من دختری 14 ساله هستم و سه ساله یه حسی نسبت به فردی پیدا کردم که نمی دونم عشقه یا هوس می دونم هم که زوده و این هم می دونم فکر حرام باعث می شه گناه کنم به خاطر همین از دیدنش یا اینکه فکر کنم بهش جلوگیری می کنم ولی این حس خیلی اذتم می کنه.ایشون شخصی مدرن مث همه ی پسرای امروزیه.
با خواهرش دوستم و اون می گه دوست دختر ها ی زیادی داره البته مطمئن نیستم
رفتارش و نگاهش اول جوری بود که فکر می کردم دوسم داره منم که خیلی بی تجربه بودم خودم احساس می کنم چند باری خردش کردم تو جمع و حالا نگاهش خیلی سرده و هیچی توش نیست. من نمی دونم با این حسی که ممکنه همین حالا یا اینده عذابم بده چی کار کنم چه جوری باید فراموش کنم اصلا باید فراموش کنم یا هر کار دیگه می خوام مشگلم از نظر دینی هل بشه چون غیر شرعی راه ها ی زیادی برا ی فهمیدن حسش بود تازه نمی خوامم بگم که بهش علاقه دارم چی کار کنم
با اینکه یه ساله ندیدمش بازم نتونستم فراموش کنم کمکم کنید

با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
قبل از هر چيز بهتر است، كمي درباره ويژگي ها و مشخصات دوران نوجواني صحبت كنيم، دوره نوجواني فصل دگرگوني هاي شگرفي در انسان است كه در آن تمامي قواي زيستي، روحي، رواني، فكري و عاطفي فرد از دوران بلوغ دچار تغيير و تحولات اساسي مي گردند. در طول زندگي يك فرد، وقايعي رخ مي دهند كه از اهميت خاصي برخوردارند و به عنوان نقاط عطفي در زندگي از آنها ياد مي شود. يكي از اين وقايع بلوغ است. بلوغ در لغت به معني رسيدگي و پختگي است كه در ابعاد جسماني، رواني، عاطفي، معنوي و اجتماعي در سنين نوجواني پي ريزي مي شود. بلوغ دوره بحراني انتقال از مرحله كودكي به بزرگسالي و زمان كسب قدرت باروري است. گرايش به جنس مخالف از پديده هاي شايع دوره نوجواني و از تغييرات دوران بلوغ است. در اين دوره نوجوان درباره رابطه با جنس مخالف كنجكاو مي شود كه اين كنشي طبيعي از مراحل رشد انسان است؛ اما مشكل زماني ايجاد مي شود كه بعضي از نوجوانان فراتر از سطح سن و تجربه خود وارد اين روابط مي شوند. و چون يكي ديگر از ويژگي هاي اين دوران استقلال طلبي و بارز شدن منيت فرد است متاسفانه فكر مي كنند كه اين انتخابشان درست است است و به نظرات ديگران توجه چنداني نمي كنند. بايد توجه نمود كه گرايش به جنس مخالف يك كشش ذاتي است كه خداوند آن را براي بقاي نسل در وجود انسان قرار داده، اما نكته اساسي اين است كه اين نياز در بهترين و سود بخش ترين شرايط پاسخ داده شود و باعث رشد و تعالي انسان شود، موقعيتي مانند ازدواج كه فرد با آگاهي و شناخت همه جانبه، همسر ايده آل و مناسب خود را در سايه خانواده و براي رسيدن به آرامش و ساير هدفهاي عالي انساني انتخاب كند كه اين امر مستلزم رسيدن به درجه اي از پختگي و خودشناسي است كه قطعا دوره بحراني و پر تلاطم نوجواني فرصت مناسبي براي آن نمي تواند باشد و مرتكب خطاهايي در اين دوران شدن خداي ناكرده، بسياري از فرصتهاي ناب و ارزشمند آينده را ازانسان سلب خواهد كرد. و اما چون غريزه كور است و انرژي صرف مي باشد خداوند عقل را بعنوان راهنماي آن قرار داده تا انسان را به بيراهه نكشاند. تقاضاي عاجزانه ي من از شما اينست كه در اين مورد با عقل و نه با احساس عمل كنيد. زيرا طبق تجربه ي ما عمل احساسي در اينگونه موارد، پشيماني هايي، همراه با آسيب هاي فراوان روحي و رواني براي شما و خانواده ي تان در پي خواهد داشت كه خلاصي از آن نياز به مدت طولاني و صرف هزينه ي بسيار دارد و جاي پاي اين آسيب ها، براي هميشه در زندگي بر جاي مي ماند. طبق تجارب باليني بسيار متراكم مركز ما كه از دانشگاهها و غير آن در طي ساليان طولاني جمع آوري شده، اينگونه دوستي ها عاقبت خوشي ندارد و ايجاد و ادامه ي اين چنين دوستي هايي كه خارج از چهار چوب هاي ديني و فرهنگي جامعه ي ما صورت مي گيرد، به نابسامانيهاي روحي و رواني دو طرف و مخصوصا دختران كه روحيه اي عاطفي دارند، ميانجامد. بيشك ايجاد و ادامه اين نوع ارتباط موجب وابستگي شديد طرفين به همديگر مي گردد. و زماني كه يكي از طرفين بخواهد اين رابطه را بخاطر ازدواج با شخص ديگري و يا به هر عنوان ديگري قطع كند ديگري دچار نابساماني روحي و رواني شديد مي گردد. شايد بگوييد: اگر دو طرف به قصد ازدواج با هم دوست شوند چي؟ در پاسخ بايد عرض كنم، اول اينكه اين استدال كه ما به قصد ازدواج با هم دوست مي شويم. واقع بينانه نيست. زيرا از زمان دوستي تا زمان ازدواج ممكن است دهها و صدها مانع براي ازدواج رخ نمايي كند كه يكي از آنها مخالف والدين و ديگري سير شدن طرفين از هم و غيره است. زيرا طرفين در قبل از ازدواج كاملا همديگر را كشف مي نمايند و انگيزه اي براي دست يابي به هم ندارند. دوم اينكه بطوري كه روانشناسان قبل از ازدواج در كشورهاي غربي معتقدند كه هرگز دوست دختر و پسر نبايد باهم ازدواج كنند، زيرا دوستي يكي از انواع ارتباط است و ازدواج نيز يك نوع ديگري از آن كه هر كدام ويژگيها و قوانين خاص خود را دارد و اگر دو دوست با هم ازدواج كنند ويژگيها و قوانين دو نوع خاص از ارتباط با هم تداخل مي كند و موجب آسيب زائي و ناپايداري ازدواج مي گردد. سوّم اينكه بسياري از اين دوستي ها منجر به ازدواج نمي شود و فقط آسيب روحي و رواني براي طرفين بر جاي مي گذارد چهارم اينكه به فرض اين دوستي ها منجر به ازدواج شود اما « تنهاعشق هرگز كافي نيست». اين سخن پرفسورآرون تي بك است، او يكي از بزرگترين روانشناسان باليني جهان است كه در رابطه با مشاوره قبل از ازدواج كار تحقيقي بسياري انجام داده است. ايشان در كتاب خود كه با همين نام منتشر شده، مي گويد كه بسياري از جوانان فقط با اكتفاء به كششهاي عاطفي و احساسي و عشق و علاقه ي غير منطقي و بدون سنجيدن آيتمهاي دخيل در يك ازدواج پايدار و موفق؛ اقدام به برقراي رابطه با جنس مخالف و ازدواج مي كنند، اما بعد از مدت كوتاهي كه كششهاي عاطفي و احساسي شان نسبت به هم افت پيدا مي كند تعارضات شخصيتي و ناهمكفي هاي اجتماعي، اقتصادي، و .... برجسته مي شود و زندگي مشتركشان را در معرض طوفانهاي سهمگيني قرار مي دهد. اين گونه ازدواجها اكثرا با جدايي و تلخكامي هاي بسيار زوجين و خانواده هاي اصلي آنها همراه است. لذا همانطور كه گفته شده عاقل آن است كه انديشه كند پايان را، بهتر است با چراغ عقل به وادي محبت وارد شويد تا بي گدار به اب نزده باشيد.
من پيشنهاد مي كنم كه كتاب «عشق هرگز كافي نيست» پرفسور بك را بخوانيد اين كتاب را مهدي قراچه داغي ترجمه كرده و انتشارات ذهن آويز آن را چاپ كرده است.
موفق باشید.