:
الف.صفات انسانى: مانند خوشخلق بودن، با ادب بودن و غضب نداشتن.
ب.صفات سیر و سلوکى: مانند ایمان و معرفت پروردگار، عزم بر بندگى، توکل و تقوا.
4- مرحله فنا:
یعنى مرحله فانىشدن در خدا، نابودشدن غیر خدا از دید و مشاهده انسان، مرحله مخاطبه و مکالمه انسان با خدا و مرحله حضور بىحجاب; یعنى مرحلهاى که حجاب بین بنده و پروردگارش برداشته مىشود و او چنان جذب پروردگارش مىشود که جمیع ما سوا به چشم او نمىآید.این مرحله، مرحله «انسان کامل» شدن است.
ب. ابزار سیر
اما ابزار و وسایلى که در اختیار انسان قرار دارد تا او را در جهت رسیدن به کمال یارى دهد، از نظر اسلام «مراقبه» به همراه لوازم آن مىباشد.به بیان دیگر، از نظر اسلام، اگر کسى بخواهد خودسازى کند و به کمال شایسته خود برسد، یکى از مهمترین ابزارها، «مراقبه» است، منتها موفقیت در مراقبه، متوقف بر لوازمى است که توضیح هر یک به اختصار در ذیل مىآید:
1- مشارطه:
یعنى انسان ابتدا باید با خودش قرارداد و پیمان ببندد که طبق برنامهاى عمل کند; بدینگونه که تصمیم بگیرد و بخواهد که از رفتار، گفتار و اندیشههاى غیرالهى، فاصله بگیرد و به رفتار، گفتار و اندیشههاى الهى نزدیکتر شود و به تدریج، «خوى الهى» به خود بگیرد.
2- مراقبه:
یعنى انسان در طول زندگى، مدام مراقب حال و وضع خود باشد تا مطابق پیمانى که با خود بسته، عمل کند و - به اصطلاح - خود را به دست امواج هوا و هوس نسپارد، بلکه از حالت انفعالى خارج شود و موضعى فعال پیدا کند تا به تدریج، بتواند نقشى را که شایسته است در هدایتسرنوشتخود و دیگران بر عهده بگیرد.چنین فردى لازم است در زندگى فردى هدفمند باشد و اهداف الهى را ماوراى سایر اهداف زندگى خود قرار دهد. البته میزان موفقیت انسان در جهت مهار و تعدیل و مواظبت از اعمال خود، علاوه بر سعى و تلاش و دقت او با مراتب ایمان، تقوا و توجه او به خدا متناسب است.
3- محاسبه:
یکى از لوازم موفقیت در مراقبه این است که سالک در آخر هر روز، زمان مناسبى را براى رسیدگى به اعمال روزانه خود اختصاص دهد و از خود حساب بکشد که آیا مطابق پیمانى که بسته است عمل کرده یا نه؟ هدف از این کار عبارت است از کاهش تدریجى عادات رذیله و زشت مانند حسد، غیبت، تهمت، ریا و منفىگرایى و افزایش تدریجى عادات نیکو همچون اخلاص، همدلى، نوعدوستى و ایثار.در این مرحله، اگر سالک مطابق پیمان عمل کرده باشد، باید شکر و سپاس الهى به جاى آورد و سجده شکر انجام دهد.
4- معاتبه:
اگر سالک مطابق عهد و پیمانى که بسته عمل نکرده باشد، پاى «معاتبه» به میان مىآید; یعنى باید خود را ملامت کند و مورد سرزنش و عتاب قرار دهد که چرا پیمانشکنى کرده; پس توبه و استغفار کند که دیگر پیمانشکنى نکند.
5- معاقبه:
اگر سالک مطابق قول و قرارى که بسته عمل کرده، اما مقدار کمى هم تخلف داشته باشد، مساله «معاقبه» مطرح مىشود، یعنى باید خود را رنج دهد و عقاب نماید و از بعضى از نعمتها محروم سازد; مثلا، اگر قرار گذاشته بوده تفریح کند، به سبب خلافى که انجام داده خود را از تفریح محروم سازد.
6- مجاهده:
اگر مقدار تخلف زیاد باشد - یعنى کار شایستهاى انجام داده، اما کار ناشایست زیادى نیز کرده - در اینجا مساله «مجاهده» پیش مىآید.در این مرحله، مجازات و تنبیه شدیدتر است; به این معنا که عقوبتها با انجام کارهاى سخت - مانند روزههاى مستحبى و برخى دیگر از عبادتها - همراه است تا خود را بسازد و جهاد نماید و دوباره از برنامه تخلف نکند.
بدینسان، به تدریج، شخص مهار نفس خود را در دست مىگیرد و آن را در مسیر مطلوب، که همان مسیر الهى شدن تدریجى است، هدایت مىنماید.
با استفاده از ابزارهاى ششگانه، «برگه ثبت فعالیتهاى روزانه» اى (جدول -1) تنظیم گردید و در اختیار 200 دانشجوى دختر (14) قرار داده شد تا اعمال، رفتار و حتى افکار خود را به مدت دو هفته زیر ذرهبین قرار دهند و ثبت نمایند.نتیجه این کار پس از دو هفته، به اعتراف خود دانشجویان بسیار سودمند بود; چون آنان توانسته بودند به نقاط ضعف و قوت خود بهتر پى ببرند و در جهت مهار و از بین بردن یا تقویت آنها تلاش کنند.
دستور اجرا:
از آزمودنى خواسته مىشود به مدت دستکم دو هفته، کارهاى خوب خود را - مانند خیرخواهى، ایثار، احترام به والدین، صله رحم و خواندن نماز سر وقت - و همچنین کارهاى ناشایستخود را - مانند غیبت، دروغ، حسادت، پرخاشگرى و قضا شدن نماز - در هر روز، در ستونهاى برگه ثبت فعالیتهاى روزانه به تفصیل یادداشت کند.سپس در پایان هر روز (پیش از خواب) به محاسبه اعمال روزانهاش بپردازد و ببیند که چهقدر سود و زیان کرده است.اگر پس از محاسبه، مشاهده نمود که کارهاى شایستهاى انجام داده است، در این صورت، سجده شکر به جا آورد و از خدا بخواهد که به او توفیق دهد کارهاى شایسته بیشترى انجام دهد و اگر مشاهده نمود که کارهاى بدى نیز انجام داده است، در این صورت، توبه و استفغار نماید و از خدا بخواهد که او را به خاطر انجام اعمال ناشایست، ببخشد.بهتر است انجام سجده شکر و توبه و استغفار همراه وضو باشد، همچنین بهتر است ابزارهاى ششگانه (مشارطه، مراقبه، محاسبه، معاتبه، معاقبه و مجاهده) همیشه در ذهن حاضر باشد تا سالک بداند چه قول و قرارهایى با خود گذارده است.نتایجبه دستآمده از آزمون مزبور در نمودار (1) و جدول (2) نمایان است:
جدول (1)
برگه ثبت فعالیتهاى روزانه
ایام هفته - کارهاى شایسته - کارهاى ناشایست - نتیجهگیرى
در صورت انجام کار خوب: سجده شکر
در صورت انجام کار بد: توبه و استغفار
توضیحات:
جدول (2)
درصد میانگین نظرات دانشجویان نسبتبه برگه ثبت فعالیتهاى روزانه
تعداد - عالى - خوب - متوسط - بد
200 دانشجوى دختر - 5/8% - 82% - 5/7% - 2%
________________________________________
پىنوشتها:
1- این مقاله در اولین همایش بینالمللى نقش دین در بهداشت روان در تاریخ 28/1/1380 ارائه شده است.
2- ر.ک.به: هارولد کاپلان و بنیامین سادوک، خلاصه روانپزشکى، علوم رفتارى و روانپزشکى بالینى، ترجمه نصرتالله پورافکارى، تهران، آزاده، 1373، ص ؟
3- Chauhan,S.S., Mental Hygiene. New Delhi AliedPublishers.
4- 5- حمزه گنجى، بهداشت روانى، تهران، ارسباران، 1376
6- ر.ک.به: لارنس، اى.پروین، روانشناسى شخصیت، ترجمه پروین کدیور و محمدجواد جوادى، تهران، رسا، 1372
7- ر.ک.به: آبراهام مزلو، انگیزش شخصیت، ترجمه احمد رضوانى، مشهد آستان قدس رضوى، 1372
8- آبراهام مزلو، روانشناسى شخصیتسالم، ترجمه شیوا رویگریان، تهران، گلشایى، 1367
9- 10- ر.ک.به: دوآن شولتس، روانشناسى کمال، ترجمه گیتى خوشدل، تهران، نشرنو، 1368
11- Chaugan,s.s, Mental Hygiene, New Delhi (Alied publishers,1991),P.2.
12- دوآن شولتس، پیشین
13- حسن محمد شرقاوى، گامى فراسوى روانشناسى اسلامى یا اخلاق و بهداشت روانى در اسلام، ترجمه سیدمحمدباقر حجتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1366، ص 285.
14- دانشجویان مجتمع دانشگاهى ولىعصر (عج) - تهران
سایر منابع
- مرتضى مطهرى، تعلیم و تربیت در اسلام، قم، صدرا، 1375;
- همو، انسان کامل، تهران، وحدت، 1361;
- همو، انسان ایدهآل و ایدهآل انسان، اصفهان، امیرالمؤمنین، 1359;
- محمدعلى سادات، اخلاق اسلامى، تهران، سمت، 1376;
- محمدعثمان نجاتى، قرآن و روانشناسى، ترجمه عباس عرب، تهران، هدى، 1377;
- محمد عبداللهیان، جزوه «درس اخلاق» ، 1365;
-Ventis,L.W., "The Relationships between Religion and Mental Health" Journal of Social issues (1995)Vol.51, No.2,PP.33-48.
________________________________________
معرفت-شماره46
۱۳۸۵/۰۶/۲۷ ۱۷:۰۸ شناسه مطلب: 1491
دانشمندان اخلاق براى همه بیمارىهاى نفسانى، دو راه درمان را سفارش مىکنند:
راه علمى که خود شامل دو قسم: «اجمالى» و «تفصیلى» است. در این گفتار، راههاى درمان هر کدام از موارد غیبت، جداگانه بررسى مىشود.
درمان علمى اجمالى غیبت
همان طور که در مباحث پیشین ذکر شد، عیب و نقصى که در غیاب برادر مؤمن گفته مى شود، دو جنبه دارد:
1. مادی (جسمى)
2. معنوى (روحى)
1. درباره «نقص جسمى» باید گفت: چون بیان کردن عیب و نقص برادر مؤمن و نکوهش او، مربوط به پدیده و آفرینش آفریدگار است، این رفتار به ناقص پنداشتن فعل آفریدگار برمىگردد؛ یعنى اگر از انسان مؤمنى به لحاظ جسمانى غیبت کند، در واقع آفرینش خداوند را مورد سؤال قرار داده است.
آگاهى از این نکته و تأمل و درنگ در آن، انسان را در کنار گذاشتن این رفتار ناپسند یارى مىکند. غیبت کننده باید توجه کند که حقیقت رفتار ناشایست او، ایراد گرفتن بر خدا است.
2. درباره «نقص روحى» مىتوان گفت: مبتلا بودن به نقایص روحى و رذایل اخلاقى براى مؤمن عیب است؛ ولى غیبت کننده باید توجه داشته باشد که آیا خود از آن عیب مبرا است؟! اگر او معتقد باشد که خود داراى هیچ عیبى نیست، با این رفتار، به عیبى بزرگ دچار شده که همان غیبت کردن است.
به بد گفتن خلق چون دم زدى اگر راست گویى سخن هم، بدى
[1]
کسى که بر درمان بیمارى غیبت تصمیم گرفته است، باید بداند که به جاى برشمردن عیب دیگران، بهتر است به عیبهاى خود بپردازد.
پیامبر گرامى(ص) مىفرماید:
طوُبى لِمَن مَنَعهُ عَیبُهُ عَن عُیُوبِ المُومِنینَ. [2]
خوشا به حال کسى که عیب خودش، او را از پرداختن به عیب مردم باز مىدارد.
حضرت على(ع) نیز مىفرماید:
طُوبى لِمَن شَغَلَهُ عَیبُهُ عَن عُیُوبِ الناسِ. [3]
خوشا به حال کسى که عیب و نقص خودش او را سرگرم کرده است تا به عیوب دیگران نپردازد.
درمان علمى تفصیلى غیبت
غیبت، مرضى نفسانى است که ازبیمارىهاى دیگر درونى سرچشمه مىگیرد؛ از این رو غیبت کننده، در ابتدا باید ریشه یابى کند و دریابد که علت آلوده شدن او به این گناه چیست. پس از ریشهیابى، باید ریشه را به طور کامل قطع کند تا غیبت از کردارش زدوده شود.
باید توجه داشت که اصلاح روبنایى کافى و مفید نیست. اگر فرد در چند مجلس هم بتواند از انجام این کار خوددارى کند، چون اصل مسأله در وجود او ریشه دوانده است، در جایى دیگر جوانه زده و او را آلوده مىسازد؛ ولى اگر ریشه قطع شود، ترک غیبت، قهرى مىشود؛ یعنى نفس انسان، خود به خود از غیبت جلوگیرى مىکند.
همان گونه که در بحث ریشههاى درونى غیبت بیان شد، گاه انسان براى تبرئه خود از رفتار ناشایستى که انجام داده، زبان به غیبت دیگران مىگشاید در این جا باید توجه داشته باشد که اگر براى دورى از نکوهش مردم، عیب دیگران را مطرح کرده است، این احتمال وجود دارد که مردم سخن او را نپذیرند؛ در این صورت، او براى مصون ماندن از نکوهش خلق خدا، نکوهشى حتمى و قطعى را از سوى خدا، براى خود فراهم مىسازد، در حالى که هیچ عاقلى براى کسب نفع احتمالى موهوم، ضرر قطعى نقد را متحمل نمىشود. از سویى چه بسا در این غیبت، نفع موهوم دنیایى به دست آید، درحالى که آن ضرر قطعى، معنوى است و با حقیقت سر و کار دارد. همچنین توجیه رفتارى اشتباه به این شکل که «فلانى چنین کارى را کرد، من هم مىکنم» خود جاى پرسش دارد، و بیان این سخن، آوردن عذر بدتر از گناه است، چرا که نفس پیروى از عمل نادرست، خلاف است و با عمل خلافى مثل غیبت نمىتوان خلاف گذشته را پوشاند.
مورد دیگرى که سبب غیبت مىشد، این بود که فرد، با بیان عیب دیگران، فضیلتى را براى خود اثبات کند و نشان دهد که خود فاقد عیب است. پرسشى که در این جا مطرح است و باید مورد توجه قرار گیرد، این است که چگونه مىتوان با بیان عیب دیگرى، کمالى را براى خود اثبات کرد و آیا با این رفتار نادرست و عمل خلاف مىتوان فضیلتى به دست آورد؛ در حالى که ارزش واقعى و فضیلت حقیقى انسان، بهاى او نزد خدا است و باید سعى کرد از آن فضیلت کاسته نشود؟ افزون بر این، چه بسا با غیبت دیگران، از ارزش غیبت کننده نزد آنها کاسته و از او سلب اعتماد شود.
زبان کرد شخصى به غیبت دراز بدو گفت داننده اى سرفراز
که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن
گرفتم ز تمکین او کم ببود نخواهد به جاه تو اندر فزود
[4]
از دیگر ریشههایى که براى غیبت بیان شد، همراهى با دوستان در نشستها و مجالس بود. چنین فردى با غیبت کردن، در واقع رضاى مخلوق را بر خشنودى پروردگار مقدم مىدارد. در صورتى که افراد غیبت کننده در مجلس، انسانهاى عاقل، مؤمن، متدین و معتقد نیستند، آیا مىتوان رضاى چنین افرادى را بر رضاى خالق مقدم داشت؟
گاهى هم غیبت براى پیشگیرى و خنثى کردن تأثیر سخنى که شاید درباره غیبت کننده زده شود، انجام مىگیرد؛ در این صورت، انسان باید بیندیشد که چگونه مىتوان مطمئن شد عیوب او گفته شده است. از کجا معلوم که این احتمال موهوم نباشد؟ آیا باز گفتن عیوب دیگران، و وارد کردن خدشه بر شخصیت ایشان، فقط به دلیل احتمالى که غیبت کننده مىدهد، دوراندیشى است؟! افزون بر این، حتى نمىتوان اطمینان داشت که دیگران، غیبتى را که مىشنوند، بپذیرند یا به علت غیبت کردن او پى ببرند تا خواسته غیبت کننده برآورده شود؛ پس پایه این غیبت بر موهومات استوار است و از آن فقط زیان آخرتى نصیب انسان مىشود.
درمان عملى غیبت
1. نخستین راه عملى که براى جلوگیرى از غیبت سفارش مىشود این است که انسان پیش از گفتن هر سخنى، به «مشروع یا نامشروع بودن»، و «سود و زیانهاى دنیایى و آخرتى» آن توجه کند. اندیشه در سخن، پیش از بیان آن، مانع بسیارى از گناهان زبان مىشود.
2. انسان در معاشرت با دوستان یا شرکت در محافل، احتیاط بیشترى به خرج دهد؛ یعنى دوستانى را برگزیند که اهل غیبت نباشند، و در مجالسى شرکت کند که درباره دیگران سخن چینى نمىشود؛ زیرا شرکت در مجالسى که در آن غیبت مىشود، خوانا ناخواه بر روح انسان اثر مىگذارد و از آن جا که شنیدن غیبت هم حرام است، باید در مسأله دوستیابى و صله رحم دقت بیشترى کرد.
3. راه سوم، کمک خواستن از خداست که این خود دو گونه است: نخست این که انسان به صورت کلى و در همه اوقات از خدا درخواست کمک و یارى کند تا به رذایل اخلاقى چون غیبت دچار نشود؛ همان گونه که در دعاها هم آمده است که «خدایا مرا از غیبت پناه ده). [5] دوم در جایى که زمینه غیبت فراهم و آبروى فرد در خطر است و شرایط اقتضا مىکند که شخص براى حفظ آبروى خود، از دیگران غیبت کرده، عیوب ایشان را آشکار سازد، در واپسین مرحله، با خدا باشد و از او بخواهد که آبرویش را حفظ کند و بگوید: «خدایا! با تو معامله مىکنم و براى تو از آبرویم مىگذرم و آن را به تو مىسپارم. تو خود آبروى مرا حفظ فرما»؛ چرا که خداوند بهتر از هر انسانى در حفظ و نگهدارى حیثیت انسانها، توانا است.
امیرمؤمنان على(ع) مىفرماید:
الغیبه جهد العاجز. [6]
غیبت تلاش انسان ناتوان است.
کسانى که قدرت و تکیه گاهى داشته باشند (به ویژه از لحاظ معنوى) هرگز زبان به غیبت نمىآلایند.
پاورقى:
[1]. سعدى: بوستان.
[2]. کلینى: کافى، ج 8، ص 168، ح 190.
[3]. محدث نورى: مستدرک الوسائل، ج 1، ص 116، ح 137.
[4]. سعدى: بوستان.
[5]. وَ اعذنى فیه مِنَ الغیبه ... (علامه مجلسى: بحارالانوار، ج 94، ص 343، ح 2).
[6]. صبحى صالح: نهجالبلاغه، ص 556، ح 461.





