اخبار

حسن حضرتى
در سال 61ق، پنجاه سال بعد از رحلت پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم، جامعه اسلامى شاهد سانحه‏اى بسیار اسف‏بار بود; نوه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم به طرز فجیعى به همراه یاران اندک خود به شهادت رسید و اهل بیت او به اسارت رفتند. چرا عاشورا اتفاق افتاد؟ این پرسشى است که نوشته حاضر به منظور یافتن پاسخى قانع‏کننده به آن، بر آمده است.

بر همین اساس مباحث ذیل را در این مقاله مورد توجه و مداقه قرار داده‏ایم: بافت اجتماعى جزیرة‏العرب قبل از بعثت‏به عنوان مرده ریگ جاهلیت، رخداد سقیفه به عنوان اولین انحراف بنیادین در حرکت اسلامى که در آن عقیده، فداى قبیله شد و نتایجى که از این اجتماع شتاب‏آلود برآمد، سیاست مالى خلفاى نخستین; به ویژه دوره عمر و عثمان و بدعت‏ها و انحرافاتى که در این زمینه به وقوع پیوست، انحرافات فکرى که معاویه و جانشین او یزید ابداع کردند (همانند: جعل حدیث، تبدیل خلافت‏به سلطنت، احیاى عروبت و فروداشت موالى) و بالاخره تقویت جریان‏هاى فکرى انحرافى همانند مرجئه که مشروعیت‏بخش رفتار غیر دینى امویان بودند.

مکتبى که مى‏رفت‏با کجروى‏هاى تفاله جاهلیت ... با شعار «لا خبر جاء و لا وحى نزل‏» محو و نابود شود ... ناگهان شخصیت عظیمى . .. قیام کرد و با فداکارى بى‏نظیر و نهضت الهى خود، واقعه بزرگى را به وجود آورد.

(امام خمینى، صحیفه‏نور، ج 12، ص 181)

مقدمه
سانحه عاشورا و ابعاد مختلف آن، تحقیقات علمى فراوانى را به خود اختصاص داده است، اما به نظر مى‏رسد به یکى از وجوه این پدیده تاریخى که در حوزه «تاریخ اسلام‏» - به‏طور اخص - و در «تاریخ انسانى » - به‏طور اعم - اهمیت‏به‏سزایى دارد، کمتر توجه شده است و آن بررسى تاریخى «چرایى‏» رخداد کربلاست. چرا پس از گذشت پنجاه سال از رحلت پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم حاکمان جامعه اسلامى به آسانى به قتل و عام و اسارت خاندان او اقدام مى‏کنند و چنین مصیبت عظیمى را بر آل محمد روا مى‏دارند؟ چرایى این واقعه را در کجا باید جست‏وجو کرد؟ در نوشتار حاضر در حد توان به این پرسش پاسخ داده شده‏است.

1) مرده ریگ جاهلیت
بى‏تردید بخشى از علل و عوامل رخداد حادثه کربلا را باید در عصر جاهلیت جزیرة العرب و مناسبات فرهنگى، اقتصادى و سیاسى حاکم بر زندگى اعراب و قبایل ساکن در آن جست‏وجو کرد. اطلاق واژه جاهلیت‏براى دوره مورد نظر، خود گویاى واقعیت‏هاى غیر قابل انکارى است. به جز عده معدودى از صاحب‏نظران که نکات برجسته فکرى و مدنى براى عرب عصر جاهلى قائل‏اند، (1) بیشترین آن‏ها کاربرد واژه جاهلیت را براى این دوره بسیار با مسما مى‏دانند. بى‏شک استعمال این مفهوم داراى محدودیت زمانى و مکانى خاصى است; به این معنا که از نظر زمانى، مفهوم جاهلیت دوران دویست‏ساله قبل از بعثت را شامل مى‏شود، چرا که در قرون پیش‏تر، آن سرزمین مهد تمدن‏هاى مختلف بشرى بوده‏است که ما به وسیله قرآن از وجود آن‏ها آگاه شده‏ایم.

از نظر جغرافیایى نیز باید اطلاق مفهوم جاهلیت را محدود ساخت ، زیرا بخش‏هایى از شبه جزیره عربستان، به‏ویژه جنوب آن (یمن یا عربستان خوشبخت) به دلایل اقلیمى و جغرافیایى که بسیار حاصلخیز و مناسب براى کار کشاورزى بود و هم‏چنین به دلیل ارتباط نزدیکى که با کشورهاى همجوار به‏ویژه ایران داشت و تاثیرى که از فرهنگ‏هاى پیرامونى گرفته بود، نسبت‏به منطقه حجاز از وضعیت مناسب‏ترى برخوردار بود . بنابراین با توجه به قراین و شواهد موجود، اطلاق مفهوم جاهلیت‏بر این قسمت از جزیرة العرب قابل قبول نیست. شاید کامل‏ترین توصیف از جامعه عرب پیش از بعثت، سخن على‏علیه السلام است که مى‏فرماید:

همانا خدا محمد را برانگیخت تا مردمان را بترساند و فرمان خدا را چنان‏که باید رساند. آن هنگام شما اى مردم عرب! بهترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سراى خزیده. منزلگاهتان سنگستان‏هاى ناهموار، همنشینتان گرزه‏هایى زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلو آزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهاتان‏همه جا بر پا، پاى تا سر آلوده به خطا. (2)

طبرى نیز در گزارش خود از زندگى عرب آن زمان مى‏نویسد:

قوم عرب خوارترین، بدبخت‏ترین و گمراه‏ترین قوم بود که در لانه‏اى محقر و کوچک میان دو بیشه شیر(ایران و روم) زندگى مى‏کرد. سوگند به خدا، در سرزمین عرب چیزى موجود نبود که مورد طمع و یا حسد بیگانگان قرار گیرد. هر آن کس از اعراب که مى‏مرد یکسره به دوزخ مى‏رفت و هر آن که زندگى مى‏کرد و حیات داشت، گرفتار خوارى و مشقت‏بود و دیگران لگدمالش مى‏کردند. سوگند به خدا که در سراسر سرزمین قومى را نمى‏شناسم که خوارتر و تیره بخت‏تر از عرب باشد. وقتى اسلام در میان ایشان ظاهر شد آنان را صاحب کتاب، قادر بر جهان، داراى روزى و مالک‏الرقاب کرد. (3)

شاخصه‏هاى فرهنگى عرب جاهلى در «شعر و شاعرى‏»، «علم الانساب‏»، «علم الایام‏» و آشنایى به «علوم انواء» خلاصه مى‏شود. شعرى که عرب مى‏سرود داراى قالبى دلنشین و آراسته اما خالى از محتوا بود و صرفا در وصف گل و گیاه و سبزه یا شب و شراب و شمشیر محدود مى‏ماند. رویکرد این قوم به علم الانساب و علم الایام براى ارضاى تمایلات فخرطلبانه فردى و قبیله‏اى بود، نه به عنوان علمى از علوم، چنان‏که احمد امین درباره وضعیت علوم در بین اعراب جاهلى مى‏نویسد:

آن‏ها از علم و فلسفه بهره نداشتند، زیرا زندگانى اجتماعى آن‏ها در خور علم و فلسفه نبود. علم آن‏ها منحصر به معرفت انساب یا شناختن اوضاع جوى بود. بنابر بعضى از اخبار هم، اطلاع اندکى از علم طب داشتند ولى آن‏چه را که مى‏دانستند کافى نبود و علم محسوب نمى‏شد. بسى خطاست که مانند آلوسى آن‏ها را عالم و دانشمند بدانیم که مى‏گوید: «اعراب علم طب و معرفت احوال جوى و اخترشمارى را کاملا مى‏دانستند. (4)

در حوزه سیاست، تنها واحد سیاسى موجود و مطرح در جامعه عرب جاهلى «قبیله‏» بود که نه تنها شالوده حیات و بقاى تمام پیوستگى‏هاى فردى و اجتماعى به شمار مى‏رفت، بلکه تمام ارکان شخصیت و مظاهر فکرى و عقلى او را نیز شکل مى‏داد. (5) قبیله تنها جغرافیاى سیاسى‏اى بود که عرب آن را مى‏شناخت و براى آن تلاش مى‏کرد و بیرون از آن براى او حکم سرزمین «غیر» را داشت. نظام سیاسى قبیله بر شیخوخیت و ریش سفیدى مبتنى بود و در آن، عرف به عنوان قانون نانوشته، تعیین کننده نوع و چگونگى روابط اجتماعى افراد در درون و بیرون از قبیله بود. «جنگ‏هاى فجار» و «حلف الفضول‏» به عنوان دو پدیده مهم در عصر جاهلى مى‏تواند مثبت نبود قانون عام و فراگیر در آن دوره باشد. در نظام ارزشى عصر جاهلى، نسب و ثروت تعیین کننده پایگاه اجتماعى افراد بود; آن‏که از نسب بالاتر و ثروت و مکنت‏بیشترى برخوردار بود در جرگه اشراف قرار مى‏گرفت و در تمامى تصمیم‏هاى قبیله‏اى و امور مختلف اجتماعى تاثیرگذار بود.

کار مهمى که پیامبر اسلام‏صلى الله علیه وآله وسلم انجام داد تغییر همین نظام ارزشى غلط بود. برخلاف جامعه جاهلى در جامعه اسلامى، تقوا و پرهیزکارى افراد بود که آن‏ها را در پایگاه انسانى بالایى قرار مى‏داد. گرچه پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بیست‏وسه‏سال بى وقفه در این راستا تلاش کردند اما آن‏چه مسلم است‏یک دوره بیست‏وسه ساله براى منسوخ کردن یک فرهنگ جاهلى دیربنیاد، دوره بسیار اندکى است. لذا بعد از رحلت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم جامعه اسلامى آرام آرام به سوى تفکرات جاهلى بازگشت، تا آن‏جا که در سال 61 ق منظومه فکرى دشمنان امام حسین‏علیه السلام کاملا در چهارچوب عصبیت قبیله‏اى منحصر بود و همه چیز را از دریچه شعب و منافع شعبى خود مى‏دیدند.

مسئله دیگرى که به عنوان میراثى شوم از عصر جاهلیت‏به دوره اسلامى منتقل شده بود و در جریان‏هاى سیاسى و اجتماعى بسیار تاثیرگذار بود، منازعات درون قبیله‏اى تیره‏هاى قریش بود که با مرگ عبدمناف و آغاز ریاست‏یکى از فرزندان او به نام عمرو(هاشم) شروع شده بود. عبدمناف، فرزند سرشناس قصى‏بن‏کلاب بود که نسل رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم به قصى از طریق او منتقل مى‏شود. غیر از عمرو (هاشم)، عبد شمس، مطلب، ابوعمرو و ابوعبید پسران دیگر او بودند. با فوت عبدمناف، مناصب اجتماعى او بین هاشم و عبدشمس تقسیم شد; بدین صورت که منصب رفادت (اطعام حجاج) و سقایت‏به هاشم و منصب قیادت (فرماندهى جنگ‏ها و شاخه نظامى قریش) برعهده عبدشمس گذاشته شد. علاوه بر این، به‏طور کلى ریاست قریش بعد از عبدمناف به هاشم واگذار شد. ابن اسحاق در بیان علت این تصدى نوشته است: على‏رغم آن‏که عبدشمس برزگ‏تر از هاشم بود، ولى چون وى همواره سفر مى‏کرد و کمتر در مکه اقامت داشت و علاوه بر این مردى عیالمند و تنگدست‏بود، هاشم متصدى این امر شد. (6) از همین زمان قبیله قریش به دو شاخه مهم بنى‏هاشم و بنى‏عبدشمس تقسیم مى‏شود که در عرصه‏هاى مختلف سیاسى، اقتصادى و اجتماعى، رقابت فشرده‏اى را با هم شروع مى‏کنند.

در زمان هاشم، تیره او در دو زمینه، نسبت‏به تیره عبدشمس برترى قابل توجهى داشت: نخست این‏که شخص هاشم نسبت‏به عبدشمس داراى مال و منال زیادى بود و علاوه بر آن در عرصه اقتصاد و تجارت مکه با اقوام همجوار، منشا تحولات مهمى شده بود. راه‏اندازى سفرهاى تجارى زمستانى و تابستانى از مکه به مدینه و شام و به عکس، از ابتکارات او به شمار مى‏رود. دومین برترى هاشم به کرامت نفس و بذل و بخشش‏هاى زیاد او برمى‏گردد که حسادت رقباى او را به همراه داشت. در این میان امیه - فرزند متمول عبد شمس - بیش از هر کس به موقعیت اجتماعى هاشم حسادت مى‏ورزید. کینه‏ورزى‏هاى او نسبت‏به عمویش منشا افسانه پردازى‏هاى بسیارى شده بود که صد البته در درون خود واقعیت‏هایى را نهفته دارند. چنان‏که در گزارش ابن هشام آمده‏است:

امیه که مردى ثروتمند بود کوشید تا خود را در نیکوکارى به هاشم برساند ولى موفق نشد. بنابراین گروهى از قریش او را شماتت کردند و به حسد امیه افزودند. امیه از هاشم خواست تا حکمى تعیین کنند تا در باب آن دو راى بدهد. هاشم این پیشنهاد را به این شرط پذیرفت که بازنده محکوم به پرداخت پنجاه ماده شتر براى کشتن در مکه و ده سال تبعید از مکه گردد. امیه شروط هاشم را پذیرفت و هر دو براى حکمیت نزد کاهن بنى‏خزاعه رفتند. کاهن به شرافت هاشم راى داد و امیه به ناگزیر شترها را کشت و خود نیز براى ده سال تبعید به شام رفت. این حکمیت آغاز دشمنى میان بنى‏هاشم و بنى‏امیه بود. (7)

بعد از فوت هاشم، تیره بنى‏امیه بر اقتدار اقتصادى خود افزود و روز به روز تفوق مالى خود را نسبت‏به تیره‏ها و قبایل دیگر افزایش مى‏داد، در حالى که تیره بنى هاشم بعد از فوت رئیس خود از نظر اقتصادى در سراشیبى افول و نزول قرار گرفت، چرا که فوت هاشم در خارج از مکه و ماندن شیبه، تنها فرزندش در غربت، و سپس تحت‏سرپرستى مطلب قرار گرفتن وى و فقدان نبوغ اقتصادى نزد جانشینان هاشم و به‏ویژه عبدالمطلب، از عواملى بودند که دست در دست هم دادند تا بنى‏هاشم فقط به خوشنامى خود ببالد و دیگر توان رقابت اقتصادى با بنى‏امیه را نداشته باشد. تنگدستى ابوطالب - سرشناس‏ترین پسر عبدالمطلب - نیز مى‏تواند از افول اقتصادى عبدالمطلب حکایت کند.

از آن‏چه گفته شد دو نتیجه به دست مى‏آید :

1- عبدالمطلب پس از مرگ هاشم (پدر) تمام اقتدار اقتصادى او را پیدا نکرد;

2- بنى امیه با حفظ مقام قیادت و نفوذ فوق‏العاده در دارالندوه، منزلت اجتماعى روز افزونى در مکه یافتند تا آن‏که در زمان ظهور اسلام، به خصوص پس از جنگ بدر به ریاست و سرورى قریش و مکیان رسیدند. (8)

رقابت این دو تیره سرشناس قریش با بعثت پیامبر که خود نیز از تیره بنى هاشم بود، نه تنها به پایان نرسید، بلکه صورت جدى‏ترى به خود گرفت، چرا که بنى‏امیه حتى ادعاى نبوت حضرت رسول صلى الله علیه وآله وسلم را هم در راستاى رقابت تیره‏اى تفسیر مى‏کرد و در صدد خنثا کردن آن بود. نه تنها ابوسفیان - رئیس تیره بنى‏امیه - در زمان بعثت پیامبر این نگرش را داشت، بلکه یزیدبن‏معاویه، نوه او نیز در سال 61ق دراین منظومه فکرى سیر مى‏کرد تا جایى که یزید آن‏گاه که اهل‏بیت عصمت را در شام بر وى وارد کردند با چوب بردندان‏هاى مطهر امام حسین‏علیه السلام مى‏زد و این شعر را برزبان مى‏راند:

لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحى نزل (9)

قبیله بنى‏هاشم با سلطنت‏بازى کردند پس نه خبرى آمد و نه وحى‏اى نازل شد.

2) سقیفه بنى ساعده
یکى از مهم‏ترین علل رخداد عاشورا حادثه‏اى بود که همان روز رحلت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در سقیفه بى‏ساعده اتفاق افتاد و مسلمانان با فراموش کردن سفارش‏هاى پیامبر اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم درباره على‏علیه السلام، برخلافت ابوبکر اجماع کردند و به تعبیر امام خمینى:

بالاترین مصیبتى که بر اسلام وارد شد، همین مصیبت‏سلب حکومت از حضرت امیر - سلام‏الله‏علیه بود و عزاى او از عزاى کربلا بالاتر بود. مصیبت وارده بر امیرالمؤمنین و بر اسلام بالاتر است از آن مصیبتى که بر سیدالشهداء وارد شد. اعظم مصیبت‏ها این مصیبت است که نگذاشتند بفهمند مردم اسلام یعنى چه؟ (10)

آن‏چه در سقیفه بنى‏ساعده اتفاق افتاد، بازگشت دوباره اعراب به تفکرات و سنت قبیله‏اى پیش از بعثت‏بود. شیوه انتخاب جانشین پیامبر دقیقا طبق معیارها و سنن قبیله‏اى انجام شد. درباره مشروعیت‏خلیفه و به طور کلى جانشینى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم اختلاف نظرهاى اساسى بین شیعیان و اهل تسنن وجود دارد. شیعیان در انتخاب جانشین پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم برمبناى اشاره روشن و نص صریح آن حضرت در حجة‏الوداع تنها على‏علیه السلام را شایسته این مقام مى‏دانند و براى آن‏چه در سقیفه اتفاق افتاد و به انتخاب ابوبکر انجامید، اعتبارى قائل نیستند. در مقابل، اهل تسنن انتخاب جانشینى پیامبر را نه از جانب خود او، بلکه به عهده مسلمانان مى‏دانند که بایستى با اجماع درباره آن تصمیم بگیرند. اگر از نزدیک، سقیفه را به عنوان یک «متن‏» در زمینه تاریخى خود بررسى کنیم به نتایج مهمى خواهیم رسید:

فتح مکه توسط سپاه اسلام در سال هشتم هجرى، بزرگ‏ترین پایگاه دشمنان پیامبر را فرو ریخت و با تصرف آن و تسلیم رؤساى قریش، اسلام به عنوان حاکمیت‏بلامنازع جزیرة‏العرب شناخته شد. قبایل دیگرى که تا این زمان اسلام نیاورده بودند، گروه‏گروه با فرستادن نمایندگان خود به مدینه، در پیشگاه پیامبر اسلام، مسلمانى خود را اعلان کردند تا از این طریق هم‏چنان به حیات قبیله‏اى خود ادامه دهند. در نتیجه سال نهم‏هجرى با عنوان «عام الوفود» در تاریخ اسلام شناخته شد و بخش بزرگى از قبایل جزیرة‏العرب در این سال به جرگه اسلام پیوستند. بى تردید اسلام آوردن این قبایل نه از روى ایمان قلبى، بلکه از روى ترس و به اقتضاى مصلحت زمانه بود. این‏ها که به‏طور تقریبى شاید هفتاد درصد کل قبایل شبه جزیره را شامل مى‏شدند، اعلان مسلمانى کردند ولى به مبانى و مبادى اسلام مؤمن نشده و آن را درک نکرده بودند.

براى اثبات این ادعا دلایل زیر را مى‏توان ارائه کرد:

1- قرآن کریم به طور صریح به این مسئله اشاره کرده است:

قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فى قلوبکم ... ; (11) اى رسول! اعراب بر تو منت نهاده گفتند ما بى جنگ و نزاع ایمان آوردیم به آن‏ها بگو شما که ایمانتان از زبان به قلب وارد نشده است‏به حقیقت هنوز ایمان نیاورده‏اید، لیکن بگویید ما اسلام آوردیم ... .

2- واقعه اهل رده که بلافاصله بعد از فوت پیامبر اتفاق افتاد، دلیل دیگرى براین مدعا مى‏تواند باشد. برخى از قبایل جزیرة‏العرب با آگاهى از فوت پیامبر اعلان کردند که دیگر هیچ‏گونه ارتباط دینى و حکومتى با مدینه ندارند و بر اعتقادات و باورهاى قدیم خود برگشته‏اند. ظهور پیامبران دروغینى همچون طلیحة‏بن‏خویلد، سجاح، مسیلمه کذاب و اسود عنسى با انگیزه‏هاى حسادت به سیادت قریش، شرکت در حاکمیت متمرکز جزیرة‏العرب، تصور باج گونه داشتن از حکم دینى زکات و ... همه بیان کننده درک ناقص و ناتمام این قبایل از دین اسلام و مبانى آن مى‏باشد.

3- درخواست‏هایى که نمایندگان این قبایل از پیامبر در قبال قبول اسلام داشتند همانند حلال شمردن زنا، ربا، شراب و یا به دست گرفتن رهبرى مسلمانان پس از پیامبر، نگهداشتن بت قبیله و... نیز همه مبین درک نادرست این قبایل از مفاهیم و احکام شرع مقدس اسلام بود.

در چنین شرایطى که مفاهیم عمیق اسلامى در ذهن و دل اعراب کاملا رسوخ نکرده و آن‏ها را از درون متحول نکرده بود پیامبر دارفانى را وداع گفت و بلافاصله گروه‏هاى مختلف سیاسى، با برداشت‏هاى متفاوت از نصوص دینى، براى تعیین جانشین پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در سقیفه تجمع کردند.

الف - انصار
گروه انصار در عصر نبوت، در راه اسلام، خدمات شایان توجهى انجام دادند; مانند شمشیر زدن و دوشادوش پیامبر در بیشتر غزوات بودن و ... مهم‏تر از همه، امان دادن به مهاجرینى بود که همه مال و منال خود را در مکه جاگذاشته و به مدینه پناه آورده بودند. انصار صادقانه در این راه تمام دارایى خویش را در طبق اخلاص گذاشتند و با مهمانان و برادران دینى خود تقسیم کردند تا جایى که حضرت فاطمه زهراعلیها السلام در خطبه‏اى آنان را «مهد اسلام و بازوى ملت‏» نامید. (12) به همین علت انصار در اجتماع شتاب آلود سقیفه خود را از هر حیث‏شایسته جانشینى پیامبرى مى‏دانستند که در خدمت و کمک به او از هیچ امرى دریغ نورزیده بودند. اما دو مسئله باعث ضعف و تزلزل در جبهه انصار شد:

1- از آن جا که در عصر جاهلیت‏بین اوس و خزرج جنگ‏ها و خصومت‏هاى زیادى وجود داشت و هنوز آن را فراموش نکرده بودند، این امر به درگیرى درون گروهى آن دو منجر شد تا جایى که وقتى سعد بن عباده - رئیس خزرجى انصار - به عنوان نماینده معرفى شد اوسى‏ها او را برنتافتند و شتابزده با ابوبکر مهاجر بیعت کردند. حتى بشیربن سعد - پسر عموى سعد بن عباده - از اولین کسانى بود که به طرفدارى از مهاجرین برخاست.

2- در آن عصر نظام قبیله‏اى حاکم، براى «نسب‏» ارزش زیادى قائل بود. از این رو، وقتى ابوبکر در بیان فضایل «مهاجرین اولیه‏» به رابطه نسبى آن‏ها با پیامبر اشاره مى‏کند و در بیان علت‏برترى مهاجرین به انصار مى‏گوید: مهاجرین اولین کسانى بودند که وقتى همه با پیامبر دشمنى مى‏کردند، به یارى حضرت برخاستند و در پرستش خدا و یارى پیامبر استقامت ورزیدند. انصار در مقابل آن ایستادگى نمى‏کنند و با پذیرش آن، پیشنهاد امیرى از ما و امیرى از شما را مطرح مى‏سازند که بالاخره ابوبکر آن را هم رد مى‏کند و مى‏گوید: ما باید امیر و شما وزیر ما باشید و ما بى‏مشورت شما عملى انجام نمى‏دهیم.

ب - مهاجرین
تفسیر مهاجرین از مقوله جانشینى پیامبر به گونه‏اى بود که به آسانى مى‏توانست رقباى جدى خود را از صحنه خارج کند. گروهى مهاجر به واسطه سابقه درخشانى که در یارى پیامبر و همراهى او داشتند به عنوان مسلمانان اولیه که در روزهاى سخت مکه تمام دارایى خود را رهاکرده و با پیامبر به مهاجرتى سرنوشت‏ساز رفته بودند، کسب مقام جانشینى پیامبر را پاداشى براى زحمات طاقت فرساى خود مى‏دانستند. ابوبکر، عمر، سعد وقاص، ابوعبیده جراح و دیگر مهاجرین اولیه به عنوان یاران نزدیک پیامبر جزء «سابقون‏» بودند و از این جهت مقام و مرتبت‏بالایى در بین پیامبر و مسلمانان داشتند. اما آن‏چه انصار را به طور کامل خلع‏ید کرد و چونان برهان قاطعى بر فرقشان فرو نشست، استدلالى بود که از زبان ابوبکر بر منطق قبیله‏اى جارى شد:

اى گروه انصار! هر چه از فضیلت‏خود بگویید، شایسته آنید، اما عرب این کار را جز براى این طایفه قریشى نمى‏شناسد که خاندان و نسبشان بهتر و مهم‏تر است. (13)

ضربه دوم از طرف مهاجرین زمانى نواخته شد که ابوبکر روایت «الائمة من قریش‏» (14) را از طرف حضرت رسول‏صلى الله علیه وآله وسلم نقل کرد. دیگر، انصار را یاراى مقاومت نبود و باید بر حاکمیت جبرى تفکر قبیله‏اى که خود نیز محاطدر آن بودند، تن مى‏دادند.

ج - بنى‏هاشم
اگر چه بنى‏هاشم به دلیل اشتغال به امور کفن و دفن پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در سقیفه حضور نداشتند، اما جایگاه معنوى آن‏ها را نمى‏توان در ساختار سیاسى جامعه اسلامى نادیده گرفت. على‏علیه السلام و اطرافیانش زمانى از اجتماع سقیفه باخبر شدند که دیگر ، مسلمانان با ابوبکر بیعت کرده و در حال بازگشت‏بودند. نقل شده است انصار در جواب على‏علیه السلام که پرسیده بود چرا با من بیعت نکردید و با آن‏ها بیعت نمودید، گفتند:

اگر شما زودتر مى‏آمدید ما با شما بیعت مى‏کردیم، اما حالا دیگر چون بیعت کرده‏ایم، آن را نمى‏شکنیم. (15)

اما این‏که چرا مهاجرین به عمد، بنى‏هاشم و به‏ویژه على‏علیه السلام را با آن همه سوابق درخشان به فراموشى سپرده بودند، مسئله قابل تاملى است. قریش حسادت و کینه شدیدى نسبت‏به على‏علیه السلام داشتند; (16) حسادت به واسطه مهر و محبت‏هاى بى‏دریغى که پیامبر در دوران حیات به او مبذول مى‏داشت و کینه به آن دلیل که در عصر نبوت و در جنگ‏هاى پیامبر با مشرکین قریش، بسیارى از اشراف و بزرگان آن قبیله توسط على‏علیه السلام به قتل رسیده بودند و همین مسئله تخم کینه و دشمنى را در دل بازماندگان آن‏ها کاشته بود. این کینه‏ورزى و حسادت تئوریزه هم شد و قریشى‏ها شعار سر دادند که «عرب دوست نداشته که نبوت و خلافت در یک خاندان باشد» (17) یعنى بنى‏هاشم بر سایرین تکبر خواهند کرد.

گفتنى است عرب در دوره‏اى که محاط در تفکرات قبیله‏اى است، به دو شخصیت‏برجسته و یار نزدیک پیامبر، براساس معادلات عشیره‏اى مى‏نگرد و در این نگرش ناگزیر ابوبکر را بر على‏علیه السلام ترجیح مى‏دهد، زیرا او امتیازاتى دارد که على‏علیه السلام از آن بى‏بهره است: نخست این‏که ابوبکر در سال 11 ق بیش از چهل سال دارد و در سنت عرب داراى عقل کامل است، در حالى که على‏علیه السلام هنوز جوانى بیش نیست. دوم این‏که قبل از بعثت، ابوبکر مقام قاضى و داور را در اختلافات بین قبایلى ایفا مى‏کرد و بدین وسیله از موقعیت و وجهه مناسبى در بین قبایل برخوردار بود. مهم‏تر از همه این‏ها ابوبکر آشنا به علم الانساب بود که امتیاز بزرگى در جامعه عرب به شمار مى‏رفت. از این رو از منظر معادلات قبیله‏اى کفه ترازو به نفع ابوبکر سنگینى مى‏کرد و على‏علیه السلام به نیکى در یافت که عرب تصمیم گرفته است «عقیده‏» را قربانى «قبیله‏» کند.

د - امویان
بى‏تردید تیره اموى قریش به دلیل سابقه سیاهشان در دشمنى با پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در سقیفه بنى‏ساعده براى کسب خلافت جامعه اسلامى هیچ امیدى نداشتند، اما با حضور فعال خود در این حادثه براى چند دهه آتى مى‏اندیشیدند. آن‏ها با جذب شخصیت‏هاى مثبتى مانند عثمان و عبدالرحمن بن عوف در احراز وجهه‏اى موجه براى حزب خود سعى بسیار نمودند. و شاید بتوان گفت‏حادثه سقیفه در بین گروه‏هاى مطرح بیشترین فایده را براى امویان در پى داشته است، چرا که با خلافت ابوبکر، به تدریج امویان به دلیل مهارت‏هاى زیادى که در عرصه امور نظامى داشتند وارد سپاه اسلام شدند و شاخه نظامى خلافت را در اختیار گرفتند تا آن‏جا که در جریان واقعه ارتداد، قبایل جزیرة‏العرب در روزهاى آغازین خلافت ابوبکر، لشکریان متعددى براى سرکوبى آنان فرستادند. به گفته مقریزى: «فرماندهى پنج لشکر از یازده لشگر گسیل شده، از تیره امویان بود» (18) و هم آنان بودند که رهبرى فتوحات بزرگ در عراق، شام، ایران، مصر و افریقا را بر عهده داشتند. «بدین سان اشراف مردم در جاهلیت‏به اشراف آنان در اسلام نیز بدل شدند». (19)

پس بى‏جا نیست که اگر حادثه سقیفه بنى‏ساعده را - که به راستى به گفته امام خمینى باید آن را «اعظم مصیبت‏ها» نامید - مقدمه شومى براى رخداد عاشوراى 61 ق بدانیم آن‏جا که مقدمات نابودى اسلام را فراهم ساختند.

3) سیاست مالى خلفاى نخستین
عامل مهم دیگر در زمینه سازى قیام عاشورا، سیاست مالى خلفاى نخستین و شیوه برخورد آن‏ها با بیت‏المال مسلمین بود که بعد از رحلت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم در جامعه اسلامى به مرور شکل گرفت.

از آن‏جا که در زمان حضرت رسول‏صلى الله علیه وآله وسلم وضعیت مالى مسلمانان چندان مطلوب نبود و غالبا با تنگدستى روزگار مى‏گذراندند، فرصتى براى پیامبر پیش نیامد تا الگوى کاملى را از خود در اداره امور مالى جامعه اسلامى به جاگذارد. با این حال به دو مسئله حساسیت ویژه‏اى داشت:

نخست این‏که در تقسیم بیت‏المال مساوات و برابرى را به طول کامل رعایت مى‏کرد و بین نو مسلمانان و سابقون فرقى قائل نمى‏شد و در جواب اعتراض برخى از صحابه به این شیوه، مى‏فرمودند: آن‏چه باید رعایت‏شود احتیاج و مساوات است و جزاى سابقه و فضیلت را خداوند خواهد داد. (20)

دوم این‏که به هیچ وجه مالى را در خزانه ذخیره نمى‏کردند و بلافاصله پس از رسیدن مال، آن را بین مسلمانان تقسیم مى‏نمودند. (21) دلیل این امر نیز همان وضعیت مالى نامناسب مسلمانان بود.

بعد از پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم با این‏که از نظر مالى وضعیت مسلمانان رو به بهبودى بود اما ابوبکر هم‏چنان با تاسى جستن به دو ویژگى‏اى که پیامبر آن را اصل قرارداده بود، به سنت پیامبر کاملا وفادار ماند و به رغم اعتراضات زیاد، به‏ویژه از جانب عمر، آن را بهترین روش دانست. (22)

اما خلیفه دوم (عمربن خطاب) اگر چه مثل پیامبر و ابوبکر مال مسلمین را مطلقا متعلق به خود نمى‏دانست و استفاده از آن را براى منافع شخصى و خانوادگى شدیدا نادرست مى‏شمرد و از آن پرهیز مى‏کرد، (23) اما بدعت‏هایى را در این عرصه از خود به جا گذاشت که با سنت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم مخالف و براى آینده جامعه اسلامى مضر بود. توضیح این‏که با توجه به فتوحات مهمى که در دوره عمر صورت گرفت و دو امپراتورى بزرگ آن زمان یعنى ایران و بخش بزرگى از روم زیر سم ستوران سپاه اسلام فتح و غنایم فراوانى از آن سرزمین‏ها به مدینه منتقل شد، دیگر عملا تقسیم همه این اموال در بین مسلمانان بدون ذخیره کردن بخشى از آن در بیت‏المال معقول به نظر نمى‏رسید، چرا که از سویى توزیع همه این غنایم براى مسلمانان خطرناک و مضر بود و از سوى دیگر امپراتورى اسلامى براى اداره سرزمین‏هاى فتح شده، هزینه‏هاى هنگفتى را متحمل مى‏شد، پس تاسیس دیوان براى بررسى درآمدها، هزینه‏ها و مخارج دولتى منطقى به نظر مى‏رسید که از این طریق بخش‏هاى مختلف امپراتورى اسلامى تامین مالى مى‏شد.

بنابراین در این بخش، انتقادى به عملکرد عمر نیست، اما اشتباه بزرگ وى در تقسیم ناعادلانه بیت‏المال در بین مسلمانان بود; بدین صورت که بین عرب و غیر عرب، زن و مرد، آزاد و موالى، سابقون و نو مسلمانان تمایز قائل شد و مدعى بود که نمى‏تواند کسانى را که همراه پیامبر مى‏جنگیدند، با آنانى‏که در برابر او شمشیر مى‏کشیدند و بعدا مسلمان شدند، برابر کند و بدین ترتیب به تقسیم نامساوى اموال براساس سابقه و نسب حکم کرد. (24) نتیجه این سیاست ایجاد شکاف طبقاتى عمیق بین مسلمانان شد. اما تا زمان مرگ عمر عوارض آن ظاهر نشد، چرا که عمر هیچ وقت‏به صحابه اجازه خروج از مدینه و سرمایه‏گذارى اموالشان را نداد و همواره مى‏گفت:

در حره (خروجى مدینه) مى‏ایستم و یک دست‏بر گلوى عرب و دست دیگر بر بند شلوارش مى‏گذارم و اجازه نمى‏دهم عرب به جهنم بیفتد. (25)

اما با روى کارآمدن خلیفه سوم و سیاست مالى اتخاذ شده از طرف او، عمق فاجعه مشخص شد. عثمان‏بن‏عفان علاوه بر این‏که راه خلیفه دوم را در تقسیم نامساوى اموال ادامه داد، بلکه بذل و بخشش‏هاى بى‏حد و حصرى به خویشاوندان و بستگان خود که عمدتا از تیره امویان قریش بودند و بیشتر آن‏ها طرد شده و تبعیدى پیامبر به حساب مى‏آمدند، انجام داد. علاوه بر این‏که وى برعکس خلفاى پیشین، زندگى اشرافى و مجللى را در پیش گرفت و به گفته مسعودى در شهر مدینه چهار قصر براى خود ساخت و همیشه مى‏گفت:

خداى عمر را بیامرزد، کیست که طاقت او را داشته باشد. من مال دارم و از مال خودم مى‏خورم، پیرم و باید غذاى نرم بخورم. (26)

از دوره خلافت عثمان به «حاکمیت اشراف قریش‏» (27) یاد مى‏شود که نتیجه مستقیم آن قدرت و قوت یافتن تیره اموى بود که تمامى ارکان دستگاه خلافت را در طول دوازده سال خلافت عثمان به زیر سیطره نفوذ خود درآوردند. ابن‏ابى‏الحدید نقل مى‏کند که حارث بن الحکم (طرد شده پیامبر) از طرف عثمان براى جمع‏آورى زکات «قضاعه‏» مامور شد. وقتى اموال جمع شده را آورد، خلیفه یکجا تمام آن‏ها را به او بخشید. (28) در نوبتى دیگر عثمان خمس غنایم مصر را به پسر عمویش مروان بن حکم(تبعیدى پیامبر) و سیصدهزار درهم به عمویش حکم و حارث بن حکم پسر دیگرش بخشید. (29) ابن خلدون از قول مسعودى نقل مى‏کند:

در روزگار عثمان صحابه پیامبر املاک و اموال فراوانى به دست آوردند چنان‏که روزى که خود عثمان کشته شد در نزد خزانه‏دار او یکصدوپنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم موجود بود و بهاى املاک او در وادى القرى و حنین و دیگر نواحى دویست هزار دینار بود و شتران و اسبان بسیارى داشت و هشت‏یک یکى از متروکات زبیر پس از مرگ او پنجاه هزار دینار بود و او پس از مرگ هزار اسب و هزار کنیز به جاى گذاشت و محصول طلحه از عراق در هر روز هزار دینار و از ناحیه شراة بیش از این مبلغ بود و در اصطبل عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر بود و او ده هزار گوسفند داشت و ربع ماترک او پس از مرگش بالغ بر هشتاد و چهار هزار دینار بود و زیدبن ثابت از شمش زر و سیم مقدارى به جاى گذاشت که آن‏ها را با تبر مى‏شکستند و این علاوه بر اموال و املاکى بود که بهاى آن‏ها به صدهزار دینار مى‏رسید و زبیر خانه‏اى در بصره و خانه‏هاى دیگرى در مصر و کوفه و اسکندریه براى خود بنیان نهاده بود و هم‏چنین طلحه خانه‏اى در کوفه بنا کرد و خانه دیگرى در مدینه بنیان نهاد و آن را از گچ و آجر و چوب ساج بساخت و سعدبن‏ابى‏وقاص خانه‏اى براى خود در عقیق بنا کرد که سقفى بلند داشت و فضاى پهناورى بدان اختصاص داد و برفراز دیوارهاى آن کنگره‏ها بساخت و مقدار خانه‏اى براى خویش در مدینه بساخت که از درون و بیرون گچ‏کارى بود و یعلى‏بن‏منبه پنجاه هزار دینار و مقدارى زمین و آب و جز این‏ها به جاى‏گذاشت و بهاى املاک و ماترک دیگر او سیصدهزار درهم بود. (30)

بذل و بخشش‏هاى بیش از حد به خویشاوندان اموى و دیگر سیاست‏هاى نادرستى که از طرف عثمان اتخاذ شد، زمینه‏هاى نارضایتى و شورش را علیه او در مدینه فراهم کرد. این‏جا بود که عثمان اشتباه دوم خود را مرتکب شد و آن لغو ممنوعیت‏خروج صحابه بزرگ مسلمان از مدینه بود که از زمان عمر به اجرا در مى‏آمد. اگر چه عثمان به قصد دور کردن صحابه از مدینه و از بین بردن زمینه‏هاى شورش دست‏به چنین اقدامى زد اما این سیاست نه تنها مخالفت‏ها را از بین نبرد بلکه مقدمه‏اى شد براى قریش اقتصاد پیشه که در تمام سرزمین‏هاى حاصلخیز امپراتورى اسلامى پراکنده شوند و به کار سرمایه‏گذارى اقتصادى بپردازند; به عبارت دیگر، سرمایه‏هاى انباشته شده بى‏مصرف صحابه بزرگ با لغو ممنوعیت‏خروج از مدینه براى تجارت و استملاک اراضى در سراسر بلاد اسلامى به کار گرفته شد. از این زمان دیگر بدون هیچ‏گونه مانعى مال اندوزى و سرمایه‏گذارى هدف اولیه اکثر صحابه بزرگ همانند طلحه و زبیر و ... بود و همین صحابه با فرو رفتن در گرداب تجملات دنیوى، عقیده را قربانى غنیمت کردند تا آن‏جا که حاضر شدند به خاطر آن در آوردگاه جمل رو در روى على‏علیه السلام صف آرایى کنند.

سیاست مالى عثمان دو نتیجه مهم در برداشت: نخست این‏که سیاست مالى محکمى را که دو خلیفه پیشین براى برقرارى آن، براساس مالکیت محدود و مساوات، زحمات زیادى متحمل شده بودند، برهم زد و او با بى‏ارادگى خود، آن را به صورت مالکیت‏هاى بزرگ درآورد. دوم این‏که بنى‏امیه که همان طبقه ثروتمند و مالک را تشکیل مى‏دادند بر مسلمان‏ها و اموال آنان مسلط شدند.

اما آن زمان که على‏علیه السلام خلافت مسلمین را پذیرفتند برتقسیم برابر و عادلانه اموال به شیوه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم تاکید فراوانى داشتند، براى نمونه در پاسخ زن عربى که برتساوى بین عرب و عجم توسط او اعتراض مى‏کرد، فرمودند:

من به کتاب خداى عزوجل نظر کردم و در آن هیچ اشاره‏اى نسبت‏به برترى فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق ندیدم. (31)

بى‏شک با انحرافات بنیادینى که از زمان رحلت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم تا روى کار آمدن على‏علیه السلام در جامعه اسلامى به وجود آمده بود اجراى چنین سیاست عادلانه‏اى که کاملا مبتنى بر مشى عقیدتى پیامبر اسلام باشد ناممکن مى‏نمود.

4) بنى‏امیه و اسلام وارونه
سیاست مالى خلفاى اموى (به‏ویژه معاویه و پسرش یزید) تفاوت‏هاى بنیادى با سیاست مالى خلفاى نخستین داشت. سیستم حکومتى معاویه کاملا سلطنتى و با تقلید از دربار حکومتى، روم و ایران بود. اختصاص دادن املاک خالص براى خاندان حکومتى، تمرکز بخشیدن به سازمان خراج و تخصیص درآمد حاصل از آن فقط براى خلیفه، مالیات بستن به مقررى کارمندان و مصادره نصف اموال ماموران عالى‏رتبه دولت پس از مرگ یا استعفاى آنان که در منابع اسلامى با عنوان «استخراج‏» از آن یاد مى‏شود، از مواردى بود که براى اولین بار در تاریخ اسلام از جانب معاویه با هدف بازسازى نظام مالى دولت اسلامى به اجرا درآمد، اما پر واضح است که در این بازسازى بیشترین سود عاید دستگاه خاندانى خلیفه شد نه دولت اسلامى. (32) یعقوبى مى‏نویسد:

معاویه، عبدالله بن دراج، غلام خود را بر خراج عراق گماشت و به او نوشت: از مال عراق آن‏چه بدان کمک جویم به سوى من حمل کن. پس ابن دراج بر او نوشت و خاطر نشان ساخت که دهقانان به او خبر داده‏اند که کسرا و خاندان کسرا را «خالصه‏هایى‏» بوده است که در آمد آن‏ها را براى خودشان جمع‏آورى مى‏کرده‏اند و حکم خراج بر آن بار نمى‏شود. پس [معاویه] به او نوشت که آن خالصه‏ها را به شمار و خالصه‏اش قرار ده و سدها براى آن‏ها بساز. پس دهقانان را فراهم ساخت و از ایشان پرسش کرد. گفتند که دفتر در حلوان است، پس فرستاد تا آن را آوردند و هر چه را براى کسرا و خاندان کسرا بود از آن استخراج نمود و سدها بر آن بست و آن را خالصه معاویه قرار داد ... [معاویه] به عبدالرحمن ابن ابى بکره درباره سرزمین بصره نیز چنین نوشت و آن‏ها را دستور داد که هدیه‏هاى نوروز و مهرگان را نزد وى فرستند... . (33)

بعد از معاویه، یزید میراث خوار چنین نظام سلطنتى‏اى شد که اساس آن مبتنى بر مال اندوزى بود. برخى از مهم‏ترین حرکت‏هاى انحرافى که از طرف معاویه و همفکرانش در تاریخ اسلام صورت گرفته و در وقوع سانحه عاشورا بسیار مؤثر بوده ست‏به این قرار است:

الف - جعل حدیث
معاویه افرادى را صرفا براى جعل حدیث استخدام کرده بود که از معروف‏ترین آن‏ها مى‏توان به سمرة بن جندب، ابو هریره، عمروبن‏عاص ، مغیرة بن شعبه و عروة بن زبیر اشاره کرد. احادیث زیادى توسط این عده در فضایل معاویه و تیره اموى قریش و مذمت‏بنى‏هاشم به‏ویژه على‏علیه السلام ساخته شد و حتى مکتب تاریخ‏نگارى شام که به درستى باید مؤسس آن را معاویه دانست اساسا با هدف مذکور تاسیس شد. در میراث مکتوب تاریخ‏نگاران شامى تهمت‏هاى ناروایى برخاندان عصمت و طهارت وارد شد تا آن‏جا که قیام امام حسین‏علیه السلام براى احیاى سنت نبوى‏صلى الله علیه وآله وسلم، به عنوان شورشى معرفى گردید که نظم عمومى جامعه اسلامى را بر هم زده و موجب اغتشاش شده است. و در مقابل به جاى محکوم کردن یزید به دلیل آن همه اعمال ضد دینى‏اش رفتار او را با این توجیه که عمل به «اجتهاد» کرده‏است تصدیق و تایید کردند. (34)

معاویه براى مخدوش کردن چهره على‏علیه السلام چهارصدهزار درهم به سمرة بن جندب داد تا بگوید آیه «و من الناس من قوله فى الحیاة الدنیا ... و هو الدالخصام‏» درباره على‏علیه السلام نازل شده‏است. (35) به‏واسطه همین تبلیغات مسموم بود که پذیرش شهادت على‏علیه السلام در محراب عبادت براى شامیان بسیار مشکل مى‏نمود. (36)

ب - احیاى عروبت
معاویه مبناى حکومت‏خود را بر عصبیت قومى و قبیله‏اى استوار کرده بود و همچون اسلاف خود در عصر جاهلى بر نسب و عشیره خود مى‏بالید. احیاى ملى‏گرایى و عروبت‏به‏طور عام‏تر، شعار بنى‏امیه در حاکمیت‏خود براى جامعه‏اى بود که بخش قابل توجهى از آن را موالى و مسلمانان غیر عرب تشکیل مى‏دادند. معاویه براى اجراى سیاست عرب‏گرایى خود در بخشنامه‏اى به زیاد بن ابیه - حاکم بصره و سپس کوفه - دستور مى‏دهد که عطایا و سهمیه موالى و عجم را از بیت‏المال کم کند، در جنگ‏ها عجم را سپر اعراب سازد، آنان را به هموار ساختن راه‏ها و کندن درختان و ... وادارد، هیچ یک از عجم‏ها را مناصب دولت نداده و اجازه ندهد که آنان با دختران عرب ازدواج کنند و از عرب ارث ببرند. و تا آن‏جا که مى‏تواند از عجم دورى گزیند و آنان را تحقیر کند ... (37) قیام مختار ثقفى در خون‏خواهى امام حسین‏علیه السلام نوعى واکنش اعتراض‏آمیز به سیاست عرب گرایى امویان هم بود. چنان که نقل شده است:

... عمیر [بن حباب یکى از بزرگان شام و رئیس قبیله قیس به مختار] گفت: از هنگامى که وارد اردوگاه تو شده‏ام اندوهم شدت یافته است و این به آن جهت است که تا هنگامى که پیش تو رسیدم هیچ سخن عربى نشنیدم و همراه تو، همین گروه ایرانیان هستند و حال آن‏که بزرگان و سران مردم شام که حدود چهل هزار مردند به جنگ تو آمده‏اند. (38)

ج - احیاى جریان‏هاى اعتقادى انحرافى
در دوره‏اى که آزادى اندیشه و عقیده شدیدا سرکوب مى‏شد، تفکر انحرافى «مرجئه‏» مورد استقبال و حمایت‏شدید امویان قرار داشت. صاحبان این عقیده باور داشتند که ایمان به خداوند کافى است و گناه باعث ورود انسان در جهنم نمى‏شود. شهرستانى در «الملل و النحل‏» همین نکته را وجه شاخص مرجئه تلقى مى‏کند و معتقد است در حوزه مسائلى که به امامت مربوط مى‏شود با خوارج توافق ندارند. (39) با رواج این تفکر، معاویه موفق به مشروعیت‏بخشیدن به تمام اعمال و گفتار دستگاه حکومتى خود مى‏شد. در این اندیشه «نقد قدرت‏» جاى خود را به «تجلیل حاکمان‏» داد و معاویه و کارگزاران او صحنه را به گونه‏اى طراحى کردند که مردم باور داشتند هر کارى که آنان به عنوان خلیفه مسلمانان انجام مى‏دهند، کارى درست و شایسته است و هر کس با آنان به مخالفت‏برخیزد، فارغ از این‏که چه کسى است و چه مى‏گوید، برخطا است و ریختن خون او منعى ندارد و این تلقى بدون تدارک زمینه چنین اعتقادى، میسر نبود. احمد امین وجه نامگذارى مرجئه را چنین بیان کرده است:

مرجئه گرفته شده از «ارجاء» است، به مفهوم به تاخیر انداختن، زیرا آنان امر گروه‏هایى را که با هم اختلاف داشتند و خون یکدیگر را مى‏ریختند به روز قیامت واگذار مى‏کردند و در مورد هیچ طرف، خودشان داورى نمى‏نمودند. عده‏اى نیز مرجئه را مشتق از «رجاء» مى‏دانند، زیرا آنان مى‏گفتند با داشتن ایمان، گناه آسیبى و ضررى نمى‏رساند، چنان که با بودن کفر نیز اطاعت‏سودى نخواهد داشت. (40)

نشاندن خلیفه مسلیمن به جایگاهى که هاله‏اى از تقدس آن را احاطه کرده باشد و ثنا گفتن وى، میراث شوم تفکر مرجئه و نتیجه روشن و قطعى آن، تایید بلاقید بنى‏امیه بود. آن چیزى که باعث‏شد جامعه اسلامى رخداد دلخراش و اسف بار عاشوراى 61 ق را به آسانى و بى‏هیچ دغدغه‏اى بپذیرد، رسوخ همین باور بود. حسین حتى اگر نوه پیامبر هم باشد چون به اذن خلیفه اسلامى کشته شده است، مرگ او بر حق بوده و مورد تایید است; براى نمونه توجیه «ابن العربى‏» درباره شهادت «حجربن عدى‏» چنین است:

در مورد قتل حجر دو سخن وجود دارد: عده‏اى معتقدند که او به ناحق کشته شده و عده‏اى باور دارند که به حق کشته شده‏است. ما مى‏گوییم اصل این است که هر که را امام برحق بکشد به حق کشته شده است و هر که معتقد است‏حجر به ستم کشته شده، باید دلیل بیاورد. (41)

د - انتخاب عنوان خلیفة‏الله به جاى خلیفة‏الرسول
ابوبکر بعد از کسب منصب خلافت، خاطر نشان کرد که یکى از مردم بوده و تابع است نه مبدع. او عنوان «خلیفة‏الرسول‏» را براى خود انتخاب کرد و همیشه یادآور مى‏شد که اطاعت مردم از او تا زمانى رواست که به راه راست‏باشد و همیشه باید او را نصیحت کنند. اما عمر، جانشین ابوبکر، نه تنها مثل او همیشه تابع نبود، بلکه در بعضى موارد به بدعت‏گذارى هم اقدام مى‏کرد. عمر، لقب «خلیفة خلیفة‏الرسول‏» را که از طرف مسلمانان براى او به کار مى‏رفت، به دلیل طولانى بودن آن و این‏که براى خلفاى بعدى ایجاد مشکل مى‏کند، نپسندید و عنوان «امیرالمؤمنین‏» را براى خود برگزید. براى عثمان هر دو عنوان امیرالمؤمنین و خلیفة‏الرسول استعمال مى‏شد. اما براى اولین بار در سال‏هاى آخر خلافت او، از طرف امویان عنوان «خلیفة‏الله‏» براى او به کار رفت.

با روى کار آمدن معاویه، به عمد، لقب «خلیفة‏الله‏» جاى «خلیفة‏الرسول‏» را گرفت، چرا که مشکل عمده امویان این بود که همیشه اعمال و رفتارشان با سیره و سنت نبوى قیاس مى‏شد و از این جهت‏به ناچار - حتى حداقل در ظاهر - بایستى برخى امور را رعایت مى‏کردند. اما با انتخاب عنوان خلیفة‏الله، خود را از سایه سنگین این قیاس خارج کردند و چنین تبلیغ نمودند که مقام لافت‏بالاتر از مقام نبوت است و خلیفه به خدا نزدیک‏تر و فقط در مقابل او پاسخ‏گو است. امویان تا آن‏جا پیش رفتند که بر فراز منبرها این سخن را مطرح مى‏کردند که آیا مقام و موقعیت‏خلیفه برتر است‏یا پیامبر؟ و استنتاج کردند که خلیفه اعتبار و ارزش بیشترى دارد. انتخاب عنوان خلیفة اللهى مناسب‏ترین شیوه براى دور زدن پیامبر بود. تا با تخفیف مقام پیامبر، مقابله خشونت‏آمیز با بازماندگان و اهل بیت او تسهیل شود.

به‏واسطه همین انحراف‏هاى بنیادینى که امویان در تاریخ اسلام به وجود آوردند، امام خمینى‏قدس سره آن را مثل اعلاى «حکومت جور» معرفى کرده و قیام امام حسین‏علیه السلام را تنها راه مقابله با نهادینه شدن این بدعت‏هاى ناروا در جامعه اسلامى دانسته‏اند. چنان‏که مى‏فرمایند:

... قیامش، انگیزه‏اش نهى از منکر بود که هر منکرى باید از بین برود. من جمله قضیه حکومت جور، حکومت جور باید از بین برود. (42)

ه- تبدیل خلافت‏به سلطنت
ابوالاعلى مودودى در کتاب ارزشمند «خلافت و ملوکیت در اسلام‏» ویژگى‏هاى نظام ملوکى معاویه را در مقایسه با خلافت پیش از وى چنین برمى‏شمرد:

1 - دگرگونى در روش تعیین خلیفه: خلفاى قبل از معاویه، خود براى کسب خلافت قیام نمى‏کردند، اما معاویه به هر صورت در پى آن بود تا خود را خلیفه کند و وقتى برکرسى خلافت تکیه زد کسى را یاراى مخالفت‏با او نبود و باید بیعت مى‏کرد. خود معاویه نیز به این موضوع اعتراف مى‏کند که از نارضایتى مردم از خلافت‏خود آگاه است اما به زور شمشیر آن را به دست آورده است. این مسئله بعدها به موروثى شدن خلافت توسط معاویه انجامید.

2 - دگرگونى در روش زندگى خلفا: استفاده از روش زندگى پادشاهى روم و ایران از عهد معاویه آغاز شد.

3 - تغییر در شیوه اداره بیت‏المال: در این دوره خزانه بیت‏المال به صورت ثروت شخصى شاه و دودمان شاهى درآمد، کسى نیز نمى‏توانست درباره حساب و کتاب بیت‏المال از حکومت‏باز خواست کند.

4 - پایان آزادى ابراز عقیده: در این دوره دیگر کسى را یاراى امر به معروف و نهى از منکر نبود. شروع این روش جدید از عهد معاویه و با کشتن «حجر بن عدى‏» آغاز شد.

5 - پایان آزادى قضات.

6 - خاتمه حکومت‏شورایى و به وجود آمدن حکومت ملوکى جدید.

7 - ظهور تعصبات نژادى و قومى و نابودى برترى قانون. (43)

در قالب رهیافتى ریشه شناسانه شاید بتوان به پرسش چگونگى تبدیل خلافت‏به ملوکیت، پاسخى در خورشان یافت. با نظرى به شیوه انتخاب «خلفاى نخستین‏» در مى‏یابیم که هیچ کدام از آن‏ها در اندیشه موروثى کردن خلافت در خاندان خود نبودند، اما زمینه‏هاى آن را به‏طور ناخواسته فراهم کردند. در اندیشه سیاسى اهل سنت، توجیه‏گر اقدام معاویه در انتخاب پسر خود به ولایت‏عهدى، «نظریه استخلاف‏» مى‏باشد; شیوه‏اى از انتخاب خلیفه که عمر (خلیفه دوم) نیز بدان طریق به خلافت رسیده‏بود. در این نظریه، انتخاب جانشین بعدى در حیطه وظایف خلیفه وقت‏شمرده مى‏شود. (44) اما از آن‏جا که خلفاى نخستین نسبتا پرهیزکار و متقى بودند، هیچ وقت از این فرصت‏براى انتخاب فرزندان یا شخصى از خاندان خود استفاده نکردند. ولى معاویه با تعمیم اصل استخلاف به فرزندان، راه تبدیل خلافت‏به سلطنت (حکومت موروثى) را باز کرد. بعدها نظریه استخلاف از سوى فقها و نظریه‏پردازان اهل سنت، شرح و بسط یافت و سعى شد که استخلاف منطبق با حوادث پیش آمده روز، فرزندان را نیز در برگیرد.

ماوردى نظریه‏هاى گوناگون را در سه دسته جمع‏بندى کرده است: (45) نظریه اول حاکى از آن است که بیعت‏با فرزند یا پدر مجاز نیست، مگر این‏که اهل اختیار در باب او مشورت کنند و وى را شایسته و صالح بدانند. نظریه دوم به بیعت‏خلیفه با فرزند یا پدر به دیده رضا مى‏نگرد و دلیلى که براى این امر اقامه شده آن است که خلیفه از آن جهت که حاکم است، حکم وى نافذ است. نظریه سوم بیعت‏خلیفه با پدر را مجاز شمرده‏است ولى با فرزند را براساس یک نظریه انسان شناختى، جایز نمى‏داند. بسط نظریه استخلاف، به راحتى توانست اقدام معاویه را در موروثى کردن خلافت، مقبول جلوه دهد. ابن‏خلدون در این‏باره مى‏گوید:

درست است که یزید فاضل نبود و مفضول بود ولى آن‏چه که مى‏بایست در ترجیح مفضول به فاضل کار ساز شود علاقه معاویه به اتحاد تمایلات مردم و وحدت کلمه بود ... حقیقت امامت‏براى این است که امام در مصالح دین و دنیاى مردم در نگرد، چه او ولى و امین آنان است. (46)

حکومت پادشاهى معاویه بدون آن‏که یادى از سنت و سیره نبوى داشته باشد، مقوم حاکمیت‏سلطنتى دنیاطلبانه‏اى بود که «عقیده‏» و پاى بندى به آن را کاملا نادیده گرفته بود; معاویه در یکى از خطابه‏هاى خود مى‏گوید:

... اما بعد، من به خدا قسم، خلافت را به وسیله محبتى که از شما سراغ داشته باشم، یا به رضایت‏شما، به دست نیاورده‏ام، بلکه با همین شمشیرم با شما مبارزه و مجادله کرده‏ام. کوشیدم نفس خود را بر سیره پسر ابى‏قحافه[ابوبکر] و عمر رضایت دهم اما به شدت متنفر و گریزان شد. خواستم به شیوه و مرام عثمان رود، از آن نیز امتناع نمود. پس مسلک و طریق دیگرى پیمودم که نفع من و شما در آن است، نیکو بخوریم و زیبا بیاشامیم (مواکلة حسنة و مشاربة جمیله). اگر مرا بهترین خود بیایید حکومتم را سودمندترین براى خودتان خواهید یافت. و الله بر احدى که شمشیر ندارد شمشیر نخواهم کشید و سخن هیچ یک از شما را که براى تسکین خود سخن گفته‏اید پاسخ نداده و اعتنا نخواهم کرد و اگر مرا کسى نیافتید که به همه حقوق شما قیام نماید، بعض آن را از من بپذیرید و اگر از من خیرى به شما رسید آن را قبول کنید، زیرا سیل هرگاه افزون شود ویران کند و آن گاه اندک باشد بى‏نیاز و غنى سازد. هرگز مباد که در اندیشه فتنه باشید، زیرا که فتنه معیشت را تباه مى‏کند و نعمت را کدر مى‏نماید. (47)

با این انحرافات بنیادینى که از سال یازده تا 61 ق در جامعه اسلامى شکل گرفته بود، آیا وقوع رخدادى مثل سانحه عاشورا قابل پیش‏بینى نبود؟

--------------------------------------------------------------------------------

پى‏نوشت‏ها:
1. آلوسى در «بلوغ الارب‏» از هیچ نظریه، اندیشه یا میراث مدنى براى عرب خبرى نمى‏دهد. در سه جلد این کتاب که براى نشان دادن اوج عقل و درایت عرب نوشته شده حتى یک نکته فکرى و مدنى براى عرب عصر جاهلى ثبت نشده است. (ر.ک: غلامحسین زرگرى‏نژاد، تاریخ صدر اسلام (چاپ اول: تهران، انتشارات سمت، 1378) ص 593).

2. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى (سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1370) ص 26.

3.محمدبن جریر طبرى، تفسیر الطبرى، جلد 4، ص 25 به نقل از: عبدالحسین زرگرى نژاد ، همان، ص 172.

4. احمد امین، پرتو اسلام، ترجمه عباس خلیلى (تهران، انتشارات اقبال، 1358) ج 1، ص 72).

5. غلامحسین زرگرى نژاد، همان، ص 161.

6. همان.

7. ابن سعد، الطبقات الکبرى(بیروت، داربیروت للطباعة و النشر، 1405ق) ج 3، ص 326.

8. همان.

9. شعرانى، دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم) ص 252.

10. صحیفه نور، ج 1، ص 161.

11. حجرات (49) آیه 14.

12. محمدرضا مظفر، السقیفه(بیروت، مؤسسه الاعلى، 1993م) ص 5 و 6.

13. محمدیوسف الکاند هلوى، حیاة الصحابه (بیروت، دارالفکر، 1992م) ج‏2، ص 57-69.

14. ابن قتیبه دینورى، الامامة و السیاسة، تحقیق على شیرى (قم، بى‏نا، 1413ق) ج 1، ص 7 و شهرستانى، الملل و النحل، تحقیق محمد فتح الله بن بدران(قم، چاپ افست، 1364) ج 1، ص 38.

15. محمدیوسف الکاندهلوى، همان.

16. صحیفه نور، ج 17، ص 58.

17. محمدبن جریر طبرى، تاریخ طبرى(بیروت ، مؤسسة الاعلمى ، 1983م) ج‏1، ص 2916.

18. تقى الدین احمد بن على المقریزى، النزاع و التخاصم فى ما بین بنى‏امیه و بنى‏هاشم (لیدن، 1888م) ص 41.

19. داود فیرحى، قدرت، دانش و مشروعیت‏سیاسى (پایان‏نامه دکترى، دانشکده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران) ص 160 به نقل از: محمد عابد الجابرى، العقل السیاسى العربى، ص 150.

20. همان.

21. همان.

22. محمدیوسف الکاندهلوى، همان، ص 223.

23. ابن سعد، همان، جلد 3، ص 226.

24. محمدیوسف الکاند هلوى، همان، ص 226-230.

25. محمدبن جریر طبرى، همان، ج 6، ص 2290.

26. محمدعابد الجابرى، همان، ص 182.

27. ابن سعد، همان، ج 3، ص 41.

28. همان.

29. همان.

30. عبدالرحمان بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادى(چاپ هشتم: انتشارات علمى و فرهنگى، 1375) ج 1، ص 392.

31. محمدیوسف الکاندهلوى، همان، ج 2، ص 136 و 225.

32. داود فیرحى، همان، ص 166.

33. همان، ص 167 به نقل از: یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 145.

34. ابن کثیر دمشقى در «البدایة و النهایة‏» عملکرد یزید را کاملا توجیه کرده است.

35. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم(مصر، دارالاحیاء الکتب العربى، 1387 ق) ج‏1، ص 361.

36. ابن ابى الحدید بابى را تحت عنوان «احادیثى که معاویه با تحریک عده‏اى از صحابه و تابعین در ذم على جعل کرده‏» در کتابش آورده است (شرح نهج البلاغه، ج‏4، ص‏63).

37. داود فیرحى، همان، ص 180.

38. ابوحنیفه دینورى، اخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر (قاهره، 1960م) ص 338.

39. شهرستانى ، همان ج 1، ص‏114.

40. احمد امین، فجر الاسلام(بیروت، دارالکتب العربى، 1975م) ص 279.

41. ابن العربى، العواصم من القواصم(قاهره، بى‏نا، 1405ق) ص 29.

42. صحیفه نور، جلد 20، ص 89.

43. رسول جعفریان ، تاریخ خلفا (چاپ اول: تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1374) ص 407 به نقل از: خلافت و ملوکیت در اسلام، ص 188 و 207.

44. ابن فراء، احکام السلطانیه، تحقیق محمد حامد الفقهى، (قم، چاپ افست، 1406ق) ص‏25.

45. ماوردى، احکام السلطانیه (قم ، چاپ افست ، 1406ق) ص 10.

46. عبدالرحمان بن خلدون، همان، ص 404.

47. ابن عبدربه، العقد الفرید(قاهره، 1953م) ج‏4، ص 147.

--------------------------------------------------------------------------------

مجله تاریخ اسلام شماره 1

عباس کوثرى
زائر در سفر معنوى زیارت به دیدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منکر مى‏رود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را یادآور مى‏شود. از این مقال به نمونه‏هایى از «معروف‏گرایى‏» و «منکرستیزى‏» از درسهاى «مکتب زیارت‏» آشنا مى‏شویم.

امام حسین(ع) در بیان هدف خودش از نهضت الهى و عظیم عاشورا از امر به معروف و نهى از منکر یاد مى‏کند و مى‏فرماید: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى ارید ان آمر بالمعروف و انهى عن المنکر: من بدین هدف (از مدینه) بیرون آمدم که امت جد خویش را اصلاح نمایم و تصمیم دارم امر به معروف و نهى از منکر کنم.

جهت معرفى امر به معروف و نهى از منکر به نمونه‏هایى از آن اشاره مى‏کنیم.

الف) نهى از همکارى با ستمگران
1. امام صادق(ع) به یکى از شیعیان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انک تعامل «ابا ایوب‏» و «ابا الربیع‏» فما حالک اذا نودى بک فى اعوان الظلمة: به من اینگونه خبر رسیده که با «ابى ایوب‏» و «ابا الربیع‏» همکارى مى‏کنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قیامت در ردیف همکاران ظالمان صدا بزنند.

چون «عذافر» چهره در هم کشید.

حضرت فرمود: من تو را به چیزى ترساندم که خداوند مرا به او ترسانده است.

ب. صفوان جمال از یاوران و اصحاب امام موسى بن‏جعفر(علیهماالسلام) شترهاى خویش را به هارون اجاره مى‏دهد و پس از اینکه خدمت‏حضرت مى‏رسد با این کلمات مورد عتاب قرار مى‏گیرد که «کل شى‏ء منک حسن جمیل ما خلا شیئا واحدا» همه کارهاى تو نیکوست مگر یکى از آنها. از حضرت مى‏پرسد: فدایت‏شوم، کدامیک از کارها؟ امام مى‏فرماید: کرایه دادن شترهایت‏به هارون‏الرشید! عرضه مى‏دارد به خدا قسم که من فقط آنها را براى رفتن او به مکه داده‏ام بدون اینکه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مى‏فرماید: آیا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت کرایه شترانت زنده بمانند؟ مى‏گوید: بلى! امام مى‏فرماید: «من احب بقائهم فهو منهم و من کان منهم کان وروده على النار» هر کس زنده بودن آنها را دوست‏بدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمایش امام(ع) بود که صفوان به بهانه اینکه پیر شده است و توان اداره شتران خویش را ندارد تمامى آنها رافروخت.

ج - نهى از منکر در کاخ خلیفه ستمگر عباسى
نزد متوکل خلیفه عباسى از امام على النقى(ع) سعایت کردند که قصد شورش علیه حکومت تو را دارد. از این رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بیاورند. متوکل چون امام را دید احترام کرد و آن حضرت را در کنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف کرد! حضرت سوگند یاد کرد که گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار. او دست‏برداشت و گفت‏شعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهره‏اى ندارم. متوکل گفت: چاره‏اى از آن نیست. امام اشعارى خواند که ترجمه آن چنین است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله کوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى که مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى‏کردند ولى قله‏ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر کشیده شدند و در گودالها و گورها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنکه به خاک سپرده شدند فریادگرى فریاد برآورد کجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ کجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده‏ها مى‏آویختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستیزند. آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند ولى امروز آنان که خورنده همه چیز بودند خود خوراک حشرات و کرمهاى گور شده‏اند. چه‏خانه‏هایى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کنند ولى سرانجام پس از مدتى این خانه‏ها و خانواده‏ها را ترک گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخایرى انبار کردند ولى همه آنها را ترک گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانه‏ها و کاخهاى آباد آنان به ویرانه تبدیل شد و ساکنان آنها به سوى گورهاى تاریک شتافتند.

متوکل از شنیدن این اشعار گریست‏به اندازه‏اى که از اشک چشمش ریشش تر شد و جام شراب را بر زمین زد و بساط عیاشى و هرزگى‏اش برچیده شد.

د - جلوگیرى از شبهه‏پراکنى
اسحاق کندى که از فلاسفه عراق به شمار مى‏آمد در زمان خود تالیف کتابى به نام «تناقضات قرآن‏» را آغاز کرد. او مدتهاى زیادى در منزل نشسته و خود را به نوشتن آن کتاب مشغول ساخته بود. تا آنکه یکى از شاگردان او به دمت‏حضرت امام حسن عسکرى(ع) رسید. حضرت به او فرمود: آیا در میان شما مردى رشید وجود ندارد که استادتان کندى را از کارش باز داشته برگرداند. شاگرد گفت: ما شاگرد او هستیم و نمى‏توانیم به اشتباه او اعتراض کنیم.

امام فرمود: اگر مطالبى به تو تفهیم شود مى‏توانى به او برسانى؟ گفت: آرى.

امام فرمود: از اینجا که برگشتى با او به لطف و مدارا رفتار کن و هنگامى که‏کاملا با او انس گرفتى به او بگو مساله‏اى به نظرم رسیده مى‏خواهم آن را از تو بپرسم و آن این است که: آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود، معنایى غیر از آنچه تو گمان کرده‏اى اراده کرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: بلى ممکن است زیرا که او مرد باهوشى است. پس به او بگو شما چه مى‏دانید شاید گوینده قرآن معانى دیگرى غیر از آنچه تو براى آن حدس زده‏اى اراده کرده باشد.

شاگرد به نزد کندى رفت و طبق دستور امام سؤال را مطرح کرد. فیلسوف با کمال دقت‏به سؤال شاگرد گوش داد و فت‏سؤال خود را تکرار کن. او سؤال را تکرار نمود. استاد فکرى کرد و گفت: بلى امکان دارد که چیزى در ذهن گوینده سخن باشد که شنونده، خلاف آن را فهمیده باشد.

استاد که سؤال فوق را دقیق یافت رو به شاگرد کرد و گفت: قسم مى‏دهم تو را که بگویى این سؤال را از کجا آموختى؟ شاگرد گفت: همین طور به ذهنم خطور کرد. کندى گفت: این کلامى نیست که از مانند تو صادر شود. به من بگو از کجا آن را یاد گرفتى؟ شاگرد گفت: امام حسن عسکرى(ع) مرا به آن امر فرمود. کندى گفت: آرى این مطالب فقط بر قامت این خاندان زیبندگى دارد. سپس دستور داد آتشى روشن کنند و تمام آنچه در این باره تالیف کرده بود سوزانید.

در زیارتنامه‏هاى معصومین (علیهم السلام) امر به معروف و نهى از منکر یکى از شاخص‏هاى اساسى و مهم زندگى آنها به شمار آمده است. چنانکه در زیارت جامعه آمده است «وامرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم فى الله حق جهاده حتى اعلنتم و بینتم فرائضه‏»: امر به معروف و نهى از منکر نمودید و حق جهاد را در دین خدا بجا آوردید تا آنکه دعوت الهى را آشکار ساخته، واجباتش را بیان نمودید.

نیز در زیارت امام حسین(ع) در حرم امیرالمؤمنین(ع) مى‏خوانیم: «و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و تلوت الکتاب حق تلاوته‏»: امر به معروف و نهى از منکر نمودى و قرآن را چنانکه شایسته است‏خواندى.

اما آنچه در این مساله اهمیت ویژه دارد شناخت‏شیوه‏هایى است که معصومین(علیهم السلام) به منظور به کار بستن این دو فریضه مهم یعنى امر به معروف و نهى از منکر انجام مى‏دادند، که باختصار به چند مورد آن اشاره مى‏کنیم.

شیوه‏هایى از معصومین(علیهم السلام)
1. محبت و نرمخویى
زمانى که حضرت موسى به همراهى برادرش هارون ماموریت مى‏یابد که به سوى فرعون حرکت کند و او را به توحیدفرا خواند شیوه و دستورالعمل الهى براى آنها این گونه مقرر مى‏شود: «و قولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشى‏»: با فرعون به نرمى سخن گویید شاید به یاد خدا افتد و ترس خدا را پیشه کند.

یکى از عوامل مهم موفقیت رسول گرامى اسلام نیز محبت و نرمخویى آن حضرت به شمار آمده است. قرآن کریم در این زمینه مى‏فرماید: «و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک‏»: اگر تندخو و سخت‏دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى‏شدند.

و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامى که یکى از کافران با تندى به آن بزرگوار پرخاش کرد اصحاب تصمیم گرفتند با او به ستیز و نزاع برخیزند و حضرت آنها را نهى کرد و خود نسبت‏به آن مرد کافر محبت فراوان نمود و با خوشرویى از او استقبال کرد به حدى که آن فرد تحت تاثیر الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردى است که شترش سرکش شده باشد و هر یک از مردم به آن شتر نهیبى زنند و آن شتر وحشى‏تر شود. اما صاحب شتر مى‏گوید من خود آشناترم، اجازه دهید خودم او را رام مى‏کنم. و سپس صاحب آن او را رام مى‏کند. چنانکه دیدید که این فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.

نمونه دوم: فردى از اهل شام که نسبت‏به اهل بیت عصمت و طهارت دشمنى دیرینه داشت‏به مدینه مى‏آید و به امام حسن و پدرش(علیهما السلام) اهانت مى‏کند. امام حسن(ع) با خوشرویى و کلمات ملاطفت‏آمیز با او برخورد مى‏کند. شامى که خود را در مقابل اقیانوسى از بزرگوارى و فضیلت مشاهده مى‏کند، مى‏گوید: پیش از آنکه تو را ملاقات کنم تو و پدرت دشمن‏ترین مردم نزد من بودید و اکنون محبوبترین فرد نزد من هستید. و بدین ترتیب در ردیف دوستداران و معتقدان خاندان پیامبر قرار گرفت.

نمونه چهارم: زهیر بن‏قین از افرادى بود که دوست نمى‏داشت‏با امام حسین(ع) روبرو شود. همراهان او مى‏گویند ما جمعى بودیم که به هنگام مراجعت از مکه وقتى در بین راه به امام حسین مى‏رسیدیم از او کناره مى‏گرفتیم زیرا که حرکت‏به همراهى حضرت ناخوشایندمان بود. در یکى از منازل بین راه مجبور به ماندن در محلى شدیم که امام حسین(ع) نیز در آنجا بود. امام قاصدى را به سوى زهیر روانه کرد و از او خواست که با حضرت ملاقات کند. زهیر به خدمت‏حضرت رفت و زمانى نگذشت که شاد و خرم با چهره‏اى برافروخته برگشت و دستور داد که خیمه او را نزدیک سراپرده حضرت نصب کنند. بدین گونه بود که با برخورد نیک امام حسین(ع) در ردیف شهداى کربلا قرار گرفت.

نمونه پنجم: وقتى که مردى نصرانى به امام باقر(ع) جسارت فراوان مى‏کند حضرت به او مى‏فرماید: «ان کنت صدقت غفر الله لها و ان کنت کذبت غفر الله لک‏»: اگر آنچه گفتى راست است‏خداوند از کرده مادر من درگذرد و اگر دروغ مى‏گویى خداى تو را بیامرزد. راوى اضافه مى‏کند: چون مرد نصرانى این بردبارى و بزرگوارى را که از حوصله بشر بیرون است دید و پشیمان شد و مسلمانى اختیار کرد.

2. دورى از دشنام
قرآن، کلام زیباى حق است و پیروان خویش را دعوت کرده است که با مردم به نیکى سخن بگویند «و قولوا للناس حسنا» و از اینکه حتى به کافران دشنام داده شود نهى کرده است. چنانکه مى‏فرماید: «و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوابغیر علم‏»: به آنان که غیر خدا را مى‏خوانند دشنام ندهید تا مبادا آنها از روى جهالت‏خدا را دشنام دهند.

گویا امیرمؤمنان(ع) به هنگامى که مشاهده مى‏کند یکى از اصحابش به سپاه معاویه دشنام مى‏دهد، مى‏فرماید: «انى اکره ان تکونوا سبابین‏»: من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشید. و در یکى از نقلها آمده است که به حجر بن‏عدى و عمرو بن‏حمق فرمود: «کرهت ان تکونوا لعانین شتامین، ... و لکن لو وصفتم مساوى اعمالهم فقلتم من سیرتهم کذا و کذا و من اعمالهم کذا و کذا کان اصوب فى القول‏». ناخوشایند است‏براى من که شما را دشنامگر ببینم ولى اگر اعمال بد و سیره ناپسند آنها را بیان کنیدبهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اى امیرمؤمنان، ما موعظه‏ات را به جان و دل پذیراییم و خود را با آدابى که به ما مى‏آموزى مؤدب خواهیم ساخت.

به همین سبب بود که امام صادق(ع) دوستى چندین ساله خویش را با فردى که به غلام و خدمتگزارش فحش و ناسزا گفت، قطع نمود.

3. برخورد استدلالى و حکمت‏آمیز
اساس دعوت پیامبران الهى را حکمت تشکیل مى‏دهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با کافران و ملحدان محکم‏ترین استدلالها را بیان مى‏کردند نمونه‏هایى از آن را قرآن کریم در داستان ابراهیم(ع) و برخورد آن حضرت با ستاره‏پرستان و معتقدان به الوهیت‏خورشید و ماه بیان نموده است. و بر این اساس است که تعلیم وآموزش حکمت‏یکى از فلسفه‏هاى بعثت پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله به شمار آمده است چنانکه در سوره جمعه مى‏خوانیم: «هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة‏»: اوست‏خدایى که میان مردمان درس نیاموخته پیغمبرى از خود آنها برانگیخت تا بر آنان آیات وحى خدا را تلاوت کند و آنها را پاکیزه سازد و به آنها کتاب و حکمت آموزش دهد. و در پى همین هدف است که پیامبر گرامى اسلام(ص) از سوى خداوند ماموریت مى‏یابد که: «ادع الى سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة‏»: مردم را به راه پروردگارت بر اساس حکمت و پندهاى نیک دعوت کن.

تاریخ زندگى آن حضرت تجسم صفحات زرینى از این‏گونه رفتارهاست‏به طورى که این امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار مى‏گرفت و بر همین اساس به اسلام مى‏گرویدند. در یکى از نقلها آمده است هر موقع پیامبر اکرم متوجه مى‏شد که شخصیتى از عرب وارد مکه شده است‏با او تماس مى‏گرفت و آیین خود را به وى عرضه مى‏داشت. روزى شنید که «سوید بن‏صامت‏» وارد مکه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقایق نورانى آیین خود را براى او تشریح کرد. وى فت‏شاید این حقایق همان حکمت لقمان است که البته من هم مى‏دانم. حضرت فرمود: گفته‏هاى لقمان نیکوست ولى آنچه خدا بر من نازل فرموده است‏بهتر و بالاتر است زیرا آن مشعل هدایت و نورافکن فروزانى است. سپس حضرت آیاتى چند براى او خواند و وى نیز آیین اسلام را پذیرفت.

اصولا احتجاجات و استدلالهاى معصومین(علیهم اسلام) با مذاهب و مکاتب مختلف نمونه خوبى از برخوردهاى حکمت‏آمیز مى‏باشد که کتاب «احتجاج مرحوم طبرسى‏» و کتابهایى از این قبیل، آیینه‏اى از این نوع برخوردهاست. اینکه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص‏») لقب یافته است همین احتجاجات و برخوردهاى استدلالى و کلامى آن حضرت یا ادیان و مکاتب گوناگون بوده است زیرا این زمینه براى آن بزرگوار بیش از معصومین دیگر فراهم بوده است.

در خاتمه به اعتراف یکى از منکران توحید به نام ابن ابى‏العوجاء که در باره برخوردهاى حکمت‏آمیز امام صادق(ع) ذکر نموده است مى‏پردازیم. مفضل در مقدمه کتاب خود (توحید) مى‏گوید در یکى از روزها در مسجد پیامبر(ص) به ابن ابى‏العوجاء برخوردم در حالى که سخنان کفرآمیزى بر زبان مى‏راند. از شدت خشم نتوانستم خوددارى کنم و گفتم اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگارى که تو را به نیکوترین ترکیب آفریده و از حالات گوناگون گذرانده انکار کردى ...!

ابن ابى‏العوجاء گفت: اى مرد اگر تو از متکلمانى با تو به روش آنان سخن بگویم. و اگر از یاران جعفر بن‏محمد صادق هستى او خود با ما چنین سخن نمى‏گوید. او از سخنان ما بیش از آنچه تو شنیدى بارها شنیده ولى دشنام نداده است و در بحث‏بین ما و او از حد و ادب بیرون نرفته است. او بردبار و آرام و متین و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت‏بر او چیره نمى‏شود. سخنان و دلایل ما را مى‏شنود تا آنکه هر چه در دل داریم به زبان مى‏آوریم. گمان مى‏کنیم بر او پیروز شده‏ایم آنگاه با کمترین سخن دلایل ما را باطل مى‏سازد و با کوتاهترین کلام حجت را بر ما تمام مى‏کند چنان که نمى‏توانیم پاسخ دهیم. اینک اگر تو از پیروان او هستى چنانکه شایسته اوست‏با ما سخن بگو. و بر این مبناست که در زیارتنامه معصومین(علیهم السلام) مى‏خوانیم:

«و نصحتم له فى السر و العلانیة و دعوتم الى سبیله بالحکمة و الموعظة الحسنة و بذلتم انفسکم فى مرضاته‏»: به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشکار نصیحت کردید و به راه حق یا برهان و حکمت و پند و موعظه نیکو دعوت کردید و در راه خشنودى خدا از جان خود گذشتید.

--------------------------------------------------------------------------------

ماهنامه کوثر شماره 6

محمدحسین مهورى
عزت و سربلندى از صفات انسانهاى بزرگ، با شخصیت و آزاده است‏و خوارى از رذایل اخلاقى و صفات ناپسند انسانى به شمار مى‏آید.

تعالیم اسلام همگى در جهت عزت بخشیدن به انسان و رهایى ساختن‏وى از دل بستن به امورى است که با مقام شامخ انسانیت‏سازگارنیست. اسلام انسان را از عبادت، خشوع و هرگونه سرسپردگى به‏معبودهاى دروغین که با عزت انسان سازگار نیست. رهانیده است‏و از او مى‏خواهد جز در مقابل خدا در برابر هیچ کس سرتسلیم فرودنیاورد و فقط خداوند در نظر او بزرگ و با عظمت‏باشد.

هرچند همه رهبران الهى از همه صفات کمال به طور کامل‏برخوردارند و در همه ابعاد کاملند; ولى اختلاف موقعیتها سبب شدتا یکى از ابعاد شخصیت انسانى در هریک از آن بزرگواران به طورکامل تجلى یابد و آن امام به عنوان اسوه و مظهر آن صفت مطرح‏گردد. براى مثال زمینه بروز شجاعت در حضرت على(ع)بیش از سایرامامان(علیهم السلام )به وجود آمد. بدین سبب، آن امام(ع)مظهرکامل این صفت‏به شمار مى‏آید. زمینه بروز عزت، سربلندى و آزادگى‏در امام حسین(ع)بیش از دیگر امامان(علیهم السلام) بروز کرد، به‏گونه‏اى که آن حضرت «سرور آزادگان جهان‏» لقب گرفته است. آن‏حضرت حتى در دشوارترین موقعیتها حاضر نشد در مقابل دشمن‏سرتسلیم فرودآورد و براى حفظ جان خویش کمترین نرمشى که‏برخاسته از ذلت‏باشد. نشان دهد. حماسه عاشورا سراسر آزادى،آزادگى، عزت، مردانگى و سربلندى است.

اعمال و سخنان سالار شهیدان(ع)سرمشق تمامى آزادگان جهان درهمه زمانهاست. آن حضرت مى‏فرماید: «من مرگ(در راه خدا)را جزشهادت و زندگى با ستمگران را جز ذلت و فرومایگى نمى‏دانم.» (1) ونیز مى‏فرماید: «مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلت‏بهتراست.» (2)

سرورآزادگان جهان در پاسخ گروهى که او را از رفتن به کربلانهى مى‏کردند، این اشعار را خواند:

«من به کربلا خواهم رفت، مرگ برجوانمرد ننگ نیست...» (3)

یکى از رجزهاى آن امام در عاشورا چنین است: «مرگ بهتر ازننگ و عار است و ننگ بهتر از داخل شدن در آتش است...» (4)

وقتى شب تاسوعا براى آخرین بار تسلیم و بیعت‏یا جنگ و شهادت‏به او عرضه شد، پاسخ داد: «به خدا سوگند نه هرگز دست ذلت‏به‏شما مى‏دهم و نه مثل بردگان فرار مى‏کنم.» (5) و نیز در روز عاشورافرمود: «زنازاده فرزند زنازاده مرا به انجام دادن یکى از دوکار مجبور کرده، شمشیر و کشته شدن یا ذلت، ذلت از ما خانواده‏بسیار دور است. خداوند و پیامبرش(ص) و مومنان و دامنهاى پاکى که‏در آن‏ها پرورش یافته‏ایم، آن را براى ما نمى‏پسندند. (6)

آن حضرت در واپسین لحظات زندگى انسانها را به آزادگى دعوت‏کرد و فرمود: «اگر دین ندارید و از معاد نمى‏ترسید، در دنیاى‏خود آزادمرد و جوانمرد باشید.» (7)

راز استمدادها
نظرى هرچند سطحى و گذرا به حادثه عاشورا انسان را به این‏باور مى‏رساند که سراسر وجود امام حسین(ع)عزت، شرافت، مردانگى وآزادگى است.

با این حال، نکاتى در تاریخ کربلا به چشم مى‏خورد که در ظاهرممکن است‏با عزت و شرافت انسانى سازگار ننماید. این اعمال‏عبارت است از: 1- تقاضاى کمک از اشخاص گوناگون، نظیر خواست کمک ازعبیدالله بن الحرالجعفى با کیفیت مخصوص. پس از امتناع عبیدالله‏از پاسخ به دعوت امام(ع)و نیامدن به حضور وى، آن حضرت شخصا به‏خیمه او رفت و به یارى دعوتش کرد. در این ملاقات امام‏حسین(ع)براى تحریک احساسات عبیدالله کودکان خود را نیز همراه‏برد. (8) 2- تکرار تقاضاى کمک در روزعاشورا با جمله «هل من ناصرینصرنى و هل من معین یعیننى‏» و جملاتى به این مضمون. 3- استفاده از هروسیله ممکن در روزعاشورا براى تحریک‏احساسات سپاه عمربن‏سعد و اندرز دادن آنان و در خواست مکرر براى‏آزاد گذاشتن آن حضرت. 4- درخواست آب از دشمن.

برخى از بزرگان، به دلیل سازگار ندانستن این کار با روح عزت‏و شرافت، اصل آن را انکار فرموده‏اند; ولى به نظر مى‏رسد این امرتحقق یافته است. هلال بن نافع گوید: «من در میان یاران عمربن‏سعد ایستاده بودم که شخصى نزد عمربن سعد آمد و گفت: «بشارت‏باد به تو اى امیر! شمر(ملعون)امام حسین(ع)را شهید کرد.»

هلال گوید: از میان دو لشکر بیرون رفتم تا ببینم چه خبر است. وقتى بالاى سرآن حضرت رسیدم، مشاهده کردم امام(ع)با مرگ دست وپنجه نرم مى‏کند. به خدا سوگند، تا آن زمان کشته‏اى آغشته به خون‏زیباتر و نورانى‏تر از او ندیده بودم. نور چهره، زیبایى و هیبتش‏مرا از پرداختن به فکر کشته شدنش باز داشت و در همان حال، آن‏حضرت درخواست آب مى‏کرد... .

پس از این که همه یاران و اصحاب امام حسین(ع)در روز عاشورابه شهادت رسیدند، امام(ع)به عمربن‏سعد ملعون فرمود: «یکى ازاین سه پیشنهاد را در باره من بپذیر!» ابن سعد پرسید:

«چیست؟»امام حسین(ع)فرمود: «مرا آزادگذارى تا به مدینه،حرم جدم رسول خدا(ص)، باز گردم.»

ابن سعد: «این خواسته غیر قابل قبول است.»

امام حسین(ع): «شربت آبى به من بیاشامان، جگرم از تشنگى‏خشکیده است.»

عمربن سعد: «این نیز غیر ممکن است.»

امام حسین(ع): «اگر راهى جز کشتن من نیست، پس تک تک با من‏مبارزه کنید.» (9)

و نیز عبدالحمید گوید: «در همان حال که امام‏حسین درروزعاشورا در میدان جنگ ایستاده بود، احساسات و عواطف دشمن رابرمى انگیخت تا شربتى آب به او دهند و مى‏فرمود: «آیا کسى هست‏که به آل رسول(ص)رحم و عطوفت و مهربانى کند؟...» (10)

در پاسخ باید گفت: پیشوایان معصوم:به دو دلیل به چنین‏کارهایى‏اقدام مى‏کنند:

الف)اتمام حجت و بستن هرگونه راه عذر و بهانه برگمراهان ومنحرفان.

خداوند متعال پیامبران را براى راهنمایى بشر فرستاد تا افرادمستعد و حقجو از راهنمایى آنان بهره برده، به خوشبختى نایل‏آیند و راه هرگونه عذرتراشى و بهانه جویى بر گمراهان بسته شود. قرآن کریم در باره پیروزى مسلمانان در جنگ بدر مى‏فرماید: «(شما در بدر در مقابل هم قرار گرفتید.)تا خدا کارى را کردنى‏بود، به انجام رساند تا آن که هرکه هلاک مى‏شود با حجتى روشن هلاک‏شود و آن که(به هدایت)زنده مى‏ماند، به حجتى روشن زنده بماند; وهر آینه خدا شنوا و دانا است. » (11)

ب)نکته دیگر در حل این مشکل، این است که کمالات انسانى هیچ‏گونه منافاتى با یکدیگر ندارند و همه قابل جمعند. برخوردارى ازیک کمال انسانى به گونه‏اى نیست که سبب از بین رفتن دیگر کمالات‏گردد. اگر وجود یکى از فضایل در انسان به حدى رسید که کمال‏دیگرى را از بین برد، آن صفت از کمال بودن خارج شده است و دیگرنمى‏توان آن را از فضایل انسانى به شمار آورد. براى مثال اگرعزت نفس سبب از بین رفتن تواضع و فروتنى در انسان گردد، آن صفت‏دیگر عزت نفس نیست‏بلکه غرور، تکبر و خودخواهى است. از این رو،عمل به تعهدات انسانى، وفاى به عهد و پیمان و... را نباید دلیل‏برذلت و ترس و زبونى دانست. همان گونه که پیامبراکرم(ص)در عمل‏به پیمان صلح حدیبیه مسلمانان پناهنده را به مشرکان تحویل‏مى‏داد و امام‏حسن مجتبى(ع)به خاطر عمل به مفاد صلح با معاویه‏حرکت مسلحانه نکرد.

باتوجه به مطلب فوق، باید گفت: پیشوایان معصوم(علیهم‏السلام)در عین برخوردارى از عزت و شرافت از رحمت، عطوفت،مهربانى و خیرخواهى نیز در حد اعلا برخوردار بودند. براساس‏جمله: «یامن سبقت رحمته غضبه‏» هدایت الهى مبتنى بر رحمت،عطوفت، مهربانى و خیرخواهى است; خشونت‏خلاف اصل است و حالت‏استثنایى دارد. دستور به آغاز هرکار با نام «خداوند رحمن ورحیم‏» دلیل بردرستى این مطلب است. پیشوایان معصوم(علیهم‏السلام)نهایت تلاش خود را براى هدایت گمراهان به کار مى‏گرفتند ودر این راه از هیچ کوششى فروگذار نمى‏کردند. آنان در برخورد باگمراهان چنان رفتار مى‏کردند که تا حد امکان آنان را جذب کنند واز هرگونه برخورد تند و خشن که ممکن بود حسى لجاجت و انتقام‏آنان را تحریک کند و به واکنش منفى انجامد. دورى مى‏کردند. برخورد پیامبر بزرگوار اسلام(ص)و امامان معصوم(علیهم السلام)بامخالفان بسان برخورد پدرى دلسوز و مهربان با فرزند سرکش وبریده از خانواده است که هرچه فرزند بیشتر طغیان و سرکشى کند،پدر بیشتر نرمش نشان مى‏دهد تا مبادا برخورد تند او فرزند رافرارى داده، به دامن دشمنان و شیادان بیندازد. این گونه رمش‏برخاسته از رحمت، عطوفت، مهربانى و خیرخواهى به ظاهر بدون‏توجه به فلسفه آن خلاف عزت و شرافت مى‏نماید; ولى با توجه به‏فلسفه آن، دلیل بربزرگى، عظمت و... پیشوایان معصوم(علیهم‏السلام)است و با شرافت و عزت آن بزرگواران هیچ گونه منافاتى‏ندارد.

چنین برخوردى که کسى با دشمن خود تا این حد خیرخواهى، محبت‏و عطوفت داشته باشد. از توان و قدرت انسانهاى عادى خارج است واز معجزات امامان(علیهم السلام )به شمار مى‏آید.

با روشن شدن مطلب فوق، در مى‏یابیم تمام اعمال و سخنان امام‏حسین(ع) که ممکن است‏برخى آنها را با عزت و رافت‏سازگارندانند. از روح مهربانى، عطوفت، خیرخواه و مشتاق هدایت مردم‏آن حضرت است. امام حسین(ع)حتى براى نجات دشمنان خود که کمربه قتلش بسته بودند. نهایت تلاش خود را به کار بست.

اگر سالار شهیدان از اشخاصى مانند عبیدالله بن حر تقاضاى کمک‏کرد، براى ترس از شهادت و کشته شدن نبود; زیرا حضرت نیک‏مى‏دانست کمک این افراد نمى‏تواند سرنوشت‏حادثه کربلا را تغییردهد. این یارى جویى به خاطر این بود که مردم با کمک به وى وشهادت در رکاب حضرتش به سعادت ابدى نایل گردند.

اگر سرور آزادگان در روزعاشورا به طور مکرر جمله «آیاکسى‏هست مرا یارى کند؟ » را تکرار کرد و به موعظه لشکر عمربن‏سعدپرداخت و از هر وسیله ممکن براى تحریک احساسات آنان استفاده‏کرد، همه به این دلیل بود که بتواند تعدادى از یزیدیان را ازگمراهى نجات داده، وارد بهشت‏با صفاى حسینى کند.

گواه درستى این سخن، آن است که امام(ع)از کسانى که حاضر به‏یارى‏اش نمى‏شدند، تقاضا مى‏کرد کربلا را ترک گویند و دست کم به‏سپاه دشمن نپیوندند تا به گناه شرکت در قتل امام(ع)یا ترک یارى‏وى آلوده نگشته، به شقاوت ابدى گرفتار نیایند.

این که امام حسین(ع)در شب عاشورا بیعت را از یارانش برداشت وآنان را آزاد گذاشت تا به میل خود راهشان را انتخاب کنند، یکى‏از اسرارش این است که به یاران خود بگوید: من به شما نیازندارم و در هرحال کشته خواهم شد. این شما هستید که باید بین‏سعادت جاودانى و شقاوت ابدى یکى را انتخاب کنید.

بنابرآنچه گفته شد، نداى «هل من ناصرینصرنى‏» امام حسین(ع)،به ظاهر درخواست کمک و تقاضاى یارى از دیگران و در باطن تقاضاى‏یارى رساندن و کمک کردن به انسانهاى ناتوان و درمانده از رسیدن‏به کمال و سعادت. معناى واقعى آن چنین است: «آیا کسى هست من‏یارى‏اش کرده، به سعادت رسانم؟ آیا کسى هست دستش را گرفته، ازورطه هلاکت نجاتش دهم؟ آیا کسى هست او را از ظلمت‏یزیدى خارج‏کرده، به نور حسینى وارد کنم؟»همان گونه که خداوند در این آیه: «اگر مرا یارى کنید، شمارا یارى مى‏کنم.» درظاهر از بندگان خود تقاضاى کمک مى‏کند، ولى‏باتوجه به این که خداوند غنى مطلق است و به کسى نیاز ندارد، درواقع دعوت براى یارى بندگان و نجات آنهاست.

بنابر آنچه گذشت، مشکل درخواست آب از جانب امام حسین(ع)نیزحل مى‏شود. امام حسین(ع)مى‏خواست‏با تحریک احساسات و به رحم‏آوردن دشمن، آنان را به خود جذب کرده، به سعادت رساند; زیرابسیار اتفاق افتاده کسانى به خاطر خدمتى ناچیز به امام(ع)موفق‏به توبه شدند. مگر نه این است که حر به خاطر ادب و احترام به‏امام حسین(ع)موفق به توبه شد. امام(ع)با در خواست آب مى‏خواست‏زمینه توبه و بازگشت را در افراد قابل فراهم سازد.

--------------------------------------------------------------------------------

پى‏نوشتها:
1- فانى لا ارى الموت الا سعاده و لا الحیوة مع الظالمین الا برها.

(بحار الانوار، ج 44، ص 381.)

2- موت فى عز خیر من حیوة فى ذل(همان، ج 1، ص 150.

3- سامضى و ما بالموت عار على الفتى. (حماسه حسین، ج 1، ص 152.)

4- الموت اولى من رکوب العار و العار اولى من دخول النار (بحار الانوار، ج 45، ص 50.)

5- و الله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید.

(الارشاد، ج 2، صص 98.)

6- الا و ان الدعى ابن الدعى قد رکز بین اثنتین بین السلسة و الذلة و هیهات منا الذلة یابى الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت. (بحار الانوار، ج 45، ص 9)

7- و یحکم یا شیعة آل ابى‏سفیان، ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فى دنیاکم. (همان، ج 45، ص 51.)

8- منتهى الآمال، ج 1، ص 711.

9- نفس المهموم، ص 366، اللهوف، ص 55.

10- موسوع- کلمات الامام الحسین(ع)، ص 495.

11- همان ، ص 506.

12- «لیهلک من هلک عن بینه و یحیى من حى عن بینه و ان الله لسمیع علیم.»( الانفال، آیه 42)

13- مفاتیح الجنان، دعاى جوشن کبیر.

--------------------------------------------------------------------------------

ماهنامه کوثر شماره 38

محمدرضا طاهرى
مراسم سوگوارى حضرت سیدالشهدا(ع) از دیرباز نقشى اساسى و غیر قابل انکار به فرهنگ جامعه شیعى داشته و مؤلفه‌هاى بزرگى از هویت مذهبى شیعیان ایران و جهان را شکل داده است.

متأسفانه در طول سالهاى اخیر ـ و شاید به دلیل بی‌توجهى و کم‌کارى هنرمندان و شاعران طراز اول شیعه ـ شاهد برخى از انحرافات و عدول از اهداف راستین این نهضت بزرگ، به‌ویژه در امر مداحى و سینه‌زنى بوده‌ایم. مقاله حاضر به صورت اجمالى به نقد و بررسى برخى از این موارد پرداخته است.

امام علی(ع) در یکى از سخنان خود خطاب به کمیل می‌فرماید: «هیچ حرکتى نیست که انجام دهى مگر آنکه براى آن محتاج به معرفت و شناخت هستى (تحفه العقول ص 17) این امر دلیل روشنى دارد، رسول اکرم(ص) در این باره چنین فرموده است: «کسى که کار انجام می‌دهد و در آن آگاهى و شناخت لازم را ندارد، آنچه را که خراب می‌کند، بیش از آن چیزى است که اصلاح می‌نماید.» این دستور دینى که غالباً در زندگى روزمره و در امور جزیى به کار گرفته می‌شود، گاه در مسائل بسیار مهم به دست فراموشى سپرده می‌شود از نمونه‌هاى برجسته آن که در اینجا مورد بررسى قرار می‌گیرد، عزادارى براى امام حسین(ع) است. برگزارکنندگان مراسم عزادارى براى سیدالشهدا(ع) بایستى شناخت و معرفت کامل نسبت به این امام همام و نهضت عاشورایى آن حضرت داشته باشند اما فقدان این شناخت موجب شده تا بسیارى از مجالس سوگوارى امروزى هر چه که پرشورتر می‌شود، از هدف خود دورتر شود همچنان که امام صادق(ع) فرموده «کسى که عملى را بدون بصیرت و آگاهى انجام دهد، مانند رهروى است که راه را اشتباه پیموده است. لذا هر چه تندتر رود، از مقصود دورتر می‌شود. (اصول کافی، ج 1، ص 54) اثبات این ادعا چندان دشوار نیست. اشعار و نوحه‌هایى که امروزه در مجالس عزادارى امام حسین(ع) خوانده می‌شود، دلیل روشنى بر صدق دعوى ماست. در ابتدا ویژگیهاى مشترک این اشعار را به اختصار بیان نموده و سپس به بررسى آنها می‌پردازیم.

چشمان یار
همه چیز از چشمان یار آغاز شود. برجسته‌ترین ویژگى رهبر نهضت عاشورا و علمدارش از نظر شاعران و مداحان امروزى چشمان سیاه، ابروان کمان و قامت رعنایشان است، به طورى که کمتر نوحه یا شعرى را می‌بینید که بر این ویژگیها تأکید نکرده باشد:

سیاهه چشات جزیره دله

هر کى از نسل توه چه خوشگله

از نگاه تو محبت می‌باره

مردى از مردونگیت کم می‌آره

اسیر شده به تار موى تو دل خرابم

شبا تو دامن خیال صحن تو می‌خوابم

***
همه هستیمو مدیون چشاتم می‌دونی

از همون روز ازل مست نگاتم می‌دونی

***
کار چشماش دلبریه

قد و بالاى قشنگش عجب محشریه

***
اونى که چشماش قشنگه

یک تنه با صد تا لشگر

مثل مرتضى می‌جنگه

اونا که یوسفو دیدند

همه دستا رو بریدند

اگه عباسو می‌دیدند

سراشون همه بریدند

***
با اینکه من خوب می‌دونم آدمى بی‌اصل و نسبم

بده اجازه‌اى خدا عشقمو نقاشى کنم

خوب می‌شه قلب عاشقم یک طرح خوشگل می‌زنم

نقش یه مرد پهلوون طرح شمایل می‌زنم

به روى صفحه می‌کشم پیشونى بلند‌شو

ابروهاى کمونی‌شو صورت آسمونی‌شو

تا که به چشماش می‌رسم کشیدنش چه مشکله

آخه چشاى یار من سیاهه خیلى خوشگله

حدیث کربلا یا حدیث نفس
نکته مهم دیگر این اشعار نفسانیت غالب بر آن است. ظاهراً شاعران و مداحان امروزى آن‌چنان غرق تماشاى چشم و سیماى یار شده‌اند که فراموش کرده‌اند براى امام حسین(ع) و حماسه کربلا شعر می‌سرایند و نوحه می‌خوانند. شما بایستى در مجلس عزادارى براى سیدالشهدا(ع) به درد دلهاى یک عاشق دل‌خسته گوش کنید، براى او سینه بزنید و اشک بریزید. روشن نیست که ما باید بر مصائب حسین(ع) بگرییم یا حسین(ع) بر مصائب ما؟

دوستش دارم چی‌کار کنم

چی‌کار با عشق یار کنم

گفته می‌خوام با یک نگاه

عقلتو تار و مار کنم

صید دو چشمونش شدم

کى می‌تونم فرار کنم

دوستت دارم چی‌کار کنم

خودت بگو چی‌کار کنم

کربلا رو از تو می‌خوام

خودت بگو چی‌کار کنم

چون به یه چشم به هم زدن

قربون چشم یار کنم

دوسش دارم چیکار کنم

چی‌کار با عشق یار کنم

خدا حسینو دوست دارم

خودت بگو چی‌کار کنم

***
ایهاالناس، ایهاالناس

شده‌ام شیداى عباس

دل خاطرخواه من شد

عاقبت رسواى عباس

می‌برد دل از هر دو عالم

نرگس شهلاى عباس

***
بعضى وقتا که دلم حال و هواتو می‌کنه

تو دلم زمزمه کرب و بلاتو می‌کنه

به دلم می‌گم برو سنگ صبور سینه‌باش

که گذرنامه‌تو مولا خودش امضا می‌کنه

دلامون هوایى کرب و بلا چی‌کار کنیم

غم ما جدایى کرب و بلا چی‌کار کنیم

***
آخر یه روز حاجتمو ازت می‌گیرم

می‌آم تو بین‌الحرمین برات می‌میرم

مجنونم و خوب می‌دونن لیلى پرستم

میون همه دلبرا پاى تو هستم

***
ز هجر کربلات آقا دیگه دارم دق می‌کننم

اگه بذارى من بیام دلمو عاشق می‌کنم

نبینم کربلا تو من می‌میرم

حالا که دست روزگار به صورتم سیلى زده

جواب زشتى منو آقا تو با بدى نده

از هجر کربلاى تو موهام داره سفید می‌شه

دلم داره از اومدن خسته و ناامید می‌شه

***

حسینیه یا خانقاه
یکى دیگر از ویژگیهاى مهم و مشترک این اشعار تأکید بر دیوانگى و جنون است. عقل‌گریزى از شیوه‌هاى کهن فرار از بار سنگین مسئولیت است، مسئولیتى که از آگاهى و معرفت نسبت به امام(ع) و نهضت عاشورایى او سرچشمه می‌گیرد. نمایش دیوانگى که گاه با نوعى رقص پا و حرکات سر به طرفین نیز همراه است، از خصائص تشیع صفوى و خانقاهى است. البته این دیوانگان هنوز در مراتب پایین دیوانگى قرار دارند و بر خلاف ادعایشان، جنونشان چندان دیدنى نیست. مراتب بالاتر دیوانگى را می‌توان در دراویش کردستان مشاهده نمود:

اگه دیوونه ندیده‌ای

به ما می‌گن دیوونه

اگه دیوونه شنیده‌ای

به ما می‌گن دیوونه

منم یه روز عاقل بودم

عشق تو مجنونم کرد

ز شهر عقل و عاقلا

یکباره بیرونم کرد

***
سفر عشقو شروع کن دلتو بزن به دریا

بیا یک عده مجنون بشیم آواره شهرها

***
دیوونه چى می‌گه

شده‌ام دیوانه

چى می‌گه دیوونه

خدا شده دیوانه زهرا

دل شده شیدایی

نمی‌رود جایی

از در میخانه زهرا

مکتب حسینى یا میکده حسینی
مدرسه و مکتب حسینى که درس‌آموز جهاد و شهادت و ایثار و ظلم‌ستیزى است، در این اشعار به میخانه و میکده بدل می‌شود. این‌گونه اشعار ظاهراً از تعابیر عرفانى برخى شعرا از حماسه کربلا، به‌ویژه «عمان سامانی» تقلید شده است. اما روشن است که تعبیر عرفانى از یک حماسه با عرفان‌زدگى کاملاً متفاوت است. تعابیر عرفانى تعابیرى استعاری، غامض، شخصى و نیازمند تفسیر هستند. اگر این تعابیر را وارد حوزه عمومى کنند و با آن سینه بزنند، به عرفان‌زدگى تبدیل می‌شود. در تاریخ ایران عرفان‌زدگى گرایش منفعلانه‌اى در برابر بی‌عدالتیهاى موجود بوده و در کنار جنون راه گریز مناسبى از مسئولیت و درد آگاهى بوده است.

دوباره خادما در میکده را وا می‌کنن

براى روضه حسین خیمه‌اى برپا می‌کنن

دیواراى میکده رو بیرق و پرچم می‌زنن

فرشته‌ها تو این عزا حلقه ماتم می‌زنن

***
تو بذار که من بمونم سگ میخونه‌ات همیشه

دیگه دنیا رو نمی‌خوام کنج میخونه‌ات رو عشقه

***
دیوونه حسینم و دیوونه حسینم

خراب و مست گوشه میخونه حسینم

***
بیا اى که خمار عشقى بر در میخانه ابالفضل

که شوى مست مست ساغر میخانه ابالفضل

امام، شاه یا ارباب
عدم شناخت لازم نسبت به مقام امامت و ولایت موجب شده تا شاعران براى ستایش امام(ع) او را شاه یا ارباب خطاب کنند و ادبیات را به کار گیرند که درخور دربار شاهان و سلاطین جور است. مثلاً شاعر یا مداح خود را سگ‌ِ امام(ع) و خاندانش بخواند. این‌گونه عبارات فقط در دربار شاهان ظالم پاداش دارد و در بارگاه امامان معصوم(ع) چیزى جز خوارى و مذل‍ّت نفس نیست:

بگذار آدمیان طعنه ز ؟؟؟ گویم

هر که خود را سگ کوى تو ؟؟؟ آدم است

هر کى می‌خواد هر چى بگه

من سگ کوى زینبم

بهشت جاودان ز تو

کران و بیکران ز تو

سلطنت جهان ز تو

من سگ کوى زینبم

***
تمام حرف دلم خلاصه در یک کلام

که من سگ زینب و حسینم والسلام

ملاحظه می‌شود که ویژگى مشترک همه این اشعار، زمینه‌زدایى از نهضت عاشوراست که با توسل به نوعى احساس‌گرایى و با چاشنى عشق و عرفان و تصوف صورت گرفته است. چرا باید مدرسه و مکتب حسینى را به میکده و خانقاه بدل سازیم؟ آیا به گفته شریعتی، ما از خون حسین(ع) ماده تخدیرى ساخته‌ایم؟ چرا از ویژگیهاى برجسته امام حسین(ع) چون آزادگی، ظلم‌ستیزى و عدالتخواهى صرف ‌نظر می‌کنیم و فقط چشم و ابروى او را می‌بینیم؟ چرا رابطه امام و امت را به ارتباطى صرفاً عاطفى و احساسى که سطحی‌ترین ارتباط است، فرو می‌کاهیم؟ چرا امام حسین(ع) را ارباب خطاب می‌کنیم؟ آیا مفهوم ارباب از مفهوم امام جایگاه و مقام سیدالشهدا(ع) را بهتر بیان می‌کند؟

امام حسین(ع) به عاشق و خاطرخواه و بنده و نوکر و دیوانه و مجنون و مست و خمار و سگ و کفتر نیازى ندارد. امام(ع) یاری‌کننده و فریادرس می‌طلبد. فریادى که در شور و غوغاى چنین مجالسى شنیده نمی‌شود و بی‌پاسخ می‌ماند.

مجالسى که باید آزادگى و شهادت و ظلم‌ستیزى امام(ع) را مجسم سازد، تصویرگر لب لعل و نرگس شهلا و ابروان کمال یار است. مجالسى که باید ظلم بنی‌امیه بر حسین(ع) و خاندانش را بازگو کند، نمایشگر حاجات و آمال و آرزوهاى شاعرو نوحه‌خوان است:

وقتى چشام روى هم بسته می‌شه

وقتى دلم از زمونه خسته می‌شه

چشمامو دریا می‌کنم

عقده‌هامو وا می‌کنم

یاد قدیما می‌کنم، یادش به‌خیر

با بچه‌هاى کوچه‌مون

با چادراى مادرامون گوشه یک پیاده‌رو

یاد محرم کرده بودیم تکیه علم کرده بودیم

همه پیرن مشکى به تن سینه و زنجیر می‌زنن

یک قلب کوچیک تو سینه مست و خریدار حسین

***
عشق و عاشقی‌اى که مفهوم کلیشه‌اى بسیارى از اشعار عاشورایى امروزى است، یک عشق حقیقى نیست؛ بلکه نوعى عشق تین‌ایجرى و بازارى است که همراه با نوعى رقص پا و آهنگ پاپ اجرا می‌شود، این‌گونه اشعار با اندکى تغییر اشعار خوبى براى یک خواننده لس‌آنجلسى خواهد بود. همچنان که آنها را هم در عزا و هم در مولودی‌خوانى می‌خوانند. در واقع هیچ تفاوتى در عزادارى و مولودی‌خوانى دیده نمی‌شود، جز اینکه در یکى سینه می‌زنند و در دیگرى دست. این به معناى غلبه صورت بر معناست که از آن جمله کاهش رغبت نسبت به سخنرانى در برابر نوحه‌سرایى و سینه‌زنى است. اکنون مجالس عزادارى نه با سخنران که با مداح آن شناخته می‌شود. جوانان به‌ویژه به مجالسى رغبت دارند که مداح محبوبشان اجراى برنامه دارد. اجراى برنامه مفهوم دقیقى است. مداحان امروزى غالباً بر روى سن رفته و با حرکات مختلفى که از خود نشان می‌دهند، به اجراى مداحى می‌پردازند. ظاهراً مدل لباس و ریش برخى مداحان نیز به صورت مد درآمده است. بدین‌سان فرایند زمینه‌زدایى از نهضت عاشورا به تکامل می‌رسد. پس از تبدیل مکتب حسینى به دربار و میکده و خانقاه، حال باید افتتاح بازار حسینى را اعلام کنیم. شما می‌توانید به این بازار بروید و از جدیدترین کاستها و از مدلهاى جدید لباس و ریش و تسبیح آگاه شوید. بی‌شک ظهور مداح دی‌جی‌ها به رونق این بازار خواهد افزود.

امام حسین(ع) در کربلا شهید شد و ما امروز نهضت او را مثله می‌کنیم. نهضت عاشورا در مجالس امروزى از اول محرم آغاز می‌شود و هم محرم با شام غریبان به پایان می‌رسد. نه پیشینه‌اى دارد و نه پیامدی. آیا امام حسین(ع) خود، خاندان و فرزندانش را به قتلگاه آورد تا ما فقط اشک بریزیم و از چشم و ابروى او سخن بگوییم و بهترین خواستهمان این باشد که در بین‌الحرمین آن‌قدر سینه بزنیم تا بمیریم؟

آخر یه روز حاجتمو ازت می‌گیرم

میام تو بین‌الحرمین برات می‌میرم

هر زمانى که حادثه مسجد ارگ اتفاق می‌افتد، نوحه سر دهیم که:

دیدى آخر حاجتمو ازت گرفتم

میون خیمه غمش آتش گرفتم

امام حسین(ع) در وصیت‌نامه خود هدف قیام را اصلاح جامعه و امر به معروف و نهى از منکر اعلام کردند؛ اما ما هنوز معناى امر به معروف و نهى از منکر را نمی‌دانیم. سیدالشهدا(ع) حدود ده سال امامت شیعیان را بر عهده داشتند؛ اما چرا فقط هفتاد و دو نفر نداى او را لبیک گفتند. بی‌تردید شیعیان زیادى بودند که آن حضرت را دوست می‌داشتند؛ اما تنها دوست داشتن کافى نبود. عبدالله بن عمر نیز بر حسین(ع) گریست؛ اما به یارى او برنخاست. امام حسین(ع) دو سال (و یا یک سال) قبل از مرگ معاویه خطبه مهمى را براى خواص در منا بیان می‌کند که اگر در آن زمان مردم به امام زمان خود معرفت می‌داشتند، هیچ‌گاه لازم نمی‌شد تا حسین(ع) خون دهد که امت به خواب رفته او بیدار شود. امام(ع) در این خطبه خواص شیعیان خود را مورد خطاب قرار می‌دهد و امروزه نیز خواص جامعه ما و از جمله شاعران و مداحان نهضت عاشورا مشمول این خطاب هستند. امام(ع) خواص را این‌گونه مورد عتاب قرار می‌دهد که «به حق ائمه بی‌اعتنایى کردید، حق ناتوانان را تباه ساختید؛ ولى آنچه را که حق خود می‌پنداشتید، طلبکار شدید. نه مالى هزنیه کردید و نه جانى را براى آفریدگار آن به مخاطره افکندید و نه به خاطر خدا با گروهى از مردم از در دشمنى درآمدید. شما از خداوند طمع بهشت او، هم‌جوارى رسولانش و امان از عذابش را دارید؟! می‌بینید که پیمانهاى الهى نقض گردیده و هراسناک نمی‌شوید؛ ولى از براى پیمانهاى پدرانتان می‌هراسید. حال آنکه پیمان رسول خدا(ص) شکسته شده و نابینایان و گنگان و زمین‌گیران رها شدند. نه دل می‌سوزانید و نه درخور جایگاهتان رفتار می‌کنید و نه آنکه را چنین می‌کند، یارى می‌رسانید. بلکه با چرب‌زبانى و سازشکارى نزد ستمگران خود را آسوده می‌سازید. اینها همه چیزهایى است که خداوند شما را به بازداشتن او و بازایستادن از آن فرمان می‌دهد و شما از آن غافلید.»

سخنان امام(ع) به خوبى وضعیت جامعه اسلامى را در عهد آن حضرت(ع) بیان می‌کند. هنگامى که خواص جامعه نسبت به بی‌عدالتیها و مفاسد جامعه سکوت اختیار کنند و درخور جایگاهشان رفتار نکنند و به امام زمان خود معرفت و شناخت نداشته باشند و لذا حق آنان را ادا ننمایند، حادثه کربلا اتفاق خواهد افتاد. حفظ دین، اصلاح جامعه اسلامى و امر به معروف و نهى از منکر اهداف قیام عاشورا بودند. این اهداف بایستى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورایى حضور داشته باشند. از سوى دیگر نهضت عاشورا الهام‌بخش آزادگى و شهادت و ظلم‌ستیزى است. همچنان که نهضت عاشورا از اول محرم آغاز نمی‌شود در دهم محرم نیز پایان نمی‌یابد. مکتب حسینى ثمرات زیادى داشته است، انقلاب اسلامى خود از ثمرات این نهضت است و شهدا و جانبازان هشت سال دفاع مقدس درس‌آموزان این مکتب هستند. چگونه است که براى حادثه‌اى چون حادثه مسجد ارگ به سرعت نوحه ساخته می‌شود و در مجالس عزادارى خوانده می‌شود، اما بزرگ‌ترین انقلاب قرن و هشت سال حماسه حسینى هیچ حضورى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورایى ندارد. در پایان اشعار و نوحه‌هایى نسبتاً مناسب که می‌تواند در این زمینه راهگشا باشد، ذکر می‌شود تا مجالس عزادارى ما همچنان که به نام حسین(ع) است، در خدمت اهداف و آرمانهاى نهضت عاشورا نیز باشد:

شمشیر کجم راست کند قامت دین را

تطهیر کند خون دلم دین مبین را

طاغوت بیالوده زمین را ز فسادش

از جور و ستم پاک کنم روى زمین را

هرگز ننهم دست، من از قبضه شمشیر

چون برگ بریزم به زمین دشمن دین را

غوغا شود امروز در این عرصه پیکار

پایین کشم از تخت ریاکار لعین را

از نسل على هستم و هرگز نهراسم

خشنود نمایم ز خود آن عرش‌نشین را

***
گر حسین بن على شش ماهه قربان می‌کند

کاخ بیداد و ستم از ریشه ویران می‌کند

از قیام کربلا می‌کند محشر به پا

اى اهل ایمان این است فرمان

بایست جنگید با ظلم و طغیان

گرچه عباس دلاور در نبرد کربلا

می‌شود در راه قرآن دستش از پیکر جدا

از قیام کربلا می‌کند محشر به پا

اى اهل ایمان این است زمان

بایست جنگید با ظلم و طغیان

***
امروز که روز‌ِ آقایى عشق است

عزت مدینه، ذلت دمشق است

این قیامت کبرى ست

یا قیام عاشوراست

اى حسین عطشان

آفتاب دین را به خضوع است

بدترین غروب و بهترین طلوع است

بشکفتن ارزشهات

روز محو لغزشهاست

از جوشش خونها، پر زند شفاعت

در خانه دلها، در زند شفاعت

تا که را شود شامل

همچو حر دریا دل

اى حسین عطشان

در خون شهیدان، انفجار نور است

گرچه نقش آنان، پایان ستور است

سینه‌هاى بشکسته

ره به دشمنان بسته

اى حسین عطشان

اسلام یزیدى محکوم زوال است

آیین حسینی، معراج کمال است

طفل بی‌گناه او

بهترین گواه او

این حسین عطشان

***
اى اسیر داغ تو تا ابد جانها

اى به نامت سرفراز، نسل انسانها

اى شهید کربلا کشته راه خدا یا حسین یا حسین

چون تو، کس قربان نشد در ره داور

کرده ایثار خدا اصغر و اکبر

شد تن خونین تو عزت و آیین تو

تو سرت بر نیزه‌ها مشعل ایمان

در اسارت مانده‌اند عترت قرآن

شد سرت آیات نور گه به نی، گاهى تنور

یا حسین آزادگان دل به تو بستند

رهروان راه حق بر تو پیوستند

نهضت حق راه تو عقش را درگاه تو

خط نسل انقلاب، امتداد توست

شیعه آرى زنده است تا به یاد توست

اى عزیز فاطمه رهنماى ما همه

منبع: مجله سوره شماره 16

کتاب « پاسخ های برگزیده ، ویژه محرم » توسط واحد پاسخ به سوالات دینی دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم ، چاپ و منتشر شد.
سومین مجموعه پرسش ها و پاسخ‌های دینی ، با تلاش و کوشش محققان این واحد، تدوین و با همکاری معاونت فرهنگی و تبلیغی دفتر تبلیغات اسلامی ، برای استفاده محققان و مبلغان چاپ و مننشر گردیده است.
از آن جا که این مجموعه براساس پرسش‌های رسیده به گروه‌های تخصصی واحد پاسخ به سوالات جمع آوری شده، در بردارنده موضوعاتی متنوع ، کاربردی و روزآمد است که در پنج فصل قرآن و حدیث، کلام و عقاید، اخلاق و تربیت، تاریخ و سیره و فقه سامان یافته است.
کتاب حاضر که با هدف پشتیبانی و حمایت علمی از مبلغان محترم در ماه محرم و با توجه به نیاز مخاطبان و عموم پرسشگران جامعه و به خصوص سؤالات و شبهات نسل جوان تدوین گردیده ، مجموعه ای از مهم ترین و فراگیر ترین پرسش ها در موضوع محرم ، عاشورا ، امام حسین (ع) ، عزاداری و ... است . پاسخ های برگزیده این کتاب ، از میان انبوه پرسش های موجود ، با عنایت به اهمیت و اساسی‌ بودن پرسش و پاسخ ها ، انتخاب شده و با انجام اصلاحات و غنی سازی محتوایی ، تکمیل و جهت نشر آماده گردیده است.
پاسخ های برگزیده ویژه محرم در 280 صفحه و به شمارگان 9400 نسخه چاپ و منتشر شده و در اختیار مبلغان اعزامی از سوی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم قرار گرفته است.
متن کامل کتاب را در بخش کتابخانه مطالعه کنید.

نورالدین شریعتمدار جزائری

از باورهای‌ پرسش‌انگیز شیعه‌، علم‌ امام‌ حسین‌(ع) به‌ شهادت‌ خود و یارانش‌است‌. این‌ پرسش‌ در بارة‌ علم‌ دیگر امامان‌ به‌ شهادتشان‌ نیز گفته‌ می‌شود؛ چراامیرالمؤمنین‌(ع) که‌ می‌دانست‌ به‌ شهادت‌ می‌رسد به‌ مسجد رفت‌ و به‌ نماز ایستاد؟ وامام‌حسن‌(ع) چرا آب‌ زهرآلود را نوشید؟ و گاهی‌ فراتر از موضوع‌ شهادت‌، از علم‌ پردامنة‌پیامبر و امامان‌ به‌ گذشته‌ و آینده‌ و امور پنهان‌ پرسش‌ می‌شود که‌ گسترة‌ این‌ علم‌ تا چه‌مقدار است‌ و این‌ که‌ آیا پیامبر و امام‌ همه‌ چیز را در هر حال‌ و در هر زمان‌ می‌دانند و یاعلم‌ آنان‌ شروط‌ و قیودی‌ دارد و بخشی‌ از امور از آنان‌ پوشیده‌ مانده‌ است‌؟
در این‌ نوشتار، تلاش‌ بر این‌ است‌ با نگاهی‌ گذرا در آغاز، علم‌ پیامبر و امام‌ رابررسی‌ نماییم‌. سپس‌ پرسش‌ دربارة‌ با علم‌ به‌ شهادت‌ را پاسخ‌ گوییم‌.

گسترة‌ علم‌ پیامبر و امام‌
در باور شیعیان‌ دربارة‌ علم‌ پیامبر و امام‌ اختلافی‌ نیست‌. از مناصبی‌ که‌ پیامبر وامام‌ در آن‌ با هم‌ مشترک‌ هستند، می‌توان‌ بر شمرد: فضیلت‌ در علم‌ است‌، و عقیده‌ به‌ این‌که‌ پیامبر و امام‌ باید از دیگران‌ در علم‌ برتری‌ داشته‌ باشند، و امامت‌ استمرار منصب‌ نبوت‌بودن‌، و بایستگی‌ هر ویژگی‌ پیامبر برای‌ رهبری‌ امت‌، در امام‌.
بنابراین‌، آنچه‌ در این‌ بخش‌ بررسی‌ می‌شود، دربارة‌ پیامبر و امام‌ است‌ و اگر برای‌پیامبر رتبه‌ای‌ بالا از علم‌ ثابت‌ شد، برای‌ امام‌ نیز همان‌ رتبه‌ ثابت‌ است‌، و امام‌ در تمام‌صفات‌ رهبری‌ با پیامبر همانند است‌ جز در برخی‌ از صفات‌ که‌ ویژة‌ مقام‌ نبوت‌ است‌،مانند؛ وحی‌ و...
بررسی‌ گسترة‌ علم‌ پیامبر و امام‌ در این‌ بخش‌ در دو محور انجام‌ می‌پذیرد، محوراوّل‌ از دیدگاه‌ عقل‌ و محور دوم‌ از دیدگاه‌ قرآن‌ و روایات‌.

‌محور اوّل‌: دیدگاه‌ عقل
در آغاز باید از دیدگاه‌ عقل‌ این‌ موضوع‌ بررسی‌ شود که‌ آیا مانعی‌ در علم‌ گسترده امام‌ وجود دارد؟ و عقل‌ چه‌ مانعی‌ را در وجود این‌ علم‌ درک‌ می‌کند؟ ـ و چرا امام‌ نمی‌تواندبه‌ هر چیزی‌ آگاه‌ باشد و با وسایل‌ ارتباطی‌، مانند؛ تلفن‌، رادیو، تلویزیون‌ و رسانه‌های‌دیگر از شهرها و روستاها و جاهای‌ دوردست‌ خبر دهد و از باطن‌ افراد که‌ هیچ‌گونه‌ راه‌عادی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ آن‌ نیست‌، اطلاع‌ داشته‌ باشد؟
عقل‌ این‌ گونه‌ علم‌ و خبررسانی‌ را محال‌ نمی‌داند و مانعی‌ را در دارا بودن‌ آن‌ تصوّرنمی‌کند. پس‌ از امکان‌ دریافت‌ علم‌ غیب‌ برای‌ پیامبر و امام‌، نوبت‌ می‌رسد به‌ بررسی‌لزوم‌ آن‌ و باور داشتن‌ علم‌ گسترده‌ای‌ را برای‌ پیامبر و امام‌ که‌ تمام‌ امور مسلمانان‌ را فرامی‌گیرد، تا توانایی‌ ادارة‌ جامعه‌ اسلامی‌ و گسترش‌ عدالت‌ را در تمام‌ ابعاد زندگی‌ آنان‌داشته‌ باشد.
اگر این‌ علم‌ گسترده‌ و فراگیر نبود، ادعای‌ رهبری‌ امّت‌ اثر نداشت‌ و چگونه‌ کسی‌که‌ آگاهی‌ به‌ حال‌ مردم‌ ندارد، می‌تواند سعادت‌ دنیا و آخرت‌ آنان‌ را تأمین‌ و تضمین‌ نماید.این‌ موضوع‌ با چند دلیل‌ به‌ اثبات‌ می‌رسد.
1ـ نبوت‌ و امامت‌ رهبری‌ الهی‌ است‌
نبوت‌ و امامت‌، منصب‌ الهی‌ است‌ و مردم‌ هیچ‌ گونه‌ مداخله‌ای‌ در آن‌ نمی‌کنند.امام‌ باید از دیگران‌ در کمالات‌ افضل‌ باشد. در حقیقت‌ ملاک‌ گزینش‌ امام‌، برتر بودن‌ او ازدیگران‌ در تمام‌ صفات‌ است‌. و اگر در افراد جامعه‌ای‌ که‌ امام‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کند، کسی‌یافت‌ شود که‌ از امام‌ فضیلت‌ بیشتری‌ دارد، او سزاوار امامت‌ است‌.
افضل‌بودن‌ امام‌ در یک‌ چیز و در یک‌ مورد نیست‌، بلکه‌ در تمام‌ صفات‌ و جهات‌است‌؛ یکی‌ از فضیلت‌ها که‌ امام‌ باید رتبة‌ بالای‌ آن‌ را داشته‌ باشد، دانش‌ و آگاهی‌ است‌.امام‌ باید از تمام‌ افراد بشر داناتر و دانشمندتر باشد، چنان‌ که‌ همانند او در افراد جامعه‌یافت‌ نشود. اگر کسی‌ در میان‌ مردم‌ هم‌سان‌ در دانش‌ با امام‌ پیدا شود، رسیدن‌ منصب‌امامت‌ به‌ هر کدام‌ از آنان‌ مساوی‌ است‌ و محروم‌ شدن‌ یکی‌ از آنان‌ از این‌ منصب‌ ستم‌ درحق‌ اوست‌.
در هیچ‌ زمانی‌ برای‌ امام‌ همتایی‌ نخواهد بود که‌ دانش‌ گسترده‌ و فراگیری‌ چون‌ اوداشته‌ باشد. آن‌ دانش‌ نه‌ با وسایل‌ عادی‌، بلکه‌ از راه‌ غیرعادی‌ و الهی‌ یافت‌ می‌شود، وچون‌ از دانش‌ بی‌ انتهای‌ خدا سرچشمه‌ می‌گیرد و فیضی‌ از دریای‌ ژرف‌ فیض‌ بخش‌اوست‌، گسترده‌ است‌ و به‌ هرچیزی‌ تعلق‌ می‌گیرد، زیرا خداوند فیاض‌ مطلق‌ است‌ وبخشش‌ او پایان‌ ندارد. پس‌ دانش‌ را که‌ خداوند به‌ پیامبر و امام‌ می‌بخشد، به‌ زمان‌ و یاحالتی‌ اختصاص‌ ندارد.
2ـ رهبری‌ پیامبر و امام‌
پیامبر و امام‌ برای‌ راهنمایی‌ تمام‌ افراد بشر با وجود اختلاف‌ زبان‌، طبیعت‌، رنگ‌،گسترش‌ زمین‌، پراکنده‌ بودن‌ مردم‌ از یک‌دیگر و بسیاری‌ از جهت‌های‌ مختلف‌ که‌ مردم‌را از هم‌ دور می‌کند، باید سخن‌ تمامی‌ آنان‌ را بشنود و با آنان‌ سخن‌ بگوید، آن‌ گاه‌ تمامی‌افراد را در اجرای‌ عدالت‌ و احکام‌ خدا برابر بداند و از حال‌ آنان‌ با خبر باشد؛ این‌ گونه‌ اطلاع‌و خبر داشتن‌ از مردم‌ را، انسان‌ عادی‌ نمی‌تواند و فقط‌ انسانی‌ این‌ ویژگی‌ را دارست‌ که‌ ازدانش‌ گستردة‌ خدادادی‌ بهره‌ می‌برد.
امام‌ باید از دورترین‌ جاهای‌ زمین‌ که‌ مردم‌ در آن‌ زندگانی‌ می‌کنند با خبر باشد تادرد و رنج‌ آنان‌ را دریابد و اگر نماینده‌ای‌ را به‌ آن‌ جاها گسیل‌ کرد، در هر زمان‌ از او با خبرباشد تا مبادا او در مقام‌ خود بر مردم‌ ستم‌ کند.
اگر امام‌ مانند دیگر افراد عادی‌ در زمان‌ قدیم‌، پس‌ از گذشت‌ ماه‌ها و سال‌ها ازاخبار دور دست‌ خبرگیری‌ کند و یا با وسایل‌ متعارف‌ آن‌ زمان‌ با فاصله‌های‌ زمانی‌ بسیار ازحال‌ دیگران‌ با خبر گردد، ستم‌ زمین‌ را فرا می‌گیرد و فساد بر جامعه‌ استیلا می‌یابد وهدف‌ و غرضی‌ که‌ در فرستادن‌ پیامبر و انتخاب‌ امام‌ از راهنمایی‌ و هدایت‌ مردم‌ است‌، به‌دست‌ نخواهد آمد و نیک‌بختی‌ دنیا و آخرت‌ مردم‌ بر رغم‌ وجود امام‌ تأمین‌ نخواهد شد.
3ـ خلافت‌ امام‌
پیامبر و امام‌، خلیفه‌ و جانشین‌ خدا در زمین‌ هستند:
(واءذ قال‌ ربک‌ للملائکة‌ اءنی‌ جاعل‌ فی‌ الارض‌ خلیفه‌)؛ زمانی‌ که‌ پروردگارت‌ به‌فرشتگان‌ گفت‌: من‌ در زمین‌ جانشین‌ قرار می‌دهم‌.
و جانشین‌ او حضرت‌ آدم‌(ع) بود که‌ پیامبر خداست‌ و تمام‌ پیامبران‌ جانشینان‌خدایند. جانشینی‌ پیامبر واسطه‌ بودن‌ اوست‌ میان‌ مردم‌ و خدا و فیض‌ رسانی‌ از طرف‌ خدااوست‌. چون‌ پس‌ از آفرینش‌ جهان‌، خداوند خواست‌ جهانیان‌ او را بشناسند تا با او ارتباط‌برقرار کنند ـ و با چشم‌ دیدن‌ او ممکن‌ نبود ـ و نمی‌شد که‌ ذات‌ خود را آشکار کند تا او راببینند، افرادی‌ از بشر را برگزید و آنان‌ را مظهر صفات‌ خویش‌ قرار داد تا صفات‌ او رابنمایانند و نقش‌ واسطه‌ را ایفا کنند.
یکی‌ از صفات‌ خدا علم‌ او به‌ هر چیز و در هر حال‌ است‌، و چون‌ پیامبر مظهرصفات‌ خداست‌ باید در دانش‌ و آگاهی‌ وسیع‌ نیز مظهر خدا باشد. بر مظهر نبودن‌ پیامبردر علم‌ دلیلی‌ وجود ندارد، بلکه‌ همان‌ دلیل‌ بر خلافت‌ و جانشینی‌ که‌ مظهر بودن‌ پیامبر درتمام‌ صفات‌ است‌، علم‌ خدایی‌ را نیز برای‌ او ثابت‌ می‌کند.
روشن‌ است‌ که‌ مقصود از مظهر صفات‌ بودن‌، همانندی‌ پیامبر و خدا در تمام‌صفات‌ از جهت‌ چگونگی‌ و مقدار نیست‌؛ زیرا این‌ باور شرک‌ است‌، بلکه‌ مقصود این‌ است‌که‌ خداوند بهرة‌ سرشاری‌ از علم‌ و دانش‌ خود را به‌ پیامبران‌ داده‌، که‌ دیگر مردم‌ از آن‌ بی‌بهره‌ هستند و علمی‌ را که‌ خداوند به‌ پیامبران‌ داده‌، افراد عادی‌ بشر به‌ آن‌ دسترس‌ ندارند.
پس‌ از ثبوت‌ این‌ دانش‌ خدایی‌ برای‌ پیامبران‌، همین‌ علم‌ برای‌ امام‌ نیز ثابت‌می‌شود؛ زیرا امامت‌، خلافت‌ نبوت‌ و امام‌ جانشین‌ پیامبر است‌ و تمام‌ ویژگی‌های‌ رهبری‌پیامبر را امام‌ نیز دارد ـ به‌ جز صفات‌ ویژة‌ پیامبر، مانند؛ وحی‌.
4ـ عصمت‌ پیامبر و امام‌
از باورهای‌ شیعیان‌ دربارة‌ پیامبر و امام‌، عصمت‌ و محفوظ‌ بودن‌ از گناه‌، اشتباه‌،سهو، نسیان‌ و غفلت‌ است‌ که‌ در تمام‌ مدت‌ عمر خود در یک‌ لحظه‌ و در یک‌ بار نیز خطا،اشتباه‌ و گناه‌ از او سر نمی‌زند.
معصوم‌ بودن‌ از گناه‌ و خطا، در تمام‌ لحظه‌های‌ عمر و برخوردهای‌ زندگانی‌، زمانی‌تحقق‌ می‌یابد که‌ دانش‌ و آگاهی‌ فراگیر شود و به‌ هر چیزی‌ در هر حال‌ علم‌ داشته‌ باشد واگر یک‌ مورد را نداند، مقام‌ عصمت‌ را به‌ نمی‌یابد، زیرا آن‌ چه‌ با عصمت‌ سازگار نیست‌گناه‌ و اشتباه‌ و ... از نادانی‌ و جهل‌ است‌ و کسی‌ که‌ از مصالح‌ و مفاسد واقعی‌ باخبر است‌،گناه‌ و اشتباه‌ نمی‌کند.
پس‌ معصوم‌ بودن‌ پیامبر و امام‌، دانش‌ و آگاهی‌ ا و را به‌ تمام‌ مصالح‌ و مفاسد وحقایق‌ اشیاء در هر حالی‌ نیاز دارد.
5 ـ شاهد بودن‌ پیامبر و امام‌
در بسیاری‌ از آیات‌ قرآن‌ آمده‌ است‌ که‌ پیامبر شاهد و گواه‌ بر امت‌ است‌ و چون‌شاهد بودن‌ و گواهی‌ دادن‌، دانش‌ و آگاهی‌ را در هر حالی‌ لازم‌ دارد، پس‌ پیامبر باید به‌تمام‌ احوال‌ امت‌ از ظاهر و باطن‌ و افعال‌ آنان‌ آگاه‌ باشد تا بتواند در روز قیامت‌ شاهد وگواهیشان‌ باشد، زیرا اگر چنین‌ دانشی‌ را نداشت‌، نمی‌تواند شهادت‌ و گواهی‌ را دربارة‌ آنان‌ادا کند. نمونه‌ای‌ از آیات‌ قرآن‌ که‌ شاهد و گواه‌ بودن‌ پیامبر را بر امت‌ بیان‌ کرده‌، چنین‌است‌:
(و جئنا بک‌ علی‌ هؤلاء شهیدا)؛ و تو را می‌آوریم‌ تا بر آنان‌ شاهد و گواه‌ باشی‌ .
(و یوم‌ القیامه‌ یکون‌ علیهم‌ شهیدا)؛ و روز قیامت‌ پیامبر بر آنان‌ گواه‌ خواهد بود.
(و کنت‌ علیهم‌ شهیداً مادمت‌ فیهم‌)؛ و تا زمانی‌ که‌ در میان‌ آنان‌ هستی‌ برایشان‌ گواه‌ خواهی‌ بود.
(لیکون‌ الرسول‌ شهیداً علیکم‌ و تکونوا شهداء علی‌ الناس‌)؛ تا پیامبر گواه‌ برشما باشد و شما گواه‌ بر مردم‌ باشید.
چنان‌ که‌ پنج‌ دلیل‌ بر لزوم‌ علم‌ غیب‌ پیامبر و امام‌ آورده‌ شد، عقل‌ نه‌ فقط‌ مانعی‌ درامکان‌ این‌ علم‌ ندارد بلکه‌ وجود آن‌ را در پیامبر و امام‌ لازم‌ می‌داند. بزرگی‌ و عظمت‌ این‌دانش‌ سبب‌ نپذیرفتن‌ آن‌ نمی‌شود و چنین‌ باوری‌ غلو و زیاده‌ روی‌ نیست‌، زیرا اگر امام‌دارای‌ این‌ ویژگی‌ نباشد و گستره‌ دانش‌ او همانند دیگر افراد عادی‌ باشد، سزاوار امامت‌ ورهبری‌ نخواهد بود و گزینش‌ وی‌ برای‌ امامت‌ و بی‌ بهره‌ کردن‌ دیگران‌ از آن‌، ستم‌ در حق‌دیگران‌ خواهد بود.
اگر امامت‌ را منصب‌ خدایی‌ بدانیم‌ و آن‌ را خلافت‌ و جانشینی‌ از طرف‌ خدابپنداریم‌ و امام‌ را بیان‌کننده‌ و مظهر صفات‌ الهی‌ بدانیم‌، باور دانش‌ وسیع‌ او را زیاده‌ روی‌و غلوّ نمی‌پنداریم‌ و آن‌ را از لوازم‌ مقام‌ امامت‌ می‌شمریم‌.

‌محور دوم‌: علم‌ امام‌ از دیدگاه‌ قرآن‌ و روایات
دانش‌ گسترده‌ و آگاهی‌ پیامبر و امام‌ به‌ همه‌ چیز و در هر حال‌، در قرآن‌ و روایات‌آمده‌ است‌ که‌ نمونه‌ای‌ از آیات‌ قرآن‌ را ذکر می‌کنیم‌، سپس‌ به‌ نمونه‌ای‌ از روایات‌ اشاره‌می‌نماییم‌.
1ـ (قل‌ اعملوا فسیری‌ الله‌ عملکم‌ و رسوله‌ و المؤمنون‌ و ستردون‌ اءلی‌ عالم‌الغیب‌ و الشهادة‌ فینبئکم‌ بما کنتم‌ تعلمون‌)؛
بگو عمل‌ کنید پس‌ خدا و پیامبر و مؤمنان‌ عمل‌ شما را می‌بینند و برگشت‌ داده‌می‌شوید به‌ دانای‌ نهان‌ و آشکار و شما را به‌ آنچه‌ عمل‌ می‌کردید، خبر می‌دهد.
در این‌ آیة‌ به‌ خدا رؤیت‌ و دیدن‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ که‌ مقصود دیدن‌ به‌ چشم‌ نیست‌،زیرا خداوند چشم‌ ندارد بلکه‌ مقصود علم‌ و ادراک‌ می‌نماید، پس‌ مقصود این‌ است‌ که‌خداوند و پیامبر و مؤمنان‌ اعمال‌ شما را می‌دانند.
مقصود از مؤمنان‌، امامان‌ معصوم‌ هستند، زیرا تمام‌ مؤمنان‌ اراده‌ نشده‌اند بلکه‌گروه‌ خاصی‌ اراده‌ شده‌ است‌ و آن‌ گروه‌ خاص‌ امامان‌ هستند زیرا آنان‌ سزاوار این‌ مقام‌هستند، نه‌ غیر آنان‌. از راهی‌ دیگر نیز این‌ علم‌ و ادراک‌ برای‌ امامان‌ ثابت‌ می‌شود، و آن‌جانشین‌ بودن‌ امام‌ برای‌ پیامبر است‌ و چون‌ آیه‌ به‌ روشنی‌ این‌ علم‌ را برای‌ پیامبر ثابت‌می‌کند پس‌ برای‌ خلیفه‌ و جانشین‌ پیامبر نیز ثابت‌ می‌شود. علم‌ پیامبر و امام‌ نیز چونان‌علم‌ خدا حضوری‌ است‌، زیرا تمام‌ این‌ علوم‌ یعنی‌ علم‌ خدا و پیامبر و مؤمنان‌ در یک‌جمله‌ و به‌ یک‌ سیاق‌ آمده‌ است‌. این‌ که‌ علم‌ خدا حضوری‌ است‌ و به‌ چیزی‌ وابسته‌ نیست‌،اما روشن‌ است‌ برای‌ اثبات‌ دلالت‌ آیه‌ بر علم‌ حضوری‌ پیامبر و امام‌ باید به‌ چند موضوع‌اشاره‌ کنیم‌:
اوّل‌: حرف‌ «سین‌» در جملة‌ «سیری‌ الله‌» حرف‌ استقبال‌ نیست‌، زیرا معنا ندارد که‌بگوییم‌ خداوند در آینده‌ خواهد دانست‌ بلکه‌ آگاهی‌ خدا در حال‌ حاضر است‌، پس‌ حرف‌«سین‌» برای‌ تأکید است‌، نه‌ استقبال‌.
دوم‌: علم‌ خدا حضوری‌ است‌ نه‌ حصولی‌ و بر چیزی‌ توقف‌ ندارد، زیرا علم‌ او عین‌ذات‌ اوست‌.
سوم‌: عمل‌ انسان‌ فرع‌ وجود انسان‌ است‌ و خدایی‌ که‌ به‌ اعمال‌ بندگان‌ آگاهی‌ دارد،به‌ خود آنان‌ نیز آگاه‌ است‌ و کسی‌ که‌ عمل‌ را می‌بیند، عامل‌ آن‌ را نیز می‌بیند.
چهارم‌: رؤیت‌ که‌ به‌ خدا نسبت‌ داده‌ شده‌، دیدن‌ به‌ چشم‌ نیست‌، زیرا خداوند جسم‌نیست‌ و چشم‌ ندارد تا بوسیلة‌ آن‌ ببیند، پس‌ رؤیت‌ به‌ معنای‌ علم‌ و آگاهی‌ است‌.
پنجم‌: در این‌ آیه‌ وحدت‌ سیاق‌ میان‌ علم‌ خدا و علم‌ پیامبر و مؤمنان‌، سه‌ موضوع‌را می‌رساند:
ـ موضوع‌ اوّل‌ این‌ که‌ علم‌ پیامبر و امام‌ بر گذشتن‌ زمان‌ و بر چیزی‌ متوقف‌ نیست‌.
ـ موضوع‌ دوّم‌ علم‌ آنان‌ حضوری‌ است‌، نه‌ حصولی‌، زیرا توقف‌ بر شرطی‌ ندارد.
ـ موضوع‌ سوم‌ خدا و پیامبر و مؤمنان‌ آگاهند، به‌ اعمال‌ و عمل‌ کنندگان‌ و آن‌ چه‌عمل‌ وابسته‌ به‌ آن‌ است‌، پس‌ تمام‌ جهان‌ هستی‌ که‌ به‌ گونه‌ای‌ دربارة‌ عمل‌ انسان‌ است‌،مورد آگاهی‌ و اطلاع‌ خدا و پیامبر و امام‌ است‌.
2ـ (فلا یظهر علی‌ غیبه‌ احداً * الا من‌ ارتضی‌ من‌ رسول‌)؛
و آگاه‌ نمی‌کند بر دانش‌های‌ پنهان‌ خود کسی‌ را جز آن‌ که‌ پسندیده‌ شده‌ ازپیامبران‌.
این‌ آیه‌ دو جمله‌ دارد؛ جملة‌ اوّل‌: نفی‌ و جملة‌ دوم‌ اثبات‌. در جملة‌ اوّل‌ می‌گوید که‌خداوند بر دانش‌های‌ پنهان‌ خود کسی‌ را آگاه‌ نمی‌کند، و در جملة‌ دوم‌، این‌ دانش‌های‌پنهان‌ را به‌ پیامبری‌ که‌ پسندیده‌ شده‌، آشکار می‌کند. تردیدی‌ نیست‌ که‌ پیامبر خاتم‌پسندیده‌ خداست‌ و خداوند او را از دانش‌های‌ پنهان‌ خود آگاه‌ کرده‌ و چون‌ امام‌ جانشین‌پیامبر بوده‌، او هم‌ از این‌ دانش‌ها آگاه‌ است‌.
3ـ (و ما ینطق‌ عن‌ الهوی‌ * اءن‌ هو اءلا وحی‌ یوحی‌' * علّمه‌ شدید القوی‌)؛
پیامبر سخن‌ نمی‌گوید از روی‌ خواسته‌های‌ خود و هر چه‌ می‌گوید وحی‌ الهی‌ است‌که‌ دانا کرده‌ او را بالاترین‌ نیروها.
این‌ آیه‌ دلالت‌ دارد بر این‌ که‌ هرچه‌ پیامبر می‌گوید، از وحی‌ خداست‌ و بالاترین‌نیروها (که‌ نیروی‌ الهی‌ است‌) او را دانا کرده‌، پس‌ علم‌ پیامبر از خداست‌ و هیچ‌گونه‌ دلیلی‌بر محدود بودن‌ علم‌ پیامبر نداریم‌، به‌ ویژه‌ آن‌ که‌ علم‌ پیامبر از خدا به‌ او افاضه‌ می‌شودوعلم‌ خدا محدودیتی‌ ندارد و این‌ علم‌ با علوم‌ بشری‌ تفاوت‌ دارد و این‌ همان‌ علم‌ گسترده‌است‌ که‌ پیامبر آن‌ را از خدا می‌گیرد و به‌ امام‌ که‌ خلیفه‌ اوست‌ منتقل‌ می‌کند.
4ـ (و ما یعلم‌ تأویله‌ اءلا الله‌ و الراسخون‌ فی‌ العلم‌)؛
و نمی‌دانند تأویل‌ قرآن‌ را مگر خدا و راسخان‌ در علم‌.
مقصود از راسخان‌ در علم‌ به‌ یقین‌ پیامبر است‌، زیرا کسی‌ جز او سزاوار این‌ مقام‌نیست‌ و علم‌ او با علم‌ خدا در این‌ آیه‌ در یک‌ سیاق‌ آمده‌ است‌. این‌ آیه‌ همتا بودن‌ علم‌پیامبر با علم‌ خدا را بیان‌ می‌کند و چون‌ علم‌ خدا حضوری‌ است‌ نه‌ حصولی‌ پس‌ علم‌پیامبر نیز حضوری‌ است‌ و به‌ جهت‌ آن‌ که‌ علم‌ به‌ تأویل‌ قرآن‌ از علوم‌ پنهانی‌ و غیب‌ بوده‌و امام‌ جانشین‌ پیامبر است‌ پس‌ پیامبر و امام‌ بر علوم‌ پنهانی‌ و غیب‌ آگاهی‌ دارند.
5ـ (و کل‌ شی‌ءٍ أحصیناه‌ فی‌ امام‌ مبین‌)؛ و تمام‌ چیزها را در پیشوایی‌ روشن‌کننده‌ شماره‌ کرده‌ایم‌.
این‌ آیه‌ با قطع‌ نظر از روایات‌ که‌ در تفسیر آن‌ آمده‌، دلالت‌ دارد بر این‌ که‌ خداوندتمام‌ چیزها را در قلب‌ امام‌ قرار داده‌ است‌. با این‌ تعبیر علم‌ گستردة‌ امام‌ به‌ همه‌ چیز ثابت‌می‌شود، چنان‌ که‌ با روایات‌ نیز این‌ موضوع‌ به‌ اثبات‌ می‌رسد، زیرا در کتاب‌ «تفسیربرهان‌» در ذیل‌ این‌ آیه‌، چند روایت‌ آمده‌ که‌ مقصود از «امام‌ مبین‌» علی‌ بن‌ ابی‌ طالب‌ وامامان‌ دیگر است‌. در برخی‌ از روایات‌ آمده‌ که‌ مقصود از «امام‌ مبین‌» لوح‌ محفوظ‌ است‌و چنانچه‌ تفسیر آیه‌ همین‌ باشد، لوح‌ محفوظ‌ در نزد امام‌ است‌، پس‌ امام‌ با داشتن‌ لوح‌محفوظ‌ همه‌ چیز را می‌داند.
آیات‌ دیگری‌ نیز با کمک‌ روایاتی‌ که‌ در تفسیر آنها آمده‌، بر علم‌ امام‌ دلالت‌می‌کند و (اما روایاتی‌ که‌ دلالت‌ بر علم‌ وسیع‌ حضوری‌ امام‌ دارد در یک‌ بخش‌ و یا یک‌کتاب‌ نمی‌گنجد) در این‌ جا ما به‌ برخی‌ از عنوان‌ها و ابوابی‌ که‌ در علم‌ امامان‌ آمده‌، اشاره‌می‌کنیم‌:
1ـ روایاتی‌ که‌ می‌گوید، امامان‌ معدن‌ علم‌ هستند. «معدن‌» به‌ معنای‌ منبع‌ وسرچشمه‌ است‌. «علم‌» در این‌ روایات‌ محدود نشده‌ و به‌ موضوع‌ ویژه‌ای‌ تعلق‌ نگرفته‌ ودانش‌ و آگاهی‌ به‌ هر چیز را در هر حالی‌ شامل‌ می‌شود - و هم‌ چنان‌ که‌ جواهر گران‌ بها درمعدن‌ وجود دارد، علم‌ در سینة‌ امامان‌ است‌ ـ و علم‌ آنان‌ حضوری‌ است‌ و بر چیزی‌ متوقف‌نیست‌.
2ـ امامان‌ به‌ تمام‌ علومی‌ که‌ پیامبران‌ و فرشتگان‌ می‌دانند، آگاه‌ هستند. و چنان‌که‌ پیامبران‌ و فرشتگان‌ از علوم‌ پنهانی‌ و غیب‌ آگاه‌ هستند، امامان‌ نیز به‌ آنان‌ آگاهند.
3ـ امامان‌ می‌دانند «چه‌ زمانی‌ می‌میرند و مگر با اختیار خودشان‌ نمی‌میرند. این‌روایات‌، هم‌چنان‌ که‌ در پایان‌ این‌ مقاله‌ می‌آید، دربارة‌ این‌ پرسش‌ که‌ آیا امام‌ به‌ شهادت‌خود آگاهی‌ دارد، پاسخی‌ مناسب‌ است‌ ـ زمانی‌ که‌ امام‌ به‌ زمان‌ مرگ‌ خود دانا باشد،چیزهای‌ دیگر را نیز می‌داند، زیرا، علم‌ به‌ زمان‌ مرگ‌ از علوم‌ ویژه‌ای‌ است‌ که‌ به‌ خدااختصاص‌ دارد و چون‌ خداوند امامان‌ را از آن‌ آگاه‌ می‌کند، پس‌ دیگر علوم‌ را نیز امامان‌می‌دانند.
4ـ امامان‌ آگاهی‌ دارند به‌ آنچه‌ بوده‌ و آنچه‌ خواهد بود و هیچ‌ چیز بر آنان‌ پوشیده‌نیست‌.
5ـ خداوند هر علمی‌ را به‌ پیامبر آموزش‌ داده‌، همان‌ را نیز به‌ امیرالمؤمنین‌(ع)آموخته‌ است‌ و در تمام‌ علوم‌ پیامبر و امیرالمؤمنین‌8 با هم‌ اشتراک‌ داشته‌اند.
6ـ اگر مردم‌ می‌توانستند زبان‌ خود را نگه‌ دارند، امامان‌ آنان‌ را آگاه‌ می‌کردند به‌تمام‌ چیزهایی‌ که‌ به‌ زیان‌ و سودشان‌ است‌.
7ـ روایاتی‌ که‌ می‌گوید، همه‌ چیز بر امامان‌ روشن‌ است‌ و از آنان‌ هیچ‌ چیز پوشیده‌نیست‌ و آنچه‌ را که‌ هست‌ به‌ آن‌ آگاه‌ هستند.
8ـ روایاتی‌ که‌ می‌گوید، علوم‌ آسمان‌ ها و زمین‌ از امامان‌ پوشیده‌ نیست‌.
9ـ روایاتی‌ که‌ می‌گوید، امامان‌ آنچه‌ را در آسمان‌ها و زمین‌ و بهشت‌ و جهنم‌ است‌،می‌دانند و هرچه‌ را که‌ بوده‌ و در آینده‌ اتفاق‌ می‌افتد، به‌ آن‌ آگاهی‌ دارند.
10ـ امامان‌ آنچه‌ را که‌ گذشته‌ و آنچه‌ را که‌ تا روز قیامت‌ اتفاق‌ می‌افتد، می‌دانند.
آنچه‌ بیان‌ شد نمونه‌ای‌ اندک‌ از روایات‌ بسیار است‌ که‌ بر علم‌ گستردة‌ پیامبر و امام‌دلالت‌ دارد و بسیار در تاریخ‌ و روایات‌ نقل‌ شده‌، که‌ پیامبر و امام‌ از آینده‌ و یا امور پنهانی‌خبر می‌داده‌اند، (در نهج‌ البلاغه‌ از امیرالمؤمنین‌(ع) در علوم‌ و فنون‌ گوناگون‌ و خبرهایی‌ ازغیب‌ و آینده‌ آمده‌ است‌.) گواهی‌ بر وجود علم‌ وسیع‌ امامان‌ است‌. لیکن‌ در برابر این‌ آیات‌و روایات‌ که‌ بیان‌ شد آیات‌ و روایاتی‌ است‌ که‌ می‌گوید: علم‌ غیب‌ مخصوص‌ به‌ خداست‌:
(و عنده‌ مفاتح‌ الغیب‌ لا یعلمها الا هو)؛ در نزد خداست‌ کلیدهای‌ غیب‌ و جز اوکسی‌ آنها را نمی‌داند.
(ولا یحیطون‌ بشی‌ من‌ علمه‌ الا بما شاء)؛ و بندگان‌ خدا به‌ علم‌ او احاطه‌ ندارندمگر آنچه‌ را بخواهد.
(سنقرئک‌ فلا تنسی‌)؛ بر تو خواهیم‌ خواند تا فراموش‌ نکنی‌.
پاسخ‌ آن‌ است‌ که‌ این‌ آیات‌ علم‌ ذاتی‌ خدا را بیان‌ می‌کند که‌ مخصوص‌ اوست‌ و باآیات‌ و روایات‌ گذشته‌ منافات‌ ندارد؛ زیرا، موهبتی‌ از خداست‌ و ذاتی‌ آنان‌ نیست‌ و مجموع‌آیات‌ و روایات‌ می‌گوید که‌ علم‌ ذاتی‌ از آن‌ خداست‌ و خداوند پیامبر و امامان‌ را از آن‌ آگاه‌می‌کند.
اما روایاتی‌ که‌ می‌گوید برخی‌ از امامان‌ می‌گفته‌اند ما فلان‌ چیز را نمی‌دانیم‌ ازروی‌ تقیّه‌ و برای‌ حفظ‌ جان‌ خود و یا حفظ‌ جان‌ شیعیان‌ بوده‌ است‌. روایاتی‌ نیز که‌ می‌گویدامام‌ هرگاه‌ بخواهد، می‌داند، در برابر روایاتی‌ است‌ که‌ علم‌ ذاتی‌ را مخصوص‌ خدا می‌دانندو این‌ روایات‌ مردود است‌؛ زیرا، چه‌ دلیلی‌ است‌ بر این‌ که‌ امام‌ همیشه‌ خواهان‌ دانش‌ نبوده‌و چه‌ کسی‌ است‌ که‌ نمی‌خواهد بداند و در بالاترین‌ مراتب‌ علم‌ نباشد. امام‌ نیز که‌ رهبرجامعه‌های‌ انسانی‌ در دنیا و آخرت‌ است‌، چرا نخواهد که‌ تمام‌ حالات‌ و برخوردهای‌ افرادجامعه‌ را بداند تا آنان‌ را به‌ صلاح‌ و شایستگی‌ در دنیا و آخرت‌ برساند.

امام‌ حسین‌ و علم‌ به‌ شهادت‌

به‌ پاسخ‌ این‌ پرسش‌ می‌پردازیم‌ که‌ امام‌ حسین‌ که‌ از هرچیزی‌ آگاهی‌ دارد و به‌شهادت‌ خود نیز آگاه‌ بوده‌ و شهادت‌ جوانان‌ بنی‌ هاشم‌ و دیگر یاران‌ را می‌دانسته‌ است‌،چرا خود و یاران‌ خود را به‌ شهادت‌ نزدیک‌ کرد و مقدمات‌ آن‌ را فراهم‌ آورد؟
این‌ پرسش‌ را می‌توان‌ از چند طریق‌ پاسخ‌ گفت‌:
‌1ـ پیروی‌ از حکم‌ شرع‌ با علم‌ عادی
امام‌ در اطاعت‌ فرمان‌ خدا و فرمان‌بری‌ از امر الهی‌ به‌ علم‌ باطنی‌ خویش‌ عمل‌نمی‌کند و همانند دیگر افراد عادی‌ رفتار می‌کند، و در عبادت‌ و معامله‌ و قراردادها با مردم‌و در تمام‌ احکام‌ شرع‌ هم‌سان‌ با دیگر افراد عادی‌ است‌؛ زیرا، خداوند تمام‌ دستورهای‌ خودرا از تمام‌ بندگان‌ یک‌سان‌ خواسته‌ و بر این‌ اساس‌، پیامبر در حکم‌ و قضاوت‌ میان‌ مردم‌به‌ علم‌ باطنی‌ خود عمل‌ نمی‌کرد و قضاوت‌ خود را در میان‌ مردم‌ بر علم‌ عادی‌ قرار داده‌بود، چنان‌ که‌ می‌فرماید:
«انما اقضی‌ بینکم‌ بالبینات‌ و الایمان‌ و بعضکم‌ ألحن‌ بحجته‌ من‌ بعض‌ فأیما رجل‌قطعت‌ له‌ من‌ مال‌ أخیه‌ شیئاً فاءنما قطعت‌ له‌ به‌ قطعة‌ من‌ النار»؛
همانا من‌ قضاوت‌ می‌کنم‌ میان‌ شما به‌ شاهد و یمین‌ و برخی‌ از شما در اثبات‌ادعای‌ خود زیرک‌تر است‌ پس‌ هر مردی‌ که‌ از مال‌ برادرش‌ چیزی‌ را به‌ سود او گرفتم‌ و به‌او دادم‌، آن‌ مال‌ همانند پاره‌ای‌ از آتش‌ است‌.
مقصود این‌ است‌ که‌ هرکس‌ بر ادعای‌ خود شاهد داشت‌ و یا سوگند یادکرد، من‌ به‌سود او قضاوت‌ می‌کنم‌، چه‌ راست‌ بگوید و چه‌ دروغ‌ و اگر به‌ دروغ‌ چیزی‌ را گفت‌، همانندپاره‌ای‌ از آتش‌ است‌.
بنابراین‌، هرچند به‌ علم‌ خدایی‌، امام‌ شهادت‌ خود را بداند، باید به‌ وظیفه‌عادی‌اش‌ عمل‌ کند و شروط‌ و ظروف‌ متعارف‌ را در نظر بگیرد و رفتار خود را بر آنها تطبیق‌کند، و اگر امام‌ بخواهد در برخورد با مردم‌ با علم‌ خود عمل‌ کند؛ حدود را جاری‌ کند، ازبسیار خوراکی‌ها و پوشاک‌ها و نوشیدنی‌ها بپرهیزد و دیگران‌ را نیز از آن‌ها دور کند. وازباطن‌ پلید و گناهان‌ پنهانی‌ مردم‌ باید خبر دهد که‌ در این‌ صورت‌ نظم‌ اجتماعی‌ به‌ هم‌می‌خورد.
2ـ شهادت‌ سعادت‌ است‌
شهادت‌ در راه‌ خدا آرزوی‌ بزرگ‌ مردان‌ خداست‌ و بالاترین‌ عبادت‌ها وسعادت‌هاست‌ و بسیاری‌ از شهدای‌ اسلام‌، از جنگ‌ بدر که‌ نخستین‌ جنگ‌ کفر با اسلام‌است‌ تا امروز، از شهادت‌ خود با قراین‌ و شواهدی‌ که‌ بوده‌ آگاهی‌ داشتند و با این‌ علم‌ وآگاهی‌ به‌ استقبال‌ آن‌ رفتند و این‌ آرزو و پیشوازی‌ شهادت‌، مورد تحسین‌ و تقدیر پیامبر وامامان‌ و تمام‌ عقلای‌ بشر بوده‌ است‌.
3ـ روشن‌گری‌ و ارشاد
اشتراک‌ در احکام‌ دین‌ در فقه‌ به‌ ضرورت‌ ثابت‌ است‌ و یکی‌ از قواعد ثابت‌ در فقه‌،قاعدة‌ اشتراک‌ در احکام‌ شرع‌ است‌؛ بدین‌ معنا که‌ مردان‌ و زنان‌ از صدر اسلام‌ تا پایان‌جهان‌ در عمل‌ کردن‌ به‌ احکام‌ دین‌ و پیروی‌ از قوانین‌ شرع‌ مشترک‌ بوده‌ و یکسان‌اند وهمان‌ وظیفه‌ای‌ را که‌ مسلمانان‌ مخاطب‌ قرآن‌ و روایات‌ در زمان‌ پیامبر داشته‌اند، مردم‌ تاروز قیامت‌ دارند.
روشن‌ است‌ که‌ آگاهی‌ به‌ حکم‌ خدا و توجه‌ به‌ آن‌ رکن‌ اصلی‌ و اساسی‌ در عمل‌کردن‌ به‌ احکام‌ دین‌ است‌ و مسلمانی‌ که‌ بخواهد با دیگر مسلمانان‌ در پیروی‌ احکام‌ خداشریک‌ باشد باید از آن‌ احکام‌ آگاهی‌ داشته‌ باشد.
آگاه‌ کردن‌ مردم‌ و ارشاد آنان‌ به‌ احکام‌ دین‌، وظیفة‌ پیامبر است‌ که‌ مبلّغ‌ دین‌ وپیام‌ آور از سوی‌ خداست‌، و پس‌ از پیامبر امام‌ معصوم‌، در تمام‌ مناصب‌ به‌ جز مناصبی‌ که‌ویژة‌ پیامبر است‌، مانند وحی‌، جانشین‌ وخلیفه‌ اوست‌.
انحراف‌ از مسیر دین‌ و دورشدن‌ از احکام‌ الهی‌ که‌ پس‌ از رحلت‌ رسول‌ خدا(ص)پایه‌گزاری‌ شد و در زمان‌ یزید به‌ نهایت‌ خود رسید، بر امام‌ حسین‌(ع) که‌ خلیفة‌ رسول‌خدا در تبلیغ‌ دین‌ بود ایجاب‌ می‌کرد که‌ مردم‌ را از این‌ انحراف‌ و دوری‌ بازدارد و آنان‌ را درمسیر واقعی‌ اسلام‌ قرار دهد و به‌ پیروی‌ از قرآن‌ و سنت‌ وادارد.
انحراف‌ و دوری‌ از دین‌ خدا با تظاهر به‌ فسق‌، گناه‌، می‌ گساری‌ و قمار از سوی‌دولت‌ مردان‌، به‌ ویژه‌ یزید در جای‌ گاه‌ حاکم‌ مطلق‌ اسلام‌ و جانشین‌ مقام‌ رسالت‌،حکومت‌ دینی‌ را در قبضه‌ خود گرفته‌ بود، سبب‌ شد که‌ امام‌ حسین‌(ع) برای‌ روشن‌ساختن‌ حقیقت‌ دین‌ و ارشاد مردم‌ قیام‌ کند و این‌ موضوع‌، از سخنان‌ امام‌ برمی‌آید که‌می‌فرماید:
«ای‌ مردم‌، همانا پیامبر خدا(ص) فرمود، هرکس‌ سلطان‌ ستمگری‌ را ببیند که‌ حرام‌خدا را حلال‌ دانسته‌ و عهد خدا را شکسته‌ و با سنت‌ پیامبرش‌ مخالفت‌ کرده‌ و گناه‌ وعدوان‌ را دربارة‌ بندگان‌ خدا به‌ کار گرفته‌ است‌ و در برابر او واکنش‌ نکند و با گفتار و یا کردارخود بر او اعتراض‌ ننماید بر خداست‌ که‌ او را با آن‌ سلطان‌ ستمگر در جهنم‌ همراه‌ سازد.ای‌ مردم‌، بدانید که‌ اینان‌ (یزید و دولت‌مردان‌) پیروی‌ از شیطان‌ را برگردن‌ نهاده‌ و پیروی‌از خدای‌ رحمان‌ را رها ساخته‌اند و تباهی‌ را آشکار نموده‌ و حدود خدا را تعطیل‌ و بیت‌المال‌ را ملک‌ شخصی‌ خود دانسته‌ و حرام‌ خدا را حلال‌ و حلال‌ خدا را حرام‌ ساخته‌اند».
امام‌ حسین‌(ع) با این‌گونه‌ سخنان‌ در کار یزید و پیروان‌ او روشنگری‌ می‌کند ومی‌خواهد غبار جهل‌ و نادانی‌ را از ذهن‌ مردم‌ بزداید و آنان‌ را به‌ دین‌ خدا آگاه‌ سازد.
این‌ جهل‌ و انحراف‌ که‌ سالیان‌ درازی‌ پی‌ ریزی‌ شده‌ بود، تمامی‌ امت‌ اسلام‌ رافراگرفته‌ بود تا جایی‌ که‌ شخصیتهایی‌ را مانند برخی‌ از بنی‌ هاشم‌ و سیاست‌مداران‌ وادارکرد که‌ امام‌ حسین‌(ع) را از سفر بازدارند و او را از رفتن‌ به‌ عراق‌ منع‌ نمایند.
همین‌ جهل‌ سبب‌ بی‌ وفایی‌ اهل‌ کوفه‌ شد که‌ دست‌ از یاری‌ امام‌ برداشتند و او را به‌دشمن‌ بسپارند. امام‌ حسین‌(ع) با قیام‌ خود خواست‌، دل‌های‌ مرده‌ را زنده‌ کند و ضمایر راآگاهی‌ بخشد و دین‌ خدا را روشن‌ سازد، تا مردم‌ به‌ آن‌ آشنا شوند و به‌ آن‌ عمل‌ کنند و آن‌ رابرای‌ نسل‌های‌ پس‌ از خویش‌ به‌ ارث‌ گذارند. امام‌ حسین‌(ع) می‌دانست‌ که‌ این‌ جهل‌ ونادانی‌ عذری‌ برای‌ مردم‌ نیست‌ و نمی‌تواند آنان‌ را در محضر حکومت‌ خدا تبرئه‌ نماید.
عمق‌ این‌ نادانی‌ تا جایی‌ رسیده‌ بود که‌ مردم‌ از روشن‌ترین‌ مسائل‌ اسلام‌ نیزغافل‌ مانده‌ بودند و موضوعی‌ را همانند حکومت‌ اسلامی‌ و جانشینی‌ پیامبر که‌ از ارکان‌اسلام‌ و واضح‌ترین‌ موضوع‌های‌ آن‌ است‌، فراموش‌ کردند و آن‌ را به‌ نااهل‌ سپردند.
امام‌ با روشن‌ ساختن‌ آن‌، مردم‌ را به‌ وظیفه‌ خود آشنا می‌نماید و می‌گوید:
«ای‌ مردم‌ اگر شما پرهیزگار و خداترس‌ باشید و حقیقت‌ را بدانید برای‌ شماپسندیده‌تر است‌ در حالی‌ که‌ دربارة‌ سرپرستی‌ این‌ امر، ما اهل‌ بیت‌ محمد(ص) سزاوارترهستیم‌ از این‌ گروهی‌ که‌ ادعا کرده‌اند؛ چیزی‌ را که‌ برای‌ آنان‌ نیست‌؛ گروهی‌ که‌ با ستم‌ وعدوان‌ با مردم‌ رفتار می‌کنند.
در نامه‌ای‌ که‌ به‌ اهل‌ بصره‌ می‌نویسد، می‌فرماید:
همانا خدا، محمد(ص) را برگزید و او را با پیامبری‌ گرامی‌ داشت‌ و برای‌ رسانیدن‌پیام‌ خود اختیارش‌ نمود، سپس‌ او را به‌ سوی‌ خود برگرفت‌ و پیامبر بندگان‌ خدا را نصیحت‌کرد و پیام‌ خدا را به‌ آنان‌ رسانید و ما اهل‌ بیت‌ او و اولیا و اوصیا و ورثة‌ او و سزاوارترین‌مردم‌ به‌ مقام‌ او هستیم‌، لیکن‌ مردم‌ دیگران‌ را پیش‌ انداختند و ما برای‌ اتحاد مسلمانان‌ وایجاد نکردن‌ شکاف‌ میان‌ صفوف‌ آنان‌ چیزی‌ نگفتیم‌ و به‌ آن‌ راضی‌ شدیم‌، در حالی‌ که‌ما سزاوار این‌ حق‌ هستیم‌، نه‌ آنانی‌ که‌ به‌ آن‌ رسیده‌اند».
امام‌(ع) با این‌ سخنان‌ روشن‌ می‌سازد که‌ بنی‌ امیه‌ شایستگی‌ حکومت‌ را ندارند وباید برضد آنها قیام‌ نمود: او با قیام‌ عاشورا، مردم‌ را ارشاد و هدایت‌ کرد و این‌ تبلیغ‌ وروشنگری‌ در قیام‌ عاشورا با تمام‌ جزئیات‌ آن‌ تحقق‌ پذیرفت‌ و همانند جدش‌ رسول‌ خداکه‌ در آغاز بعثت‌ تنها بود، اندک‌ بودن‌ یاران‌، او را از تبلیغ‌ دین‌ جدا نکرد.
امام‌ عقیده‌ دارد که‌ اگر در راه‌ تبلیغ‌ دین‌ و ارشاد مردم‌ جان‌ خود را از دست‌ بدهدسزاوار است‌:
«آیا نمی‌بینید که‌ به‌ حق‌ عمل‌ نمی‌شود و از باطل‌ دوری‌ نمی‌شود. در این‌ زمان‌باید مؤمن‌ به‌ ملاقات‌ پروردگار و مرگ‌ تن‌ دهد».
و می‌فرماید:
«شگفتا، زنازاده‌ فرزند زنازاده‌، مرا میان‌ دو چیز مجبور کرده‌ است‌، میان‌ مرگ‌ وذلت‌. هیهات‌ که‌ ما ذلت‌ و خواری‌ را بپذیریم‌. خداوند پذیرش‌ ذلت‌ و خواری‌ را بر ما و برپیامبر و مؤمنان‌ روا نداشته‌ است‌. دامن‌های‌ پاک‌، اصالت‌ و شرافت‌ خاندان‌، همت‌ والا وعزت‌ نفس‌ ما هرگز اجازه‌ نمی‌دهد که‌ اطاعت‌ فرومایگان‌ را بر مرگ‌ شرافت‌مندانه‌ ترجیح‌دهیم‌».
و می‌فرماید:
«مرگ‌ در راه‌ رسیدن‌ به‌ عزت‌ و شرف‌ و زنده‌ ساختن‌ حق‌ چه‌ آسان‌ است‌، مرگ‌ درراه‌ عزت‌، جز زندگی‌ جاوید نیست‌ و زندگی‌ با ذلت‌ مرگی‌ است‌ که‌ حیات‌ پس‌ از وی‌ نیست‌،مرا با مرگ‌ می‌ترسانی‌! هیهات‌ تیرت‌ به‌ خطا رفته‌ و کمانت‌ به‌ پوچی‌ رسیده‌، آفرین‌ به‌مرگ‌ در راه‌ خدا».
4ـ امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر
پشتوانة‌ اجرایی‌ دیگر احکام‌ شرع‌، دو فرع‌ از فروع‌ دین‌: امر به‌ معروف‌ و نهی‌ ازمنکر است‌. نظارت‌ عمومی‌ افراد مسلمان‌ بر یکدیگر جامعة‌ اسلامی‌ را به‌ سوی‌ سعادت‌ وکمال‌ سوق‌ می‌دهد.
قیام‌ عاشورای‌ حسینی‌ در برابر یزید و کارگزارانش‌، برای‌ امر به‌ معروف‌ و نهی‌ ازمنکر بوده‌ است‌. هر چند در این‌ راه‌ جان‌ خود را از دست‌ داد و به‌ آن‌ آگاه‌ بود، زیرا زمانی‌ که‌اصل‌ اسلام‌ در خطر باشد و احکام‌ اصولی‌ همانند امامت‌ بازیچة‌ دست‌ ستم‌گران‌ گردد وجامعة‌ اسلام‌ با شتاب‌ به‌ سوی‌ بی‌ دینی‌ و فساد حرکت‌ کند، باید برای‌ بازداشتن‌ مردم‌ ازاین‌ حرکت‌، قیامی‌ صورت‌ گیرد تا در دورترین‌ جاهای‌ جهان‌ مردم‌ را آگاه‌ کند و از حرکت‌زشت‌ جلوگیری‌ کنند.
امام‌ حسین‌(ع) در توجیه‌ قیام‌ کربلا و حرکت‌ خود از امر به‌ معروف‌ ونهی‌ از منکریاد کرده‌ است‌؛ چنان‌ که‌ می‌فرماید: «می‌خواهم‌ امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر کنم‌ و برروش‌ جدم‌ و پدرم‌ حرکت‌ کنم‌.» و دربارة‌ به‌ خطر افتادن‌ دین‌ و نابودی‌ آن‌ در زمان‌ یزید،چنین‌ فرموده‌ است‌:
«و علی‌ الاءسلام‌ السلام‌ اءذ بلیت‌ الامه‌ براع‌ مثل‌ یزید؛ زمانی‌ که‌ سرپرستی‌ اسلام‌به‌ دست‌ یزید باشد باید اسلام‌ خداحافظی‌ کرد و از آن‌ چشم‌ پوشید».

علم‌ به‌ شهادت‌ و حرمت‌ اضرار به‌ نفس‌
اعتراض‌ و اشکالی‌ می‌شود که‌ علم‌ به‌ شهادت‌ با حرمت‌ ضرر رساندن‌ به‌ نفس‌سازگار نیست‌، زیرا از یک‌ سو، می‌دانیم‌ که‌ زیان‌ رسانی‌ به‌ جان‌ و خود را در جای‌ گاه‌ کشته‌شدن‌، قراردادن‌ خودکشی‌ است‌ و در شرع‌ حرام‌ است‌ و از سوی‌ دیگر امام‌ که‌ می‌داند کشته‌خواهد شد اگر با پای‌ خود به‌ سوی‌ مکانی‌ که‌ در آن‌ کشته‌ می‌شود برود، خودکشی‌ کرده‌ وحرام‌ است‌؛ چون‌ امام‌ معصوم‌ است‌ و کار حرام‌ نمی‌کند پس‌ باید بگوییم‌ که‌ امام‌ از شهادت‌خود خبر نداشته‌ است‌.
پاسخ‌ این‌ است‌ که‌ جنگ‌ در راه‌ خدا برای‌ تبلیغ‌ دین‌ و ارشاد مردم‌ و برای‌ امر به‌معروف‌ و نهی‌ از منکر و حفظ‌ اسلام‌ از نابودی‌ و دیگر اهداف‌ والا، خودکشی‌ و زیان‌ رسانی‌به‌ جان‌ نیست‌ وگرنه‌ باید باب‌ جهاد بسته‌ شود و به‌ بهانة‌ حرمت‌ اضرار به‌ نفس‌ هیچ‌حرکتی‌ بر ضد دشمنان‌ دین‌ نشود و آن‌ همه‌ فداکاری‌ از جان‌ گذشتگی‌ و ایثارگری‌ که‌ ازآغاز اسلام‌ تا امروز برای‌ احیای‌ دین‌ انجام‌ شده‌، همه‌ حرام‌ و مبغوض‌ خدا باشد.
مفسران‌ اهل‌ سنت‌ در ذیل‌ آیة‌ شریفة‌ (و لا تلقوا بایدیکم‌ اءلی‌ التهلکه‌)؛ خود رابا دستهای‌تان‌ در هلاکت‌ نیفکنید، روایاتی‌ را آورده‌اند که‌ شهادت‌ در راه‌ خدا، از مدلول‌این‌ آیه‌ بیرون‌ است‌ و حرام‌ نیست‌.
زمخشری‌ از ابو ایوب‌ انصاری‌ نقل‌ می‌کند که‌ می‌گفت‌ ما معنای‌ این‌ آیه‌ رامی‌دانیم‌، زیرا همراه‌ پیامبر بودیم‌ و او را یاری‌ می‌دادیم‌ و در جنگ‌ها با او شرکت‌می‌کردیم‌ و خانواده‌ و اموال‌ خود را رها کرده‌ بودیم‌ و چون‌ اسلام‌ پیشرفت‌ کرد و مسلمانان‌بسیار شدند و جنگ‌ با کفار پایان‌ یافت‌، ما به‌ خانواده‌ و فرزندان‌ و اموال‌ خود برگشتیم‌ و به‌اصلاح‌ آن‌ها اشتغال‌ یافتیم‌. پس‌ «هلاکت‌» رها کردن‌ جهاد بود که‌ در آن‌ افتادیم‌ و ازفیض‌ جهاد محروم‌ شدیم‌.
فخر رازی‌ روایتی‌ آورده‌ که‌ زمانی‌ پیامبر در اوصاف‌ بهشت‌ سخن‌ می‌گفت‌، مردی‌از انصار به‌ او گفت‌:
اجازه‌ می‌دهی‌ در جنگ‌ خود را به‌ کشتن‌ دهم‌. فرمود: بهشت‌ برای‌ تو خواهد بودپس‌ برخاست‌ و خود را به‌ قلب‌ دشمن‌ زد و حمله‌ برد تا در برابر رسول‌ خدا(ص) کشته‌ شد.
و مردی‌ دیگر پس‌ از آن‌ که‌ پیامبر بهشت‌ را توصیف‌ کرد، زره‌ خود را بیرون‌ آورد ودور انداخت‌ و خود را در انبوه‌ دشمن‌ انداخت‌ و به‌ آنان‌ حمله‌ برد تا کشته‌ شد.

خلاصه‌
از دیدگاه‌ عقل‌ هیچ‌گونه‌ مانعی‌ نیست‌، که‌ پیامبر و امام‌ دارای‌ علمی‌ وسیع‌ و دانشی‌گسترده‌ باشند و هر چیز را بدانند و چیزی‌ بر آنان‌ پوشیده‌ نباشد.
آیات‌ قرآن‌ و روایات‌ بر علم‌ غیب‌ پیامبر و امام‌ تأکید و دلالت‌ دارند، و مراد از آیات‌ وروایاتی‌ که‌ علم‌ را به‌ خدا نسبت‌ می‌دهند و آن‌ را برای‌ خدا می‌دانند، علم‌ ذاتی‌ است‌، نه‌علم‌ موهبتی‌ که‌ از خدا افاضه‌ می‌شود.
روایاتی‌ که‌ از برخی‌ امامان‌ در مواردی‌ مخصوص‌ آمده‌ که‌ ما علم‌ به‌ فلان‌ چیزنداریم‌ از باب‌ تقیه‌ و حفظ‌ جان‌ خود و شیعیان‌ است‌.
علم‌ به‌ شهادت‌ برای‌ هر امام‌ و به‌ ویژه‌ برای‌ امام‌ حسین‌(ع) زیان‌ رسانی‌ به‌ جان‌ وانداختن‌ نفس‌ در هلاکت‌ نبوده‌، زیرا شهادت‌ در راه‌ خدا بالاترین‌ سعادت‌ و رستگاری‌است‌ و کشته‌ شدن‌ در راه‌ احیای‌ اسلام‌ و امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منکر و ارشاد مردم‌ وظیفة‌هر مسلمان‌ است‌، پس‌ حرکت‌ برای‌ انجام‌ این‌ وظایف‌ با علم‌ به‌ شهادت‌ خودکشی‌ نیست‌.

شمس‏الله صفرلکى
نهضت امام حسین(ع)از نادرترین رخدادهایى است که تفکر انسانهارا به خود معطوف داشته است و در تاریخ اسلام ارزش والایى دارد. شهادت حسین بن على(ع)حیات تازه‏اى به اسلام بخشیده، خونها رابه جوشش آورد و تنها را از رخوت خارج ساخت. امام حسین(ع)باحرکت قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده و احساس ذلت وزبونى و اسارت را که از اواخر حکومت عثمان بر روح جامعه‏اسلامى حکمفرما شده بود، تضعیف کرد.
آنچه امت اسلامى از زمان وقوع این حادثه عظیم تا امروز بر آن‏متفق است، این است که انقلاب کربلا هیبت و ابهت اسلام را که به‏علت‏حاکمیت فرمانروایان ضعیف النفس و تحقیر ارزشها و مقدسات‏دینى رو به افول گذارده بود، احیا کرد. حرکت امام حسین(ع)،حرکتى است مستمر براى همه نسلها و همه عصرها است.
این انقلاب تنها انقلابى است که اگر کلیه صحنه‏هایش چنان که‏بوده، تصویر شود، هیچ کس نمى‏تواند از بروز احساسها و عواطف‏فطرى‏اش جلوگیرى کند; زیرا این فاجعه به قول شافعى دنیا رالرزانده و نزدیک است قله کوهها را آب کند.
حادثه کربلا در میان اهل تسنن موجى ایجاد کرد که زبان و قلم‏دانشمندان آنان گاه ناخواسته و زمانى با شجاعت‏به توصیف وتجزیه و تحلیل آن پرداخته است. شوکانى در کتاب «نیل الاوطار»در رد بعضى از سخنوران دربارى مى‏گوید: به تحقیق عده‏اى از اهل‏علم افراط ورزیده، چنان حکم کردند که:
«حسین(ع)نوه پیامبر که خداوند از او راضى باشد. نافرمانى‏یک آدم دائم الخمر را کرده و حرمت‏شریعت‏یزید بن معاویه را هتک‏کرده است.» خداوند لعنتشان کند، چه سخنان عجیبى که از شنیدن‏آنها مو بر بدن انسان راست مى‏گردد.
تفتازانى در کتاب «شرح العقاید» مى‏نویسد:حقیقت این است که رضایت‏یزید به قتل حسین(ع)و شاد شدن اوبدان خبر و اهانت کردنش به اهل‏بیت پیامبر(ص)از اخبارى است که‏در معنى متواتر است; هر چند تفاصیل آن متواتر نیست. درباره‏مقام یزید بلکه درباره ایمان او که لعنت‏خدا بر او و یارانش‏باد. توافقى نداریم.
جاحظ مى‏گوید: منکراتى که یزید انجام داد، یعنى قتل حسین(ع)وبه اسارت گرفتن زن و فرزند او و ترساندن اهل مدینه و منهدم‏ساختن کعبه، همه اینها بر فسق و قساوت و کینه و نفاق و خروج ازایمان او دلالت مى‏کند.
بنابراین، یزید فاسق و ملعون است و کسى که از لعن او جلوگیرى‏کند، نیز ملعون است.
ابن حجر هیثمى مکى در کتاب «الصواعق المحرقه‏» مى‏نویسد: پسرامام حنبل در مورد لعن یزید از وى پرسید. احمد در جواب گفت: چگونه لعنت نشود کسى که خداوند او را در قرآن لعن کرده است.
آنجا که مى‏فرماید: «فصل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامکم‏اولئک الذین لعنهم‏الله‏» و چه مفاسدى و قطع رحمى از آنچه یزیدانجام داد، بالاتر است؟!
عبدالرزاق مقرم در کتاب «مقتل الحسین‏» مى‏گوید: به تحقیق‏گروهى از علما از جمله قاضى ابویعلى و حافظ ابن الجوزى وتفتازانى و سیوطى در مورد کفر یزید نظر قطعى داده‏اند و باصداقت تمام لعن او را جایز شمرده‏اند.
مولف کتاب «شذرات الذهب‏» مى‏نویسد: در مورد لعن یزید، احمدبن حنبل دو قول دارد که در یکى تلویح و در دیگرى تصریح به لعن‏او مى‏کند. مالک و ابوحنیفه نیز هر کدام هم‏تلویحا و هم تصریحایزید را لعنت کرده‏اند; و به راستى چرا این‏گونه نباشد و حال‏آنکه او فردى قمار باز و دائم الخمر بود.
شیخ محمد عبده مى‏گوید: هنگامى که در دنیا حکومت عادلى وجوددارد که هدف آن اقامه شرع و حدود الهى است و در برابر آن‏حکومتى ستمگر است که مى‏خواهد حکومت عدل را تعطیل کند، بر هرفرد مسلمانى کمک کردن حکومت عدل واجب است; و از همین باب است‏انقلاب امام حسین که در برابر حکومت‏یزید که خدا او را خوارکند. ایستاد.
از سبط بن جوزى در مورد لعن یزید پرسیده شد. او در جواب گفت: احمد حنبل لعن او را تجویز کرده است، ما نیز به خاطر جنایاتى‏که درباره پسر دختر رسول خدا مرتکب شد، او را دوست نداریم; واگر کسى به این حد راضى نمى‏شود، ما هم مى‏گوییم اصل، لعنت کردن‏یزید است.
حادثه کربلا چنان در قلوب نفوذ کرد که بسیارى از بزرگان اهل‏تسنن آن را در قالب شعر مطرح ساخته، اندوه خویش را ابرازکردند. امام شافعى که در دوستى اهل‏بیت زبانزد است. درباره‏نهضت کربلا چنین سروده است:
قتیل بلا جرم کان قمیصه صبیغ بماء الارجوان خصیب نصلى على المختار من آل هاشم و نوذى بنیه ان ذاک عجیب لئن کان ذنبى حب آل محمد(ص) فذلک ذنب لست عنه اتوب هم شفعائى یوم حشرى و موقفى و بغضهم للشافعى ذنوب
حسین(ع)کشته‏اى بى گناه است که پیراهن او به خونش رنگین شده وعجب از ما مردم آن است که از یک طرف به آل پیامبر درودمى‏فرستیم و از سوى دیگر فرزندانش را به قتل مى‏رسانیم و اذیت‏مى‏کنیم!
اگر گناه من دوستى اهل‏بیت پیامبر است، پس من هیچ‏گاه از آن‏توبه نمى‏کنم.
اهل‏بیت پیامبر(علیهم السلام)در روز محشر شفیعان من هستند واگر نسبت‏به آنان دشمنى داشته باشم، گناهى نابخشودنى است.

ماهنامه کوثر شماره 38

نظام سیاسی غدیر

محمدجواد صاحبى
تعیین جانشینى براى رهبرى امت اسلامى از مهمترین و عمده‏ترین مسایلى بود که پیامبر اکرم در آخرین سال حیات، هنگام بازگشت از حجة‏الوداع، به همراهان خویش ابلاغ کرد.

اگر چه این اعلام عمومى، به فرمان خداوند صورت گرفت، ولى صرف نظر از جنبه آن، مى‏توانست‏حاکى از دغدغه طبیعى معمار و بنیانگذار مکتب نسبت‏به آینده امت‏باشد، این اقدام یک ضرورت اجتماعى اجتناب‏ناپذیر بود، و از انتظارات عقلاى عالم به شمار مى‏آمد و آن حضرت حتى در زمان حیات خویش از آن مهم غفلت نمى‏ورزید. او مى‏دانست که جامعه بى سرپرست مانند رمه بى‏چوپان که هر لحظه در معرض اختلاف، گسستگى و هجوم فرصت‏طلبان است. لذا هر وقت‏براى جنگ یا غزوه‏اى از مدینه خارج مى‏شد، شهر را بدون امیر و خلیفه وا نمى‏گذاشت; پس هنگامى که سفرى ابدى در پیش رو داشت، چگونه ممکن بود امت را به حال خود واگذارد. (1)

این بود که در زیر آفتاب سوزان بیابان تفتیده حجاز در میان جمعى از بزرگان اصحاب، کوشید تا رسالت‏خویش را به پایان رساند. علماى شیعه و شمارى از دانشمندان اهل سنت‏بر این باورند که سوره مائده، بویژه آیه‏67، آخرین کلامى بود که بر پیامبر(ص) نازل شد.

بسیارى از علماى اسلام معتقدند که آیه مزبور در روز هجدهم ذى‏حجه، پس از تمام شدن اعمال حجة‏الوداع در غدیر خم و قبل از آنکه پیامبر على(ع) را خلیفه خود معرفى کند، نازل شده است آنها شان نزول این آیه را انتصاب على(ع) به جانشینى پیامبر(ص) مى‏دانند. (2)

و باز هنگام حرکت‏به سوى تبوک به على(ع) فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى; نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسى است، جز اینکه پس از من پیامبرى نخواهد بود.

پیامبر(ص) با این سخن مقام وزارت، اختصاص در دوستى، برترى بر همگان و جانشینى در زمان حیات و پس از وفاتش را براى على(ع) ثابت کرد. زیرا قرآن کریم به تحقق همه این موارد هارون گواهى مى‏دهد. (3)

ویژگیهاى على(ع) از نگاه پیامبر(ص)
پیامبر(ص) بارها به موقعیت معنوى على(ع)، فضایل آن حضرت، امتیازات او بر دیگران و مقام وصایت و وراثتش تاکید ورزیده است. آن بزرگوار در گفتار بلندى به دخترش فاطمه(س) مى‏فرماید:

اى فاطمه، آیا خشنود نیستى من تو را به همسرى کسى درآوردم که اسلامش پیشتر از دیگران و دانشش بیشتر از همگان است؟ براستى خداى تعالى به اهل زمین توجه فرمود، از میان ایشان پدرت را برگزید و او را پیغمبر قرار داد; دوباره به آنها توجه فرمود، از ایشان شوهرت را برگزید و او را وصى قرار داد; خداى تعالى به من وحى فرمود: که تو را به ازدواج او درآورم. اى فاطمه، آیا نمى‏دانى که خداوند به خاطر بزرگداشت تو، تو را به همسرى بزرگترین، بردبارترین و دانشمندترین مردان، کسى که پیش از دیگران اسلام اختیار کرد، درآورد؟

فاطمه - علیها السلام - از این سخنان خندان و شکفته شد، پس رسول خدا - صلى الله علیه و آله و سلم - به او فرمود: اى فاطمه، براستى براى على هشت فضیلت است که مانند آن به هیچ یک از پیشینیان و آیندگان داده نشده: او در دنیا و آخرت برادر من است و این فضیلتى است که هیچ کس داراى آن نیست; تو، که بانوى زنان بهشتى، همسر او هستى; دو نتیجه و زاده رحمت [حسن و حسین] که فرزندزادگان منند، فرزندان اویند; برادرش [جعفر بن‏ابى طالب] کسى است که با دو بال در بهشت آرایش شده و با فرشتگان هر کجا خواهد پرواز مى‏کند; علم اولین و آخرین نزد اوست; او نخستین کسى است که به من ایمان آورد; او آخرین کسى است که هنگام مرگ با من دیدار مى‏کند و او وصى من و وارث همه اوصیاست.

و باز رسول خدا - صلى الله علیه و آله و سلم - به على - علیه السلام - فرمود: یا على، با تو مخاصمه و پیکار مى‏کنند و تو به سبب هفت‏خصلت و فضیلت‏بر دیگران پیروز مى‏شوى که هیچ کس داراى آن هفت‏خصلت نیست: 1. تو نخستین ایمان‏آورندگانى; 2. در پیکار و جهاد با دشمنان دین از همگان بزرگتر و برترى;3. داناترین ایشان به روزهاى خدا هستى; 4. در پیمان با خدا با وفاترین و پایدارترین آنهایى; 5. با مردم مهربانتر از دیگرانى;6. در تقسیم بیت‏المال به خاطر رعایت مساوات بر دیگران برترى دارى;7. در فضیلتها و مزیتها در نزد خدا از همگان برتر و بزرگترى. (4)

احادیثى که در باره فضایل و مناقب على از پیامبر اکرم(ص) صادر شده به اندازه‏اى است که موضوع کتابهاى بسیارى گردیده و در این مجمل نمى‏گنجد.

به هر حال از مجموع این احادیث در مراحل مختلف چنین به دست مى‏آید:

1 - پیامبر اکرم(ص) در نخستین روزهاى بعثت، که به نص قرآن ماموریت‏یافت‏خویشان نزدیکتر خود را به دین خدا دعوت کند، صریحا به آنان فرمود: هر یک از شما که در اجابت دعوت من از دیگران پیشى گیرد، وزیر، جانشین و وصى من است.

على(ع) از دیگران سبقت گرفت و اسلام را پذیرفت. پیامبر(ص) از او قبول فرمود و او را وزیر و جانشین خود ساخت. على(ع) خود این رویداد را این‏گونه بازگو مى‏کند:

من از همه کوچکتر بودم، عرض کردم: من وزیر تو مى‏شوم، پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته، فرمود: این شخص برادر، وصى و جانشین من است، از او اطاعت کنید. مردم مى‏خندیدند و به ابوطالب مى‏گفتند: تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنى! (5)

2 - پیامبر اکرم(ص) مکرر تصریح فرمود: که على(ع) در گفتار و کردار خود از خطا و گناه مصون است، هر سخنى که بگوید و هر کارى که انجام دهد با دعوت دینى مطابقت دارد و داناترین مردم به معارف و شرایع اسلام است.

راویان عامه و خاصه نقل کرده‏اند که، پیامبر(ص) فرمود: على همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد. (6)

3 - مجاهدتها و خدمات على(ع) او را از دیگر صحابه همواره ممتاز گردانید، خوابیدن او در بستر پیامبر در شبانگاهان هجرت و فتوحات او در بدر، احد، خندق و خیبر زبانزد همگان بود.

4 - در غدیر خم پیامبر(ص) على(ع) را به ولایت عامه مردم نصب و معرفى کرد و او را مانند خود سرپرست مؤمنان قرار داد. (7)

رحلت پیامبر و منازعات سیاسى
هر چند رحلت پیامبر و منازعات دامنه‏دار اصحاب براى تصدى خلافت امرى اسف‏انگیز و فاجعه‏آفرین است، اما پیامى مهم دارد و آن اینکه مساله رهبرى و حکومت از روشن‏ترین و بدیهى ترین نیازهاى جامعه اسلامى است; نیازى که صحابه پیامبر یکصدا براى تحقق آن قیام کردند، هیچ کس در لزوم آن تردید روا نداشت و تنها مصداق و شیوه تعیین آن مورد اختلاف واقع شد. شیعیان معتقد بودندکه انتصاب على(ع) به خلافت از سوى پیامبر، نه تنها به موجب نص صورت گرفته است، بلکه از جهت عقلى هم از پذیرش آن گریزى نیست; زیرا عقل نمى‏تواند بپذیرد که رهبرى در باره کوچکترین مسایل فردى و اجتماعى با پیروان خویش سخن بگوید اما مهمترین مساله جامعه را در پرده ابهام و سکوت باقى گذارد. همچنین شیعیان ادعاى تمسک به راى اکثریت و یا اجماع امت در موضوع خلاف را بى‏وجه مى‏دانند، خصوصا اگر کسى بخواهد آن را به گفتار و کردار پیامبر(ص) نیز مستند سازد; زیرا ارجاع به راى اکثریت و یا واگذارى امر امت‏به اهل «حل و عقد» از سوى کسى که جز وحى سخن نمى‏گوید امرى شایسته به نظر نمى‏رسد.

البته آنچه در سقیفه اتفاق افتاد، نه راى اکثریت‏بود، نه انتخاب اهل حل و عقد، براى اینکه نه راى‏گیرى عمومى در کار بود و نه آنها که خلیفه تعیین کردند همه اهل حل و عقد به شمار مى‏آمدند، به ویژه آنکه بسیارى از صحابه بزرگ رسول خدا(ص) مانند ابن‏عباس، زبیر، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار در این انتخاب حضور نداشتند و بشدت با آن مخالف بودند. همه مى دانند حتى بیعتى که انجام شد در سطحى گسترده و عمومى نبود و تنها به تنى چند از متنفذین و سران قبایل اختصاص داشت. (8) خلیفه دوم، با آنکه خود بنیانگذار این خلافت‏بود، مى‏گفت:

«هر کس به چنین طریقى متوسل شود شایسته بیعت نیست و هر کس چنین بیعتى کند باطل خواهد بود». (9)

اهل سقیفه حتى به همان شیوه که خود ابداع و عمل کردند وفادار نماندند، بلکه سالیانى بعد، خلیفه اول رسما عمر را به جانشینى خود برگزید.

در پى این عمل خلیفه اول، چنین پرسشى پدید آمد: اگر تعیین جانشین امرى‏جایز است، چرا بر پیامبر روا نبود و اگر جایز نیست، چرا خلیفه بدان دست‏یازید؟

نظام رهبرى در مکتب اهل‏بیت(ع)
بسیارى از صحابه پیامبر با استفاده از مفاد آیاتى چون:

و جعلنا ائمة یهدون بامرنا و کانوا بایاتنا یوقنون.

و جعلنا ائمة یهدون بامرنا لما صبروا...

و ... قال انى جاعلک للناس اماما. (10)

و همچنین با استناد به قول و فعل پیامبر بر این باور شدند که امام و پیشواى جامعه باید از سوى خدا و به وسیله پیامبر(ص) معرفى و معین شده، معصوم و از هر عیب و نقص خلقى و خلقى و سببى پیراسته باشد. و در خاندانى پاک و پاکدامن تولد یافته باشد. بنابر این در عرف خاص شیعیان: «امام‏» رهبرى سیاسى، فکرى، اخلاقى را در بر مى‏گیرد و اداره امور اجتماعى، راهنمایى و ارشاد فکرى و آموزش دینى و تصفیه و تزکیه اخلاقى از او انتظار مى‏رود. (11) چنین شخصى مسلما باید از رذایل اخلاقى وارسته، به فضایل آراسته و در دانش و بینش و بردبارى و سایر صفات متعالى سرآمد همگان باشد.

«الامام المطهر من الذنوب، المبراء عن العیوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم‏» (12)

امام در سایه این ویژگیها که ارشاد و هدایت امت را عهده‏دار مى‏شود، اما روشن است که به هنجار آوردن ملت، بدون نظام و برنامه و مدیریت نیرومند، هرگز ممکن نیست. از اینرو امامت را «نظام دین و دنیا» دانسته‏اند: هشتمین پیشواى ما حضرت رضا(ع) مى‏فرماید:

ان الامام نظام الدین، عز المسلمین، غیظ المنافقین و بوار الکافرین; امام سبب برپایى نظام دین، خشم منافقین و نابودى کافرین است.

آرمان طرفداران مکتب اهل بیت پیامبر این بود که چنین کسى بر جامعه اسلامى حکومت کند. و آنها در سایه چنین آرمان بلندى همواره بر سلاطین فاسد و ستمگر شوریده‏اند. متفکر معروف عراقى دکتر على الوردى در این باره مى‏نویسد:

شیعه ائمه خود را معصوم از گناه (پیراسته از فساد اخلاقى و سیاسى و اجتماعى) مى‏دانند و این عقیده یعنى اصل عصمت، نتایج اجتماعى و عملى سترگى در پى داشت; زیرا غیر مستقیم انتقادى از ستمگرى‏هاو تباهکارى‏هاى خلفا، سلاطین و قدرتمندان بود. شیعیان، که اعتقاد به عصمت دارند، با عصمت ائمه خود، گناهان بزرگ ستمکاران و فرمانروایان را مورد حمله قرار مى‏دادند و ائمه خود را به عنوان نمونه تمام‏عیار عصمت و پاکدامنى در برابر آنان مى‏گذاشتند. تشیع، مانند هر مسلک انقلابى، ریشه فساد و تباه روزى و سیاه روزگارى جامعه را در سازمان حکومت جستجو مى‏کند و ناآگاهان و شناخت‏نایافته‏ها (توده غافل و ناآگاه) را مسؤول و مقصر نمى‏شناسد. اعتقادى که شیعیان در باره امامت دارند همیشه آنها را به قیام بر ضد حکومتها واداشته است; زیرا هر حکومتى در هر سیستمى; از نظر شیعه ستم‏کیش و بیدادگر فرمان است. شیعیان تنها حکومتى را بر حق مى‏دانند و از آن رضایت دارند که امامى معصوم از آل على آن را اداره کند. این عقیده موجب دوام و استحکام دشمنى میان شیعیان و صاحبان قدرت شده و بر این اساس بود که شیعه را گاهى به زندقه و الحاد متهم مى‏ساختند. رافضى بودن، معنى تلویحى و ضمنى آن، عبارت از رفض (رد و انکار) دین و دولت‏بود و دوره‏اى بر مسلمین گذشت که اگر به زندقه یا کفر یا الحاد متهم مى‏شدند، بهتر از آن بود که به تشیع یا رفض متهم شوند و نشانه‏هاى آن تا امروز بر جاى مانده است. (13)

بحقیقت اصل عصمت و همچنین اندیشه ضرورت تنصیص امامت و رهبرى از جانب خدا و پیامبر و حصر این رهبرى در خاندان على، درفش فکرى و پرچم مقاومت‏سیاسى و مبارزه معنوى گروههاى مخالف و انقلابى جامعه علیه خلفا و صاحبان امتیازات سیاسى و اجتماعى بود. حتى بارتلس، محقق و مورخ روسى، نیز مى‏پذیرد که نهضتها اغلب از آنجا آغاز مى‏شد که داعیان از جانب مدعیان امامت‏به قصد متشکل ساختن پیروان در روستاها و میان قبایل و عشایر ظاهر مى‏شدند و مخفیانه به کسانى که مورد اعتماد بودند، تلقین مى‏کردند که قدرت و حکومت امویان و یا عباسیان از شیطان است و امیرالمؤمنین واقعى از اولاد على - علیه السلام - ظهور کرده، زمین را از قسط و عدل پر خواهند کرد، چنانکه از جور و ستم پر شده است. (14)

به گزارش قاضى نعمان، در طول قرن هشتم تا نهم میلادى در اصفهان، هرات، خراسان، فارس، رى و نقاط دیگر صد و نه جنبش به رهبرى فرزندان على برپا شد و همه آنها مدعى بودند که «علم حقیقى‏» محمد(ص) و کلید گنج اسرار رسالت نزد آنها و مسند خلافت‏حق آنهاست‏». (15)

اما باید دانست که غیبت امام معصوم هرگز به معناى تعطیل شدن نظام دینى نیست; زیرا اولا اجراى بسیارى از احکام اسلامى متوقف بر وجود نظام است و ثانیا حفط کیان اسلام و مسلمین بدون برخوردارى از قدرت و حاکمیت دین ممکن نیست. در عصر غیبت این مسؤولیت‏به عهده کسى است که از نظر علم و عدالت و دیگر ملاکها از دیگران به امام معصوم(ع) نزدیکترباشد.×

--------------------------------------------------------------------------------

پى‏نوشتها:
1- براى آگاهى بیشتر رجوع شود به کتاب «ماجراى سقیفه‏» نوشته محمدرضا مظفر، ترجمه سید غلامرضا سعیدى، ص‏39.

2- سوره مائده، آیه‏67.

3- براى آگاهى بیشتر رجوع شود به کتابهاى «على در قرآن و حدیث‏» و «تجلى امامت‏» تالیف سید على‏اصغر ناظم‏زاده.

4- ارشاد، ج 1، ص 32.

5- طبرى، ج 2، ص‏63.

6- غایه‏المرام، ص‏539.

7- براى آگاهى از منابع حدیث غدیر، رجوع شود به دو کتاب «عبقات‏الانوار، میرحامد حسین هندى‏» و «الغدیر، عبدالحسین امینى.»

8- تاریخ یعقوبى. ج 2، ص‏103 و106; مروج الذهب. ج 2، ص‏307 و 352.

9- کنزالعمال، ج‏3، ص‏2326.

10- سجده، آیه 24; انبیاء، آیه‏73; بقره، آیه 124.

11- پیشواى صادق، آیت‏الله خامنه‏اى، ص 70 و 71.

12- اصول کافى، ج 1، ص‏387; این حدیث در عیون الاخبار و تحف العقول نیز آمده است.

13- وعاظ السلاطین، ص 302 و303.

14- ناصرخسرو و اسماعیلیان، بارتلس، ص‏76.

15- همان کتاب، و نیز بنگرید به کتاب حکومت اسلامى از دیدگاه نائینى، حمیدرضا مستعان، ص 8 - 10.

× - نویسنده در ادامه این مقاله ویژگیهاى نظام سیاسى اسلام را از دیدگاه فریقین مورد بررسى قرار داده است که به علت محدودیت صفحات در فرصتى دیگر ازآن استفاده خواهد شد. ان‏شاءالله.

ماهنامه کوثر شماره 2

على کرمى
اشاره:
این نوشتار در پاسخ به پرسش یکى از دانشجویان، به رشته تحریر درآمده است. از آنجا که چنین پرسشى ممکن است براى بسیارى دیگر نیز پیش آید، اصل پرسش و پاسخ جامع و کامل آن را فراروى شما خوانندگان ارجمند قرار مى دهیم. بدان امید که براى این دانشجوى جستجوگر و دیگر دانشجویان، پژوهشگران و صاحبان فکر و اندیشه، خواندنى باشد.

آیا باور شفاعت پیشوایان معصوم، نوعى «آنیمیسم»[1] یا پرستش ارواح نیست؟
پاسخ
این پرسش نشانگر آن است که ما، هم باید موضوع شفاعت به مفهوم درست و سازنده آن را از دیدگاه قرآن و روایات مورد ارزیابى و پژوهش قرار دهیم و هم شخصیت حقیقى و قدرت معنوى و اختیارات پیشوایان معصوم را، و هم مفهوم درستِ حاجت خواستن از بارگاه خدا به وسیله آن بندگان شایسته و ادب آموخته را.[2] چرا که برداشت نادرست، تحریف شده، تخدیرى و عوامانه از این مفاهیم سازنده و امیدآفرین چنین داورى اى را در پى خواهد داشت; از این رو به نظر مى رسد براى رسیدن به پاسخ روشن و قانع کننده به این پرسش، ناگزیر از طرح چند نکته باشیم:

الف ـ واژه شفاعت
واژه «شفاعت» در فرهنگ واژه شناسان از ریشه «شَفْع» به مفهوم «جفت» آمده است، که در برابر آن، واژه «وَتر»، به معنى تک و تنها قرار دارد.

آن گاه به تدریج به مفهوم پیوستن ناتوان به توانا، ضعیف به نیرومند، و فردى به فردى دیگر به کار رفته است، که از نظر معنویت و کمال در اوج رشد و شکوفایى قرار دارد و مى تواند در حساس ترین شرایط، یار و یاور دلسوز او گردد، و ضمن دفع خطرها و برطرف ساختن مشکلات در فراز و نشیب زندگى از سر راه او، وى را در راه نجات و رستگارى و رساندن به سرمنزل سلامت و سعادت، راه نماید. واژه شناس نامدار، «راغب اصفهانى» در تفسیر گران سنگ خویش در این مورد مى نویسد: «الشّفعُ ضَمُّ الشَّىءِ إِلى مِثلِهِ.»[3]

واژه «شَفْع»، به مفهوم پیوستن و نیز پیوند دادن پدیده و انسانى به همانند خویش، آمده است. سپس نتیجه مى گیرد که کاربرد واژه «شفاعت» بیشتر در پیوستن فردى که از نظر مقام و موقعیت، در درجه پایین و لرزان است، به کسى که از نظر مقام و معنویت، برتر و بالاتر است و مى تواند او را شفاعت کند، به کار رفته است، و شفاعت در قیامت از این جمله است.

ب ـ گروههاى متنوع آیات در مورد شفاعت
شفاعت، یک موضوع قرآنى و روایى است. در قرآن شریف، افزون بر بحثهاى گذرا و بدون به کارگیرى واژه شفاعت و مشتقات آن، در حدود 30 مورد عنوان «شفاعت»، به کار رفته است.

آیاتِ بیانگر این موضوع و شرایط و ویژگیها و قیود متعدد آن، به گروههاى متنوعى قابل تقسیم و پژوهش است، و در نتیجه برطرف کننده شبهه هایى که در مورد شفاعت ممکن است در اذهان جستجوگر پدید آید.

1ـ نفى تفسیر تحریف شده و تخدیرى از شفاعت
گروه نخست، آیاتى است که شفاعت، به مفهوم تحریف شده و تخدیرى و ابزارى آن را، به صورت مطلق نفى مى کند; نظیر این آیه:

(وَ اتَّقُوا یَوْمَاً لا تَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَیْئاً وَ لا یُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ)[4]

«و از روزى پروا کنید که نه هیچ کس، چیزى از کیفر گناهان را از کسى برطرف مى سازد، نه شفاعتى از او پذیرفته مى شود، نه از او بدل و جایگزینى مى گیرند، و نه از جایى یارى خواهد شد.»

گفتنى است که در این گروه از آیات، بى راهه هاى پندارى ظالمان و نظریه پردازان فریبکار آنان، براى رهایى جنایتکاران و خودکامگان از کیفر بیداد و حق کشى یا شفاعت به مفهوم تخدیرى آن، به صراحت نفى مى گردد، تا بدین وسیله نشان دهد که جز از راه حق گرایى و حق پذیرى و ایمان و راستى و انجام کارهاى شایسته و آراستگى به منش و روش انسانى و اخلاقى، و توبه و اصلاح و جبران، راهى براى نجات و درخور شفاعت شدن، نیست; چرا که فلسفه شفاعت، زدودن بلاى یأس از رحمت خدا و سوزاندن روحیه نومیدى از امکان نجات، پس از پیش آمدن لغزش، آن گاه امید بخشیدن و همت دادن و برانگیختن به خودسازى و جبران و اصلاح است; نه چراغ سبز نشان دادن به تخریب وتباهى خود و دیگران و یا ادامه گناه و ستم و تباهى.

2ـ شفاعت ویژه خداست
گروه دوم، آیاتى است که شفاعت را تنها ویژه ذات بى همتاى خدا عنوان مى سازد و تنها او را به عنوان شفاعت کننده، معرفى مى کند و بس; نظیر این آیه:

(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ شُفَعَاءَ قُلْ أَوَلَوْ کَانُوا لا یَمْلِکُونَ شَیْئاً وَ لا یَعْقِلُونَ قُلْ لِلّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعاً لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ)[5]

«آیا غیر از خدا شفاعت کنندگانى براى خود برگرفته اند؟! بگو: آیا گرچه آنها اختیار چیزى را نداشته باشند و چیزى را به خِرد درنیابند، باز هم آنها را شفاعت گر خویش مى پندارید؟! هان اى پیامبر، بگو! شفاعت، یکسره از آن خداست; فرمانروایى آسمانها و زمین، تنها از آن اوست، و سرانجام تنها به سوى او بازگردانده خواهید شد.»

و همچون این آیه:

(... مالَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا شَفیع اَفَلا تَتَذَکَّرُونَ)[6]

«براى شما، جز او هیچ سررشته دار و شفاعتگرى نیست; آیا باز هم به خود نمى آیید و پند نمى گیرید؟»

3ـ شفاعت در گرو اجازه خداست
گروه سوم، آیاتى است که شفاعت دیگران را، تنها به اذن و اجازه خدا و فرمان او مشروط مى سازد; نظیر این آیه:

(وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ اِلاّ لِمَنْ اَذِنَ لَهُ ...)[7]

«و شفاعت نمودن در پیشگاه او، سود نمى بخشد، مگر براى آن کسى که به وى اجازه دهد.»

و همچون این آیه:

(مَنْ ذَا الَّذِى یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ ...)[8]

«چه کسى است که جز به اذن و فرمان خدا، در پیشگاه او شفاعت کند؟!»

4ـ ویژگیهاى شفاعت کنندگان
گروه چهارم، آیاتى است که ویژگیهاى شفاعت کنندگان را بیان مى کند; نظیر این آیه که گواهى آگاهانه و خالصانه به حق را از آن جمله مى شمارد:

(وَ لا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ)[9]

«و آنهایى که شرک گرایان جز ذات پاک و بى همتاى او، مى خوانند و مى پرستند، مالک شفاعت نیستند، مگر آن کسانى که به حق گواهى داده اند و خود مى دانند.»

و همچون این آیه:

(... وَ لا یَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ)[10]

«... و آنان، جز براى کسى که ذات پاک خدا رضایت دهد، شفاعت نمى کنند; و خود از بیم او ترسانند.»

و همانند این آیه:

(یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقینَ اِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمینَ اِلى جَهَنَّمَ وِرْداً لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً)[11]

«و روزى را به یاد آور که پرواپیشگان را به سوى نعمتهاىِ خداىِ بخشاینده، به صورت دسته جمعى و با احترام مى بریم. و مجرمان و تبهکاران را بسان شتر تشنه و دربند، به سوى دوزخ و آتش شعلهور آن مى رانیم. آن روز هیچ کس اختیار شفاعت گرى ندارد، جز آن کسى که از سوى خداى بخشاینده پیمانى گرفته است.»

5ـ تحریم شفاعت در مورد برخى از گناهان
گروه پنجم، آیاتى است که «شفاعت» را بر برخى از گناهان سهمگین و گناهکاران سیاه کار تحریم مى کند; نظیر این آیه:

(وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الازِفَةِ إِذْ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ کَاظِمینَ مَا لِلظّالِمِینَ مِنْ حَمِیم وَ لا شَفِیع یُطاعُ)[12]

«و آنان را از آن روز نزدیک بترسان، آن گاه که جانها نزدیک گلوگاهها مى رسد، در حالى که آنان از اندوه آکنده اند; آرى، در آن روز سهمگین است که براى ستمکاران نه خویشاوند دل سوزى خواهد بود، و نه شفاعت گرى که از او فرمان برده شود و به کار آید.»

بدین سان قرآن هشدار مى دهد که نمى توان بسان برخى ناآگاهان و یا خودفریبان و دیگرفریبان در راه زندگى، به هر حق کشى و خشونت و استبداد و ستمى دست یازید، و خدا و مذهب و عواطف و اعتماد مردم را به ابزار فریب تبدیل ساخت، و باز هم از خدا و پیامبر و امامان عدالت، و شفاعت آنان دم زد و بدان، امید دروغین بست.

ج ـ شرایط برخوردارى از شفاعت
شفاعت، به مفهوم درست آن، یک موضوع قرآنى و حدیثى است. به همین سبب است که پیروان اسلام، با الهام از قرآن بر شفاعت پیامبر گرامى اتفاق نظر دارند،[13] گرچه در چگونگى آن، دیدگاهها متفاوت است. رهروان مذهب اهل بیت نیز، بر این باورند که افزون بر پیامبر گرامى، دیگر پیام آوران خدا،[14] فرشتگان،[15] و امامان معصوم نیز به اذن خدا، شفاعت مى کنند و شفاعت آنان، هم در قلمرو افزودن پاداش شایستگان و توبه کاران، و هم براى نجات و رهایى از کیفر و عذاب سودمند است، اما با این شرایط:

الف ـ این شفاعت، به اذن خدا و در قلمرو رضایت و خشنودى او باشد، و بس;

ب ـ این شفاعت تنها شامل حال کسانى مى شود که در زندگى خود، پس از لغزش و قانون شکنى به خود آیند و در اندیشه بازگشت به سوى خدا و مقررات او، تلاشى خستگى ناپذیر براى جبران خطاها و گناهان خود آغاز کنند، و نیز در اندیشه و عمل، خود را هم سنخ با شفاعت کنندگان گردانند;

ج ـ این شفاعت تنها شامل حال کسانى مى شود که لغزشهاشان از حق کشى و کشتار و دیگر گناهان جبران ناپذیر سر برنیاورد و به گونه اى ویرانگر نباشد که آنان را از شفاعت محروم سازد.[16]

حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ به یاران خود نوشت:

«مَنْ سَرَّهُ اَنْ یَنْفَعَهُ شَفاعَةُ الشّافِعِین عِنْدَاللّه، فَلْیَطْلُبْ إِلَى اللّه اَنْ یَرْضى عَنه.»[17]

«هر کس شادمان مى گردد که شفاعت شفاعت گران راستین، شامل حال او گردد، باید با اندیشه و منش شایسته خود، خشنودى خدا را بجوید.»

«علامه طبرسى» در تفسیر گران سنگ خویش، به هنگام تفسیر یکى از آیات مربوط به شفاعت[18] ـ که جنبه اى از شفاعت یا برداشت تخدیرى و تحریف شده و ابزارى از مذهب را نفى مى کند ـ در این مورد چنین مى نویسد:

مفسران برآنند که برخى از خودپسندان یهود، بر این پندار بودند که ما، فرزندان پیام آوران خدا هستیم و هرگونه بیندیشیم و رفتار کنیم، سرانجام پدرانمان ما را شفاعت خواهند کرد; به همین جهت، این آیه مبارکه، در مقام نفى این پندار منحط و ویرانگر آنان و ردّ شفاعت مورد نظر آنهاست.

خداى تعالى بدین وسیله امید کاذب و برداشت تخدیرى و ویرانگر آنان و دیگر برترى جویان و قانون گریزان را از شفاعت، مردود اعلام مى کند، وگرنه موضوع شفاعت به مفهوم درست و اساسى آن، یک حقیقت قرآنى و روایى است، و همه پیروان اسلام بر شفاعت پیامبر گرامى اتفاق نظر دارند، گرچه در چگونگى آن، دیدگاهها متفاوت است.

آن گاه مى افزاید:

ما بر این باوریم که پیامبر گرامى به اذن خدا، شفاعت مى کند و شفاعت آن حضرت براى نجات و رهایى از عذاب، تردیدناپذیر است. اما این شفاعت شامل حال کسانى مى شود که گناهانشان به گونه اى نباشد که آنان را از شفاعت محروم سازد.[19]

برخى بر این باورند که شفاعت تنها در قلمرو افزودن پاداش شایستگان و توبه کاران است، نه رهایى گناهکاران; اما به گونه اى که از آیات و روایات دریافت مى گردد، شفاعت، هم در قلمرو افزودن پاداش شایستگان و توبه کاران خواهد بود، و هم در قلمرو رهایى گناهکاران.

وى در بخش دیگرى مى افزاید: همچنین به باور ما، شفاعت، یک اصل قرآنى و اسلامى است; همان گونه که به اذن خدا و فرمان او، یک حق تردیدناپذیر براى پیامبر است، یاران راستین و برگزیده آن حضرت ـ یعنى امامان نور و در درجات پایین تر خودساختگان و تربیت یافتگان راستین، یا ایمان داران درست اندیش و پرواپیشه و صالحان و مصلحان حقیقى ـ نیز به اذن خدا از این مقام برخوردارند، و خدا به دست آنان، بسیارى را از عذاب و کیفر عملکردشان رهایى مى بخشد، تا حکمت و حق شناسى خود را به نمایش نهد، و از خوبیها و خوبان، عدالت و عدالت پیشگان روزگاران، آزادى و آزادگى و راستى و راستگویان آن گونه که باید تجلیل گردد.

«وَ هِیَ ثابِتَةٌ عِنْدَنا للنَّبِىّ وَ لاَِصْحابِهِ الْمُنْتَجَبینَ وَ لاَِئِمَّةِ مِنْ اَهْلِ بَیْتِهِ الطّاهرینَ وَ لِصالِحِ الْمُؤْمِنینَ وَ یُنَجِّی اللّهُ تَعالى بِشَفاعَتِهِمْ کَثیراً مِنَ الْخاطِئینَ.»[20]

«نزد ما پیروان اهل بیت، ثابت و قطعى است که پیامبر خدا و یاران برگزیده او مانند ابوذر، سلمان، عمار، یاسر و ... و امامان و پیشوایان از اهل بیت او و مؤمنان شایسته کردار، در نزد خدا حق شفاعت دارند، و خدا با شفاعت آن بندگان بارگاه خود، بسیارى از خطاکاران و لغزشکاران را نجات مى دهد.»

«علامه طبرسى» در بخش دیگرى مى افزاید:

این دیدگاه را علاوه بر انبوهى از آیات و روایات، این حدیث ـ که مورد قبول همگان است ـ تأیید مى کند; که پیامبر گرامى فرمود:

«اِدَّخَرْتُ شَفاعَتِى لاَِهْلِ الْکَبائِرِ مِنْ اُمَّتِى ... .»[21]

«من شفاعت خویش را براى کسانى از امت ذخیره ساخته ام که در راه زندگى، ناخواسته به گناهان کبیره در غلتیده اند، اما پس از آگاهى و به خود آمدن، با همه وجود به جبران و اصلاح برخاسته اند.»

نیز آن حضرت فرمود:

«اِنِّى اَشْفَعُ فَأُشفَّعَ وَ یَشْفَعُ عَلِىٌّ فیُشَفَّعُ وَ اَهل بَیْتى یَشْفَعُونَ فیُشفّعون وَ اَنَّ اَدْنى الْمُؤمنینَ لَیَشْفَعُ فِى اَرْبَعینَ مِنْ اِخْوانِهِ ... .»

«روز رستاخیز که فرارسد، من شفاعت مى کنم و به خواست خدا و اذن او، پذیرفته مى شود; و امیرمؤمنان شفاعت مى کند و مورد قبول قرار مى گیرد; سپس خاندان من به اذن خدا شفاعت مى کنند، و شفاعت آنان نیز پذیرفته مى شود; از پى آنان نوبت به ایمان داران و شایستگان راستین مى رسد، که شفاعت مى کنند و شفاعت آنان در درجه پایین ترى پذیرفته مى شود; و کمترین شفاعتى که یک انسان با ایمان مى کند، آن است که شمارى گناهکار و لغزشکار (چهل نفر) را با شرایطى، از آتش نجات مى بخشد.»

علامه مى افزاید: نیز از این آیه شریفه ـ که دریغ و حسرت کافران را در روز رستاخیز از این جهت که شفاعت کننده اى ندارند، ترسیم مى کند ـ مى توان دریافت که اصل شفاعت به مفهوم سازنده آن، درست و خردمندانه و قرآنى است که مى فرماید:

(فَما لَنا مِنْ شافِعینَ وَ لا صَدیق حَمیم)[22]

«پس براى ما، نه شفاعت کنندگانى است و نه دوستى پر مهر و دلسوز.»

علامه قزوینى ضمن بحثى تحت عنوان «قرآن و موضوع شفاعت»[23] مى نویسد:

«پس از ترسیم برخى از روایات درست و معتبر در شکوه معنوى فاطمه ـ علیها السلام ـ و شفاعت او ـ که از نظرتان گذشت ـ اینک با نگارنده باش و با بهت و حیرت، به برخى پندارها و بدعتها و بافته هاى بى اساس و فریبنده بنگر که چگونه با آیات قرآن و روایات رسیده از پیامبر ـ که اصل شفاعت دوستان ویژه خدا را با شرایط و قیودى مطرح مى کند ـ به مخالفت برخاسته، و در افراط کارى خویش تا جایى پیش رفته اند که شفاعت پیامبر را نیز نفى مى کنند.

این کج اندیشان مى پندارند با این شیوه منحط خویش از یکتاپرستى و توحیدگرایى دفاع مى کنند; چنانکه گویى اصل شفاعت ـ که یک اصل قرآنى و اسلامى است ـ با توحیدگرایى ناسازگار، و یا پذیرش آن، بسان دعوت به شرک و ارتجاع است.»

وى سپس تعدادى از آیات قرآنى در موضوع شفاعت را یادآور شده، مى افزاید:

«اینها نمونه هایى روشن از آیات قرآن است که به روشنى، به درستىِ شفاعت به اذن خدا صراحت دارد و شفاعت را براى شفاعت کنندگان اثبات مى کند.»

آن گاه مى افزاید:

«آیاتى که آمد به شفاعت نمودن دوستان خاص خدا تصریح مى کند; اما آیا آنان در این جهان نیز مى توانند شفاعت کنند یا نه؟ ساکت است. براى روشن شدن این بحث، باید به آیات دیگرى نظر افکنیم که این موضوع را به روشنى بیان مى کند و ثابت مى نماید که آنان در این سرا نیز از جانب خدا به این مقام مفتخر شده، و به آنان حق شفاعت، دعا براى دیگران، و طلب آمرزش و بخشایش از خدا ارزانى شده است.»

براى نمونه:

1ـ (وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحیماً)[24]

«و اگر هنگامى که مرتکب گناه شدند، نزد تو آمده بودند و از خدا آمرزش خواسته بودند و پیامبر برایشان آمرزش خواسته بود، به یقین خدا را توبه پذیر و پرمهر مى یافتند.»

این آیه، به روشنى بیانگر این حقیقت است که گناهکاران آن گاه که با ندامت و توبه به پیشگاه پیامبر بروند، و براى آمرزش خواهى از بارگاه خدا به او توسل جویند، و پیامبر براى آمرزش آنان اقدام کند و از خدا بخواهد، آن گاه است که خدا را توبه پذیر و پرمهر خواهند یافت و مورد بخشایش قرار خواهند گرفت.

اینک سخن این است که اگر به راستى شفاعت خواهى از پیامبر، شرک گرایى و شریک تراشیدن براى خداست، در این صورت هرگز نمى باید چنین کسانى خدا را توبه پذیر و پرمهر بیابند; چرا که خداى بزرگ طبق وعده اش در قرآن، هر آن کس را که به او شرک ورزد هرگز مورد بخشایش قرار نخواهد داد.

2ـ قرآن در ترسیم سرگذشت فرزندان یعقوب مى فرماید:

(یا اَبانا استَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنَا اِنّا کُنّا خاطِئینَ)[25]

«گفتند: هان اى پدر! براى گناهان ما آمرزش بخواه که ما خطاکارانیم.»

و پاسخ حضرت یعقوب در این مورد تفکرانگیز است که فرمود:

(سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّى)[26]

«به زودى براى شما از بارگاه پروردگارم آمرزش خواهم خواست.»

این آیات بیانگر درخواست صریح فرزندان یعقوب از آن حضرت است که براى آنان طلب آمرزش کند; چرا که آنان خطاکارند و او نیز پاسخ مى دهد که به زودى چنین خواهد کرد.

(وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ اِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ)[27]

«و براى آنان دعا کن، چرا که دعاى تو، مایه آرامش آنهاست.»

د ـ شرایط و ویژگیهاى مسئولیت ساز
درست است که شفاعت یک موضوع مذهبى است و از دیدگاه قرآن و روایات، پیامبر و پیشوایان معصوم و حتى انسانهاى پاک منش و رشد یافته، مى توانند کسانى را در این سرا و سراى آخرت مورد شفاعت قرار دهند، اما با قیود و شرایطى سازنده و رشدبخش، نه بدون قید و شرط.

به همین سبب، آیات و روایاتِ بیانگرِ شفاعت، هم شرایط و ویژگیهاى مترقى و مسئولیت سازى را در شفاعت کننده لازم مى شمارند، و هم در شفاعت شونده، و هم در لغزشها و گناهانى که مى توانند مورد شفاعت قرار گیرند.

این شرایط و ویژگیها در محورهاى سه گانه بالا، نشان دهنده نکات بسیارى است، از جمله نشانگر این حقیقت است که باور داشتن موضوع شفاعت به مفهوم درست و قرآنى آن، به این معنا نیست که اعتقاد به گره گشایى امامان معصوم و طلب شفاعت یا توسل به آنان، نوعى از «آنیمیسم» یا پرستش ارواح یا قائل شدن قدرت مطلقه و عجیب و غریب براى ارواح انسانى باشد، بلکه تنها به این مفهوم است که برخى از شایسته ترین و وارسته ترین و شکوفاترین بندگان خدا، با شرایط و ویژگیهایى مشخص و مقرر از سوى خدا، داراى قدرتى محدود و معلوم هستند، و تنها به اذن خدا و فرمان او مى توانند کسانى را که ذات بى همتاى او بر شفاعت شدن آنان خشنود است، شفاعت نمایند و بس.

با این بیان هنگامى که ما به شفاعت و توسل، با این نگرش و این شرایط مى نگریم، دیگر نه تنها چنین مفاهیمى، موانع رشد و اوج و توحید و اخلاص نخواهند بود، و نه تنها نوعى از «آنیمیسم» نیست، بلکه هر کدام نوعى از حق گرایى و حق پذیرى و جلوه اى از جلوه هاى خداشناسى و فرمانبردارى از یکتا آفریدگار هستى خواهد بود; چرا که ما شفاعت و شفاعت کننده و وسیله را، به دستور پدیدآورنده و تدبیرگر تواناى هستى، و به اذن و شرایط مقرر از سوى او، در راه انجام فرمان او، براى رسیدن به خشنودى او جسته ایم و بس.

از این رو اعلام مى کنیم که به باور ما تنها خداست که خواسته هاى انسان را بر مى آورد، بیماران را شفا و نابینایان را بهبودى و بینایى مى بخشد، دعاها و نیایشها را مى شنود و نه جز او; اما اگر ذات بى همتاى او، نماینده و وسیله و واسطه و شفاعت گرى نیز بر اساس حکمتها قرار داد، و گوشه اى از کارها را به آنها سپرد تا به قدرت و فرمان او ـ بسان این همه اسباب طبیعى و علل شناخته و ناشناخته ـ برخى کارها را انجام دهند، و به بندگان نیز فرمان داد که به سوى آنان بروند و با ایجاد همرنگى و سنخیت با آنان، آنها را واسطه فیض و وسیله تقرب به بارگاه او و یا شفاعت گر خود قرار دهند، در این صورت دیگر این توسل و شفاعت، نه تنها نوعى آنیمیسم نخواهد بود، که عین حق گرایى و از جلوه هاى خداشناسى و یکتاپرستى خالص است; چرا که این واسطه هاى فیض (شفاعت گران) با همه شکوه و عظمت خود، بسان میلیونها اسباب و علل طبیعى و فراطبیعى، برگزیده و فرمانبردار و کارگزار خدا هستند، و خود کاره اى نیستند تا قدرت عجیب و غریبى براى آنان قائل گردیم.

افزون بر این، این وسیله جویى و شفاعت خواهى نیز در قلمرو شرایط و مقررات خداست، و نه خارج از آن;[28] چرا که قرآن مى فرماید:

(یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ وَ جاهِدُوا فى سَبیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ اَنَّ لَهُمْ ما فى الاَْرْضِ جَمیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِیَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذاب یَوْمَ الْقِیامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ. یُریدُونَ اَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجینَ مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقیمٌ)[29]

«اى کسانى که ایمان آورده اید! پرواى خدا پیشه سازید و براى تقرب معنوى به سوى او، وسیله اى خداپسندانه و شایسته بجویید; و در راه او جهاد و فداکارى خالصانه کنید; باشد که رستگار گردید. بى تردید کسانى که کفر ورزیدند، اگر هر آنچه در زمین است از آنِ آنان باشد و همانندش را نیز با آن داشته باشند و بکوشند تا به وسیله آن، خویشتن را از عذاب سهمگین روز رستاخیز برهانند، از آنان پذیرفته نخواهد شد، و عذابى دردناک خواهند داشت. مى خواهند از آتش شعلهور و پرشراره دوزخ درآیند، در حالى که هرگز از آن بیرون آمدنى نخواهند بود، و برایشان عذابى پایدار خواهد بود.»

از پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ آورده اند که فرمود:

«نَحْنُ سَفینَةُ النِّجاةِ، وَ مَنْ حادَّ عَنّا هَلَکَ، فَمَنْ کانَتْ لَهُ اِلَى اللّهِ حاجَةً فَلْیَسْأَلْ بِنا اَهْلَ الْبَیْتِ ... .»[30]

«ما خاندان رسالت، کشتى نجات هستیم; هر کس به ما نزدیک شود از نگون سارى دنیا و آخرت نجات خواهد یافت و هر کس از ما دورى جوید و سر ناسازگارى داشته باشد، نابود مى گردد; از این رو هر کس خواسته اى از بارگاه خدا دارد مى تواند به ما خاندان وحى توسل جوید و به وسیله ما بخواهد.»

هـ ـ دو تفسیر از موضوع شفاعت
موضوع شفاعت در گذر زمان به دو گونه بسیار متفاوت و حتى متضاد تفسیر شده است; تفسیر درست و سازنده و منطقى و داراى فلسفه تربیتى و اجتماعى و روانى و مؤثر براى بازگشت از لغزشها و گناهان و تفسیر تخدیرى و عوامانه و زیانبار که باعث تشویق به گناه و بیداد مى گردد، و موجب جرأت به حق کشى و گستاخى و قانون شکنى است.

چنین تفسیر زیانبارى از یک موضوع امیدبخش و سازنده تربیتى و انسانى، تنها محدود به موضوع شفاعت نیست، بلکه برخى از مفاهیم عقیدتى و اجتماعى مترقى و اوج بخش و جامعه پرداز، همانند: دعا و نیایش، تلاوت قرآن، زیارت، مفهوم ایمان، تقوا، اخلاق، زهد، امر به معروف و نهى از منکر، محبت و ولایت اهل بیت، انتظار، دنیا و جلوه هاى آن و ... نیز در گذر زمان به این سرنوشت فاجعه بار گرفتار آمده و آفت تحریف معنا و محتوا و بهرهورى ابزارى از مذهب، دامنگیر آنها نیز شده است.

1ـ شفاعت در فرهنگ عوام
شفاعت در فرهنگ عوام عبارت از این است که: فردى با پشتوانه نیرومند و موقعیت مهم سیاسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى، نظامى و غیره، نزد زورمدارى مى رود و با بهرهورى از این فاکتورها، مى کوشد تا با نوعى معامله و باج دهى و باج گیرى و با انگیزش زودگذر عواطف زورمدار، و دستکارى مغزش در مورد قانون، قانون شکن و مفاهیم دیگر، رأى و نظر او را در مورد جریمه و یا کیفر زیردستان و برخى شهروندان و ... تغییر دهد و به گونه اى آنان را نه تنها از خطر برهاند، که مورد لطف و عنایت او نیز قرار دهد.

با این بیان موضوع شفاعت هیچ گونه اثرى در ایجاد تحول مثبت در اندیشه و عملکرد فرد مجرم و قانون شکن ندارد، بلکه همه اثرهاى مثبت یا منفى، در طرف صاحب قدرت یا آن کسى است، که نزد او به شفاعت و سفارش مى روند.

این تفسیر تخدیرى و تحریف شده از شفاعت، باعث شده است که برخى به دلیل عدم پژوهش و شناخت درست مسئله، مفهوم شفاعت را با پدیده زشت و ظالمانه پارتى بازى و سفارش در بارگاه خودکامگان و زورمداران روزگار، برابر پنداشته و برخى دیگر آن را نوعى آنیمیسم و پرستش ارواح بنگرند، و پاره اى نیز با دستاویز ساختن برخى از آیات و دیدن برخى جنبه ها و ابعاد آن، و غفلت از آیات و جنبه هاى دیگر، موضوع شفاعت را شرک و چندگانه پرستى اعلام دارند و به این جا برسند که ره آورد شفاعت، چیزى جز کشتن روحیه تلاش، و تشویق به گناه و قانون شکنى و عدم احساس مسئولیت نیست!

روشن است که این اندیشه و فرهنگ نیز، ویژه جامعه هاى عقب افتاده و استبدادزده است، نه پیشرفته و عدالت خواه و جویاى خردگرایى; چه آنکه در این تفسیر تخدیرى و تحریف شده، هیچ گونه تلاش و کوشش سازنده و اصلاحى براى اثرگزارى مثبت و تحول مطلوب در اندیشه و فرهنگ و منش فرد و جامعه خواهان شفاعت و جویاى نجات و رستگارى نیست، بلکه همه تلاشها براى اثرگزارى در طرف مقابل و دستکارى در اندیشه تصمیم ساز اوست. روشن است که با این برداشت نادرست، شفاعت هرگز نمى تواند فلسفه خردمندانه و ره آورد درستى داشته باشد.

به بیان دیگر، شفاعت به این مفهوم عوامانه و تخدیرى، هم مى تواند روح تلاش و کوشش را بکشد، و هم باعث جرئت به گناه و ستم گردد، هم شرک و پرستشهاى ذلت بار را موجب شود، و هم سیما و رنگ و بوى جامعه هاى عقب افتاده و استبدادزده و زورپرست و خرافه پذیر را به نمایش گذارد; چرا که اگر فرد و جامعه اى بر این باور باشد که مى توان در علم بى کران و آگاهى خدا اثر گذاشت و آن را دگرگون ساخت، و مجهولى در مورد شفاعت شونده را براى او روشن نمود، یا مى توان به قدرتى روى آورد که بتواند در صورت لزوم، به صورت مستقل، خشم خدا را فرو نشاند و یا مهر و رحمت او را برانگیزد، یا چنین تصور نمود که ذات بى همتاى او، در برابر موقعیت نیرومند سیاسى و اجتماعى و نظامى و امنیتى دیگران ـ بسان قدرتهاى گوناگون روزگار ـ آسیب پذیر است و مى توان در تصمیم او، خلل و تزلزل ایجاد کرد و شفاعت قانون شکنان و زورمداران و عمله هاى نگون بخت آنان را به او قبولاند، روشن است که همه این پندارها سر از شرک و انحطاط در مى آورد و از اصل توحیدگرایى به دور است، و هیچ رابطه و پیوندى با شفاعت و توسل و زیارت، به مفهوم سازنده و امیدبخش و قرآنى و روایى آنها ندارد.

2ـ شفاعت در فرهنگ قرآن
در شفاعت به مفهوم قرآنى همه کوششها بر محور ایجاد تحول مطلوب فکرى و فرهنگى و تربیتى در کسى است که در اندیشه شفاعت شدن است; از این رو مى کوشد تا با رساندن خویش به نمونه ها و الگوهاى کمال و جمال و با تجدیدنظر در باورها و اعمال خویش، خود را درخور بخشودگى و شفاعت سازد.

شفاعت با این تفسیر و با این ویژگى، دیگر نه تنها هیچ یک از آن ره آوردهاى ویرانگر و انحطاط آفرین را ندارد، که ره آوردهاى مثبتى را نیز به ارمغان مى آورد.

به باور ما دیگر چنین شفاعتى نه تنها بر انگیزاننده روحیه نومیدى و تنبلى نیست، که برانگیزاننده روح امید و نشاط براى جبران و اصلاح و خودسازى است. دیگر نه تنها به سوى قانون شکنى و بیداد تشویق نمى کند، که تشویق گرى است به سوى ترک ستم کارى و بیداد و نقض حقوق بشر و در پیش گرفتن عدالت و رعایت حقوق دیگران.

دیگر چنین شفاعتى نه تنها با پرستشهاى ذلت بار انواع بتها و ارواح، سر آشتى ندارد، که اوج توحیدگرایى و یکتاپرستى است، و همه دلها و جانها و اندیشه ها را به سوى خدا و یارى خواهى و توفیق طلبى از او و تقرب به سوى او توجه مى دهد، و شفاعت گر و وسیله و واسطه فیض را ـ با آن شرایط و ویژگیهاى قرآنى ـ چیزى بسان علل طبیعى و فراطبیعى، از سوى خدا مى نگرد و بس.

دیگر چنین شفاعتى نه تنها رنگ و بوى روابط استبدادى و اقتدارگرایانه و وصف و حال جامعه هاى عقب افتاده و دنبالهور را نمى پراکند، که یک شاهراه تربیتى و یک وسیله مؤثر براى اصلاح قانون شکنان و اصلاح ستیزان است.

مهم ترین اثر معجزه آساى شفاعت
دانش روان شناسى و علوم اجتماعى بیانگر آن است که قانون شکنان و مجرمان بزرگ، از یک سو به ناراحتى و عذاب وجدان گرفتار مى گردند، و از دگر سو به بلاى یأس و نومیدى از رحمت و بخشایش خدا و نجات از عذاب آخرت; در این صورت اگر همه راههاى تجدید نظر و بازگشت و جبران و اصلاح و نجات به روى آنان بسته شود، و به آنان تفهیم شود که دیگر تربیت پذیرى و تجدیدنظر و قانون گرایى و رعایت مقررات خدا و حقوق مردم براى آنان سودبخش نیست، آیا در آن صورت در عمل، آنان را به جنایات دهشتناک ترى سوق نمى دهیم؟ و آیا براى آنان جز ادامه همان بى راهه، چاره اى مى ماند؟

آیا حس انتقام جویى، آنان را از خانه و جامعه و نظامى، که اینان، خود را قربانى آن مى نگرند، تحریک نکرده و با این سبک، آنها را به کانون خطر و بحران و تباهى و خشونت تبدیل نساخته ایم؟ به باور خردمندان و روان شناسان چرا.

درست به همین دلیل است که در نظامهاى تربیتى و قانون گزارى دقیق علمى و دینى، براى خطرناک ترین مجرمان هم، روزنه امیدى براى تجدید نظر و بازگشت و اصلاح مى گشایند.

اصل شفاعت نیز مهم ترین اثر معجزه آسایش این است که با روح نومیدى و یأس به مبارزه بر مى خیزد، و ایمان به آن، روزنه اى به سوى روشنایى و نجات و امید به آمرزش و بخشایش مى گشاید، تا فرد یا جامعه و حکومت، به تجدیدنظر و جبران و اصلاح بیندیشد و امکان و فرصت یابد تا به عنصر و جریانى سالم و سودمند راه گشاید و به کانون خطر و بحران تبدیل نگردد.

آخرین نکته
پیامبر و امامان راستین، به خواست و تدبیر حکیمانه خدا و لطف و مهر او، هم داراى آگاهى گسترده و دانش وصف ناپذیر از جهان، جهان آفرین، انسان، خویشتن، و راههاى رشد و اوج، و علل سقوط و تیره روزى فرد و جامعه و فروپاشى قدرتها و مرتبط با عالم غیب و حقیقت جهان هستند، و هم به ادب و تربیت الهى آراسته اند که بر کششهاى گوناگون دنیاى وجود خویش امیر هستند، و دنیاى جسم و جان خود را به خِرد و وجدان و فطرت توحیدى و کششهاى عالى و کمال طلب سپرده اند; به گونه اى که نه تنها به قانون شکنى و حق کشى و خودکامگى، دست نمى یازند، که در اندیشه و منطق و منش و عمل، به بى راهه و اشتباه نیز نمى روند و نمى برند; از این رو پیش از حکم خدا و مذهب، به حکم خرد و دانش و وجدان بشرى، تعاون و هماهنگى با چنین کسانى لازم، و پیروى از آنان واجب است; با این وصف آنان تنها بندگان آگاه و فرمانبردار و پرمعنویت و پراخلاص خدا هستند.

آنان خود تصریح مى کنند که هر چه دارند، از آن خداست و هر کارى انجام مى دهند در پرتو قدرت بى کران و با إذن و اجازه اوست و در خدمت راهیابى به رشد و شکوفایى بندگان خداست و بس.

آنان از مقام شفاعت بهرهورند و قدرت انجام کارهاى اعجازآمیز بسیارى را دارند. مى توانند بیماران را شفا دهند، نابینایان را بینا، و مردگان را زنده کنند و از گذشته و آینده، گزارشى درست و بى کم و کاست و برابر با حقیقت ارائه دهند، اما به خواست خدا و در پرتو قدرت او و به اذن او، نه مستقل از سرچشمه هستى; چنان که پرستشگران ارواح، براى آنها مى پندارند.

«هنگامى را به یادآور که فرشتگان گفتند: اى مریم! به یقین خدا تو را به کلمه اى از جانب خود نوید مى دهد، که نام آن مسیح، عیسى بن مریم است. و او در این جهان و آن جهان، آبرومند و از مقربان بارگاه اوست;

و در گاهواره و در میان سالى، در پرتو قدرت خدا و وحى الهى، با مردم سنجیده و فرزانه سخن مى گوید، و از شایستگان بارگاه خداست.

مریم با دریافت این نوید، شگفت زده و نگران گفت: پروردگارا، چه گونه براى من فرزندى خواهد بود، با اینکه هیچ بشرى به من دست نزده است؟!

فرشته نویدرسان گفت: کار خدا این چنین است; خدا هر چه بخواهد، مى آفریند; و هنگامى که به کارى فرمان دهد، تنها به آن مى گوید: باش! پس، بى درنگ موجود مى شود. آن گاه فرشته نویدرسان افزود: خدا به فرزندت فرمان بعثت مى دهد و به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل مى آموزد; و او را به عنوان پیامبرى، به سوى فرزندان اسرائیل مى فرستد که به آنان بگوید: من از جانب پروردگارتان براى شما نشانه و معجزه اى آورده ام: من براى شما از گِل، پدیده اى بسان پرنده مى سازم; آن گاه در آن مى دمم; پس، به فرمان خدا پرنده اى مى شود.

همچنین من به اذن خدا، نابیناى مادرزاد و گرفتار به بیمارى پیسى را بهبود مى بخشم و مردگان را زنده مى سازم; و از آنچه مى خورید و آنچه در خانه هایتان ذخیره مى سازید، به شما خبر مى دهم. به یقین در این قدرت نمایى هاى شگرف ـ اگر ایمان داشته باشید ـ نشانه اى از قدرت خدا براى شما است.

و نیز من در حالى به نزد شما آمده ام که تورات را که پیش روى من است; تصدیق مى کنم; و آمده ام تا برخى از آنچه را ـ که بر شما حرام شده است ـ برایتان روا سازم; و من از جانب پروردگارتان برایتان نشانه اى بر راستگویى خود آورده ام; پس، اى فرزندان اسرائیل! از خدا پروا و از من اطاعت کنید.

بى گمان، خداى یکتا، پروردگار من و پروردگار همه شماست; پس، تنها او را بپرستید که راه راست این است و بس.»[31]

با این بیان، هنگامى که ما با آموزشهاى قرآن و عترت، به مفاهیمى چون شفاعت، توسل، قدرت و اختیارات و عملکرد پیامبر و امامان معصوم، مى نگریم و مى اندیشیم، دیگر نه تنها چنین مفاهیمى، موانع رشد و اوج و توحید و اخلاص نخواهند بود، و نه تنها نوعى از «آنیمیسم» یا پرستش ارواح و یا قائل شدن قدرت عجیب و غریب براى ارواح انسانى در میان نیست، که هر کدام نوعى از حق گرایى و جلوه اى از جلوه هاى خداشناسى و توحیدگرایى خالص است; چرا که ما این شفاعت و توسل و شفاعت کننده و وسیله را، به دستور خدا، با اذن او، با شرایط مقرر از سوى او، در راه انجام دادن فرمان او، و براى رسیدن به خشنودى او مى جوییم و بس.

پى نوشت :
[1]- آنیمیسم = واژه اى است فرانسوى، بدین معنا که هر پدیده طبیعى، نمودار نیرو و جانى غیبى است.

[2]- اشاره به روایات درس آموزى نظیر روایت: «اَدَّبَنِى رَبِّى فَأَحْسَنَ تَأْدِیبِى ...» است، که نشانگر شکوفایى معنوى و والایى مقام پیشوایان معصوم و غیرقابل مقایسه بودن هیچ فردى، حتى از خوبان و فرزانگان جامعه ها و تمدنها با آن شایسته ترینها و وارسته ترینهاى بارگاه خداست، که امیرمؤمنان در این مورد فرمود: «لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّد مِنْ هذِهِ الاُْمَّةِ أَحَدٌ، وَ لا یُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبداً; هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیَقینِ إِلَیْهِمْ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلایَةِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ ... .»; «کسى از این امت را نمى توان با خاندان محمد ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ مقایسه نمود، و همپایه پنداشت; و هرگز کسانى را که پرورده نعمت آنها هستند، نمى توان با آنان برابر شمرد; چرا که خاندان محمد ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ پایه و اساس و گوهر دین راستین خدا هستند و ستون استوار یقین; از این رو هر کس در زندگى دستخوش تندروى گردد و از مرز عدالت بگذرد و به بى راهه رود، باید به سوى آنان بازگردد و هر کس با کندى و تفریط کارى از قافله رشد و رستگارى عقب بماند، باید براى نجات و سرفرازى، به آنان بپیوندد. حق مهندسى و مدیریت جامعه، ویژه آنان است، و سفارش و وصیت پیامبر و میراث او مخصوص آنان نه هیچ کس دیگر ... .» نهج البلاغه، خ 3.

[3]- مفردات، ص 270، واژه «شفع».

[4]- سوره بقره (2) آیه 48.

[5]- سوره زمر (39) آیات 43 و 44.

[6]- سوره سجده (32) آیه 4.

[7]- سوره سبأ (34) آیه 23.

[8]- سوره بقره (2) آیه 255.

[9]- سوره زخرف (43) آیه 87.

[10]- سوره انبیاء (21) آیه 28.

[11]- سوره مریم (19) آیات 85 ـ 87.

[12]- سوره غافر (40) آیه 18.

[13]- چرا که قرآن به صراحت این مقام والاى پیامبر را گوشزد مى کند و مى فرماید: (وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ لِیُطاعَ بِاِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُم الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحیماً); «و ما هیچ پیام آورى را نفرستادیم جز براى این که به فرمان خدا، مردم از او فرمانبردارى کنند; و اگر آنان هنگامى که بر خویشتن ستم نمودند، نزد تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پیامبر نیز براى آنان آمرزش مى خواست، بى گمان خدا را بسیار توبه پذیر و مهربان مى یافتند.» سوره نساء (4) آیه 64.

بدین سان آیه شریفه نشانگر آن است که در سایه دعا و آمرزش خواهى پیامبر براى گناهکاران و شفاعت آن حضرت از آنان، آنها مورد آمرزش قرار مى گیرند.

[14]- سوره یوسف (12) آیات 98 و 99.

[15]- سوره غافر (40) آیه 7.

[16]- براى نمونه، به این آیات روشنگر و هشدار دهنده بنگرید، که قرآن در گزارشى از آینده و سراى آخرت، ضمن تصریح به موضوع شفاعت، از مفهوم تحریف شده و تخدیرى و عوامانه آن هشدار مى دهد:

(کُلُّ نَفْس بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ * إِلاّ أَصْحابَ الْیَمینِ * فِی جَنّات یَتَساءَلُونَ * عَنِ الْمُجْرِمِینَ * ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ * قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ * وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ * وَ کُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِینَ * وَ کُنّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ * حَتّى أَتانَا الْیَقِینُ * فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعِینَ); «هر کس در گرو دستاورد خویش است، جز سعادتمندانى که با ایمان و عمل شایسته، خود را رهانیده اند. آنان در میان بوستانهاى بهشت هستند، و از یکدیگر در مورد سرنوشت گناهکاران مى پرسند; و به دوزخیان مى گویند: چه چیز شما را در آتش شعلهور دوزخ درآورد؟ آنان مى گویند: ما از نمازگزاران نبودیم; و بینوایان را غذا نمى دادیم، و با هرزه درایان هرزه درایى مى نمودیم، و روز رستاخیز را دروغ مى شمردیم، تا آن گاه که مرگ به سراغ ما آمد. از این رو شفاعت شفاعت گران به حال آنان سودى نمى بخشد.» سوره مدثر (74) آیات 38 ـ 48.

[17]- بحار، ج 3، ص 304 (چاپ قدیم).

[18]- (وَ اتَّقُوا یَوْمَاً لا تَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَیْئاً وَ لا یُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ); «و از روزى پروا کنید که نه هیچ کس چیزى از کیفر گناهان را از کسى برطرف مى سازد، نه شفاعتى از او پذیرفته مى شود، نه از او بدل و جایگزینى مى گیرند; و نه یارى خواهند شد.» سوره بقره (2) آیه 48.

[19]- ر.ک: سوره مدثر (74) آیات 38 ـ 48.

[20]- ترجمه مجمع البیان، على کرمى، ج 1، ص 237.

[21]- از امام کاظم از تفسیر این آیه پرسیدند که: چگونه براى کسانى که به گناهان بزرگ دست زده اند، شفاعت ممکن است؟ آن حضرت فرمود: هر انسان با ایمان و درست اندیشى که خواسته یا ناخواسته به گناه آلوده شود، پس از آن مرحله که به خود آمد، به طور طبیعى از کار خود پشیمان مى شود و به اندیشه بازگشت و توبه و جبران و اصلاح مى افتد. آن گاه افزود: از پیامبر آورده اند که فرمود: ندامت و پشیمانى از آنچه پیش آمده، توبه و بازگشت به سوى خداست ... روشن است که اگر کسى از کار زشت خود پشیمان نگردد، از ایمان واقعى بى بهره است و شفاعت براى چنین کسى نخواهد بود; چرا که کار او ستم و بیداد است، و خدا هم هشدار مى دهد که: در روز قیامت، براى ستمکاران، نه خویشاوند دل سوزى خواهد بود، و نه شفاعتگرى که از او فرمان برده شود و به کار آید; (مَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیم وَ لا شَفِیع یُطَاعُ) سوره غافر (40) آیه 18. ر.ک: تفسیر برهان، ج 3، ص 57.

[22]- سوره شعراء (26) آیات 100 ـ 101.

[23]- ر.ک: فاطمة الزهراء من المهد الى اللّحد، قزوینى، مکتبة بصیرتى، قم، 1414 هـ.ق، ص 548 ـ 550.

[24]- سوره نساء (4) آیه 64.

[25]- سوره یوسف (12) آیه 97.

[26]- سوره یوسف (12) آیه 98.

[27]- سوره توبه (9) آیه 103.

[28]- در صورتى که پیروان «آنیمیسم» یا پرستش گران ارواح انسانى، یا کسانى که قدرت عجیب و غریبى براى ارواح انسانى قائل هستند، از اساس چیزى جز این مى پندارند. به بیان دیگر، قائل شدن قدرت عجیب براى ارواح انسانى، نه حقیقت خارجى دارد و نه دلیل و برهان خردپسند دینى، بلکه در درجه نخست، پندارى است ساخته و پرداخته ذهن خود آنان. افزون بر این، آنان این قدرت عجیب را براى ارواح انسانى قائل هستند، نه حتى براى ارواح مشخص و معلومى که به خاطر تقرب و نزدیکى معنوى به سرچشمه هستى، رنگ معنوى خدا را گرفته باشند و تنها خشنودى او را بجویند، و آن گاه به إذن و فرمان او، با شرایط و قیودى شفاعت کنند.

[29]- سوره مائده (5) آیات 35 ـ 37.

[30]- فرائد السمطین، ج 1، ص 36.

[31]- سوره آل عمران (3) آیات 45 ـ 51.

فصلنامه فرهنگ جهاد - شماره33,34

صفحه‌ها