روان‌شناسی دین

معناشناسی «دین افیون توده‌هاست» و نقد آن
مارکس، دین را ابزاری برای تسکین و انفعال توده‌ها می‌دانست، اما منتقدان این نگاه را ناکافی وناتوان از تبیین ریشه‌های عقلی، تاریخی وفطری دین می‌شمارند.

پرسش:

 این گفته مارکس که «دین افیون توده‌هاست» به چه معناست؟ و چه نقدی به آن وارد است؟

 

 

پاسخ:

دیدگاه کارل مارکس درباره خداوند و دین، یکی از مباحث بنیادین در اندیشه اوست که ریشه در فلسفه لودویگ فویرباخ دارد؛ با این وجود، با تحلیل‌های اقتصادی و طبقاتی مارکس پیوند خورده است. دین و مفهوم خدا در اندیشۀ مارکس، بازتابی از واقعیت‌های فراطبیعی نیستند، بلکه کاملاً برساختۀ ذهن بشر و محصول شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی به شمار می‌روند. مارکس در بررسی پدیدۀ دین، به دو جنبه اساسی توجه دارد:

نخست: ماهیت وجودی خدا که آن را امری خیالی و موهوم می‌داند؛ دوم: کارکرد اجتماعی دین که به‌مثابۀ ابزاری برای تخدیر توده‌ها عمل می‌کند. در این نوشتار با تکیه بر آرای مارکس و شارحان او، دیدگاه وی درباره هستی‌شناسی خداوند و کارکرد دین در جامعه سرمایه‌داری در قالب چند نکته اساسی بررسی می‌شود.

نکتۀ اول: خدا، دین و از‌خودبیگانگی

مارکس نظریه خود در باب عدم وجود عینی خداوند را وام‌دار فویرباخ است. بر اساس این دیدگاه، انسان کمالات وجودی و اخلاقی خود را به موجودی موهوم در خارج از عالم واقع به نام «خدا» نسبت می‌دهد (فرافکنی). انسان با خلق این مفهوم، بین خود و کمالاتش شکاف ایجاد می‌کند و سپس به تقدیس این موجود خیالی می‌پردازد. درواقع تمام صفات کمالی که به خداوند نسبت داده می‌شود، همان صفات انسانی است که بشر در فرایندِ ازخودبیگانگی، آنها را از خود سلب می‌کند و به آفرینش دست خود نسبت می‌دهد. از نظر مارکس، موجودی به نام خدا در خارج وجود ندارد و صرفاً حاصل خیال‌بافی بشر در شرایط خاص اقتصادی است.

به باور مارکس، دین همچون سیستم سرمایه‌داری (کاپیتالیسم) موجب ازخودبیگانگی انسان می‌شود. همان‌طور که اقتصاد سرمایه‌داری، کار انسان (که مظهر انسانیت اوست) را به کالایی مادی تبدیل کرده و او را مجبور می‌کند در قبال دستمزدی ناچیز از آن چشم‌پوشی کند، دین نیز ارزش‌ها و کمالات اخلاقی انسان را از او می‌گیرد و به یک موجود فراطبیعی می‌سپارد. در هر دو حالت، انسان در برابر یک قدرتِ خودساخته اما بیگانه، تسلیم و تحقیر می‌شود. خدایی که انسان در پی اوست، درواقع تجلی آرزوهای برآورده‌نشده او در جهان مادی است (1).

نکتۀ دوم: دین به‌مثابۀ افیون توده‌ها

مارکس همانند زیگموند فروید و امیل دورکیم، نگاهی کارکردگرایانه به دین دارد. در‌حالی‌که فروید بر کارکرد روان‌شناختی (نیازهای روحی) و دورکیم بر کارکرد اجتماعی (همبستگی جامعه) تأکید داشتند، مارکس کارکرد دین را بر مبنای اختلافات طبقاتی و ازخودبیگانگی تحلیل می‌کند. از نگاه او، دلیل بقای دین در جوامع بشری، هماهنگی آن با عقلانیت نیست، بلکه کارکردی است که در حفظ وضعیت موجود دارد. اگر این کارکردِ اجتماعی از دین گرفته شود، امکان دوام نخواهد داشت.

بنابراین وی از دین به‌مثابۀ «افیون توده‌ها» یاد می‌کند. برخی از شارحان معتقدند که در عصر مارکس، افیون کارکردی دارویی و مثبت (مانند مسکن) داشته است؛ اما بررسی‌های دقیق‌تر نشان می‌دهد که مارکس کاملاً متوجه جنبه‌های ویران‌کننده، توهم‌زا و اعتیادآور این ماده بوده است. دین از نظر مارکس، دقیقاً مانند افیون عمل می‌کند؛ از یک‌سو دردهای ناشی از ظلم نظام سرمایه‌داری را تسکین موقت می‌دهد (خاصیت تخدیری)؛ از سوی دیگر، با وعده‌های دروغین درباره جهان پس از مرگ، نوعی سرخوشی کاذب و خیالی ایجاد می‌کند (خاصیت توهم‌زایی).

نتیجۀ طبیعی کارکرد تخدیری دین، منفعل‌شدن طبقۀ کارگر و فقیر است. متدینانِ فقیر به دلیل باور به آموزه‌های دینی و پذیرش وعده‌های الهی مبنی بر جبران رنج‌های دنیوی در آخرت، درد و رنج ناشی از فقر را احساس نمی‌کنند و به نوعی التذاذ کاذب می‌رسند. این امر سبب می‌شود آنها نیازی به تلاش برای تغییر وضعیت موجود و قیام علیه سرمایه‌داری نبینند. دین نگرش انسان را از واقعیت‌های تلخ دنیوی به سمت نویدهای بی‌اساس منحرف می‌کند؛ به این ترتیب زمینۀ هرگونه دگرگونی، تحول و انقلاب را از بین می‌برد. تنها با کنارگذاشتن این توهم (دین) است که انسان می‌تواند هوشیارانه زندگی و رفتارهای خود را ساماندهی کند؛ اما طبقه سرمایه‌دار (بورژوازی) به منظور استثمار و بهره‌کشی از طبقه کارگر، به ساخت و تقویت ادیان و معابد مشغول است و جامعه را در حالت تخدیر باقی نگه می‌دارد (2).

نکتۀ سوم: بررسی انتقادی دیدگاه مارکس

در مواجهه با نظریه مارکس دربارۀ خداباوری و کارکردهای دین، نقدهای زیادی طرح شده است که در ادامه بخشی از این نقدها در سه بخش تقدیم می‌شود.

1. نقد نظریۀ فرافکنی: مارکس متأثر از فویرباخ معتقد است خدا حاصل فرافکنی آرزوها و کمالات انسانی است؛ در‌حالی‌که در روان‌شناسی معمولاً از فرافکنی برای دفع صفات منفی استفاده می‌شود، نه پرتاب صفات مثبت به بیرون. درواقع، فرافکنی سازوکاری دفاعی است که انسان برای مقابله با خطر از آن استفاده می‌کند و صفات منفی خود را به دیگران نسبت می‌دهد تا از این طریق دیگران را با خود یکسان کند (3). همچنین اگر باور به خدا محصول فرافکنی روان انسان است، همه باید خداباور می‌بودند؛ در‌حالی‌که چنین نیست (4). افزون بر این، خداوند در فلسفۀ اسلامی یک خیال موهوم نیست، بلکه با براهین متقن عقلی (مانند برهان صدیقین) در جایگاه «واجب‌الوجود» اثبات شده است (5).

2. نقد ادعای افیون‌بودن دین: مارکس دین را عامل تخدیر و بازدارنده از انقلاب می‌داند. این ادعا در تضاد با آموزه‌ها و تاریخ ادیان است. در اسلام، آموزه‌هایی چون جهاد (6) و امر به معروف و نهی از منکر (7) در تضاد مستقیم با خمودگی هستند. تاریخ پیامبرانی چون حضرت ابراهیم علیه‌ السلام، حضرت موسی علیه ‌السلام و پیامبر اسلام صلی ‌الله ‌علیه ‌وآله را نشان می‌دهد که دین همواره عامل قیام و مبارزه علیه مستکبران (فرعون‌ها و سرمایه‌داران) بوده است. در دوران معاصر نیز کافی است به انقلاب اسلامی 57 در ایران بنگریم که چطور آموزه‌های اسلامی و نهضت حسینی یک ملت را بیدار کرد و آنها را علیه استکبار جهانی بسیج نمود؛ ملتی که بارها و بارها زیر بار جنگ، تهدید و تحریم رفت، اما هیچ‌گاه تسلیم نشد.

3. نقد وابستگی دین به اقتصاد: مارکس دین را ابزار طبقه ثروتمند برای تسلط بر فقیران می‌داند که با بهبود اقتصاد و غلبه بر طبقه ثروتمند، دین هم محو می‌شود. این دیدگاه را با شواهد تاریخی و روان‌شناختی می‌توان رد کرد. آمارها نشان می‌دهند ثروتمندان نیز وابستگی دینی بالایی دارند و در برخی جوامع، فقیران مشارکت دینی کمتری از ثروتمندان دارند (8). همچنین پیامبرانی مثل حضرت موسی علیه ‌السلام یا پیامبر اسلام صلی ‌الله ‌علیه ‌وآله در اوج رفاه و برخورداری از ثروت قیام کردند. همچنین بر اساس نظر روان‌شناسانی چون کارل یونگ و ویلیام جیمز، «حس دینی» یک نیاز اصیل، فطری و ریشه‌دار در روان انسان است و صرفاً تابعی از شرایط متغیر اقتصادی یا ابزاری طبقاتی نیست (9).

نتیجه:

تقلیل پدیدۀ پیچیدۀ دین به عاملی صرفاً اقتصادی و طبقاتی، خطای اصلی مارکس در تحلیل خداباوری است. مارکس با نادیده‌گرفتن ریشه‌های فطری، فلسفی و روان‌شناختی نیاز انسان به معنویت، دین را تنها در قالب یک ابزار سیاسی و مسکّن اجتماعی تفسیر کرد. در طول تاریخ گاهی از نهاد دین سوءاستفاده شده است؛ اما ذات آموزه‌های اصیل دینی همواره بر آگاهی‌بخشی، عدالت‌خواهی، مسئولیت‌پذیری و مبارزه با استکبار تأکید داشته است. قیام پیامبران بزرگ الهی حتی در اوج برخورداری‌های مادی، بطلان نظریۀ «دین به‌مثابۀ روبنای اقتصاد» را ثابت می‌کند. درنهایت، خداباوری نه یک خیالِ موهوم ناشی از ازخودبیگانگی است و نه افیون توده‌ها، بلکه حقیقتی اثبات‌شده با براهین متقن عقلی و نیازی اصیل در ذات بشر است که می‌تواند نیروی محرکی قدرتمند برای تکامل و اصلاح فرد و جامعه باشد.

پی‌نوشت‌ها:

1. سیدعبدالرئوف افضلی؛ «شبهه خدا به‌مثابه فرافکنی (بررسی و نقد الحاد انسان‌شناختی فویرباخ)»؛ فصلنامه فلسفه دین، دوره 17، ش 4، زمستان 1399 ش، ص 547 – 552. سیدعبدالرئوف افضلی و محمد محمدرضائی؛ «شبهه خدای خیالی و کارکرد آن (بررسی و نقد الحاد جامعه‌شناختی کارل مارکس با تأکید بر دیدگاه اندیشمندان مسلمان)»؛ فصلنامه فلسفه تطبیقی، ش 2، پاییز و زمستان 1403 ش، ص 3 – 5.

2. سیدعبدالرئوف افضلی و محمد محمدرضائی؛ «شبهه خدای خیالی و کارکرد آن (بررسی و نقد الحاد جامعه‌شناختی کارل مارکس با تأکید بر دیدگاه اندیشمندان مسلمان)»؛ ص 5 - 9. همچنین، ر.ک:

 Daniel L. Pals, Eight Theories of Religion, Oxford, Oxford University Press, 2006, p.135-139.

3. سیدعبدالرئوف افضلی؛ «شبهه خدا به‌مثابه فرافکنی (بررسی و نقد الحاد انسان شناختی فویرباخ)»؛ ص 556.

4. سیدعبدالرئوف افضلی و محمد محمدرضائی؛ «شبهه خدای خیالی و کارکرد آن (بررسی و نقد الحاد جامعه‌شناختی کارل مارکس با تأکید بر دیدگاه اندیشمندان مسلمان)»؛ ص 10.

5. برای مطالعه بیشتر، ر.ک: عبدالله جوادی آملی؛ تبیین براهین اثبات خدا؛ قم: اسراء، 1390 ش.

6. «تُؤمِنونَ بِاللَّهِ وَرَسولِهِ وَتُجاهِدونَ فی سَبیلِ اللَّهِ بِأَموالِکُم وَأَنفُسِکُم ۚ ذٰلِکُم خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم تَعلَمونَ» (صف: 11).

7. «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّه ...» (آل‌عمران: 110).

8. مری ایبرشتات؛ چگونه غرب خدا را واقعاً از دست داد؟؛ ترجمۀ محمد معماریان؛ تهران: ترجمان، 1401 ش، ص 89 – 95.

9. مسعود آذربایجانی و سیدمهدی موسوی‌اصل؛ درآمدی بر روان‌شناسی دین؛ قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1394 ش، ص 29 - 41 و ص 57 -77. مجموعه نویسندگان؛ درباره تجربه دینی؛ تهران: هرمس، 1389 ش، ص 13 – 33.